ترجمه نشده های آیزاک اَزیموف مطالب درج شده در این وبلاگ شامل قانون کپی رایت نمی باشد. استفاده از مطالب این وبلاگ به هر نحو آزاد بوده و نیازی به ذکر منبع و درج لینک نمی باشد. هر چند از اینکه این وبلاگ را معرفی کنید، خوشحال خواهم شد. دقت داشته باشید که تنها لینک‌هایی تأیید خواهند شد که با محتوای این وبلاگ ارتباط داشته باشند. مانند سایت‌ها و وبلاگ‌های علمی و داستانی. همچنین پیام‌هایی تأیید خواهند شد که نشان از مطالعۀ محتوای وبلاگ داشته باشند. اینستاگرام مدیر وبلاگ: @s.simorq tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com 2017-07-26T00:55:15+01:00 mihanblog.com 1 تا 999 (قسمت دوم) 2017-07-19T00:25:28+01:00 2017-07-19T00:25:28+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/365 س. سیمرغ با لحن انفجاری گفتم: «هیچم همین نبود. اسم اونی که پیشنهاد دادی چی بود و از کجای فهرست اعداد 1 تا 999 درآوردیش؟» گریسولد که در آرامش نوشیدنی‌اش را می‌نوشید، نگاه تند و تیزی به من انداخت و گفت: «باورم نمیشه که نفهمیده باشی. اعداد از 1 تا 999 ادامه پیدا کرده بودن و هیچ کدوم هم جا نیفتناده بودن. عد هم سر شمارۀ 999 متوقف شده بودن. از خودم پرسیدم اعداد از 1 تا 999 شامل چه چیزی هستن که اعداد بالاتر از اون نیستن و چجوری میشه اینو به یه شخص نسبت داد؟ بر اساس اون چیزی که نوشته شده بود، من متو با لحن انفجاری گفتم: «هیچم همین نبود. اسم اونی که پیشنهاد دادی چی بود و از کجای فهرست اعداد 1 تا 999 درآوردیش؟»

گریسولد که در آرامش نوشیدنی‌اش را می‌نوشید، نگاه تند و تیزی به من انداخت و گفت: «باورم نمیشه که نفهمیده باشی. اعداد از 1 تا 999 ادامه پیدا کرده بودن و هیچ کدوم هم جا نیفتناده بودن. عد هم سر شمارۀ 999 متوقف شده بودن. از خودم پرسیدم اعداد از 1 تا 999 شامل چه چیزی هستن که اعداد بالاتر از اون نیستن و چجوری میشه اینو به یه شخص نسبت داد؟

بر اساس اون چیزی که نوشته شده بود، من متوجه چیزی نمی‌شدم، ولی تصور کنین که همون اعداد رو با حروف انگلیسی بنویسیم. One-Two-Three- Four و همین طور ادامه بدیم تا برسیم به Nine Hundred Ninety Nine. این فهرست از اعداد از حروف تشکیل شده، ولی نه از همۀ 26 حرف الفبای انگلیسی. تعدادی از حروف توی این فهرست 1 تا 999 وجود ندارن. مثل a,b,c,j,k,m,p.

بارز‌ترینشون حرف a هست که سومین حرف پر استفاده در زبان انگیسیه و فقط حرف e و t از اون پر استفاده‌ترن. می‌تونین همۀ عددها رو بررسی کنین، ولی حتی یه دونه a هم توشون پیدا نمی‌کنین. ولی وقتی که از 999 بگذرین، این قانون شکسته میشه. عدد 1000 به صورت One Thousand نوشته میشه و یه حرف a توش وجود داره، ولی بقیۀ حروف جا افتاده توش نیست. پس از اینجا معلوم میشه که پیام پنهان این فهرست نبودن حرف a هست. کجای این مشکله؟»

با عصبانیت گفتم: «اینا همه‌ش چرت و پرته. حتی اگه اینم قبول کنیم که پیام پنهان، نبودن حرف a باشه، از کجا میشه فهمید که اسم جانشین چی بوده؟ اسمی که توش حرف a نداشته باشه؟»

ریسولد نگاه کسالت باری به من انداخت و گفت: «من به این فکر کرده بود که ممکنه چندتایی اسم بدون حرف a بین اونا وجود داشته باشه، ولی به اینم فکر کردم که ممکنه اسم یکی از اون افراد، نوآ باشه که خیلی به No a شبیهه و واقعاً هم اسم یکیشون نوآ بود. مگه از این ساده‌ترم میشه؟»

 

]]>
1 تا 999 (قسمت نخست) 2017-07-16T22:30:07+01:00 2017-07-16T22:30:07+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/364 س. سیمرغ 1 تا 999   هر کسی ممکن است از گریسولد حوصله‌اش سر برود. حداقل حوصلۀ من یکی سر رفته بود. البته او را دوست دارم. نمی‌توانم آن کلاهبردار پیر را، با آن توانایی ویژه‌اش که می‌تواند در خواب همه چیز را بشنود و آن جرعه جرعه نوشیدن بی‌پایان اسکاچ و سودایش را و نگاه‌های اخمالود از زیر آن ابروهای پرپشت را دوست نداشته باشم. ولی اگر می‌توانستم مچش را بگیرم و یکی از دروغ‌هایش را آشکار کنم، خیلی بیشتر دوستش داشتم. البته این هم ممکن بود که او حقیقت را گفته باشد، ولی مطمئناً هیچ کسی در دنی 1 تا 999

 

هر کسی ممکن است از گریسولد حوصله‌اش سر برود. حداقل حوصلۀ من یکی سر رفته بود.

البته او را دوست دارم. نمی‌توانم آن کلاهبردار پیر را، با آن توانایی ویژه‌اش که می‌تواند در خواب همه چیز را بشنود و آن جرعه جرعه نوشیدن بی‌پایان اسکاچ و سودایش را و نگاه‌های اخمالود از زیر آن ابروهای پرپشت را دوست نداشته باشم. ولی اگر می‌توانستم مچش را بگیرم و یکی از دروغ‌هایش را آشکار کنم، خیلی بیشتر دوستش داشتم.

البته این هم ممکن بود که او حقیقت را گفته باشد، ولی مطمئناً هیچ کسی در دنیا وجود ندارد که با این همه مسأله‌های غیر قابل حل روبرو شود. من که باور نمی‌کنم! من باور نمی‌کنم!

آن شب در باشگاه اتحاد نشسته بودم و باران همراه با باد هر از گاهی خودش را به پنجره‌ها می‌کوبید. سر و صدای ترافیک در خیابان پارک از بین رفته بود و فکر کنم که اندیشه‌هایم را با صدای بلند بیان کرده بودم.

جنینگز گفت: «چیو باور نمی‌کنی؟»

کمی غافلگیر شدم، ولی شستم را به سوی جایی که گریسولد نشسته بود گرفتم و گفتم: «اونو! حرفای اونو باور نمی‌کنم!»

انتظار داشتم که گریسولد با ناراحتی چیزی به من بگوید، ولی او روی صندلی دسته بلندش به خواب آرامی فرو رفته بود و سبیل بلندش با دم و باز دم آرامش بالا و پایین می‌رفت.

بارانوف گفت: «بی‌خیال بابا! تو که از شنیدن داستاناش خوشت میاد.»

گفتم: «منظورم چیز دیگه‌ایه. مثلاً اون همه سرنخ در بستر مرگ! ای بابا! مگه چند دفعه ممکنه مردم موقع مردن سرنخای اسرار آمیز در مورد قاتلوشن بذارن؟ من که فکر نمی‌کنم حتی یه مورد هم توی طول زندگی یه نفر اتفاق بیفته، ولی بارها برای گریسولد اتفاق افتاده. البته اون طوری که خودش میگه! این که انتظار داشته باشه که حرفاشو باور کنیم، واقعاً توهین آمیزه.»

در آن لحظه، گریسولد یکی از چشمان آبی‌اش را باز کرد و گفت: «قابل توجه‌ترین سرنخ دم مرگی که من گرفتم، اصلاً هیچ ربطی به قتل نداشت. مربوط به یه مرگ طبیعی بود و به نوعی یه جور شوخی عمدی به حساب می‌اومد. البته نمی‌خوام شما رو با تعریف کردنش عصبانی کنم.»

چشم دیگرش را هم باز کرد و لیوانش را به سوی دهانش برد.

جنینگز گفت: «ادامه بده. برامون جالب شد. حداقل برای ما دو تا.»

راستش را بخواهید ، برای خود من هم جالب بود...

***

گریسولد گفت: «چیزی که می‌خوام براتون تعریف کنم، نه به جنایت ربط داره، نه به پلیس، نه جاسوس بازی و نه به مأمورای مخفی. هیچ دلیلی وجود نداره که من بخوام چیزی از این ماجرا بدونم. ولی یکی از اونایی که به این ماجرا ربط پیدا می‌کرد، از نام و آوازۀ من خبر داشت. هیچ تصوری ندارم که این آوازه از کجا پیداش شده بود، چون من هیچ وقت دربارۀ کارای کوچولویی که انجام داده بودم، حرف نمی‌زدم. به جای این که توانایی‌های خودمو تبلیغ کنم، کارای بهتری داشتم که می‌تونستم انجام بدم. فقط از طریق حرفای دیگران بود که این داستانا دور چرخیدن و هر معمایی که در فاصلۀ یک کیلومتری پیش می‌اومدو به من ارجاع می‌دادن. به همین دلیل ساده‌س که این همه معما برای من پیش اومده.» و به من چشم غره رفت.

ادامه داد: «تا وقتی که ماجرا تقریباً به آخر نرسیده بود، من از وقوعش خبر نداشتم. به همین دلیل، ماجرا رو اون جوری بهتون میگم که برای خود من تعریف کرده بودن. البته نه همه‌شو، چون نمی‌خوام وقتتونو با جزئیات غیر ضروری تلف کنم.

اسم سازمانی که این ماجرا توش اتفاق افتاده بودو بهتون نمیگم، همین طور این که کجاست و کی این اتفاق توش افتاده. این باعث میشه که شما بخواین صداقت من رو بررسی کنین و از نظر من هیچ لزومی نداره که شما بخواین اینو بررسی کنین و برین و دنبال مدرک راستگویی من بو بکشین.

این سازمان بدون نام جایی بود که کارمندانش مشغول رایانه‌ای کردن ویژگی‌های شخصیتی انسان بودن. کاری که می‌خواستن انجام بدن این بود که یه برنامۀ رایانه‌ای درست کنن که بتونه یه گفتگو رو پیش ببره، بدون این که بشه اون رو از انسان تشخیص داد. یه همچین کاری در رابطه با گفتگوهای دو نفرۀ روانکاوی انجام شده. یه رایانه طراحی کردن که می‌تونه نقش یه روانکاو فرویدی رو ایفا کنه و گفته‌های بیمارو تکرار کنه. البته چیز بی‌اهمیتیه. چیزی که اون سازمان دنبالش بود، یه گفتگوی کوچولوی خلاقانه بود که بتونه ایده‌ها رو رد و بدل کنه.

به من گفتن که توی اون سازمان هیچ کس واقعاً انتظار نداشته که بشه چنین برنامه‌ای رو تکمیل کرد، ولی صرف تلاش برای ساختن چنین برنامه‌ای مطمئناً می‌تونست نکات جالبی رو در مورد ذهن انسان و احساسات و شخصیت انسانی آشکار کنه.

به جز هورِیشیو ترومبون کسی از عهدۀ این کار بر نمی‌اومد. البته این اسمو من از خودم در آوردم، پس فایده‌ای نداره که بخحواین رد ماجرا رو دنبال کنین.

ترمبون می‌تونست کاری کنه که رایانه‌ها کارای قابل توجهی انجام بدن. مثلاً می‌تونستن برای مدت معقولی، مثل انسان عمل کنن. البته هیچ کس اونا رو با انسان اشتباه نمی‌گرفت، ولی ترومبون توی این قضیه خیلی بهتر از دیگران کار کرده بود، در نتیجه کنجکاوی قابل توجهی در مورد ماهیت این برنامه به وجود اومده بود.

به هر حال، ترومبون هیچ اطلاعاتی رو در مورد این موضوع آشکار نکرده بود. کاملاً دهنشو بسته نگه داشته بود. به تنهایی کار می‌کرد و نه دستیاری داشت و نه منشی‌ای. تا جایی جلو رفته بود که همۀ مدارکو سوزونده بود و فقط اونایی که ضروری بودنو توی یه گاوصندوق شخصی نگه می‌داشت. گفته بود که هدفش اینه که همه چی رو کاملاً پیش خودش نگه داره تا وقتی که کاملاً ازش راضی باشه، و وقتی که همه چی رو آشکار کرد، همۀ مزایا و تعریف و تمجیدها مال خودش باشه. همه می‌دونستن که اون انتظار داشت از این طریق برندۀ جایزۀ نوبل بشه و به طرف قلۀ موفقیت حرکت کنه.

می‌تونین تصورشو بکنین که وقتی این رفتار غیر عادی به حد جنون آمیزی بالا گرفت، که واقعاً هم همین طور بود، توی اون سازمان به بقیه برخورد. با این حال، اگه اون یه آدم دیوونه بود، یه دیوونۀ نابغه بود و مافوق‌هاش علاقه‌ای نداشتن که بخوان توی کاراش دخالت کنن. چون هیچ دلشون نمی‌خواست توی کتابای تاریخ علم ازشون به عنوان تبهکار یاد بشه.

مافوق مستقیم ترومبون، که من اسمشو می‌ذارم هربرت باسون، هر از گاهی با زیر دست مشکل سازش جر و بحث می‌کرد. مثلاً می‌گفت: «ترومبون، اگه ما چند نفرو داشته باشیم که دهنشونو روی این موضوع بذارن، فرایند انجام کار سریعتر پیش میره.»

ترومبون هم عصبانی می‌شد و می‌گفت: «مزخرفه! یه آدم باهوش به این دلیل نمی‌تونه سریع حرکت کنه، چون بیست تا احمق هی دارن جلوی پاشو می‌گیرن. توی این سازمان فقط یه آدم باهوش هست، البته به جز من، که اگه من پیش از تموم کردن کارم بمیرم، می‌تونه به کار من ادامه بده. من حاضرم اطلاعات ثبت شده‌مو به اون بدم. ولی فقط به اون، و نه پیش از این که مرده باشم.»

بهم گفتن که ترومبون معمولاً هر وقت این حرفو می‌زد، می‌خندید، چون حس شوخ طبعیش هم به همون عجیب و غریبی تمایلش به مخفی کاری بود. باسون بهم گفت که به دلش افتاده بود که چنین چیزی بالاخره مایۀ دردسر میشه، هر چند که ممکن بود فقط یه نوع دور اندیشی معمولی بوده باشه.

بدبختانه، احتمال مردن ترومبون خیلی بالا بود، چون تپش قلبش فقط یه اما و اگر وابسته بود. تا اون موقع سه بار سکتۀ قلبی کرده بود و همه عقیده داشتن که چهارمی، بالاخره اونو می‌کشه. ولی با این که خودش خوب می‌دونست که زندگیش فقط به یه تار موبسته شده، هیچ وقت اسم اونی که فکر می‌کرد می‌تونه جانشینش باشه رو اعلام نکرد. از طرز رفتارش هم نمی‌شد فهمید که اون شخص کیه. انگار از این که دنیا رو بی‌خبر بذاره خوشش می‌اومد.

یه روز وقتی که داشت کارشو می‌کرد، سکتۀ چهارم اومد به سراغش و این یکی واقعاً کشتش. وقتی که سکته کرد، تو اتاقش تنها بود و هیچ کس اونجا نبود که بهش کمک کنه. البته سکته فوراً نکشتش و اون قدر بهش وقت داد که دستور‌العمل لازم رو به رایانه بده. حداقل رایانه یه برگۀ چاپ شده بیرون داده بود که وقتی جسدشو پیدا کردن، اونم برداشتن.

ترومبون یه وصیت‌ نامه هم پیش وکیلش گذاشته بود و توش کاملاً روشن کرده بود که چه کاری باید انجام بده. وکیلش ترکیب رمزی گاوصندوق تروبونو در اختیار داشت که اطلاعات ثبت شده توی اون بود و رمز گاو صندوقو باید فقط به کسی می‌داد که ترومبون اونو به عنوان جانشین خودش انتخاب کرده بود. وکیل اسم جانشینو نمی‌دونست ولی گفت که ترومبون یه نشونۀ آشکار از خودش باقی گذاشته. اگه بقیه اون قدر احمق بودن که اون نشونه رو درک نمی‌کردن ــ البته این کلماتی بود که عیناً توی وصیت نامه نوشته بود ــ بعد از مدت یه هفته، اطلاعات ثبت شده باید نابود می‌شدن.

باسون مصرانه پافشاری می‌کرد که مصلحت عمومی مهم‌تر از دستورات غیر منطقی ترومبونه، و مرگ اون نباید توی پیشرفت دانش مانع تراشی کنه. ولی وکیل که از اون سمج‌تر بود، گفت که قبل از این که قانون بخواد حتی تکونی به خودش بده، اون اطلاعات نابود شدن و هر اقدام قانونی، بر اساس شرایط موجود توی وصیت نامه منجر به نابودی اطلاعات می‌شد.

پس راه دیگه‌ای باقی نمونده بود جز مراجعه به همون برگۀ چاپ شده که روش فقط یه ردیف از اعداد نوشته شده بود. 1، 2، 3، 4 و همین طور ادامه پیدا می‌کرد تا 999. اعداد خیلی به دقت مورد بررسی قرار گرفتن. هیچ عددی جا نیفتاده بود و هیچ کدومشون هم جابجا نشده بودن. ردیف اعداد به طور کامل از 1 تا 999 رو شامل شده بود.

باسون به این نکته اشاره کرده بود که دستور‌العمل سرهم کردن این نسخۀ چاپی خیلی آسونه. اون قدر آسون که ترومبون حتی دم مرگ هم تونسته بود چنین کاری رو انجام بده. شاید قصد داشته بود که کار پیچیده‌تری از یه فهرست اعداد ساده انجام بده، ولی وقتشو نداشته. در نتیجه، این نسخۀ چاپی، سرنخ واقعی از اون چیزی که ترومبون توی ذهنش داشته نیست و نمیشه به وصیت نامه‌ش عمل کرد.

ولی وکیل فقط شونه بالا انداخته بود و گفته بود که اینا همش حدس و گمانه و چون مدرکی برای چیزی که باسون گفته بود وجود نداره، نسخۀ چاپ شده ممکنه دقیقاً به همون چیزی اشاره کرده باشه که ترومبون توی ذهنش داشته.

باسون معاونانش رو جمع کرد تا توی یه نشست، ذهنشونو روی هم بذارن و به نتیجه برسن. بیست نفر زن و مرد بودن که هر کدومشون منطقاً می‌تونستن کار ترومبونو ادامه بدن. همه‌شون هم اشتیاق کافی برای انجام این کار داشتن، ولی هیچ کدومشون نتونستن مدرک منطقی‌ای نشون بدن که ثابت کنه همونی هستن که ترومبون ازش به عنوان «یه آدم باهوش» یاد کرده بود. یا حداقل نتونستن بقیه رو متقاعد کنن که همون شخصن.

همیچ کدومشون هم نتونستن کوچکترین ارتباطی بین اون ردیف کسل کنندۀ اعداد و یه نفر توی سازمان پیدا کنن. فکر کنم چند تاشون فرضیه‌هایی ارائه دادن، ولی هیچ کدوم از اون فرضیه‌ها نتونست همه رو متقاعد کنه و مسلماً نتونستن وکیل رو متقاعد کنن یا حتی تکونی بهش بدن.

باسون داشت کم کم دیوونه می‌شد. یه روز مونده بود به آخرین مهلت، در حالی که اصلاً به پاسخ نزدیک نشده بود، به من رو انداخت. وقتی که به من تلفن کرد خیلی سرم شلوغ بود، ولی دورادور باسونو می‌شناختم و همیشه برام سخت بود که درخواست کمک کسی رو رد کنم، مخصوصاً کسی که تا این حد ناامید شده باشه.

توی دفترش با هم دیدار کردیم. خیلی فلک زده به نظر می‌اومد. همۀ داستانو برام تعریف کرد و وقتی که تموم شد گفت: «واقعاً دیوونه کننده‌س که شانس به دست آوردن چیزی رو داشته باشیم که باعث پیشرفت خیلی زیادی توی موضوع بسیار مشکلی میشه، موضوع چگونگی کارکرد مغز انسان، و اون شانسو از دست بدیم، اونم فقط به خاطر یه وکیل خل و چل و سمج که مثل روبات می‌مونه و یه تیکه کاغذ احمقانه. من که هنوز هیچی ازش نفهمیدم.»

گفتم: «شاید تمرکز کردن روی اعداد کار اشتباهی بوده باشه. چیز غیر عادی‌ای در مورد خود کاغذ وجود نداشت؟»

با حرارت گفت: «قسم می‌خورم که نه! یه تیکه کاغذ معمولی بود که روش هیچ نشونه‌ای وجود نداشت به جز اعداد 1 تا 999. ما هر کاری که به فکرمون رسیدو انجام دادیم به جز تجزیه و تحلیل کنشگری نوترونی. اگه من فکر می‌کردم که چنین چیزی ممکنه فایده‌ای داشته باشه، حتماً انجامش داده بودم. اگه فکر می‌کنی که باید انجامش بدم، انجام میدم، ولی مطمئنم که تو می‌تونی خیلی بهتر از اینا کار کنی. ای بابا، گریسولد. همه می‌دونن که تو می‌تونی هر معمایی رو حل کنی.»

نمی‌دونم از کجا اینو فهمیده بود، چون خودم هیچ وقت راجع بهش با کسی حرف نمی‌زدم.

گفتم: «به اندازۀ کافی وقت نداریم...»

گفت: «می‌دونم. ولی من نسخۀ چاپی رو بهت نشون میدم و تو رو به همۀ اونایی که روی این موضوع کار می‌کنن معرفی می‌کنم. هر اطلاعاتی که بخوای بهت میدم، هر کمکی که نیاز داشته باشی بهت می‌کنم، ولی فقط هفت ساعت وقت داریم.»

گفتم: «خوب، شاید ما فقط به هفت ثانیه زمان نیاز داشته باشیم. من اسم اون بیست نفری که ممکنه جانشین احتمالی ترومبون باشنو نمی‌دونم. ولی اگه اسم کوچیک یکی از اونا، همون اسمی باشه که من توی ذهنم دارم ــ که می‌تونه از لحاظ منطقی نام خانوادگی هم باشه ــ پس باید همون شخصی باشه که شما دنبالش می‌گردین.»

اسمی که توی ذهنم داشتمو بهش گفتم و اون از جا پرید. یه اسم غیر معمولی بود و یکی از اعضای سازمان واقعاً چنین اسمی داشت. وقتی که من دلایلم رو عنوان کردم، حتی وکیل هم تأیید کرد که اون شخص حتماً همون جانشین تعیین شده‌س، پس مدارک ثبت شده رو بهش تحویل داد.

هر چند که بدبختانه فکر نمی‌کنم چیز زیادی از تحقیقاتشون بدست آورده باشن. به هر حال، ماجرا همین بود.

 ادامه دارد...

]]>
صفحۀ سیزدهم (قسمت دوم) 2017-07-15T00:08:07+01:00 2017-07-15T00:08:07+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/363 س. سیمرغ گریسولد توجهش را به نوشیدنی‌اش برگرداند و به نظر می‌رسید که عمیقاً در فکر فرو رفته است. پرسیدم: «داری راجع به چی حرف می‌زنی؟ اگه معنی اون عبارت، صفحۀ سیزدهم خط دوم نبود، پس چی بود؟» گریسولد گفت: «موضوع این نیست چون معنی اون عبارت همین بود. اونا هم داشتن از کتاب درست استفاده می‌کردن. فقط موضوع این بود که مأمور ما این رو یه اصطلاح دو پهلو می‌دونست و به این ترتیب باعث تفسیر غلط شده بود. من با یه خورده فکر کردم منظورشو فهمیدم، همون طوری که هر کس دیگه‌ای باید بفهمه.» گفتم: «ولی من نمی‌ف گریسولد توجهش را به نوشیدنی‌اش برگرداند و به نظر می‌رسید که عمیقاً در فکر فرو رفته است. پرسیدم: «داری راجع به چی حرف می‌زنی؟ اگه معنی اون عبارت، صفحۀ سیزدهم خط دوم نبود، پس چی بود؟»

گریسولد گفت: «موضوع این نیست چون معنی اون عبارت همین بود. اونا هم داشتن از کتاب درست استفاده می‌کردن. فقط موضوع این بود که مأمور ما این رو یه اصطلاح دو پهلو می‌دونست و به این ترتیب باعث تفسیر غلط شده بود. من با یه خورده فکر کردم منظورشو فهمیدم، همون طوری که هر کس دیگه‌ای باید بفهمه.»

گفتم: «ولی من نمی‌فهمم!»

«خوب یه خورده فکر کن! خط‌های روی صفحۀ کتاب شماره ندارن. پس معنی خط دوم، همون خط دومه. از بالا می‌شمریم تا برسیم به خط دوم. ولی صفحه‌ها شماره خوردن و همین باعث بروز مشکل میشه. صفحۀ سیزدهم لزوماً به معنی صفحۀ شمارۀ 13 نیست.»

بارانوف با صدای بلند گفت: «گریسولد، دیگه داری مزخرف میگی! مگه صفحۀ سیزدهم چه معنی دیگه‌ای به جز صفحۀ شمارۀ 13 داره؟»

گریسولد گفت: «می‌بینم که توی جیب کتت یه کتاب جلد کاغذی داری. پس لازم نیست بفرستیم یکی برامون بیارن. میشه کتابو از جیبت دربیاری و صفحۀ اول رمانو بیاری؟ خوب، دیدی؟ اون صفحۀ اول رمانه، ولی صفحۀ شمارۀ 1 هم هست؟»

بارانوف با صدای آهسته‌ای گفت: «نه، صفحۀ شمارۀ نُهه.»

گریسولد گفت: «دقیقاً. توی کتابای جلد کاغذی، شمارۀ صفحه‌ها از همون اول کتاب شروع میشه و توی صفحۀ عنوان، شناسنامۀ کتاب، فهرست فصل‌ها و تقدیم کتاب و غیره، ادامه داره. البته این صفحه‌ها رو عملاً شماره نمی‌زنن، تا وقتی که رمان واقعاً شروع بشه. در نتیجه صفحۀ اول رمان ممکنه صفحۀ 5، 7، 9، 11 یا غیره باشه. بستگی داره به این که پیش از شروع رمان چند صفحه استفاده شده باشه.

در نتیجه متوجه میشین که صفحۀ شمارۀ 13، واقعاً هم سیزدهیم صفحه از کتابه، ولی سیزدهمین صفحه از رمان نیست. این همون موضوعی بود که مأمور ما توی هو تلاش می‌کرد تا توضیح بده ولی هیچ کس به حرفش گوش نداده بود. اون عمداً از عبارت سیزدهمین صفحه استفاده کرده بود تا نشون بده منظورش صفحۀ شمارۀ 13 نیست، بکه سیزدهمین صفحه از رمانه که افتاده بود به صفحۀ 21 کتاب. وقتی که از کلیدواژۀ خط دوم اون صفحه استفاده کردن، پیام معلوم شد، هر چند که دیگه دیر شده بود.»

]]>
صفحۀ سیزدهم (قسمت نخست) 2017-07-12T22:54:14+01:00 2017-07-12T22:54:14+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/362 س. سیمرغ صفحۀ سیزدهم   آن شب در باشگاه اتحاد حال و هوای دلتنگ کننده‌ای حکمفرما بود. من نگاهی به نخستین صفحۀ روزنامه انداختم و با بیزاری آن را کناری پرت کردم. بارانوف که بدون هیچ مشکلی ذهنم را خوانده بود گفت: «هیچی در مورد ماجرای گروگان گیری توی ایران ننوشته.» دیگر ادامه نداد، چرا که خودش به خوبی می‌دانست که چه حرف بی‌فایده‌ای زده است. جنینگز امیدوارانه گفت: «من امیدوار بودم که پیش از اشغال می‌تونستیم افراد سفارت‌خونه‌‌مونو بکشیم بیرون. باید این کارو می‌کردیم. فکرشو بکن که سرویس‌ها صفحۀ سیزدهم

 

آن شب در باشگاه اتحاد حال و هوای دلتنگ کننده‌ای حکمفرما بود. من نگاهی به نخستین صفحۀ روزنامه انداختم و با بیزاری آن را کناری پرت کردم.

بارانوف که بدون هیچ مشکلی ذهنم را خوانده بود گفت: «هیچی در مورد ماجرای گروگان گیری توی ایران ننوشته.» دیگر ادامه نداد، چرا که خودش به خوبی می‌دانست که چه حرف بی‌فایده‌ای زده است.

جنینگز امیدوارانه گفت: «من امیدوار بودم که پیش از اشغال می‌تونستیم افراد سفارت‌خونه‌‌مونو بکشیم بیرون. باید این کارو می‌کردیم. فکرشو بکن که سرویس‌های اطلاعاتی ما چه شکستی خوردن.»

گفتم: «توی چنین ماجرای آشکاری که نیاز به جاسوس بازی و پیام‌های مخفی نداریم. همه‌مون می‌دونیم که وضعیت ایران چجوریه. اینو هم می‌دونیم که از شاه توی نیویورک پذیرایی کردیم. پس باید...»

در آن هنگام گریسولد یک چشمش را باز کرد و چشم غره‌ای به من رفت و گفت: «ای کله پوک! تو که چیزی نمی‌دونی، چرا حرف می‌زنی؟ هیچ کس انتظار نداره که قوانین بین‌المللی به این شکل فجیح نقض بشه، اون هم وقتی که حتی نازی‌ها در این مورد درست عمل می‌کردن. در ضمن، مگه میشه تخلیۀ افرادو درست در لحظۀ اشغال انجام داد؟ این کار زمان می‌بره و نیاز به آماده سازی دقیق داره و اگه ما می‌خواستیم اونا رو جلوی چشم جمعیت ایرانیا که خیلی هم خوب هدایت شده بودند، تخلیه کنیم، بعد از اشغال سفارت همه می‌گفتن که گروگان‌ گیری به این دلیل انجام شده که ما قصد تخلیۀ افرادمونو داشتیم. البته، همون طوری که جنینگز گفت، سرویسای اطلاعاتی ما همۀ توانشونو به کار نبردن.»

جنینگز لبخندی زد و گفت: «پس تو هم تأیید می‌کنی که سرویس اطلاعات ممکنه شکست بخوره.»

گریسولد گفت: «معلومه.»

لیوان اسکاچ و سودا را به سوی لبش برد. سپس سبیلش را با ظرافت پاک کرد و ادامه داد: «من که الآن بازنشسته شدم، ولی حتی اون موقعی که کار می‌کردم هم شکست‌هایی ،تحت شرایط غیر عادی که منو فوراً خبر نمی‌کردن اتفاق می‌افتاد. به عنوان مثال...»

***

گریسولد گفت: «من همیشه معتقد بودم که زبان انگلیسی بود که باعث شد حملۀ مهاجمان تت این قدر غافلگیر کننده باشه. اون موقع، از لحاظ نظامی، نقطۀ عطفی توی جنگ ویتنام بود. این نقطۀ عطف، سیاستای رئیس جمهور جانسونو نابود کرده بود، باور مردم آمریکا رو برای پیروزی توی جنگ از بین برده بود و تخلیۀ نهایی اجتناب ناپذیر بود. همه‌ش هم به خاطر این بود که یه نفر به دانش زبان انگلیسیش خیلی می‌بالید و بقیه به حرفش گوش نکردن.

حتماً شما هم به مشکلاتی که توی کار با پیام‌های سری وجود داره آشنایی دارین. حتی اگه پیامی، براورد درستی از موقعیت داشته باشه و در امنیت کامل فرستاده شده باشه، آیا ممکن نیست وسط راه، جلوش گرفته بشه؟ اگه جلوش گرفته نشه، به درستی تفسیر میشه؟ اگه به درستی تفسیر بشه، کسی اونو باور می‌کنه؟ مثلاً اوایل سال 1941، جاسوسای استالین توی آلمان با دقت هر چه تمام‌تر، اونو در جریان نقشۀ هیتلر برای حمله به اتحاد شوروی قرار دادن، ولی استالین خیلی راحت حرف اونا رو باور نکرد.

تازه، هنر رمز نگاری پیام‌ها چنان پیچیدگی‌ای رو روی دوش کارمندان رمزنگاری تحمیل می‌کنه که وزن اقدامات احتیاطیش می‌تونه کل فرایند رو از هم بپاشه.

به عنوان مثال، سامانه‌های رمزنگاری‌ای وجود دارن که که از روش یه حلال کامل استفاده می‌کنن. حلالی که می‌تونه همۀ مواد رو در خودش حل کنه. مسأله اینجاست که اگه چنین حلالی وجود داشته باشه، تو چه ظرفی باید حمل بشه؟

در واقع دو راه حل وجود داره. یکی از راه‌ها اینه که حلّال کامل رو با شیشه اشباع کنیم، وقتی که دیگه نتونست شیشۀ بیشتری رو توی خودش حل کنه، می‌تونیم از یه ظرف شیشه‌ای برای جابجا کردنش استفاده کنیم. ولی اگه به حلال خالصی نیاز داشته باشیم که شیشه یا هیچ چیز دیگه‌ای توش حل نشده باشه، باید چکار کنیم؟

در این مورد میشه این طور دلیل آورد که چنین حلالی در درجۀ اول باید ساخته بشه، چون هیچ مادۀ طبیعی‌ای حلال کامل نیست. در این حالت باید ترکیب مواد رو تا جایی پیش برد که در نهایت به دو ماده رسید که هر کدوم به تنهایی حلال نیستن، ولی وقتی که ترکیب بشن، تبدیل میشن به حلال کامل. هر کدوم از این مواد رو میشه در ظرف جداگانه‌ای حمل کرد و وقتی که به استفاده از حلال کامل نیاز پیدا شد، فقط کافیه یه مقدار از هر کدوم رو به ماده‌ای اضافه کرد که باید حل بشه. حلال کامل درست در محل مورد نیاز تشکیل میشه و اون ماده رو توی خودش حل می‌کنه.

حالا متوجه شباهت بین دو مورد میشین. در این سامانۀ رمز نگاری، میشه دو تا پیام رو به صورت جداگانه فرستاد به طوری که هر کدومشون بدون اون یکی معنی ندارن. در این صورت اگه دشمن از ارسال یکی از اونا جلوگیری کنه، نه فایده‌ای به حال اون داره و نه ضرری به ما می‌رسه. حتی جلوگیری از ارسال هر دو پیام هم، اگه نشه ارتباط بین اونا رو تشخیص داد، هیچ فایده‌ای برای دشمن نداره. در ضمن، معنی چنین سامانه‌ای اینه که حداقل یکی از دو پیام لازم نیست که خیلی مبهم باشه.

تصور کنید که پیام خاصی رو نشه بدون کلیدواژه رمزگشایی کرد، و کلیدواژه هم به صورت جداگانه با پیام دیگه‌ای فرستاده شده باشه.

اگه بخوایم یه کلیدواژۀ کوچیک ده حرفی داشته باشیم، تعداد امکانات ما برای اون واژۀ ده حرفی، با توجه به 26 حرف الفبا، تقریباً برابر با یک میلیون تریلیون حالت ممکن میشه. هیچ کس نمی‌تونه تصادفاً اون کلیدواژه رو پیدا کنه، و واقعاً هم نمیشه در این مورد زور به کار برد یا تک تک حالت‌های ممکنو آزمایش کرد.

حالا چطوری میشه یه کلید واژۀ ده حرفی پیدا کرد؟ یه راهش، که البته تنها راه نیست، اینه که یه کتاب داشته باشیم که مورد توافق هر دو طرف باشه. کتابی که البته به طور پی در پی عوض میشه. یه ترکیب ده حرفی از اون کتاب انتخاب میشه. بعد، از یه وسیلۀ کوچولو برای رمزگذاری پیام بر اساس کلیدواژه استفاده میشه و خود کلیدواژه هم جداگانه فرستاده میشه. حتی میشه کلید واژه رو هم نفرستاد که اغلب هم همین کارو انجام میدن. فقط اشاره می‌کنن به مثلاً 12/73 که معنیش میشه صفحۀ 73 خط 12. گیرنده هم با نگاه کردن به صفحه و خط کتاب توی هفتۀ مورد نظر، می‌تونه اولین ترکیب ده حرفی یا آخرین ترکیب یا هر ترکیبی که بر اساس قرارداد تعیین شده، اونو پیدا کنه.

ممکنه که هر کدوم از دو تا پیام دریافت نشه، ولی بالاترین درجۀ آبروریزی زمانیه که هر دو تا پیام دریافت بشن، ولی حتی با وجود هر دوتاشون، هیچ معنی‌ای نداشته باشن.

یه همچین اتفاقی در ژانویۀ سال 1968 رخ داد و نتیجش فاجعه بار بود.

اصل کاری‌ها رو براتون تعریف می‌کنم. قرارگاه سایگون، یه پیام دریافت کرد که مربوط به انجام عملیاتی توی هو بود. مأموری که اون پیامو فرستاده بود، بهترین مأموری بود که داشتیم. اون یه ویتنامی بود که با دل و جون برای ما کار می‌کرد. مهارت خیلی زیادی توی زبان انگلیسی داشت که البته معمولاً قایمش می‌کرد. عملیاتش در واقع با ویت‌کونگ‌ها بود، پس می‌تونین حدس بزنین که چه موقعیت خطرناکی داشت.

البته اون دستگاه رمزنگاریشو به خوبی پنهان کرده بود، همین طور کتابایی که از اونا برای تعیین کلیدواژه استفاده می‌کرد. اونا کتابای مهیج جلد کاغذی بریتانیایی بودن که به تناوب به کار می‌برد و خودش انتخابشون کرده بود. از اون کتابا خوشش می‌اومد و بی‌وقفه دانش انگلیسی‌شو با خوندن اونا برق مینداخت. همیشه به توانایی خودش توی به کار بردن زبان انگلیسی می‌بالید، البته همۀ اینا بعداً معلوم شد، که دیگه کار از کار گذشته بود. گهگداری هم که با افراد ما دیدار می‌کرد، دایرۀ واژگان کاملی رو به کار می‌برد و با روش خودش، میزان آگاهیشو از زبان انگلیسی و واژه‌های هم معنی و اصطلاحات و واژه‌های دو پهلو و این جور چیزها، نشون می‌داد. افراد ما که انگلیسی زبان مادریشون بود، به اندازۀ اون این چیزا رو نمی‌دونستن و تصور می‌کنم که با بی‌صبری به حرفاش گوش می‌کردن و به شدت بهشون سوء ظن دارم که اصلاً گوش نمی‌کردن، که این اشتباه وحشتناکی بود.

کلید واژه دریافت شد و به نظر می‌رسید که کاملاً آشکار باشه. کلیدواژه این بود: 13THP/2NDL که منطقاً به صورت صفحۀ سیزدهم و خط دوم تفسیر می‌شد. به این ترتیب، ده حرف اول خط به عنوان کلیدواژه انتخاب و به خورد رایانه داده شد. بعدش هم خود پیام وارد رایانه شد و چیزی که از اون طرف بیرون اومد، آقایون، کاملاً درهم و برهم و بی‌معنی بود.

دهن همه باز مونده بود و من تصور می‌کنم چند بار این کارو انجام دادن تا مطمئن بشن که یه جای کار ایراد داره. به این نتیجه رسیدن که به دلیل وجود اشتباهاتی، مأمورمون کتاب نادرستی رو انتخاب کرده. اونا پیامو به هو فرستادن تا تأییدیه‌شو بگیرن. البته این کار به معنی هدر رفتن زمان بود و وقتی که پاسخی نگرفتن، یه افسر ارتشو فرستادن به اونجا و به گمونم خودتون می‌تونین حدس بزنین که اونجا چی پیدا کرد.

مأمور ما صبح روز بعد از فرستادن پیام ناپدید شده بود. تا جایی که من می‌دونم دیگه هیچ خبری ازش شنیده نشد، به همین دلیل به این نتیجه رسیدن که شاید ویت‌کونگ‌ها بالاخره فهمیده باشن که اون چه بازی‌ای باهاشون کرده. همون طور که گفتم، ژانویۀ 1968 بود و با توجه به اتفاق‌های اون موقع، دشمن در مورد چنین چیزایی خیلی حساس شده بود.

خوب، با پیامی که رسیده بود باید چکار می‌کردن؟ پیام به درد نمی‌خورد و معلوم بود که نمیشه ازش استفاده کرد. افرادی که توی قرارگاه سایگون بودن، کاملاً سر این مورد با هم توافق داشتن.

در نتیجه دو راه جلوی پاشون بود. راه اول این بود که کلاً پیامو نادیده بگیرن. اگه جلوی فرستادن پیام گرفته بشه و ما چیزی دریافت نکنیم، کاری نمی‌شد انجام داد و پیام تفسیر نشده هم توی همین طبقه بندی قرار می‌گرفت. انگار که اصلاً چیزی دریافت نشده باشه.

ولی با این حال، پیام دریافت شده بود. رسیدش هم ثبت شده بود. اگه بعداً کاشف به عمل می‌اومد که پیام مهمی بوده ــ که واقعاً هم همین طور بود، هر چند که اون موقع کسی نمی‌دونست ــ کسی که تصمیم گرفته بود که پیام رو نادیده بگیره مورد توبیخ قرار می‌گرفت. افراد قرار گاه سایگون هم هیچ دلشون نمی‌خواست که قربانی این ماجرا باشن، به خاطر همین دنبال یه راه دیگه گشتن.

 یکی از مأمورایی که تازه یه ماه بود از مأموریت برگشته بود، می‌خواست یه مدت توی ایالات متحده سر و صدای شادی راه بندازه. اون پیامو برداشت و با خودش برد واشینگتون و خیلی با دقت، پیامو گذاشت تو دست ادارۀ ما. حالا این بچه‌ای بود که ادارۀ ما باید بزرگش می‌کرد.

ادارۀ ما هم مثل افراد قرارگاه سایگون کاری از دستش بر نیومد. موضوعو گرفتن دستشون و همه جوره بررسیش کردن. جرأت نداشتن اونو بذارن کنار مبادا توبیخ سر اونا فرود بیاد. مثل افراد قرارگاه سایگون هم کسی رو نداشتن که قضیه رو بندازن گردن یه نفر دیگه.

دو هفتۀ کامل گذشت تا این که یه نفر گفت: «بیاین از گریسولد بپرسیم!»

می‌تونستم تردیدشونو درک کنم. اونا می‌دونستن که عقیدۀ من در مورد جنگ ویتنام چیه و احساس می‌کردن که توی مسائل مربوط به جنگ نمیشه به من اعتماد کرد. ولی جای دیگه‌ای هم نداشتن که برن. حداقل کاشکی سه روز زودتر این فکر به کله‌شون می‌رسید.

منو پیدا کردن و مسأله رو گذاشتن جلوی روم. چیزی که از من انتظار داشتن این بود که بگم به عقیدۀ کارشناسانۀ من هم اون پیام درهم و برهمه و چیزی ازش نمیشه فهمید و باید فراموشش کرد. در نتیجه اگه اتفاق ناجوری می‌افتاد، این پوست من بود که باید قلفتی کنده می‌شد.

پیش از این که بخوام کاری انجام بدم، درخواست کردم که مأمورمونو که از ویتنام اومده بود ببینم.

گفتم: «راجع به این مأمورمون که ناپدید شده بهم توضیح بدین. مطمئنین که دستگیر شده و دیگه تا حالا کشته شده؟ مطمئنین که در تمام این مدت ویت‌کونگ نبوده؟ شاید بالاخره فهمیده اون چیزی که بایدو به دست نیاروده و یه چرت و پرتی فرستاده و به دوستاش ملحق شده!»

مأمورمون گفت: «نه، نه! فکر نکنم اصلاً چنین چیزی ممکن باشه. زن و بچه‌هاش توی شمال ویتنام به طرز وحشیانه‌ای کشته شده بودن و دلش می‌خواست انتقام بگیره. البته مربوط به تواناییش توی زبان انگلیسی هم می‌شد. گاهی وقتا فکر می‌کنم زبان انگلیسی بیشتر از چیزای دیگه اونو طرفدار ما نگه می‌داشت. شاید ما رو ول کرده باشه، شاید میل به انتقامش رو از دست داده باشه، ولی ممکن نیست که بخواد شانس سخنرانی کردن برای آمریکایی‌ها و انگلیسی زبون‌ها رو در مورد زبون خودشون از دست بده. البته نه این که ما به حرفاش گوش بکنیم. توی اون چند دفعه‌ای که من مخفیانه دیدمش، راجع به این موضوع حرفای ملال آور می‌زد که اصلاً برای من قابل تحمل نبود.»

«مثلاً چی می‌گفت؟»

«چیز خاصی یادم نمیاد. مثلاً می‌گفت در هر زبونی، واژه‌های دو پهلو وجود داره، ولی کسانی که زبون مادریشونه، به استفاده از اون واژه‌های دو پهلو عادت دارن و هیچ اهمیتی هم نمیدن. از این جور حرفا!»

«مثالی هم زد؟»

«یادم نمیاد.»

«خوب این خودش یه مثاله. 13THP/2NDL یعنی صفحۀ سیزدهم، خط دوم. چرا از حروف اضافه استفاده کرده؟ چرا ننوشته 2/13 . این که کافیه؟»

مأمور گفت: «هی! اون واقعاً هم همیشه از همین ترکیب استفاده می‌کرد. این سؤالی که برسیدی یادم انداخت. اون ادعا می‌کرد که یکی از موارد دو پهلو، همینه!»

«2/13؟»

«آره!»

«چرا؟»

«چراشو نگفت، یا من فکر می‌کنم که نگفته باشه.»

«پس این دفعه پیامشو این طوری فرستاده تا مورد دوپهلو رو اثبات کنه؟»

«من که متوجه نمیشم. جفتشون عین همن. چه حروف اضافه داشته باشه، چه نداشته باشه. سفحۀ سیزدهم خط دوم.»

«به هیچ وجه!»

وقتی که موضوعو بهش توضیح دادم، یه جوری منو نگاه می‌کرد که انگار دیوونه شدم.

البته حق با من بود. با کلید واژۀ جدید، رمز پیام خیلی خوشگل شکسته شد و اطلاعات کامل در مورد حملۀ قریب‌الوقوع مهاجمان تت جلوی رومون قرار گرفت.

البته دیگه قریب‌الوقوع نبود، چون همون روز انجام شد و ما غافلگیر شدیم.»

 

]]>
گرم یا سرد (قسمت دوم) 2017-07-09T22:33:41+01:00 2017-07-09T22:33:41+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/361 س. سیمرغ گریسولد موقعیت صندلی‌اش را تنظیم کرد، گویی دوباره می‌خواست به خواب برود، ولی بارانوف مچ دست او را گرفت و گفت: «یعنی می‌خوای بگی می‌دونی منظور لوکاس، کدوم مقیاس دما بود؟» گریسولد آزرده گفت: «معلومه که می‌دونم. کاملاً واضحه. اگه کسی بگه چهل درجه و بعدش حرف نامفهوم بزنه، اون حرف نامفهومش لزوماً مقیاس فارنهایت یا سلسیوس نیست. مورد سومی هم هست.» پرسیدم: «که چی باشه؟» «می‌تونسته گفته باشه زیر صفر.» جنینگز گفت: «حتی اگه اینو هم گفته باشه، هنوز معلوم نیست منظورش فارنهایت بوده یا سلسیوس گریسولد موقعیت صندلی‌اش را تنظیم کرد، گویی دوباره می‌خواست به خواب برود، ولی بارانوف مچ دست او را گرفت و گفت: «یعنی می‌خوای بگی می‌دونی منظور لوکاس، کدوم مقیاس دما بود؟»

گریسولد آزرده گفت: «معلومه که می‌دونم. کاملاً واضحه. اگه کسی بگه چهل درجه و بعدش حرف نامفهوم بزنه، اون حرف نامفهومش لزوماً مقیاس فارنهایت یا سلسیوس نیست. مورد سومی هم هست.»

پرسیدم: «که چی باشه؟»

«می‌تونسته گفته باشه زیر صفر.»

جنینگز گفت: «حتی اگه اینو هم گفته باشه، هنوز معلوم نیست منظورش فارنهایت بوده یا سلسیوس.»

گریسولد گفت: «چرا، معلومه. بهتون که گفتم 40 درجۀ سلسیوس برابر با 72 درجۀ فارنهایته. مفهومش اینه که چهل درجۀ سلسیوس زیر دمای انجماد آب، میشه 72 درجه پایین‌تر از 32 درجۀ فارنهایت که دمای انجماد آبه. ولی 72 درجه پایین‌تر از 32 درجه، میشه چهل درجه زیر صفر فارنهایت.

در نتیجه، 40 درجه زیر صفر سلسیوس، میشه 40 درجه زیر صفر فارنهایت. اگه کسی بگه 40 درجه زیر صفر، فرقی نمی‌کنه که فارنهایت باشه، یا سلسیوس، چون این تنها دماییه که مقیاسش مهم نیست. به خاطر همینم بود که لوکاس گفت مهم نیست. هر چند که بروک این نکتۀ کوچیکو نفهمید و فکر نکنم اون قدر مخ داشته باشه که بفهمه اون ترکیبات چطور ساخته شدن. حتی شاید در تمام طول زندگی ما هم کسی اینو نفهمه. در نتیجه مجبوریم به پیر شدن ادامه بدیم!»

 

]]>
گرم یا سرد (قسمت نخست) 2017-07-07T22:38:16+01:00 2017-07-07T22:38:16+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/360 س. سیمرغ گرم یا سرد   جنینگز چنان آه عمیقی کشید که صدای آن در فضای بزرگ و کم نور و پوشیده از گرد و غبار کتابخانۀ باشگاه اتحاد پیچید. گفت: «دارم پیر میشم. دیگه انکار کردنش فایده‌ای نداره. همین چند روز پیش جشن تولدم بود و بچه‌هام به طرز مشکوکی باهام مهربون رفتار کردن. فقط همین مونده بود که دور گردنم محافظ حرکتی بذارن!» بدون این که اصلاً با او احساس همدردی داشته باشم گفتم: «مگه تو آرتروز داری؟» «نه، ندارم.» با لحنی از خود راضی گفتم: «پس پیر نیستی. پیری زمانی شروع میشه که بدنت شکنند گرم یا سرد

 

جنینگز چنان آه عمیقی کشید که صدای آن در فضای بزرگ و کم نور و پوشیده از گرد و غبار کتابخانۀ باشگاه اتحاد پیچید. گفت: «دارم پیر میشم. دیگه انکار کردنش فایده‌ای نداره. همین چند روز پیش جشن تولدم بود و بچه‌هام به طرز مشکوکی باهام مهربون رفتار کردن. فقط همین مونده بود که دور گردنم محافظ حرکتی بذارن!»

بدون این که اصلاً با او احساس همدردی داشته باشم گفتم: «مگه تو آرتروز داری؟»

«نه، ندارم.»

با لحنی از خود راضی گفتم: «پس پیر نیستی. پیری زمانی شروع میشه که بدنت شکننده بشه. وقتی که موقع نشستن و بلند شدن مفصلات درد بگیرن و وقتی که دیگه نتونی کاری انجام بدی. اگه تن و بدنت سالم باشه، شصت سالگی عین بیست سالگیه.» من آرتروز ندارم و می‌توانم هر کاری را انجام دهم که یک جوان بیست ساله می‌تواند انجام دهد. منظورم این است که اگر می‌خواستم، می‌توانستم. مثلاً من دوست ندارم فوتبال بازی کنم.

بارانوف گفت: «من نگران آرتروز نیستم. چیزی که منو نگران می‌کنه، تحلیل رفتن توان ذهنیه. اگه کسی آرتروز داشته باشه، می‌دونه که چه مرضی داره. ولی اگه توان ذهنی رو به افول باشه، تنها زمانی میشه گفت توی سرپایینی توان ذهنی هستی که بتونی در موردش قضاوت کنی، و خود همین قضاوت هم جزو کارایی‌های ذهن رو به افوله! آدم چقدر باید پیر بشه تا بفهمه که واقعاً پیر شده؟»

به شکل غیر قابل اجتنابی، چشمان‌مان به سوی گریسولد چرخید که روی همان صندلی همیشگی‌اش نشسته بود و موهای سفیدش، چهرۀ نسبتاً بدون چین و چروکش را قاب گرفته و سبیل کلفت و سفیدش، به خاطر برخورد لیوان اسکاچ و سودا کمی سیخ شده بود.

چشمان گریسولد همچنان بسته ماندند، ولی گفت: «از روی حرف زدن راجع به پیری و سکوت ناگهانی‌تون می‌تونم حدس بزنم که ذهن‌های سخیفتون متوجه من شده! ولی فایده‌ای نداره. شاید شما ذهن قدرتمند منو تحسین کنین ملی هیچ کدوم‌تون دوست ندارین که چنین ذهنی داشته باشین. البته شاید ما یه روز به جاودانگی دست پیدا کنیم، یا حداقل قابلیت جاوانگی. در واقع، حتی می‌تونستیم توی همین زمان هم بهش برسیم، ولی... ولی...»

گویی می‌خواست دوباره به خواب برود، ولی من سیخونگی به او زدم و بیدارش کردم. یعنی عملاً پایم را روی کفشش کوبیدم.

گریسولد گفت: «آخ!» و چشمانش را باز کرد.

گفتم: «این قضیۀ جاودانگی چی بود؟»

***

گریسولد گفت: «نمی‌تونم درستی این قصه را برای شما اثبات کنم. البته اگه چیزی بود که خودم شخصاً شاهدش بودم و تجربه‌ش کرده بودم، شما می‌تونستین کاملاً به اعتبارش اطمینان داشته باشین. بخش‌های اصلی این داستانو، یکی دو سال پیش یه نفر برام تعریف کرد و من نمی‌تونم در موردش اطمینان کامل داشته باشم. شاید طرف می‌خواسته ببینه من چقدر هالو‌ام. مردم اغلب از این کارا می‌کنن چون با قضاوت از روی رک و راستی من فکر می‌کنن که آدم زودباوری‌ام، ولی خیلی زود می‌فهمن که این طورا هم نیست.

کسی که راجع بهش حرف زدمو توی یه بار دیدم. داشتم توی شیکاگو وقت می‌گذروندم و منتظر هواپیمایی بودم که بیاد و منو ببره آتلانتا سر و کار و توی این مدت، کاری نداشتم جز این که روی یه چهار پایه بشینم و کنارم هم مردی نشسته بود که ظاهرش خیلی ظریف بود و تازه ریشش داشت درمی‌اومد. کتی که پوشیده بود، تازه داشت چروک می‌شد، از روی فکش تازه مو بیرون زده بود و روی کفش‌های براقش تازه خط افتاده بود. خیلی هم ناراحت به نظر می‌رسید.

نگاهش به من افتاد و نوشیدنیشو به طرف من بالا برد. تازه شروع کرده بود به مست کردن. اول اولش بود. اون قدری که برای باز کردن سر صحبت با یه غریبه کافی باشه. گفت: «به سلامتی شما، آقا. شما چهرۀ مهربونی دارین.» بعدش یه جرعه خورد و منم یه جرعه خوردم. گفت: «خیلی متأسفم که شما پیر میشین و می‌میرین. همین طور من و بقیۀ آدما. می‌نوشم به سلامتی همۀ آدمای دنیا که اصلاً نیازی نیست پیر بشن.»

طرز حرف زدنش مثل آدمای تحصیل کرده بود و مزخرفاتی هم که می‌گفت، منو کنجکاو کرد که بیشتر به حرفاش گوش کنم.

بهش گفتم: «میشه همراه من تشریف بیارین، بریم سر یه میز بشینیم، اونجا خصوصی در مورد این موضوع حرف بزنیم؟ دور بعدی نوشیدنی رو مهمون من هستین.»

با خوشحالی از روی چهارپایه پرید و پایین و گفت: «چرا نمیشه؟ شما آدم خیلی با شخصیتی هستین.»

معلوم بود که آدم با شخصیتی هستم. متوجه شدم که خوردن مشروب هنوز باعث نشده که توی داوری در مورد من دچار مشکل بشه. با هم دیگه رفتیم یه گوشه و سر یه میز نشستیم. بار هم خیلی خلوت بود. به محض این که نشستیم، شروع کرد. آه بلندی کشید و گفت: «من یه شیمی‌دانم. اسمم بروکه. سایمن بروک. مدرک دکترامو از ویسکانسین گرفتم.»

منم با متانت گفتم: «ظهر بخیر، دکتر بروک. من هم گریسولدم.»

گفت: «من با لوکاس جِی. اَتِربِری کار می‌کردم. فکر نکنم تا حالا اسمشو شنیده باشین.»

«نه نشنیدم.»

«از نظر من کاملاً امکان داره که اون بزرگ‌ترین زیست-شیمی‌دان دنیا بوده باشه. البته اون هیچ وقت توی این زمینه تعلیم ندیده بود و من شک دارم که حتی تحصیلات دانشگاهیشو تموم کرده باشه، ولی استعدادش خدادادی بود. به هر چی که دست می‌زد تبدیل به طلا می‌شد. می‌دونین که منظورم چیه؟»

خوب می‌دونستم که منظورش چیه.

بروک فکورانه گفت: «همه می‌تونن مثل من برن دانشگاه و اونجا یاد می‌گیرن که از چه راه‌هایی میشه یه مسأله رو بررسی کرد دلایلی رو یاد می‌گیرن که چرا اون مسأله حل نمیشه. ولی لوکاس (اون به هیچ کس اجازه نمی‌داد که به اسم دیگه‌ای به جز لوکاس صداش کنه) که اون چیزا رو نمی‌دونست، می‌نشست روی صندلیش و فکر می‌کرد و راه حلی رو پیدا می‌کرد که همون راه صحیح بود.»

گفتم: «اون حتماً از هر کسی که دچار مشکل شده بود، کلی پول می‌گرفت.»

«شما این طوری فکر می‌کنین. چرا که نه؟ ولی لوکاس همچین آدمی نبود. اون دوست نداشت هر مسأله‌ای رو فقط به خاطر این که بهش داده شده، حل نه. فقط هر از گاهی به خاطر دریافت مبالغ درشتی این کارو می‌کرد که هزینه‌هاشو تأمین کنه و بتونه به مسأله‌ای بپردازه که براش جالب بود.»

«چه مسأله‌ای؟»

«جاودانگی. وقتی که من برای اولین بار دیدمش، هفتاد و هفت سالش بود و هفده سال بود که روی این مسأله کار می‌کرد. از اون موقعی که شصت ساله شده بود، تصمیم گرفته بود کاری کنه که زندگیشو ادامه بده. وقتی که به هفتاد و هفت سالگی رسید، دیگه در آخرین مرحله‌های خشم از خودش بود. اگه از پنجاه سالگی شروع کرده بود، می‌تونست مسأله رو در زمان مناسب حل کنه، ولی اون موقع فکر نمی‌کرد که به سن پیری نزدیک شده باشه، تا این که دیگه خیلی دیر شده بود.

در نتیجه، وقتی که هفتاد و هفت سالش شد، اون قدر ناامید شده بود که یه دستیار برای خودش انتخاب کرد. دستیارش من بودم. از اون کارایی نبود که من خوشم بیاد، ولی اون بهم دستمزد مناسبی می‌داد و من فکر کردم که می‌تونه سنگ بنای خوبی باشه برای این که یه کار بهتر پیدا کنم. اوایل با تحقیر بهش نگاه می‌کردم و از نظر من مثل یه آدم سر هم بند درس نخونده بود، ولی بالاخره ازش خوشم اومد. وقتی که می‌خواست در مورد نظریه‌هاش با من حرف بزنه، اصلاً از اصطلاحات درستی استفاده نمی‌کرد، ولی دست آخر معلوم می‌شد که منطقی بوده.

فکر می‌کرد که با وجود من که آزمایش‌ها رو انجام می‌دادم، می‌تونه پیش از مرگش به موفقیت دست پیدا کنه، به خاطر همین به سختی از من کار می‌کشید. کل پروژه برای من خیلی مهم شده بود.

می‌دونی، سال خوردگی توی ژن‌های ما برنامه ریزی شده. توی سلول‌ها دگرگونی‌های اجتناب ناپذیری رخ میده. دگرگونی‌هایی که باعث از بین رفتن اونا میشه. دگرگونی‌هایی که اونا رو محدود می‌کنه، خشکشون می‌کنه یا نظم درونشونو به هم می‌زنه. اگه کسی بدونه که دقیقاً این دگرگونی‌ها چی هستن و بتونه اوها رو برگردونه، یا از اون هم بهتر، مانع چنین دگرگونی‌هایی بشه، اون وقت ما می‌تونیم تا هر وقتی که دلمون خواست زندگی کنیم و جوون‌تر از همیشه بمونیم.»

گفتم: «اگه چنین چیزایی توی سلول‌های ما برنامه ریزی شده، پس حتماً یه دلیلی برای سالخوردگی و مرگ وجود داره و شاید بهتره دستکاری‌شون نکنیم.»

بروک گفت: «البته که برای وجودشون دلیل وجود داره. اگه نسل جدید، به طور پیوسته جایگزین نسل قدیمی نشه، نمیشه انتظار داشت که فرگشت رخ بده. فقط موضوع اینه که ما دیگه به چنین چیزی نیاز نداریم. دانش الآن به مرحله‌ای رسیده که می‌تونه فرگشت رو کنترل کنه.

در هر صورت، لوکاس کشف کرد که اون دگرگونی حیاتی چیه. پایه‌های شیمیایی سالخوردگی رو پیدا کرد و دنبال راهی برای برگشت دادن این دگرگونی‌ها بود. درمانی که به طرز مناسبی مدیریت بشه، می‌تونه همون چشمۀ آب زندگانی باشه.»

«تو از کجا فهمیدی که چنین چیزیو کشف کرده؟»

«فقط از روی حرف نبود. من چهار سال دستیارش بودم و اون موقع، چند تا موش داشتم که چنین تأثیراتی رو نشون می‌دادن. می‌تونستم بر اساس دستور‌العمل‌هایی که به من می‌داد، به یه موش پیر تزریق کنم، موشی که آشکارا به دلیل کهولت سن داشت می‌مرد، بعدش اون موشه درست جلوی چشمای من نشونه‌های جوونی رو از خودش نشون می‌داد.»

«پس مثل این که کار تموم شده  بود.»

«نه دقیقاً. موشی که جوون شده بود، با نشاط شروع به جست و خیز و بازی می‌کرد و بعد، در عرض یکی دو روز می‌مرد. در انجام این عمل عوارض جانبی نا‌خواسته‌ای وجود داشت که لوکاس نتونسته بود در ابتدا اونها رو از بین ببره. اون آخرین کاری بود که انجام داد، ولی جزئیاتشو به من نگفته بود. من فقط بر طبق دستور العمل کار می‌کردم و هیچ وقت دقیقاً نمی‌دونستم که دارم چکار می‌کنم. به خاطر این که اون به شدت رازدار بود. می‌خواست همه چی تحت کنترل خودش باشه. در نتیجه، وقتی که مسأله رو حل کرد، دیگه خیلی دیر شده بود.»

«چجوری؟»

«اون روزی که مسأله رو حل کرد، هشتاد و دو سالش شده بود و سکته کرد. مطمئنم که از هیجان حل مسأله سکته کرده بود. به سختی می‌تونست حرف بزنه و معلوم بود که داره می‌میره. وقتی که دکترها اونو یه لحظه به حال خودش گذاشتن، سرشو برگردوند طرف و من و زمزمه کنان گفت: «پیداش کردم!»

به سختی حرفاشو درک می‌کردم. ادامه داد: «این کارو انجام بده. آماده سازی D-27 و D-28. اینا باید با هم مخلوط بشن، ولی اگه یه شب بمونن، تو... توی... ــ صداش ضعیف‌تر شد ــ توی دمای 40 درجه...

نفهمیدم آخرین حرفی که زد چی بود، ولی می‌دونم تنها چیزی که ممکن بود بعد از «40 درجه» از دهنش در بیاد چی می‌تونه باشه. گفتم: «فارنهایت یا سلسیوس؟»

دوباره من و من کرد و گفت: «همین امروز انجامش بده، وگرنه...»

با نگرانی پرسیدم: «فارنهایت یا سلسیوس؟»

چند لحظه هیچی نگفت، بعد یه صدایی از دهنش در اومد که شبیه عبارت «مهم نیست» بود. بعد از اون هم رفت توی اغما. از اغما بیرون نیومد و روز بعدش هم مرد.

این طوری شد که دو تا محلول ناپایدار روی دستم موند که تا روز دووم نمی‌آوردن. اگه می‌تونستم اونا رو به روش مناسبی با هم مخلوط کنم و به خودم تزریق کنم، می‌تونستم اون قدر زنده بمونم تا رازش رو برای استفادۀ عمومی کشف کنم. اگه معنی این تزریق، جاودانگی بود، آماده بودم تا خطرشو قبول کنم. حداقل ممکن بود خودم برای همیشه جوون بمونم. ولی نکتۀ کلیدی آماده سازی رو نمی‌دونستم. نکتۀ دما رو.»

پرسیدم: «مگه فرقی هم می‌کنه؟»

«معلومه. دمای چهل درجۀ سلسیوس یعنی چهل درجه بالاتر از دمای یخ زدن آب. هر ده درجۀ سلسیوس برابر با 18 درجۀ فارنهایته، در نتیجه چهل درجۀ سلسیوس بالاتر از دمای یخ زدن آب، میشه چهار تا 18 درجه یا 72 درجۀ فارنهایت بالاتر از دمای یخ زدن آب. از طرف دیگه، دمای یخ زدن آب در مقیاس فارنهایت، دمای 32 درجه‌س، پس 32 درجه به علاوۀ 72 درجه میشه 104. پس 40 درجۀ سلسیوس میشه 104 درجۀ فارنهایت.

حالا اگه من من 40 درجۀ فارنهایت رو درنظر بگیرم، خیلی سرد میشه و اگه 40 درجۀ سلسیوسو در نظر بگیرم، خیلی گرمه. گرم درسته یا سرد؟ من که نمی‌دونستم. نمی‌تونستم هیچ کدومشون رو در نظر بگیرم، در نتیجه هر دو محلول نیروی خودشونو از دست دادن و بخت من هم برای همیشه از دست رفت.»

گفتم: «تو نمی‌دونستی که لوکاس معمولاً از کدوم مقیاس استفاده می‌کرد؟»

بروک گفت: «دانشمندا معمولاً از مقیاس سلسیوس استفاده می‌کنن. ولی لوکاس یه دانشمند کارآموخته نبود. از هر مقیاسی که دلش می‌خواست استفاده می‌کرد. نمیشه در موردش مطمئن بود.»

«پس منظورش چی بود که گفت مهم نیست؟»

«نمی‌دونم. داشت می‌مرد. به گمونم داشت فکر می‌کرد که زندگی داره از دستش میره و دیگه چیزی براش مهم نیست. لعنت بهش! چرا یه خورده واضح‌تر حرف نزد؟ فکرشو بکن! راز جاودانگی از بین رفت، فقط به خاطر این که نتونست واضح بگه فارنهایت درسته یا سلسیوس.»

بروک که اون موقع کاملاً مست کرده بود، نفهمید که ماجرا به چه صورتیه، چون صد البته، اون مرد در حال مرگ، منظورشو کاملاً واضح رسونده بود. فکر کنم خود شما هم دیگه تا حالا فهمیده باشین.»

 ادامه دارد...

]]>
Gift (هدیه) (قسمت دوم) 2017-07-04T23:15:41+01:00 2017-07-04T23:15:41+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/359 س. سیمرغ من گفتم: «نمی‌خواد قصه رو متوقف کنی. وگرنه می‌زنم و لیوان اسکاچتو میندارم اون ور!» گریسولد نگاه خشنی به من انداخت و از عمد، لیوان نوشیدنی‌اش را تا ته سرکشید. سپس آن را روی میز گذاشت و دستی به سبیلش کشید. آنگاه ابروهای سفیدش را رو به من بالا برد و گفت: «یعنی هیچ کدومتون نفهمیدین؟ عجب خنگایی هستین!» سپس ادامه داد: «ببینین، بهتون گفته بودم که شویمر بلد بود انگلیسی حرف بزنه، ولی فقط با آلمانی راحت بود. وقتی که در پشت سرش شکست و خطر شکنجه و اعدام رو حس کرد، وقت نداشت که به زبونی غیر از من گفتم: «نمی‌خواد قصه رو متوقف کنی. وگرنه می‌زنم و لیوان اسکاچتو میندارم اون ور!»

گریسولد نگاه خشنی به من انداخت و از عمد، لیوان نوشیدنی‌اش را تا ته سرکشید. سپس آن را روی میز گذاشت و دستی به سبیلش کشید. آنگاه ابروهای سفیدش را رو به من بالا برد و گفت: «یعنی هیچ کدومتون نفهمیدین؟ عجب خنگایی هستین!»

سپس ادامه داد: «ببینین، بهتون گفته بودم که شویمر بلد بود انگلیسی حرف بزنه، ولی فقط با آلمانی راحت بود. وقتی که در پشت سرش شکست و خطر شکنجه و اعدام رو حس کرد، وقت نداشت که به زبونی غیر از آلمانی فکر کنه، در ضمن، واژۀ آلمانی‌ای که به کار برد، کوتاهتر از معال انگلیسیش بود.»

بارانوف با سردرگمی پرسید: «کدوم واژۀ آلمانی؟»

«Gift یه واژۀ انگلیسیه، ولی یه واژۀ آلمانی هم هست که معنی کاملاً متفاوتی داره. Gift در زبان آلمانی، معادل Poison در انگلیسیه که به معنی سمه.»

هنوز نفهمیده بودیم. جنینگز گفت: «این واژه هم که مثل قبلی معنی نداره!»

گریسولد گفت: «معنی نداره؟ اون هم با وجود کسی به نام سیمور نورمن هاید که دوست داره با اسم کوچیک صداش کنن؟ اگه اسمش رو به صورت سای ان. هاید بنویسیم، شبیه اسم معروف‌ترین سمی میشه که تقریباً به همین شکل نوشته میشه، هم به انگلیسی و هم به آلمانی!»

 

 

]]>
Gift (هدیه) (قسمت نخست) 2017-07-02T23:59:40+01:00 2017-07-02T23:59:40+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/358 س. سیمرغ   Gift (هدیه)   در تمام گردهمایی‌های دو یا سه هفتۀ اخیر ما که در کتابخانۀ دنج و خلوت باشگاه اتحاد برگزار می‌شد، جایی که با رضایت بقیه، در آن شب‌ها فقط ما چهار نفر از آن استفاده می‌کردیم، گریسولد گرفته و ساکت بود. این موضوع باعث افسردگی ما شده بود و ما با بی‌میلی پذیرفته بودیم که نشست‌های شبانگاهی ما، بدون یکی از داستان‌های او، بخشی از لطف و صفای خود را از دست داده است. البته ممکن بود که داستان‌های او واقعیت نداشته باشند، ولی این چیزی بود که ما نمی‌توانستیم در موردش  

Gift (هدیه)

 

در تمام گردهمایی‌های دو یا سه هفتۀ اخیر ما که در کتابخانۀ دنج و خلوت باشگاه اتحاد برگزار می‌شد، جایی که با رضایت بقیه، در آن شب‌ها فقط ما چهار نفر از آن استفاده می‌کردیم، گریسولد گرفته و ساکت بود.

این موضوع باعث افسردگی ما شده بود و ما با بی‌میلی پذیرفته بودیم که نشست‌های شبانگاهی ما، بدون یکی از داستان‌های او، بخشی از لطف و صفای خود را از دست داده است. البته ممکن بود که داستان‌های او واقعیت نداشته باشند، ولی این چیزی بود که ما نمی‌توانستیم در موردش قضاوت کنیم.

گفتم: «گوش کنین، بچه‌ها. من یه چیزی میگم که امکان نداره توی به حرف آوردن اون شکست بخوره. شما فقط دنبال حرف منو بگیرین.»

رو به سوی صندلی دسته دار کهنه‌ای کردم که مدت‌ها بود خودش را با اندازه‌های بدن گریسولد هماهنگ کرده بود و هیچ کس، حتی شب‌هایی که او در باشگاه حضور نداشت ــ و البته تعداد چنین افرادی هم زیاد نبود ــ جرأت نمی‌کرد روی آن بنشیند.

گفتم: «من توی روزنامه خوندم که موفق شدن به وسیلۀ رایانه، یه سامانۀ رمزنگاری اختراع کنن که اون قدر پیچیده‌س که نمیشه شکستش. حتی با استفاده از یه رایانۀ دیگه هم شکستنش غیر ممکنه.»

بارانوف گفت: «خوب، اینم میره و در اختیار جاسوسا قرار می‌گیره.»

جنینگز با قاطعیت گفت: «پس خوب شد از شرش خلاص شدیم.»

با حرف من، دست گریسولد که لیوان اسکاچ و سودا را نگه داشته بود، اندکی لرزید. البته این را می‌دانستم که ممکن نیست یک قطره از آن فرو بریزد، حتی با وجود این که به نظر می‌رسید او در خواب عمیقی فرو رفته است. با حرف بارانوف، پای او تکان کوچکی خورد، گویی داشت به این فکر می‌کرد که از جا برخیزد و برود. سرانجام، وقتی که جنینگز نظرش را گفت، پلک چشمانش بالا رفتند و چشم‌های آبی گریسولد را دیدیم که با خشم به ما خیره شده‌اند.

گفت: «شما برین با شیطون رمزی حرف بزنین. ولی آدمی که زرنگ باشه می‌تونه پیامشو کاملاً آشکار بفرسته، طوری که برای هر کسی رمز آلود باشه، بجز گیرنده‌ای که به همون اندازه زرنگه.»

گفتم: «منظورت کسیه که به اندازۀ خودت زرنگ باشه، هان؟ حالا تو کدوم بودی، فرستنده، یا گیرنده؟»

گریسولد جرعۀ کوچکی نوشید و گفت: «گیرنده!»

***

گریسولد گفت: «فکر نکنم توی دنیا هیچ سازمان جاسوسی‌ای وجود داشته باشه که توی دیوارهاش موش نباشه. یعنی یکی که برای طرف مقابل کار می‌کنه و توی تبادل اطلاعات نفوذ کرده. این کار می‌تونه خشن‌ترین و خطرناک‌ترین و مشکل‌ترین کار دنیا باشه، چون یه موش خوب، باید سال‌ها، شاید هم دهه‌ها از عمرشو با دروغ زندگی کنه و برای کشور میزبان، با از خود گذشتگی کامل کار کنه. البته بجز شغل اصلیش که باید مطمئن بشه کشور خودش، اطلاعاتی که نیاز داره رو دریافت می‌کنه، بدون این که کشور میزبان بفهمه که اطلاعات از کجا درز پیدا می‌کنه.

ما خودمون هم یه تعداد موش خوب داشتیم که کار می‌کردن و روی روش‌های ارتباطی با موش‌های خودمون حساب می‌کردیم. درصد خیلی زیادی از تلاش‌های ما هم صرف گشتن زمین و آسمون می‌شد تا موقعیت موشای دشمن رو شناسایی کنیم و آسمون و زمینو به هم می‌دوختیم تا موشای خودمون همچنان مخفی بمونن.

بهترین موشی که داشتیم، اسمش رودالف شویمر بود که البته این هم اسم واقعیش بود. همۀ اونهایی که توی این ماجرا ازشون اسم می‌برم، یا مردن یا بازنشسته شدن، پس اسم بردن ازشون به کسی ضرر نمی‌رسونه.

رودالف شویمر آلمانی بود. نه آلمانی-آمریکایی، بلکه یه آلمانی واقعی، یا به عبارت دیگه، یه آلمانی آریایی. قیافش شبیه تصویر آرمانی یه قهرمان جوون آلمانی روی پوسترهای نازی‌ها بود، ولی خودش نازی نبود. از همون اول با هیتلر می‌جنگید. سال 1938 به انگلستان فرار کرده بود و بعدش، زمان جنگ برگشت به آلمان و هر کاری رو که از دستش برمی‌اومد، برای تقویت عناصر مخالفی که اونجا بودن انجام داد.

اون می‌تونست خیلی خوب انگلیسی حرف بزنه، ولی لهجۀ مشخص آلمانی داشت و فقط با زبون آلمانی راحت بود. به خاطر همین، نمی‌تونستیم ازش توی اتحاد شوروی استفاده کنیم، ولی برای کار کردن توی آلمان، کارش عالی بود. تا چند سال بعد از جنگ، جزو نیروهای جاسوسی توی آلمان شرقی بود. طی اون سال‌ها، مدام درجۀ شغلیش بالاتر می‌رفت و فقط هم به ما گزارش می‌داد. از طریق آلمان شرقی ما همیشه اطلاعات خوبی داشتیم که توی کشورهای بلوک شرق اروپا، همین طور اتحاد شوروی چه خبره. از هویت اصلیش هم فقط چند نفر از کله گنده‌های سازمان ما خبر داشتن.

یه چیزی که ما خیلی مایل بودیم بدونیم، هویت موشی بود که بین خودمون بود. مطمئن بودیم که حداقل یه دونه موش تو سازمان داریم. اتحاد شوروی خیلی چیزها می‌دونست و از طریق فرایند حذفی، معلوم شده بود که اطلاعات از سازمان ما درز پیدا کرده. درز اطلاعات هم باید از طریق مقامات بالا صورت گرفته باشه.

برای اون عده از ما که مقام بالایی داشتن، ضربۀ سختی بود. از اونجایی که نمی‌دونستیم به کدوم یکی از مقامات بالا می‌تونیم اعتماد کنیم، کم کم دچار دشمن پنداری حاد شدیم.

همین موقع بود که پای شویمر وسط کشیده شد.

البته تقریباً. ما یه پیام به شیوۀ عادی ازش دریافت کردیم و کاملاً مطمئن شدیم که اون پاسخ رو می‌دونه. البته نمی‌تونست پاسخ رو، تا زمانی که همۀ کله گنده‌های سازمان توی یه اتاق تحت تدابیر امنیتی جمع نشدن، بهمون بده. اگه چنین اتفاقی می‌افتاد، بعد از فاش شدن حقیقت، اعضای قانونی سازمان می‌تونستن موش رو فوراً دستگیر کنن.

پس ما چهار نفر توی اتاق گفتگو جمع شدیم و دم هر دو تا خروجی هم سه تا نگهبان در نظر گرفته شد. ما دقیقاً خودمون رو به نگهبان‌ها معرفی کردیم و بر طبق دستور العمل، جستجوی بدنی شدیم تا یه وقت سلاح یا قرص خودکشی همراه نداشته باشیم.

پشت میز ماهون نشسته بودیم و همدیگه رو نگاه می‌کردیم. سه نفرمون نمی‌دونستیم که توی چند دقیقۀ آینده، کدوم یکی از اونای دیگه قراره دستگیر بشه. نفر چهارم هم که همون موش بود نمی‌دونست که واقعاً قراره دستگیر بشه و توی زندان طولانی مدت بیفته یا نه. طبیعتاً اون ــ منظورم همون موشه ــ نمی‌تونست از حضور توی جلسه امتناع کنه. چون به محض این که امتناع می‌کرد، هویتش معلوم می‌شد.

البته من هم یکی از اون چهار نفر بودم. سه نفر دیگه به میزان قابل توجهی مسن‌تر بودن و درجه و تجربۀ بالاتری ‌هم داشتن، ولی البته از لحاظ نبوغ به پای من نمی‌رسیدن.

پشت میز یکی بود به اسم جادسن کولز. اون رئیس سازمان بود و می‌خواست وارد مجلس سنا بشه. نفر بعدی اسمش سِیمور نورمن هاید بود، یه آدم خیلی دوست داشتنی که همیشه دیگرانو با اسم کوچیکشون صدا می‌کرد و از همون اول که سازمان به وجود اومد، باهاش همکاری داشت. رئیس بخش رمزنگاری هم اونجا بود به اسم موریس کیو. یِتس. هیچ وقت نفهمیدیم که کیو حرف اول چه اسمیه، ولی من همیشه فکر می‌کردم که حرف اول کوینتوس باشه.

یتس هماهنگ کرده بود که به محض این که پیام رسید، اونو برای ما بیارن. هیچ کس نباید اونو رمزگشایی می‌کرد به جز ما چهار نفر.

 پیام دقیقاً سر وقت رسید و یکی از نگهبانا اونو به ما داد. بعدش هم از در رفت بیرون. رئیس در پاکتو باز کرد و جوری که همه‌مون بتونیم ببینیم، یه کاغذ از توش در آورد. وقتی دیدیم روی کاغذ فقط یه واژه نوشته شده، بدجوری تکون خوردیم. روی کاغذ نوشته بود: Gift (هدیه).

رئیس با عصبانیت پرسید: «این چه معنی‌ای داره، یتس؟»

«نمی‌دونم. تو نظری نداری، هاید؟»

هاید شونه بالا انداخت و گفت: «منم مثل تو چیزی نمی‌دونم، موریس. چرا با بخش رمز نگاری تماس نمی‌گیری؟ شاید بهتره پیام. بفرستیمش اونجا.»

رئیس از نظر هاید خوشش نیومد ولی تماس گرفت. تا جواب بیاد، ما با هم حرف می‌زدیم. هیچ شکی نداشتیم که پیام، موثقه. این هم برامون روشن بود که چه اتفاقی افتاده. شویمر که مأمور ما توی آلمان شرقی بود، پیام رو چند دقیقه دیر فرستاده بود. هویتش رو فهمیده بودن و دستگیرش کرده بودن. حتماً وقتی که داشته آماده می‌شده تا پیامو برای ما بفرسته، مأمورای دستگیریش درست پشت در خونه‌ش بودن و وقتی که درو شکستن و رفتن تو، اون فقط برای فرستادن یه واژه وقت داشته. کاملاً مطمئن بودیم که اون آخرین اطلاعاتی بود که برای ما فرستاده بود.

یتس گفت: «ولی آخه این پیام هیچ معنی‌ای نداره.»

هاید فکورانه به پیپش پک زد و گفت: «شاید یه واژۀ رمزی باشه، یعنی امکان نداره، موریس؟»

یتس که هیچ خوشش نمی‌اومد اسم کوچیکشو با لحن ارباب منشانه صدا کنن، به تلافی گفت: «نه، سای! واژه‌ای که شویمر فرستاده رو نمیشه به هیچ وجه منطقی‌ای رمزگذاری کرد. حداقل نه با رمز که ما بتونیم ازش استفاده کنیم. اون باید پاسخ رو واضح می‌فرستاد، ولی وقت کافی برای پیام فرستادن نداشت.»

هاید گفت: «ولی آخه این اصلاً معنی نداره.» برای اون اصلاً مهم نبود که یتس اون رو به اسم کوچیک صدا کرده. اگه یتس از مخفف اسم کوچیک استفاده کرده بود، خوب بقیه‌ هم همون کارو می‌کردن. ادامه داد: «تو متوجه چیزی نمیشی، رئیس؟»

کولز گفت: «نه، نمیشم.»

من گفتم: «با کمال احترام رئیس، ولی ما باید متوجه یه چیزی بشیم. ما چهار نفر تنها کسانی هستیم که از هویت واقعی شویمر خبر داشتیم. حتماً یکی از ما چهار نفر به آلمان شرقی خبر داده.»

ولز گفت: «اگه یکی از ما می‌خواست اطلاع بده، این کارو خیلی وقت پیش انجام داده بود. معنیش این نیست که هر چهار نفرمون وفاداریم؟»

من نذاشتم از این راه به جایی برسه. اگرچه من مثل اون چهار نفر محبوب نبودم و خیلی جوون‌تر از اونی بودم که بخوام زیاد حرف بزنم، ولی تا وقتی که هیچ کس توی سازمان به اندازۀ کافی مغز نداشت، مجبور بودم این کارو بکنم. گفتم: «آشکار کردن هویت شویمر برای دشمن، خطر آشکار شدن هویت خودش رو هم به همراه داره. تعداد کسانی که از هویت شویمر خبر داشتن اون قدر کمه که خیلی راحت میشه اونی که لو داده رو پیدا کرد. کسی که این کارو کرده، حالا هر کی که هست، از سر ناامیدی این کارو کرده، چون حتی اگه این کارو انجام نمی‌داد هم در معرض شناسایی قرار گرفته بوده. این جور که معلومه، تا آخرین لحظه هم صبر کرده، به خاطر این که فکر می‌کرده شاید شویمر در موردش اشتباه کرده باشه. اگه شویمر یه خورده بیشتر صبر کرده بود، حتی نمی‌تونست همون یه واژه رو برای ما بفرسته.»

کولز گفت: «واژه‌ای که هیچ معنی‌ای نداره.»

گفتم: «ولی قراره یه معنی‌ای داشته باشه. شویمر منطقاً هر چهار نفر ما رو خوب می‌شناخته. هر کدوم از ما حداقل یه بار باهاش دیدار داشتیم. این واژه حتماً یه ربطی به ما داره.»

هاید گفت: «شاید قصد داشته یه واژۀ طولانی‌تر بنویسه، ولی وسط کار، جلوشو گرفتن.»

یتس گفت: «هیچ واژه‌ای نیست که با Gift شروع بشه، به جز خود Gift. اگه باور ندارین، برین از واژه نامه نگاه کنین.»

هاید گفت: «شاید می‌خواسته چند تا واژۀ دیگه هم بنویسه. لزوماً نباید واژۀ طولانی‌تری باشه. شاید می‌خواسته بنویسه هدیۀ اسبو بذارین تو دهنش!»

کولز که داشت عرق می‌ریخت گفت: «که معنیش چی باشه؟»

هاید گفت: «من چه می‌دونم. پیام که این نبوده. می‌تونسته هر چیزی بوده باشه. ولی ما هیچ وقت نمی‌فهمیم چی بوده.»

من که صبرمو از دست داده بودم گفتم: «ولی Gift حتماً یه معنی‌ای داره.»

یتس که ترش کرده بود گفت: «مثلاً چی؟ شاید داشته به تو اشاره می‌کرده. آخه تو فکر می‌کنی هدیه‌ای هستی که از طرف خدا به این سازمان نازل شده!»

چون از حسودیش داشت این حرفو می‌زد، چیزی بهش نگفتم.

هاید که خنده‌ش گرفته بود گفت: «خوب، موریس، یادم اومد که تو سه سال پیش از ادارۀ خزانه داری منتقل شدی اینجا. به صورت نظری، شغلی که اینجا داری یه شغل موقتیه. شاید تو هدیه‌ای هستی که ادارۀ خزانه‌ داری بهمون داده!»

یتس گفت: «برو بابا، سای! یادت باشه که رئیس قراره سناتور بشه. اگه مجلس سنا اجازه بده، می‌تونه هنوز رئیس این اداره باقی بمونه. اگه نه، اون وقت تو رئیس میشی، سای. در نتیجه، شما دو تا، حالا هر کدوم که باشه، هدیۀ مجلس سنا به حساب میاین!»

کولز که قرمز شده بود گفت: «مزخرف نگین. ما که نمی‌خوایم با این پیام، مسخره بازی در بیاریم. اگه پیام کاملاً روشن نباشه، هیچ فایده‌ای نداره. الآن هم معلومه که پیام به درد نخوریه. مجبوریم دوباره از اول شروع کنیم.»

من گفتم: «صبر کنین. پیام واضحه. کاملاً معلومه که خائن کدوم یکی از ماست. رئیس، تو نگهبانا رو صدا کن، منم اسم خائنو میگم. وقتی که دستگیر شد، بهتون توضیح میدم که از کجا فهمیدم. اگه اشتباه کرده بودم، اون آزاد میشه و منم البته استعفا میدم.»

طبیعتاً اشتباه نمی‌کردم.»

 

]]>
قایم باشک «قسمت دوم) 2017-06-25T23:44:28+01:00 2017-06-25T23:44:28+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/357 س. سیمرغ گریسولد همان جا نشسته بود و مانند احمق‌ها به ما لبخند می‌زد. سپس به پشتی صندلی‌اش تکیه داد و انگار می‌خواست چشمانش را ببندد. من گفتم: «ای بابا، گریسولد. این دفعه رو دیگه خیلی تند رفتی. اصلاً امکان نداشت که بفهمی بسته کجاست. من تو رو به چالش می‌کشم که توضیح بدی.» «چالش؟ چالش؟ خدای من! این که خیلی آسونه. بهتون گفته بودم که مأمورها چه شکلی بودن و رئیسشون ازشون می‌خواست که چه شکلی باشن. شاید می‌تونستن بدون هیچ واهمه‌ای برن توی آتیش دشمن، شاید این جرأت رو داشتن که بدون حکم قانونی جایی رو گریسولد همان جا نشسته بود و مانند احمق‌ها به ما لبخند می‌زد. سپس به پشتی صندلی‌اش تکیه داد و انگار می‌خواست چشمانش را ببندد.

من گفتم: «ای بابا، گریسولد. این دفعه رو دیگه خیلی تند رفتی. اصلاً امکان نداشت که بفهمی بسته کجاست. من تو رو به چالش می‌کشم که توضیح بدی.»

«چالش؟ چالش؟ خدای من! این که خیلی آسونه. بهتون گفته بودم که مأمورها چه شکلی بودن و رئیسشون ازشون می‌خواست که چه شکلی باشن. شاید می‌تونستن بدون هیچ واهمه‌ای برن توی آتیش دشمن، شاید این جرأت رو داشتن که بدون حکم قانونی جایی رو بازرسی کنن. ولی هیچ کدوم از اون‌ها حتی به فکرش هم نمی‌رسید که یه کاری بی‌ادبانه یا بر خلاف اخلاقیات انجام بده. اونا همه جا رو گشته بود، به جز یه جا. جایی که حتی به خودشون اجازه نمی‌دادن فکر کنن که وجود داره.»

گفتم: «داری راجع به چی حرف می‌زنی؟»

«وینسلو گفته بود که موقع نگاه کردن به سرویسای بهداشتی اونها رو شخصاً بررسی کرده. یعنی به تنهایی. اون رفته بود به توالت مردونه چون به کاسه‌های ادرار اشاره کرد. خوب ممکن نیست که یه رستوران توالت مردونه داشته باشه، ولی توالت زنونه نداشته باشه. فرهنگ ما چنین چیزی رو می‌طلبه. ولی کدوم مأمور محترمیه که حاضر بشه بره توی توالت زنونه، حتی اگه مال یه رستوران سطح پایین باشه؟»

«منظورت اینه که مهره، بسته رو اونجا گذاشته بود؟»

«معلومه. به گمونم اول خوب گوش کرده بود که توالت خالی باشه. بعد هم درش رو باز کرده بود و بسته رو تکیه داده بود یه گوشه. هر زنی که وارد اون توالت حال به هم زن می‌شد، نه وقتشو داشت و نه علاقه‌شو که بسته رو بررسی کنه. فقط می‌رفت تو و می‌اومد بیرون. حتی اگه خالی نبود هم می‌شد کار رو خیلی به سرعت انجام داد و زنی هم که اون تو بود، حتی فرصت جیغ کشیدن پیدا نمی‌کرد. به هر حال، اونجا همون جایی بود که وینسلو و افرادش، بعد از این که خودشون رو مجبور کردن برن تو، بسته رو پیدا کردن.»

«حالا چرا یارو بسته رو گذاشته بود اونجا؟»

«به خاطر این که همون طوری که بعداً معلوم شد، کسی که قرار بود بسته رو برداره، یه زن بود!»

 

]]>
قایم باشک (قسمت نخست) 2017-06-24T00:30:29+01:00 2017-06-24T00:30:29+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/356 س. سیمرغ قایم باشک   بارانوف موذیانه نگاهی به جایی که گریسولد نشسته بود انداخت و گفت: «دو تا مأمور محکوم شدن که جایی رو بدون مجوز بازرسی کردن.» آنگاه درنگی کرد. نه من و نه جنینگز چیزی نگفتیم. پهلوی راست گریسولد به سمت ما و خودش رو به بخاری نشسته بود که کندۀ سوزانی در آن قرار داشت. چرا که آن شب، یکی از شب‌های سوزناک پاییز بود. در کمال تعجب، خواب نبود، برای این که لیوان اسکاچ و سودایش آهسته به سوی لب‌هایش رفت و پایین آمد، ولی چیزی نگفت. بارانوف سعی کرد و او را به حرف بیاورد و گفت: « قایم باشک

 

بارانوف موذیانه نگاهی به جایی که گریسولد نشسته بود انداخت و گفت: «دو تا مأمور محکوم شدن که جایی رو بدون مجوز بازرسی کردن.»

آنگاه درنگی کرد. نه من و نه جنینگز چیزی نگفتیم. پهلوی راست گریسولد به سمت ما و خودش رو به بخاری نشسته بود که کندۀ سوزانی در آن قرار داشت. چرا که آن شب، یکی از شب‌های سوزناک پاییز بود. در کمال تعجب، خواب نبود، برای این که لیوان اسکاچ و سودایش آهسته به سوی لب‌هایش رفت و پایین آمد، ولی چیزی نگفت.

بارانوف سعی کرد و او را به حرف بیاورد و گفت: «چنین چیزهایی باعث میشه تا نهادهای اجرای قوانین نتونن کارشونو انجام بدن. مخصواً اگه کارشون محرمانه و در جهت منافع امنیت ملی باشه.»

درنگی دیگر. جنینگز با صدایی کمی بالاتر از او گفت: «از طرف دیگه، نمیشه اجازه داد نهادهای اجرای قانون، قانونی رو بشکنن که قسم خوردن ازش حفاظت می‌کنند. چون با این کارشون باعث میشن آزادی مردم به خطر بیفته.»

در همین لحظه، گریسولد صندلی‌اش را به سوی ما چرخاند و در حالی که ابروهایش، بالای چشمان آبی‌اش در هم گره خورده و سبیل سفیدش سیخ سیخ شده بود گفت: «اگه می‌خواین من به حرفاتون واکنش نشون بدم، دارین وقتتونو تلف می‌کنین. اینجا اهمیت قانون بیشتر از مصلحت اندیشیه. اگه موضوع به امنیت ملی مربوط می‌شد، می‌تونستن با داشتن حکم مستقیم از مقامات قضایی، کارشون رو با داشتن مصونیت انجام بدن. ولی اونها حکم مناسب رو نگرفته بودن، حتی اجازۀ یه جستجوی ساده رو هم نداشتن. ببینید، چیزی که بیشتر از موانع قانونی جلوی یه سازمان رو می‌گیره، ویژگی‌های ذهنی خودشه. به عنوان مثال...»

او جرعۀ کوچک دیگری از لیوان اسکاچ و سودایش نوشید و ادامه داد.

***

گریسولد گفت: «به عنوان مثال، اون موقعی که ادارۀ ما رو اسمشو نبر مدیریت می‌کرد، هیچ مأموری جرأت نداشت که صداشو در برابر هیچ قانونی بلند کنه، حالا هر چقدر هم که می‌خواد احمقانه باشه. نماینده‌های مجلس باید خودشون رو مینداختن توی باتلاق تا رئیس از روی اونها رد بشه و کفش‌هاش گلی نشه. حتی وقتی که اخم می‌کرد هم رئیس جمهورها از ترس یه گوشه کز می‌کردن.

می‌شد یه مأمور رو از روی یونیفرم خودنمایانه‌ای که داشت، از فاصلۀ یک کیلومتری تشخیص داد. چون هیچ کس پیراهنی به اون سفیدی و درخشندگی نمی‌پوشید که دکمه‌هاش رو از اول تا آخر بسته باشه، یا کراواتش این قدر باریک و تمیز باشه و از وسط یقه‌ش آویزون باشه، یا کتش این قدر تمیز و مرتب باشه، یا خط اطوی شلوارش این قدر باریک باشه یا موهاش این قدر کوتاه باشه و فرقش به دقت باز شده باشه یا ادوکلن مردونه زده باشه یا این قدر جوون‌تر بی‌تجربه‌تر از سنش نشون بده. اونها رو می‌شود با مبلغین مذهبی مورمون اشتباه گرفت. ولی نه با کسای دیگه.

و البته همۀ اونها در حالت ترس مداوم به سر می‌بردن. البته نه به خاطر این که ممکن بود اشتباهی ازشون سر بزنه. اشتباه رو میشه بخشید. ترس واقعی مال این بود که ممکن بود کاری کنن که اداره، و رئیس، احمق جلوه کنن. اگه مأموری چنین کاری می‌کرد، دل و روده‌شو بیرون می‌کشیدن. هیچ بخششی در کار نبود و همۀ مأمورا هم اینو می‌دونستن.

طبیعتاً من نمی‌تونستم با هیچ کدوم از جنبه‌های اداری اونجا هماهنگی داشته باشم. من سبیلم رو نمی‌تراشیدم، که البته اون موقع سیاه بود ولی تقریباً به همین اندازۀ الآن ابهت داشت، و کت هم نمی‌پوشیدم. ولی از همه بدتر این بود که یه بار تصمیم گرفتم که از بالای سر رئیس، جلوی رومو نگاه کنم. البته کار خیلی آسونی بود. وانمود کردم که اصلاً ندیدمش. شاید اون هر کار دیگه‌ای رو می‌بخشید، هیچ وقت نادیده گرفته شدنو نمی‌بخشید. حالا هر چقدر هم که می‌خواد غیر عمد باشه.

البته این چیزها مهم نبودن. هر طوری که بود، از پسش برمی‌اومدم. چون هر وقت اوضاع مشکل می‌شد، خیلی از کارمندای اداره می‌اومدن و از من کمک می‌گرفتن.

یادمه یه بار جک وینسلو اومد پیش من. لبخند تو دلب رویی هم زده بود و بر خلاف این قانون که هیچ مأموری حق عرق کردن نداره، قطره‌های درشت عرق روی پیشونیش بود. جک وینسلو اسم واقعیش بود و این اسم توی اداره خیلی به دردش خورده بود. تنها اسم دیگه‌ای که ممکن بود از اسم خودش بهتر باشه، جک آرمسترانگ بود.

بهم گفت: «ببین گریسولد، امروز یه اتفاق خیلی ناجور افتاده و من می‌خوام یه مقدار راجع بهش فکر کنی.»

گفتم: «بگو ببینم چی شده؟ اون وقت می‌تونم بهت بگم که اصلاً فکری راجع بهش دارم یا نه. به رئیس هم نمیگم که از من پرسیدی.»

البته اون از این بابت ازم تشکر کرد، ولی هیچ راهی هم نداشت که من این موضوع رو به رئیس بگم. چون ما اصلاً حرفی برای گفتن به هم نداشتیم.

لزومی نداره که بخوام داستان وینسلو رو با جزئیات کامل براتون تعریف کنم چون داستان به شدت ملال آوری بود. به هر حال فکر می‌کنم که اون تا حالا باز نشسته شده باشه و می‌تونم موارد اساسی رو به شما بگم.

اداره در حین انجام یه عملیات به نقطۀ حیاتی رسیده بود و باید توقف می‌کرد. وسط بازی، موقعیت یه مهره رو مشخص کرده بودن. البته می‌تونستن هر وقت که می‌خوان بگیرنش ولی این کار هیچ فایده‌ای به حالشون نداشت. چون او به قدر کافی اطلاعات نداشت و به آسونی هم می‌شد جایگزینش کرد. ولی اگه سر جای خودش می‌موند، می‌شد ازش به عنوان قلاب استفاده کرد و چیزی رو بدست آورد که خیلی مهم‌تر از خودش باشه. کار خسته کننده و پیچیده‌ای بود و بعضی وقت‌ها این جور کارا به خراب کاری منتهی می‌شد و هیچ مأموری اجازه نداشت که از خرابکاری لذت ببره. به خاطر همین، وینسلو توی موقعیت ناجوری گیر کرده بود.

در این موقعیت خاص، هدف این بود که موقعیت رابط پیدا بشه. یه راه یا یه چیز مهم که از یه نفر، به یه نفر دیگه می‌رسه. دو نوع از اطلاعات مورد نیاز بود. یکی ماهیت این مسیر پنهونی، چون می‌تونست نشونۀ مهمی از روش فکری اونهایی باشه که از این راه استفاده می‌کردن و دومی هویت گیرنده بود و گیرنده کسی بود که اطلاعات رو دریافت می‌کرد و به احتمال زیاد، ولی نه مطمئناً، مهم‌تر از فرستندۀ اطلاعات بود.

مهرۀ مورد نظر با انجام یه سری عملیات وادار کرده بودن که چیزی رو وارد مسیر تبادل کنه. یه چیزی که البته مهم بود، ولی نه به اندازه‌ای که مهرۀ مورد نظر فکر می‌کنه. با این حال، مهره آدم احمقی نبود و باید طعمه‌ای بهش خورونده می‌شد که اون رو بپذیره. پس هر جور که حسابش رو بکنین، اون چیز، اون قدر مهم بود که مأمورها نخوان اون رو از دست بدن یا اگه قرار شد از دست بره، چیزی به دست بیارن که به همون اندازه مهم باشه.

شاهکار واقعی شکل چیزی بود که جابجا شده بود. به طریقی، طرف مقابل مهره رو ترغیب کرده بود که بسته‌ای رو برداره که با این که سنگین نبود، 180 سانت درازی و ده سانت پهنا داشت. شبیه یه چوب ماهیگیری بسته بندی شده به نظر می‌رسید و هیچ راهی نبود که بشه اون رو مخفی کرد یا کاری کرد که به چشم نیاد. وینسلو بهش افتخار می‌کرد و به من نگفته بود که چطوری این حقه رو سوار کرده، ولی برای من مهم نبود. به عنوان یه قانون کلی، این رو می‌دونستم که آدم‌هایی که ما باهاشون می‌جنگیدیم هم به اندازۀ خود ما آسیب پذیر هستن.

پنج تا مأمور، توی پنج تا نقطۀ مختلف و به شکل‌های مختلف، مراحل انجام کار مهره یا خود بسته بندی رو زیر نظر داشتن. زیاد نزدیک نشده بودن، چون اگه نزدیک می‌شدن، از روی پیراهن‌های سفید و کلاه‌های فدورای قشنگ خاکستری‌شون شناسایی می‌شدن. اون دور و بر هم هیچ کس با همچین لباس‌هایی زندگی نمی‌کرد.

مهرۀ مورد نظر رفت توی یه رستوران درب و داغون که همون دور و بر بین ساختمون‌های قدیمی بود. باید بسته رو این طرف و اون طرف می‌کرد تا بتونه از در رستوران بره تو و وینسلو هم تا وقتی که موفق بشه، نفسش رو حبس کرده بود، ولی اون بالاخره موفق شد بسته رو صحیح و سالم وارد رستوران کنه. پنج دقیقه اونجا مونده بود، یا اون جور که وینسلو بهم گفت، چهار دقیقه و بیست و سه ثانیه و بعدش اومد بیرون. نه بسته همراهش بود و نه هیچ چیز دیگه‌ای که دستش گرفته باشه.

اونها انتظار چنین چیزی رو داشتن. هر چند که انتظار این رو هم داشتن که بستۀ مورد نظر توی دست یه نفر دیگه یا به یه طریقۀ دیگه از رستوران بیاد بیرون. ولی بیرون نیومده بود. بعد از دو ساعت، وینسلو خیلی ناراحت شد. شاید اونها توی مخفی‌کاریشون موقع نظارت خوب عمل نکرده بودن و طرف رو ترسونده بودن. البته تا زمانی که مجبور بودن اون یونیفرمها رو بپوشن، کاری از دستشون بر نمی‌اومد، ولی هیچ کدومشون نمی‌خواستن خشم رئیس رو به جون بخرن.

از همه برتر این که ممکن بود گذاشته باشن اون بسته که 180 سانت درازی و 10 سانت پهنا داشت، زیر دماغشون یه جوری از رستوران بیرون اومده باشه. ولی اگه چنین اتفاقی افتاده بود، باید با شغلشون خداحافظی می‌کردن.

بالاخره وینسلو نتونست تحمل کنه. از شدت ناامیدی به افرادش دستور داد که برن توی رستوران اون موقع بود که ضربۀ آخر بهش زده شد.

با ناامیدی بهم گفت: «اونجا اصلاً جای بزرگی نبود، ولی بسته اونجا نبود. به محض این که فهمیدم اوضاع از چه قراره، اومدم اینجا. یادم افتاد که تو فقط یک و نیم کیلومتر دورتر از اونجا رندگی می‌کنی. امیدوار بودم بتونی کمکی بهمون بکنی.»

گفتم: «فکر کنم اگه بسته هنوز اونجا بود، مأمورهات پیداش می‌کردن. آخه یه چیز 180 سانتی بود. یه الماس کوچولو یا یه تیکه میکروفیلم که نبود.»

«اون اونجا نبود.»

«می‌شد بسته رو تیکه تیکه کرد و از هم جدا کرد و به صورت جدا جدا از رستوران بردش بیرون؟»

«نه. اون طوری می‌شکست و دیگه به درد نمی‌خورد. باید یه تیکه می‌موند. هر چند که نمی‌تونم بهت بگم که چی بود.»

«من هم نمی‌خوام ازت بپرسم چون احتمالاً خودت هم نمی‌دونی. اونهایی که توی رستوران بودن رو هم گشتی؟»

«معلومه. از اون جور آدمایی بودن که به هیچ وجه حس همکاری نداشتن. بادیدن کوچکترین نشونه از کار قانونی بداخلاق و ناراحت شدن. ولی راهی هم نبود که هیچ کدوم از اونها بتونن همچین بسته‌ای رو قایم کنن.»

«به هر حال، اونها رو گشتی تا اطمینان پیدا کنی؟»

وینسلو یه خورده قرمز شد و گفت: «اگه پای امنیت وسط باشه، ما هم می‌تونیم از این کارها بکنیم.»

مطمئنم که کسی به خاطر بازرسی بدنی بدون حکم به دادگاه شکایت نکرد، ولی اون موقع‌ها، اصلاً این موضوعات مطرح نبود.

گفتم: «شاید برده باشنش طبقۀ بالا.»

«اونجا اصلاً طبقۀ بالا نداشت. یه رستوران فکسنی کوچولو بود با ظرف و ظروف کثیف که بین دو تا ساختمون مسکونی قرار گرفته بود.»

«خوب، پس حتماً دری به یکی از اون ساختمون‌های مسکونی داشته، شاید هم به جفتشون.»

«به هیچ وجه. دو طرفش دیوارهای سفت و محکم بود.

«زیرزمین چی؟»

«دنبال اون هم گشتیم. یه آشغال دونی بود که توش مواد غذایی هم گذاشته بودن. چیزی که می‌خواستیم اونجا نبود.

«از توی زیرزمین به اون دو تا ساختمون مسکونی راه نداشت؟»

«نه. لعنتی! گریسولد یه خورده اون مغزت رو برای ما کار بنداز.»

«آشپزخونه چی؟»

«پر از سوسک بود. ولی چیزی که می‌خواستیم اونجا نبود.»

«آشپرخونه در خروجی نداشت؟»

«یه در بود که به کوچۀ پشتی راه داشت که توش آشغال می‌ذاشتن. آشغال‌هایی که برای مشتری‌ها سرو نمی‌کردن. ولی ما اونجا یه مأمور گذاشته بودیم و بهت اطمینان میدم که آدم قابل اعتمادیه. کارگرای رستوران هر از گاهی می‌اومدن بیرون که آشغال بندازن و بعدش هم می‌رفتن تو. قبل از این که بپرسی هم بهت میگم که توی بشکه‌های آشغال رو نگاه کردیم. یه همچون چیز 180 سانتی یه تیکه‌ای نیازی به بررسی دقیق نداشت.

«سرویس بهداشتی چی؟»

«خودم شخصاً به دقت این موضوع رو بررسی کردم. دو تا اتاق کوچیک بود و جفتشون هم خالی بودن. خدای من! حتی توالت‌ها و پشت کاسه‌های ادرارو هم نگاه کردم. می‌خواستم ببینم راهی نیست که بشه بستۀ 180 سانتی رو پشت دیوار مخفی کرد. یه پنجرۀ کوچیک هم بود که کثافت پوشونده بودش. هیچ راهی هم برای باز کردنش نبود و شیشه‌ش هم سالم بود.

گفتم: «اگه طرف بسته رو با خودش برده رستوران و بیرون نیاورده، پس حتماً باید همون جا باشه.»

«ولی نبود. قسم می‌خورم.»

«پس اگه اونجا نبوده، حتماً یه جوری دزدکی بردنش بیرون. اون هم جلوی چشم پنج تا مأمور!»

وینسلو اخمی کرد و گفت: «این هم ممکن نیست.»

گفتم: «یکی از این دو تاست.»

ولی وینسلو اون قدر حالش خراب بود که نرم شدم. گفتم: «حالا نمی‌خواد ناراحت باشی. نمی‌ذارم توبیخ بشی. می‌دونم اون کجاست.»

 همون جایی بود که من می‌دونستم و واقعاً هم نذاشتم که وینسلو توبیخ بشه.»

 ادامه دارد...

]]>
آهنگ معمایی (قسمت دوم) 2017-06-22T01:00:53+01:00 2017-06-22T01:00:53+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/355 س. سیمرغ جنینگز نعره زد: «نه، نفهمیدیم. لازم هم نکرده دوباره بخوابی. این دفعه خیلی تند رفتی و ما رو جا گذاشتی. تو از کجا تونستی اون آهنگو بازسازی کنی و چطوری تونستی با استفاده ازش قاتلو پیدا کنی؟» گریسولد خرناسی کشید و گفت: «مگه نیازی هم به توضیح هست؟ قط هفت تا نت موسیقی وجود داره و نت هشتم تکرار همون نت اوله. دو، رِ، می، فا، سل، لا، سی و دوباره نت دو تکرار میشه. برای این نت‌ها از حروف الفبا هم استفاده میشه که این طوریه: C,D,E,F,G,A,B و C دوباره تکرار میشه. حتماً خودتون راجع به کلید دو یا سل و جنینگز نعره زد: «نه، نفهمیدیم. لازم هم نکرده دوباره بخوابی. این دفعه خیلی تند رفتی و ما رو جا گذاشتی. تو از کجا تونستی اون آهنگو بازسازی کنی و چطوری تونستی با استفاده ازش قاتلو پیدا کنی؟»

گریسولد خرناسی کشید و گفت: «مگه نیازی هم به توضیح هست؟ قط هفت تا نت موسیقی وجود داره و نت هشتم تکرار همون نت اوله. دو، رِ، می، فا، سل، لا، سی و دوباره نت دو تکرار میشه. برای این نت‌ها از حروف الفبا هم استفاده میشه که این طوریه: C,D,E,F,G,A,B و C دوباره تکرار میشه. حتماً خودتون راجع به کلید دو یا سل و این جور چیزا شنیدین.

بسیار خوب، ممکنه ــ هر چند عادی نیست ــ که اسمی وجود داشته باشه که حروف به کار رفته در اون شامل حروف A تا G باشه. مثلاً میشه به اسم اِیس بِگِد اشاره کرد. به محض این که من این اسمو شنیدم، فهمیدم که قاتل خودشه. اسمش رو با نتهای موسیقی هجی کردم که شد لا، دو، می، سی، می، سل، لا، رِ یا A,C,E,B,E,G,A,D با یه مکث کوچولو بین نت سوم و چهارم. وقتی که این نت رو با پیانو زدم، رادنی فوراً شناختش و کل ماجرا همین بود.»

 

]]>
آهنگ معمایی (ثسمت نخست) 2017-06-20T00:34:52+01:00 2017-06-20T00:34:52+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/354 س. سیمرغ آهنگ معمایی   آن روز عصر در محیط باشکوه باشگاه اتحاد نشسته بودیم که بارانوف با خشمی آشکار روزنامه‌اش را بست و گفت: «توی بروکلین، بین گروه‌های تبهکار کشت و کشتار شده.» بدون این که تحت تأثیر قرار گرفته باشم گفتم: «مگه اتفاق جدیدی افتاده؟» بارانوف گفت: «لعنتیا! حالا خدا می‌دونه وقت چند تا از نیروهای پلیس باید به خاطر این پرونده گرفته بشه و کارهای ارزشمند زمین بمونه. کی اهمیت میده که یه تبهکار، یه تبهکار دیگه رو بکشه. بذار همدیگه رو بکشن!» جنینگز خلاصه گفت: «اون وقت این جو آهنگ معمایی

 

آن روز عصر در محیط باشکوه باشگاه اتحاد نشسته بودیم که بارانوف با خشمی آشکار روزنامه‌اش را بست و گفت: «توی بروکلین، بین گروه‌های تبهکار کشت و کشتار شده.»

بدون این که تحت تأثیر قرار گرفته باشم گفتم: «مگه اتفاق جدیدی افتاده؟»

بارانوف گفت: «لعنتیا! حالا خدا می‌دونه وقت چند تا از نیروهای پلیس باید به خاطر این پرونده گرفته بشه و کارهای ارزشمند زمین بمونه. کی اهمیت میده که یه تبهکار، یه تبهکار دیگه رو بکشه. بذار همدیگه رو بکشن!»

جنینگز خلاصه گفت: «اون وقت این جوری تبدیل به عرف میشه. قتل، قتله و نمیشه همین جوری ولش کرد. در ضمن، تا وقتی که تحقیقات کامل نشده که نمیشه گفت آدم کشی بین گروه‌های تبهکار بوده.»

گفتم: «به هر حال باز هم چنین پرونده‌هایی معمولاً به نتیجه نمی‌رسن. پس شاید بهتر باشه که پلیس وقتش رو زیاد برای این پرونده‌ها تلف نکنه.»

بارانوف هیجان زده گفت: «ولی تلف می‌کنن. این وقت تلف کردنه، حالا هر چقدر هم که می‌خواد زمانش کوتاه باشه. هیچ کدوم از اونایی که درگیر ماجرا هستن حرف نمی‌زنن و پلیس هم اجازه نداره با کتک زدن ازشون حرف بکشه. حتی نزدیک‌ترین بستگان قربانیا هم حرف نمی‌زنن. احمقای لعنتی. هر کی ندونه فکر می‌کنه دلشون نمی‌خواد قاتل دستگیر بشه.»

درست در همین زمان بود که گریسولد تکانی خورد. خر و پف آرامش تمام شد، سپس به مدتی کوتاه به حالتی نزدیک به خفه شدن رسید، آنگاه به خودش آمد. با دستی که لیوان اسکاچ و سودا را نگه نداشته بود سبیل سفیدش را صاف کرد و گفت: «معلومه که دلشون می‌خواد قاتل گیر بیفته، ولی نه از طریق فرایند پلیسی. دوست دارن از طریق عملیات تبهکارانه انتقامشونو بگیرن، چون مطمئن‌تره. ارزش‌های اخلاقی اعمال مجرمانه به دهن بسته وابستگی داره. اگه دهنشونو بسته نگه دارن، نیروهای اجتماعی خیلی زود خبردار می‌شن و برای همۀ جنایت‌ کارا گرون تموم میشه. یه زمان پرونده‌ای بود که...»

***

گریسولد گفت: «یه زمان پرونده‌ای بود که بهش می‌گفتن پروندۀ هشتاد و هشت جینکز. فکر کنم اسم شناسنامه‌ایش کریستوفر بود، ولی چون پیانیست خیلی ماهری بود، همین مهارتش توی فشار دادن کلیدهای پیانو باعث شد اسمشو عوض کنه. حداقل تا جایی که من می‌دونم هیچ کس اونو به اسمی غیر از هشتاد و هشت صدا نمی‌کرد.

خیلیا فکر می‌کردن که می‌تونه پیانست بزرگی بشه. می‌تونست هر آهنگی رو که شنیده بود، توی هر سبکی که بود بزنه. می‌تونست طوری بداهه نوازی کنه که قلبتونو تکون بده. صدای خوبی هم داشت. هر چند که این یکی از دست رفته بود. انگیزۀ لازمو نداشت و چون یه مشروب خور حرفه‌ای بود، صداش هم خراب شده بود.

تا سی و پنج سالگی زندگی بی‌ثباتی داشت. توی میخونه‌ها و باشگاه‌های شبونۀ دست چندم پیانو می‌زد و برای برای گروه‌های تبهکاری محموله جابجا می‌کرد. حتی وقتی که سیاه مست می‌کرد هم آدم مؤدبی بود. اون موقع‌ها زیاد مست می‌کرد، ولی این باعث نمی‌شد که انگشت‌هاش روی کلیدهای پیانو اشتباه کنن.

پلیس خوب می‌شناختش و زیاد بهش گیر نمی‌داد. اون هیچ وقت خودشو توی دردسر نمینداخت گروه منع شروبات الکلی هم شکایتی ازش نداشت. نه مواد مخدر مصرف می‌کرد و نه می‌فروخت. هیچ نقشی هم توی کار و بار روسپی‌ها نداشت که همیشه دور و بر جاهایی بودن که اون پیانو می‌زد. محموله‌هایی هم که جابجا می‌کرد چیزای بی‌ضرری بودن.

بعضی وقتا پلیس تلاش می‌کرد تا ازش حرف بکشه ولی اون هیچ وقت حرف نمی‌زد.

یه با بهشون گفت: «ببینین رفقا، برام هیچ خوب نیست که منو با شما ببینن. تازه فقط من نیستم. من یه خواهر دارم که سخت کار می‌کنه. ازدواج کرده و یه بچۀ کوچیک داره. من هیچ فایده‌ای به حالش ندارم و همین که زنده هستم براش به اندازۀ کافی سخت هست. من هم نمی‌خوام اوضاع رو براش سخت‌تر کنم. نمی‌خوام باعث گرفتاریش بشم و اگه کسی فکر کنه من زیادی با پلیس جورم، براش گرفتاری درست میشه.»

و این صد البته همون دلیلیه که مردم دهنشونو بسته نگه می‌دارن. اون وقت شما فکر می‌کنین که باید به حرف زدن علاقه داشته باشن. حرف زدن یه گناه نابخشودنیه و عواقبش نه فقط برای کسی که حرف زده، بلکه دامنگیر نزدیکانش هم میشه.

در نتیجۀ همین، پلیس کاری به کارش نداشت. چون منظورش رو می‌فهمیدن و می‌دونستن که حرفی نمی‌زنه و اصلاً حرفی برای گفتن نداره.

همین‌ها باعث شد وقتی که جسدشو پیدا کردن، همه ناراحت بشن.

در حالی که یه چاقو تو پشتش فرو رفته بود، توی یه کوچه پیداش کردن. وقتی پلیس رسید بالای سرش، هنوز زنده بود، چون فوراً، چاقو خوردنو به پلیس گزارش داده بودن. یا حداقل یه نفر به پلیس تلفن زده بود و گفته بود که از توی کوچه صدای فریاد کمک شنیده. البته اونی که تماس گرفته بود، اسمشو نگفته بود و زودی گوشی رو گذاشته بود، ولی ما هم گزارش‌های تسویه حساب زیادی از اون دور و بر نداشتیم. به خاطر همین معمولاً اجساد بعد از مرگشون پیدا می‌شدن و بعد از اون هم از هر کدوم از همسایه‌ها که سؤال می‌کردیم همین جوری مات و مبهوت نگاهمون می‌کردن و بعد هم معلوم می‌شد که خیلیاشون اصلاً بلد نیستن انگلیسی حرف بزنن.

پلیس هیچ وقت نفهمید که چرا هشتاد و هشت چاقو خورده. همه می‌دونستن که اون آدم بی‌آزاریه. از طرف دیگه، گروه‌های تبهکاری هم مثل هر جای دیگه سیاست داخلی خودشونو دارن و ممکن بود محموله‌هایی که هشتاد و هشت جابجا می‌کرد، به نوعی باعث نارحتی یه گروه تبهکاری دیگه شده باشه.

پلیسی که رفته بود سر صحنۀ چاقو خوردن هشتاد و هشت، اونو خوب می‌شناخت و به محض این که فهمید مرد بیچاره هنوز زنده‌س، تماس گرفت تا آمبولانس بفرستن. بعدش هشتاد و هشت به آرومی بدون این که هیچ نشونه‌ای از نگرانی توی چشماش باشه به مأمور پلیس خیره شد.

مأمور پلیس گفت: «از اینجا می‌بریمت، هشتاد و هشت. حالت خوب میشه.»

هشتاد و هشت هم لبخند زد و گفت: «چی داری میگی؟ من دارم می‌میرم. خوب میشم؟ وقتی که مُردَم حالم خوب میشه. قراره همراه با دوستام و آرزوهام بیفتم ته جهنم. اگه اونجا یه پیانوی داغ و قرمز داشته باشن، من میشینم پشتش.»

«کی این کارو باهات کرد، هشتاد و هشت؟»

«به تو یا دیگران چه ربطی داره؟»

«دوست نداری اون موش کثیفی که این کارو باهات کرده دستگیر بشه؟»

«برای چی باید دوست داشته باشم؟ اگه اونو بگیرین من زنده می‌مونم؟ من که به هر حال می‌میرم. شاید اون در حقم لطف کرده باشه. اگه خودم دل و جرأتشو داشتم، سال‌ها پیش این لطفو به خودم می‌کردم.»

«ما باید اونو بگیریم، هشتاد و هشت. بهمون کمک کن. اگه بمیری که دیگه آسیبی بهت نمی‌رسه. مثلاً چکار می‌تونه باهات بکنه؟ بیاد روی سنگ قبرت برقصه؟»

هشتاد و هشت لبخند ضعیف‌تری زد و گفت: «شاید قبرمو پیدا نکنه. فقط کافیه منو بذارین توی یه کیسۀ زباله، کنار بقیۀ آشغالا. اونا این جور جاها نمی‌رقصن. میرن با خواهرم می‌رقصن. ازت ممنون میشم اگه اعلام کنین که من هیچ حرفی بهتون نزدم.»

«همینو میگیم، هشتاد و هشت. نگران نباش. ولی دروغکی میگیم. تو فقط یه اسم بهمون بده. یا یه سرنخ، یا با سرت علامت بده. هر چی که شد. ببین، هشتاد و هشت. این ممکنه از نظر شغلی به نفع من باشه و منم اجازه نمیدم کسی بفهمه که تو چیزی گفتی.»

هشتاد و هشت که خوشش اومده بود گفت: «کمک می‌خوای؟ باشه. این چطوره؟»

 انگشتاش رو طوری تکون داد که انگار داره کلیدای پیانو رو فشار میده و چند تا نت موسیقی رو با دهنش زد.

پلیس پرسید: «این دیگه چی بود؟»

«همون سرنخی که می‌خواستی. دیگه حرفی نمی‌زنم.»

بعد از اون هشتاد و هشت چمشاشو بست و توی مسیر بیمارستان مرد.

فردای اون روز با من تماس گرفتن. انگار عادتشون شده بود و منم هیچ خوشم نمی‌اومد. خودم کلی کار برای انجام دادن داشتم. البته اونا ازم تشکر می‌کردن، ولی تشکر که برای آدم نون و آب نمیشه. برای کارم حتی بهم بلیط اتوبوس هم نمیدادن.

پرسیدم: «یه قتل تو گروه‌های تبهکاریه؟ کی اهمیت می‌ده؟ چه فرقی می‌کنه که بتونین پرونده رو حل کنین یا نه؟» به عبارت دیگه، واکنش طبیعی نشون دادم.

این حرفا رو به یه ستوان از بخش جنایی زدم که اسمش کارمودی بود.

کارمودی با غر و لند گفت: «این حرفا رو باید از تو هم بشنوم؟ از اون بیشعورهایی که اون بیرونن می‌شنوم بس نیست؟ تنها چیزی که هست اینه که آدمی که چاقی خورده یه ولگرد بیچاره‌س که آزارش به هیشکی به جز خودش نرسیده و استحقاق زندگی بهتری رو داشته. ولی بهتره احساساتی نشیم. از این زاویه بهش نگاه کن که اگه ما بتونیم این پرونده رو به شخص خاصی برسونیم، سازمانی که اون توش کار می‌کرده رو به لرزه در آوردیم. شاید به جایی نرسیم. شاید نتونیم کسی رو محکوم کنیم، یا اگر هم تونستیم، گروه تبهکاری بدون اون هم بتونه کارشو انجام بده ولی این شانس هم وجود داره ــ فقط در حد یه شانس ــ لرزه‌ای که به سازمانشون انداختیم بتونه ترک‌هایی رو هم ایجاد کنه. شاید بتونیم از چنین ترک‌هایی استفاده کنیم و بازترشون کنیم و بتونیم مهره‌هاشونو حتی توی جاهای دوری مثل نیوارک بگیریم. ما می‌خوایم چنین کاری انجام بدیم و تو هم باید بهمون کمک کنی، گریسولد.»

پرسیدم: «ولی آخه چجوری؟»

«ما یه سرنخ داریم که ما رو می‌رسونه به قاتل. می‌خوام با سرکار رادنی حرف بزنی که بالای سر هشتاد و هشت جینکز بود. بعد از مرگ اون حالش اصلاً خوب نیست.»

سرکار رادنی اصلاً خوشحال به نظر نمی‌رسید. داشتن سرنخی که نه درکش می‌کرد و می‌تونست کسی رو ازش با خبر کنه، راهی به طرف ترفیع شغلی نبود.

اون با دقت گفتگویی که با هشتاد و هشت داشتو برامون تعریف کرد. همونی که قبلاً براتون تعریف کردم. نمی‌دونم چیزایی که گفت چقدر دقیق بود ولی اون موقع فقط موضوع اون آهنگ بود که اهمیت داشت.

ارش پرسیدم: «چجور آهنگی بود؟»

«نمی‌دونم، قربان. فقط چندتا نت بود.»

«نشناختی چه آهنگی بود، قبلاً نشنیده بودیش؟ نمی‌دونی اسم آهنگش چی بود؟»

«نه، قربان، قبلاً نشنیده بودم. قسمتی از یه آهنگ محبوب یا از این جور چیزا نبود. فقط چند تا نت بود که شبیه هیچی نبود.»

«یادت میاد چه آهنگی بود؟ می‌تونی با دهن بزنی با بخونیش؟»

رادنی که ترسیده بود گفت: «من خوانندۀ خوبی نیستم.»

«ما که نیومدیم کنسرت آهنگ گوش کنیم. تو فقط نهایت تلاشتو بکن.»

رادنی چند با تلاش کرد و آخرش با درموندگی تسلیم شد. گفت: «متأسفم قربان. اون فقط یه بار این آهنگو خوند و شبیه هیچ کدوم از چیزایی که من شنیده بودم نبود. شاید اصلاً هیچی نباشه.»

پس بهش گفتیم بره. اونم انگار خیالش از بابت سؤال و جوابی که ممکن بود باعث درموندگیش بشه، راحت شده بود.

کارمودی با اشتیاق بهم نگاه کرد و گفت: «خوب، باید چکار کنیم؟ فکر نمی‌کنی بهتر باشه هیپنوتیزمش کنیم؟ شاید این طوری یادش بیاد.»

گفتم: «گیرم که هیپنوتیزمش هم کردیم. فرض کن آهنگو یادش اومد و ما هم شناختیمش و ارتباطش رو با مجرم فهمیدیم. می‌تونیم ازش به عنوان مدرک استفاده کنیم؟ رادنی از بازپرسی سر بلند بیرون میاد؟ می‌تونیم این جوری هیئت منصفه رو متقاعد کنیم؟»

«جواب هر سه تا مورد منفیه. ولی اگه برای خودمون راضی کننده باشه و بفهمیم قاتل کی بوده، می‌تونیم به حرفش بیاریم و بفهمیم دلیل و انگیزه‌ش چی بوده.»

«اصلاً مضنونی دارین؟»

«این دور و بر یه گروه تبهکاری هست. سه نفرن که ما دلایل خوبی داریم که فکر کنیم توی این قتل نقش داشتن.»

«خوب برین هر سه تاشونو بگیرین.»

«این جوری متقاعد کننده نیست. اگه هر سه تاشونو بگیرم، هیچ کدومشون نمی‌ترسن چون می‌دونن که ما هیچی نمی‌دونیم. از طرفی ممکنه قتل کار کس دیگه‌ای باشه. اگه ما یه نفر رو بشناسیم و روش تمرکز کنیم...»

گفتم: «خیلی خوب. اسم اون سه نفر مضنونی که همین الآن گفتی چیه؟»

گفت: «موس ماتی، اِیس بِگِد. جِنت دایمند.»

گفتم: «اگه اینه پس شاید مشکلی نباشه. برو سرکار رادنی رو بیار و هر دوتامونو ببر پیش نزدیک‌ترین پیانو.»

اون طرف خیابون توی یه استودیو یه پیانو پیدا کردیم و به رادنی گفتم: «به این آهنگ گوش کن سرکار، ببین همونیه که هشتاد و هشت خوند یا نه؟»

بعد چند تا کلیدو فشار دادم.

رادنی که شگفت زده شده بود گفت: «خیلی شبیهشه. میشه یه بار دیگه بزنی؟»

آهنگو زدم و گفتم: «فقط همین یه بار بود. اگه بخوام بازم تکرارش کنم اون وقت فکر می‌کنی همینی که زدم درسته. خوب، حالا بگو ببینم همین بود؟»

هیجان زده گفت: «آره خودش بود. دقیقاً همون بود.»

«ممنونم، سرکار. کارت خوب بود. مطمئنم که به خاطر کمکی که کردی ازت تقدیر میشه. ستوان، حالا می‌دونیم قاتل کیه، یا حداقل می‌دونیم که اون چیزی که هشتاد و هشت گفته، چیه.»

خوب، نمی‌دونم تأثیر کاری که ما کردیم به نیوارک رسید یا نه، چون بعد از اون پرونده رو دنبال نکردم، ولی فهمیدم که اونا قاتلو گرفتن و حتی اندختنش تو زندون، که باعث شد پرونده به خوشی بسته بشه. از سرکار رادنی هم تقدیر شد. ستوان کارمودی پاداش گرفت و منم برگشتم سر کارم. شماها هم حتماً خودتون فهمیدین که چی شد.»

 ادامه دارد...

]]>
فصلنامۀ تخصصی داستان‌های علمی‌تخیلی «فصل علم و خیال» 2017-06-18T00:13:22+01:00 2017-06-18T00:13:22+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/353 س. سیمرغ ششمین شماره از فصلنامۀ تخصصی داستان‌های علمی‌تخیلی «فصل علم و خیال» منتشر شد.با داستان‌هایی ازجرج آر. آر. مارتینآرتور سی. کلارکآیزاک آسیموفهمراه با فهرست آثار ترجمه شدۀ آیزاک آسیموف به فارسی برای دانلود اینجا را کلیک کنید ششمین شماره از فصلنامۀ تخصصی داستان‌های علمی‌تخیلی «فصل علم و خیال» منتشر شد.
با داستان‌هایی از
جرج آر. آر. مارتین
آرتور سی. کلارک
آیزاک آسیموف
همراه با فهرست آثار ترجمه شدۀ آیزاک آسیموف به فارسی


برای دانلود اینجا را کلیک کنید
]]>
خط باریک (قسمت دوم) 2017-06-16T22:24:21+01:00 2017-06-16T22:24:21+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/352 س. سیمرغ من یک لگد محکم به پایش زدم تا بیدارش کنم و گفتم: «هیچم نشد. هنوز نکتۀ مهمو بهمون نگفتی.» گریسولد گفت: «معلومه که گفتم. سلسله عملیاتی رو انجام دادم که محل خبرچین دشمنو نشون می‌داد و...» «آره، ولی چطوری؟ با کدوم شرکت تاکسی رانی تماس گرفتی؟» «با هیچ کدوم. خدای بزرگ! بهم نگو که هنوز نفهمیدی! اگه کسی بخواد یه شماره تلفن محلی رو بگیره، یه شمارۀ هفت رقمی رو می‌گیره. روی هر دستگاه تلفن، برای هر عدد از 2 تا 9، سه تا از حروف الفبا در نظر گرفته شده. حرفABC برای شمارۀ 2، DEF برای شمارۀ 3 و ا من یک لگد محکم به پایش زدم تا بیدارش کنم و گفتم: «هیچم نشد. هنوز نکتۀ مهمو بهمون نگفتی.»

گریسولد گفت: «معلومه که گفتم. سلسله عملیاتی رو انجام دادم که محل خبرچین دشمنو نشون می‌داد و...»

«آره، ولی چطوری؟ با کدوم شرکت تاکسی رانی تماس گرفتی؟»

«با هیچ کدوم. خدای بزرگ! بهم نگو که هنوز نفهمیدی! اگه کسی بخواد یه شماره تلفن محلی رو بگیره، یه شمارۀ هفت رقمی رو می‌گیره. روی هر دستگاه تلفن، برای هر عدد از 2 تا 9، سه تا از حروف الفبا در نظر گرفته شده. حرفABC برای شمارۀ 2، DEF برای شمارۀ 3 و الی آخر. هر شمارۀ تلفنی رو اگه توش 1 نداشته باشه، میشه به صورت ترکیب حروف هم نوشت، چون هیچ حرفی برای عدد 1 در نظر گرفته نشده. و کنار شمارۀ 0 هم فقط حرف Z قرار گرفته.

به خاط همین من با هیچ کدوم از ایستگاه‌های تاکسی تماس نگرفتم. شمارۀ T-A-X-I-C-A-B رو گرفتم ولی با اعداد، که میشه 4222-829. این همون شمارۀ مورد نظر بود. معلوم بود که به نظر آرچی این جوری راحت‌تر می‌تونسته اون شماره رو حفظ کنه تا این که بخواد یه ترکیب عددی رو به خاطر بسپره و وقتی هم که داشت می‌مرد، اون کلمه تنها چیزی بود که یادش مونده بود و قبل از مرگش روی کاغذ نوشته بود.»

 

]]>
خط باریک (قسمت نخست) 2017-06-14T00:27:25+01:00 2017-06-14T00:27:25+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/351 س. سیمرغ خط باریک   گریسولد در چند تا از نشست‌های پس از شام ما حضور نداشت، ولی حالا آنجا نشسته بود. از ظاهرش این طور بر می‌آمد که خواب است. سبیل آشفته‌اش مثل همیشه در اثر نیروی بازدمش آشفته بود. من گفتم: «ممکن نیست به خاطر کار چند جلسه غیبت داشته باشه. چون حتماً دیگه باید بازنشسته شده باشه.» بارانوف مشکوکانه گفت: «از چه کاری بازنشسته شده باشه؟ نکنه اون داستانهای جن و پری که برامون تعریف می‌کنه رو باور کردی؟» جنینگز گفت: «نمی‌دونم، ولی بیشترشون به نظر شدنی میان.» بارانوف گفت: خط باریک

 

گریسولد در چند تا از نشست‌های پس از شام ما حضور نداشت، ولی حالا آنجا نشسته بود. از ظاهرش این طور بر می‌آمد که خواب است. سبیل آشفته‌اش مثل همیشه در اثر نیروی بازدمش آشفته بود.

من گفتم: «ممکن نیست به خاطر کار چند جلسه غیبت داشته باشه. چون حتماً دیگه باید بازنشسته شده باشه.»

بارانوف مشکوکانه گفت: «از چه کاری بازنشسته شده باشه؟ نکنه اون داستانهای جن و پری که برامون تعریف می‌کنه رو باور کردی؟»

جنینگز گفت: «نمی‌دونم، ولی بیشترشون به نظر شدنی میان.»

بارانوف گفت: «بستگی داره که به چی عقیده داشته باشین. مثلاً اون داستانای جاسوسی و ضد جاسوسی. حاضرم شرط ببندم که اونا رو از تصوراتش می‌سازه. مطمئنم که تا حالا پاشم از کشور بیرون نذاشته. چه جور جاسوسی ممکنه پاشو از مملکت بیرون نذاره؟ مگه توی ایالات متحده چکاری هست که انجام بده؟»

لیوان اسکاچ و سودای گریسولد که لبالب پر بود، مثل همیشه در میانۀ هوا معلق بود. با این که خودش خواب بود، خطر ریختن آن را تهدید نمی‌کرد. آنگاه، در حالی که گویی یک دستگاه کنترل از راه دور به آن فرمان می‌دهد، به سوی لب او حرکت کرد. لیوان بالا و بالاتر رفت تا این که به لبش رسید. گریسولد که هیچ نشانی از بیدار بودن نداشت، با ظرافت جرعه‌ای نوشید، سپس لیوان را روی میز گذاشت و گفت: «اینو تأیید نمی‌کنم که تا حالا پامو از کشور بیرون نذاشتم.»

آنگاه چشمانش باز شدند و ادامه داد: «هر چند که حتی اگه این طوری هم باشه، همین جا توی خونه هم کلی کار هست که میشه براشون مأمور فرستاد. یه فهرست پر افتخار از اونایی وجود داره که همین جا زیر پرچم ستاره نشون ما مردن، مثل آرچی دیویدسن.»

***

آرچی دیویدسن هم هیچ وقت ایالات متحده رو ترک نکرد، درست مثل همون چیزی که شما یونیوفرم پوش‌ها در مورد من فکر می‌کنین. با این وجود در تمام طول ده دوازده سالی که برای بخش کار می‌کرد، همیشه یه کاری برای انجام دادن داشت.

تا حالا به فکر شما آقایون رسیده که بیشتر از صد تا سفارت خونۀ خارجی و تعداد خیلی بیشتری کنسولگری توی ایالات متحده وجود داره؟

تک تک اونا باید اطلاعاتی رو جمع آوری کنن که به درد کشور خودشون بخوره، درست مثل سفارت خونه‌ها و کنسولگری‌های ما که بیرون از مرز به کشور خدمت می‌کنن. اطلاعات جمع آوری شده کم و بیش به صورت مخفیانه و در مورد بعضی سفارت خونه‌ها، غیر قانونی از کشور خارج میشن و هدفشون هم تهدید امنیت کشور ماست.

از طرف دیگه، منازعات سیاسی داخلی کشورهای مختلف ممکنه به داخل مرزهای ایالات متحده کشیده بشه. گروه‌های تروریستی مختلف، دگر اندیشان، یا مبارزان آزادی (که بر اساس نظراتشون اسم‌های مختلفی دارن) اینجا عملیات انجام میدن.

همۀ این چیزها باید توجه ما رو به این نکته جلب کنه که کار آرچی واقعاً عالی بود. یه آدم محجوب، با استعداد و اغواگر.

اغواگریش خیلی مهم بود، چون یکی از وظایف هر مأمور با استعدادی جلب اعتماد یه نفر از طرف مقابله. کسی که برای دشمن کار می‌کنه، آشکارا منبع قابل اعتمادی برای کسب اطلاعاته. چه یه کارمند جزء باشه، چه کارمند بلند پایه، چه کسی باشه که فقط دنبال پول و جایزه باشه، چه یه آدم هالوی دهن لق. طبیعتاً خبرچینی از کارمندای جزء یا کارمندای بلند مرتبه، قابل اعتمادترین منابع اطلاعاتی هستن و به احتمال زیاد خطر بزرگی رو به جون خریدن.

بین ما، هیچ کسی مثل آرچی نمی‌تونست دشمنی رو پیدا کنه که با ما کار کنه و توی اون زمانی که دارم حرفش رو می‌زنم، اون یکی رو داشت. البته ما از جزئیاتش بی‌خبر بودیم، ولی بخش ما از این موضوع کاملاً مطمئن بود. آسون‌ترین کار این بود که به ماهیت اطلاعاتی که اون بهمون می‌داد اعتماد کنیم.

هیچ وقت هم سعی نکردیم تا بفهمیم که منبع اطلاعاتیش چیه. چنین کاری اصلاً منطقی نبود.

وقتی که یه جاسوس یکی از خبرچینای طرف دشمن رو برای خودش داشته باشه، هر چقدر افرادی که از هویتش باخبرن کمتر باشن، جاسوس و رابط‌هاش هم امنیت بیشتری دارن. حتی اگه مأمور ما از طریق نامه هویت خبرچین رو به یه همکار مطلقاً قابل اعتماد اطلاع بده، خود نامه نگاری یه نقطۀ ضعف محسوب میشه. چون ممکنه که از ارسال پیام‌ها جلوگیری بشه یا باز بینی بشن، یا این که حرف‌ها شنود بشن، یا اشاره‌های بین دو نفر رو نفر سومی درک کنه. نوع رفتاری که دو نفر با هم دارن، ممکنه از چشم دشمن راهنمای قابل اعتمادتری باشه از رفتار یه نفر و رفتار سه نفر، باز هم قابل اعتمادتره و از این جور چیزها.

پس در بهترین حالت، اگه یه خط بین یه مأمور و یه خبرچین دشمن وجود داشته باشه، اون خط، خط خیلی خیلی باریکیه. اگه فقط مأمور خبرچین رو بشناسه، از همه بهتره. خبرچین تنها زمانی احساس امنیت می‌کنه که مطمئن باشه فقط یه نفر می‌دونه اون چکار می‌کنه. اون وقت آزادانه‌تر حرف می‌زنه. آرچی این توانایی رو داشت که چنین حس اطمینانی رو القا کنه و و این توانایی به خاطر دونستن ناخودآگاه این موضوع بود که هیچ کس بهش نارو نمی‌زنه.

به خاطر همین بود که کشته شدن آرچی برای ما فقدان بزرگی بود.

هیچ راهی نبود که بشه با اطمینان گفت که اون در حین انجام وظیفه کشته شده یا نه. فقط جسدش رو نوی یه کوچۀ خلوت تو یکی از شهرهای بزرگ شرقی پیدا کردن.

بهش چاقو زده بودن و چاقو رو هم بیرون کشیده و برده بودن. کیف پولش رو هم برده بودن و ممکن بود این فقط یه جیب بری معمولی باشه.

پلیس محلی هم موضوع رو از همین زاویه بررسی کرد. آرچی آدم مشهوری نبود، به خاطر شغلی که داشت خودش رو آدم محجوبی نشون می‌داد و کاری که به عنوان پوشش کار اصلیش انجام می‌داد، صندوقداری یه فورشگاه مشروب فروشی بود. به خاطر همین دلیلی نداشت که پلیس بخواد توجه بیشتری به قتلش بکنه یا روزنامه‌ها بخوان جنجال به پا کنن.

حتی ادارۀ ما هم نمی‌تونست خیلی علنی به موضوع توجه کنه. اول به خاطر این که تا چند وقت بعد از کشته شدنش از موضوع خبردار نشده بودیم، دوم هم این که نمی‌خواستیم یه موضوع خیلی سطح بالا رو عمومی کنیم.

حتی قتل هم می‌تونست واقعاً به خاطر یه جیب بری معمولی باشه و هیچ ربطی به کاری که آرچی انجام می‌داد نداشته باشه. به هر حال درست نبود ما حرکتی انجام بدیم که دیگران متوجه بشن (آخه اون زمان ادارۀ ما رو چند تا از گروه‌های رقیب تحت نظر داشتن) و دست آخر بفهمن که آرچی یه مأمور بوده. این طوری ممکن بود مأمورای دیگه رو هم شناسایی کنن و کارمون در معرض خطر قرار بگیره. مخصوصاً ممکن بود برای خبرچین دشمن که آرچی ازش استفاده می‌کرد و ما شاید می‌تونستیم نجاتش بدیم، خطرناک باشه.

از طرف دیگه واقعاً برای ما مهم نبود که آرچی توی جریان یه جیب بری معمولی کشته شده، یا دشمن اونو به قتل رسونده. ما که دنبال انتقام گرفتن نبودیم و نمی‌خواستیم وقتمونو تلف کنیم و بفهمیم که کی یه نفر از افرادمونو کشته و به تلافی بکشیمش. کار ما خیلی مهم‌تر از این جور نمایش بازی کردنا بود. در ضمن، حتی اگه آرچی به دستور یکی از سفارتای خارجی کشته شده بود، خیلی امکان داشت که قاتل واقعی یه معتاد خیابونی باشه که اجیرش کرده باشن و شاید از جزئیات اجیر کردنش با خبر نباشه.

نه، تنها چیزی که برای ما مهم بود، کار آرچی بود، نه خودش. و مهم‌ترین قسمت کارش برای ما در زمانی که کشته شد، ارتباطاتی بود که با خبرچین‌ها داشت. همون خط خیلی باریک که فقط بین دو نفر کشیده شده و وقتی که یکی از اون دو نفر کشته شد، اون خط هم قطع شده بود.

البته مگه این که آرچی به طریقی موفق شده بود اطلاعاتشو طوری به ما منتقل کنه که بتونیم دوباره اون خط باریک رو بازسازی کنیم. اگرچه احتمالش زیاد نبود، ولی وظیفه داشت که چنین کاری رو انجام بده تا بشه کارش رو ادامه داد.

طبیعتاً من همونی بودم که فرستاده شدم تا با پلیس کار کنم. حال و هوای خونسردانه‌ای که من دارم همیشه توی ارتباط با پلیس مفید بود و می‌تونستم وقتی آدم‌های محلی تحت فشار بیش از حد مأمورای فدارل قرار می‌گیرن آرومشون کنم.

مدت نسبتاً زیادی رو صرف این کردم که دلیل واقعی کارم رو که مود توجه واشینگتون بود، مخفی کنم، ولی نمی‌خوام حوصلۀ شما رو با جزئیاتش سر ببرم.

پرسیدم: «وقتی که پیداش کردن هنوز زنده بود؟»

مأمور پلیس گفت: «نه، نه، حداقل سه ساعتی می‌شد که مرده بود.»

«چقدر بد! اگه هنوز یه خورده زندگی تو وجودش بود و می‌تونست یه چیزی بگه، عالی می‌شد.»

«منظورت اینه که مثلاً می‌گفت اونی که منو کشته... بعدش یه چیز نامفهوم بگه و بشه از اون فهمید که قاتل کی بوده؟»

«آره یه همچین چیزی. پس فکر کنم هیچ پیامی هم از خودش به جا نذاشته.»

«منظورت چیزیه که با خون خودش توی پیاده رو نوشته باشه؟»

یارو مثلاً می‌خواست منو دست بندازه ولی من دم به تله ندادم. اونم گفت: «جلیقه‌ای که پوشیده بود یه مقدار خونی شده بود، ولی هیچ خونی روی دستاش نبود. در ضمن هیچی هم با انگشت روی گرد و خاک ننوشته بود، هیچ نوشته‌ای هم که با پوست موز و این جور آت و آشغالا نوشته شده باشه اونجا نبود. کیف پولش هم گم شده بود و اون تنها وسیله برای ما بود که هویتشو احراز کنیم.»

«جیباشو گشتین؟»

«معلومه.»

«چیز دیگه‌ای نبود؟ از همه چی فهرست برداشتین؟»

کارآگاه گفت: «از اون هم بهتر. همه چی همین جاست.»

بعد یه کسیۀ پلاستیکی رو باز کرد و چیزهای توش رو روی میز ریخت.

یه نگاهی به وسایلش انداختم. کلید، پول خورد، یه شونۀ جیبی کوچولو، یه دفتر یادداشت، یه جعبۀ عینک و یه خودکار. دفترچه یادداشتو ورق زدم. چیزی توش نبود، اگرچه چندتا از ورق‌هاش پاره شده بودن. یه مأمور خوب تا حد ممکن چیزی رو روی کاغذ نمی‌نویسه. اگر هم لازم شد چیزی بنویسه، در اسرع وقت از شرش خلاص میشه.

پرسیدم: «چیز دیگه‌ای نبود؟»

کارآگاه بدون این که حرفی بزنه کیسه رو تکون داد. در کمال تعجبش یه گلوله کاغذ مچاله شده افتاد بیرون. برش داشتم و بازش کردم. روش با حروف بزرگ کج و کوله نوشته بود CALL TAXICAB (با ایستگاه تاکسی رانی تماس بگیرید).»

کاغذ مال همون دفتر یادداشت بود. با خودکار روی یکی از کاغذهای دفتر یادداشت خط خطی کردم. ضخامت و رنگ خودکار با نوشتۀ روی کاغذ همخونی داشت.

گفتم: «بعد از این که چاقو خورده اینو نوشته؟»

کارآگاه شونه بالا انداخت و گفت: «امکانش هست.»

تو کدوم جیبش پیدا شده؟ همین جوری مچاله شده بوده؟ خودکار کجا بوده؟»

باید افسری که برای اولین بار آرچی رو دیده بود و کارآگاهی که رفته بود سر صحنۀ جرمو پیدا می‌کردیم. نتیجه رضایت بخش بود. کاغذ همون جوری مچاله شده توی جیب چپ جلیقه‌ش بود. یه خودکار هم در حالی که دست آرچی بهش چنگ زده بود، توی جیب راستش بود. اگه کسی به اینا اهمیت نداده بود، به خاطر این بود که هیچ اهمیتی در ارتباط با قتل نداشت.

کاملاً معلوم بود که این آخرین تلاش آرچی بوده. از اونجایی که اون مأمور خوبی بود، اطلاعات مهمو بهمون داده بود. ما رو به رابطش ارجاع داده بود تا بتونیم اون خط باریکو بازسازی کنیم.

موضوع رو بررسی کردم. آرچی نگفته بود که با کدوم ایستگاه تاکسی تماس بگیریم. اون ایستگاه تاکسی مال یه شرکت به خصوص بود؟ ایا اون از یه شرکت به خصوص تاکسی می‌گرفت و ما می‌تونستیم بفهمیم که کدومه؟ اگه دفتر تلفنو بررسی می‌کردیم و مدخل Taxicab رو بررسی می‌کردیم، می‌تونستیم از پیامش سر در بیاریم؟  یا اصلاً چیز دیگه‌ای بود؟

یه دقیقه خیلی سریع به موضوع فکر کردم و سلسله عملیاتی رو انجام دادم که محل خبرچین دشمنو نشون می‌داد و اون خط باریکو از نو ساختم. پیش از این که طرف مقابل محل خبرچینو پیدا کنه، اون قدر وقت داشتیم که اطلاعات مهمی رو ازش بگیریم که بهمون کمک کرد تهدید موشکی کوبا رو حل کنیم. به این ترتیب ماجرا ختم به خیر شد.»

 ادامه دارد...

]]>