سه شنبه 6 مرداد 1394

ما با تمرکز روی اهمیت این کار، روی آن لباس عتیقه کار می­کردیم. کمترین نفع آن کار این بود که ما بزرگ شدن کالیستو را فراموش کردیم. ما همه پارگی­های آن را تعمیر کردیم و همه درزهای آن لباس پرارزش را بخیه زدیم. داخل لباس را با سیمهای نازک آلومینیومی وصله زدیم. سیستم گرمایشی کوچک آن را دوباره راه انداختیم و یک مخزن اکسیژن از جنس تنگستن روی آن نصب کردیم.

حتی کاپیتان هم در تعمیر آن لباس به ما کمک کرد و استیدن هم بعد از روز اول که آن خطابه آتشین خشمگینانه­اش را انجام داد، با شور و اشتیاق خودش را در آن کار وارد کرد.

درست یک روز قبل از فرود برنامه ریزی شده، تعمیر لباس به پایان رسید و استنلی موقع پرو کردن لباس، از شدت خوشحالی سر از پا نمی­شناخت. استیدن هم روبرویش ایستاده بود و نیشش تا بناگوش باز بود و سبیلش را تاب می­داد.

و وقتی که آن روز گذشت، آن دایره آبی که کالیستو بود، روی صفحه نمایش بزرگ و بزرگتر شد تا اینکه قسمت زیادی از آسمان را پوشاند. روز آخر، یکی از آن روزهای سخت بود. ما با حواس پرتی به محل انجام وظایفمان می­رفتیم و با دقت نگاهمان را از آن قمر سرد و سخت و عاری از ترحم پیش رویمان می­دزدیدیم.

روی یک خط مارپیچ بلند که به تدریج به کالیستو نزدیک می­شد، فرود را آغاز کردیم. با شروع این عملیات، کاپیتان امیدوار بود که مقداری اطلاعات اولیه درباره طبیعت آن سیاره و ساکنینش بدست بیاورد، ولی تمام اطلاعات بدست آمده منفی بودند. وجود درصد بالایی از دی اکسید کربن در جو نازک و سرد سیاره، با زندگی گیاهی سازگاری داشت. بنابراین باید زندگی گیاهی متنوع و گوناگونی می­داشت. به هر حال آن سه درصد اکسیژن موجود در جو نشان می­دادکه خبری از زندگی جانوری نیست، و حداکثر می­توانست ابتدایی ترین اشکال موجودات حلزون مانند باشد. هیچ نشانه­ای از شهر یا هر سازه هوشمندانه دیگری از هیچ نوعی به چشم نمی­خورد.

پنج بار به دور کالیستو چرخیده بودیم که یک دریاچه شبیه به سر اسب در برابر دیدگانمان قرار گرفت. در طول آن دریاچه بود که کم کم پاین آمدیم. برای اینکه آخرین پیامی­که دریافت شده بود پیامی از طرف پیوی ویلسون- می­گفت که آنها نزدیک چنین دریاچه­ای فرود آمده بودند.

هنوز نیم مایل تا فرود کامل فاصله داشتیم که تکه فلز بیضی شکل درخشانی را شناسایی کردیم که همان فوبوس بود. و وقتی که به نرمی بر روی کنده­های سبز رنگ فرود آمدیم، کمتر از پانصد متر با آن سفینه بخت برگشته فاصله داشتیم.

ما در اتاق کنترل جمع شده بودیم و منتظر دستورات بودیم. کاپیتان زیر لب گفت: عجیبه. کوچیک­ترین نشونه­ای از خشونت دیده نمیشه.

کاملاً درست بود. فوبوس ساکت و آرام، بدون هیچ صدمه­ای آنجا نشسته بود.

سپر فولادی مدل قدیمی آن در زیر نور زرد مشتری ورم کرده، به روشنی می­درخشید. اکسیژن جو آنقدر کم بود که نتوانسته بود هیچ زنگی روی پوسته مقاوم خارجی سفینه به وجود بیاورد.

کاپیتان از خیالات بیرون آمد و رو به چارنی که پشت فرستنده رادیویی نشسته بود کرد و گفت: از گانیمد جوابی نرسیده؟

او به سادگی گفت: بله قربان، اونها برامون آرزوی موفقیت کردن. با این حال تیره پشت من از ترس سفت شده بود.

هیچ کدام از عضلات صورت کاپیتان تکان نخورد. او گفت: سعی کردی با فوبوس تماس بگیری؟

-: جوابی ندادن، قربان.

-: سه نفر از ما میریم که فوبوس رو بررسی کنیم. شاید حداقل چند تا جواب اونجا پیدا کردیم.

براک بدون هیچ نشانی از احساس، غرش کنان گفت: قربان با چوب کبریت قرعه کشی کنید.

کاپیتان به نشانه موافقت به سنگینی سر تکان داد.

او هشت چوب کبریت برداشت و سه تا از آنها را نصف کرد و بعد بدون هیچ حرفی دستش را به سمت ما دراز کرد.

چارنی قدم به جلو گذاشت و اولین چوب کبریت را بیرون کشید. کبریت شکسته بود و او در سکوت به سمت کمد لباسهای فضایی رفت. بعد از او تیولی و هاریگن و وایتفیلد کبریت بیرون کشیدند. سپس من دومین کبریت شکسته را بیرون کشیدم. لبخند زدم و به دنبال چارنی رفتم. سی ثانیه بعد، استیدن پیر هم به ما پیوست.

کاپیتان به آرامی در حالی که با ما دست می­داد گفت: ما توی کشتی هواتون رو داریم. اگه مورد خطرناکی پیش اومد، فرار کنید. قهرمان بازی در نیارید. اونقدر نیروی انسانی نداریم که بخوایم کسی رو از دست بدیم.

پرتو افکنهای جیبی­مان را برداشتیم و کشتی را ترک کردیم. نمی­دانستیم که دقیقاً باید انتظار چه چیزی را داشته باشیم و مطمئن نبودیم که اولین قدم ما بر خاک کالیستو، آخرین قدم ما نیست. ولی در هیچ کدام­مان حس ترس فوری وجود نداشت. در داستان «فضانوردان دوزاری»، تهور و دلاوری کالای بی­ارزشی بود، ولی در زندگی واقعی، شجاعت ارزش بیشتری داشت. و من با غرور قابل توجیهی به خاطر آوردم که ما سه نفر از دایره حمایت سرس خارج شده­ایم.

من فقط یک بار به عقب نگاه کردم و یک لحظه صورت استنلی را از پشت شیشه پنجره کشتی دیدم که از ترس سفید شده بود. حتی از آن فاصله هم شدت هیجان او به چشم می­آمد.

بچه بیچاره! در دو روز آخر او فهمید که ما در طی مسیرمان، مواضع راهزنان رو نابود کردیم و تقریباً به خاطر بی­صبری از اینکه مباره قرار بود دوباره شروع شود، داشت می­مرد. البته هیچ کدام از ما سعی نکردیم که او را از این خیالات بیرون بیاوریم.

سپر خارجی فوبوس جلوی ما بالا رفته بود و عظمت آن ما را تحت­ تأثیر قرار داده بود. لوله خروجی عظیم آن روی گیاهان افتاده بود و مثل یک موجود مرده ساکت و بی تحرک بود. یکی از هفت کشتی­ای که تلاشش را کرده بود اما شکست خورده بود. ما هشتمین کشتی بودیم.

چارنی به سختی سکوت را شکست و گفت: این لکه­های سفید روی سپر چی هستن؟ او انگشت فلز پوشش را بالا آورد و روی سطح فولادی کشید. بعد دستش را پس کشید و خیره به لیزابه سفیدرنگی که به آن چسبیده بود خیره شد. با حالتی که گویی از آن ماده نفرت انگیز چندشش شده بود، دستش را با علفهای زمخت روی زمین پاک کرد.

او گفت: فکر می­کنی این چی باشه؟

تا جایی که ما می­توانستیم ببینیم، تمام بدنه کشتی، بجز قسمتی که روی زمین قرار داشت، با یک لایه نازک از آن شیرابه چسبناک آلوده شده بود. آن ماده شبیه به کف غلیظ بود. گفتم: انگار یه حلزون خیلی گنده از توی دریاچه اومده بیرون و روی بدنه سفینه خزیده و این لیزابه رو از خودش به جا گذاشته.

در مورد چیزی که گفتم زیاد جدی نبودم، اما دو نفر دیگر با شنیدن این حرف با عجله نگاهی به سطح آینه مانند دریاچه انداختند که تصویر مشتری آرام در آن خوابیده بود. چارنی پرتو افکن دستی­اش را بیرون کشید.

ناگهان، استیدن با صدایی خشن که از رادیو مانند فولاد به گوش می­رسید گفت: بیایین اینجا! وراجی دیگه کافیه. باید یه راهی پیدا کنیم بریم توی کشتی. توی سپر فولادی باید یه شکافی چیزی ایجاد شده باشه. چارنی، تو برو سمت راست رو بگرد. جنکینز، تو هم سمت چپ رو خوب نگاه کن. منم ببین می­تونم برم بالای کشتی یا نه.

در حالی که به سپر صاف و گرد کشتی نگاه می­کرد کمی به عقب رفت و بعد پرید. روی کالیستو، او با لباس فضایی و تجهیزات، در حدود ده کیلو یا کمتر وزن داشت. به همین دلیل در حدود ده یا دوازده متر بالا رفت. وقتی که به سبکی به بالای سپر کشتی رسید، به چیزی در آن بالا چنگ زد و خودش را به بالای کشتی کشید.

در این لحظه من به چارنی به علامت خداحافظی دست تکان دادم و حرکت کردم.

صدای آرام کاپیتان به گوشم رسید که می­گفت: همه چی مرتبه؟

با حاضر جوابی گفتم: تا الان که همه چی مرتب بوده. در حالی که این را می­گفتم، سرس، پشت برآمدگی بدنه سفینه مرده ناپدید شد و من دیگر در آن قمر راز آلود کاملاً تنها شده بودم.

در سکوت مراقب دور و اطرافم بودم. پوسته سفینه بجز در محل پنجره­ها، کاملاً سالم بود و پاین ترین پنجره­ها در جایی بالاتر از سر من قرار داشت.

یکی دو بار فکر کردم که می­توانم استیدن را ببینم که مثل میمون در بالای سفینه این طرف و آن طرف می­رود، ولی شاید اینها فقط تخیلات من بودند.

بالاخره به دماغه کشتی رسیدم که در نور کامل مشتری قرار گرفته بود. در آنجا، پایین­ترین ردیف پنجره­ها قرار داشتند که به اندازه کافی پایین بودند که در حالی که یکی پس از دیگری از کنار آنها می­گذشتم، می­توانستم از آنها به داخل کشتی نگاه کنم، اما احساس می­کردم که اگر به درون آن کشتی پر از ارواح خیره شوم، همه چیزهای درون آن مانند سایه­های لرزان پدیدار می­شوند.

درست آخرین پنجره در آن ردیف بود که ناگهان هیجان فوق­العاده قوی­ای را ایجاد کرد. در نور چهارگوشی که در اثر تابش مشتری از پنجره به درون سفینه، مانند یک تمبر روی کف آن ایجاد شده بود، چیزی افتاده بود که شبیه یک انسان بود. لباسهایش طوری روی او افتاده بود که قالب دنده­هایش را به خود گرفته بود. در فاصله یقه لباس تا کلاه مهندسی، یک جمجمه بدون چشم با دهان گل و گشاد دیده می­شد. کلاهش که به صورت یک بری روی جمجمه قرار گرفته بود، آخرین علامتهای ترس را هم به نظر می­آورد.

فریادی به گوشم رسید که باعث شد قلبم یک ضربان را جا بیندازد. استیدن بود که از جای شومی در بالای کشتی فریاد می­کشید. تقریباً در همان لحظه، بدن بدقواره پوشیده در فولادش را دیدم که سر خورد و از یک طرف کشتی به پایین لغزید.

ما با قدمهایی بلد و سبک به سمت او دویدیم و او در حالی که دستهایش را تکان می­داد جلوی ما به سمت دریاچه می­دوید. در ساحل دریاچه، او توقف کرد و روی چیزی که تا نیمه دفن شده بود خم شد. ما به او رسیدیم و دیدیم که آن چیز، انسانی در لباس فضایی است که با صورتی رو به پایین، روی زمین افتاده است. روی آن لایه ضخیمی از آن لیزابه چسبناک که فوبوس را پوشانده بود وجود داشت.

استیدن در حالی که از نفس افتاده بود، جسد را برگرداند و گفت: این رو توی بالاترین نقطه کشتی پیدا کردم.

چیزی که ما دیدیم، باعث شده که هر سه نفرمان همزمان فریاد بکشیم. از پشت شیشه کلاه­خود لباس فضایی، چهره ای مانند چهره افراد جذامی پدیدار شد. اجزای چهره­اش در حال فساد و از هم پاشیدگی بود و تأخیر در فساد کامل به دلیل کمبود اکسیژن موجود در تجهیزات لباس فضایی بود. اینجا و آنجا قسمتهای از استخوانهای خاکستری نمایان شده بود.

آن مشمئز کننده­ترین منظره­ای بود که تا به حال دیده­ام، اگرچه چیزهای زیادی­ هم تقریباً به همان بدی دیده­ام.

چارنی با حالتی نیمه گریان گفت: خدای من. اونها همشون مردن و دارن می­پوسن.

من هم به استیدن در باره اسکلتی که از داخل پنجره دیده بودم، گفتم.

استیدن غرغر کنان گفت: لعنتی! این یه معماست. جواب معما باید داخل فوبوس باشه. لحظه­ای سکوت پدیدار شد و بعد او ادامه داد: بهتون می­گم باید چیکار کنیم. یکی از ما برمی­گرده به کاپیتان میگه که دستگاه شکافنده رو پیاده کنه. باید روی کالیستو به اندازه­ای سبک باشه که بشه باهاش کار کرد. می­تونیم توانش رو بیاریم پایین تا فقط یه سوراخ توی بدنه فوبوس ایجاد کنه بدون اینکه به طور کامل منفجرش کنه. جنکینز تو برو. چارنی و منم اینجا می­مونیم ببینیم می­تونیم چند تا از اون شیاطین بدبخت رو پیدا کنیم.

من بدون هیچ اشتیاقی از آنها جدا شدم و با جهشهای بلند به سمت سرس روانه شدم. سه چهارم مسیر را رفته بودم که فریاد گوشخراشی به گوشم رسید. به خاطر توقف روی زمین سر خوردم. با نگرانی برگشتم و با دیدن منظره­ای که جلوی چشمانم بود، از ترس خشکم زد.

سطح دیاچه پر از کف شده بود و به دنبال آن سر چیزهایی بیرون آمد که به نظر می­رسید چند کرم ابریشم غول پیکر باشند. آنها با بدنهای خاکستری کثیفشان روی سطح خشکی خزیدند و از سر و رویشان لیزابه و آب می­چکید. آنها در حدود 120 سانتیمتر طول و سی سانتیمتر کلفتی داشتند و به خاطر کمبود اکسیژن در هوا، حرکتشان به صورت خزیدن آهسته بود. بجز یک قسمت باریک در انتهای بدنشان که رنگ قرمز کمرنگی داشت، بقیه بدنشان هیچ شکل به خصوصی نداشت.

همانطور که آنها را تماشا می­کردم، تعدادشان افزایش پیدا می­کرد تا اینکه ساحل دریاچه با بدنهای خاکستری و چسبناک آن موجودات پوشیده شد.

چارنی و استیدن به سمت سرس فرار کردند اما تازه نیمی از مسیر را طی کرده بودند که ناگهان سرعتشان کند شد، تلوتلو خوردند و ایستادند و بعد تقریباً همزمان، روی زانوهایشان به زمین افتادند.

صدای ضعیف چارنی به گوشم رسید که می­گفت: برو کمک بیار. سرم داره منفجر میشه. نمی­تونم تکون بخورم. آنها اکنون روی زمین دراز کشیده بودند.

بی اراده به سمت آنها حرکت کردم، اما درد شدیدی در گیجگاهم باعث شد که سکندی بخورم. برای لحظه­ای گیج و منگ آنجا ایستادم. بعد ناگهان فریاد عجیب و غریب وایتفیلد را شنیدم که می گفت: برگرد به کشتی جنکینز! برگرد! برگرد!

اطاعت کردم و برگشتم، چون درد مدام شدیدتر می شد و اشک مرا درآورده بود. تلوتلو خوران به سمت کشتی حرکت کردم و فکر می­کنم چیزی نمانده بود که من هم از پا دربیایم که خودم را داخل هوابند انداختم. فقط به یاد می­آورم که بعد از آن تا مدتی گیج و منگ بودم.

بعد از آن، چیزی که به وضوح به خاطر دارم این است که در اتاق کنترل سرس بودم. یک نفر لباس فضایی مرا بیرون آورده بود و من با نهایت گیجی به خودم خیره شده بودم. مغزم هنوز تیر می­کشید و کاپیتان بارتلت را که به سمت من خم شده بود را دوتایی می­دیدم.

او در حالی که به سمت آن کرمها اشاره می­کرد گفت: می­دونی اون مخلوقات لعنتی چی بودن؟

بدون اینکه چیزی بگویم، سرم را تکان دادم.

-: اونها پدر جد اون کرمهای مغناطیسی هستن که وایتفیلد برامون تعریف کرد. یادت میاد کرم مغناطیسی چیه؟

سرم را تکان دادم و گفتم: جونورهایی که با میدان مغناطیسی موجودات دیگه رو می­کشن و اگه اون موجود دیگه با آهن پوشده شده باشه، قدرت کشندگیشون بیشتر میشه.

وایتفیلد حرف مرا قطع کرد و نالید: لعنتی! درسته! حاضرم قسم بخورم که اگه ما اونقدر خوش شانس نبودیم که سپر محافظ کشتیمون از جنس بریل- تنگستن نبود و مثل فوبوس و بقیه از جنس فولاد بود، الان بی خبر از همه چیز تا آخرین نفر مرده بودیم.

گفتم: پس اونها مزاحمین کالیستو هستن. بعد از ترس صدایم بالا رفت و پرسیدم: سر چارنی و استیدن چی میاد؟

کاپیتان زیر لب با عصبانیت گفت: دیگه کار از کار گذشته. شاید تا حالا مرده باشن. پنجاه تا کرم داشتن می­رفتن به سمتشون و کاری از دست ما بر نمیومد. او با انگشتش شروع به برشمردن نکات کرد: ما نمی­تونیم بریم دنبال اونها بدون اینکه خودمون هم بمیریم، چون توی لباسهای فضایی ما فولاد به کار رفته. کسی نمی­تونه بره اونجا و جون سالم بدر ببره. هیچ سلاح پرتو افکنی هم نداریم که کرمها رو نابود کنه بدون اینکه به چارنی و استیدن صدمه بزنه. من فکر کردم که کشتی رو بلند کنیم و طوری مانور بدیم که حواس اون کرمها پرت بشه بیان دنبال ما، ولی نمی­تونیم بدون اینکه به کشتی آسیب برسه، نزدیک سطح سیاره چنین کاری بکنیم. ما...

من وسط حرفش پریدم و گفت: پس باید همینجا دست رو دست بذاریم تا اونها بمیرن؟

او سرش را تکان داد و من با اوقات تلخی رویم را برگرداندم.

احساس کردم که کسی آستین مرا می­کشد و وقتی که نگاه کردم، استنلی را دیدم که با چشمان درشت آبی­اش، به من نگاه می­کند. من او را فراموش کرده بودم و حال نسبت به او حس ترحم آمیزی داشتم. گفتم: چی می­خوای؟

چشمانش قرمز شده بود و من فکر کردم که راهزنان را به آن کرمها ترجیح می­دهد. او گفت: شاید من بتونم برم و آقای چارنی و استیدن رو بیارم.

آهی کشیدم و برگشتم که بروم.

-: ولی آقای جنکینز، من می­تونم. شنیدم که آقای وایتفیلد چی گفت. توی لباس فضایی من فولاد وجود نداره. از پشم شیشه و لاستیک درست شده.

استنلی دوباره پیشنهادش را به افراد که دور هم جمع شده بودند تکرار کرد و وایتفیلد با صدای آهسته­ای گفت: این بچه درست میگه. اگه میدون مغناطیسی اونها قوی­تر نشه، نمی­تونن به ما آسیبی برسونن. این موضوع اثبات شده. اون توی لباس پشم شیشه و لاستیکیش در امانه.

کاپیتان اعتراض کرد: ولی اون یه لباس پاره پاره و دوباره تعمیر شدس. منظور من واقعاً این نبود که این بچه از اون لباس استفاده کنه. اما حرفش را ناقص گذاشت و رفتارش نشان از دودلی او داشت.

براک بی احساس گفت: ولی ما نمی­تونیم نیل و مک رو بدون اینکه هیچ تلاشی بکنیم، اون بیرون ول کنیم.

کاپیتان ناگهان تصمیمش را گرفت و به سرعت مشغول انجام دادن کارها شد. او به داخل کمد لباسهای فضایی شیرجه زد و خودش آن لباس عتیقه را بیرون آورد و به استنلی کمک کرد تا آن را بپوشد.

کاپیتان در حالی که آخرین گیره­های لباس را محکم می­کرد گفت: اول به استیدن کمک کن. اون پیر تره و شاید در برابر میدون مغناطیسی مقاومتش کمتر باشه.  موفق باشی پسر جون. اگه نتونستی کاری بکنی، برگرد همینجا، برمی­گردی همینجا، متوجه شدی؟

استنلی اولین قدم را ناشیانه برداشت اما چون به جاذبه کمتر از حد عادی روی گانیمد عادت داشت خیلی زود قلق کار دستش آمد. وقتی او به سمت آن دو بدن نیمه جان روی زمین افتاده حرکت کرد، هیچ هیجانی به وجود نیامد و ما نفس راحتی کشیدیم. ظاهراً معلوم بود که میدان مغناطیسی روی او هنوز تأثیر نگذاشته بود.

حالا او یکی از آنها رو روی دوشش گرفته بود و کمی آهسته­تر به سمت کشتی برمی­گشت. بعد از آنکه بارش را در هوابند روی زمین گذاشت، از پنجره به ما دست تکان داد و ما هم در جواب برای او دستی تکان دادیم. وقتی که کمی دور شد، ما استیدن را به داخل کشتی آوردیم. لباس فضایی­اش را در آوردیم و بدن رنجور و رنگ پریده­اش را روی تخت گذاشتیم.

کاپیتان گوشش را روی سینه او گذاشت و بعد ناگهان خنده­ای از روی آسودگی خیال کرد و گفت: پیرمرد غرغرو هنوز خیلی قویه!

همه با خوشحالی جمع شدیم و هر کدام می­خواستیم نبض او را بگیریم تا خودمان از زنده­ بودن او اطمینان پیدا کنیم. صورتش تکانی خورد و ناگهان با صدای ضعیفی که به سختی شنیده می­شد گفت: به پیوی گفته بودم، بهش گفته بودم که آخرین شکهامون برطرف میشن.

اما ناگهان فریاد بلند وایتفیلد به گوش رسید که ما را دوباره به سمت پنجره کشاند: یه مشکلی برای بچه پیش اومده!

استنلی که با دومین محموله به سمت کشتی می آمد، به نظر می­رسید که عجیب و غریب حرکت می­کند.

وایتفیلد با صدایی خشدار زمزمه کرد: درست نیست. درست نیست. میدون مغناطیسی نمی­تونه روی اون تأثیر گذاشته باشه.

کاپیتان با وحشیگری به موهایش چنگ زد و گفت: خدا رحم کنه! اون لباس عتیقه رادیو نداره. نمی­تونه به ما بگه که چه اشکالی پیش اومده. او ناگهان برگشت و گفت: من میرم دنبالش. چه میدون مغناطیسی باشه یا نباشه. میرم بیارمش.

تیولی بازوی کاپیتان را گرفت و گفت: صبر کن کاپیتان. ممکنه موفق بشه.

استنلی دوباره شروع به دویدن کرده بود، ولی نوع حرکت و مسیرش نشان می­داد که نمی­تواند ببیند که به کجا می­رود.

دو یا سه بار پایش لغزید و افتاد ولی هر بار توانست بلند شود و بایستد، و بالاخره درست در مقابل سپر کشتی روی زمین افتاد و خودش را کشان کشان به سمت هوابند کشید. ما فریاد کشیدیم و دعا کردیم و عرق ریختیم، ولی به هیچ وجه نمی­توانستیم به او کمک کنیم.

بعد او ناپدید شد. خودش را به هوابند رسانده و به داخل آن انداخته بود.  

  ما هر دو آنها را به موقع به داخل کشتی آوردیم و لباسهای آنها را در آوردیم. با یک نگاه اجمالی فهمیدیم که چارنی هم زنده بود، و بعد بدون هیچ کار دیگری او را رها کردیم و به طرف استنلی رفتیم. صورت کبودش، زبان ورم کرده­اش و یک خط از خون تازه که از بینی به سمت چانه­اش سرازیر شده بود، به ما فهماند که ماجرا از چه قرار بوده است.

هاریگن گفت: لباسش نشتی داشته.

کاپیتان با تحکم گفت: از دور رو برش برید کنار. بذارید هوا بهش برسه.

ما کمی صبر کردیم. بعد ناله ضعیفی از او به گوش رسید که نشان می­داد او در حال به هوش آمدن است و ماهمگی با خوشحالی شروع به خندیدن کردیم.

کاپیتان گفت: پسر شجاعی هستی. صد متر آخر رو فقط با اراده محض اومدی. و بعد دوباره تکرار کرد. پسر شجاع! به خاطر این کارت مدال شجاعت می­گیری. حتی اگه مجبور بشم، مال خودم رو بهت میدم.

 

کالیستو روی صفحه نمایش به اندازه یک توپ کوچک آب رفته بود و مثل هر دنیای عادی بدون رمز و راز دیگری به نظر می­رسید. استنلی فیلدز، کاپیتان افتخاری کشتی سرس، بینی­اش را به پنجره چسبانده بود و برای آن زبان درازی می­کرد، یک رفتار هوشمندانه و نشانه­ای از غلبه انسان بر کینه توزی منظومه شمسی!

پایان

  • نظرات() 
  • شنبه 3 مرداد 1394

    مزاحم کالیستویی

    استانیشینگ استوریز، آوریل 1940

     

    لعنت به مشتری! امبروز وایتفیلد با غرشی خبیثانه این را گفت و من به نشانه موافقت سرم را تکان دادم و گفتم: من پونزده سال توی سیستم قمری مشتری بودم و اون دو تا واژه رو شاید یه میلیون بار شنیده باشم. احتمالاً اصیل ترین نفرین توی کل منظومه شمسیه!

    تازه نگاه­هایمان را از کنترلهای کشتی دیده­بانی سرس برداشته بودیم و در حالی که پاهایمان روی زمین کشیده می­شد، دو طبقه پایین تر به سمت اتاقهایمان می­رفتیم.

    وایتفیلد با ترشرویی گفت: لعنت به مشتری باز هم لعنت بهش! اون برای منظومه شمسی بیش از حد گندس. اون بیرون پشت سر ما وایستاده و هی می­کِشه و می­کشه و می­کشه! مدام باید موتورهای اتمی­مون رو روشن نگه داریم. هر دقیقه باید کاملاً مواظب حرکتمون باشیم. نه استراحتی، نه راحتی­ای نه چیزی! هیچ کار دیگه­ای بجز این کار کثیف نداریم که انجام بدیم.

    قطره­های ریز عرق بر روی پیشانی­اش می­درخشیدند و او با پشت دستش آنها را پاک کرد. او مرد جوانی بود. به سختی سی سالش می­شد و می­توانستم در چشمانش ببینم که عصبی شده و حتی کمی­ هم ترسیده است.

    این مشتری نبود که او را ناراحت کرده بود، اگرچه به آن ناسزا می­گفت. کمترین نگرانی را در مورد مشتری داشتیم. نگرانی اصلی ما کالیستو بود. آن ماه کوچک که در صفحات نمایش با نور آبی کمرنگی می­درخشید، باعث ترس و وحشت وایتفیلد شده بود و موجب شده بود که او خواب شبانه چهار روز مرا ضایع کند. کالیستو مقصد ما بود. حتی مک استیدن پیر، فضانورد با تجربه سبیلو، که در جوانی با خود پیوی ویلسون مأموریتهای فضایی انجام می­داد ، با خشم به آن نگاه می­کرد. چهار روز گذشته بود و ده روز دیگر پیش روی ما بود، و ترس و وحشت با انگشتان لزجش به ما نزدیک می­شد.

    البته هر دو ما درباره رویدادهای عادی به اندازه کافی شجاعت داشتیم.

    ما هشت نفر بودیم که در کشتی سرس با پرتو افکنهای بنفش روبرو شدیم و از دیزینتوهای راهزنان و شورشی­ها و بیگانه­های نیم دو جین دنیا ضربه خوردیم. ولی برای مواجه شدن با یک چیز ناشناخته، به شجاعتی بیش از حد متوسط احتیاج داشتیم. برای مواجه شدن با کالیستو، دنیایی راز آلود در منظومه شمسی.

    یک حقیقت در باره کالیستو آشکار شده بود- حقیقتی وحشی و عریان.

    در طی یک دوره بیست و پنج ساله، هفت کشتی، که به خوبی مجهز شده بودند، پشت سر هم روی کالیستو فرود آمدند و دیگر خبری از آنها شنیده نشد. مطبوعات آن کشتی­ها را پر کردند از سوپر دایناسورها و اشباحی از بعد چهارم، ولی هیچ کدام از آنها راه حل این معما نبود.

    ما هشت نفر بودیم و کشتی ما از آن کشتی­های ناپدید شده بهتر بود. سطح خارجی سفینه ما به تازگی با آلیاژ بریل-تنگستن پوشیده شده بود که دو برابر قویتر از سپرهای فولادی بود. ما تسلیحات نظامی فوق سنگین و آخرین مدل از موتورهای اتمی را داشتیم.

    اما هنوز فقط هشت نفر بودیم و همه ما این را می­دانستیم.

    وایتفیلد وارد اتاق شد و خودش را روی تختخواب انداخت. دستاش را زیر چانه­اش مشت کرده بود و بند انگشتانش سفید شده بود. به نظرم می­رسید که او با فروپاشی عصبی فاصله چندانی ندارد. پس باید با دقت حرف می­زدم.

    من گفتم: چیزی که ما الان نیاز داریم، یه نوشیدنی خنکه.

    او با خشونت جواب داد: چیزی که ما الان نیاز داریم، یه دنیا نوشیدنی خنکه!

    -: خوب پس چرا معطلی؟

    او با سوء ظن به من نگاه کرد و گفت: خودت می­دونی که حتی یه قطره مشروب هم توی این کشتی نیست. این بر خلاف قوانین کشتی رانیه.

    آهسته گفتم: آب جَبرای سبز گازدار داریم، که توی صحراهای مریخ به عمل اومده. عصاره سبز زمردی! چندین بطری از اون رو داریم. شاید هم چند جعبه.

    -: کجا هست؟

    -: من می­دونم کجاست. تو چی میگی؟ چند تا لیوان می­خوریم. فقط یه کمی. بهمون روحیه میده.

    برای لحظه­ای چشمانش برق زد اما بعد دوباره حس و حالش را از دست داد و گفت: اگه کاپیتان بفهمه چی؟ اون خیلی نسبت به مقررات سختگیره و توی یه مأموریت مثل این، ممکنه برامون به قیمت تنزل درجه تموم بشه.

    چشمکی زدم و با لخند گفتم: نوشیدنی رو خود کاپیتان مخفی کرده. اون نمی­تونه با ما برخورد کنه مگه اینکه قبلاً گلوی خودش رو پاره کنه. سالوس جا نماز آب کش! اون بهترین کاپیتان لعنتیه که ما تا به حال داشتیم، ولی اونم نوشیدنی زمردی رو دوست داره!

    وایتفیلد برای مدتی به شدت به من خیره شد و بعد گفت: بسیار خوب. جاش رو به من نشون بده.

    ما یواشکی به انبار تجهیزات رفتیم که البته در آنجا کسی نبود. کاپیتان و استیدن در اتاق کنترل بودند؛ براک و چارنی روی موتورها کار می­کردند؛ هاریگن و تیولی هم در اتاقشان خرو پف می­کردند.

    در حالی که آهسته حرکت می­کردم، آرام چند جعبه مواد غذایی را هل دادم و یک صفحه را نزدیک به کف اتاق به کناری لغزاندم تا باز شد. دستم را به داخل بردم و یک بطری خاک گرفته را بیرون آوردم که با رنگ سبز دریایی، کمی برق می­زد.

    گفتم: بشین و راحت باش. بعد دو فنجان کوچک آوردم و آنها را پر کردم.

    او با رضایت و خیلی آهسته نوشیدنی­اش را جرعه جرعه خورد اما دومین فنجان را لاجرعه سرکشید.

    پرسیدم: چی شد که داوطلب این مأموریت شدی، وایتی؟ برای یه همچین چیزی بیش از حد جوونی.

    او سرش را تکان داد و گفت: خودت که می­دونی اوضاع چجوریه. همه چی بعد از یه مدت کسل کننده میشه. بعد از این که دانشگاهم رو تموم کردم، رفتم دنبال جانورشناسی -که بعد از شروع سفرهای بین سیاره­ای زمینه خیلی گسترده­ای پیدا کرده- و یه پست عالی توی گانیمد داشتم. اگر چه خیلی کسل کننده بود و من خسته شده بودم. به همین دلیل هوس کردم که وارد فضانوردی بشم و بعد هم برای این مأموریت داوطلب شدم. او با ناراحتی آهی کشید و گفت: یه کم متأسفم که این کار رو کردم.

    -: راهش این نبود پسرم. من تجربه دارم و می­دونم. وقتی دستپاچه میشی، کارهای احمقانه می­کنی. بذار دو ماه بگذره، بر می­گردیم به گانیمد.

    او با عصبانیت گفت: اگه اینطور فکر می­کنی، باید بگم که من نترسیدم. این... این... اون چند لحظه حرف زدن را قطع کرد با اخم به سومین فنجان نوشیدنی­اش نگاه کرد و بعد گفت: من فقط از تصور این که باید انتظار چه جور جهنمی رو داشته باشیم، نگران بودم. مدام فکر و خیال می­کنم و اعصابم به هم ریخته.

    با صدای بلندی گفتم: حتماً، حتماً. من سرزنشت نمی­کنم. حدس می­زنم که ما هممون همینطور باشیم. ولی تو بهتره که حواست رو جمع کنی. چون یادم میاد یه بار که از مریخ به تایتان سفر می­کردیم...

    داشتم داستان مورد علاقه­ام را تعریف می­کردم که وایتفیلد ناگهان حرفم را قطع کرد. او فنجان جبرایش را محتاطانه زمین گذاشت و با تته پته گفت: بگو ببینم جنکینز، من که اونقدر مشروب نخوردم که توهم برم داره؟

    -: بستگی به این داره که چه توهمی باشه.

    -: می­تونم قسم بخورم که یه چیزی پشت اون جعبه­های خالی اون گوشه تکون خورد.

    -: علامت خوبی نیست. و یک جرعه بزرگ از نوشیدنی را سرکشیدم و گفتم: احتمالاً اعصاب چشمت تو رو به بازی گرفتن. فکر کردی که شاید ارواح مزاحم کالیستویی باشن که دارن از بالا به ما نگاه می­کنن.

    -: من خودم دیدمش. الان بهت میگم چیه. یه موجود زنده اونجا هست. او خودش را به من نزدیک کرد. به وضوح عصبی به نظر می­رسید. و بعد در یک لحظه، در تاریک و روشن اتاق احساس کردم که زبانم بند آمده است.

    با صدای بلندی گفتم: دیوونه شدی؟ اما صدایم در اتاق پیچید و فوراً ساکت شدم. فنجان خالی­ام را روی زمین گذاشتم و با کمی لرزش بلند شدم و گفتم: بیا بریم ببینیم که پشت جعبه­ها چیه.

    وایتفیلد به دنبال من آمد و ما شروع به اینطرف و آنطرف کردن جعبه­های سبک آلومینیومی کردیم. هیچکدام از ما صد درصد هشیار نبودیم و با هر صدایی از جا می­پریدیم. از گوشه چشمانم وایتفیلد را دیدم که سعی می­کرد نزدیکترین جعبه به دیوار را حرکت دهد.

    او در حالی که به سختی جعبه را از کنار دیوار حرکت می­داد گفت: این یکی خالی نیست.

    غرغر کنان در جعبه را باز کرد و داخلش را نگاه کرد. برای نیم ثانیه خیره شد و آهسته به عقب برگشت، اما پایش لغزید و به زمین خورد ولی همچنان از جعبه دور می­شد.

    در حالی که ابروهایم را بالا برده بودم، رفتار او را تماشا می­کردم، بعد نگاهی به جعبه انداختم. اما ناگهان نگاهم یخ زد و بعد فریادی کشیدم که هر چهار دیوار را به لرزه درآورد.

    پسری سرش را از جعبه بیرون آورده بود. یک پسر مو قرمز با صورتی کثیف که سیزده سال یا در همین حدود سن داشت.

    به محض اینکه از جعبه بیرون آمد گفت: سلام.

    هیچ کدام از ما قدرت جواب دادن نداشتیم، پس او ادامه داد: خوشحالم که من رو پیدا کردین. از بس اون تو قوز کردم بدنم درد گرفته بود.

    وایتفیلد با صدا آب دهانش را بلعید و گفت: خدای من! یه مسافر قاچاق کوچولو! اون هم تو مأموریت کالیستو!

    با لحن خشکی گفتم: و بدون انجام مأموریت هم نمی­تونیم برگردیم. قمرهای­های جوویانی که یه جا نمی­مونن.

    وایتفیلد با حالتی ستیزه جویانه به پسرک رو کرد و گفت: بگو ببینم موش فسقلی، تو کی هستی؟ اینجا چیکار می­کنی؟

    پسرک یکه خورد و در حالی که کمی ترسیده بود گفت: اسمم استنلی فیلدزه. اهل نیو شیکاگوی گانیمدم. من...من خواستم فرار کنم برم به فضا. مثل همون چیزی که توی کتابها نوشته. او لحظه­ای مکث کرد و بعد مشتاقانه پرسید: ممکنه که توی این سفر با راهزنها مبارزه کنیم، آقا؟

    کاملاً مشخص بود که پسرک تا خرخره داستانهای «فضانوردان دوزاری» را بلعیده است. من خودم هم وقتی نوجوان بودم از آن داستانها می­خواندم.

    وایتفیلد با درنده خویی گفت: پدر و مادرت خبر دارن؟

    -: اوه من فقط یه عمو دارم. فکر کنم زیاد براش مهم نباشه. اون زیاد سختگیر نیست و همش به ما لبخند می­زنه.

    وایتفیلد با درماندگی کامل به من نگاه کرد و گفت: حالا باید چیکار کنیم؟

    شانه­ای بالا انداختم و گفتم: می­بریمش پیش کاپیتان. بذار اون نگران این موضوع باشه.

    -: و اون باهاش چیکار می­کنه؟

    -: هر کاری که خودش خواست می­کنه. این که تقصیر ما نیست. البته واقعاً هیچ کاری نمیشه در این باره کرد.

    هر کداممان یکی از بازوهای پسرک را گرفتیم و در حالی که او را بین خودمان می­کشاندیم، از آنجا رفتیم.

    کاپیتان بارتلت، افسر با کفایتی بود و نمی­شد از چهره­اش تشخیص داد که چه حسی دارد. و در آن معدود زمانهایی که ما بروز احساساتش را دیده بودیم، بیشتر شبیه آتشفشانهای در حال فوران عطارد بود که اگر یکی از آنها را ندیده باشید، زندگی واقعی را تجربه نکرده­اید.

    موضوع اهمیت زیادی نداشت. حرکت یک قمر همیشه خسته کننده بود. تصور مأموریت پیش روی کالیستو برای او سخت تر از هر کدام از خدمه بود. حالا هم که موضوع این مسافر قاچاق کوچولو پیش آمده بود.

    این موضوع تحمل ناپذیر بود. برای نیم ساعت، کاپیتان مسلسل وار فحش می­داد و لعنت می­فرستاد. از خورشید شروع کرد و لیست سیارات را مرور کرد، بعد به قمرها، سیارکها و ستاره­های دنباله دار رسید و تک تک شهابها را به باد ناسزا گرفت. تازه می­خواست به ستاره­های نزدیک بپردازد که خستگی امانش نداد. او آنقدر عصبانی شده بود که از ما نپرسید که اصلاً در انبار چکار می­کردیم، و به همین خاطر من و وایتفیلد خیلی از او سپاسگذار بودیم.

    ولی کاپیتان بارتلت به هیچ وجه احمق نبود. بعد از اینکه تنش عصبی او فروکش کرد. متوجه شد که این اتفاقی است که چاره­ای ندارد و باید با آن کنار آمد.

    در حالی که خسته شده بود، غرولند کنان گفت: یکی این بچه رو ببره و تر و تمیزش کنه. یه مدت هم جلوی چشمم پیداش نشه. بعد مرا به طرف خودش کشید و کمی آهسته­تر گفت: بهش نگین کجا داریم میریم که یه وقت نترسه. بچه بیچاره وضع خوبی نداره.

    وقتی که ما آنجا را ترک می­کردیم، آن شیاد خوش قلب پیر داشت با گانیمد تماس می­گرفت تا شاید بتواند خبری از عموی پسرک بدست بیاورد.

    البته ما درآن زمان نمی­دانستیم اما آن پسرک یک موهبت الهی بود- رویدادی اصیل که نشان دهنده بخت و اقبال یک پیرمرد بود. او ذهنهای ما را از کالیستو منحرف کرد و موضوع دیگری برای ما به وجود آورد تا به آن فکر کنیم.

    تنش در پایان روز چهارم به نقطه شکست رسید و کاملاً آسان شد.

    سرزندگی طبیعی پسرک و ساده­ دلی درخشانش به بقیه هم سرایت کرده بود. او در کشتی اینطرف و آنطرف می­رفت و سؤالات ابلهانه می­پرسید. مدام پافشاری می­کرد که باید انتظار حمله راهزنان را داشته باشیم و بالاتر از همه اینها طوری در احترام گذاشتن به تک تک ما پافشاری می­کرد که گویی ما قهرمانان آن داستانهای فضانوردان دوزاری هستیم!

    البته تعریف کردن خاطرات گذشته­مان باعث شده بود که چهره واقعی یکدیگر را بهتر بشناسیم. ما با هم در باد به غبغب انداختن و داستان تعریف کردن رقابت می­کردیم، و مک استیدن پیر که از نظر استنلی یک نیمه خدا بود، مدام وسط حرف ما می­پرید و دروغهای شاخدار می­گفت.

    به طور خاص، یکی از گفتگو­ها را در پایان روز هفتم سفر به خاطر می­آورم. ما تازه نیمی از سفر را به پایان رسانده بودیم و به دقت در حال کاهش سرعت بودیم. همه ما (بجز هاریگن و تیولی که در موتورخانه بودند) در اتاق کنترل جمع شده بودیم. وایتفیلد که نیم نگاهی به نمودارها داشت، شروع کرد و مثل همیشه، از جانور شناسی گفت.

    او گفت: روی اروپا، موجودات کوچیکی شبیه حلزونهای بی­صدف کشف شدن. اسمشون رو گذاشته بودن «کرولوس اروپایی»، ولی ما همیشه به اونها می­گفتیم «کرم مغناطیسی». اونها در حدود پونزده سانت طول داشتن و رنگشون خاکستری مایل به آبی بود. نفرت انگیزترین چیزهای بودن که می­تونین تصورشون رو بکنین.

    ما شش ماه راجع به اونها تحقیق کردیم و من هیچ وقت ندیدم که مورنیکوف پیر به خاطر چیز دیگه­ای اینقدر هیجان زده بشه.

    می­دونین، اون موجودات به وسیله نوعی میدان مغناطیسی، موجودات دیگه رو می­کشتن. مثلاً اگه شما یه کرم مغناطیسی رو میذاشتین یه طرف اتاق و یه کرم ابریشم رو طرف دیگه، بعد از پنج دقیقه، کرم ابریشم چنبره می­زد و می­مرد.

    ولی موضوع جالبی هم وجود داشت. اون موجودات نمی­تونستن روی غورباقه تأثیر بذارن، آخه براشون بیش از حد بزرگ بود. اما اگه یه نوار آهنی رو دور غورباقه می­بستیم، اون هم به همین صورت کشته می­شد. اینجوری بود که فهمیدیم اون موجودات با استفاده از نوعی میدان مغناطیسی موجودات دیگه رو می­کشن. وجود آهن باعث می­شد که قدرت کشندگیشون چهار برابر بشه.

    داستان او برای ما خیلی جالب بود. جو براک با صدای بمش گفت: من خیلی خوشحالم که اون موجودات لعنتی فقط ده پونزده سانت طول داشتن. البته اگه دروغ نگفته باشی.

    مک استیدن کش و قوسی به خودش داد و با بی تفاوتی اغراق آمیزی، دستی به سبیلش کشید و گفت: تو فکر می­کنی که اون کرمها غیر عادین؟ اونها حتی یه تیکه کوچولو از چیزهایی که من توی یه روز دیدم هم نیستن. او با یادآوری خاطرات، سرش را تکان داد، و ما فهمیدیم که باید خودمان را برای شنیدن یک قصه طولانی و وحشتناک آماده کنیم. یک نفر شروع به غر زدن کرد اما استنلی، وقتی که فهمید آن کهنه سرباز پیر می­خواهد داستان تعریف کند، گوشهایش را تیز کرد.

    مک استیدن متوجه برق نگاه پسرک شد، پس رو به او کرد و گفت: وقتی که اون اتفاق افتاد، من با پیوی ویلسون بودم. تو پیوی ویلسون رو می­شناسی، مگه نه؟

    استنلی با نگاهی ستایش آمیز به آن قهرمان گفت: اوه، بله. چند تا کتاب راجع بهش خوندم. اون بزرگترین فضانوردی بوده که تا به حال وجود داشته.

    -: می­تونی سر تمام رادیومی که روی تایتان وجود داره شرط ببندی که بوده، بچه جون. اون اصلاً از تو قد بلندتر نبود و وزنش هم به زور پنجاه کیلو می­شد. ولی توی جنگ با شیاطین سیاره زهره، به اندازه پنج برابر وزنش می­ارزید. من اون درست مثل هم بودیم. هر جایی که می­رفت، منم باهاش بودم. اگه اوضاع ناجور می­شد، فقط از من کمک می­خواست.

    او با حالتی ماتم زده آهی کشید و ادامه داد: من تا نزدیک آخر خط باهاش بودم. فقط چون پام شکسته بود نتونستم توی سفر آخر باهاش برم...

    او ناگهان دست از حرف زدن کشید و سکوتی سرد همه ما را فرا گرفت. صورت وایتفیلد خاکستری شده بود. دهان کاپیتان به طرز خنده داری پیچ و تاب خورده بود و من احساس کردم که قلبم به پایین لغزید و در جایی نزدیک کف پایم متوقف شد.

    هیچ کس حرفی نزد اما همه ما به یک چیز فکر می­کردیم. پیوی ویلسون در آخرین سفر به کالیستو رفته بود. او با دومین سفینه به آنجا رفته بود و هرگز باز نگشته بود. ما هشتمین سفینه­ای بودیم که به آنجا می­رفتیم.

    استنلی با تعجب از یکی به دیگری خیره می­شد ولی ما از نگاه کردن به او دوری می­کردیم.

    کاپیتان اولین نفری بود که به حالت عادی برگشت. او گفت: یکی از لباسهای فضایی قدیمی پیوی ویلسون الان دست توئه، نه؟ صدایش آرام و ثابت بود، اما من متوجه شدم که به شدت تلاش می­کند تا لحن صدایش را آرام نگه دارد.

    استیدن سرش را بالا آورد. داشت سبیلهایش را می­جوید (کاری که هر وقت عصبی بود انجام می­داد) و سبیلهایش به طرز مسخره­ای آویزان شده بودند. او گفت: البته. اون رو با دست خودش بهم داد. وقتی لباس­های فضایی جدید فولادی ساخته شدن، دیگه از اون لباس قدیمی استفاده نکرد. اون لباس بی­مصرف پشم شیشه و لاستیکی دیگه به درد پیوی نمی­خورد. به خاطر همین دادش به من. منم تا الان نگهش داشتم. برام شانس میاره.

    -: خوب، داشتم فکر می­کردم که شاید بتونیم اون لباس قدیمی رو برای این پسر جوون تعمیر کنیم. هیچ لباس دیگه­ای به تنش نمی خوره، ولی بدجوری به یه لباس فضایی احتیاج داره.

    چشمان کهنه سرباز پیر سرد و بی­حالت شد و سرش را به شدت تکان داد و گفت: نه قربان. کاپیتان، هیچ کس نباید به لباسی که پیوی ویلسون با دستای خودش به من داده دست بزنه. اون...اون مقدسه.

    بقیه ما به نفع کاپیتان حرف او را قطع کردیم اما یکدندگی استیدن بالا گرفت و شدیدتر شد. او بدون اینکه صدایش را پایین بیاورد، بارها و بارها حرفش را تکرار کرد: اون لباس همونجایی که هست می­مونه. و درحالی که مشتهای گره کرده­اش را تکان می­داد بر حرفش پافشاری می­کرد.

    چیزی نمانده بود که تسلیم شویم که استنلی که آن وقت با احتیاط سکوت کرده بود، دستش را بالا برد. او گفت: خواهش می­کنم آقای استیدن صدایش کمی می­لرزید. خواهش می­کنم بذارید اون لباس مال من باشه. من به دقت ازش مراقبت می­کنم. شرط می­بندم که اگه پیوی ویلسون زنده­ بود، اجازه می­داد که اون لباس مال من باشه. اشک در چشمان آبی­اش حلقه زده بود و لب پایینی­اش می­لرزید. آن پسرک بازیگر فوق­العاده­ای بود.

    استیدن نامطمئن به نظر می­رسید و دوباره شروع به جویدن سبیل­هایش کرد و بعد گفت: خوب-باشه، به جهنم. شما همتون اون رو از چنگم در­آوردین. لباس رو میدم به این بچه، ولی از من انتظار نداشته باشین که تعمیرش هم بکنم. بقیتون می­تونین از وقت خوابتون بزنین و لباس رو تعمیر کنین. من بهش دست هم نمی­زنم.

    به این ترتیب بود که کاپیتان بارتلت با یک تیر، دو نشان زد. وقتی که روحیه خدمه تنزل پیدا کرده بود، او حواس آنها را از کالیستو پرت کرد و برای بقیه مدت سفر به آنها موضوع دیگری برای فکر کردن داد. تعمیر دوباره آن لباس فضایی که یک یادگاری باستانی بود، تمام هفته زمان می­برد.


    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :