تبلیغات
ترجمه نشده های آیزاک اَزیموف - مطالب اردیبهشت 1396
شنبه 30 اردیبهشت 1396

هیچ پناهگاهی نمی‌توانست نجات دهد

وقتی که ما چهار نفر در عصر یک روز برفی در باشگاه اتحاد بودیم و گریسولد خواب بود، آرام با هم گفتگو می‌کردیم. همان موقع بود که فهمیدیم گفتگوی ما می‌تواند به شدت داغ شود.

بارانوف گفت: «چیزی که من در مورد داستانای جاسوسی که این روزا دارن خفه‌مون می‌کنن نمی‌فهمم اینه که این روزا جاسوسا به چه دردی می‌خورن؟ ما الآن ماهواره‌های جاسوسی داریم که هر چی بخوایمو بهمون میگن.»

جنینگز گفت: «دقیقاً درسته. تازه، مگه رازی هم باقی مونده؟ اگه کسی یه بمب هسته‌ای آزمایشی بترکونه، دستگاه‌های شنود می‌فهمن. ما از همۀ تجهیزات موشکی که دشمنامون دارن خبر داریم و اونا هم از مال ما باخبرن. رایانه‌های ما جلوی رایانه‌های اونا رو می‌گیرن و رایانه‌های اونا، جلوی مال ما رو.»

من گفتم: «این جور چیزا توی زندگی واقعی خیلی حوصله سر برن، ولی به گمونم این کتابا خوب می‌فروشن.»

چشمان گریسولد محکم بسته شده بودند. با توجه به این که چهارمین لیوان اسکاچ و سودا را محکم در دست گرفته بود و لیوان هم تقریباً پر بود، ممکن بود به این فکر بیفتیم که خواب نیست، یا این که ممکن بود آن را بریزد، ولی این طور نبود. صدای خر و پفش را یک ساعت و نیم بود که می‌شنیدیم و هرگز ندیده بودیم که او یک لیوان پر را واژگون کند. حتی اگر بقیۀ بدنش هم فلج می‌شد، او لیوان را همان طور محکم مگه می‌داشت.

با این حال، این بار در اشتباه بودیم. او بیدار بود. چشمانش را باز کرد و گفت: «بدبختی اینجاست که شما هیچی راجع به جاسوسی نمی‌دونین.» لیوانش را بالا برد، جرعه‌ای نوشید و ادامه داد: «حتی خود جاسوسا هم هیچی راجع به جاسوسی نمی‌دونن.»

***  

گریسولد گفت: «البته من در طول جنگ جهانی دوم دقیقاً یه جاسوس نبودم. یا حداقل بنا به تعریف خودم جاسوس نبودم.

هیچ خانوم خوشگلی هم با وحشت دنبال من نمی‌گشت که ازم بخواد مسئولیت میکروفیلمی رو به عهده بگیرم که جونمو به خطر بندازه. هیچ تبهکار بدذاتی که یه هفت تیرو از توی جیب کتش بهم نشونه رفته هم مجبورم نکرد که از بالای مجسمۀ آزادی یا از پل گلدن گیت بپرم پایین. هیچ وقت هم منو نفرستادن پشت قوای دشمن تا تجهیزات کلیدی‌شونو منفجر کنم.

در واقع من فقط یه جوونک بیست و چند ساله بودم که توی یکی از آزمایشگاه‌های فیلادلفیا نشسته بودم و نمی‌دونستم چرا نامۀ احظار به خدمت برام نمیاد. وقتی هم که خودم داوطلبانه رفتم، با اردنگی از دفتر سربازگیری انداختنم بیرون. تلاش کردم تا با ادارۀ نظام وظیفه تماس بگیرم ولی بهم گفتن که اداره به خارج از شهر منتقل شده.

چند سال بعد بود که بالاخره به این نتیجه رسیدم که برای این هنوز غیرنظامی نگه داشته شده بودم چون قرار بود وظیفه‌مو به عنوان جاسوس انجام بدم.

می‌دونین، چیزی که خیلی از مردم دربارۀ جاسوسا نمی‌دونن اینه که هیچ کدوم از اونا در واقع نمی‌دونن که دارن چکار می‌کنن. نمی‌تونن بدونن، چون دونستنش براشون خطر داره. به محض این که یه جاسوس اطلاعاتش زیاد بشه، ممکنه به هدفی که به خاطر اون به کار گرفته شده، آسیب بزنه. اگه یه جاسوس زیادی بدونه ارزشش میره بالا و ممکنه وسوسه بشه که فرار کنه، یا ممکنه مست کنه و چیزی رو لو بده، یا ممکنه یه زن افسونگرو ببینه و چیزایی رو توی گوشش زمزمه کنه.

یه جاسوس زمانی امنیت داره که چیزی ندونه. از اون بهتر زمانیه که حتی خودش هم ندونه که جاسوسه.

یه جایی اون پایین مایینای پنتاگون، یا کاخ سفید، یا یه جایی توی بیابونای نیاک یا سن آدریانو یا هر جای دیگه، استادای جاسوسی‌ای هستن که اون قدر می‌دونن که مهم باشن، ولی هیشکی نمی‌دونه اونا کیَن، و اصلاً تعجب نمی‌کنم که اگه خودشون هم همدیگه رو نشناسن.

به خاطر همینه که توی جنگ این همه اشتباهای احمقانه رخ میده. برای هر کسی بدون استثنا چیزایی هست که نمی‌دونه، چون اطلاعات زیاد باعث میشه که غیر قابل اعتماد بشن و فرمانده‌ها هم این استعدادو دارن که با این ناآگاهی‌ها کار کنن.

اگه تاریخ نظامی‌رو هم مطالعه کنین، متوجه میشین که خیلی از این دیوونه بازیا اصلاً معنی نداره.

خوب، من یه جاسوس بودم. البته یه بچه هم بودم. به خاطر همین توی پایین‌ترین درجات ارتش قرار داشتم و معنیش اینه که اصلاً هیچی نمی‌دونستم. من فقط دستوراتمو می‌گرفتم، ولی فکر می‌کردم که اونا فقط مربوط به کار من توی آزمایشگاهن. البته بچۀ باهوشی بودم ــ هر چند که شنیدن این نکته براتون غافلگیر کننده نیست ــ و معمولاً هم به نتیجه می‌رسیدم. همین باعث شده بود که ارزشمند باشم.

طبیعتاً اون موقع اینو نمی‌دونستم، وگرنه درخواست افزایش حقوق می‌کردم. هر چی نباشه، 2600 دلار در سال حتی اون موقع هم مبلغ زیادی نبود. فکر کنم این هم یکی از دلایلی بود که اونا منو توی نادونی نگه می‌داشتن. منظورم اینه که اقتصادی فکر می‌کردن.

البته، حالا که به اون سال‌ها نگاه می‌کنم، یه شاهکار کوچولو یادم میاد که می‌تونست یه افزایش حقوق هزار دلاری برام برام بیاره، شاید هم نشان افتخار رسمی که این دومی خیلی بهتره.

مثل این که باید یه خورده توضیح بدم.

شاید یادتون بیاد که ما اون موقع‌ها با آلمان درگیر جنگ بودیم. با ژاپن هم می‌جنگیدیم ولی پای من به اون ماجرا کشیده نشد. آخه توان کار کردن با شرقی‌ها رو نداشتم.

ولی همون آلمانی‌ها هم کافی بودن. می‌دونین که اونا توی خاک ما نفوذ کرده بودن و تعدادی از افرادشون فرستاده بودن داخل ایالات متحده. اونا با اوراق شناسایی تقلبی، اسناد تقلبی و زندگی‌نامه‌های تقلبی اومده بودن. کار تمیز و کاملی بود.

شاید با خودتون بگین مگه ما نمی‌نستیم به همین شکل آمریکایی‌ها رو بفرستیم داخل آلمان؟ معلومه که می‌تونستیم، ولی هیچ وقت بختشو پیدا نکردیم. جامعۀ آلمانی‌ها کاملاً با هم جورن ولی مال ما نیست. ما اینجا مثل آش شله قلمکاریم. همه جور لهجه و همه جور قومیتی اینجا پیدا میشه.

اگه یکی از مأمورای ما توی آلمان اشتباه کوچیکی مرتکب می‌شد، اونا پیش از این که اشتباهش کامل بشه، دارش می‌زدن، ولی ما باید ده یا دوازده ماه صبر می‌کردیم تا بفهمیم کسی مأمور آلمانه یا یه مهاجر اروپایی-آمریکایی وفادار یا این جور چیزاس.

به خاطر همین، ما همیشه عقب بودیم. طبیعتاً من از این چیزا خبر نداشتم. هیچ کس دیگه‌ای هم خبر نداشت بجز پنج نفر که هر کدوم 25 درصد ماجرا رو می‌دونستن. خودم می‌دونم که مجموعش میشه 125 درصد، ولی خوب اطلاعات مشترک هم وجود داشت.

استعداد من توی این بود که می‌تونستم آدمای متضاهرو شناسایی کنم. همین بود که منو از ارتش دور نگه داشت. به خاطر این که اونا به این بی‌خطای پیر، یعنی من، نیاز داشتن.

پس هر وقت اونا یه آمریکایی دو آتیشه پیدا می‌کردن که مرتکب یه کار غیر قانونی شده بود، می‌فرستادنش پیش من. بهم تلفن می‌زدن و می‌گفتن یکی رو که به وفاداریش مطمئن نبودنو می‌فرستن که توی پایگاه آزمایشای هوایی نیروی دریایی کار کنه. من اونجا به عنوان یه شیمی‌دان کار می‌کردم.

من زیاد فکرمو مشغول این چیزا نمی‌کردم. ما یه ستوان داشتیم که فرمانده‌مون بود و به هر کسی که حتی یه واژۀ دو بخشی بلد بود هم شک داشت و معمولاً هم معلوم می‌شد که آدم صاف و صادقیه که مثل همۀ آمریکایی‌های نجیب توی مالیات بر درآمدش تقلب می‌کنه و خدمتو دور می‌زنه. بجز موارد خاص.

این بار منو صدا کردن که برم به دفتر فرماندهی افسران. نمی‌دونستم چرا صدام کردن. بعداً یه سری مدارک دیدم که نشون می‌داد اون رویداد به چیزی مربوط می‌شد که نتیجه‌ش پیروزی یا شکست توی جنگ بود. کوچیک‌ترین نظری نداشتم که چرا باید این طوری باشه، ولی اگه من نبودم مطمئناً توی جنگ شکست می‌خوردیم.

اما اینو اون موقع نمی‌دونستم.

فرمانده گفت: «گریسولد، ما یه آدم جدید داریم. اسمش بروکه. میگه آخر اسمش حرف e داره. ما بهش اطمینان نداریم. ممکنه یه آمریکایی دو آتیشه باشه، ممکن هم هست یه نازی موذی بوگندو باشه. و باید بفهمی چی به چیه و نباید بذاری اون متوجه بشه. به خاطر این که نمی‌خوایم وضعیت دفاعی به خودش بگیره. در ضمن، باید تا ساعت پنج بعد از ظهر هم جوابو بهمون بدی. اگه تا ساعت پنج جوابو نگرفته باشی یا جوابت اشتباه باشه، اون وقت...»

یه سیگار آتیش زد، از پشت دود با چشمای تنگ شده زل زد به من با صدایی که سنگ گرانیتو خورد می‌کرد گفت: «اگه شکست بخوری، اون وقت باید هر ترفیعی رو فراموش کنی.»

با این حرف واقعاً فشارو روی شونه‌هام حس می‌کردم. اگه این موضوع فقط به جنگ مربوط می‌شد، زیر سبیلی رد می‌کردم، هرچی نباشه، شکست توی جنگ فقط یه مورده که به تاریخ مربوط میشه، ولی از دست دادن ترفیع شغلی، یه تراژدی شخصیه.

یه نگاه به ساعتم کردم. 10:15 بود. نزدیک هفت ساعت وقت داشتم.

تا نیم ساعت بعد، نرفتم ببینمش. بعدش هم یکی از مدیرای آزمایشگاه اینو وظیفۀ خودش دونست که دو ساعت وقت صرف کنه و وظایف کارمند جدید آزمایشگاهو بهش توضیح بده.

نزدیکای ساعت 2 بود که تازه پشت یکی از میزای آزمایشگاه با هم تنها شدیم و تونستنم سر حرفو باهاش باز کنم.

آدم خیلی خوش مشربی بود که البته به ضررش بود، چون صد البته همۀ مأمورای مخفی تلاش می‌کنند که خوش مشرب به نظر برسن. دردسر اینجا بود که درصدی از مردم وفادار هم آدمای خوش مشربی هستن. تعدادشون زیاد نیست، ولی اون قدری هست که نتیجه رو مغشوش کنه.

به این نتیجه رسیدم که از یه خورده کند و کاو مؤدبانه ناراحت نمیشه. انتظار چنین چیزی رو داشت و می‌خواست همکاری کنه.

 نکته‌ای که وجود داشت این بود که اگه خودشو عقب می‌کشید ممکن بود شک برانگیز باشه. اگه واقعاً مأمور دشمن بود، کم حرفی می‌تونست توجهات رو به طرفش جلب کنه و به ضررش تموم می‌شد. اگه مأمور دشمن هم نبود، کم حرفیش می‌تونست تلقی به حماقت بشه و به موقعیت مدیریتی ارتقا پیدا کنه. هر دو تا نتیجه به میزان یکسانی ناخوشایند بودن.

در ضمن، مأمورای آلمانی که به سازمان‌های دفاعی داخل خاک ایالات متحده نفوذ می‌کردن آماده بودن تا از هر سؤال و جوابی پیروز بیرون بیان، به خاطر همین از سؤال استقبال می‌کردن.

از این گذشته، اونا از بین کسایی انتخاب می‌شدن که چند سالو توی ایالات متحده گذرونده باشن، این طوری می‌تونستن خیلی راحت خودشونو با فرهنگ اصطلاحات آمریکایی جور کنن و کاملاً هم خودشون رو توی مسائل پیش پا افتادۀ آمریکایی غرق می‌کردن.

مثلاً همه‌تون اینو شنیدین که چطوری میشه گفت یه نفر جاسوس آلمانیه که خودشو آمریکایی جا می‌زنه. فقط کافیه ازش بپرسیم توی مسابقات بیسبال پارسال کدوم تیم برنده شد؟ ولی اینا رو باور نکنین. تک تک اونا کاملاً از جزئیات مسابقات و اصول بیسبال خبر دارن. حالا کاری با مسابقات مشت زنی و اسم تک تک معاونان رئیس جمهور توی پنجاه سال گذشته نداریم.

ولی بالاخره یه راهی باید وجود داشته باشه.

من باهاش راجع به سیاست و ورزش حرف زدم و اونم به قدر من از این جور چیزا می‌دونست. بعدش یه سری اصطلاحات و کلمه‌های خیابونی رو به کار بردم و اینا هم گیجش نکرد.

خوشبختانه هر دوتامون پشت میزی نشسته بودیم که مربوط به آزمایشات چگالش می‌شد و این طوری چند ساعت برای حرف زدن وقت داشتیم. در ضمن، توی خدمات غیر نظامی، اگه کسی به کارش توجه نمی‌کرد، خیلی شک برانگیز بود، مخصوصاً زمان جنگ.

من بهش پیشنهاد دادم در حین کار بازی با کلمات انجام بدیم. چندتا بازی بی‌ضرر انجام دادیم تا اینکه به مرحله‌ای رسیدیم که باید فکر همدیگه رو می‌خوندیم. من بهش گفتم که اصلاً برام مهم نیست که چقدر حقیقتو مخفی نگه داره. باهاش شرط می‌بندم با فکر خونی، می‌تونم بگم که آخرین بار کی با دوست دخترش توی تخت بوده و دقیقاً چکار می‌کردن. با همدیگه پنج دلار شرط بستیم و پنج دلار دیگه هم برای وقتی که نتونه به هر کدوم از واژه‌ها یا عبارت‌ها، قبل از پنج ثانیه که با ساعتم وقت می‌گرفتم، جواب بده.

ساعت 4:20 بود که بازی رو شروع کردیم و می‌تونین مطمئن بودیم که هر دو تامون کاملاً جدی بودیم. ما هم برای پیروزی توی جنگ بازی می‌کردیم، هم سر ده دلار و فکر می‌کردیم که یه عالمه ده دلاری می‌بریم.

من گفتم «میز»، اون گفت «تختخواب». من گفتم «دی‌مَجیو» اون گفت «هوم ران». من گفتم «جی.آی» اون گفت «جو». من گفتم «کلارینت» اون گفت «بنی گودمن». همین طوری یه مدت ادامه دادیم من هم کم کم به طرف اصطلاحات پیچیده‌تر و ظریف‌تر می‌رفتم.

بالاخره ساعت 4:45 گفتم «وحشت گریز» و اونم گفت: «تاریکی گور». بعد من به یکی که پشت میز اون طرف اتاق نشسته بود علامت دادم، اونم اومد و یقۀ یارو رو گرفت و با خودش برد. همین جوری داد می‌زد: «تو ده دلار بهم بدهکاری!» همۀ راه اینو تکرار می‌کرد.

با این چیزایی که بهتون گفتم، حتماً فهمیدین چه اتفاقی افتاد. پس اگه اشکالی نداره، می‌خوام بقیۀ چرتمو بزنم.»

ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396

    با درود دوباره.
    مدت نسبتاً زیادی نبودم. علتش هم این بود که درگیر پروژۀ نسبتاً سنگین ترجمۀ یه رمان بودم که جلد اولش تموم شد و جلد دوم هم به نیمه رسیده. حالا که یه مقدار کارم سبک‌تر شده (البته نمی‌دونم تا کی) با خودم گفتم بهتره یه پروژۀ آسیموفی هم این وسط‌ها انجام بدم.
    پروژه‌ای که در نظر گرفتم، کتابی هست با عنوان Union Club Mysteries. این کتاب یه مجموعه از داستا‌های معمایی خیلی کوتاهه که هیچ کدومش هم به فارسی ترجمه نشده. نوشته شدن این مجموعه هم برای خودش ماجرایی داره. 
    ماجرا از اونجایی شروع میشه که اریک پراتر، سردبیر نشریۀ گَلری، از آیزاک درخواست نوشتن یه داستان معمایی در حدود 2000 واژه می‌کنه. آیزاک هم داستانی می‌نویسه با عنوان «تسویه حساب». در این داستان مردی برای دوستانش تعریف می کنه که چطوری با کسی که حقش رو خورده تسویه حساب میکنه. اون برای تسویه حساب، از یه جن کوچولو کمک می‌گیره که فقط می‌تونه کمی جادو انجام بده. برای تسویه حساب هم سراغ مجموعه تابلوهای نقاشی با ارزش اون شخص میره و یه خورده رنگ رو جابجا می‌کنه. ولی رنگی که جابجا کرده، مربوط به جایی بوده که امضای نقاش قرار داشته و تابلوها بی‌ارزش میشن.
    پراتر از این داستان خوشش اومد و چاپش کرد، ولی داستان دوم با این بن مایه رو نپذیرفت. آیزاک بن مایۀ جنی رو از داستان حذف کرد و مجموعه داستان‌های باشگاه اتحاد به وجود اومدن. خود اون بن مایۀ جنی هم تبدیل به سری داستان‌های «ازازل» شدن که تعدادی از داستان‌های این مجموعه توی ایران منتشر شده.
    آیزاک تا پایان عمرش 55 عنوان از داستانهای باشگاه اتحاد رو نوشت. از این تعداد، 30 تاش توی کتاب «معماهای باشگاه اتحاد» قرار داره، سه تای دیگش هم توی کتابی با نام The Best Mysteries وجود داره و بقیه متأسفانه در قالب کتاب گرداوری نشدن و در حال حاضر جزو داستان‌های دور از دسترس آیزاک آسیموف قرار داره.
    به هر حال می‌تونید از روز شنبه این داستان‌ها رو از این وبلاگ بخونید. نکته ای که وجود داره اینه که این داستان‌ها به شکل خاصی در مجله چاپ شدن. به این شکل که معما در داستان مطرح میشه و خواننده‌ها باید پاسخش رو حدس بزنن. پاسخ اصلی معما هم توی یه صفحۀ دیگه از مجله چاپ میشد. من هم همین روش رو پیاده می‌کنم. معما در یه روز توی وبلاگ قرار می‌گیره و می‌تونین پاسخش رو دو روز بعد بخونین. (البته این رو باید در نظر گرفت که برای حل این معماها باید آشنایی خوبی با زبان  و ادبیات انگلیسی و فرهنگ آمریکایی داشت.)

  • نظرات() 
  • آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :