تبلیغات
ترجمه نشده های آیزاک اَزیموف - مطالب خرداد 1396
سه شنبه 30 خرداد 1396

آهنگ معمایی

 

آن روز عصر در محیط باشکوه باشگاه اتحاد نشسته بودیم که بارانوف با خشمی آشکار روزنامه‌اش را بست و گفت: «توی بروکلین، بین گروه‌های تبهکار کشت و کشتار شده.»

بدون این که تحت تأثیر قرار گرفته باشم گفتم: «مگه اتفاق جدیدی افتاده؟»

بارانوف گفت: «لعنتیا! حالا خدا می‌دونه وقت چند تا از نیروهای پلیس باید به خاطر این پرونده گرفته بشه و کارهای ارزشمند زمین بمونه. کی اهمیت میده که یه تبهکار، یه تبهکار دیگه رو بکشه. بذار همدیگه رو بکشن!»

جنینگز خلاصه گفت: «اون وقت این جوری تبدیل به عرف میشه. قتل، قتله و نمیشه همین جوری ولش کرد. در ضمن، تا وقتی که تحقیقات کامل نشده که نمیشه گفت آدم کشی بین گروه‌های تبهکار بوده.»

گفتم: «به هر حال باز هم چنین پرونده‌هایی معمولاً به نتیجه نمی‌رسن. پس شاید بهتر باشه که پلیس وقتش رو زیاد برای این پرونده‌ها تلف نکنه.»

بارانوف هیجان زده گفت: «ولی تلف می‌کنن. این وقت تلف کردنه، حالا هر چقدر هم که می‌خواد زمانش کوتاه باشه. هیچ کدوم از اونایی که درگیر ماجرا هستن حرف نمی‌زنن و پلیس هم اجازه نداره با کتک زدن ازشون حرف بکشه. حتی نزدیک‌ترین بستگان قربانیا هم حرف نمی‌زنن. احمقای لعنتی. هر کی ندونه فکر می‌کنه دلشون نمی‌خواد قاتل دستگیر بشه.»

درست در همین زمان بود که گریسولد تکانی خورد. خر و پف آرامش تمام شد، سپس به مدتی کوتاه به حالتی نزدیک به خفه شدن رسید، آنگاه به خودش آمد. با دستی که لیوان اسکاچ و سودا را نگه نداشته بود سبیل سفیدش را صاف کرد و گفت: «معلومه که دلشون می‌خواد قاتل گیر بیفته، ولی نه از طریق فرایند پلیسی. دوست دارن از طریق عملیات تبهکارانه انتقامشونو بگیرن، چون مطمئن‌تره. ارزش‌های اخلاقی اعمال مجرمانه به دهن بسته وابستگی داره. اگه دهنشونو بسته نگه دارن، نیروهای اجتماعی خیلی زود خبردار می‌شن و برای همۀ جنایت‌ کارا گرون تموم میشه. یه زمان پرونده‌ای بود که...»

***

گریسولد گفت: «یه زمان پرونده‌ای بود که بهش می‌گفتن پروندۀ هشتاد و هشت جینکز. فکر کنم اسم شناسنامه‌ایش کریستوفر بود، ولی چون پیانیست خیلی ماهری بود، همین مهارتش توی فشار دادن کلیدهای پیانو باعث شد اسمشو عوض کنه. حداقل تا جایی که من می‌دونم هیچ کس اونو به اسمی غیر از هشتاد و هشت صدا نمی‌کرد.

خیلیا فکر می‌کردن که می‌تونه پیانست بزرگی بشه. می‌تونست هر آهنگی رو که شنیده بود، توی هر سبکی که بود بزنه. می‌تونست طوری بداهه نوازی کنه که قلبتونو تکون بده. صدای خوبی هم داشت. هر چند که این یکی از دست رفته بود. انگیزۀ لازمو نداشت و چون یه مشروب خور حرفه‌ای بود، صداش هم خراب شده بود.

تا سی و پنج سالگی زندگی بی‌ثباتی داشت. توی میخونه‌ها و باشگاه‌های شبونۀ دست چندم پیانو می‌زد و برای برای گروه‌های تبهکاری محموله جابجا می‌کرد. حتی وقتی که سیاه مست می‌کرد هم آدم مؤدبی بود. اون موقع‌ها زیاد مست می‌کرد، ولی این باعث نمی‌شد که انگشت‌هاش روی کلیدهای پیانو اشتباه کنن.

پلیس خوب می‌شناختش و زیاد بهش گیر نمی‌داد. اون هیچ وقت خودشو توی دردسر نمینداخت گروه منع شروبات الکلی هم شکایتی ازش نداشت. نه مواد مخدر مصرف می‌کرد و نه می‌فروخت. هیچ نقشی هم توی کار و بار روسپی‌ها نداشت که همیشه دور و بر جاهایی بودن که اون پیانو می‌زد. محموله‌هایی هم که جابجا می‌کرد چیزای بی‌ضرری بودن.

بعضی وقتا پلیس تلاش می‌کرد تا ازش حرف بکشه ولی اون هیچ وقت حرف نمی‌زد.

یه با بهشون گفت: «ببینین رفقا، برام هیچ خوب نیست که منو با شما ببینن. تازه فقط من نیستم. من یه خواهر دارم که سخت کار می‌کنه. ازدواج کرده و یه بچۀ کوچیک داره. من هیچ فایده‌ای به حالش ندارم و همین که زنده هستم براش به اندازۀ کافی سخت هست. من هم نمی‌خوام اوضاع رو براش سخت‌تر کنم. نمی‌خوام باعث گرفتاریش بشم و اگه کسی فکر کنه من زیادی با پلیس جورم، براش گرفتاری درست میشه.»

و این صد البته همون دلیلیه که مردم دهنشونو بسته نگه می‌دارن. اون وقت شما فکر می‌کنین که باید به حرف زدن علاقه داشته باشن. حرف زدن یه گناه نابخشودنیه و عواقبش نه فقط برای کسی که حرف زده، بلکه دامنگیر نزدیکانش هم میشه.

در نتیجۀ همین، پلیس کاری به کارش نداشت. چون منظورش رو می‌فهمیدن و می‌دونستن که حرفی نمی‌زنه و اصلاً حرفی برای گفتن نداره.

همین‌ها باعث شد وقتی که جسدشو پیدا کردن، همه ناراحت بشن.

در حالی که یه چاقو تو پشتش فرو رفته بود، توی یه کوچه پیداش کردن. وقتی پلیس رسید بالای سرش، هنوز زنده بود، چون فوراً، چاقو خوردنو به پلیس گزارش داده بودن. یا حداقل یه نفر به پلیس تلفن زده بود و گفته بود که از توی کوچه صدای فریاد کمک شنیده. البته اونی که تماس گرفته بود، اسمشو نگفته بود و زودی گوشی رو گذاشته بود، ولی ما هم گزارش‌های تسویه حساب زیادی از اون دور و بر نداشتیم. به خاطر همین معمولاً اجساد بعد از مرگشون پیدا می‌شدن و بعد از اون هم از هر کدوم از همسایه‌ها که سؤال می‌کردیم همین جوری مات و مبهوت نگاهمون می‌کردن و بعد هم معلوم می‌شد که خیلیاشون اصلاً بلد نیستن انگلیسی حرف بزنن.

پلیس هیچ وقت نفهمید که چرا هشتاد و هشت چاقو خورده. همه می‌دونستن که اون آدم بی‌آزاریه. از طرف دیگه، گروه‌های تبهکاری هم مثل هر جای دیگه سیاست داخلی خودشونو دارن و ممکن بود محموله‌هایی که هشتاد و هشت جابجا می‌کرد، به نوعی باعث نارحتی یه گروه تبهکاری دیگه شده باشه.

پلیسی که رفته بود سر صحنۀ چاقو خوردن هشتاد و هشت، اونو خوب می‌شناخت و به محض این که فهمید مرد بیچاره هنوز زنده‌س، تماس گرفت تا آمبولانس بفرستن. بعدش هشتاد و هشت به آرومی بدون این که هیچ نشونه‌ای از نگرانی توی چشماش باشه به مأمور پلیس خیره شد.

مأمور پلیس گفت: «از اینجا می‌بریمت، هشتاد و هشت. حالت خوب میشه.»

هشتاد و هشت هم لبخند زد و گفت: «چی داری میگی؟ من دارم می‌میرم. خوب میشم؟ وقتی که مُردَم حالم خوب میشه. قراره همراه با دوستام و آرزوهام بیفتم ته جهنم. اگه اونجا یه پیانوی داغ و قرمز داشته باشن، من میشینم پشتش.»

«کی این کارو باهات کرد، هشتاد و هشت؟»

«به تو یا دیگران چه ربطی داره؟»

«دوست نداری اون موش کثیفی که این کارو باهات کرده دستگیر بشه؟»

«برای چی باید دوست داشته باشم؟ اگه اونو بگیرین من زنده می‌مونم؟ من که به هر حال می‌میرم. شاید اون در حقم لطف کرده باشه. اگه خودم دل و جرأتشو داشتم، سال‌ها پیش این لطفو به خودم می‌کردم.»

«ما باید اونو بگیریم، هشتاد و هشت. بهمون کمک کن. اگه بمیری که دیگه آسیبی بهت نمی‌رسه. مثلاً چکار می‌تونه باهات بکنه؟ بیاد روی سنگ قبرت برقصه؟»

هشتاد و هشت لبخند ضعیف‌تری زد و گفت: «شاید قبرمو پیدا نکنه. فقط کافیه منو بذارین توی یه کیسۀ زباله، کنار بقیۀ آشغالا. اونا این جور جاها نمی‌رقصن. میرن با خواهرم می‌رقصن. ازت ممنون میشم اگه اعلام کنین که من هیچ حرفی بهتون نزدم.»

«همینو میگیم، هشتاد و هشت. نگران نباش. ولی دروغکی میگیم. تو فقط یه اسم بهمون بده. یا یه سرنخ، یا با سرت علامت بده. هر چی که شد. ببین، هشتاد و هشت. این ممکنه از نظر شغلی به نفع من باشه و منم اجازه نمیدم کسی بفهمه که تو چیزی گفتی.»

هشتاد و هشت که خوشش اومده بود گفت: «کمک می‌خوای؟ باشه. این چطوره؟»

 انگشتاش رو طوری تکون داد که انگار داره کلیدای پیانو رو فشار میده و چند تا نت موسیقی رو با دهنش زد.

پلیس پرسید: «این دیگه چی بود؟»

«همون سرنخی که می‌خواستی. دیگه حرفی نمی‌زنم.»

بعد از اون هشتاد و هشت چمشاشو بست و توی مسیر بیمارستان مرد.

فردای اون روز با من تماس گرفتن. انگار عادتشون شده بود و منم هیچ خوشم نمی‌اومد. خودم کلی کار برای انجام دادن داشتم. البته اونا ازم تشکر می‌کردن، ولی تشکر که برای آدم نون و آب نمیشه. برای کارم حتی بهم بلیط اتوبوس هم نمیدادن.

پرسیدم: «یه قتل تو گروه‌های تبهکاریه؟ کی اهمیت می‌ده؟ چه فرقی می‌کنه که بتونین پرونده رو حل کنین یا نه؟» به عبارت دیگه، واکنش طبیعی نشون دادم.

این حرفا رو به یه ستوان از بخش جنایی زدم که اسمش کارمودی بود.

کارمودی با غر و لند گفت: «این حرفا رو باید از تو هم بشنوم؟ از اون بیشعورهایی که اون بیرونن می‌شنوم بس نیست؟ تنها چیزی که هست اینه که آدمی که چاقی خورده یه ولگرد بیچاره‌س که آزارش به هیشکی به جز خودش نرسیده و استحقاق زندگی بهتری رو داشته. ولی بهتره احساساتی نشیم. از این زاویه بهش نگاه کن که اگه ما بتونیم این پرونده رو به شخص خاصی برسونیم، سازمانی که اون توش کار می‌کرده رو به لرزه در آوردیم. شاید به جایی نرسیم. شاید نتونیم کسی رو محکوم کنیم، یا اگر هم تونستیم، گروه تبهکاری بدون اون هم بتونه کارشو انجام بده ولی این شانس هم وجود داره ــ فقط در حد یه شانس ــ لرزه‌ای که به سازمانشون انداختیم بتونه ترک‌هایی رو هم ایجاد کنه. شاید بتونیم از چنین ترک‌هایی استفاده کنیم و بازترشون کنیم و بتونیم مهره‌هاشونو حتی توی جاهای دوری مثل نیوارک بگیریم. ما می‌خوایم چنین کاری انجام بدیم و تو هم باید بهمون کمک کنی، گریسولد.»

پرسیدم: «ولی آخه چجوری؟»

«ما یه سرنخ داریم که ما رو می‌رسونه به قاتل. می‌خوام با سرکار رادنی حرف بزنی که بالای سر هشتاد و هشت جینکز بود. بعد از مرگ اون حالش اصلاً خوب نیست.»

سرکار رادنی اصلاً خوشحال به نظر نمی‌رسید. داشتن سرنخی که نه درکش می‌کرد و می‌تونست کسی رو ازش با خبر کنه، راهی به طرف ترفیع شغلی نبود.

اون با دقت گفتگویی که با هشتاد و هشت داشتو برامون تعریف کرد. همونی که قبلاً براتون تعریف کردم. نمی‌دونم چیزایی که گفت چقدر دقیق بود ولی اون موقع فقط موضوع اون آهنگ بود که اهمیت داشت.

ارش پرسیدم: «چجور آهنگی بود؟»

«نمی‌دونم، قربان. فقط چندتا نت بود.»

«نشناختی چه آهنگی بود، قبلاً نشنیده بودیش؟ نمی‌دونی اسم آهنگش چی بود؟»

«نه، قربان، قبلاً نشنیده بودم. قسمتی از یه آهنگ محبوب یا از این جور چیزا نبود. فقط چند تا نت بود که شبیه هیچی نبود.»

«یادت میاد چه آهنگی بود؟ می‌تونی با دهن بزنی با بخونیش؟»

رادنی که ترسیده بود گفت: «من خوانندۀ خوبی نیستم.»

«ما که نیومدیم کنسرت آهنگ گوش کنیم. تو فقط نهایت تلاشتو بکن.»

رادنی چند با تلاش کرد و آخرش با درموندگی تسلیم شد. گفت: «متأسفم قربان. اون فقط یه بار این آهنگو خوند و شبیه هیچ کدوم از چیزایی که من شنیده بودم نبود. شاید اصلاً هیچی نباشه.»

پس بهش گفتیم بره. اونم انگار خیالش از بابت سؤال و جوابی که ممکن بود باعث درموندگیش بشه، راحت شده بود.

کارمودی با اشتیاق بهم نگاه کرد و گفت: «خوب، باید چکار کنیم؟ فکر نمی‌کنی بهتر باشه هیپنوتیزمش کنیم؟ شاید این طوری یادش بیاد.»

گفتم: «گیرم که هیپنوتیزمش هم کردیم. فرض کن آهنگو یادش اومد و ما هم شناختیمش و ارتباطش رو با مجرم فهمیدیم. می‌تونیم ازش به عنوان مدرک استفاده کنیم؟ رادنی از بازپرسی سر بلند بیرون میاد؟ می‌تونیم این جوری هیئت منصفه رو متقاعد کنیم؟»

«جواب هر سه تا مورد منفیه. ولی اگه برای خودمون راضی کننده باشه و بفهمیم قاتل کی بوده، می‌تونیم به حرفش بیاریم و بفهمیم دلیل و انگیزه‌ش چی بوده.»

«اصلاً مضنونی دارین؟»

«این دور و بر یه گروه تبهکاری هست. سه نفرن که ما دلایل خوبی داریم که فکر کنیم توی این قتل نقش داشتن.»

«خوب برین هر سه تاشونو بگیرین.»

«این جوری متقاعد کننده نیست. اگه هر سه تاشونو بگیرم، هیچ کدومشون نمی‌ترسن چون می‌دونن که ما هیچی نمی‌دونیم. از طرفی ممکنه قتل کار کس دیگه‌ای باشه. اگه ما یه نفر رو بشناسیم و روش تمرکز کنیم...»

گفتم: «خیلی خوب. اسم اون سه نفر مضنونی که همین الآن گفتی چیه؟»

گفت: «موس ماتی، اِیس بِگِد. جِنت دایمند.»

گفتم: «اگه اینه پس شاید مشکلی نباشه. برو سرکار رادنی رو بیار و هر دوتامونو ببر پیش نزدیک‌ترین پیانو.»

اون طرف خیابون توی یه استودیو یه پیانو پیدا کردیم و به رادنی گفتم: «به این آهنگ گوش کن سرکار، ببین همونیه که هشتاد و هشت خوند یا نه؟»

بعد چند تا کلیدو فشار دادم.

رادنی که شگفت زده شده بود گفت: «خیلی شبیهشه. میشه یه بار دیگه بزنی؟»

آهنگو زدم و گفتم: «فقط همین یه بار بود. اگه بخوام بازم تکرارش کنم اون وقت فکر می‌کنی همینی که زدم درسته. خوب، حالا بگو ببینم همین بود؟»

هیجان زده گفت: «آره خودش بود. دقیقاً همون بود.»

«ممنونم، سرکار. کارت خوب بود. مطمئنم که به خاطر کمکی که کردی ازت تقدیر میشه. ستوان، حالا می‌دونیم قاتل کیه، یا حداقل می‌دونیم که اون چیزی که هشتاد و هشت گفته، چیه.»

خوب، نمی‌دونم تأثیر کاری که ما کردیم به نیوارک رسید یا نه، چون بعد از اون پرونده رو دنبال نکردم، ولی فهمیدم که اونا قاتلو گرفتن و حتی اندختنش تو زندون، که باعث شد پرونده به خوشی بسته بشه. از سرکار رادنی هم تقدیر شد. ستوان کارمودی پاداش گرفت و منم برگشتم سر کارم. شماها هم حتماً خودتون فهمیدین که چی شد.»

 ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • یکشنبه 28 خرداد 1396

    ششمین شماره از فصلنامۀ تخصصی داستان‌های علمی‌تخیلی «فصل علم و خیال» منتشر شد.
    با داستان‌هایی از
    جرج آر. آر. مارتین
    آرتور سی. کلارک
    آیزاک آسیموف
    همراه با فهرست آثار ترجمه شدۀ آیزاک آسیموف به فارسی


    برای دانلود اینجا را کلیک کنید

  • نظرات() 
  • شنبه 27 خرداد 1396

    من یک لگد محکم به پایش زدم تا بیدارش کنم و گفتم: «هیچم نشد. هنوز نکتۀ مهمو بهمون نگفتی.»

    گریسولد گفت: «معلومه که گفتم. سلسله عملیاتی رو انجام دادم که محل خبرچین دشمنو نشون می‌داد و...»

    «آره، ولی چطوری؟ با کدوم شرکت تاکسی رانی تماس گرفتی؟»

    «با هیچ کدوم. خدای بزرگ! بهم نگو که هنوز نفهمیدی! اگه کسی بخواد یه شماره تلفن محلی رو بگیره، یه شمارۀ هفت رقمی رو می‌گیره. روی هر دستگاه تلفن، برای هر عدد از 2 تا 9، سه تا از حروف الفبا در نظر گرفته شده. حرفABC برای شمارۀ 2، DEF برای شمارۀ 3 و الی آخر. هر شمارۀ تلفنی رو اگه توش 1 نداشته باشه، میشه به صورت ترکیب حروف هم نوشت، چون هیچ حرفی برای عدد 1 در نظر گرفته نشده. و کنار شمارۀ 0 هم فقط حرف Z قرار گرفته.

    به خاط همین من با هیچ کدوم از ایستگاه‌های تاکسی تماس نگرفتم. شمارۀ T-A-X-I-C-A-B رو گرفتم ولی با اعداد، که میشه 4222-829. این همون شمارۀ مورد نظر بود. معلوم بود که به نظر آرچی این جوری راحت‌تر می‌تونسته اون شماره رو حفظ کنه تا این که بخواد یه ترکیب عددی رو به خاطر بسپره و وقتی هم که داشت می‌مرد، اون کلمه تنها چیزی بود که یادش مونده بود و قبل از مرگش روی کاغذ نوشته بود.»

     

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 24 خرداد 1396

    خط باریک

     

    گریسولد در چند تا از نشست‌های پس از شام ما حضور نداشت، ولی حالا آنجا نشسته بود. از ظاهرش این طور بر می‌آمد که خواب است. سبیل آشفته‌اش مثل همیشه در اثر نیروی بازدمش آشفته بود.

    من گفتم: «ممکن نیست به خاطر کار چند جلسه غیبت داشته باشه. چون حتماً دیگه باید بازنشسته شده باشه.»

    بارانوف مشکوکانه گفت: «از چه کاری بازنشسته شده باشه؟ نکنه اون داستانهای جن و پری که برامون تعریف می‌کنه رو باور کردی؟»

    جنینگز گفت: «نمی‌دونم، ولی بیشترشون به نظر شدنی میان.»

    بارانوف گفت: «بستگی داره که به چی عقیده داشته باشین. مثلاً اون داستانای جاسوسی و ضد جاسوسی. حاضرم شرط ببندم که اونا رو از تصوراتش می‌سازه. مطمئنم که تا حالا پاشم از کشور بیرون نذاشته. چه جور جاسوسی ممکنه پاشو از مملکت بیرون نذاره؟ مگه توی ایالات متحده چکاری هست که انجام بده؟»

    لیوان اسکاچ و سودای گریسولد که لبالب پر بود، مثل همیشه در میانۀ هوا معلق بود. با این که خودش خواب بود، خطر ریختن آن را تهدید نمی‌کرد. آنگاه، در حالی که گویی یک دستگاه کنترل از راه دور به آن فرمان می‌دهد، به سوی لب او حرکت کرد. لیوان بالا و بالاتر رفت تا این که به لبش رسید. گریسولد که هیچ نشانی از بیدار بودن نداشت، با ظرافت جرعه‌ای نوشید، سپس لیوان را روی میز گذاشت و گفت: «اینو تأیید نمی‌کنم که تا حالا پامو از کشور بیرون نذاشتم.»

    آنگاه چشمانش باز شدند و ادامه داد: «هر چند که حتی اگه این طوری هم باشه، همین جا توی خونه هم کلی کار هست که میشه براشون مأمور فرستاد. یه فهرست پر افتخار از اونایی وجود داره که همین جا زیر پرچم ستاره نشون ما مردن، مثل آرچی دیویدسن.»

    ***

    آرچی دیویدسن هم هیچ وقت ایالات متحده رو ترک نکرد، درست مثل همون چیزی که شما یونیوفرم پوش‌ها در مورد من فکر می‌کنین. با این وجود در تمام طول ده دوازده سالی که برای بخش کار می‌کرد، همیشه یه کاری برای انجام دادن داشت.

    تا حالا به فکر شما آقایون رسیده که بیشتر از صد تا سفارت خونۀ خارجی و تعداد خیلی بیشتری کنسولگری توی ایالات متحده وجود داره؟

    تک تک اونا باید اطلاعاتی رو جمع آوری کنن که به درد کشور خودشون بخوره، درست مثل سفارت خونه‌ها و کنسولگری‌های ما که بیرون از مرز به کشور خدمت می‌کنن. اطلاعات جمع آوری شده کم و بیش به صورت مخفیانه و در مورد بعضی سفارت خونه‌ها، غیر قانونی از کشور خارج میشن و هدفشون هم تهدید امنیت کشور ماست.

    از طرف دیگه، منازعات سیاسی داخلی کشورهای مختلف ممکنه به داخل مرزهای ایالات متحده کشیده بشه. گروه‌های تروریستی مختلف، دگر اندیشان، یا مبارزان آزادی (که بر اساس نظراتشون اسم‌های مختلفی دارن) اینجا عملیات انجام میدن.

    همۀ این چیزها باید توجه ما رو به این نکته جلب کنه که کار آرچی واقعاً عالی بود. یه آدم محجوب، با استعداد و اغواگر.

    اغواگریش خیلی مهم بود، چون یکی از وظایف هر مأمور با استعدادی جلب اعتماد یه نفر از طرف مقابله. کسی که برای دشمن کار می‌کنه، آشکارا منبع قابل اعتمادی برای کسب اطلاعاته. چه یه کارمند جزء باشه، چه کارمند بلند پایه، چه کسی باشه که فقط دنبال پول و جایزه باشه، چه یه آدم هالوی دهن لق. طبیعتاً خبرچینی از کارمندای جزء یا کارمندای بلند مرتبه، قابل اعتمادترین منابع اطلاعاتی هستن و به احتمال زیاد خطر بزرگی رو به جون خریدن.

    بین ما، هیچ کسی مثل آرچی نمی‌تونست دشمنی رو پیدا کنه که با ما کار کنه و توی اون زمانی که دارم حرفش رو می‌زنم، اون یکی رو داشت. البته ما از جزئیاتش بی‌خبر بودیم، ولی بخش ما از این موضوع کاملاً مطمئن بود. آسون‌ترین کار این بود که به ماهیت اطلاعاتی که اون بهمون می‌داد اعتماد کنیم.

    هیچ وقت هم سعی نکردیم تا بفهمیم که منبع اطلاعاتیش چیه. چنین کاری اصلاً منطقی نبود.

    وقتی که یه جاسوس یکی از خبرچینای طرف دشمن رو برای خودش داشته باشه، هر چقدر افرادی که از هویتش باخبرن کمتر باشن، جاسوس و رابط‌هاش هم امنیت بیشتری دارن. حتی اگه مأمور ما از طریق نامه هویت خبرچین رو به یه همکار مطلقاً قابل اعتماد اطلاع بده، خود نامه نگاری یه نقطۀ ضعف محسوب میشه. چون ممکنه که از ارسال پیام‌ها جلوگیری بشه یا باز بینی بشن، یا این که حرف‌ها شنود بشن، یا اشاره‌های بین دو نفر رو نفر سومی درک کنه. نوع رفتاری که دو نفر با هم دارن، ممکنه از چشم دشمن راهنمای قابل اعتمادتری باشه از رفتار یه نفر و رفتار سه نفر، باز هم قابل اعتمادتره و از این جور چیزها.

    پس در بهترین حالت، اگه یه خط بین یه مأمور و یه خبرچین دشمن وجود داشته باشه، اون خط، خط خیلی خیلی باریکیه. اگه فقط مأمور خبرچین رو بشناسه، از همه بهتره. خبرچین تنها زمانی احساس امنیت می‌کنه که مطمئن باشه فقط یه نفر می‌دونه اون چکار می‌کنه. اون وقت آزادانه‌تر حرف می‌زنه. آرچی این توانایی رو داشت که چنین حس اطمینانی رو القا کنه و و این توانایی به خاطر دونستن ناخودآگاه این موضوع بود که هیچ کس بهش نارو نمی‌زنه.

    به خاطر همین بود که کشته شدن آرچی برای ما فقدان بزرگی بود.

    هیچ راهی نبود که بشه با اطمینان گفت که اون در حین انجام وظیفه کشته شده یا نه. فقط جسدش رو نوی یه کوچۀ خلوت تو یکی از شهرهای بزرگ شرقی پیدا کردن.

    بهش چاقو زده بودن و چاقو رو هم بیرون کشیده و برده بودن. کیف پولش رو هم برده بودن و ممکن بود این فقط یه جیب بری معمولی باشه.

    پلیس محلی هم موضوع رو از همین زاویه بررسی کرد. آرچی آدم مشهوری نبود، به خاطر شغلی که داشت خودش رو آدم محجوبی نشون می‌داد و کاری که به عنوان پوشش کار اصلیش انجام می‌داد، صندوقداری یه فورشگاه مشروب فروشی بود. به خاطر همین دلیلی نداشت که پلیس بخواد توجه بیشتری به قتلش بکنه یا روزنامه‌ها بخوان جنجال به پا کنن.

    حتی ادارۀ ما هم نمی‌تونست خیلی علنی به موضوع توجه کنه. اول به خاطر این که تا چند وقت بعد از کشته شدنش از موضوع خبردار نشده بودیم، دوم هم این که نمی‌خواستیم یه موضوع خیلی سطح بالا رو عمومی کنیم.

    حتی قتل هم می‌تونست واقعاً به خاطر یه جیب بری معمولی باشه و هیچ ربطی به کاری که آرچی انجام می‌داد نداشته باشه. به هر حال درست نبود ما حرکتی انجام بدیم که دیگران متوجه بشن (آخه اون زمان ادارۀ ما رو چند تا از گروه‌های رقیب تحت نظر داشتن) و دست آخر بفهمن که آرچی یه مأمور بوده. این طوری ممکن بود مأمورای دیگه رو هم شناسایی کنن و کارمون در معرض خطر قرار بگیره. مخصوصاً ممکن بود برای خبرچین دشمن که آرچی ازش استفاده می‌کرد و ما شاید می‌تونستیم نجاتش بدیم، خطرناک باشه.

    از طرف دیگه واقعاً برای ما مهم نبود که آرچی توی جریان یه جیب بری معمولی کشته شده، یا دشمن اونو به قتل رسونده. ما که دنبال انتقام گرفتن نبودیم و نمی‌خواستیم وقتمونو تلف کنیم و بفهمیم که کی یه نفر از افرادمونو کشته و به تلافی بکشیمش. کار ما خیلی مهم‌تر از این جور نمایش بازی کردنا بود. در ضمن، حتی اگه آرچی به دستور یکی از سفارتای خارجی کشته شده بود، خیلی امکان داشت که قاتل واقعی یه معتاد خیابونی باشه که اجیرش کرده باشن و شاید از جزئیات اجیر کردنش با خبر نباشه.

    نه، تنها چیزی که برای ما مهم بود، کار آرچی بود، نه خودش. و مهم‌ترین قسمت کارش برای ما در زمانی که کشته شد، ارتباطاتی بود که با خبرچین‌ها داشت. همون خط خیلی باریک که فقط بین دو نفر کشیده شده و وقتی که یکی از اون دو نفر کشته شد، اون خط هم قطع شده بود.

    البته مگه این که آرچی به طریقی موفق شده بود اطلاعاتشو طوری به ما منتقل کنه که بتونیم دوباره اون خط باریک رو بازسازی کنیم. اگرچه احتمالش زیاد نبود، ولی وظیفه داشت که چنین کاری رو انجام بده تا بشه کارش رو ادامه داد.

    طبیعتاً من همونی بودم که فرستاده شدم تا با پلیس کار کنم. حال و هوای خونسردانه‌ای که من دارم همیشه توی ارتباط با پلیس مفید بود و می‌تونستم وقتی آدم‌های محلی تحت فشار بیش از حد مأمورای فدارل قرار می‌گیرن آرومشون کنم.

    مدت نسبتاً زیادی رو صرف این کردم که دلیل واقعی کارم رو که مود توجه واشینگتون بود، مخفی کنم، ولی نمی‌خوام حوصلۀ شما رو با جزئیاتش سر ببرم.

    پرسیدم: «وقتی که پیداش کردن هنوز زنده بود؟»

    مأمور پلیس گفت: «نه، نه، حداقل سه ساعتی می‌شد که مرده بود.»

    «چقدر بد! اگه هنوز یه خورده زندگی تو وجودش بود و می‌تونست یه چیزی بگه، عالی می‌شد.»

    «منظورت اینه که مثلاً می‌گفت اونی که منو کشته... بعدش یه چیز نامفهوم بگه و بشه از اون فهمید که قاتل کی بوده؟»

    «آره یه همچین چیزی. پس فکر کنم هیچ پیامی هم از خودش به جا نذاشته.»

    «منظورت چیزیه که با خون خودش توی پیاده رو نوشته باشه؟»

    یارو مثلاً می‌خواست منو دست بندازه ولی من دم به تله ندادم. اونم گفت: «جلیقه‌ای که پوشیده بود یه مقدار خونی شده بود، ولی هیچ خونی روی دستاش نبود. در ضمن هیچی هم با انگشت روی گرد و خاک ننوشته بود، هیچ نوشته‌ای هم که با پوست موز و این جور آت و آشغالا نوشته شده باشه اونجا نبود. کیف پولش هم گم شده بود و اون تنها وسیله برای ما بود که هویتشو احراز کنیم.»

    «جیباشو گشتین؟»

    «معلومه.»

    «چیز دیگه‌ای نبود؟ از همه چی فهرست برداشتین؟»

    کارآگاه گفت: «از اون هم بهتر. همه چی همین جاست.»

    بعد یه کسیۀ پلاستیکی رو باز کرد و چیزهای توش رو روی میز ریخت.

    یه نگاهی به وسایلش انداختم. کلید، پول خورد، یه شونۀ جیبی کوچولو، یه دفتر یادداشت، یه جعبۀ عینک و یه خودکار. دفترچه یادداشتو ورق زدم. چیزی توش نبود، اگرچه چندتا از ورق‌هاش پاره شده بودن. یه مأمور خوب تا حد ممکن چیزی رو روی کاغذ نمی‌نویسه. اگر هم لازم شد چیزی بنویسه، در اسرع وقت از شرش خلاص میشه.

    پرسیدم: «چیز دیگه‌ای نبود؟»

    کارآگاه بدون این که حرفی بزنه کیسه رو تکون داد. در کمال تعجبش یه گلوله کاغذ مچاله شده افتاد بیرون. برش داشتم و بازش کردم. روش با حروف بزرگ کج و کوله نوشته بود CALL TAXICAB (با ایستگاه تاکسی رانی تماس بگیرید).»

    کاغذ مال همون دفتر یادداشت بود. با خودکار روی یکی از کاغذهای دفتر یادداشت خط خطی کردم. ضخامت و رنگ خودکار با نوشتۀ روی کاغذ همخونی داشت.

    گفتم: «بعد از این که چاقو خورده اینو نوشته؟»

    کارآگاه شونه بالا انداخت و گفت: «امکانش هست.»

    تو کدوم جیبش پیدا شده؟ همین جوری مچاله شده بوده؟ خودکار کجا بوده؟»

    باید افسری که برای اولین بار آرچی رو دیده بود و کارآگاهی که رفته بود سر صحنۀ جرمو پیدا می‌کردیم. نتیجه رضایت بخش بود. کاغذ همون جوری مچاله شده توی جیب چپ جلیقه‌ش بود. یه خودکار هم در حالی که دست آرچی بهش چنگ زده بود، توی جیب راستش بود. اگه کسی به اینا اهمیت نداده بود، به خاطر این بود که هیچ اهمیتی در ارتباط با قتل نداشت.

    کاملاً معلوم بود که این آخرین تلاش آرچی بوده. از اونجایی که اون مأمور خوبی بود، اطلاعات مهمو بهمون داده بود. ما رو به رابطش ارجاع داده بود تا بتونیم اون خط باریکو بازسازی کنیم.

    موضوع رو بررسی کردم. آرچی نگفته بود که با کدوم ایستگاه تاکسی تماس بگیریم. اون ایستگاه تاکسی مال یه شرکت به خصوص بود؟ ایا اون از یه شرکت به خصوص تاکسی می‌گرفت و ما می‌تونستیم بفهمیم که کدومه؟ اگه دفتر تلفنو بررسی می‌کردیم و مدخل Taxicab رو بررسی می‌کردیم، می‌تونستیم از پیامش سر در بیاریم؟  یا اصلاً چیز دیگه‌ای بود؟

    یه دقیقه خیلی سریع به موضوع فکر کردم و سلسله عملیاتی رو انجام دادم که محل خبرچین دشمنو نشون می‌داد و اون خط باریکو از نو ساختم. پیش از این که طرف مقابل محل خبرچینو پیدا کنه، اون قدر وقت داشتیم که اطلاعات مهمی رو ازش بگیریم که بهمون کمک کرد تهدید موشکی کوبا رو حل کنیم. به این ترتیب ماجرا ختم به خیر شد.»

     ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • شنبه 20 خرداد 1396

    به محض این که گریسولد خواست از جا برخیزد، جنینگز صندلی‌اش را پیش روی او کشید و گفت: «اگه اول بهمون نگی که اون کی و کجا بود، همین جا از تشنگی می‌میری.»

    گریسولد ابروهای سفیدش را در هم کشید و با عصبانیت اخم کرد و گفت: «یعنی منظورت اینه که معلوم نیست؟ هیچ ویلیام اسمیتی در کار نبود. اون فقط یه عامل انحرافی بود تا اگه ما نزدیک شدیم، ما رو منحرف کنه، و تقریباً هم موفق عمل کرد. البته اینو باید از اونایی تشکر کرد که به جزئیات توجه نمی‌کنن. ولی با این وجود برای من کاملاً آشکار بود که از اون آپارتمان برای کار نویسندگی از هیچ نوعی استفاده نمی‌شد. از اونجایی که ناظر ساختمون بهم گفت که عملاً دیده که اسمیت تایپ می‌کنه، نتیجه این میشه که خود ناظر بود که داشت حقه سر هم می‌کرد و خودش آدم مورد نظر ما بود. همین خیلی ساده، مسأله حل شد.»

    بارانوف گفت: «نه! حل نشد. از کجا فهمیدی که توی اون آپارتمان کسی نویسندگی نکرده؟»

    «از روی کمبود چیزای ضروری. بدون کتابخونه و کتابای مرجع هم میشه چیر نوشت. بدون هم میز هم میشه. بدون ماشین تحریر هم میشه. حتی بدون کاغذ معمولی هم میشه. میشه پشت پاکت نامه یا پاکتای خرید یا حاشیه‌های روزنامه هم نوشت.

    ولی آقایون! هر نویسنده‌ای می‌تونه بهتون بگه که اگه یه چیزی رو نداشته باشه، نمی‌تونه چیزی بنویسه، و اون چیز توی آپارتمان نبود. من هر چیزی که توی آپارتمان بودو بهتون گفتم و به اون چیز خاص اشاره‌ای نکردم.»

    پرسیدم: «و اون چیه؟»

    گریسولد که سبیل سفیدش سیخ سیخ شده بود گفت: «سبد کاغذ باطله. هیچ نویسنده‌ای نمی‌تونه بدون سبد کاغذ باطه چیزی بنویسه!»

     

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 17 خرداد 1396

    او آنجا نبود

     

    آن شب که ما چهار نفر در کتابخانۀ باشگاه اتحاد نشسته بودیم. باشگاه کاملاً خلوت بود. هیچ کس آنجا نبود و باشگاه دربست در اختیار ما قرار داشت.

    احتمالاً جنینگز حس کرده بود که از بقیۀ دنیا جدا مانده و گفت: «اگه ما همین جا که هستیم بمونیم، نمی‌دونم کسی میاد دنبالمون بگرده یا نه؟!»

    بارانوف گفت: «گوش کن، روی این جور چیزا حساب باز نکن. سال 1930،قاضی کریتر پاشو گذاشت توی یکی از خیابونای نیویورک و دیگه هیچ کس ندیدش. پنجاه ساله هیچ اثری ازش دیده نشده.»

    من گفتم: «این روزا دیگه با وجود شمارۀ تأمین اجتماعی و کارت‌های اعتباری و رایانه‌ها، ناپدید شدن به این آسونیا نیست.»

    بارانوف گفت: «جدی، پس قضیۀ جیمز هافا چی؟»

    گفتم: «منظورم به صورت عمدیه. وقتی که طرف هنوز زنده‌س.»

    گریسولد از اعماق صندلی راحتی‌اش تکانی خورد بیدار شد. گفت: «ولی به گمون من، این روزا ناپدید شدن خیلی هم آسونه. با وجود افزایش ناهمگونی جامعۀ ما، و با وجود افزایش افرادی که فقط به خودشون فکر می‌کنن، کی میون این همه گرفتاری اجتماعی اهمیت میده که یه نفر ناپدید بشه. یه زمان مردی رو می‌شناختم که بخش ما رو کلی به دردسر انداخته بود، چون اونجایی که باید باشه، نبود.»

    جنیمگز به سرعت پرسید: «کدوم بخش؟»

    ولی گریسولد هرگز به چنین پرسش‌هایی پاسخ نمی‌داد.

