ترجمه نشده های آیزاک اَزیموف مطالب درج شده در این وبلاگ شامل قانون کپی رایت نمی باشد. استفاده از مطالب این وبلاگ به هر نحو آزاد بوده و نیازی به ذکر منبع و درج لینک نمی باشد. هر چند از اینکه این وبلاگ را معرفی کنید، خوشحال خواهم شد. دقت داشته باشید که تنها لینک‌هایی تأیید خواهند شد که با محتوای این وبلاگ ارتباط داشته باشند. مانند سایت‌ها و وبلاگ‌های علمی و داستانی. همچنین پیام‌هایی تأیید خواهند شد که نشان از مطالعۀ محتوای وبلاگ داشته باشند. http://untranslatedasimovs.mihanblog.com 2017-02-24T21:37:34+01:00 text/html 2016-12-11T19:37:00+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ فصل علم و خیال شمارۀ چهار http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/339 <font face="Mihan-Iransans" size="3">چهارمین شماره از مجلۀ الکترونیکی فصل علم و خیال منتشر شد.</font><div><font face="Mihan-Iransans" size="3">با داستان‌هایی از آلفرد بستر، آیزاک ازیموف، آورام دیویدسن</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3">و چند مقالۀ خواندنی دیگر</font></div><div><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://s8.picofile.com/file/8278133168/Fasl_e_Elm_o_Khial_No_4.jpg" alt=""></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><br></font></div><div><a href="http://s8.picofile.com/file/8278133142/Fasl_e_Elm_o_Khial_No_4.pdf.html" target="" title=""><font size="3">http://s8.picofile.com/file/8278133142/Fasl_e_Elm_o_Khial_No_4.pdf.html</font></a></div> text/html 2016-11-20T14:37:35+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ ایزدان هم، خدایان هم! http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/338 <div class="" data-block="true" data-editor="4vau" data-offset-key="2fvaq-0-0" style="color: rgb(29, 33, 41); white-space: pre-wrap;"><div data-offset-key="2fvaq-0-0" class="_1mf _1mk" style="text-align: justify; position: relative; direction: rtl;"><span data-offset-key="2fvaq-0-0"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بیست سال پیش کتابی از آیزاک آسیموف توی یه کتاب فروشی دیم به نام «خدایان هم». پیش از شروع داستان نوشته بود: تذکر! داستان با بخش ششم شروع می شود. این یک اشتباه نیست. دلیل ظریفی در آن نهفته است. بنابراین کتاب را بخوانید، امیدوارم لذت ببرید. کنجکاو شدم و کتاب رو خریدم. هر چند که بدون کنجکاوی هم این کار رو میکردم. </font></span></div></div><div class="" data-block="true" data-editor="4vau" data-offset-key="8pgbk-0-0" style="color: rgb(29, 33, 41); white-space: pre-wrap;"><div data-offset-key="8pgbk-0-0" class="_1mf _1mk" style="text-align: justify; position: relative; direction: rtl;"><span data-offset-key="8pgbk-0-0"><font face="Mihan-Iransans" size="2">من کتاب رو چند بار شروع کردم، اما هر بار به علتی نتونستم کامل بخونم، تا این که بالاخره یه بار عزمم رو جزم کردم و هر جوری که بود خوندم و تمومش کردم. اون قدر ترجمش بد بود که مطلقاً هیچی نفهمیدم. این رو هم نفهمیدم که چرا کتاب با فصل ششم شروع شده. بعد از اون هم دوباره سراغش نرفتم. تا امسال.</font></span></div></div><div class="" data-block="true" data-editor="4vau" data-offset-key="eqv69-0-0" style="color: rgb(29, 33, 41); white-space: pre-wrap;"><div data-offset-key="eqv69-0-0" class="_1mf _1mk" style="text-align: justify; position: relative; direction: rtl;"><span data-offset-key="eqv69-0-0"><font face="Mihan-Iransans" size="2">چند وقت پیش یه سر رفته بودم کتابسرای تندیس. اونجا ترجمۀ دیگه ای از همون کتاب رو داشتن که آقای حسین شهرابی زحمتش رو کشیده بودن. البته من یکی دو سال بود که میدونستم این ترجمه جدید وجود داره اما بنا به تجربۀ بدی که با این کتاب داشتم، جرأت نمیکردم برم طرفش. اما این بار دلم رو به دریا زدم و کتاب رو خریدم و خوندم. </font></span></div></div><div class="" data-block="true" data-editor="4vau" data-offset-key="cnra6-0-0" style="color: rgb(29, 33, 41); white-space: pre-wrap;"><div data-offset-key="cnra6-0-0" class="_1mf _1mk" style="text-align: justify; position: relative; direction: rtl;"><span data-offset-key="cnra6-0-0"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اوایل کتاب به نکات علمی‌ای اشاره شده بود که من بیست سال پیش نمیدونستم. اما حالا که اونها رو میدونستم، راحت درک میکردم. به خاطر همین ترس برم داشت که نکنه ترجمۀ قبلی رو به خاطر نداشتن آگاهی به اون نکات علمی نفهمیدم. به خاطر همین چند جا ترجمه ها رو با هم مقایسه کردم و دیدم که نه، ترجمۀ قبلی واقعاً افتضاحه. </font></span></div></div><div class="" data-block="true" data-editor="4vau" data-offset-key="7okl3-0-0" style="color: rgb(29, 33, 41); white-space: pre-wrap;"><div data-offset-key="7okl3-0-0" class="_1mf _1mk" style="text-align: justify; position: relative; direction: rtl;"><span data-offset-key="7okl3-0-0"><font face="Mihan-Iransans" size="2">به هر حال ممنونم از آقای حسین شهرابی که زحمت کشیدن و ترجمۀ خوبی از این کتاب ارزشمند ارائه دادن و تشکر از کتابسرای تندیس که زحمت انتشار این کتاب رو کشیدن. البته تشکر اصلی هم مال خود آیزاکه که این کتاب رو نوشته.</font></span></div></div><div class="" data-block="true" data-editor="4vau" data-offset-key="7beep-0-0" style="color: rgb(29, 33, 41); white-space: pre-wrap;"><div data-offset-key="7beep-0-0" class="_1mf _1mk" style="text-align: justify; position: relative; direction: rtl;"><span data-offset-key="7beep-0-0"><font face="Mihan-Iransans" size="2">پی نوشت: من هنوز هم نفهمیدم که چرا کتاب با فصل ششم شروع میشه!</font></span></div><div data-offset-key="7beep-0-0" class="_1mf _1mk" style="text-align: justify; position: relative; direction: rtl;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://s9.picofile.com/file/8275425918/ynh.jpg" alt=""></div></div> text/html 2016-10-15T09:32:42+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ کتاب‌های آیزاک ازیموف در کتابخونۀ من http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/337 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">امروز کتاب‌های ازیموفی کتابخونم رو شمردم. در کل داخل کتابخونۀ من 140 جلد کتاب وجود داره که نام آیزاک ازیموف به عنوان نویسنده (یا یکی از نویسندگان) روی جلدشون درج شده. ده جلد کتاب دیگه هم از آیزاک در ایران چاپ شده که متأسفانه من اونها رو ندارم.</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کتاب‌هایی که من ندارم عبارتند از:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">1. ستارگان<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">2. خورشید<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">3. جهان از چه ساخته شده است<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">4. پایه های دانش<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">5. تلۀ مرگبار<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">6. دانستینهای پزشکی<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">7. راهنمای زمین و فضا<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">8. اسرار کیهان<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">9. آسیموف شرح می‌دهد<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">10. مرد پوزیترونی<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA">از این ده کتاب، من فایل </span><span dir="LTR">PDF</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span> کتابهای 2، 3، 4، 5 و 6 رو دارم. کتاب شمارۀ 1 رو شخصاً دیدم، اما نه خود کتاب رو دارم و نه فایل الکترونیکیش رو. کتاب‌های شمارۀ 9 و 10 رو میدونم وجود دارن، اما کتاب‌های شمارۀ 7 و 8 مشکوک هستن. اگرچه در کاتالوگ رسمی آیزاک کتاب‌هایی هست که نامشون با اینها همخونی داره، اما نه تصویری از جلد این کتاب‌ها پیدا کردم و نه ناشری که گفته شده اونها رو منتشر کرده (انتشارات غزلسرا) خودش اطلاعاتی از این کتاب‌ها داره!<o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اما نکته اینجاست که نمیشه گفت 150 تا از کتابهای آیزاک در ایران به چاپ رسیده. به چند دلیل.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">1. کتاب‌های «کودک زمان»، «شبانگاه» و «مرد پوزیترونی» که دو تای اول رو انتشارات شقایق چاپ کرده و سومی مربوط به نشر قطره هست، در واقع نوشتۀ خود آیزاک نیستن بلکه رابرت سیلوربرگ با اجازۀ خود آیزاک سه تا از محبوب‌ترین و معروف‌ترین داستان‌های کوتاه آیزاک رو گسترش داده و تبدیل به رمان کرده. البته هر سه تای اینها در کاتالوگ رسمی آیزاک وجود دارن، اما چون خود آیزاک اونها رو جزو کتاب‌هاش نمی‌دونسته، از لیست 150 تایی خارج میشن.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">2. کتاب آخرین بنیاد کهکشانی در واقع کتابی از آیزاک نیست، بلکه مجموعه‌ای از داستان‌های آقای فرهاد ارکانی و دو داستان از آیزاکه که آقای ارکانی ترجمه کردن.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">3. کتاب آخرین سؤال در واقع کتابی از آیزاک نیست بلکه مجموعه‌ای از 14 داستان کوتاه از آیزاکه که توسط خانم الهام حق‌پرست گلچین شده و چنین کتابی در کاتالوگ آیزاک موجود نیست.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">4. کتاب معادلات ماکسول در واقع کتابی از آیزاک نیست بلکه مجموعه‌ای شامل سه داستان، یکی از آناتولی دنپروف نویسندۀ روسی و دو تا از داستان‌های آیزاکه و این کتاب هم از فهرست خط می‌خوره.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA">5. کتاب تلۀ مرگبار در واقع کتابی از آیزاک نیست بلکه ترجمۀ داستان </span><span dir="LTR">Sucker Bait</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span> از کتاب </span><span dir="LTR">Martian Way And Other Stories</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span> هست که به صورت کتابی جداگانه منتشر شده.<o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">6. کتاب‌های دانستنی‌های پزشکی و آسیموف شرح می‌دهد در واقع یک کتاب هستن که دو قسمت شده.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">7. کتاب‌های اکتشافات قرن بیستم و اکتشافات قرن بیستم (سیارات) در واقع یک کتاب هستن که دو قسمت شده.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">8. کتاب دائره المعارف دانشمندان علم و صنعت یک کتاب هست که در سه جلد چاپ شده.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">9. کتاب به کجا می‌رویم یک کتاب هست که در دو جلد چاپ شده.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">به این ترتیب از مجموع 150 کتابی که نام آیزاک رو روی خودشون دارن 12 عنوان کم میشه و به این نتیجه میرسیم که تا کنون 138 عنوان از کتابهای آیزاک که در کاتالوگ رسمی آیزاک وجود دارن و خود آیزاک هم اونها رو جزو کتابهای خودش قبول داشته در ایران به چاپ رسیده.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">از این 138 عنوان، 135 عنوان توی کتابخونۀ من وجود دارن و 5&nbsp; عنوان هم الکترونیکی هستن. اگر اون دو تا کتاب مشکوک که حتی خود انتشارات غزلسرا هم از وجودشون خبر نداره رو حذف کنیم، به این نتیجه میرسیم که تنها یکی از کتابهای آیزاک هست که نه به صورت الکترونیکی و نه به صورت فیزیکی توی کتابخونۀ من نیست. اون کتاب هم کتاب ستارگانه که دست بر قضا، نخستین کتاب از آیزاکه که دست من بهش رسیده!<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height:200%"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></span></p> text/html 2016-10-04T04:52:48+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ دانلود کتاب صوتی «... که در اندیشۀ او هستی» http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/336 <font face="Mihan-Iransans" size="2">یکی از دوستان وبلاگ لطف کردن و داستان «... که در اندیشۀ او هستی» که در اصل در کتاب Bicentennial Man and Other Stories هست رو به صورت کتاب صوتی روایت کردن. کارشون انصافاً خیلی خوب و شنیدنی از آب در اومده. با تشکر از دوست عزیزمون جناب امیر اردلان داودی که زحمت این کار رو کشیدن، می‎تونید این کتاب صوتی رو از لینک زیر دانلود کنید:</font><div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><a href="http://s8.picofile.com/file/8269579718/That_Thou_Art_Mindful_of_Him.mp3.html" target="" title="">دانلود کتاب صوتی «که در اندیشۀ او هستی»</a></font></div><div><br></div><div><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://s8.picofile.com/file/8269579726/4_495970818908488974_1_.jpg" alt=""></div> text/html 2016-10-01T09:59:07+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ دانلود کتاب «اتفاقی نخواهد افتاد» http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/335 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="mso-margin-top-alt:auto;mso-margin-bottom-alt: auto;text-indent:0in;line-height:200%"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="line-height: 200%;">اگر کتاب «...که در اندیشۀ او هستی» را خوانده باشید، در آنجا به این نکته اشاره نموده‌ام که آن کتاب به منظور تکمیل تعدادی از کتاب‌های آیزاک ازیموف تهیه شده که برخی از داستان‌های آنها به دلایلی حذف گردیده‌اند.</span><span dir="LTR" style="line-height: 200%;"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="mso-margin-top-alt:auto;mso-margin-bottom-alt: auto;text-indent:0in;line-height:200%"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="line-height: 200%;">کتاب‌هایی که داستان‌هایشان تکمیل شده بودند، عبارت بودند از:</span><span lang="AR-SA" style="line-height: 200%;"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="mso-margin-top-alt:auto;mso-margin-bottom-alt: auto;text-indent:0in;line-height:200%"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="line-height: 200%;">1.&nbsp;</span><span dir="LTR" style="line-height: 200%;">Earth Is Room Enough</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>&nbsp;که در ایران با عنوان «گذشتۀ مرده» با ترجمۀ هوشنگ غیاثی نژاد و توسط انتشارات پاسارگاد به چاپ رسیده است.</span><span lang="AR-SA" style="line-height: 200%;"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="mso-margin-top-alt:auto;mso-margin-bottom-alt: auto;text-indent:0in;line-height:200%"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="line-height: 200%;">2.&nbsp;</span><span dir="LTR" style="line-height: 200%;">Bicentennial Man and Other Stories</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>&nbsp;که در ایران با عنوان «انسان دو قرنی و داستان­های دیگر» با ترجمۀ هوش­آذر آذر نوش و توسط انتشارات سروش به چاپ رسیده است.</span><span lang="AR-SA" style="line-height: 200%;"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="mso-margin-top-alt:auto;mso-margin-bottom-alt: auto;text-indent:0in;line-height:200%"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="line-height: 200%;">3.&nbsp;</span><span dir="LTR" style="line-height: 200%;">The Winds of Change and Other Stories</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>&nbsp;که در ایران با عنوان «جاذبه و جادو» با ترجمۀ محمد قصاع و توسط نشر افق به چاپ رسیده است.</span><span lang="AR-SA" style="line-height: 200%;"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="mso-margin-top-alt:auto;mso-margin-bottom-alt: auto;text-indent:0in;line-height:200%"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="line-height: 200%;">در واقع یک کتاب دیگر هم هست که به صورت ناقص در ایران منتشر شده و در کتاب «...که در اندیشۀ او هستی» تکمیل نشده و آن، کتاب&nbsp;</span><span dir="LTR" style="line-height: 200%;">Azazel</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>&nbsp;هست که در ایران با عنوان «آزازل» و با ترجمۀ گیسو ناصری و توسط انتشارات شقایق منتشر شده است.</span><span lang="AR-SA" style="line-height: 200%;"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="mso-margin-top-alt:auto;mso-margin-bottom-alt: auto;text-indent:0in;line-height:200%"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="line-height: 200%;">دلیل این که این کتاب از قلم افتاده این است که سه کتاب پیشین مجموعه داستان‌های علمی‌تخیلی هستند و کتاب&nbsp;</span><span dir="LTR" style="line-height: 200%;">Azazel</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>&nbsp;شامل گروهی از داستان‌های خیال انگیز (فانتزی) است و بن مایۀ آنها از اساس با بن مایۀ علمی‌تخیلی متفاوت است. به همین دلیل مناسب‌تر دیدم که نواقص آن کتاب را در یک مجموعۀ جداگانه تکمیل کنم.</span><span lang="AR-SA" style="line-height: 200%;"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="mso-margin-top-alt:auto;mso-margin-bottom-alt: auto;text-indent:0in;line-height:200%"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="line-height: 200%;">با تکمیل کتاب&nbsp;</span><span dir="LTR" style="line-height: 200%;">Azazel</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>، کتاب‌های ناقص ترجمه شدۀ آیزاک ازیموف به پایان می‌رسد.</span><span lang="AR-SA" style="line-height: 200%;"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="mso-margin-top-alt:auto;mso-margin-bottom-alt: auto;text-indent:0in;line-height:200%"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="line-height: 200%;">گروه دیگری از کتاب‌های آیزاک هم هستند که اگرچه به صورت یک کتاب کامل در ایران منتشر نشده‌اند، اما تعدادی از داستان‌های آنها در مجموعه‌های دیگر آیزاک ازیموف قرار داشته‌اند و به فارسی هم ترجمه شده‌اند. یکی از این کتاب‌ها، کتاب&nbsp;</span><span dir="LTR" style="line-height: 200%; color: rgb(37, 37, 37);">The Best Mysteries of Isaac Asimov</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="line-height: 200%; color: rgb(37, 37, 37);"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>&nbsp;است که در جای خود معرفی خواهد شد. البته این کتاب هم تنها کتاب از نوع خود نیست، اما چون کتاب‌های دیگر از این نوع بن مایۀ علمی‌تخیلی دارند، مناسب دیدم که به آنها در کتاب دیگری بپردازم.</span><span lang="AR-SA" style="line-height: 200%;"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height:200%"><span dir="LTR"><o:p><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;"><span lang="FA" style="color: rgb(37, 37, 37); background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://scontent-amt2-1.xx.fbcdn.net/t31.0-8/q88/s960x960/14424839_1775847182701008_799309532271903732_o.jpg" alt=""></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;"><span lang="FA" style="color: rgb(37, 37, 37); background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(37, 37, 37);"><font face="Mihan-Iransans" size="2">این کتاب هم مثل (تقریباً) همۀ کتابهای پیشین رایگانه و از خوانندگان عزیز درخواست میشه اگه از مطالعۀ این کتاب لذت بردین، مبلغ 1000 تومن به مؤسسۀ محک کمک کنین.</font></span></p><a href="http://s9.picofile.com/file/8269250176/Nothing_Might_Happen_PC_Edition_.pdf.html" target="" title=""><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;"><span lang="FA" style="color: rgb(37, 37, 37); background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">دانلود نسخۀ رایانه و لپ تاپ</font></span></p></a><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><a href="http://s9.picofile.com/file/8269250176/Nothing_Might_Happen_PC_Edition_.pdf.html" target="" title=""></a><a href="http://s8.picofile.com/file/8269249684/Nothing_Might_Happen_Mobile_Edition_.pdf.html" target="" title=""></a></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"></p><p></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;"></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;"><a href="http://s8.picofile.com/file/8269249684/Nothing_Might_Happen_Mobile_Edition_.pdf.html" target="" title=""><font size="2" face="Mihan-Iransans">دانلود نسخۀ تلفن همراه و تبلت</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;"><span lang="FA" style="color: rgb(37, 37, 37); background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><span style="font-size: 20pt;"><o:p></o:p></span></span></p> text/html 2016-09-22T03:59:02+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ هالووین (قسمت دوم) http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/334 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن سر تکان داد و گفت: «پیش از این که بمیره، هنوز چند لحظه به هوش بود. ما ازش پرسیدیم پلوتونیوم کجاست و اون هم گفت: هالووین.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالی نفس عمیقی کشید و آهسته آن را بیرون داد و گفت: «فقط همین رو گفت؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«فقط همین. سه نفر بودیم که شنیدیم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«و دقیقاً شنیدین که گفت: «هالووین»؟ مثلاً نگفت: هالو رینگ (حلقۀ تهی)؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«نه، گفت: هالووین. همه‌مون مطمئنیم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«این واژه هیچی رو براتون تداعی نمی‌کنه؟ توی ایستگاه برنامه‌ای به نام هالووین ندارین؟ آیا این واژه معنی خاصی توی ایستگاه داره؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«نه، نه، از این جور چیزها نیست.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«فکر می‌کنین که اون می‌خواسته جای پلوتونیوم رو بهتون بگه؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن با حالتی معذب گفت: «ما نمی‌دونیم. چشم‌هاش تمرکز نداشتن. اون یه زمزمۀ دم مرگ بود. حتی مطمئن نیستیم که اون شنیده باشه که ما ازش چی پرسیدیم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالی لحظه‌ای سکوت کرد. سپس گفت: «آره. اون می‌تونسته یه فکر زودگذر راجع به هر چیزی باشه. یه خاطرۀ کودکانه، هر چیزی... بجز این که دیروز هالووین بود. روزی که اون توی هتل قایم شد و تلاش کرد به اندازۀ کافی از جلوی چشم شما دور بشه تا از طریق روزنامه متوجه بشه که هالووینه. این می‌تونسته براش یه نشونه باشه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن شانه بالا انداخت.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالی داشت افکارش را به زبان می‌آورد: «هالووین روزیه که نیروهای شیطانی چیره میشن و مطمئناً اون خودش رو در مقام کسی می‌دیده که داره با اونها می‌جنگه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن گفت: «ما شیطان نیستیم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«افکار <i>اونه</i> که به حساب میاد، و اون هم نمی‌خواسته دستگیر بشه و پلوتیوم هم به دست شما بیفته. به خاطر همین قایمش کرد. همۀ اتاق‌ها جارو میشن. ملافه‌ها و حوله‌های همۀ اتاق‌ها یه زمانی در طول هر روز عوض میشن و وقتی که این اتفاق می‌افته، در بازه. اون می‌تونسته از در باز رد بشه و بره تو، فقط یه قدم و جعبه رو یه جایی بذاره که بدون آگاهی قبلی قابل تشخیص نیست. بعداً می‌تونسته برگرده وبرش داره، یا اگر هم دستگیر شد، بالاخره یه مهمون یا یه کارمند متوجه جعبه میشه و می‌بردش پیش مدیر هتل و اونجا می‌فهمن چیه، حالا یا آسیب می‌زنه یا نمی‌زنه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسون که طاقتش طاق شده بود گفت: «ولی آخه کدوم اتاق؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالی گفت: «یه اتاق هست که می‌تونیم امتحانش کنیم. اگه جواب نگرفتیم، مجبوریم همه جای هتل رو بگردیم.» و آنجا را ترک کرد.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">***<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالی نیم ساعت بعد باز گشت. سندرسن ماتم زده هنوز آنجا بود، هرچند از جایش تکان نخورده بود.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA">هالی گفت: «دو نفر توی اون اتاق بودن. مجبور شدیم بیدارشون کنیم. من یه چیزی بالای کمد لباس‌ها پیدا کردم. اینه؟»</span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">آن یک مکعب کوچک و خاکستری بود که در دست سنگین می‌نمود و قسمت بالایش با پیچ محکم شده بود. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن که به سختی هیجانش را کنترل کرده بود گفت: «خودشه.» او پیچ را شل کرد و در آن را به اندازۀ شکاف باریکی باز نمود، سپس نشانگر کوچکی را کنار آن گرفت. سر و صدای آن بی‌درنگ بلند شد. سندرسن گفت: «خود خودشه. ولی از کجا فهمیدی کجاست؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالی شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «فقط شانس آوردم. با توجه به آخرین واژه‌‌ای که دزد به زبون آورده بود، هالووین توی ذهنش بوده. وقتی که دیده در اون اتاق خاص توی هتل بازه و داره نظافت میشه، به نظرش رسیده که این براش یه طلسم خوش شانسیه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«کدوم اتاق هتل؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالی گفت: «اتاق 1031. سی و یکم اکتبر. روز هالووین.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">پایان<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span dir="LTR"><o:p><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></o:p></span></p> text/html 2016-09-21T03:46:52+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ هالووین (قسمت نخست) http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/333 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالووین<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن که گویی توی دردسر افتاده بود با حالتی اخمالود گفت: «این اشتباهیه که از جانب ما انجام شده. اون قدر بهش اعتماد کردیم که ندیدیم چکار می‌کنه. یه اشتباه انسانیه.» و سرش را تکان داد.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«پس انگیزه‌ش چی بوده؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن گفت: «اعتقادات شخصی. فقط برای این که این کار رو بکنه، این شغل رو قبول کرد. این رو می‌دونیم چون اون یه یادداشت از خودش به جا گذاشته. نمی‌تونسته در مقابل تحقیر کردن ما مقاومت کنه. اون یکی از کسانی بود که احساس می‌کنن شکافت هسته‌ای مرگباره. ممکنه باعث بشه مردم بخوان پلوتونیوم بدزدن تا باهاش برای تروریسم و باج گیری بمب اتمی دست ساز درست کنن.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«اون جوری که من فهمیدم اون می‌خواسته نشون بده که چنین کاری ممکنه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«آره. اون می‌خواسته این موضوع رو علنی کنه تا جو عمومی برانگیخته بشه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالی پرسید: «پلوتونیویمی که دزدیده چقدر خطرناکه؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«اصلاً خطرناک نیست. مقدارش خیلی کمه. می‌تونی بسته‌شو توی دستت نگه داری. حتی نمیشه ازش برای شکافت استفاده کرد. ما باهاش کارهای دیگه‌ای انجام می‌دادیم. به هر حال، محض اطمینان بگم که مقدارش اصلاً برای ساخت بمب کافی نیست. »<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«ممکنه برای کسی که نگهش داشته خطرناک باشه؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«نه اگه داخل جعبش بمونه.» اگه درش بیاری بیرون، بالاخره برای هر کسی که باهاش در تماس بوده خطر داره.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالی گفت: «از همین الآن دارم می‌بینم که سر و صدای مردم در میاد.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن اخمی کرد و گفت: «ولی این چیزی رو اثبات نمی‌کنه. این فقط یه اشتباه بود که دیگه اتفاق نمی‌افته. در ضمن، سامانۀ هشدار هم به کار افتاده و ما فوراً تعقیبش کردیم. اگه اون نرفته بود توی اون هتل، اگه ما از هشدار دادن به آدم‌هایی که اونجا بودن نترسیده بودیم...»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«چرا فوراً با ادرۀ کل تماس نگرفتین؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن من و من کنان گفت: « اگه می‌تونستیم خودمون بگیریمش...»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«اون وقت همۀ ماجرا می‌تونست پنهون باقی بمونه، حتی از چشم ادارۀ کل. اشتباه و همۀ چیزهای دیگه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«خوب...»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«ولی شما آخرش به ما اطلاع دادین. بعد از این که اون مرد. پس اون جور که من فهمیدم، شما پلوتونویم رو پیدا نکردین.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">چشمان سندرسن از نگاه ثابت هالی گریخت. او گفت: «نه پیدا نکردیم.» سپس با لحنی تدافعی ادامه داد: «ما نمی‌تونستیم آشکارا عمل کنیم. هزاران نفر اونجا بودن و اگه این موضوع بالا می‌گرفت که دردسری وجود داره... اگه وصله‌ای به ایستگاه می‌چسبید...»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«اون وقت شما می‌باختین و اون برنده می‌شد. حتی اگه می‌تونستین دستگیرش کنین و پلوتونیوم رو پس بگیرن. درک می‌کنم. اون چه مدتی توی هتل بود؟» هالی نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «الآن ساعت 3:57 صبحه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«تمام روز رو اونجا بود. فقط وقتی که اون قدر دیر شده بود که تونستیم یه مقدار آزادانه‌تر عمل کنیم بود که توی راه پله گیرش انداختیم. ما تعقیبش کردیم و اون هم تلاش کرد که فرار کنه. بعد از یه مقدار تقلا لیز خورد و سرش به نرده‌ها برخورد کرد و جمجمش شکست.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«و پلوتونیوم هم همراهش نبود. از کجا می‌دونید که وقتی داشت می‌رفت توی هتل، همراهش بود؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«دیده شده بود. یکی از افرادمون توی یه نقطه نزدیک بود بگیردش.» <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«پس&nbsp; توی اون مدتی که اون تونست توی هتل از چنگتون فرار کنه، تونسته این چیز رو، که یه جعبۀ کوچولو باشه، هر جایی توی بیست و نه طبقۀ هتل که هر طبقش نود تا اتاق داره، یا حتی راهروها، دفترها، انبارها، زیر زمین و پشت بوم قایم کنه. و حالا ما باید برش گردونیم، نه؟ ما نمی‌تونیم بذاریم پلوتونیوم برای خودش توی شهر بچرخه، حالا هر چقدر هم که می‌خواد کوچیک باشه. درسته؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن با ناراحتی گفت: «آره.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«یه راهش اینه که صد نفر رو بیاریم که هتل رو جستجو کنن. طبقه به طبقه، اتاق به اتاق، سانتیمتر مربع به سانتیمتر مربع، تا زمانی که پیداش کنیم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن گفت: «نمی‌تونیم این کار رو بکنیم. چطوری باید توضیحش بدیم؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالی پرسید: «چاره چیه؟ سرنخی داریم؟ دزد یه چیزی گفته: هالووین؟»<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">ادامه دارد...</font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span dir="LTR"><o:p><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></o:p></span></p> text/html 2016-09-20T15:38:55+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ اتفاقی نخواهد افتاد http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/332 <font face="Mihan-IransansBold" size="3">به زودی از آیزاک ازیموف...</font><div><font face="Mihan-IransansBold" size="3"><br></font></div><div><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://scontent-amt2-1.xx.fbcdn.net/t31.0-8/q88/s960x960/14424839_1775847182701008_799309532271903732_o.jpg" alt=""></div> text/html 2016-09-18T02:58:36+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ چیز کوچک (قسمت دوم) http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/331 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر گفت: «آره، دارم. ولی نمی‌تونم همین طوری سرم رو بندازم پایین و برم تو.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«چرا که نه. اون حتماً رفته بیرون. پس تو باید به گل‌هاش آب بدی.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«اون که به من نگفته همچین کاری بکنم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا گفت: «با همۀ این حرف‌ها، اون حتماً مریض شده و توی تخت افتاده و نمی‌تونه وقتی کسی در می‌زنه، جواب بده.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«اگه این طور باشه، حتماً خیلی مریضه که نمی‌تونه حتی از تلفن دم تختش استفاده کنه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«شاید سکتۀ قلبی کرده. گوش کن. شاید مرده باشه به خاطر همینه که چکه کردن آب رو قطع نمی‌کنه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«اون زن جوونیه. توی این سن و سال که سکته نمی‌کنه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«تو از کجا این قدر مطمئنی؟ با وضع زندگی‌ای که اون داره... شاید یکی از دوست پسرهاش اون رو کشته باشه. ما باید بریم تو خونش.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«این اسمش به زور وارد شدنه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«با کلید؟ اگه اون مسافرت باشه، تو نمی‌تونی بذاری گل‌هاش خشک بشن. تو به گل‌ها آب بده، من هم چکه کردن آب رو قطع می‌کنم. چه ضرری داره؟ تازه، اگه اون مرده باشه، دوست داری همون جا بیفته، اون هم خدا می‌دونه تا کی؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر گفت: «اون نمرده.» اما به طبقۀ چهارم رفت تا کلید آپارتمان خانم مک‌لارن را بیاورد. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">***<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا آهسته گفت: «هیشکی توی راهرو نیست. هر کی هر وقت دلش خواست می‌تونه در رو بشکنه و بره تو.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر زمزمه کرد: «هیسسس. اگه اون توی خونه باشه و بگه کیه، چکار کنیم؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«اگه این جوری شد، تو بهش میگی که اومدی گلها رو آب بدی و من هم ازش می‌خوام که شیر آب رو سفت کنه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">یک کلید در قفل اصلی و یک کلید هم در قفلی دیگر به نرمی چرخیدند در پایان، صدای کلیک کوچکی شنیده شد. هستر نفس عمیقی کشید و در را به اندازۀ شکاف باریکی باز کرد. سپس در زد.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلار بی‌صبرانه گفت: «کسی جواب نمیده.» او در را هل داد و بازش کرد. ادامه داد: «کولر هم روشن نیست. این کار کاملاً صحیحه. تو می‌خوای به گل‌ها آب بدی.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">در پشت سرشان بسته شد. کلارا گفت: «عجب هوای خفه‌ایه. انگار که آدم توی بخارپز نشسته باشه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">آنها به آرامی طول راهرو را طی کردند. یک اتاق خالی در سمت راست، حمام خالی...<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا به داخل آن نگاه کرد و گفت: «اینجا چکه نداره. صدای چکه از اتاق خواب اصلی میاد.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">در انتهای راهرو سمت چپ، اتاق نشیمن قرار داشت که تعدادی گل و گیاه در آن بود. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا گفت: «اونها به آب نیاز دارن. من می رم توی حموم اصـ...»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">او در اتاق خواب را باز کرد و ایستاد. نه حرکتی، نه صدایی. دهان او باز مانده بود. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر خودش را به کنار او رساند. بوی اتاق خفه کننده بود. او گفت: چی شـ...»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا گفت: «اوه، خدای من!» اما اصلاً نفسش برای جیغ کشیدن بالا نمی‌آمد. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">رو تختی کاملاً به هم ریخته بود. سر خانم مک لارن از لبۀ تخت آویزان بود و موهای بلند و قهوه‌ای رنگش به کف اتاق رسیده بود. گلویش کبود شده بود و یک دستش روی کف اتاق آویزان بود. کف دستش باز و رو به بالا بود.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا گفت: «پلیس. باید پلیسو خبر کنیم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر در حالی که نفسش را حبس کرده بود، گام به جلو نهاد. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا گفت: «نباید به چیزی دست بزنی.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">درخششی برنجی در دست باز خانم مک‌لارن دیده می‌شد...<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر دکمۀ گم شدۀ پسرش را یافته بود.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">پایان<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span dir="LTR"><o:p><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></o:p></span></p> text/html 2016-09-17T02:57:38+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ چیز کوچک (قسمت نخست) http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/330 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">چیز کوچک<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">خانم کلارا برنستاین کمی بیش از پنجاه سال سن داشت و دمای هوا هم کمی بیش از 32 درجه بود. کولر کار می‌کرد و اگرچه می‌توانست حقیقت وجود گرما را از بین ببرد، اما نمی‌توانست اصل وجود گرما را از بین ببرد. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">خانم هستر گولد که از آپارتمان شمارۀ سی 4 در حال بازدید از طبقۀ بیست و یکم بود گفت: «طبقۀ من هوا خنک‌تره.» او هم پنجاه سالگی را رد کرده بود و موهای بلوندی داشت که حتی یک سال هم از سنش کم نمی‌کرد. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا گفت: «این واقعاً موضوع کوچیکیه. می‌تونم گرما رو تحمل کنم. ولی صدای چکه کردن رو نمی‌تونم تحمل کنم. نمی‌شنوی؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر گفت: «نه. ولی می‌دونم منظورت چیه. دکمۀ آستین کت پسرم جو افتاده. هفتاد و دو دلار پولشه، ولی بدون دکمه مفت نمی‌ارزه. یه دکمۀ برنجی خوشگل روی آستینش داشت، ولی دوباره نمی‌دوزتش.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«مشکلی نیست. دکمۀ اون یکی آستینش رو هم بکن.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«نمیشه. این جوری کتش اصلاً قشنگ نیست. وقتی دکمه افتاد، نباید معطلش کنی. فوراً بدوزیش. بیست و دو سالشه، ولی هنوز این چیزا رو نمی‌فهمه. میره بیرون، به من هم نمیگه کی برمی‌گرده...»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا بی‌صبرانه گفت: «گوش کن! چه طوری می‌تونی بگی که صدای چکه کردن رو نمی‌شنوی؟ بیا بریم تو حموم. وقتی بهت میگم چکه می‌کنه، یعنی چکه می‌کنه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر به دنبال او رفت و وانمود کرد که در حال گوش کردن است. در سکوت می‌شد صدای آن را شنید: چک، چک، چک...<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا گفت: «مثل شکنجه با آب می‌مونه. تموم شب صداش میاد. سه شبه که این طوریه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر عینک بزرگش که قاب باریکی داشت را تنظیم کرد، گویی آن کار باعث می‌شد که صدا را بهتر بشنود و گفت: «شاید دوش آپارتمان جی 22 چکه می‌کنه. اونجا آپارتمان خانم مک‌لارنه. من می‌شناسمش. آدم خوش قلبیه. برو در خونه‌شو بزن و بهش بگو. نمی‌زنه سر و کله‌تو بشکنه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا گفت: «من ازش نمی‌ترسم. تا حالا پنج دفعه در خونه‌شو زدم. هیشکی جواب نمیده. بهش تلفن هم زدم، ولی جواب نداده.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر گفت: «پس حتماً رفته مسافرت. الآن تابستونه. مردم میرن مسافرت.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«پس اگه بخواد کل تابستون رو مسافرت باشه، من باید تموم این مدت به صدای چکه کردن گوش بدم؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«به ناظر ساختمون بگو.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«به اون بی‌شعور؟ اون کلید قفل اضافه رو نداره و به خاطر چکه کردن هم در رو نمی‌شکنه. در ضمن، خانم مک‌لارن مسافرت نرفته. من ماشینش رو می‌شناسم و اون هم همین الآن توی پارکینگه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر با کمی عذاب وجدان گفت: «می‌تونه با ماشین یکی دیگه رفته باشه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا چینی به بینی‌اش انداخت و گفت: «اینو که مطمئنم. امان از دست این خانم مک‌لارن.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر اخمی کرد و گفت: «طلاق گرفته. زیاد هم وحشتناک نیست. اون هم هنوز سی-سی و پنج سالشه و لباس‌های قشنگ می‌پوشه، که این هم چندان وحشتناک نیست.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا گفت: «اگه نظر من رو خواسته باشی، از کارهایی که اون بالا می‌کنه هیچ خوشم نمیاد. من یه صداهایی می‌شنوم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«چه صداهایی می‌شنوی؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«صدای پا، از این جور صداها. ببین، اون درست بالای سر منه و من هم می‌دونم اتاق خوابش کجاست.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر ترشرویانه گفت: «این قدر امل نباش. کاری که اون می‌کنه به خودش مربوطه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«خیلی خوب، ولی اون خیلی از حموم استفاده می‌کنه. پس چرا میذاره چکه کنه؟ کاشکی وقتی در می‌زدم جواب می‌داد. شرط می بندم همۀ وسایل آپارتمانش دکوری و الکیه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«اگه می‌خوای بدونی، بدون که اشتباه می‌کنی. کاملاً اشتباه. مبلمانش معمولیه و یه عالمه گل و گیاه آپارتمانی داره.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«تو از کجا می دونی؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر ناراحت به نظر می‌رسید. او گفت: «وقتی خونه نیست من به گل‌هاش آب میدم. اون یه زن مجرده. وقتی که میره مسافرت، من بهش کمک می‌کنم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«که این طور. پس وقتی که خارج از شهره، تو خبر داری. بهت گفته که میره مسافرت؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«نه، نگفته.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا دست به سینه به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: «پس تو کلیدهای خونه‌شو داری؟»<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">ادامه دارد...</font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span dir="LTR"><o:p><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></o:p></span></p> text/html 2016-09-15T02:57:51+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ فصل علم و خیال-شمارۀ 3 http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/329 <font face="Mihan-Iransans" size="2">سومین شماره از مجلۀ الکترونیکی «فصل علم و خیال» منتشر شد.</font><div><font face="Mihan-Iransans" size="2">همراه با داستان‌هایی از آرتور سی. کلارک، آیزاک ازیموف، تیودور استورژن، کلیفورد سیمک و چند مطلب خواندنی دیگر.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://s8.picofile.com/file/8267315384/01.jpg" alt=""></div><div><br></div><div><a href="http://s9.picofile.com/file/8267315684/Fasl_e_Elm_o_Khial_No_3.pdf.html" target="" title=""><font face="Mihan-Iransans" size="3">دانلود 1</font></a></div><div></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><a href="http://s9.picofile.com/file/8267315684/Fasl_e_Elm_o_Khial_No_3.pdf.html" target="" title=""></a><a href="http://s9.picofile.com/file/8267315684/Fasl_e_Elm_o_Khial_No_3.pdf.html" target="" title="">دانلود</a>&nbsp;2</font></div><div><br></div> text/html 2016-09-07T18:40:59+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ «برجیس را بخر!» منتشر شد http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/328 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">دوستان!</span></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">امروز یکی از روزهای خوب زندگیمه. کتابی که قولش رو داده بودم، منتشر شد:</font></div><div style="text-align: justify;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://s7.picofile.com/file/8266626126/20160907_230840.jpg" alt=""></div><div style="text-align: justify;"><br></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">این کتاب، ترجمۀ کتاب Buy Jupiter and Other Stories هست که به فارسی ترجمه کردم و کتابسرای تندیس هم زحمت انتشارش رو کشیدن. این کتاب شامل 24 داستان کوتاه از آیزاکه که در طول دهه‌های 50 تا 70 میلادی نوشته شدن.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">داستان‌های این کتاب عبارتند از:</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">1. اتاق بیلیارد داروینی Darwinian Pool Room</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">2. روز شکارچیان Day of the Hunters</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">3. شاه گوییدو جی Shah Guido G</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">4. باتن، باتن Button, Button</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">5. انگشت میمون Monkey's Finger</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">6. اورست Everest</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">7. وقفه The Pause</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">8. بیایید نگذاریم Let's Not</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">9. هر کدام یک کاشف Each an Explorer</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">10. عدم! Blank!</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">11. آیا زنبور اهمیت می‌دهد؟ Does a Bee Care?</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">12. احمق‌های بی‌شعور Silly Asses</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">13. برجیس را بخر Buy Jupiter</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">14. تندیسی برای پدر A Statue For Father</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">15. باران، باران، دور شو Rain, Rain, Go Away</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">16. بنیان گذار Founding Father</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">17. تبعید به جهنم Exile to Hell</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">18. مورد کلیدی Key Item</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">19. رشتۀ مناسب The Proper Study</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">20. 2430 میلادی 2430 A.D.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">21. بزرگترین دارایی The Greatest Asset</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">22. یک کبریت بردار Take a Match</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">23. تیوتایمولاین به سوی ستارگان Thiotimoline to the Stars</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">24. شعر نور Light Verse</font></div><div style="text-align: justify; direction: rtl;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">از بین داستان‌های این کتاب، 7 تا پیش از این ترجمه شدن و بقیه جدید هستن. اون 7 داستان عبارتند از&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; direction: rtl;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">شمارۀ 2 با ترجمۀ عطاء الله جعفر آبادی در مجلۀ دانشمند شمارۀ مرداد 76</font></div><div style="text-align: justify; direction: rtl;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">شمارۀ 4 با ترجمۀ عطاء الله جعفر آبادی در مجلۀ دانشمند شمارۀ فروردین 79&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify; direction: rtl;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">شمارۀ 11 با ترجمۀ حسن اصغری در کتاب رویای روباتها انتشارات شقایق</font></div><div style="text-align: justify; direction: rtl;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">شمارۀ 13 با ترجمۀ عطاء الله جعفر آبادی در مجلۀ دانشمند شمارۀ اردیبهشت 79</font></div><div style="text-align: justify; direction: rtl;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">شمارۀ 14 &nbsp;با ترجمۀ فرید ذاکر در مجلۀ دانشمند شمارۀ آذر 70</font></div><div style="text-align: justify; direction: rtl;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">شمارۀ 16 با ترجمۀ علیرضا شهید زاده ماهانی در مجلۀ دانشمند شمارۀ اردیبهشت 74</font></div><div style="text-align: justify; direction: rtl;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">شمارۀ 24 با ترجمۀ حسن اصغری در کتاب رویای روباتها انتشارات شقایق</font></div><div style="text-align: justify; direction: rtl;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify; direction: rtl;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">امیدوارم که از مطالعۀ این کتاب لذت ببرید. همون طور که گفتم این کتاب رو کتابسرای تندیس در شمارگان 1000 نسخه چاپ کرده و به قیمت 20000 تومن فروخته میشه.&nbsp;</font></div> text/html 2016-08-31T11:34:27+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ «داداش کوچولو»ها http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/327 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">پیشگفتار «داداش کوچولو»ها<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اگر کتاب‌ «من آسیموف: خاطرات آیزاک آسیموف» یا «اولین داستان‌های آیزاک ازیموف» رو خونده باشید، در اونها به این نکته اشاره شده که آیزاک در سن 14 سالگی توی یه دورۀ نویسندگی در مدرسه‌شون ثبت نام کرد و یه انشا نوشت با نام «برادران کوچک» دربارۀ تولد برادرش در چند سال پیش که معلم اون کلاس، انشای آیزاک رو برای چاپ توی نشریۀ نیم سالانۀ مدرسه انتخاب کرد و این نخستین مطلب از آیزاکه که رسماً منتشر شده.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">توی کتاب «اولین داستان‌های آیزاک ازیموف» به این نکته اشاره کرده که حتی خودش هم نسخه‌ای از اون انشا رو نداره. اون کتاب در سال 1972 منتشر شد. بعد از انتشار، آیزاک به این فکر افتاد که آیا می‌تونه نسخه‌ای از اون انشا رو گیر بیاره. در نتیجه با تعدادی از کتابداران نیویورک صحبت کرد و تلاش کرد تا یکی از کتابداران دبیرستانش رو پیدا کنه. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">پس از این که یک خانم کتابدار خودش رو معرفی کرد، به درخواست آیزاک در بایگانی‌ها جستجو و نسخه‌ای از اون نشریه که انشا داخلش منتشر شده بود رو پیدا کرد و یه رونوشت برای آیزاک فرستاد.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA">آیزاک در اون زمان در حال تدوین کتابی به نام </span><span dir="LTR">Before the Golden Age</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span> (پیش از دوران طلایی) بود که در سبک و سیاق کتاب «اولین داستان‌های...» جمع آوری شده بود. از اونجایی که این کتاب هم حالت زندگی‌نامه‌ای داشت، ایزاک متن انشا رو در اون کتاب قرار داد.<o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">گفتم شاید جالب باشه که نخستین متن منتشر شده از آیزاک هم به فارسی ترجمه بشه.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA">پی نوشت: نام این انشا به زبان انگلیسی </span><span dir="LTR">Little Brothers</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span> هست که در کتاب‌های «من آسیموف» و «اولین داستان‌های...» به صورت «برادران کوچک» ترجمه شده. اما بعد از این که من متن اصلی این انشا رو خوندم به این نتیجه رسیدم که عنوان «داداش کوچولو»ها برای این انشا مناسب‌تره.<o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«داداش کوچولو»ها<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">مأموریت کنونی من در زندگی بیان احساسات زهرآلود ما داداش بزرگ‌هاست که باید در زندگیمان وجود ویرانگر داداش کوچولوها را تاب بیاوریم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">وقتی که در روز 22 جولای سال 1929 برای نخستین بار این خبر به من رسید که صاحب برادری خواهم شد، چندان احساس ناراحتی نکردم. خودم هیچ چیزی در مورد برادرها نمی‌دانستم، ولی خیلی از دوستان من رنج طولانی مدتی (در کمترین حالت) در مراقبت از برادرانشان کشیده بودند. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">در روز 3 آگست، داداش کوچولوی من به خانه آمد. تنها چیزی که من از او تشخیص می‌دادم، تودۀ قنداق پیچی از گوشت صورتی رنگ بود که ظاهراً توانایی ایجاد کوچکترین دردسری را نداشت. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">همان شب در حالی که از ترس موهای همه جای بدنم و حتی موهای سرم سیخ شده بودند از خواب پریدم. صدای جیغی را می‌شنیدم که ظاهراً به هیچ نوع موجود زمینی تعلق داشت. در پاسخ به حالت پرسش آمیز دیوانه وار من، مادرم با عادی‌ترین حالت پاسخ داد که این فقط صدای بچه است.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">فقط صدای بچه!<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">انگار که با مشت توی سرم زده باشند و گیجم کرده باشند. یک بچۀ فسقلی چهار کیلویی ده روزه که می‌توانست آن طور جیغ بکشد! آخر چرا؟ به هیچ وجه فکر نمی‌کنم که حتی سه مرد اگر با هم فریاد بکشند، بتوانند چنان صدایی ایجاد کنند.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">ولی این تازه شروع کار بود. عذاب واقعی زمانی بود که او شروع به دندان درآوردن کرد. برای دو ماه، به اندازۀ یک چشم به هم زدن هم نخوابیدم. تنها دلیل زنده ماندنم این بود که با چشمان باز در مدرسه می‌خوابیدم. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">و این باز هم پایان کار نبود. عید پاک نزدیک بود و من از دورنمای سفر به رودآیلند خوشحال بودم تا این که برادر کوچکم سرخک گرفت و همه چیز دود شد و به هوا رفت. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">به زودی زمانی رسید که همۀ دندان‌هایش بیرون زده بود و من امیدوار بودم که به ذره‌ای آرامش دست پیدا کنم، اما نه، مگر می‌شد؟! تازه آن موقع بود که آموختم وقتی بچه‌ای راه رفتن یاد می‌گیرد و شروع به حرف زدن با زبان کودکانه‌اش می‌کند، خیلی دردسر ساز‌تر از یک طوفان گردباد است. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">واکنش مورد علاقۀ او، افتادن از پله‌ها و برخورد با هر پله با صدای بامب پرطنینی بود. این رویداد به میانگین هر یک دقیقه یک بار تکرار می‌شد و نگاه سرزنش باری را روی چهرۀ مادرم به وجود می‌آورد (سرزنش برای برادرم نبود، بلکه برای من بود که مراقب او نبودم.)<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">این «مراقبت» آن قدرها هم که به نظر می‌رسد آسان نبود. بچه معمولاً محبتش را با چنگ زدن مقدار زیادی از موهای من نشان می‌داد و آنها را با چنان توانی می‌کشید که هرگز به فکرتان نمی‌رسد وجود چنین قدرتی در یک بچۀ یک ساله ممکن باشد. بعد، پس از آنکه آن رنج جان فرسا به پایان می‌رسید و او را ترغیب می‌کردم که برود، او تمایل پیدا می‌کرد که با یک تکه آهن سنگین به ساق پایم بکوبد، و یک قطعۀ لبه تیز یا نوک تیز را ترجیح می‌داد. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">دردسر فقط برای زمان بیداری او نبود، وقتی که چرت نیمروزی‌اش را می‌زد، دردسر دوبرابر می‌شد.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">به عنوان نمونه به این صحنه توجه کنید. من روی صندلی نزدیک گهواره نشسته‌ام و غرق در خواندن کتاب «سه تفنگدار» شده‌ام و برادرم ظاهراً در خواب عمیقیست، اما در واقع نیست. در اثر یک غریزۀ غیر عادی، علی‌رغم این که چشمانش بسته‌است و خواندن هم بلد نیست، دقیقاً می‌داند که من چه زمانی به جای هیجان انگیز کتاب می‌رسم و با نیشخندی موذیانه، دقیقاً همان زمان را برای بیدار شدن انتخاب می‌کند. غر و لند کنان کتابم را کنار می‌گذارم و گهواره را آن قدر تکان می‌دهم که احساس می‌کنم هر لحظه ممکن است بازویم بیفتد. زمانی که سرانجام دوباره به خواب می‌رود، من علاقه‌ام را به آن سه قهرمان مشهور از دست داده‌ام و روزم کلاً خراب شده است. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">حالا برادر من 5/4 سال دارد و خیلی از آن رفتارهای ناراحت کننده‌اش از بین رفته‌اند، اما من تا مغز استخوان احساس می‌کنم که چیزهای بیشتری در راهند. از فکر روزی که به مدرسه برود و بار دیگری روی شانه‌های من بگذارد، تنم به لرزه می‌افتد. کاملاً مطمئنم که نه تنها مجبور خواهم شد تکالیفی که آموزگاران سنگدل به من می‌دهند را انجام دهم، بلکه باید مسئولیت درس و مشق او را نیز به عهده بگیرم. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA">ای کاش مرده بودم!</span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span dir="LTR"><o:p><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></o:p></span></p> text/html 2016-08-17T02:51:27+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ مسأله‌ای از اعداد (قسمت دوم) http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/326 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هال کمپ روی صندلی‌اش جا بجا شد و نگاهی به ردیف اعداد که در دستش بود انداخت و گفت: «باید این مسأله رو ذهنی حل کنم؟ یا این که می‌تونم از قلم و کاغذ استفاده کنم؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«فقط انجامش بده. بذار فکر کردنت رو بشنوم. کی می‌دونه؟ اگه از روش فکریت خوشم اومد، شاید حتی اگه نتونستی حلش کنی هم موافقت کردم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هال گفت: «بسیار خوب. این یه چالشه. اول از همه یه پیشفرض در نظر می‌گیرم. فرض من اینه که شما مرد شریفی هستین و مسأله‌ای بهم نمیدین که که می‌دونین پیشرفته‌تر از اونیه که بتونم حلش کنم. در نتیجه، بنا به بهترین داوری شما، این رمز چیزیه که من می‌تونم همین جا که نشستم روی صندلی، اون هم توی یه لحظۀ نسبتاً پر تنش، حلش کنم. همین طور معنیش اینه که شامل چیزی میشه که من به خوبی می‌شناسمش.» <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">پروفسور با لحنی موافقت آمیز گفت: «به نظر منطقی میاد.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اما هال اصلاً گوش نمی‌داد. اندیشمندانه ادامه داد: «البته من حروف الفبا رو به خوبی می‌شناسم، پس این ممکنه یه رمز جابجایی الفبایی معمولی باشه که اعداد جایگزین حروف میشن. اگه این طور باشه، احتمالاً شامل یه مورد ظریفه، وگرنه خیلی آسون میشه. اما من توی چنین مسائلی تازه کارم و اگه نتونم بی‌درنگ الگوی خاصی رو توی اعداد پیدا کنم که معنی کلیش رو بهم بده، شکست می‌خورم. متوجه شدم که پنج تا عدد 6 و پنج تا عدد 3 اینجا هست، اما یه دونه 5 هم نیست... اما هیچ کدوم از اینها برای من معنی ندارن. در نتیجه من احتمال رمز جایجایی اعداد رو کنار میذارم و میرم به زمینۀ تخصصی خودمون.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">او لحظه‌ای اندیشید و ادامه داد: «زمینۀ تخصصی شما، پروفسور، شیمی معدنیه و مطمئناً قراره زمینۀ تخصصی من هم همون باشه. و هر شیمیدانی، با دیدن اعداد، یاد اعداد اتمی می‌افته. هر عنصری، عدد اتمی خاص خودش رو داره و تا امروز 104 عنصر شناخته شده. پس اعداد اتمی شامل اعداد 1 تا 104 میشه. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">شما این موضوع رو مشخص نکردین که ردیف اعدا چه جوری باید تقسیم بشن. ما اعداد اتمی یک رقمی داریم که از 1 تا 9 هستن، اعداد اتمی دو رقمی داریم که از 10 تا 99 هستن و اعداد اتمی سه رقمی از 100 تا 104. اینها چیزهای کاملاً بدیهی هستن، اما شما می‌خواستین استدلال کردن من رو بشنوین. به خاطر همینه که من دارم همۀ اینها رو بهتون میگم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">می‌تونیم اعداد اتمی سه رقمی رو فراموش کنیم. چرا که همشون با 1 شروع میشن و بعدش هم عدد 0 قرار داره. اما بعد از تنها عدد 1 که توی این رمز هست، عدد 7 قرار گرفته. از اونجایی که شما کلاً به من بیست رقم دادین، این امکان وجود داره که فقط شامل اعداد اتمی دو رقمی باشه. ده تا دو رقمی. البته این هم ممکنه که نه تا دو رقمی باشه و دو تا یه رقمی، ولی من شک دارم. حتی وجود فقط دو تا عدد یه رقمی می‌تونه باعث صدها ترکیب متفاوت بشه و مطمئناً مسأله رو اون قدر سخت می‌کنه که من نمی‌تونم فوراً یا حتی سریع حلش کنم. به نظر میاد که مطمئناً من با 10 تا عدد دو رقمی سر و کار دارم و در نتیجه می‌تونم ردیف اعداد رو به این صورت در بیارم: 69،66،37،17،26،33،76،83،30،47.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">انگار که این اعداد به خودی خود معنی ندارن. اما اگه اونها عدد اتمی باشن، پس چرا اونها رو تبدیل به اسم عناصرشون نکنیم؟ ممکنه اسامی معنی داشته باشن. البته بدون آمادگی از پیش، زیاد آسون نیست چون من فهرست عناصر رو به ترتیب عدد اتمیشون از بر نیستم. میشه به جدول تناوبی نگاه کنم؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">پروفسور که با علاقه گوش می‌داد گفت: «وقتی که من داشتم رمز رو می‌نوشتم به چیزی نگاه نکردم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هال به آرامی گفت: «خلی خوب. بذار ببینیم چی میشه. بعضی‌هاشون معلومن. میدونم که 17 مال کلره، 26 ما آهنه، 83 بیسموته و 30 هم مال رویه. 76 یه جاهایی نزدیک طلا میشه که عدد اتمیش 79 هست. پس ممکنه پلاتین یا اوسمیوم یا ایریدیوم باشه. فرض می‌گیرم اوسمیوم باشه. اون دو تای دیگه روی زمین عناصر کمیابی هستن و نمی‌تونم اونها رو در نظر بگیرم. پس بذار ببینم... بذار ببینم... خیلی خوب. فکر کنم همشون رو می‌دونم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">او به سرعت چیزی نوشت و گفت: «ده تا عنصر توی این فهرست عبارتند از: تولیوم، دیسپروسیوم، روبیدیوم، کلر، آهن، ارسنیک، اوسمیوم، بیسموت، روی و نقره. درسته؟... نه، مثل این که این جواب مسأله نیست.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA">او به سرعت فهرست را بررسی کرد و گفت: «من که هیچ ارتباطی بین این عناصر نمی‌بینم. چیزی نیست که بهم سرنخ بده. پس بهتره این رو کنار بذاریم و از خودمون بپرسیم چیزی دیگه‌ای بجز عدد اتمی وجود نداره که چنان مشخص کنندۀ این عناصر باشه که فوراً به ذهن هر شیمی‌دانی می‌رسه؟ معلومه که این می‌تونه نشانۀ شیمیایی اونها باشه. یه حرف یا دو حرف که نشانۀ اختصاری هر عنصره و برای هر شیمی‌دانی، تبدیل به ماهیت ثانویۀ هر عنصر شده. در مورد این فهرست، نشانه‌های شیمیایی ـ دوباره چیزهایی نوشت ـ اینها هستن: </span><span dir="LTR">Ag</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>،</span><span dir="LTR">Zn</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>،</span><span dir="LTR">Bi</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>،</span><span dir="LTR">Os</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>،</span><span dir="LTR">As</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>،</span><span dir="LTR">Fe</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>،</span><span dir="LTR">Cl</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>،</span><span dir="LTR">Rb</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>،</span><span dir="LTR">Dy</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>،</span><span dir="LTR">Tm</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>.<o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA">این می‌تونه قسمتی از یه واژه یا جمله باشه، اما نیست. یا نکنه هست؟... پس ممکنه یه خورده ظریف‌تر باشه. اگه قرار باشه فقط حروف اول نشانه‌ها رو بخونیم هم فایده‌ای نداره. اما اگه دومین گام بدیهی رو برداریم و حروف دوم هر نشانه رو به ترتیب بخونیم، به عبارت </span><span dir="LTR">my blessing</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span> (رضایت من) می‌رسیم. فکر کنم که پاسخ مسأله همین باشه، پروفسور.»<o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">پروفسور ندرینگ موقرانه گفت: «درسته. تو موشکافانه در مورد مسأله استدلال کردی و برای چیزی که ارزشمنده، اجازۀ من رو به دست آوردی، برای ازدواج با دخترم.» <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هال از جا برخواست و برگشت که برود، اما تردید کرد و دوباره برگشت و گفت: «اما از سوی دیگه، از مزیت چیزی که متعلق به من نیست خوشم نمیاد. شاید استدلالی که کردم موشکافانه بوده باشه، اما من این طور استدلال کردم، چون می‌خواستم شما بشنوید که دارم منطقی استدلال می‌کنم. من پیش از این که شروع کنم پاسخ رو می‌دونستم. پس یه جور‌هایی تقلب کردم و دارم به این موضوع اعتراف می‌کنم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«هان؟ چه جوری تقلب کردی؟» <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA">«خوب، من می‌دونستم که شما به من خوش گمان هستین و دلتون می‌خواست که من توی حل مسأله موفق بشم به خاطر همین بدون سر نخ من رو ول نمی‌کردین. وقتی که رمز رو بهم دادین، گفتین: بهم بگو اینجا چی نوشته و رضایت من رو بدست بیار. من حدس زدم که منظور شما، به معنای واقعی کلمه بود. عبارت «</span><span dir="LTR">My blessing</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>» ده تا حرف داره و شما یه عدد 20 رقمی بهم دادین. به خاطر همین، من بی‌درنگ اون رو ده جفت تقسیم کردم.<o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA">بعدش هم بهتون گفتم که فهرست عنصر رو از حفظ نیستم. اما همون چندتایی که می‌دونستم کافی بود که بهم نشون بده حرف دوم نشانه‌های شیمیایی، عبارت «</span><span dir="LTR">My blessing</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>» رو می‌سازن. در نتیجه اون چندتا نشانه‌ای که نمی‌دونستم رو بر اساس حروفی که داخل عبارت وجود داشت، پیدا کردم. پس با این وجود، باز هم موفق شدم؟»<o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سرانجام پروفسور ندرینگ لبخندی زد و گفت: «پسرم، تو حالا واقعاً موفق شدی. هر دانشمند ماهری می‌تونه منطقی فکر کنه، اما فقط دانشمندان بزرگ هستن که الهام می‌گیرن.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">پایان</font></span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></p> text/html 2016-08-13T03:18:38+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ مسأله‌ای از اعداد (قسمت نخست) http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/325 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">مسأله‌ای از اعداد<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">پروفسور ندرینگ نگاه مهربانانه‌ای به دانشجوی فارغ‌التحصیلش انداخت. مرد جواد با خیالی آسوده آنجا نشسته بود؛ موهایش کمی به قرمزی می زد، چشمانش سرسخت، اما آرام بود و دستانش را در جیب روپوش آزمایشگاهش فرو برده بود. پروفسور اندیشید که در کل، شخص امیدوار کننده‌ای است. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">چند وقتی بود که می‌دانست آن پسر به دخترش علاقه دارد. اما نکتۀ دیگر این بود که در این چند وقت، می‌دانست که دخترش هم به این پسر علاقمند است. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">پروفسور گفت: «بهتره یه راست بریم سر اصل مطلب، هال. تو اومدی پیش من تا قبل از ازدواج با دخترم، این ازدواج رو تأیید کنم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هال کِمپ گفت: «کاملاً درسته، قربان.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«اعتراف می‌کنم که درست مطابق رسوم جوون‌های این دوره و زمونه رفتار نمی‌کنم، اما کاملاً هم بی‌خبر نیستم.» پروفسور دستانش را تا ته در جیب روپوش آزمایشگاهش کرد و به عقب تکیه داد و گفت: «معلومه که جوون‌های این دوره به اجازه گرفتن اهمیتی نمیدن. نکنه می‌خوای بهم بگی اگه بهت اجازه ندم، از دخترم دست می‌کشی؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«نه، نه تا وقتی که اون من رو دوست داره، و من فکر می‌کنم که داره. ولی بهتره که...»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«...که اجازۀ من رو هم داشته باشی. چرا؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هال گفت: «به یه دلیل خیلی واضح. من هنوز مدرک دکترام رو نگرفتم و نمی‌خوام مردم بگن به خاطر این به دختر شما نزدیک شدم که بتونم دکترا بگیرم. اگه فکر می‌کنید این طوریه، بهم بگین. شاید من تا بعد از گرفتن مدرکم صبر کردم. یا شاید شما اجازه ندین و من به بختم تکیه کنم و این طوری، عدم تأیید شما می‌تونه گرفتن دکترا رو برای من خیلی سخت کنه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«پس به خاطر دکترا، تو فکر می‌کنی که خیلی بهتره که ما با هم در مورد ازدواجت با جانیس به توافق برسیم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«صادقانه بگم، همین طوره، پروفسور.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سکوتی بین آن دو پدیدار شد. پروفسور ندرینگ آشکارا در حال اندیشیدن به آن موضوع بود. چند سالی بود که تحقیقاتی در مورد ترکیبات همسان کرومیوم انجام می داد و آشکارا برایش سخت بود که حالا با دقتی موشکافانه دربارۀ موضوع مبهمی مثل عشق و ازدواج فکر کند. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">گونۀ صافش را مالید ـ در سنین پنجاه سالگی بیش از آن پیر بود که بخواهد ریشش را به مدل‌های متنوعی که همکاران جوانتر بخش داشتند، در آورد ـ و گفت: «خوب، هال. اگه می‌خوای من دربارۀ این موضوع تصمیم بگیرم، من این تصمیم رو بر پایۀ یه چیزی قرار میدم و تنها راهی که من می‌تونم در مورد مردم داوری کنم، توانایی اونها در استدلال کردنه. دختر من در مورد تو با روش خودش قضاوت می‌کنه ولی من روش خودم رو دارم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هال گفت: «مطمئناً همین طوره.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«پس بذار این کار رو بکنم.» پروفسور به جلو خم شد و روی یک تکه کاغذ چیزی نوشت و گفت: «بهم بگو اینجا چی نوشته و رضایت من رو بدست بیار.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هال کاغذ را برداشت. چیزی که روی آن نوشته شده بود، ردیفی از اعداد بود: <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">69663717263376833047<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">او گفت: «یه نوشتۀ رمزیه؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«میشه این طور گفت.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هال اخم کمرنگی کرد و گفت: «منظورتون اینه که از من می‌خواین رمز رو بشکنم و اگه بتونم با ازدواج موافقت می‌کنین؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«بله.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«و اگه نتونم با ازدواج موافقت نمی‌کنین؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«اعتراف می‌کنم که این موضوع بی‌اهمیتیه، اما ملاک من همینه. تو همیشه می‌تونی بدون اجازۀ من هم با جانیس ازدواج کنی. جانیس دیگه بزرگ شده.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هال سرش را تکان داد و گفت: «ولی هنوز ترجیح می‌دم رضایت شما رو به دست بیارم. چقدر وقت دارم؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«وقتی نداری. <i>همین الآن </i>به من بگو اینجا چی نوشته. استدلال کن.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><i><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«همین الآن؟»<o:p></o:p></font></span></i></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">پروفسور سرش را تکان داد.</font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">ادامه دارد...</font></span></p>