ترجمه نشده های آیزاک اَزیموف مطالب درج شده در این وبلاگ شامل قانون کپی رایت نمی باشد. استفاده از مطالب این وبلاگ به هر نحو آزاد بوده و نیازی به ذکر منبع و درج لینک نمی باشد. هر چند از اینکه این وبلاگ را معرفی کنید، خوشحال خواهم شد. دقت داشته باشید که تنها لینک‌هایی تأیید خواهند شد که با محتوای این وبلاگ ارتباط داشته باشند. مانند سایت‌ها و وبلاگ‌های علمی و داستانی. همچنین پیام‌هایی تأیید خواهند شد که نشان از مطالعۀ محتوای وبلاگ داشته باشند. tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com 2017-05-28T09:34:10+01:00 mihanblog.com شماره تلفن (قسمت دوم) 2017-05-26T05:19:18+01:00 2017-05-26T05:19:18+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/344 س. سیمرغ گریسولد داشت چشمانش را می‌بست، ولی هر سۀ ما همزمان بر سرش ریختیم. بارانوف گفت: «شماره تلفن چی بود و از کجا فهمیدی؟» گریسولد ابروی سفیدش را بالا برد و گفت: «ولی این که معلومه. بالمرسن گفته بود که به خاطر سپردنش آسونه و اون قدر هم وقت داشت که رقم اولشو که 9 بودو بهمون بده. معنیش این بود که شماره تلفن می‌تونست 9999-999 باشه یا 6543-987 که تنها شماره‌هایی هستن که میشه انتظار داشت کسی به خاطرش بسپره. ولی به هر حال اینم گفته بود که حداقل امروز می‌تونی حفظش کنی. همین باعث خاص شدن اون روز می‌ش گریسولد داشت چشمانش را می‌بست، ولی هر سۀ ما همزمان بر سرش ریختیم. بارانوف گفت: «شماره تلفن چی بود و از کجا فهمیدی؟»

گریسولد ابروی سفیدش را بالا برد و گفت: «ولی این که معلومه. بالمرسن گفته بود که به خاطر سپردنش آسونه و اون قدر هم وقت داشت که رقم اولشو که 9 بودو بهمون بده. معنیش این بود که شماره تلفن می‌تونست 9999-999 باشه یا 6543-987 که تنها شماره‌هایی هستن که میشه انتظار داشت کسی به خاطرش بسپره. ولی به هر حال اینم گفته بود که حداقل امروز می‌تونی حفظش کنی. همین باعث خاص شدن اون روز می‌شد. و چه چیزی می‌تونه باعث ارتباط خاص یه روز با اعداد بشه، بجز تاریخ اون روز؟

بهتون گفتم که اون روز ، دو ماه پیش از ترور کندی بود. ترور کندی 22 نوامبر اتفاق افتاد. پس روزی که ازش حرف می‌زنیم، 22 سپتامبر بود. سپتامبر نهمین ماه ساله. پس تاریخو میشه این طوری نوشت 22/9 یا 9/22. بالمرسن گفته بود که اولین رقم 9 هست. پس اگه ممیز رو نادیده بگیریم میشه 922. اگه سال ترورو هم به یاد داشته باشین می‌فهمین که جواب میشه 1963-922 و این همون شماره‌ای بود که من گرفتم.

 پایان

پ.ن: دوست عزیز ما جناب مبزو پاسخ رو درست حدس زده بودن! خیلی خیلی سپاسگزارم.

]]>
شماره تلفن (قسمت نخست) 2017-05-24T04:32:12+01:00 2017-05-24T04:32:12+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/343 س. سیمرغ شماره تلفن جنینگز با غرور تردید آمیزی گفت: «من حالا یه شرکت دارم، ولی معنیش اینه که یه سری شماره‌های شناسایی کارمندا هم هست که باید حفظ کنم. تازه شمارۀ تأمین اجتماعی خودم و شمارۀ تلفن و کد پستی و شمارۀ گواهینامۀ رانندگیم هم هست.» بارانوف با چهرۀ عبوسی گفت: «همین طور آدرست و ترکیب رمزی همۀ رمزایی که استفاده می‌کنی و تاریخ تولدها و سالگردهای همۀ دوستا و فامیلا. ما زندانی جامعۀ شماره زده هستیم.» من گفتم: «به خاطر همینه که من میگم باید رایانه‌ای بشیم. همۀ شماره‌ها رو میدیم به رایانه شماره تلفن

جنینگز با غرور تردید آمیزی گفت: «من حالا یه شرکت دارم، ولی معنیش اینه که یه سری شماره‌های شناسایی کارمندا هم هست که باید حفظ کنم. تازه شمارۀ تأمین اجتماعی خودم و شمارۀ تلفن و کد پستی و شمارۀ گواهینامۀ رانندگیم هم هست.»

بارانوف با چهرۀ عبوسی گفت: «همین طور آدرست و ترکیب رمزی همۀ رمزایی که استفاده می‌کنی و تاریخ تولدها و سالگردهای همۀ دوستا و فامیلا. ما زندانی جامعۀ شماره زده هستیم.»

من گفتم: «به خاطر همینه که من میگم باید رایانه‌ای بشیم. همۀ شماره‌ها رو میدیم به رایانه و میذاریم رایانه غصۀ این چیزا رو بخوره.»

و با این حرف گریسولد از خواب پرید. به جلو خم شد و صندلی‌اش ترق توروق ستیزه جویانه‌ای کرد. سبیل سفیدش را تاب داد و نگاه شرارت باری به ما انداخت و گفت: «من توی حفظ کردن شماره‌ها کارم خوب نیست، ولی یه زمان مردی رو می‌شناختم که هیچ شماره‌ای رو فراموش نمی‌کرد.»

درنگی کرد تا جرعه‌ای از اسکاچ و سودایی که انگار هیچ وقت از او جدا نمی‌شد بنوشد، ولی این بار خطری در کار نبود. گاهی اوقات گریسولد چنان با چشمان خونبارش به ما نگاه می‌کرد که به تته پته می‌افتادیم.

***

گریسولد گفت: «اسمش بالمرسن بود. اون وقتا ما توی یه اتاق کوچولو تو پنتاگون خودمونو قایم می‌کردیم که هیچ کس به جز من و بالمرسن و دو سه نفر دیگه که باهامون کار می‌کردن نمی‌تونستن پیداش کنن.

بیشتر شبیه یه اتاق رختکن کثیف بود و روی درش هم علامتی بود که کسی رو تحریک نمی‌کرد بره توش. شک دارم که بیرون از گروه ما حتی پنج نفر هم می‌دونستن که مخفی‌گاه ما در واقع چیه و همه‌شون هم جزو پرسنل سطح بالای پنتاگون بودن.

یادمه یه بار یه دریادار داشت اون دور و بر دنبال دستشویی می‌گشت. مطمئن بود یه دستشویی اون دور و بر مخفی شده و سرشو انداخت پایین و اومد تو. مجبور شدیم مؤدبانه بفرستیمش بیرون.

البته کاری که اونجا انجام می‌دادیم جمع آوری داده‌ها بود. ولی نه از اون قهرمان بازی‌هایی که جیمز باند در میاره. خیلی بی‌مزه‌تر بود، در عین حال خیلی مهم‌تر هم بود. کار ما این بود که داده‌ها رو بررسی کنیم و ببینیم بدرد می‌خورن یا نه، و این که چطوری یه تیکه از خبرها، با یه خبر دیگه همخونی داره و تا چه درجه‌ای ممکنه وقتی یه نفر میگه «آره» منظورش در واقع «نه» هست و برعکس.

بعد از انجام همۀ این کارا، باید آماده می‌شدیم تا به رئیس جمهور یا فرمانداری مشاوره بدیم و برای رسیدن به نتیجه عرق بریزیم. البته پولمونو می‌گرفتیم، ولی عملاً پول زیادی نبود.

بالمرسن مدت بیشتری از من این کارو انجام میداد. یه مرد درشت هیکل با موهای سفید بود که همیشه صورتش خیلی قرمز شده بود. گردن کلفتی هم داشت. قیافه‌شو می‌دیدی فکر می‌کردی سیگار برگ می‌کشه، ولی نمی‌کشید.

اون بود که هیچ شماره‌ای رو فراموش نمی‌کرد. شماره تلفن هزار نفر کارمند و ده هزار نفر غیر کارمندو می‌دونست و هیچ وقت هم اشتباه نمی‌کرد. می‌تونست به همون خوبی شماره‌های دیگه رو هم حفظ کنه. ولی به شمارۀ تلفن علاقۀ خاصی داشت. فکر کنم جاه طلبی مخفیانه‌ش این بود که جایگزین دفتر تلفن بشه.

شاید به خاطر وجود این ویژگی توی مغزش بود که باعث به وجود اومدن حس ششم شده بود و می‌تونست بگه کی یه دولتمرد خارجی داغ می‌کنه و از روی فراموشی چیزی میگه که دروغ نیست. کی‌ می‌دونه چه توانایی‌های غیر عادی‌ای ممکنه با هم جور باشن. شاید همون حس عجیبش در مورد شماره‌ها بود که باعث شده بود بدون این که خطا کنه، روی حقایقی که به ندرت پیش می‌اومد انگشت بذاره. همین خیلی ارزشمند بود. بالمرسن کسی بود که بهتر از اون نمی‌تونستیم پیدا کنیم.

ما همه جور داده‌های خامی دریافت می‌کردیم. هر تماس تلفنی ناشناسی رو به ما وصل می‌کردن. ما نمی‌دونستیم که چه انگیزه‌ای باعث می‌شد که مردم به ما گزارش بدن. ما فقط از داده‌ها استفاده می‌کردیم. البته اگه جرأتشو داشتیم. گاهی اوقات داده‌ها از طرف یه دیوونۀ بی‌آزار به ما می‌رسید، گاهی اوقات هم از طرف یکی از مأمورای دشمن بود تا ما رو گمراه کنه. غربال کردن یه گرم گندم از یه تن کاه، یکی از کارای دیگۀ ما بود.

هر چند که یه خبرچین داشتیم که اون هم بی‌خطا بود. اون ما رو پیدا کرده بود و کارش هم تأثیر گذار بود. مستقیم با ما تماس می‌گرفت و ما هم هیچ وقت نفهمیدیم که از کجا فهمیده که چطوری به ما دسترسی پیدا کنه. همیشه هم راست می‌گفت.

هیچ وقت هم نفهمیدیم که کی بود. صداش آروم و خشدار و به طور کلی غیر آمریکایی بود. اسمشو گذاشته بودیم «آقا پسر». اگه ده دوازده سال بعد از اون موقع بود، شاید اسمشو میذاشتیم «آقا صدا کلفته». اون موقع اوایل دهۀ 1960 بود.

ما هیچ تلاشی برای فهمین محلش یا هویتش نکردیم. چون می‌ترسیدیم اگه کاری کنیم، اون دیگه با ما تماس نگیره و چنین چیزی رو نمی‌خواستیم. اون مثل یه سوراخ کلید بود که ما رو وصل می‌کرد به کرملین. بعد از 1965 دیگره خبری ازش نشنیدیم. شاید از کشور ما رفته بود، شاید هم مرده بود. ولی قضیه‌ای که می‌خوام تعریف کنم مال دو سال پیش از ناپدید شدنش بود.

اون تماس گرفت، ولی مثل همیشه به روش مخصوص خودش بود. اول یکی باهامون تماس می‌گرفت و یه شماره تلفن می‌داد با محدودۀ زمانی. اگه ما اون شماره رو سر همون ساعت می‌گرفتیم، می‌تونستیم پیداش کنیم. اول یه عبارت رمزی رو می‌گفتیم که هویت همدیگه رو شناسایی کنم. بعد اون یکی دو دقیقه حرف می‌زد و تلفنو می‌داشت. ما هم همیشه هر کاری که اون گفته بودو انجام می‌دادیم و هیچ وقت هم از کارمون پشیمون نشدیم.

شماره تلفن‌هایی که اون به ما می‌‌داد همیشه مال تلفن‌های عمومی بود. این موضوع رو همیشه بررسی می‌کردیم. نمی‌دونستیم بر چه اساسی تلفن‌ها رو انتخاب می‌کنه، هر چند هیچ وقت از یه تلفن، دو بار زنگ نمی‌زد. هیچ وقت هم از یه نفر، دو بار استفاده نمی‌کرد تا اون تماس اولیه رو باهامون بگیره. اونا رو هم نمی‌دونستیم بر چه اساسی انتخاب کرده. شاید عرق خورهایی بودن که به خاطر یه بطری مشروب اون کارو قبول کرده بودن. ما که نمی‌تونستیم بوی نفسشونو از پشت تلفن حس کنیم.

هر وقت بالمرسن تلفنو برمی‌داشت و یه پیام می‌اومد که شماره تلفن و زمان تماس با «آقا پسر» بود، کلی کیف می‌کرد. بقیۀ ما مجبور بودیم شماره رو یه جا بنویسیم و حتی بخوایم دوباره تکرار کنه. اینجوری بالمرسن بقیۀ روز غیر قابل تحمل می‌شد و هی راجع به کهولت زودرس ما نق می‌زد.  تو این یه مورد خیلی بچگانه رفتار می‌کرد.

البته وقتی خودش تلفنو بر می‌داشت، فقط گوش می‌کرد و بدون گفتن یک کلمه حرف، تلفنو می‌ذاشت. وقتی هم که موقعش می‌شد، فط تماس می‌گرفت و یادداشتی برنمی‌داشت، ولی شماره رو به بایگانی عظیم و بدون خطای حافظه‌ش می‌سپرد.

دو ماه مونده بود به ترور رئیس جمهور کندی که...

من با بالمرسن توی دفتر بودم و اونم حالش چندان خوب به نظر نمی‌رسید. دو نفر دیگه هم بودن. اسماشونو یاد نیست ولی چه اهمیتی داره. اسمشونو میذاریم اسمیت و جونز.

یه روز ابری و خفقان آور بود. انگار نه انگار که نزدیک اعتدال پاییزی بودیم و تابستون داشت تموم می‌شد. تو منطقۀ واشینگتن تابستون سر وقت تموم نمیشه.

بالمرسن عصبانی بود و می‌گفت که ساندویچ آشغالی که برای نهار خورده باعث سوزش سر دلش شده بود. من زیاد اهمیتی ندادم چون سرم گرم دردسرایی بود که توی ویتنام داشتم.

نِگو دین دیم داشت به سرعت می‌رفت جنوب ویتنام تا از خودش محافظت کنه و ما هم از روشی که داشت خوشمون نمی‌اومد. محبوبتش مدام داشت کم می‌شد و راهبای بودایی از روی اعتراض خودشونو زنده زنده می‌سوزوندن و با این کارشون باعث می‌شدن که ما تبهکار جلوه کنیم. در ضمن تعداد مشاورای آمریکایی داشت می‌رفت بالا و از ده هزارتا گذشته بود.

حداقل برای گروه کوچیک ما که کارمون بررسی سیاست بین المللی بود، معلوم بود که ما خودمونو توی تلۀ احمقانه‌ای انداختیم، ولی به نظر نمی‌رسید که بتونیم کاری در این مورد انجام بدیم. نمی‌تونستیم وانمود کنیم که هم‌پیمانان‌مونو ول می‌کنیم. مخصوصاً پوست دموکراتا رو زنده زنده می‌کندن اگه اونا... ولی خودتون که از ماجرا خبر دارین.

تنها چیزی که نیاز داشتیم یه پیروزی سریع و بدون خونریزی بود و بعد بزنیم به چاک. اگر هم بعدش اتفاقی می‌افتاد، حداقل آمریکایی‌ها وسط معرکه نبودن. ولی بدبختی اینجا بود که همچین کاری نمیتونستیم انجام بدیم.

بعد، توی همون روزی که داشتم براتون تعریف می‌کردم، تلفن زنگ خورد و بالمرسن اخمو گوشی رو برداشت.

گفت: «پنج و ده آدامسون.» این عبارت رمزی اون روز بود.

بعد بدون هیچ حسی گوش داد بدون گفتن یک کلمه حرف، تلفنو گذاشت.

در حالی که یه خورده نفس نفس می‌‌زد رو کرد به ما و گفت: «آقا پسر می‌خواد تا نیم ساعت دیگه باهامون حرف بزنه. میشه بین ساعت 2:30 تا 2:35 عصر. یه موضوع دبل Z در جریانه.»

این اصلاحی بود «آقا پسر» برای موضوعات با اولویت بالا به کار می‌برد. آخرین باری که همچین اصطلاحی رو به کار برده بود، مال تهدید موشکی کوبا بود که سال پیشش اتفاق افتاده بود.

گفتم: «شماره تلفنو فراموش نکنیا!»

یه نگاه تحقیر آمیز روی صورت بالمرسن جا خوش کرد و گفت: «شوخیت گرفته؟ اون قدر ساده‌س که نمیشه فراموشش کرد. حتی تو هم می‌تونی حفظش کنی. حداقل امروز می‌تونی. اگه بهت بگم، خودت می‌فهمی. 9...

فقط همینو گفت. چون تنها صدایی که بعد از گلوش در اومد، یه چیزی بین حبس نفس و ناله بود. بعد به سینش چنگ زد و افتاد زمین پیچید به خودش. این سوزش سر دل نبود که آزارش می‌داد. بهش حملۀ قلبی دست داد و حملۀ بدی هم بود.

کاری نبود که بتونیم انجام بدیم جز این که زنگ بزنیم به اورژانس.

البته به اورژانس پنتاگون. پنج دقیقۀ بعد یه گروه پنج نفره از راه رسید و کمک‌های اولیه رو انجام دادن. بعد گذاشتنش توی برانکارو با خودشون بردن. از دست من کاری بر نمی‌اومد. بیچاره همون روز عصر توی بیمارستان مرد.

بعد از این که بالمرسنو از اونجا بردن، ما مات و مبهوت سردرگم، همون جا موندیم. سخته بعد از همچین اتفاقی آدم خودشو پیدا کنه.

بعدش اسمیت بهم سقلمه زد. رنگش عین گچ سفید بود، ولی نه به خاطر چیزایی که اونجا دیده بود. بهم گفت: «بالمرسن شماره تلفنو بهمون نگفت!»

یه نگاه به ساعت کرد. 2:31 بود. چهار دقیقه وقت داشتیم. گفتم: «لازم نیست نگران باشین. به اندازۀ کافی بهمون گفته.»

من شماره رو گرفتم و آقا پسرو پیدا کردم. راهی بود که می‌شد جمهوری خلق چینو یه گوشه نگه داشت. البته زمان می‌برد، ولی اگه ما نقشمونو درست ایفا می‌کردیم، شمال ویتنام نمی‌تونست تکون بخوره و ما می‌تونستیم اسم اینو پیروزی بذاریم و از جنوب ویتنام خارج بشیم.

می‌تونست پایان خوشی داشته باشه، البته اگه اون اشتباه پیش نمی‌اومد. روز اول نوامبر، نگو دین دیم توی کودتا کشته شد و 22 نوامبر، جان اف. کندی ترور شد. اون وقت یه عالمه کار دولتی ریخته بود سرمون و ما شانسمونو از دست دادیم. جانسون مجبور شد همون طوری ادامه بده و آخرش... خوب، خودتون می‌دونین چی شد.

حالا ازتون انتظار دارم که فهمیده باشین شماره تلفن چی بوده. قصه تموم شد.»

 ادامه دارد...

]]>
هیچ پناهگاهی نمی‌توانست نجات دهد (قسمت دوم) 2017-05-22T04:18:48+01:00 2017-05-22T04:18:48+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/342 س. سیمرغ باید بیدارش می‌کردیم.  در حالی که او را به شدت تکان می‌دادم گفتم: «بالاخره چی شد؟» لیوان اسکاچ و سودایش را هنوز در دست گرفته بود. ادامه دادم: «قصۀ لعنتی‌تو تموم کن!» با آزردگی گفت: «یعنی نفهمیدین؟ وحشت گریز یه اصطلاح از بند سوم شعر پرچم ستاره نشونه. بند این طوریه: پس کجاست آن گروهی که سوگند می‌خورد که ویرانی جنگ و گیجی میدان نبرد این خانه و این کشور دیگر ما را رها نخواهد کرد خون‌ها و لکه‌های گام‌های احمقانۀشان شسته شد و از بین رفت هیچ پناهگاهی نمی‌توانست نجات باید بیدارش می‌کردیم.  در حالی که او را به شدت تکان می‌دادم گفتم: «بالاخره چی شد؟»

لیوان اسکاچ و سودایش را هنوز در دست گرفته بود. ادامه دادم: «قصۀ لعنتی‌تو تموم کن!»

با آزردگی گفت: «یعنی نفهمیدین؟ وحشت گریز یه اصطلاح از بند سوم شعر پرچم ستاره نشونه. بند این طوریه:

پس کجاست آن گروهی که سوگند می‌خورد

که ویرانی جنگ و گیجی میدان نبرد

این خانه و این کشور دیگر ما را رها نخواهد کرد

خون‌ها و لکه‌های گام‌های احمقانۀشان شسته شد و از بین رفت

هیچ پناهگاهی نمی‌توانست نجات دهد مزدوران و بردگانشان را

از وحشت گریز و تاریکی‌ گور

و پرچم ستاره نشان هنوز در اهتزاز است

بر سرزمین مردمان آزاد و خانۀ دلیران

خوب، آقایون. هر آمریکایی وفادار و دو آتیشه‌ای اولین بند از سرود ملی پر افتخارمونو کلمه به کلمه می‌دونه. ولی اونا هیچ وقت بند سوم شعرو نشنیدن. (البته به جز من، چون من همه چی رو می‌دونم.) در هر صورت، بند سوم خیلی متعصبانه و خشن بود و موقتاً در طول دوران پر از صلح و آرامش جنگ جهانی دوم، از سرود کنار گذاشته شده بود.

نکته هم این بود که آلمانی‌ها به دقت هر چهار بند شعرو به مأموراشون یاد می‌دادن و مطمئن می‌شدن که واژه به واژه اونو بلدن. این طوری بود که رازش بر ملا شد.

فقط بدبختی اینجا بود که فرمانده هیچ وقت پاداش منو نداد و حتی خسارت ده دلاری که باخته بودمو هم نداد.»

گفتم: «تو که ده دلارو نداده بودی!»

گریسولد گفت: «آره، ولی اونا که اینو نمی‌دونستن!»

و دوباره خوابش برد.

پایان

 

]]>
هیچ پناهگاهی نمی‌توانست نجات دهد (قسمت نخست) 2017-05-20T03:16:37+01:00 2017-05-20T03:16:37+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/341 س. سیمرغ هیچ پناهگاهی نمی‌توانست نجات دهدوقتی که ما چهار نفر در عصر یک روز برفی در باشگاه اتحاد بودیم و گریسولد خواب بود، آرام با هم گفتگو می‌کردیم. همان موقع بود که فهمیدیم گفتگوی ما می‌تواند به شدت داغ شود. بارانوف گفت: «چیزی که من در مورد داستانای جاسوسی که این روزا دارن خفه‌مون می‌کنن نمی‌فهمم اینه که این روزا جاسوسا به چه دردی می‌خورن؟ ما الآن ماهواره‌های جاسوسی داریم که هر چی بخوایمو بهمون میگن.» جنینگز گفت: «دقیقاً درسته. تازه، مگه رازی هم باقی مونده؟ اگه کسی یه بمب هسته‌ای آزما هیچ پناهگاهی نمی‌توانست نجات دهد

وقتی که ما چهار نفر در عصر یک روز برفی در باشگاه اتحاد بودیم و گریسولد خواب بود، آرام با هم گفتگو می‌کردیم. همان موقع بود که فهمیدیم گفتگوی ما می‌تواند به شدت داغ شود.

بارانوف گفت: «چیزی که من در مورد داستانای جاسوسی که این روزا دارن خفه‌مون می‌کنن نمی‌فهمم اینه که این روزا جاسوسا به چه دردی می‌خورن؟ ما الآن ماهواره‌های جاسوسی داریم که هر چی بخوایمو بهمون میگن.»

جنینگز گفت: «دقیقاً درسته. تازه، مگه رازی هم باقی مونده؟ اگه کسی یه بمب هسته‌ای آزمایشی بترکونه، دستگاه‌های شنود می‌فهمن. ما از همۀ تجهیزات موشکی که دشمنامون دارن خبر داریم و اونا هم از مال ما باخبرن. رایانه‌های ما جلوی رایانه‌های اونا رو می‌گیرن و رایانه‌های اونا، جلوی مال ما رو.»

من گفتم: «این جور چیزا توی زندگی واقعی خیلی حوصله سر برن، ولی به گمونم این کتابا خوب می‌فروشن.»

چشمان گریسولد محکم بسته شده بودند. با توجه به این که چهارمین لیوان اسکاچ و سودا را محکم در دست گرفته بود و لیوان هم تقریباً پر بود، ممکن بود به این فکر بیفتیم که خواب نیست، یا این که ممکن بود آن را بریزد، ولی این طور نبود. صدای خر و پفش را یک ساعت و نیم بود که می‌شنیدیم و هرگز ندیده بودیم که او یک لیوان پر را واژگون کند. حتی اگر بقیۀ بدنش هم فلج می‌شد، او لیوان را همان طور محکم مگه می‌داشت.

با این حال، این بار در اشتباه بودیم. او بیدار بود. چشمانش را باز کرد و گفت: «بدبختی اینجاست که شما هیچی راجع به جاسوسی نمی‌دونین.» لیوانش را بالا برد، جرعه‌ای نوشید و ادامه داد: «حتی خود جاسوسا هم هیچی راجع به جاسوسی نمی‌دونن.»

***  

گریسولد گفت: «البته من در طول جنگ جهانی دوم دقیقاً یه جاسوس نبودم. یا حداقل بنا به تعریف خودم جاسوس نبودم.

هیچ خانوم خوشگلی هم با وحشت دنبال من نمی‌گشت که ازم بخواد مسئولیت میکروفیلمی رو به عهده بگیرم که جونمو به خطر بندازه. هیچ تبهکار بدذاتی که یه هفت تیرو از توی جیب کتش بهم نشونه رفته هم مجبورم نکرد که از بالای مجسمۀ آزادی یا از پل گلدن گیت بپرم پایین. هیچ وقت هم منو نفرستادن پشت قوای دشمن تا تجهیزات کلیدی‌شونو منفجر کنم.

در واقع من فقط یه جوونک بیست و چند ساله بودم که توی یکی از آزمایشگاه‌های فیلادلفیا نشسته بودم و نمی‌دونستم چرا نامۀ احظار به خدمت برام نمیاد. وقتی هم که خودم داوطلبانه رفتم، با اردنگی از دفتر سربازگیری انداختنم بیرون. تلاش کردم تا با ادارۀ نظام وظیفه تماس بگیرم ولی بهم گفتن که اداره به خارج از شهر منتقل شده.

چند سال بعد بود که بالاخره به این نتیجه رسیدم که برای این هنوز غیرنظامی نگه داشته شده بودم چون قرار بود وظیفه‌مو به عنوان جاسوس انجام بدم.

می‌دونین، چیزی که خیلی از مردم دربارۀ جاسوسا نمی‌دونن اینه که هیچ کدوم از اونا در واقع نمی‌دونن که دارن چکار می‌کنن. نمی‌تونن بدونن، چون دونستنش براشون خطر داره. به محض این که یه جاسوس اطلاعاتش زیاد بشه، ممکنه به هدفی که به خاطر اون به کار گرفته شده، آسیب بزنه. اگه یه جاسوس زیادی بدونه ارزشش میره بالا و ممکنه وسوسه بشه که فرار کنه، یا ممکنه مست کنه و چیزی رو لو بده، یا ممکنه یه زن افسونگرو ببینه و چیزایی رو توی گوشش زمزمه کنه.

یه جاسوس زمانی امنیت داره که چیزی ندونه. از اون بهتر زمانیه که حتی خودش هم ندونه که جاسوسه.

یه جایی اون پایین مایینای پنتاگون، یا کاخ سفید، یا یه جایی توی بیابونای نیاک یا سن آدریانو یا هر جای دیگه، استادای جاسوسی‌ای هستن که اون قدر می‌دونن که مهم باشن، ولی هیشکی نمی‌دونه اونا کیَن، و اصلاً تعجب نمی‌کنم که اگه خودشون هم همدیگه رو نشناسن.

به خاطر همینه که توی جنگ این همه اشتباهای احمقانه رخ میده. برای هر کسی بدون استثنا چیزایی هست که نمی‌دونه، چون اطلاعات زیاد باعث میشه که غیر قابل اعتماد بشن و فرمانده‌ها هم این استعدادو دارن که با این ناآگاهی‌ها کار کنن.

اگه تاریخ نظامی‌رو هم مطالعه کنین، متوجه میشین که خیلی از این دیوونه بازیا اصلاً معنی نداره.

خوب، من یه جاسوس بودم. البته یه بچه هم بودم. به خاطر همین توی پایین‌ترین درجات ارتش قرار داشتم و معنیش اینه که اصلاً هیچی نمی‌دونستم. من فقط دستوراتمو می‌گرفتم، ولی فکر می‌کردم که اونا فقط مربوط به کار من توی آزمایشگاهن. البته بچۀ باهوشی بودم ــ هر چند که شنیدن این نکته براتون غافلگیر کننده نیست ــ و معمولاً هم به نتیجه می‌رسیدم. همین باعث شده بود که ارزشمند باشم.

طبیعتاً اون موقع اینو نمی‌دونستم، وگرنه درخواست افزایش حقوق می‌کردم. هر چی نباشه، 2600 دلار در سال حتی اون موقع هم مبلغ زیادی نبود. فکر کنم این هم یکی از دلایلی بود که اونا منو توی نادونی نگه می‌داشتن. منظورم اینه که اقتصادی فکر می‌کردن.

البته، حالا که به اون سال‌ها نگاه می‌کنم، یه شاهکار کوچولو یادم میاد که می‌تونست یه افزایش حقوق هزار دلاری برام برام بیاره، شاید هم نشان افتخار رسمی که این دومی خیلی بهتره.

مثل این که باید یه خورده توضیح بدم.

شاید یادتون بیاد که ما اون موقع‌ها با آلمان درگیر جنگ بودیم. با ژاپن هم می‌جنگیدیم ولی پای من به اون ماجرا کشیده نشد. آخه توان کار کردن با شرقی‌ها رو نداشتم.

ولی همون آلمانی‌ها هم کافی بودن. می‌دونین که اونا توی خاک ما نفوذ کرده بودن و تعدادی از افرادشون فرستاده بودن داخل ایالات متحده. اونا با اوراق شناسایی تقلبی، اسناد تقلبی و زندگی‌نامه‌های تقلبی اومده بودن. کار تمیز و کاملی بود.

شاید با خودتون بگین مگه ما نمی‌نستیم به همین شکل آمریکایی‌ها رو بفرستیم داخل آلمان؟ معلومه که می‌تونستیم، ولی هیچ وقت بختشو پیدا نکردیم. جامعۀ آلمانی‌ها کاملاً با هم جورن ولی مال ما نیست. ما اینجا مثل آش شله قلمکاریم. همه جور لهجه و همه جور قومیتی اینجا پیدا میشه.

اگه یکی از مأمورای ما توی آلمان اشتباه کوچیکی مرتکب می‌شد، اونا پیش از این که اشتباهش کامل بشه، دارش می‌زدن، ولی ما باید ده یا دوازده ماه صبر می‌کردیم تا بفهمیم کسی مأمور آلمانه یا یه مهاجر اروپایی-آمریکایی وفادار یا این جور چیزاس.

به خاطر همین، ما همیشه عقب بودیم. طبیعتاً من از این چیزا خبر نداشتم. هیچ کس دیگه‌ای هم خبر نداشت بجز پنج نفر که هر کدوم 25 درصد ماجرا رو می‌دونستن. خودم می‌دونم که مجموعش میشه 125 درصد، ولی خوب اطلاعات مشترک هم وجود داشت.

استعداد من توی این بود که می‌تونستم آدمای متضاهرو شناسایی کنم. همین بود که منو از ارتش دور نگه داشت. به خاطر این که اونا به این بی‌خطای پیر، یعنی من، نیاز داشتن.

پس هر وقت اونا یه آمریکایی دو آتیشه پیدا می‌کردن که مرتکب یه کار غیر قانونی شده بود، می‌فرستادنش پیش من. بهم تلفن می‌زدن و می‌گفتن یکی رو که به وفاداریش مطمئن نبودنو می‌فرستن که توی پایگاه آزمایشای هوایی نیروی دریایی کار کنه. من اونجا به عنوان یه شیمی‌دان کار می‌کردم.

من زیاد فکرمو مشغول این چیزا نمی‌کردم. ما یه ستوان داشتیم که فرمانده‌مون بود و به هر کسی که حتی یه واژۀ دو بخشی بلد بود هم شک داشت و معمولاً هم معلوم می‌شد که آدم صاف و صادقیه که مثل همۀ آمریکایی‌های نجیب توی مالیات بر درآمدش تقلب می‌کنه و خدمتو دور می‌زنه. بجز موارد خاص.

این بار منو صدا کردن که برم به دفتر فرماندهی افسران. نمی‌دونستم چرا صدام کردن. بعداً یه سری مدارک دیدم که نشون می‌داد اون رویداد به چیزی مربوط می‌شد که نتیجه‌ش پیروزی یا شکست توی جنگ بود. کوچیک‌ترین نظری نداشتم که چرا باید این طوری باشه، ولی اگه من نبودم مطمئناً توی جنگ شکست می‌خوردیم.

اما اینو اون موقع نمی‌دونستم.

فرمانده گفت: «گریسولد، ما یه آدم جدید داریم. اسمش بروکه. میگه آخر اسمش حرف e داره. ما بهش اطمینان نداریم. ممکنه یه آمریکایی دو آتیشه باشه، ممکن هم هست یه نازی موذی بوگندو باشه. و باید بفهمی چی به چیه و نباید بذاری اون متوجه بشه. به خاطر این که نمی‌خوایم وضعیت دفاعی به خودش بگیره. در ضمن، باید تا ساعت پنج بعد از ظهر هم جوابو بهمون بدی. اگه تا ساعت پنج جوابو نگرفته باشی یا جوابت اشتباه باشه، اون وقت...»

یه سیگار آتیش زد، از پشت دود با چشمای تنگ شده زل زد به من با صدایی که سنگ گرانیتو خورد می‌کرد گفت: «اگه شکست بخوری، اون وقت باید هر ترفیعی رو فراموش کنی.»

با این حرف واقعاً فشارو روی شونه‌هام حس می‌کردم. اگه این موضوع فقط به جنگ مربوط می‌شد، زیر سبیلی رد می‌کردم، هرچی نباشه، شکست توی جنگ فقط یه مورده که به تاریخ مربوط میشه، ولی از دست دادن ترفیع شغلی، یه تراژدی شخصیه.

یه نگاه به ساعتم کردم. 10:15 بود. نزدیک هفت ساعت وقت داشتم.

تا نیم ساعت بعد، نرفتم ببینمش. بعدش هم یکی از مدیرای آزمایشگاه اینو وظیفۀ خودش دونست که دو ساعت وقت صرف کنه و وظایف کارمند جدید آزمایشگاهو بهش توضیح بده.

نزدیکای ساعت 2 بود که تازه پشت یکی از میزای آزمایشگاه با هم تنها شدیم و تونستنم سر حرفو باهاش باز کنم.

آدم خیلی خوش مشربی بود که البته به ضررش بود، چون صد البته همۀ مأمورای مخفی تلاش می‌کنند که خوش مشرب به نظر برسن. دردسر اینجا بود که درصدی از مردم وفادار هم آدمای خوش مشربی هستن. تعدادشون زیاد نیست، ولی اون قدری هست که نتیجه رو مغشوش کنه.

به این نتیجه رسیدم که از یه خورده کند و کاو مؤدبانه ناراحت نمیشه. انتظار چنین چیزی رو داشت و می‌خواست همکاری کنه.

 نکته‌ای که وجود داشت این بود که اگه خودشو عقب می‌کشید ممکن بود شک برانگیز باشه. اگه واقعاً مأمور دشمن بود، کم حرفی می‌تونست توجهات رو به طرفش جلب کنه و به ضررش تموم می‌شد. اگه مأمور دشمن هم نبود، کم حرفیش می‌تونست تلقی به حماقت بشه و به موقعیت مدیریتی ارتقا پیدا کنه. هر دو تا نتیجه به میزان یکسانی ناخوشایند بودن.

در ضمن، مأمورای آلمانی که به سازمان‌های دفاعی داخل خاک ایالات متحده نفوذ می‌کردن آماده بودن تا از هر سؤال و جوابی پیروز بیرون بیان، به خاطر همین از سؤال استقبال می‌کردن.

از این گذشته، اونا از بین کسایی انتخاب می‌شدن که چند سالو توی ایالات متحده گذرونده باشن، این طوری می‌تونستن خیلی راحت خودشونو با فرهنگ اصطلاحات آمریکایی جور کنن و کاملاً هم خودشون رو توی مسائل پیش پا افتادۀ آمریکایی غرق می‌کردن.

مثلاً همه‌تون اینو شنیدین که چطوری میشه گفت یه نفر جاسوس آلمانیه که خودشو آمریکایی جا می‌زنه. فقط کافیه ازش بپرسیم توی مسابقات بیسبال پارسال کدوم تیم برنده شد؟ ولی اینا رو باور نکنین. تک تک اونا کاملاً از جزئیات مسابقات و اصول بیسبال خبر دارن. حالا کاری با مسابقات مشت زنی و اسم تک تک معاونان رئیس جمهور توی پنجاه سال گذشته نداریم.

ولی بالاخره یه راهی باید وجود داشته باشه.

من باهاش راجع به سیاست و ورزش حرف زدم و اونم به قدر من از این جور چیزا می‌دونست. بعدش یه سری اصطلاحات و کلمه‌های خیابونی رو به کار بردم و اینا هم گیجش نکرد.

خوشبختانه هر دوتامون پشت میزی نشسته بودیم که مربوط به آزمایشات چگالش می‌شد و این طوری چند ساعت برای حرف زدن وقت داشتیم. در ضمن، توی خدمات غیر نظامی، اگه کسی به کارش توجه نمی‌کرد، خیلی شک برانگیز بود، مخصوصاً زمان جنگ.

من بهش پیشنهاد دادم در حین کار بازی با کلمات انجام بدیم. چندتا بازی بی‌ضرر انجام دادیم تا اینکه به مرحله‌ای رسیدیم که باید فکر همدیگه رو می‌خوندیم. من بهش گفتم که اصلاً برام مهم نیست که چقدر حقیقتو مخفی نگه داره. باهاش شرط می‌بندم با فکر خونی، می‌تونم بگم که آخرین بار کی با دوست دخترش توی تخت بوده و دقیقاً چکار می‌کردن. با همدیگه پنج دلار شرط بستیم و پنج دلار دیگه هم برای وقتی که نتونه به هر کدوم از واژه‌ها یا عبارت‌ها، قبل از پنج ثانیه که با ساعتم وقت می‌گرفتم، جواب بده.

ساعت 4:20 بود که بازی رو شروع کردیم و می‌تونین مطمئن بودیم که هر دو تامون کاملاً جدی بودیم. ما هم برای پیروزی توی جنگ بازی می‌کردیم، هم سر ده دلار و فکر می‌کردیم که یه عالمه ده دلاری می‌بریم.

من گفتم «میز»، اون گفت «تختخواب». من گفتم «دی‌مَجیو» اون گفت «هوم ران». من گفتم «جی.آی» اون گفت «جو». من گفتم «کلارینت» اون گفت «بنی گودمن». همین طوری یه مدت ادامه دادیم من هم کم کم به طرف اصطلاحات پیچیده‌تر و ظریف‌تر می‌رفتم.

بالاخره ساعت 4:45 گفتم «وحشت گریز» و اونم گفت: «تاریکی گور». بعد من به یکی که پشت میز اون طرف اتاق نشسته بود علامت دادم، اونم اومد و یقۀ یارو رو گرفت و با خودش برد. همین جوری داد می‌زد: «تو ده دلار بهم بدهکاری!» همۀ راه اینو تکرار می‌کرد.

با این چیزایی که بهتون گفتم، حتماً فهمیدین چه اتفاقی افتاد. پس اگه اشکالی نداره، می‌خوام بقیۀ چرتمو بزنم.»

ادامه دارد...

]]>
معماهای باشگاه اتحاد 2017-05-18T08:45:20+01:00 2017-05-18T08:45:20+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/340 س. سیمرغ با درود دوباره.مدت نسبتاً زیادی نبودم. علتش هم این بود که درگیر پروژۀ نسبتاً سنگین ترجمۀ یه رمان بودم که جلد اولش تموم شد و جلد دوم هم به نیمه رسیده. حالا که یه مقدار کارم سبک‌تر شده (البته نمی‌دونم تا کی) با خودم گفتم بهتره یه پروژۀ آسیموفی هم این وسط‌ها انجام بدم.پروژه‌ای که در نظر گرفتم، کتابی هست با عنوان Union Club Mysteries. این کتاب یه مجموعه از داستا‌های معمایی خیلی کوتاهه که هیچ کدومش هم به فارسی ترجمه نشده. نوشته شدن این مجموعه هم برای خودش ماجرایی داره. ماجرا از اونجایی شروع میشه با درود دوباره.
مدت نسبتاً زیادی نبودم. علتش هم این بود که درگیر پروژۀ نسبتاً سنگین ترجمۀ یه رمان بودم که جلد اولش تموم شد و جلد دوم هم به نیمه رسیده. حالا که یه مقدار کارم سبک‌تر شده (البته نمی‌دونم تا کی) با خودم گفتم بهتره یه پروژۀ آسیموفی هم این وسط‌ها انجام بدم.
پروژه‌ای که در نظر گرفتم، کتابی هست با عنوان Union Club Mysteries. این کتاب یه مجموعه از داستا‌های معمایی خیلی کوتاهه که هیچ کدومش هم به فارسی ترجمه نشده. نوشته شدن این مجموعه هم برای خودش ماجرایی داره. 
ماجرا از اونجایی شروع میشه که اریک پراتر، سردبیر نشریۀ گَلری، از آیزاک درخواست نوشتن یه داستان معمایی در حدود 2000 واژه می‌کنه. آیزاک هم داستانی می‌نویسه با عنوان «تسویه حساب». در این داستان مردی برای دوستانش تعریف می کنه که چطوری با کسی که حقش رو خورده تسویه حساب میکنه. اون برای تسویه حساب، از یه جن کوچولو کمک می‌گیره که فقط می‌تونه کمی جادو انجام بده. برای تسویه حساب هم سراغ مجموعه تابلوهای نقاشی با ارزش اون شخص میره و یه خورده رنگ رو جابجا می‌کنه. ولی رنگی که جابجا کرده، مربوط به جایی بوده که امضای نقاش قرار داشته و تابلوها بی‌ارزش میشن.
پراتر از این داستان خوشش اومد و چاپش کرد، ولی داستان دوم با این بن مایه رو نپذیرفت. آیزاک بن مایۀ جنی رو از داستان حذف کرد و مجموعه داستان‌های باشگاه اتحاد به وجود اومدن. خود اون بن مایۀ جنی هم تبدیل به سری داستان‌های «ازازل» شدن که تعدادی از داستان‌های این مجموعه توی ایران منتشر شده.
آیزاک تا پایان عمرش 55 عنوان از داستانهای باشگاه اتحاد رو نوشت. از این تعداد، 30 تاش توی کتاب «معماهای باشگاه اتحاد» قرار داره، سه تای دیگش هم توی کتابی با نام The Best Mysteries وجود داره و بقیه متأسفانه در قالب کتاب گرداوری نشدن و در حال حاضر جزو داستان‌های دور از دسترس آیزاک آسیموف قرار داره.
به هر حال می‌تونید از روز شنبه این داستان‌ها رو از این وبلاگ بخونید. نکته ای که وجود داره اینه که این داستان‌ها به شکل خاصی در مجله چاپ شدن. به این شکل که معما در داستان مطرح میشه و خواننده‌ها باید پاسخش رو حدس بزنن. پاسخ اصلی معما هم توی یه صفحۀ دیگه از مجله چاپ میشد. من هم همین روش رو پیاده می‌کنم. معما در یه روز توی وبلاگ قرار می‌گیره و می‌تونین پاسخش رو دو روز بعد بخونین. (البته این رو باید در نظر گرفت که برای حل این معماها باید آشنایی خوبی با زبان  و ادبیات انگلیسی و فرهنگ آمریکایی داشت.)
]]>
فصل علم و خیال شمارۀ چهار 2016-12-11T19:37:00+01:00 2016-12-11T19:37:00+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/339 س. سیمرغ چهارمین شماره از مجلۀ الکترونیکی فصل علم و خیال منتشر شد.با داستان‌هایی از آلفرد بستر، آیزاک ازیموف، آورام دیویدسنو چند مقالۀ خواندنی دیگرhttp://s8.picofile.com/file/8278133142/Fasl_e_Elm_o_Khial_No_4.pdf.html چهارمین شماره از مجلۀ الکترونیکی فصل علم و خیال منتشر شد.
با داستان‌هایی از آلفرد بستر، آیزاک ازیموف، آورام دیویدسن
و چند مقالۀ خواندنی دیگر

http://s8.picofile.com/file/8278133142/Fasl_e_Elm_o_Khial_No_4.pdf.html
]]>
ایزدان هم، خدایان هم! 2016-11-20T14:37:35+01:00 2016-11-20T14:37:35+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/338 س. سیمرغ بیست سال پیش کتابی از آیزاک آسیموف توی یه کتاب فروشی دیم به نام «خدایان هم». پیش از شروع داستان نوشته بود: تذکر! داستان با بخش ششم شروع می شود. این یک اشتباه نیست. دلیل ظریفی در آن نهفته است. بنابراین کتاب را بخوانید، امیدوارم لذت ببرید. کنجکاو شدم و کتاب رو خریدم. هر چند که بدون کنجکاوی هم این کار رو میکردم. من کتاب رو چند بار شروع کردم، اما هر بار به علتی نتونستم کامل بخونم، تا این که بالاخره یه بار عزمم رو جزم کردم و هر جوری که بود خوندم و تمومش کردم. اون قدر ترجمش بد بود که مطلقاً هیچی نفهمی
بیست سال پیش کتابی از آیزاک آسیموف توی یه کتاب فروشی دیم به نام «خدایان هم». پیش از شروع داستان نوشته بود: تذکر! داستان با بخش ششم شروع می شود. این یک اشتباه نیست. دلیل ظریفی در آن نهفته است. بنابراین کتاب را بخوانید، امیدوارم لذت ببرید. کنجکاو شدم و کتاب رو خریدم. هر چند که بدون کنجکاوی هم این کار رو میکردم.
من کتاب رو چند بار شروع کردم، اما هر بار به علتی نتونستم کامل بخونم، تا این که بالاخره یه بار عزمم رو جزم کردم و هر جوری که بود خوندم و تمومش کردم. اون قدر ترجمش بد بود که مطلقاً هیچی نفهمیدم. این رو هم نفهمیدم که چرا کتاب با فصل ششم شروع شده. بعد از اون هم دوباره سراغش نرفتم. تا امسال.
چند وقت پیش یه سر رفته بودم کتابسرای تندیس. اونجا ترجمۀ دیگه ای از همون کتاب رو داشتن که آقای حسین شهرابی زحمتش رو کشیده بودن. البته من یکی دو سال بود که میدونستم این ترجمه جدید وجود داره اما بنا به تجربۀ بدی که با این کتاب داشتم، جرأت نمیکردم برم طرفش. اما این بار دلم رو به دریا زدم و کتاب رو خریدم و خوندم.
اوایل کتاب به نکات علمی‌ای اشاره شده بود که من بیست سال پیش نمیدونستم. اما حالا که اونها رو میدونستم، راحت درک میکردم. به خاطر همین ترس برم داشت که نکنه ترجمۀ قبلی رو به خاطر نداشتن آگاهی به اون نکات علمی نفهمیدم. به خاطر همین چند جا ترجمه ها رو با هم مقایسه کردم و دیدم که نه، ترجمۀ قبلی واقعاً افتضاحه.
به هر حال ممنونم از آقای حسین شهرابی که زحمت کشیدن و ترجمۀ خوبی از این کتاب ارزشمند ارائه دادن و تشکر از کتابسرای تندیس که زحمت انتشار این کتاب رو کشیدن. البته تشکر اصلی هم مال خود آیزاکه که این کتاب رو نوشته.
پی نوشت: من هنوز هم نفهمیدم که چرا کتاب با فصل ششم شروع میشه!
]]>
کتاب‌های آیزاک ازیموف در کتابخونۀ من 2016-10-15T09:32:42+01:00 2016-10-15T09:32:42+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/337 س. سیمرغ امروز کتاب‌های ازیموفی کتابخونم رو شمردم. در کل داخل کتابخونۀ من 140 جلد کتاب وجود داره که نام آیزاک ازیموف به عنوان نویسنده (یا یکی از نویسندگان) روی جلدشون درج شده. ده جلد کتاب دیگه هم از آیزاک در ایران چاپ شده که متأسفانه من اونها رو ندارم.کتاب‌هایی که من ندارم عبارتند از:1. ستارگان2. خورشید3. جهان از چه ساخته شده است4. پایه های دانش5. تلۀ مرگبار6. دانستینهای پزشکی7. راهنمای زمین و فضا8. اسرار کیهان9. آسیموف شرح می‌دهد10. مرد پوزیترونیاز این ده کتاب، من فایل PDF کتابهای 2، 3، 4، 5 و 6 رو امروز کتاب‌های ازیموفی کتابخونم رو شمردم. در کل داخل کتابخونۀ من 140 جلد کتاب وجود داره که نام آیزاک ازیموف به عنوان نویسنده (یا یکی از نویسندگان) روی جلدشون درج شده. ده جلد کتاب دیگه هم از آیزاک در ایران چاپ شده که متأسفانه من اونها رو ندارم.

کتاب‌هایی که من ندارم عبارتند از:

1. ستارگان

2. خورشید

3. جهان از چه ساخته شده است

4. پایه های دانش

5. تلۀ مرگبار

6. دانستینهای پزشکی

7. راهنمای زمین و فضا

8. اسرار کیهان

9. آسیموف شرح می‌دهد

10. مرد پوزیترونی

از این ده کتاب، من فایل PDF کتابهای 2، 3، 4، 5 و 6 رو دارم. کتاب شمارۀ 1 رو شخصاً دیدم، اما نه خود کتاب رو دارم و نه فایل الکترونیکیش رو. کتاب‌های شمارۀ 9 و 10 رو میدونم وجود دارن، اما کتاب‌های شمارۀ 7 و 8 مشکوک هستن. اگرچه در کاتالوگ رسمی آیزاک کتاب‌هایی هست که نامشون با اینها همخونی داره، اما نه تصویری از جلد این کتاب‌ها پیدا کردم و نه ناشری که گفته شده اونها رو منتشر کرده (انتشارات غزلسرا) خودش اطلاعاتی از این کتاب‌ها داره!

اما نکته اینجاست که نمیشه گفت 150 تا از کتابهای آیزاک در ایران به چاپ رسیده. به چند دلیل.

1. کتاب‌های «کودک زمان»، «شبانگاه» و «مرد پوزیترونی» که دو تای اول رو انتشارات شقایق چاپ کرده و سومی مربوط به نشر قطره هست، در واقع نوشتۀ خود آیزاک نیستن بلکه رابرت سیلوربرگ با اجازۀ خود آیزاک سه تا از محبوب‌ترین و معروف‌ترین داستان‌های کوتاه آیزاک رو گسترش داده و تبدیل به رمان کرده. البته هر سه تای اینها در کاتالوگ رسمی آیزاک وجود دارن، اما چون خود آیزاک اونها رو جزو کتاب‌هاش نمی‌دونسته، از لیست 150 تایی خارج میشن.

2. کتاب آخرین بنیاد کهکشانی در واقع کتابی از آیزاک نیست، بلکه مجموعه‌ای از داستان‌های آقای فرهاد ارکانی و دو داستان از آیزاکه که آقای ارکانی ترجمه کردن.

3. کتاب آخرین سؤال در واقع کتابی از آیزاک نیست بلکه مجموعه‌ای از 14 داستان کوتاه از آیزاکه که توسط خانم الهام حق‌پرست گلچین شده و چنین کتابی در کاتالوگ آیزاک موجود نیست.

4. کتاب معادلات ماکسول در واقع کتابی از آیزاک نیست بلکه مجموعه‌ای شامل سه داستان، یکی از آناتولی دنپروف نویسندۀ روسی و دو تا از داستان‌های آیزاکه و این کتاب هم از فهرست خط می‌خوره.

5. کتاب تلۀ مرگبار در واقع کتابی از آیزاک نیست بلکه ترجمۀ داستان Sucker Bait از کتاب Martian Way And Other Stories هست که به صورت کتابی جداگانه منتشر شده.

6. کتاب‌های دانستنی‌های پزشکی و آسیموف شرح می‌دهد در واقع یک کتاب هستن که دو قسمت شده.

7. کتاب‌های اکتشافات قرن بیستم و اکتشافات قرن بیستم (سیارات) در واقع یک کتاب هستن که دو قسمت شده.

8. کتاب دائره المعارف دانشمندان علم و صنعت یک کتاب هست که در سه جلد چاپ شده.

9. کتاب به کجا می‌رویم یک کتاب هست که در دو جلد چاپ شده.

به این ترتیب از مجموع 150 کتابی که نام آیزاک رو روی خودشون دارن 12 عنوان کم میشه و به این نتیجه میرسیم که تا کنون 138 عنوان از کتابهای آیزاک که در کاتالوگ رسمی آیزاک وجود دارن و خود آیزاک هم اونها رو جزو کتابهای خودش قبول داشته در ایران به چاپ رسیده.

از این 138 عنوان، 135 عنوان توی کتابخونۀ من وجود دارن و 5  عنوان هم الکترونیکی هستن. اگر اون دو تا کتاب مشکوک که حتی خود انتشارات غزلسرا هم از وجودشون خبر نداره رو حذف کنیم، به این نتیجه میرسیم که تنها یکی از کتابهای آیزاک هست که نه به صورت الکترونیکی و نه به صورت فیزیکی توی کتابخونۀ من نیست. اون کتاب هم کتاب ستارگانه که دست بر قضا، نخستین کتاب از آیزاکه که دست من بهش رسیده!

 

]]>
دانلود کتاب صوتی «... که در اندیشۀ او هستی» 2016-10-04T04:52:48+01:00 2016-10-04T04:52:48+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/336 س. سیمرغ یکی از دوستان وبلاگ لطف کردن و داستان «... که در اندیشۀ او هستی» که در اصل در کتاب Bicentennial Man and Other Stories هست رو به صورت کتاب صوتی روایت کردن. کارشون انصافاً خیلی خوب و شنیدنی از آب در اومده. با تشکر از دوست عزیزمون جناب امیر اردلان داودی که زحمت این کار رو کشیدن، می‎تونید این کتاب صوتی رو از لینک زیر دانلود کنید:دانلود کتاب صوتی «که در اندیشۀ او هستی» یکی از دوستان وبلاگ لطف کردن و داستان «... که در اندیشۀ او هستی» که در اصل در کتاب Bicentennial Man and Other Stories هست رو به صورت کتاب صوتی روایت کردن. کارشون انصافاً خیلی خوب و شنیدنی از آب در اومده. با تشکر از دوست عزیزمون جناب امیر اردلان داودی که زحمت این کار رو کشیدن، می‎تونید این کتاب صوتی رو از لینک زیر دانلود کنید:
دانلود کتاب صوتی «که در اندیشۀ او هستی»

]]>
دانلود کتاب «اتفاقی نخواهد افتاد» 2016-10-01T09:59:07+01:00 2016-10-01T09:59:07+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/335 س. سیمرغ اگر کتاب «...که در اندیشۀ او هستی» را خوانده باشید، در آنجا به این نکته اشاره نموده‌ام که آن کتاب به منظور تکمیل تعدادی از کتاب‌های آیزاک ازیموف تهیه شده که برخی از داستان‌های آنها به دلایلی حذف گردیده‌اند.کتاب‌هایی که داستان‌هایشان تکمیل شده بودند، عبارت بودند از:1. Earth Is Room Enough که در ایران با عنوان «گذشتۀ مرده» با ترجمۀ هوشنگ غیاثی نژاد و توسط انتشارات پاسارگاد به چاپ رسیده است.2. Bicentennial Man and Other Stories که در ایران با عنوان «انسان دو قرنی و داستان اگر کتاب «...که در اندیشۀ او هستی» را خوانده باشید، در آنجا به این نکته اشاره نموده‌ام که آن کتاب به منظور تکمیل تعدادی از کتاب‌های آیزاک ازیموف تهیه شده که برخی از داستان‌های آنها به دلایلی حذف گردیده‌اند.

کتاب‌هایی که داستان‌هایشان تکمیل شده بودند، عبارت بودند از:

1. Earth Is Room Enough که در ایران با عنوان «گذشتۀ مرده» با ترجمۀ هوشنگ غیاثی نژاد و توسط انتشارات پاسارگاد به چاپ رسیده است.

2. Bicentennial Man and Other Stories که در ایران با عنوان «انسان دو قرنی و داستان­های دیگر» با ترجمۀ هوش­آذر آذر نوش و توسط انتشارات سروش به چاپ رسیده است.

3. The Winds of Change and Other Stories که در ایران با عنوان «جاذبه و جادو» با ترجمۀ محمد قصاع و توسط نشر افق به چاپ رسیده است.

در واقع یک کتاب دیگر هم هست که به صورت ناقص در ایران منتشر شده و در کتاب «...که در اندیشۀ او هستی» تکمیل نشده و آن، کتاب Azazel هست که در ایران با عنوان «آزازل» و با ترجمۀ گیسو ناصری و توسط انتشارات شقایق منتشر شده است.

دلیل این که این کتاب از قلم افتاده این است که سه کتاب پیشین مجموعه داستان‌های علمی‌تخیلی هستند و کتاب Azazel شامل گروهی از داستان‌های خیال انگیز (فانتزی) است و بن مایۀ آنها از اساس با بن مایۀ علمی‌تخیلی متفاوت است. به همین دلیل مناسب‌تر دیدم که نواقص آن کتاب را در یک مجموعۀ جداگانه تکمیل کنم.

با تکمیل کتاب Azazel، کتاب‌های ناقص ترجمه شدۀ آیزاک ازیموف به پایان می‌رسد.

گروه دیگری از کتاب‌های آیزاک هم هستند که اگرچه به صورت یک کتاب کامل در ایران منتشر نشده‌اند، اما تعدادی از داستان‌های آنها در مجموعه‌های دیگر آیزاک ازیموف قرار داشته‌اند و به فارسی هم ترجمه شده‌اند. یکی از این کتاب‌ها، کتاب The Best Mysteries of Isaac Asimov است که در جای خود معرفی خواهد شد. البته این کتاب هم تنها کتاب از نوع خود نیست، اما چون کتاب‌های دیگر از این نوع بن مایۀ علمی‌تخیلی دارند، مناسب دیدم که به آنها در کتاب دیگری بپردازم.

 


این کتاب هم مثل (تقریباً) همۀ کتابهای پیشین رایگانه و از خوانندگان عزیز درخواست میشه اگه از مطالعۀ این کتاب لذت بردین، مبلغ 1000 تومن به مؤسسۀ محک کمک کنین.

دانلود نسخۀ رایانه و لپ تاپ

دانلود نسخۀ تلفن همراه و تبلت

]]>
هالووین (قسمت دوم) 2016-09-22T03:59:02+01:00 2016-09-22T03:59:02+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/334 س. سیمرغ سندرسن سر تکان داد و گفت: «پیش از این که بمیره، هنوز چند لحظه به هوش بود. ما ازش پرسیدیم پلوتونیوم کجاست و اون هم گفت: هالووین.» هالی نفس عمیقی کشید و آهسته آن را بیرون داد و گفت: «فقط همین رو گفت؟» «فقط همین. سه نفر بودیم که شنیدیم.» «و دقیقاً شنیدین که گفت: «هالووین»؟ مثلاً نگفت: هالو رینگ (حلقۀ تهی)؟» «نه، گفت: هالووین. همه‌مون مطمئنیم.» «این واژه هیچی رو براتون تداعی نمی‌کنه؟ توی ایستگاه برنامه‌ای به نام هالووین ندارین؟ آیا این واژه معنی خاصی توی ایستگاه داره؟» «نه، نه سندرسن سر تکان داد و گفت: «پیش از این که بمیره، هنوز چند لحظه به هوش بود. ما ازش پرسیدیم پلوتونیوم کجاست و اون هم گفت: هالووین.»

هالی نفس عمیقی کشید و آهسته آن را بیرون داد و گفت: «فقط همین رو گفت؟»

«فقط همین. سه نفر بودیم که شنیدیم.»

«و دقیقاً شنیدین که گفت: «هالووین»؟ مثلاً نگفت: هالو رینگ (حلقۀ تهی)؟»

«نه، گفت: هالووین. همه‌مون مطمئنیم.»

«این واژه هیچی رو براتون تداعی نمی‌کنه؟ توی ایستگاه برنامه‌ای به نام هالووین ندارین؟ آیا این واژه معنی خاصی توی ایستگاه داره؟»

«نه، نه، از این جور چیزها نیست.»

«فکر می‌کنین که اون می‌خواسته جای پلوتونیوم رو بهتون بگه؟»

سندرسن با حالتی معذب گفت: «ما نمی‌دونیم. چشم‌هاش تمرکز نداشتن. اون یه زمزمۀ دم مرگ بود. حتی مطمئن نیستیم که اون شنیده باشه که ما ازش چی پرسیدیم.»

هالی لحظه‌ای سکوت کرد. سپس گفت: «آره. اون می‌تونسته یه فکر زودگذر راجع به هر چیزی باشه. یه خاطرۀ کودکانه، هر چیزی... بجز این که دیروز هالووین بود. روزی که اون توی هتل قایم شد و تلاش کرد به اندازۀ کافی از جلوی چشم شما دور بشه تا از طریق روزنامه متوجه بشه که هالووینه. این می‌تونسته براش یه نشونه باشه.»

سندرسن شانه بالا انداخت.

هالی داشت افکارش را به زبان می‌آورد: «هالووین روزیه که نیروهای شیطانی چیره میشن و مطمئناً اون خودش رو در مقام کسی می‌دیده که داره با اونها می‌جنگه.»

سندرسن گفت: «ما شیطان نیستیم.»

«افکار اونه که به حساب میاد، و اون هم نمی‌خواسته دستگیر بشه و پلوتیوم هم به دست شما بیفته. به خاطر همین قایمش کرد. همۀ اتاق‌ها جارو میشن. ملافه‌ها و حوله‌های همۀ اتاق‌ها یه زمانی در طول هر روز عوض میشن و وقتی که این اتفاق می‌افته، در بازه. اون می‌تونسته از در باز رد بشه و بره تو، فقط یه قدم و جعبه رو یه جایی بذاره که بدون آگاهی قبلی قابل تشخیص نیست. بعداً می‌تونسته برگرده وبرش داره، یا اگر هم دستگیر شد، بالاخره یه مهمون یا یه کارمند متوجه جعبه میشه و می‌بردش پیش مدیر هتل و اونجا می‌فهمن چیه، حالا یا آسیب می‌زنه یا نمی‌زنه.»

سندرسون که طاقتش طاق شده بود گفت: «ولی آخه کدوم اتاق؟»

هالی گفت: «یه اتاق هست که می‌تونیم امتحانش کنیم. اگه جواب نگرفتیم، مجبوریم همه جای هتل رو بگردیم.» و آنجا را ترک کرد.

***

هالی نیم ساعت بعد باز گشت. سندرسن ماتم زده هنوز آنجا بود، هرچند از جایش تکان نخورده بود.

هالی گفت: «دو نفر توی اون اتاق بودن. مجبور شدیم بیدارشون کنیم. من یه چیزی بالای کمد لباس‌ها پیدا کردم. اینه؟»

آن یک مکعب کوچک و خاکستری بود که در دست سنگین می‌نمود و قسمت بالایش با پیچ محکم شده بود.

سندرسن که به سختی هیجانش را کنترل کرده بود گفت: «خودشه.» او پیچ را شل کرد و در آن را به اندازۀ شکاف باریکی باز نمود، سپس نشانگر کوچکی را کنار آن گرفت. سر و صدای آن بی‌درنگ بلند شد. سندرسن گفت: «خود خودشه. ولی از کجا فهمیدی کجاست؟»

هالی شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «فقط شانس آوردم. با توجه به آخرین واژه‌‌ای که دزد به زبون آورده بود، هالووین توی ذهنش بوده. وقتی که دیده در اون اتاق خاص توی هتل بازه و داره نظافت میشه، به نظرش رسیده که این براش یه طلسم خوش شانسیه.»

«کدوم اتاق هتل؟»

هالی گفت: «اتاق 1031. سی و یکم اکتبر. روز هالووین.»

پایان

 

]]>
هالووین (قسمت نخست) 2016-09-21T03:46:52+01:00 2016-09-21T03:46:52+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/333 س. سیمرغ هالووین   سندرسن که گویی توی دردسر افتاده بود با حالتی اخمالود گفت: «این اشتباهیه که از جانب ما انجام شده. اون قدر بهش اعتماد کردیم که ندیدیم چکار می‌کنه. یه اشتباه انسانیه.» و سرش را تکان داد. «پس انگیزه‌ش چی بوده؟» سندرسن گفت: «اعتقادات شخصی. فقط برای این که این کار رو بکنه، این شغل رو قبول کرد. این رو می‌دونیم چون اون یه یادداشت از خودش به جا گذاشته. نمی‌تونسته در مقابل تحقیر کردن ما مقاومت کنه. اون یکی از کسانی بود که احساس می‌کنن شکافت هسته‌ای مرگباره. ممکنه باعث بشه م هالووین

 

سندرسن که گویی توی دردسر افتاده بود با حالتی اخمالود گفت: «این اشتباهیه که از جانب ما انجام شده. اون قدر بهش اعتماد کردیم که ندیدیم چکار می‌کنه. یه اشتباه انسانیه.» و سرش را تکان داد.

«پس انگیزه‌ش چی بوده؟»

سندرسن گفت: «اعتقادات شخصی. فقط برای این که این کار رو بکنه، این شغل رو قبول کرد. این رو می‌دونیم چون اون یه یادداشت از خودش به جا گذاشته. نمی‌تونسته در مقابل تحقیر کردن ما مقاومت کنه. اون یکی از کسانی بود که احساس می‌کنن شکافت هسته‌ای مرگباره. ممکنه باعث بشه مردم بخوان پلوتونیوم بدزدن تا باهاش برای تروریسم و باج گیری بمب اتمی دست ساز درست کنن.»

«اون جوری که من فهمیدم اون می‌خواسته نشون بده که چنین کاری ممکنه.»

«آره. اون می‌خواسته این موضوع رو علنی کنه تا جو عمومی برانگیخته بشه.»

هالی پرسید: «پلوتونیویمی که دزدیده چقدر خطرناکه؟»

«اصلاً خطرناک نیست. مقدارش خیلی کمه. می‌تونی بسته‌شو توی دستت نگه داری. حتی نمیشه ازش برای شکافت استفاده کرد. ما باهاش کارهای دیگه‌ای انجام می‌دادیم. به هر حال، محض اطمینان بگم که مقدارش اصلاً برای ساخت بمب کافی نیست. »

«ممکنه برای کسی که نگهش داشته خطرناک باشه؟»

«نه اگه داخل جعبش بمونه.» اگه درش بیاری بیرون، بالاخره برای هر کسی که باهاش در تماس بوده خطر داره.»

هالی گفت: «از همین الآن دارم می‌بینم که سر و صدای مردم در میاد.»

سندرسن اخمی کرد و گفت: «ولی این چیزی رو اثبات نمی‌کنه. این فقط یه اشتباه بود که دیگه اتفاق نمی‌افته. در ضمن، سامانۀ هشدار هم به کار افتاده و ما فوراً تعقیبش کردیم. اگه اون نرفته بود توی اون هتل، اگه ما از هشدار دادن به آدم‌هایی که اونجا بودن نترسیده بودیم...»

«چرا فوراً با ادرۀ کل تماس نگرفتین؟»

سندرسن من و من کنان گفت: « اگه می‌تونستیم خودمون بگیریمش...»

«اون وقت همۀ ماجرا می‌تونست پنهون باقی بمونه، حتی از چشم ادارۀ کل. اشتباه و همۀ چیزهای دیگه.»

«خوب...»

«ولی شما آخرش به ما اطلاع دادین. بعد از این که اون مرد. پس اون جور که من فهمیدم، شما پلوتونویم رو پیدا نکردین.»

چشمان سندرسن از نگاه ثابت هالی گریخت. او گفت: «نه پیدا نکردیم.» سپس با لحنی تدافعی ادامه داد: «ما نمی‌تونستیم آشکارا عمل کنیم. هزاران نفر اونجا بودن و اگه این موضوع بالا می‌گرفت که دردسری وجود داره... اگه وصله‌ای به ایستگاه می‌چسبید...»

«اون وقت شما می‌باختین و اون برنده می‌شد. حتی اگه می‌تونستین دستگیرش کنین و پلوتونیوم رو پس بگیرن. درک می‌کنم. اون چه مدتی توی هتل بود؟» هالی نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «الآن ساعت 3:57 صبحه.»

«تمام روز رو اونجا بود. فقط وقتی که اون قدر دیر شده بود که تونستیم یه مقدار آزادانه‌تر عمل کنیم بود که توی راه پله گیرش انداختیم. ما تعقیبش کردیم و اون هم تلاش کرد که فرار کنه. بعد از یه مقدار تقلا لیز خورد و سرش به نرده‌ها برخورد کرد و جمجمش شکست.»

«و پلوتونیوم هم همراهش نبود. از کجا می‌دونید که وقتی داشت می‌رفت توی هتل، همراهش بود؟»

«دیده شده بود. یکی از افرادمون توی یه نقطه نزدیک بود بگیردش.»

«پس  توی اون مدتی که اون تونست توی هتل از چنگتون فرار کنه، تونسته این چیز رو، که یه جعبۀ کوچولو باشه، هر جایی توی بیست و نه طبقۀ هتل که هر طبقش نود تا اتاق داره، یا حتی راهروها، دفترها، انبارها، زیر زمین و پشت بوم قایم کنه. و حالا ما باید برش گردونیم، نه؟ ما نمی‌تونیم بذاریم پلوتونیوم برای خودش توی شهر بچرخه، حالا هر چقدر هم که می‌خواد کوچیک باشه. درسته؟»

سندرسن با ناراحتی گفت: «آره.»

«یه راهش اینه که صد نفر رو بیاریم که هتل رو جستجو کنن. طبقه به طبقه، اتاق به اتاق، سانتیمتر مربع به سانتیمتر مربع، تا زمانی که پیداش کنیم.»

سندرسن گفت: «نمی‌تونیم این کار رو بکنیم. چطوری باید توضیحش بدیم؟»

هالی پرسید: «چاره چیه؟ سرنخی داریم؟ دزد یه چیزی گفته: هالووین؟»

ادامه دارد...

 

]]>
اتفاقی نخواهد افتاد 2016-09-20T15:38:55+01:00 2016-09-20T15:38:55+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/332 س. سیمرغ به زودی از آیزاک ازیموف... به زودی از آیزاک ازیموف...

]]>
چیز کوچک (قسمت دوم) 2016-09-18T02:58:36+01:00 2016-09-18T02:58:36+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/331 س. سیمرغ هستر گفت: «آره، دارم. ولی نمی‌تونم همین طوری سرم رو بندازم پایین و برم تو.» «چرا که نه. اون حتماً رفته بیرون. پس تو باید به گل‌هاش آب بدی.» «اون که به من نگفته همچین کاری بکنم.» کلارا گفت: «با همۀ این حرف‌ها، اون حتماً مریض شده و توی تخت افتاده و نمی‌تونه وقتی کسی در می‌زنه، جواب بده.» «اگه این طور باشه، حتماً خیلی مریضه که نمی‌تونه حتی از تلفن دم تختش استفاده کنه.» «شاید سکتۀ قلبی کرده. گوش کن. شاید مرده باشه به خاطر همینه که چکه کردن آب رو قطع نمی‌کنه.» «اون زن جوونیه. ت هستر گفت: «آره، دارم. ولی نمی‌تونم همین طوری سرم رو بندازم پایین و برم تو.»

«چرا که نه. اون حتماً رفته بیرون. پس تو باید به گل‌هاش آب بدی.»

«اون که به من نگفته همچین کاری بکنم.»

کلارا گفت: «با همۀ این حرف‌ها، اون حتماً مریض شده و توی تخت افتاده و نمی‌تونه وقتی کسی در می‌زنه، جواب بده.»

«اگه این طور باشه، حتماً خیلی مریضه که نمی‌تونه حتی از تلفن دم تختش استفاده کنه.»

«شاید سکتۀ قلبی کرده. گوش کن. شاید مرده باشه به خاطر همینه که چکه کردن آب رو قطع نمی‌کنه.»

«اون زن جوونیه. توی این سن و سال که سکته نمی‌کنه.»

«تو از کجا این قدر مطمئنی؟ با وضع زندگی‌ای که اون داره... شاید یکی از دوست پسرهاش اون رو کشته باشه. ما باید بریم تو خونش.»

«این اسمش به زور وارد شدنه.»

«با کلید؟ اگه اون مسافرت باشه، تو نمی‌تونی بذاری گل‌هاش خشک بشن. تو به گل‌ها آب بده، من هم چکه کردن آب رو قطع می‌کنم. چه ضرری داره؟ تازه، اگه اون مرده باشه، دوست داری همون جا بیفته، اون هم خدا می‌دونه تا کی؟»

هستر گفت: «اون نمرده.» اما به طبقۀ چهارم رفت تا کلید آپارتمان خانم مک‌لارن را بیاورد.

***

کلارا آهسته گفت: «هیشکی توی راهرو نیست. هر کی هر وقت دلش خواست می‌تونه در رو بشکنه و بره تو.»

هستر زمزمه کرد: «هیسسس. اگه اون توی خونه باشه و بگه کیه، چکار کنیم؟»

«اگه این جوری شد، تو بهش میگی که اومدی گلها رو آب بدی و من هم ازش می‌خوام که شیر آب رو سفت کنه.»

یک کلید در قفل اصلی و یک کلید هم در قفلی دیگر به نرمی چرخیدند در پایان، صدای کلیک کوچکی شنیده شد. هستر نفس عمیقی کشید و در را به اندازۀ شکاف باریکی باز کرد. سپس در زد.

کلار بی‌صبرانه گفت: «کسی جواب نمیده.» او در را هل داد و بازش کرد. ادامه داد: «کولر هم روشن نیست. این کار کاملاً صحیحه. تو می‌خوای به گل‌ها آب بدی.»

در پشت سرشان بسته شد. کلارا گفت: «عجب هوای خفه‌ایه. انگار که آدم توی بخارپز نشسته باشه.»

آنها به آرامی طول راهرو را طی کردند. یک اتاق خالی در سمت راست، حمام خالی...

کلارا به داخل آن نگاه کرد و گفت: «اینجا چکه نداره. صدای چکه از اتاق خواب اصلی میاد.»

در انتهای راهرو سمت چپ، اتاق نشیمن قرار داشت که تعدادی گل و گیاه در آن بود.

کلارا گفت: «اونها به آب نیاز دارن. من می رم توی حموم اصـ...»

او در اتاق خواب را باز کرد و ایستاد. نه حرکتی، نه صدایی. دهان او باز مانده بود.

هستر خودش را به کنار او رساند. بوی اتاق خفه کننده بود. او گفت: چی شـ...»

کلارا گفت: «اوه، خدای من!» اما اصلاً نفسش برای جیغ کشیدن بالا نمی‌آمد.

رو تختی کاملاً به هم ریخته بود. سر خانم مک لارن از لبۀ تخت آویزان بود و موهای بلند و قهوه‌ای رنگش به کف اتاق رسیده بود. گلویش کبود شده بود و یک دستش روی کف اتاق آویزان بود. کف دستش باز و رو به بالا بود.

کلارا گفت: «پلیس. باید پلیسو خبر کنیم.»

هستر در حالی که نفسش را حبس کرده بود، گام به جلو نهاد.

کلارا گفت: «نباید به چیزی دست بزنی.»

درخششی برنجی در دست باز خانم مک‌لارن دیده می‌شد...

هستر دکمۀ گم شدۀ پسرش را یافته بود.

پایان

 

]]>
چیز کوچک (قسمت نخست) 2016-09-17T02:57:38+01:00 2016-09-17T02:57:38+01:00 tag:http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/330 س. سیمرغ چیز کوچک   خانم کلارا برنستاین کمی بیش از پنجاه سال سن داشت و دمای هوا هم کمی بیش از 32 درجه بود. کولر کار می‌کرد و اگرچه می‌توانست حقیقت وجود گرما را از بین ببرد، اما نمی‌توانست اصل وجود گرما را از بین ببرد. خانم هستر گولد که از آپارتمان شمارۀ سی 4 در حال بازدید از طبقۀ بیست و یکم بود گفت: «طبقۀ من هوا خنک‌تره.» او هم پنجاه سالگی را رد کرده بود و موهای بلوندی داشت که حتی یک سال هم از سنش کم نمی‌کرد. کلارا گفت: «این واقعاً موضوع کوچیکیه. می‌تونم گرما رو تحمل کنم. ولی صدای چیز کوچک

 

خانم کلارا برنستاین کمی بیش از پنجاه سال سن داشت و دمای هوا هم کمی بیش از 32 درجه بود. کولر کار می‌کرد و اگرچه می‌توانست حقیقت وجود گرما را از بین ببرد، اما نمی‌توانست اصل وجود گرما را از بین ببرد.

خانم هستر گولد که از آپارتمان شمارۀ سی 4 در حال بازدید از طبقۀ بیست و یکم بود گفت: «طبقۀ من هوا خنک‌تره.» او هم پنجاه سالگی را رد کرده بود و موهای بلوندی داشت که حتی یک سال هم از سنش کم نمی‌کرد.

کلارا گفت: «این واقعاً موضوع کوچیکیه. می‌تونم گرما رو تحمل کنم. ولی صدای چکه کردن رو نمی‌تونم تحمل کنم. نمی‌شنوی؟»

هستر گفت: «نه. ولی می‌دونم منظورت چیه. دکمۀ آستین کت پسرم جو افتاده. هفتاد و دو دلار پولشه، ولی بدون دکمه مفت نمی‌ارزه. یه دکمۀ برنجی خوشگل روی آستینش داشت، ولی دوباره نمی‌دوزتش.»

«مشکلی نیست. دکمۀ اون یکی آستینش رو هم بکن.»

«نمیشه. این جوری کتش اصلاً قشنگ نیست. وقتی دکمه افتاد، نباید معطلش کنی. فوراً بدوزیش. بیست و دو سالشه، ولی هنوز این چیزا رو نمی‌فهمه. میره بیرون، به من هم نمیگه کی برمی‌گرده...»

کلارا بی‌صبرانه گفت: «گوش کن! چه طوری می‌تونی بگی که صدای چکه کردن رو نمی‌شنوی؟ بیا بریم تو حموم. وقتی بهت میگم چکه می‌کنه، یعنی چکه می‌کنه.»

هستر به دنبال او رفت و وانمود کرد که در حال گوش کردن است. در سکوت می‌شد صدای آن را شنید: چک، چک، چک...

کلارا گفت: «مثل شکنجه با آب می‌مونه. تموم شب صداش میاد. سه شبه که این طوریه.»

هستر عینک بزرگش که قاب باریکی داشت را تنظیم کرد، گویی آن کار باعث می‌شد که صدا را بهتر بشنود و گفت: «شاید دوش آپارتمان جی 22 چکه می‌کنه. اونجا آپارتمان خانم مک‌لارنه. من می‌شناسمش. آدم خوش قلبیه. برو در خونه‌شو بزن و بهش بگو. نمی‌زنه سر و کله‌تو بشکنه.»

کلارا گفت: «من ازش نمی‌ترسم. تا حالا پنج دفعه در خونه‌شو زدم. هیشکی جواب نمیده. بهش تلفن هم زدم، ولی جواب نداده.»

هستر گفت: «پس حتماً رفته مسافرت. الآن تابستونه. مردم میرن مسافرت.»

«پس اگه بخواد کل تابستون رو مسافرت باشه، من باید تموم این مدت به صدای چکه کردن گوش بدم؟»

«به ناظر ساختمون بگو.»

«به اون بی‌شعور؟ اون کلید قفل اضافه رو نداره و به خاطر چکه کردن هم در رو نمی‌شکنه. در ضمن، خانم مک‌لارن مسافرت نرفته. من ماشینش رو می‌شناسم و اون هم همین الآن توی پارکینگه.»

هستر با کمی عذاب وجدان گفت: «می‌تونه با ماشین یکی دیگه رفته باشه.»

کلارا چینی به بینی‌اش انداخت و گفت: «اینو که مطمئنم. امان از دست این خانم مک‌لارن.»

هستر اخمی کرد و گفت: «طلاق گرفته. زیاد هم وحشتناک نیست. اون هم هنوز سی-سی و پنج سالشه و لباس‌های قشنگ می‌پوشه، که این هم چندان وحشتناک نیست.»

کلارا گفت: «اگه نظر من رو خواسته باشی، از کارهایی که اون بالا می‌کنه هیچ خوشم نمیاد. من یه صداهایی می‌شنوم.»

«چه صداهایی می‌شنوی؟»

«صدای پا، از این جور صداها. ببین، اون درست بالای سر منه و من هم می‌دونم اتاق خوابش کجاست.»

هستر ترشرویانه گفت: «این قدر امل نباش. کاری که اون می‌کنه به خودش مربوطه.»

«خیلی خوب، ولی اون خیلی از حموم استفاده می‌کنه. پس چرا میذاره چکه کنه؟ کاشکی وقتی در می‌زدم جواب می‌داد. شرط می بندم همۀ وسایل آپارتمانش دکوری و الکیه.»

«اگه می‌خوای بدونی، بدون که اشتباه می‌کنی. کاملاً اشتباه. مبلمانش معمولیه و یه عالمه گل و گیاه آپارتمانی داره.»

«تو از کجا می دونی؟»

هستر ناراحت به نظر می‌رسید. او گفت: «وقتی خونه نیست من به گل‌هاش آب میدم. اون یه زن مجرده. وقتی که میره مسافرت، من بهش کمک می‌کنم.»

«که این طور. پس وقتی که خارج از شهره، تو خبر داری. بهت گفته که میره مسافرت؟»

«نه، نگفته.»

کلارا دست به سینه به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: «پس تو کلیدهای خونه‌شو داری؟»

ادامه دارد...

 

]]>