    ***

    گریسولد گفت: «تعجب نداره اگه شما تا به حال قطعات کوچیکی از مدرکو کنار هم نذاشته باشین تا بتونین قصر شکوهموندی از شواهدو بسازین که بتونه یه مأمور خارجی رو از بقیه جدا کنه و توطئه‌شو خنثی کنه. لازم نیست که حتما توی روز روشن بازداشتش کنی و با تیر بزنیش. فقط کافیه بدونیم که اون کیه و کجاست. وقتی که اینو بدونیم، دیگه خطری نداره. درواقع تبدیل به یکی از نیروهای کمکی ما میشه، مخصوصاً اگه اون مأمور ندونه که شناسایی شده، در این صورت می‌تونیم بهش اطلاعات اشتباهی بدیم. اون وقت تبدیل میشه به یکی از نیروهای ما، نه دشمن.

    ولی این کار آسونی نیست، یا حداقل همیشه آسون نیست. یه مأمور خارجی بود که همیشه درست از جلوی دید ما خارج می‌شد. بعضیامون اسمشو گذاشته بودیم آقای خارج از دید.

    با این وجود، یه ذره یه ذره، دامنۀ جستجوهامون رو تنگ‌تر کردیم تا این که فهمیدیم مرکز عملیاتیش توی یه ساختمون قدیمی و درب و داغونه. به عبارت دیگه، دفتر کارشو پیدا کردیم.

    با نهایت احتیاط تلاش کردیم تا بدون این که تحریک بشه و جاشو عوض کنه، تعقیبش کنیم، که معنیش دوباره انجام دادن یه عالمه کار کسل کننده بود. مثلاً سرنخ‌هایی از حضورش توی یکی از فروشگاه‌های مواد غذایی محلی بدست آوردیم، یا توی روزنامه فروشی، یا ادارۀ پست، ولی نمی‌تونستیم توصیف دقیق یا گواه معتبری پیدا کنیم که نشون بدم آدم مورد نظر ما کیه.

    به خاطر همین اون خارج از دید باقی می‌موند.

    اسمی که اون ازش استفاده می‌کرد رو هم شناسایی کردیم. اسمش ویلیام اسمیت بود همین به ما یه ایده داد.

    تصور کنین که یه وکیل داره دنبال شخصی به نام ویلیام اسمیت می‌گرده که یه پول قلمبه به ارث برده. به این صورت، همسایه‌هاش خوشحال میشن که کمکی بکنن. چون اگه یه نفر که می‌شناختنش قرار بود پول باد آورده‌ای به دست بیاره، حتماً بهش کمک می‌کردن، حتی شده به خاطر این که اون شخص برای تشکر یه مقدار بهشون پول قرض بده. خود اسمیت هم ممکن بود از روی غریزه، به خاطر احتمال پولی که قراره بیفته تو چنگش یه لحظه آروم بگیره. حتی اگه بدونه که واقعاً وارث نیست، درخواست پرس و جو رو رد نکنه.

    یه وکیل واقعی که موقتاً استخدامش کرده بودیمو فرستادیم تا با اسمیت رو در رو بشه، که اونجا نبود. چند روزی بود که دیده نشده بود و کسی هم اطلاعی نداشت. فقط ناظر اون ساختمون کوچیک بود که کنجکاو به نظر می‌رسید. به هر حال موضوع پرداخت اجارۀ ماه بعد مطرح بود.

    ناپدید شدنش اگرچه برای ما تحقیر آمیز بود ــ چون انگار همیشه یه قدم از ما جلوتر بود ــ حداقل این فرصت رو برامون ایجاد کرد تا بتونیم تحقیقات پلیسی قانونی انجام بدیم. هیچ چیز تأثر برانگیزی نبود. فقط موضوع گم شدن یه آدم مطرح بود. یه کارآگاه از ادارۀ پلیس محلی، که حوصله‌ش هم سر رفته بود، درخواست بازدید از آپارتمانش رو کرد. ناظر ساختمون هم راهش داد تو.

    دو تا اتاق، یه آشپزخونۀ کوچولو و یه توالت. همه‌ش همین بود. هیچ چیز قابل استفاده‌ای در مورد ساکن آپارتمان پیدا نکردیم، بجز این که ممکن بود اون یه نویسنده باشه. ناظر هم همینو بهمون گفت.

    چند روز گذشت و هیچ ردی از ویلیام اسمیت پیدا نشد. اون دیگه آقای خارج از دید نبود، بلکه کلاً رفته بود و احساس خیلی بدی داشتیم که شاید برای همیشه رفته باشه. مثل قاضی کریتر. این کارش ممکن بود خیلی خطرناک باشه مگه این که دوباره ردشو پیدا می‌کردیم.

    همون موقع، رئیس ما کاری رو انجام داد که باید همون اول انجام می‌داد. منو فرستاد تا یه نگاه به آپارتمان بندازم.

    نگاه به ظاهر شلخته‌ای که دارم نکنین، توی بررسی کارم همیشه خوب بوده، حتی اون موقعی که خیلی جوون بودم. این ظاهر شلخته خیلی هم خوبه، چون مردم در برابرم موضع نمی‌گیرن. مطمئن بودم که وقتی داشتم با درموندگی آپارتمانو بررسی می‌کردم، ناظر به خاطر حس دلسوزی‌ای که نسبت به من داشت، آزادانه‌تر حرف می‌زنه.

    بعد از این که منو به داخل آپارتمان راهنمایی کرد، از اونجا نرفت. صد البته، منم نخواستم که بره. ازم پرسید: «هنوز دارین دنبالش می‌گردین، هان؟»

    گفتم: «آره، باید گزارشمونو کامل کنیم.»

    «خونواده‌ش حتماً باید خیلی نگرانش باشن. آخه می‌دونی، مثل این که ارثی، چیزی بهش رسیده. حدس من اینه که خونواده‌ش اون پوله رو می‌خوان، حتی اگه خود یارو رو نخوان!»

    گفتم: «آره، به گمون منم همینه.» و به بررسی ادامه دادم.

    یکی از اتاقا کتابخونه بود. البته نه یه کتابخونۀ خیلی بزرگ. چون اتاق هم اتاق کوچیکی بود. بیشتر کتابا، مرجع بودن و کتابای علمی، پس به این نتیجه رسیدم که اسمیت خودشو یه نویسندۀ کتابای علمی جا زده، چون بالاخره باید یه جوری کار اصلیشو پوشش می‌داد. کتابا نو نبودن و بعضیاشون هم دست دوم به نظر می‌رسیدن. به جز قفسه‌های کتاب، یه صندلی راحتی و یه صندلی گهواره‌ای و یه میز هم توی اتاق بود.

    توی اون یکی اتاق هم چند تا قفسۀ کتاب بود که یکی‌شون شامل دانشنامۀ بریتانیکا هم می‌شد. یه میز کار بزرگ، یه صندلی راحتی، چند تا قفسۀ پرونده، یه ماشین تحریر برقی روی پایۀ مخصوص که یه صندلی گردون هم جلوش بود، یه کرۀ جغرافیایی، یه مقدار خرت و پرت مخصوص کار نویسندگی مثل بسته‌های کاغذ، خودکار، گیرۀ کاغذ، ورق کاربن، وزنۀ کاغذ، پاکت نامه، تمبر و از این جور چیزا هم بود.

    آدم خیلی تمیز و مرتبی بود. هر چیزی یا توی قفسه‌های کتاب بود، یا توی قفسۀ پرونده‌ها، یا توی کشوهای میز یا روی خود میز. بجز مبلمان و اثاثیه که قبلاً بهتون گفته بودم، هیچی روی زمین نبود. هیچ تابلویی از هیچ نوعی هم روی دیوارها نزده بود. هیچ اثر انگشتی هم که به درد ما بخوره اونجا نبود.

    به ناظر گفتم: «به هیچی که دست نزدی، هان؟» چون بالاخره کلید داشت.

    گفت: «کی؟ من؟ اونم وقتی پلیس این دور و بره؟ خل شدی؟»

    «مطمئنی که نمی‌تونی یارو رو توصیف کنی؟»

    «شما ها یه میلیون بار اینو ازم پرسیدین. سعیمو کردم، ولی اون چیزی نبود که بخوام بهش نگاه کنم. اونم مثل همۀ آدمای دیگه بود.»

    خوب معلومه. یه مأمور موفق باید هم مثل همۀ آدمای دیگه باشه، وگرنه به هیچ دردی نمی‌خوره. ناظر ساختمونو بردیم ادارۀ پلیس و اونجا و مجبورش کردیم به هزاران عکسی که اونجا داشتیم نگاه کنه و بگه کدومشون شبیه ویلیام اسمیت به نظر می‌رسن. آخرش شش تا عکس انتخاب کرد که هیچ کدومشون شبیه پنج تای دیگه نبودن. اسمیت همچنان خارج از دید باقی مونده بود.

    توی اتاق کار، دو تا کمد هم بود. البته توش لباس بود و چیز غیر عادی‌ای نبود.

    رفتم توی سرویس بهداشتی. همون کاسه توالت‌های معمولی اونجا بود که کم و بیش ازشون استفاده شده بود.

    توی آشپزخونه هم یه مقدار غذا و خوراکی پیدا کردم که همه‌شون توی شیشه و قوطی کنسرو بودن. چند تا چاقو بشقاب و یه کنسرو باز کن هم بود. هیچ کدومشون هم زیاد استفاده نشده بودن.

    ناظر شونه بالا انداخت و گفت: «به گمونم بیشتر وقتا بیرون غذا می‌خورد. به همکاراتونم همینو گفتم.»

    «همکارام تو ادارۀ پلیس گفتن که بهشون گفتی هر از گاهی با اسمیت حرف می‌زدی.»

    «خوب، می‌دونی، مثل مواقعی که می‌رفتم برای جمع کردن اجاره، یا تعمیر دوش و این جور وقتا.»

    «اون چه جور مطالبی می‌نوشت؟»

    تو دهنی خندید و گفت: «من چه می‌دونم. فقط می‌تونم بگم از اون چیزایی که من می‌خونم نبود.»

    گفتم: «من اینجا هیچ کتابی نمی‌بینم که اسم اون روش نوشته باشه.»

    گفت: «یه بار بهم گفت که بیشتر برای مجله‌ها چیز می‌نویسه. شاید کتاب نمی‌نوشته. شاید از اسم خودش هم استفاده نمی‌کرده. فکر کنم اینم یه بار بهم گفت.»

    «برای کدوم مجله‌ها می‌نوشت؟»

    «نمی‌دونم.»

    «از چه اسمی استفاده می‌کرد؟»

    «اینم نمی‌دونم. هیچ وقت بهم نگفت، منم نپرسیدم. به من ربطی نداشت.»

    «صدای تایپ کردنش همسایه‌ها رو اذیت نمی‌کرد؟»

    «هیچ کس شکایتی نکرده. ببین، توی این ساختمون، می‌تونی زنتو ساعت سه نصف شب کتک بزنی و کاری کنی که مثل پیک مرگ جیغ بکشه، ولی کسی شکایت نمی‌کنه.»

    «خود تو تا حالا صدای تایپ کردنشو شنیدی؟»

    «منظورت اینه که از آپارتمان خودم بشنوم؟ نه! من دو طبقه پایین تر زندگی می‌کنم.»

    «منظورم اینه که از راهرو شنیده باشی.»

    «معلومه. هر از گاهی می‌شنیدم. البته صداش آروم بود. ساختمونای قدیمی مثل این دیوارای محکمی دارن.»

    «تا حالا تایپ کردنشو دیدی؟»

    «بعضی وقتا که می‌اومدم چیزی رو تعمیر کنم، صدای تق تق ماشین تحریرشو می‌شنیدم. البته گفتم که خیلی ملایم بود. درو روی من باز می‌کرد و دوباره می‌رفت سر کارش. معلوم بود که پول زیادی از این کار در نمیاره، وگرنه اینجا زندگی نمی‌کرد.» و دوباره تو دهنی خندید.

    سرمو تکون دادم و رفتم. توی اون طبقه، سه تا همسایۀ دیگه هم بودن. هیچ کدومشون هم نمی‌تونستن آدم گم شدۀ ما رو توصیف کنن. اصرار داشتن که هیچی درباره‌ش نمی‌دونن. یه خانومی فکر می‌کرد که می‌تونسته هر از گاهی صدای ماشین تحریرو بشنوه، ولی هیچ وقت واقعاً توجهی نمی‌کرده. بهم گفت: «ما سرمون تو کار خودمونه.»

    واقعاً هم همین طور بود. دیگه تعقیب پرونده فایده‌ای نداشت.

    فقط موضوع این بود که لازم نبود پرونده رو ول کنیم. چون دیگه اسمیت اومده بود زیر نظر ما. بدون این که خودش بدونه، ما می‌دونستیم که اون کجاست و کیه و از اون موقع به بعد، اسمیت دیگه هیچ فایده‌ای برای طرف مقابل ما نداشت و خیلی به درد ما خورد. تا این که طرف مقابل فهمید که مأمورشون شناسایی شده. همون موقع، قبل از این که اونا بتونن تصادف مرگباری رو براش ترتیب بدن، دستگیرش کردیم.

    حالا اگه اشکالی نداره، من میرم یه نوشیدنی بگیرم.

     ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • دوشنبه 15 خرداد 1396

    لیوان گریسولد دیگر تا آن موقع خالی شده بود، در نتیجه می‌توانستیم بدون ناراحتی تکانش دهیم و بیدارش کنیم.

    با عصیانیت گفتم: «چطوری مرد تفنگ بدستو دیدی؟ کجا بود؟ چطوری تونسته بود یه تفنگو قاچاقی بیاره تو محوطه؟»

    به نظر می‌رسید که گریسولد به سختی در تلاش است تا حواسش را جمع کند. سپس گفت: «کدوم تفنگ؟ مگه چند دفعه بهتون نگفتم که موضوع تفنگ اصلاً مطرح نیست. من اصلاً انتظار هیچ تفنگی رو نداشتم. اون تروریست کذایی توی نامه‌ش گفته بود که جلوی چشمش و با یه شلیک دقیق دخل منو میاره. در زبان انگلیسی این واژه‌ها رو همون قدری میشه در مورد دوربین عکاسی به کار برد که در مورد یه تفنگ. توی هر مراسمی هم هزار تا دوربین هست. هر کسی می‌تونه با خودش یه دوربین بیاره تو. به همین دلیل من داشتم به آدمایی نگاه می‌کردم که جلوی روم نشسته بودن. وقتی یکی از اونا دوربینشو گرفت سمت من، یکی که تا پیش از اون هیچ عکسی نگرفته بود، دستیارمن فوراً دید و دستگیرش کرد.

    جنینگز گفت: «یعنی منظورت اینه که فقط می‌خواست ازت عکس بگیره؟»

    گریسولد گفت: «نه دقیقاً. اگه این فرصتو پیدا می‌کرد که دکمۀ دوربینشو فشار بده، یه دارت سمی از دوربین پرتاب می‌شد. البته ممکن بود خطا بره، ولی اگه بهم می‌خورد، می‌تونست مسمومم کنه. اون مرد تحت نظارت قرار گرفت و فکر کنم هنوزم توی بیمارستان روانی باشه.»

     پایان

     

  • نظرات() 
  • شنبه 13 خرداد 1396

    شلیک دقیق

     

    فکر می‌کنم این روزها همه راجع به تروریسم حرف می‌زنند، حتی در محیط باشکوه و دور از دسترس باشگاه اتحاد. پس واقعاً تعجب برانگیز نبود که جنینگز، به مدت پنج دقیقه با شور و حرارت در مورد خطراتی صحبت کرد که ما را تهدید می‌کنند، چرا که هیچ الگوی منطقی‌ای در حملات تروریستی وجود ندارد.

    وقتی که حرف‌های جنینگز سرانجام تمام شد، بارانوف گفت: «ای بابا، پیرمرد! صاعقه که به ته دره نمی‌خوره. هیچ کدوممون اون قدر مهم نیستیم که هدف حملۀ تروریستی باشیم.»

    من گفتم: «منظور جنینگز اینه که شاید بعضی‌وقتا تصادفی هدف قرار بگیریم.»

    بارانوف گفت: «هه! تصادف اتوموبیل هم ممکنه برای هر کسی اتفاق بیفته. ولی من تا حالا ندیدم مردم به خاطر چنین چیزی از ترس غش کنن.»

    درست در همین لحظه گریسولد از خواب پرید. نخستین نشانۀ بیدار شدنش، جرینگ جرینگ قطعات یخ در لیوان اسکاچ و سودایش بود. سپس یکی از چشمانش را باز کرد و سبیل سفید و شکوهمندش را تاب داد و گفت: «شاید صاعقه به ته دره برخورد نکنه، (برای ما کاملاً شگفت انگیز بود که او چطور همۀ حرف‌های ما را وقتی که خواب است می‌شنود) شما سه تا هم شاید جاتون امن باشه، ولی من یه زمان هدف حملۀ تروریستی بودم. قضیه برمی‌گرده به سال 1969...»

    فوراً گفتم: «فکر کنم شام امشب ماهی آزاد بخارپز باشه...»

    ولی هر دو چشم گریسولد باز و با نگاهی یخ زده به دیوار روبرو خیره شدند.

    ***

    گریسولد گفت: «سال 1969 بود و اون سال، سال بدی برای آمریکایی‌های مشهور بود. مدت زیادی از کشته شدن رابرت کندی و مارتین لوتر کینگ نمی‌گذشت و من تقریباً به این نتیجه رسیده بودم که نفر بعدی، منم. اون موقع مشغول کارایی بودم که حتی الآنم اون قدر احساس راحتی نمی‌کنم که راجع بهشون حرف بزنم. البته اسرار چیزای مطلقی نیستن ولی برای آدم دشمن به وجود میارن.

    علاوه بر این، توی محیط داخلی آمریکا هم آشوب وجود داشت و هر کسی می‌تونست به راحتی ببینه که این مسائل چطوری داد همه رو در آورده. ماه می همون سال، رفته بودم به دانشگاهی تو کانکتیکات تا درجۀ افتخاریمو بگیرم. اسم دانشگاهو یادم رفته، آخه همۀ این چرندیات توی ذهنم قاطی پاطی شده. ولی اینو می‌دونم که درجۀ افتخاری، دکترای ادبیات انسانی بود.

    دو روز پیش از مراسم، رئیس دانشگاه نامۀ بی‌نام و نشونی دریافت کرده بود که توش نوشته بود دکترای افتخاری من باید فوراً به خاطر کارای خبیثانه‌ای که توی ویتنام انجام دادم، لغو بشه. و اگه این مراسم لغو نشده و من اون دور و برا آفتابی بشم، منو می‌کشن. واژه به واژۀ نامه رو یادمه که توش نوشته بود اگه سرو کلۀ این هیولا توی مراسم پیدا بشه، هیچی نمی‌تونه جلوی منو بگیره که جلوی چشمم با یه شلیک دقیق، دخلشو بیارم.

    با این وجود، شخص تهدید کننده ادعا کرده بود که به همون اندازۀ ادبیاتی که قرار بود بابتش بهم دکترا بدن، انسانیت داره. چون به رئیس دانشگاه اطمینان داده بود که به هیچ کس دیگه‌ای آسیب نمی‌زنه و همین باعث شده بود خیالم یه خورده راحت بشه.

    رئیس دانشگاه اون نامه رو تحت تدابیر شدید امنیتی به من نشون داد و ازم پرسید شاید بخوام با اون یارو رو در رو نشم. می‌نوستم وانمود کنم که مریضم و دکترا به صورت غیابی بهم داده بشه. فرم دکترا رو هم برام ارسال کنن.

    برام مثل روز روشن بود که این خود رئیس دانشگاهه که نمی‌خواد با یارو رو در رو بشه. ولی اون همه برنامه ریزی باعث شده بود حس شجاعت توی وجودم برانگیخته بشه. اگه اون می‌خواست مثل بزدلا رفتار کنه، من نمی‌خواستم.

    در ضمن، چرا باید خودمو از او لحظۀ افتخار آمیز محروم می‌کردم؟ اونم در حالی که کاری توی ویتنام نکرده بودم که سزاوار این همه خشم باشه. مأموریت من به اونجا، پوششی برای کار واقعیم بود که داشتم در جریان جنگ شش روزه توی خاور میانه انجام می‌دادم.

    از همۀ اینا گذشته، فکر نمی‌کردم که اون نامه رو باید این قدر جدی گرفت. همینم گفتم. با عصبانیت به رئیس دانشگاه گفتم که من بلوف نمی‌خورم.

    با نگرنی گفت: «بلوف؟ از کجا معلومی که این یه بلوفه؟»

    گفتم: «به خاطر این که اگه بلوف نبود، از پیش خبر نمی‌داد. نکنه فکر کردی لی هاروی اوسوالد یا سیرهان سیرهان هم برای قربانیاشون نامه فرستادن و تهدیدشون کردن؟ نویسندۀ چنین نامه‌ای فقط قصدش به هم زدن این مراسم و تحقیر کردن منه. منم هیچ قصد ندارم باهاش همکاری کنم.»

    رئیس دانشگاه سرشو تکون داد و گفت: «ولی ما نمی‌تونیم اینو فقط یه حقه در نظر بگیریم و از کنارش رد بشیم. تصور کن که ما این نامه رو نادیده بگیریم و هیچ اقدام احتیاطی به عمل نیاریم، بعدش بهت شلیک بشه. بعد هم تصور کن که معلوم بشه چنین نامه‌ای هم فرستاده شده. موقعیت من...»

    به طعنه گفتم: «... به اندازۀ موقعیت من ناراحت کننده نخواهد بود! اگه من خودم چنین چیزی رو قبول کنم، چرا تو نباید بخوای؟»

    «به خاطر این که من در قبال کل دانشگاه مسئولیت دارم، نه فقط خودم، آقای عزیز! شاید این نامه فقط با یه انگیزۀ ناگهانی فرستاده شده باشه، ولی اگه اونو نادیده بگیرم، ممکنه غرور یارو به اندازۀ غرور تو باشه و ممکنه علی‌رغم میل خودش مجبور باشه اقدامی بکنه.»

    چند لحظه وضعیتو بررسی کردم و به این نتیجه رسیدم که درکش می‌کنم. ولی ممکن بود در اشتباه باشم. گفتم: «بسیار خوب، اقدامات لازمو انجام بدین.»

    گفت: «ولی آقای گریسولد عزیز من، فایده‌ای نداره. مطمئناً اگه ما نگهبانا رو بریزیم تا همۀ دانشجوها و پدر و مادرا و دوستانشونو رو بگردن تا اسلحه پیدا کنن، مراسم مختل میشه، یا حداقل باعث کندی انجام کارا میشه. اینم یه جور شجاعته که شما...»

    گفتم: «مزخرفه. نصف مراسمایی که امسال انجام شده، به دلیلی مختل شدن. حضور نگهبانا یه اقدام امنیتی طبیعیه و حتی شاید بتونه شرکت کننده‌ها رو سر عقل بیاره. اگه شما واقعاً فکر می‌کنین که یه نفر می‌خواد یه تفنگ گنده با دوربین تلسکوپی بیاره تو مراسم، کارتون آسونه. چنین سلاحی رو نمیشه به آسونی مخفی کرد. فقط کافیه از نگهبانا بخواین مراقب جعبه‌های دراز، یا قوطی‌های مشکوک، چوبای زیر بغل یا هر چیزی که دراز و باریکه باشن. پیش‌بینی شده که یکشنبه هم روز گرمیه، پس هر کسی که پالتو می‌پوشه هم مشکوکه.»

    رئیس گفت: «فارغ‌التحصیلا باید لباس بلند آکادمیک بپوشن...»

    «ولی اونا باید توی تالار راه برن و کسی که زیر لباسش سلاح مخفی کرده، مطمئناً خشک راه میره. فقط اعضای هیئت علمی می‌مونن که شما و من هستیم. و اگه الان می‌خواین به گروه موسیقی اشاره کنین، می‌تونین خیلی راحت جعبه‌های سازشونو بررسی کنین و مطمئن بشین که چیزی بجز ساز توشون نیست.»

    خلاصه این که حوصله‌شو سر بردم. برای یه مدت فکر نمی‌کردم که بشه یه تفنگ گنده رو یواشکی آورد تو، یا اگه از قبل اونجا باشه، بشه ازش استفاده کرد. فکر می‌کردم که می‌دونم دارم چکار می‌کنم. ولی وقتی که رئیس دانشگاه رفت به انجام کارا برسه، رفتم تو فکر. این می‌تونست یه نکتۀ انحرافی باشه و همون طور که قبلاً هم گفتم، ممکن بود من در اشتباه باشم.

    دو روز بعد، اواخر مراسم بود که رفتم اونجا. رئیس دانشگاهم سمت راستم بود. مطابق پیش‌بینی، یه روز گرم و زیبا بود و دانشجوها لباس بلند و سیاه پوشیده بودن و کلاه گذاشته بودن و جلوی صندلیاشون ایستاده بودن. مراسم پر از آدمای خوشحال بود که با لباسای رنگارنگشون اینجا و اونجا تجمع کرده بودن. صدها دوربین به دست غیر حرفه‌ای بین جمعیت این طرف و اون طرف می‌رفتن و امیدوار بودن از کسی در حین دریافت دکترا عکس بگیرن. حتی چندتاشون وسوسه شدن و از منم عکس گرفتن. فکر کنم ابهتم جو گیرشون کرده بود.

    کاری از دستم بر نمی‌اومد، ولی فهمیدم که رئیس دانشگاه از من فاصله گرفته. فکر می‌کرد یه نفر با تفنگ اومده اونجا و نمی‌خواست تبدیل به قربانی بی‌گناه ماجرا بشه.

    از بالای سکو یه نگاه به حضار انداختم. کاملاً مطمئن بودم که از روی سکو کسی بهم شلیک نمی‌کنه، یا حداقل اون طوری که توی نامه نوشته شده بود، شلیکش نمی‌تونه دقیق باشه. اگه کسی می‌خواست از تفنگ استفاده کنه، باید می‌رفت یه گوشۀ پرت و دور افتاده تا کسی مزاحم کارش نشه. مثل مورد اسوالد.

    دنبال پنجره‌هایی گشتم که به سکو دید داشته باشم. ولی پنجره‌ای در کار نبود. سکو از پشت و بالا و از دو طرف محصور بود. جلوی روی ما هم مردم بودن و بعد از اونا هم چیزی نبود جز آسمون آبی.

    توی محوطه هم نظامیا و عکاسا و روزنامه نگارا بودن که این طرف و اون طرف می‌دویدن. تا اینجاش خوب بود، چون یکی از عکاسا در واقع از آدمای من بود که می‌دونست باید مراقب چی باشه و من دلم نمی‌خواست کسی بفهمه. اون دور و بر هم چند تا نگهبان بودن که رئیس دانشگاه گذاشته بود و من نمی‌دونستم که کی هستن.

    رئیس دانشگاه سخنرانی کرد. یه کشیش هم برای جمعیت دعا کرد. بعد یکی از دانشجوها با لحن خجالتی سخنرانی کوتاهی کرد. بعد من از جام بلند شدم و رئیس دانشگاه شروع به تعریف و تمجید کرد که مثلاً قرار بود توصیفی از دکترای افتخاری من باشه. وقتی همۀ حرفاش تموم شد، یه کلاه گذاشتن روی سر من و بعد همه عقب نشینی کردن و صحنه رو برای من خالی کردن تا بیست دقیقه حرف بزنم.

    موقعش شده بود. اگه تروریست کذایی واقعاً می‌خواست بهم شلیک کنه و اگه واقعاً می‌خواست به هیچ کس دیگه‌ای آسیب نرسه، حالا وقتش بود. حالا تنها شده بودم، یا حداقل تنهاتر از بقیۀ آدمای شرکت کننده تو مراسم. روی سکو بیست نفر دیگه هم بودن، ولی همه‌شون پشت سرم نشسته بودن. اگه قرار بود گلوله‌ای که به سمت سرم شلیک بشه، خطا بره، به چیزی برخورد نمی‌کرد.

    البته من روی خطا رفتن گلوله حساب نمی‌کردم. از اون بهتر، متوقف کردن یارو در حین انجام عملیات بود.

    دستنویس سخنرانیم درست جلوی روم بود، ولی من می‌خواستم بداهه حرف بزنم، چون باید می‌دیدم که جلوی روم چی به چیه. نمی‌تونستم جلوی خودمو بگیرم و بین جمعیت دنبال قاتل می‌گشتم، ولی کار احمقانه‌ای بود. از اون فاصله نمی‌تونستم چیز مهمی رو بین جمعیت تشخیص بدم و اون موقعی که صدای شلیک گلوله بهم می‌رسید، گلوله توی سرم بود.

    باید این قسمت کارو می‌سپردم به نگهبانا و روی چیزی که جلوی روم بود تمرکز می‌کردم. به دوستم که یه کناری ایستاده بود اعتماد داشتم. ولی دو جفت چشم هم بهتر از یه جفت بود.

    با لحن فصیحی گفتم: «بیایید با این حقیقت روبرو شویم که دنیای امروز ما را به سوی یک زندگی خفت‌بار نمی‌خواند و کشمکش و بگو مگویی که ما را در بر گرفته و از ما می‌خواهد که...»

    درست همون لحظه‌ای که عبارت «کشمکش و بگو مگو» رو گفتم بود که قاتلو دیدم و دستیارم هم هم‌زمان اونو دید. نیازی به علامت دادن من نداشت و خودش رفت جلو.

    جلوی قاتلو گرفتن و آروم از محوطه بردنش بیرون. طوری که شک دارم رئیس دانشگاه حتی فهمیده باشه. سخنرانیمو با خونسردی و اعتماد به نفس تموم کردم و از این که فهمیدم رئیس دانشگاه از خویشتن داری من در روبرو شدن با خطر شگفت زده شده، حظ کردم. بعد از این که مراسم تموم شد بود که بهش گفتن خطر رو دفع کردن.

    ولی بعدش باید اونجا می‌نشستم و دست دادن‌های بی‌پایان بعد از اهدای دکترا رو تحمل می‌کردم که خیلی حوصله سر بر و بی‌نمک بود. خیلی...

     ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 11 خرداد 1396

    گریسولد یک لیوان اسکاچ دیگر برای خودش ریخت و چشمانش بسته شدند.

    بارانوف آرام به جلو خم شد و لیوان را از دست گریسولد بیرون کشید. چشمانش فوراً باز شدند و گفت: «هی، لیوان منو بذار سر جاش!»

    بارانوف گفت: «اول بگو از کجا فهمیدی رهبر شورشیا کیه؟»

    گریسولد گفت: «اِ... هنوز نفهمیدین؟ منو شگفت زده می‌کنین. کتابدار با تأکید گفته بود به نظرم یونانی می‌اومد. اون اهل مطالعه بود و برای چنین آدمایی خیلی پیش میاد که حرفی که می‌زنن، نقل قول از یه کتاب باشه. جمله‌ای که به کار برد هم از اون جمله‌های پر کاربرد نیست که ریشه‌هاش گم شده باشه. این جمله فقط مال شکسپیره و توی نمایشنامۀ جولیوس سزار استفاده شده. توی اون نمایشنامه، یکی از دسیسه چین‌ها یه گردهمایی سیاسی رو توصیف می‌کنه که توی اون سیسرو به یونانی حرف می‌زنه. وقتی ازش می‌پرسن سیسرو چی گفته، اون شخصیت دسیسه چین میگه نمی‌دونم، بعدش اضافه می‌کنه که اونایی که حرفشو می‌فهمیدن، به هم دیگه لبخند می‌زدنو سرشونو تکون می‌دادن، ولی به نظر من یونانی می‌اومد.»

    جنینگز گفت: «خوب، بعدش؟»

    «خوب، دسیسه چینی که این حرفو تو نمایش زد، اسمش کاسکا بود. به نظر من رسید که اگه توی فهرست اسم زندانیا رو نگاه کنم، شاید اسمی پیدا کنم که به کاسکا یا سیسرو شبیه باشه. روی فهرست اسامی یه «بنی دبلیو. کاسکر» بود که بهم گفته بودن آدم باهوش و بی‌وجدانیه و حبس ابد گرفته. احساس کردم که شخص مورد نظرمون باید همون باشه، و واقعاً هم همون بود.»

     

  • نظرات() 
  • یکشنبه 7 خرداد 1396

    مردانی که حرف نمی‌زنند

     

    یک شب در باشگاه اتحاد بارانوف گفت: «من نمی‌دونم چرا توی جنگ، هیشکی به مقامات بالا ضربه نمی‌زنه. چرا به جای این که با افراد الهام بخش و رهبران بجنگن، با ارتش‌ها می‌جنگن؟ اگه ناپلئون خیلی زود توی این بازی مرد، یا لنین، یا هیتلر، یا حالا که حرفش پیش اومد، واشینگتون...»

    جنینگز گفت: «من فکر می‌کنم یه خورده‌ش به خاطر فوق امنیتی بودن موضوعه، یه خورده هم به خاطر همبستگی بین رهبرانه. اگه رهبر دولت الف دستور حمله به رهبر دولت ب رو صادر کنه، ممکنه همین دستور برای خودش هم صادر بشه، نه؟»

    من گفتم: «به نظر من که راجع به این موضوع زیادی احساساتی فکر می‌کنین. حس من اینه که اگه یه رهبر بمیره، کسی که جاشو می‌گیره ممکنه حتی از قبلیه هم تأثیرگذارتر باشه. شاه فیلیپ مقدونیه رو پیش از حمله به ایران سر به نیست کردن. ولی کی جاشو گرفت؟ پسرش، که اسکندر کبیر از آب در اومد.»

    گریسولد مثل همیشه در حالی که اسکاچ و سودا در دستش بود، چرت می‌زد، و مثل همیشه هم می‌توانست حرف‌های ما را در خواب بشنود. او یکی از چشمانش را باز کرد و گفت: «بعضی وقتا شما نمی‌دونین رهبرا کی هستن. اون وقت چکار می‌کنین؟» سپس چشم دیگرش را هم باز کرد و از زیر ابروهای پرپشتش به ما خیره شد.

    ***

    گریسولد گفت: «جرج پلامپ یه جرم شناس بود که نظریۀ جالبی دربارۀ موضوع مدیریت زندان داشت. می‌گفت مشکل اینه که زندانای آمریکا بین دو تا نقطۀ بینهایت بغرنج گیر افتادن، و متأسفانه حرفش درست بود.

    خیلی از افراد جامعۀ آمریکا احساس می‌کنن که باید با زندانی‌ها انسانی رفتار بشه و به جای شکنجه کردن زندانی‌ها، باید گوشه چشمی هم به بازتوانی اونا داشت. بعضی‌های دیگه فکر می‌کنن که زندانی‌ها برای این پشت میله هستن که مجازات بشن و توی زندان بودن به خودی خود، مجازات کافی‌ای نیست.

    نتیجه باعث به وجود اومدن شرایط ناراحت کننده‌ای میشه که توی اون با زندانی‌ها به طور کلی نه اون قدر خوب رفتار میشه که اونا رو از بالا گرفتن حس آزردگی دور نگه داره، و نه اون قدر بد رفتار میشه، که گشنگی بکشن و از شدت کتک خوردن درمونده و وامونده بشن. نتیجه هم شورش و بلواییه که هر از گاهی توی زندانا شاهدیم.

    دوست من، پلامپ با دونستن همۀ اینا می‌گفت که نمیشه این آشوبا رو پیش‌بینی کرد. می‌گفت اگه کسی این آزار و اذیت و بی‌رحمی که روی زندانی‌ها اعمال میشه رو بررسی کنه، نمی‌تونه بفهمه که در کدوم مرحله شورش به پا میشه. توی یه زندان، رفتارای وحشتناک فقط به غر غر کردن و نق زدن و کوبیدن لیوان به میز ختم میشه، ولی توی یه زندان دیگه شرایط خیلی بهتره، شورشای خشونت باری اتفاق می‌افته.

    پلامپ اصرار داشت که اینجا موضوع رهبری مطرحه. اگه توی یه زندان خاص، شخصی وجود داشته باشه به اندازۀ کافی توانایی داشته باشه، یا به اندازۀ کافی محبوبیت داشته باشه، می‌تونه با روشای زیرکانه، توی جایی شورش راه بندازه که قبلاً هیچ شورشی رخ نداده.

    پلامپ می‌گفت یکی باید رهبرا رو شناسایی کنه. اونایی که آشکارا مورد احترامن، یا تحسین میشن یا اونایی که بیشتر زندانیا ازشون می‌ترسنو باید وقتی که اوضاع آرومه، شناسایی کرد و به یه زندان دیگه فرستاد. وقتی که زندانو ترک کنن، زندان آروم می‌مونه، چون زندانیا دیگه رهبری ندارن و یه مدت طول می‌کشه یه یکی دیگه سر بلند کنه. توی زندان جدیدی هم که میرن، کسی اونا رو نمی‌شناسه و یه مدت طول می‌کشه تا جایگاه خودشونو به عنوان رهبر پیدا کنن.

    پیشنهاد پلامپ چند موردی انجام شد و اگه بعدش حداقل با بهبود رفتار با زندانیا همراه بود، شورش‌ها از بین می‌رفتن.

    چند سال پیش، توی یه زندان خاص، که اشاره به اسمش خردمندانه نیست، کم کم داشت شرایط شورش مهیا می‌شد. نگهبانای زندان گزارش دادن که داره جو نارضایتی بین زندانیا بالا می‌گیره که نشونۀ واضحی از شورش بود.

    به پلامپ خبر دادن و اون هم اول از همه اسم رهبرای زندانیا رو پرسید. ولی وقتی که مسئولای زندان از بالا تا پایین همه‌شون اقرار کردن که پاک از این موضوع بی‌اطلاعن، دهنش باز موند. اونجا هیچ زندانی‌ای نبود که آشکارا رهبر باشه.

    پلامپ گفت: «ولی باید یکی باشه. مردم که با انگیزه‌های ناگهانی همه‌شون یه کارو انجام نمیدن. یه نفر باید باشه که داد بزنه پس منتظر چی هستیم؟ بریم بهشون نشون بدیم

    ولی همه فقط سرشونو تکون دادن. اگه رهبری وجود داشت، با مهارت چنان پروندۀ پاکی از خودش نشون داده بود که نمی‌شد شناساییش کرد.

    پلامپ خیلی نگران شده بود و اومد پیش من. اون قدر منو می‌شناخت که بدونه اگه من نتونم کمکش کنم، هیچ کس دیگه‌ای هم نمی‌تونه.

    بهم گفت: «گریسولد، من باید یه زندانی رهبرو پیدا کنم. کسی که اون قدر زبردسته که رفتارای خبیثانه‌ش قابل دیدن نیست. من چطوری می‌تونم همچین آدمی رو بین سه هزارتا زندانی پیدا کنم؟»

    گفتم: «شاید مسئولای زندان ندونن اون کیه، ولی بالاخره چندتا زندانی هستن که بشناسنش. از زندانیا سؤال کن.»

    یه نگاه تحقیر آمیز بهم انداخت و گفت: «این کار اصلاً هیچ فایده‌ای به حالم نداره. زندانیا حرف نمی‌زنن، خودتم اینو خوب می‌دونی. هیشکی از خبرچینا خوشش نمیاد و مجرمین مخصوصاً توی این یه مورد خیلی حساسن. این موضوع براشون افتخار بزرگیه. شاید اونا آدم بکشن یا دزدی کنن یا متجاوز باشن، ولی اون قدر پست نیستن که خبرچینی کنن. در ضمن، هر کدوم از اون زندانیا مجبوره کنار بقیه زندگی کنه. اگه کسی معروف به همکاری با مسئولای زندان باشه، اگه کسی مشکوک به همکاری با مسئولای زندان باشه، باید انتظار بدترین نوع رفتار سادیستی رو از بقیۀ زندانیا داشته باشه. حتی شاید به دست اونا کشته بشه.»

    گفتم: «تو باید آدم درستو پیدا کنی. اگه چیزی به نام رهبر وجود داره، چیزی به نام غیر پیرو هم وجود داره. کسی که خارج از حرکت جمعی می‌مونه، حتی اگه این کار براش خطرناک باشه.»

    پلامپ گفت: «ولی نه همچین خطری. آدمای عجیب و غریب بیشتر از بقیه مشکوکن. حتی اگه ما بهش قول بدیم که جاشو عوض کنیم، مطمئناً شایعه‌ها به زندون جدید می‌رسن. و اگه بهش قول بدیم که کلاً از زندون آزادش می‌کنیم، شاید حتی اونجا هم از ترس انتقام احساس ترس کنه.»

    متوجه حرفی که می‌زد بودم، ولی گفتم: «دقیقاً همینه. از مسئولای زندان بپرس ببینن می‌تونن توی زندان یکی رو پیدا کنن که آدم تحصیل کرده‌ای باشه، از خشونت وحشت داشته باشه، از زندانیای دیگه بترسه و انتظار داشته باشه که خیلی زود از اونجا بیاد بیرون. اگه توی کتابخونۀ زندان کار کنه و حس برتری نسبت به بقیه داشته باشه، چه بهتر!»

    پلامپ گفت: «حتی اگه همچین آدمی رو هم پیدا کنم، نمی‌تونم ازش استفاده کنم. اگه خصوصی ازش سؤال کنم، شاید زندانیای دیگه ندونن چی گفته، ولی مشکوک میشن که شاید جیگرشو نداشته و همه چی رو لو داده. شروع می‌کنن به دست انداختنش. بعد هم اگه ما رهبر مورد نظرمونو پیدا کنیم، حتی اگه هیچ ربطی به اطلاعاتی که آدم تحصیل کردۀ تو بهمون داده نداشته باشه، بقیه ممکنه بکشنش.»

    گفتم: «خوب خصوصی ازش سؤال نکن. از صد نفر سؤال کن. از هزار نفر، یا هر چند تا که می‌تونی. از اونم بین بقیه سؤال کن. بذار بدونه که تو داری از همۀ زندانیا بازجویی می‌کنی. این جوری شاید دل و جرأت پیدا کنه و اسم رهبرو بهت بده.»

    ده روز بعد، پلامپ دوباره اومد پیش من. قیافه‌ش یه جوری بود انگار چند روزه خوب نخوابیده.

    با صدایی که یه خورده خش دار شده بود گفت: «از نصف زندانیا بازجویی کردیم. بیشتر اونایی که ازشون بازجویی کردیم اونایی بود که حبس طولانی مدت داشت یا آدمای خشنی بودن. ولی عمداً چند تا از آدمای مسن و ریقو رو هم بازجویی کردیم. ولی هیچ کدومشون حرف نزدن. توی کل زندگیم همچین جماعتی رو ندیده بودم که از هیچی خبر نداشته باشن. ولی البته این همون چیزی بود که انتظارشو داشتم. توی این مدت هم تنش بالا گرفته. نگهبانا در حالت آماده باشن، ولی من یه احساسی در مورد این رهبر اسرار آمیزمون دارم. هر کی که هست، اون قدر باهوشه که خودشو نشون نده و کارای منو خنثی کنه، تا مسئولای زندان منو کنار بذارن. در ضمن نمی‌تونیم زندانیا رو بندازیم تو سلولشون و درو روشون قفل کنیم و لباساشونو ازشون بگیریم و پنجاه نفرو دلبخواهی بندازیم تو انفرادی و با همه مثل مضنون رفتار کنیم. اینجوری فریاد خشونت در زندان تا آسمون میره.» و به خودش لرزید.

    بهش گفتم: «اون زندانی‌ای که من بهت پیشنهاد دادمو پیدا کردی؟»

    گفت: «آره. دقیقاً همچین آدمی رو پیدا کردم. تا شش ماه دیگه آزاد میشه، با خشونت غریبه‌س و به خاطر خطای شغلی افتاده زندون. خوب حرف می‌زنه، تحصیلات بالایی هم داره. توی کتابخونه کار می‌کنه و کاملاً معلومه که از این که افتاده زندون احساس شرمندگی و حقارت می‌کنه. از همه بیشتر به خاطر این ناراحته که باید با بقیۀ زندانیا همکاری کنه.»

    «چیزی هم گفت؟»

    «چیزی بگه؟ لام تا کام حرف نمی‌زنه. فکر هم نکنم به خاطر ترسش باشه. به نظرم اون اصلاً چیزی نمی‌دونه. چرا باید بدونه؟ تا جایی که بتونه خودشو از بقیۀ زندانیا دور نگه می‌داره. شخصاً فکر می‌کنم که اون برای خودش یه دنیای کوچولوی خیالی ساخته و وانمود می‌کنه که اونجا تنهاست.»

    گفتم: «آدم باهوشیه؟»

    پلامپ گفت: «آره. در واقع باید بگم خیلی باهوشه. بیشتر وقتشو توی کتابخونه به مطالعه می‌گذرونه.»

    «پس به نظر من اون کسیه که باید بدونه.»

    «ازم انتظار داری چکار کنم؟ بزنمشو به زور از دهنش حرف بکشم؟ این روزا که نمی‌تونیم از این کارا بکنیم.»

    «باید اینو بدونه که شورش توی زندان و خطراتش چیری نیست که اون بخواد. مطمئناً باید بخواد که همچین چیزی متوقف بشه. حتماً کاری هم در این مورد انجام داده. بگو ببینم، دقیقاً یادت میاد چی بهت گفته؟»

    پلامپ گفت: «ما با دقت همۀ فرایند بازجویی رو ضبط کردیم. از این گذشته، بازگو کردن چیزی که بهمون گفت خیلی آسمونه. چون بهمون هیچی نگفت. کاملاً ساکت بود. صفر مطلق!»

    گفتم: «منظورت اینه که بهت گفت هیچی نمی‌دونه؟ یا این که اصلاً حرفی نزد و فقط ساکت همونجا نشست؟»

    «بیشتر وقتو همون جا ساکت نشسته بود. یه آدم ریزه میزه و لاغر بود. با یه دهن کوچولو و چونۀ باریک. رنگ و روش پریده بود و چشماش تو عالم هپروت سیر می‌کرد. هیچی نگفت، تا رسیدیم به آخر بازجویی.»

    «آهان! اون وقت آخر باز جویی چی گفت؟»

    «دیگه کلافه شده بودم. ازش پرسیدم اصلاً شنیده چی گفتم، حالا فهمیدنش پیشکش! همون موقع بود که نگاهش افتاد سمت من. یه لبخند مرموزی زد و گفت نه، نشنیدم. به-نظرم-یونانی-می‌اومد. طوری با گستاخی بین کلمه‌ها فاصله انداخت که دلم می‌خواست بزنم دماغشو له کنم. ولی ولش کردم بره. مگه کار دیگه‌ای هم می‌تونستم انجام بدم؟»

    من گفتم: «شما بازجویی‌ها رو ضبط کردین. فکر می‌کنین که ممکنه نوار بازجوییا، یا محتویاتش بین زندانیا درز پیدا کنه؟»

    پلامپ شونه بالا انداخت و گفت: «قاعدتاً نباید این طوری باشه ولی...»

    «ولی احتمالش هست. این آدم ما خیلی باهوشه. اگه بقیۀ زندانیا دستشون به نوار برسه و بفهمن چی گفته، اونو به عنوان یه آدم معمولی، شاید هم یه قهرمان در نظر بگیرن. چون از هیچ راهی نمی‌تونن بفهمن که اون جوابو بهمون گفته.»

    پلامپ که دهنش باز مونده بود گفت: «واقعاً گفته؟!»

    «من که این طور فکر می‌کنم. ولی الآن نمی‌تونم مطمئن باشم. با این حال فکر می‌کنم که گفته. فهرست اسامی زندانیا رو داری؟»

    فردای اون روز فهرست به دستم رسید و منم توی کمتر از پنج دقیقه، یکی‌شونو انتخاب کردم. اون یارو رو به یه زندان دیگه منتقل کردن و شورشی اتفاق نیفتاد. دوست زندانی کتابدار ما هم شش ماه بعد آزاد شد. بدون جار و جنجال ازش تشکر کردن و سوابق زندانشو هم پاک کردن.

     ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • جمعه 5 خرداد 1396

    گریسولد داشت چشمانش را می‌بست، ولی هر سۀ ما همزمان بر سرش ریختیم. بارانوف گفت: «شماره تلفن چی بود و از کجا فهمیدی؟»

    گریسولد ابروی سفیدش را بالا برد و گفت: «ولی این که معلومه. بالمرسن گفته بود که به خاطر سپردنش آسونه و اون قدر هم وقت داشت که رقم اولشو که 9 بودو بهمون بده. معنیش این بود که شماره تلفن می‌تونست 9999-999 باشه یا 6543-987 که تنها شماره‌هایی هستن که میشه انتظار داشت کسی به خاطرش بسپره. ولی به هر حال اینم گفته بود که حداقل امروز می‌تونی حفظش کنی. همین باعث خاص شدن اون روز می‌شد. و چه چیزی می‌تونه باعث ارتباط خاص یه روز با اعداد بشه، بجز تاریخ اون روز؟

    بهتون گفتم که اون روز ، دو ماه پیش از ترور کندی بود. ترور کندی 22 نوامبر اتفاق افتاد. پس روزی که ازش حرف می‌زنیم، 22 سپتامبر بود. سپتامبر نهمین ماه ساله. پس تاریخو میشه این طوری نوشت 22/9 یا 9/22. بالمرسن گفته بود که اولین رقم 9 هست. پس اگه ممیز رو نادیده بگیریم میشه 922. اگه سال ترورو هم به یاد داشته باشین می‌فهمین که جواب میشه 1963-922 و این همون شماره‌ای بود که من گرفتم.

     پایان

    پ.ن: دوست عزیز ما جناب مبزو پاسخ رو درست حدس زده بودن! خیلی خیلی سپاسگزارم.

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 3 خرداد 1396

    شماره تلفن

    جنینگز با غرور تردید آمیزی گفت: «من حالا یه شرکت دارم، ولی معنیش اینه که یه سری شماره‌های شناسایی کارمندا هم هست که باید حفظ کنم. تازه شمارۀ تأمین اجتماعی خودم و شمارۀ تلفن و کد پستی و شمارۀ گواهینامۀ رانندگیم هم هست.»

    بارانوف با چهرۀ عبوسی گفت: «همین طور آدرست و ترکیب رمزی همۀ رمزایی که استفاده می‌کنی و تاریخ تولدها و سالگردهای همۀ دوستا و فامیلا. ما زندانی جامعۀ شماره زده هستیم.»

    من گفتم: «به خاطر همینه که من میگم باید رایانه‌ای بشیم. همۀ شماره‌ها رو میدیم به رایانه و میذاریم رایانه غصۀ این چیزا رو بخوره.»

    و با این حرف گریسولد از خواب پرید. به جلو خم شد و صندلی‌اش ترق توروق ستیزه جویانه‌ای کرد. سبیل سفیدش را تاب داد و نگاه شرارت باری به ما انداخت و گفت: «من توی حفظ کردن شماره‌ها کارم خوب نیست، ولی یه زمان مردی رو می‌شناختم که هیچ شماره‌ای رو فراموش نمی‌کرد.»

    درنگی کرد تا جرعه‌ای از اسکاچ و سودایی که انگار هیچ وقت از او جدا نمی‌شد بنوشد، ولی این بار خطری در کار نبود. گاهی اوقات گریسولد چنان با چشمان خونبارش به ما نگاه می‌کرد که به تته پته می‌افتادیم.

    ***

    گریسولد گفت: «اسمش بالمرسن بود. اون وقتا ما توی یه اتاق کوچولو تو پنتاگون خودمونو قایم می‌کردیم که هیچ کس به جز من و بالمرسن و دو سه نفر دیگه که باهامون کار می‌کردن نمی‌تونستن پیداش کنن.

    بیشتر شبیه یه اتاق رختکن کثیف بود و روی درش هم علامتی بود که کسی رو تحریک نمی‌کرد بره توش. شک دارم که بیرون از گروه ما حتی پنج نفر هم می‌دونستن که مخفی‌گاه ما در واقع چیه و همه‌شون هم جزو پرسنل سطح بالای پنتاگون بودن.

    یادمه یه بار یه دریادار داشت اون دور و بر دنبال دستشویی می‌گشت. مطمئن بود یه دستشویی اون دور و بر مخفی شده و سرشو انداخت پایین و اومد تو. مجبور شدیم مؤدبانه بفرستیمش بیرون.

    البته کاری که اونجا انجام می‌دادیم جمع آوری داده‌ها بود. ولی نه از اون قهرمان بازی‌هایی که جیمز باند در میاره. خیلی بی‌مزه‌تر بود، در عین حال خیلی مهم‌تر هم بود. کار ما این بود که داده‌ها رو بررسی کنیم و ببینیم بدرد می‌خورن یا نه، و این که چطوری یه تیکه از خبرها، با یه خبر دیگه همخونی داره و تا چه درجه‌ای ممکنه وقتی یه نفر میگه «آره» منظورش در واقع «نه» هست و برعکس.

    بعد از انجام همۀ این کارا، باید آماده می‌شدیم تا به رئیس جمهور یا فرمانداری مشاوره بدیم و برای رسیدن به نتیجه عرق بریزیم. البته پولمونو می‌گرفتیم، ولی عملاً پول زیادی نبود.

    بالمرسن مدت بیشتری از من این کارو انجام میداد. یه مرد درشت هیکل با موهای سفید بود که همیشه صورتش خیلی قرمز شده بود. گردن کلفتی هم داشت. قیافه‌شو می‌دیدی فکر می‌کردی سیگار برگ می‌کشه، ولی نمی‌کشید.

    اون بود که هیچ شماره‌ای رو فراموش نمی‌کرد. شماره تلفن هزار نفر کارمند و ده هزار نفر غیر کارمندو می‌دونست و هیچ وقت هم اشتباه نمی‌کرد. می‌تونست به همون خوبی شماره‌های دیگه رو هم حفظ کنه. ولی به شمارۀ تلفن علاقۀ خاصی داشت. فکر کنم جاه طلبی مخفیانه‌ش این بود که جایگزین دفتر تلفن بشه.

    شاید به خاطر وجود این ویژگی توی مغزش بود که باعث به وجود اومدن حس ششم شده بود و می‌تونست بگه کی یه دولتمرد خارجی داغ می‌کنه و از روی فراموشی چیزی میگه که دروغ نیست. کی‌ می‌دونه چه توانایی‌های غیر عادی‌ای ممکنه با هم جور باشن. شاید همون حس عجیبش در مورد شماره‌ها بود که باعث شده بود بدون این که خطا کنه، روی حقایقی که به ندرت پیش می‌اومد انگشت بذاره. همین خیلی ارزشمند بود. بالمرسن کسی بود که بهتر از اون نمی‌تونستیم پیدا کنیم.

    ما همه جور داده‌های خامی دریافت می‌کردیم. هر تماس تلفنی ناشناسی رو به ما وصل می‌کردن. ما نمی‌دونستیم که چه انگیزه‌ای باعث می‌شد که مردم به ما گزارش بدن. ما فقط از داده‌ها استفاده می‌کردیم. البته اگه جرأتشو داشتیم. گاهی اوقات داده‌ها از طرف یه دیوونۀ بی‌آزار به ما می‌رسید، گاهی اوقات هم از طرف یکی از مأمورای دشمن بود تا ما رو گمراه کنه. غربال کردن یه گرم گندم از یه تن کاه، یکی از کارای دیگۀ ما بود.

    هر چند که یه خبرچین داشتیم که اون هم بی‌خطا بود. اون ما رو پیدا کرده بود و کارش هم تأثیر گذار بود. مستقیم با ما تماس می‌گرفت و ما هم هیچ وقت نفهمیدیم که از کجا فهمیده که چطوری به ما دسترسی پیدا کنه. همیشه هم راست می‌گفت.

    هیچ وقت هم نفهمیدیم که کی بود. صداش آروم و خشدار و به طور کلی غیر آمریکایی بود. اسمشو گذاشته بودیم «آقا پسر». اگه ده دوازده سال بعد از اون موقع بود، شاید اسمشو میذاشتیم «آقا صدا کلفته». اون موقع اوایل دهۀ 1960 بود.

    ما هیچ تلاشی برای فهمین محلش یا هویتش نکردیم. چون می‌ترسیدیم اگه کاری کنیم، اون دیگه با ما تماس نگیره و چنین چیزی رو نمی‌خواستیم. اون مثل یه سوراخ کلید بود که ما رو وصل می‌کرد به کرملین. بعد از 1965 دیگره خبری ازش نشنیدیم. شاید از کشور ما رفته بود، شاید هم مرده بود. ولی قضیه‌ای که می‌خوام تعریف کنم مال دو سال پیش از ناپدید شدنش بود.

    اون تماس گرفت، ولی مثل همیشه به روش مخصوص خودش بود. اول یکی باهامون تماس می‌گرفت و یه شماره تلفن می‌داد با محدودۀ زمانی. اگه ما اون شماره رو سر همون ساعت می‌گرفتیم، می‌تونستیم پیداش کنیم. اول یه عبارت رمزی رو می‌گفتیم که هویت همدیگه رو شناسایی کنم. بعد اون یکی دو دقیقه حرف می‌زد و تلفنو می‌داشت. ما هم همیشه هر کاری که اون گفته بودو انجام می‌دادیم و هیچ وقت هم از کارمون پشیمون نشدیم.

    شماره تلفن‌هایی که اون به ما می‌‌داد همیشه مال تلفن‌های عمومی بود. این موضوع رو همیشه بررسی می‌کردیم. نمی‌دونستیم بر چه اساسی تلفن‌ها رو انتخاب می‌کنه، هر چند هیچ وقت از یه تلفن، دو بار زنگ نمی‌زد. هیچ وقت هم از یه نفر، دو بار استفاده نمی‌کرد تا اون تماس اولیه رو باهامون بگیره. اونا رو هم نمی‌دونستیم بر چه اساسی انتخاب کرده. شاید عرق خورهایی بودن که به خاطر یه بطری مشروب اون کارو قبول کرده بودن. ما که نمی‌تونستیم بوی نفسشونو از پشت تلفن حس کنیم.

    هر وقت بالمرسن تلفنو برمی‌داشت و یه پیام می‌اومد که شماره تلفن و زمان تماس با «آقا پسر» بود، کلی کیف می‌کرد. بقیۀ ما مجبور بودیم شماره رو یه جا بنویسیم و حتی بخوایم دوباره تکرار کنه. اینجوری بالمرسن بقیۀ روز غیر قابل تحمل می‌شد و هی راجع به کهولت زودرس ما نق می‌زد.  تو این یه مورد خیلی بچگانه رفتار می‌کرد.

    البته وقتی خودش تلفنو بر می‌داشت، فقط گوش می‌کرد و بدون گفتن یک کلمه حرف، تلفنو می‌ذاشت. وقتی هم که موقعش می‌شد، فط تماس می‌گرفت و یادداشتی برنمی‌داشت، ولی شماره رو به بایگانی عظیم و بدون خطای حافظه‌ش می‌سپرد.

    دو ماه مونده بود به ترور رئیس جمهور کندی که...

    من با بالمرسن توی دفتر بودم و اونم حالش چندان خوب به نظر نمی‌رسید. دو نفر دیگه هم بودن. اسماشونو یاد نیست ولی چه اهمیتی داره. اسمشونو میذاریم اسمیت و جونز.

    یه روز ابری و خفقان آور بود. انگار نه انگار که نزدیک اعتدال پاییزی بودیم و تابستون داشت تموم می‌شد. تو منطقۀ واشینگتن تابستون سر وقت تموم نمیشه.

    بالمرسن عصبانی بود و می‌گفت که ساندویچ آشغالی که برای نهار خورده باعث سوزش سر دلش شده بود. من زیاد اهمیتی ندادم چون سرم گرم دردسرایی بود که توی ویتنام داشتم.

    نِگو دین دیم داشت به سرعت می‌رفت جنوب ویتنام تا از خودش محافظت کنه و ما هم از روشی که داشت خوشمون نمی‌اومد. محبوبتش مدام داشت کم می‌شد و راهبای بودایی از روی اعتراض خودشونو زنده زنده می‌سوزوندن و با این کارشون باعث می‌شدن که ما تبهکار جلوه کنیم. در ضمن تعداد مشاورای آمریکایی داشت می‌رفت بالا و از ده هزارتا گذشته بود.

    حداقل برای گروه کوچیک ما که کارمون بررسی سیاست بین المللی بود، معلوم بود که ما خودمونو توی تلۀ احمقانه‌ای انداختیم، ولی به نظر نمی‌رسید که بتونیم کاری در این مورد انجام بدیم. نمی‌تونستیم وانمود کنیم که هم‌پیمانان‌مونو ول می‌کنیم. مخصوصاً پوست دموکراتا رو زنده زنده می‌کندن اگه اونا... ولی خودتون که از ماجرا خبر دارین.

    تنها چیزی که نیاز داشتیم یه پیروزی سریع و بدون خونریزی بود و بعد بزنیم به چاک. اگر هم بعدش اتفاقی می‌افتاد، حداقل آمریکایی‌ها وسط معرکه نبودن. ولی بدبختی اینجا بود که همچین کاری نمیتونستیم انجام بدیم.

    بعد، توی همون روزی که داشتم براتون تعریف می‌کردم، تلفن زنگ خورد و بالمرسن اخمو گوشی رو برداشت.

    گفت: «پنج و ده آدامسون.» این عبارت رمزی اون روز بود.

    بعد بدون هیچ حسی گوش داد بدون گفتن یک کلمه حرف، تلفنو گذاشت.

    در حالی که یه خورده نفس نفس می‌‌زد رو کرد به ما و گفت: «آقا پسر می‌خواد تا نیم ساعت دیگه باهامون حرف بزنه. میشه بین ساعت 2:30 تا 2:35 عصر. یه موضوع دبل Z در جریانه.»

    این اصلاحی بود «آقا پسر» برای موضوعات با اولویت بالا به کار می‌برد. آخرین باری که همچین اصطلاحی رو به کار برده بود، مال تهدید موشکی کوبا بود که سال پیشش اتفاق افتاده بود.

    گفتم: «شماره تلفنو فراموش نکنیا!»

    یه نگاه تحقیر آمیز روی صورت بالمرسن جا خوش کرد و گفت: «شوخیت گرفته؟ اون قدر ساده‌س که نمیشه فراموشش کرد. حتی تو هم می‌تونی حفظش کنی. حداقل امروز می‌تونی. اگه بهت بگم، خودت می‌فهمی. 9...

    فقط همینو گفت. چون تنها صدایی که بعد از گلوش در اومد، یه چیزی بین حبس نفس و ناله بود. بعد به سینش چنگ زد و افتاد زمین پیچید به خودش. این سوزش سر دل نبود که آزارش می‌داد. بهش حملۀ قلبی دست داد و حملۀ بدی هم بود.

    کاری نبود که بتونیم انجام بدیم جز این که زنگ بزنیم به اورژانس.

    البته به اورژانس پنتاگون. پنج دقیقۀ بعد یه گروه پنج نفره از راه رسید و کمک‌های اولیه رو انجام دادن. بعد گذاشتنش توی برانکارو با خودشون بردن. از دست من کاری بر نمی‌اومد. بیچاره همون روز عصر توی بیمارستان مرد.

    بعد از این که بالمرسنو از اونجا بردن، ما مات و مبهوت سردرگم، همون جا موندیم. سخته بعد از همچین اتفاقی آدم خودشو پیدا کنه.

    بعدش اسمیت بهم سقلمه زد. رنگش عین گچ سفید بود، ولی نه به خاطر چیزایی که اونجا دیده بود. بهم گفت: «بالمرسن شماره تلفنو بهمون نگفت!»

    یه نگاه به ساعت کرد. 2:31 بود. چهار دقیقه وقت داشتیم. گفتم: «لازم نیست نگران باشین. به اندازۀ کافی بهمون گفته.»

    من شماره رو گرفتم و آقا پسرو پیدا کردم. راهی بود که می‌شد جمهوری خلق چینو یه گوشه نگه داشت. البته زمان می‌برد، ولی اگه ما نقشمونو درست ایفا می‌کردیم، شمال ویتنام نمی‌تونست تکون بخوره و ما می‌تونستیم اسم اینو پیروزی بذاریم و از جنوب ویتنام خارج بشیم.

    می‌تونست پایان خوشی داشته باشه، البته اگه اون اشتباه پیش نمی‌اومد. روز اول نوامبر، نگو دین دیم توی کودتا کشته شد و 22 نوامبر، جان اف. کندی ترور شد. اون وقت یه عالمه کار دولتی ریخته بود سرمون و ما شانسمونو از دست دادیم. جانسون مجبور شد همون طوری ادامه بده و آخرش... خوب، خودتون می‌دونین چی شد.

    حالا ازتون انتظار دارم که فهمیده باشین شماره تلفن چی بوده. قصه تموم شد.»

     ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • دوشنبه 1 خرداد 1396

    باید بیدارش می‌کردیم.  در حالی که او را به شدت تکان می‌دادم گفتم: «بالاخره چی شد؟»

    لیوان اسکاچ و سودایش را هنوز در دست گرفته بود. ادامه دادم: «قصۀ لعنتی‌تو تموم کن!»

    با آزردگی گفت: «یعنی نفهمیدین؟ وحشت گریز یه اصطلاح از بند سوم شعر پرچم ستاره نشونه. بند این طوریه:

    پس کجاست آن گروهی که سوگند می‌خورد

    که ویرانی جنگ و گیجی میدان نبرد

    این خانه و این کشور دیگر ما را رها نخواهد کرد

    خون‌ها و لکه‌های گام‌های احمقانۀشان شسته شد و از بین رفت

    هیچ پناهگاهی نمی‌توانست نجات دهد مزدوران و بردگانشان را

    از وحشت گریز و تاریکی‌ گور

    و پرچم ستاره نشان هنوز در اهتزاز است

    بر سرزمین مردمان آزاد و خانۀ دلیران

    خوب، آقایون. هر آمریکایی وفادار و دو آتیشه‌ای اولین بند از سرود ملی پر افتخارمونو کلمه به کلمه می‌دونه. ولی اونا هیچ وقت بند سوم شعرو نشنیدن. (البته به جز من، چون من همه چی رو می‌دونم.) در هر صورت، بند سوم خیلی متعصبانه و خشن بود و موقتاً در طول دوران پر از صلح و آرامش جنگ جهانی دوم، از سرود کنار گذاشته شده بود.

    نکته هم این بود که آلمانی‌ها به دقت هر چهار بند شعرو به مأموراشون یاد می‌دادن و مطمئن می‌شدن که واژه به واژه اونو بلدن. این طوری بود که رازش بر ملا شد.

    فقط بدبختی اینجا بود که فرمانده هیچ وقت پاداش منو نداد و حتی خسارت ده دلاری که باخته بودمو هم نداد.»

    گفتم: «تو که ده دلارو نداده بودی!»

    گریسولد گفت: «آره، ولی اونا که اینو نمی‌دونستن!»

    و دوباره خوابش برد.

    پایان

     

  • نظرات() 
  • آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :