ترجمه نشده های آیزاک اَزیموف مطالب درج شده در این وبلاگ شامل قانون کپی رایت نمی باشد. استفاده از مطالب این وبلاگ به هر نحو آزاد بوده و نیازی به ذکر منبع و درج لینک نمی باشد. هر چند از اینکه این وبلاگ را معرفی کنید، خوشحال خواهم شد. دقت داشته باشید که تنها لینک‌هایی تأیید خواهند شد که با محتوای این وبلاگ ارتباط داشته باشند. مانند سایت‌ها و وبلاگ‌های علمی و داستانی. همچنین پیام‌هایی تأیید خواهند شد که نشان از مطالعۀ محتوای وبلاگ داشته باشند. http://untranslatedasimovs.mihanblog.com 2017-05-28T09:06:28+01:00 text/html 2017-05-26T00:49:18+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ شماره تلفن (قسمت دوم) http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/344 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">گریسولد داشت چشمانش را می‌بست، ولی هر سۀ ما همزمان بر سرش ریختیم. بارانوف گفت: «شماره تلفن چی بود و از کجا فهمیدی؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">گریسولد ابروی سفیدش را بالا برد و گفت: «ولی این که معلومه. بالمرسن گفته بود که به خاطر سپردنش آسونه و اون قدر هم وقت داشت که رقم اولشو که 9 بودو بهمون بده. معنیش این بود که شماره تلفن می‌تونست 9999-999 باشه یا 6543-987 که تنها شماره‌هایی هستن که میشه انتظار داشت کسی به خاطرش بسپره. ولی به هر حال اینم گفته بود که <i>حداقل امروز می‌تونی حفظش کنی. </i>همین باعث خاص شدن اون روز می‌شد. و چه چیزی می‌تونه باعث ارتباط خاص یه روز با اعداد بشه، بجز تاریخ اون روز؟<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بهتون گفتم که اون روز ، دو ماه پیش از ترور کندی بود. ترور کندی 22 نوامبر اتفاق افتاد. پس روزی که ازش حرف می‌زنیم، 22 سپتامبر بود. سپتامبر نهمین ماه ساله. پس تاریخو میشه این طوری نوشت 22/9 یا 9/22. بالمرسن گفته بود که اولین رقم 9 هست. پس اگه ممیز رو نادیده بگیریم میشه 922. اگه سال ترورو هم به یاد داشته باشین می‌فهمین که جواب میشه 1963-922 و این همون شماره‌ای بود که من گرفتم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" style="line-height:200%"><o:p><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;پایان</font></o:p></p><p class="MsoNormal" style="line-height:200%"><o:p><font face="Mihan-Iransans" size="2">پ.ن: دوست عزیز ما جناب مبزو پاسخ رو درست حدس زده بودن! خیلی خیلی سپاسگزارم.</font></o:p><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/41.gif"></p> text/html 2017-05-24T00:02:12+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ شماره تلفن (قسمت نخست) http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/343 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">شماره تلفن<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">جنینگز با غرور تردید آمیزی گفت: «من حالا یه شرکت دارم، ولی معنیش اینه که یه سری شماره‌های شناسایی کارمندا هم هست که باید حفظ کنم. تازه شمارۀ تأمین اجتماعی خودم و شمارۀ تلفن و کد پستی و شمارۀ گواهینامۀ رانندگیم هم هست.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بارانوف با چهرۀ عبوسی گفت: «همین طور آدرست و ترکیب رمزی همۀ رمزایی که استفاده می‌کنی و تاریخ تولدها و سالگردهای همۀ دوستا و فامیلا. ما زندانی جامعۀ شماره زده هستیم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="line-height: 200%;">من گفتم: «به خاطر همینه که من میگم باید رایانه‌ای بشیم. همۀ شماره‌ها</span><span dir="LTR"></span><span dir="LTR"></span><span lang="FA" dir="LTR" style="line-height: 200%;"><span dir="LTR"></span><span dir="LTR"></span> </span><span lang="FA" style="line-height: 200%;">رو میدیم به رایانه و میذاریم رایانه غصۀ این چیزا رو بخوره.»<o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">و با این حرف گریسولد از خواب پرید. به جلو خم شد و صندلی‌اش ترق توروق ستیزه جویانه‌ای کرد. سبیل سفیدش را تاب داد و نگاه شرارت باری به ما انداخت و گفت: «من توی حفظ کردن شماره‌ها کارم خوب نیست، ولی یه زمان مردی رو می‌شناختم که هیچ شماره‌ای رو فراموش نمی‌کرد.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">درنگی کرد تا جرعه‌ای از اسکاچ و سودایی که انگار هیچ وقت از او جدا نمی‌شد بنوشد، ولی این بار خطری در کار نبود. گاهی اوقات گریسولد چنان با چشمان خونبارش به ما نگاه می‌کرد که به تته پته می‌افتادیم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">***<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">گریسولد گفت: «اسمش بالمرسن بود. اون وقتا ما توی یه اتاق کوچولو تو پنتاگون خودمونو قایم می‌کردیم که هیچ کس به جز من و بالمرسن و دو سه نفر دیگه که باهامون کار می‌کردن نمی‌تونستن پیداش کنن. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بیشتر شبیه یه اتاق رختکن کثیف بود و روی درش هم علامتی بود که کسی رو تحریک نمی‌کرد بره توش. شک دارم که بیرون از گروه ما حتی پنج نفر هم می‌دونستن که مخفی‌گاه ما در واقع چیه و همه‌شون هم جزو پرسنل سطح بالای پنتاگون بودن.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">یادمه یه بار یه دریادار داشت اون دور و بر دنبال دستشویی می‌گشت. مطمئن بود یه دستشویی اون دور و بر مخفی شده و سرشو انداخت پایین و اومد تو. مجبور شدیم مؤدبانه بفرستیمش بیرون.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">البته کاری که اونجا انجام می‌دادیم جمع آوری داده‌ها بود. ولی نه از اون قهرمان بازی‌هایی که جیمز باند در میاره. خیلی بی‌مزه‌تر بود، در عین حال خیلی مهم‌تر هم بود. کار ما این بود که داده‌ها رو بررسی کنیم و ببینیم بدرد می‌خورن یا نه، و این که چطوری یه تیکه از خبرها، با یه خبر دیگه همخونی داره و تا چه درجه‌ای ممکنه وقتی یه نفر میگه «آره» منظورش در واقع «نه» هست و برعکس.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بعد از انجام همۀ این کارا، باید آماده می‌شدیم تا به رئیس جمهور یا فرمانداری مشاوره بدیم و برای رسیدن به نتیجه عرق بریزیم. البته پولمونو می‌گرفتیم، ولی عملاً پول زیادی نبود. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بالمرسن مدت بیشتری از من این کارو انجام میداد. یه مرد درشت هیکل با موهای سفید بود که همیشه صورتش خیلی قرمز شده بود. گردن کلفتی هم داشت. قیافه‌شو می‌دیدی فکر می‌کردی سیگار برگ می‌کشه، ولی نمی‌کشید. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اون بود که هیچ شماره‌ای رو فراموش نمی‌کرد. شماره تلفن هزار نفر کارمند و ده هزار نفر غیر کارمندو می‌دونست و هیچ وقت هم اشتباه نمی‌کرد. می‌تونست به همون خوبی شماره‌های دیگه رو هم حفظ کنه. ولی به شمارۀ تلفن علاقۀ خاصی داشت. فکر کنم جاه طلبی مخفیانه‌ش این بود که جایگزین دفتر تلفن بشه.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">شاید به خاطر وجود این ویژگی توی مغزش بود که باعث به وجود اومدن حس ششم شده بود و می‌تونست بگه کی یه دولتمرد خارجی داغ می‌کنه و از روی فراموشی چیزی میگه که دروغ نیست. کی‌ می‌دونه چه توانایی‌های غیر عادی‌ای ممکنه با هم جور باشن. شاید همون حس عجیبش در مورد شماره‌ها بود که باعث شده بود بدون این که خطا کنه، روی حقایقی که به ندرت پیش می‌اومد انگشت بذاره. همین خیلی ارزشمند بود. بالمرسن کسی بود که بهتر از اون نمی‌تونستیم پیدا کنیم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">ما همه جور داده‌های خامی دریافت می‌کردیم. هر تماس تلفنی ناشناسی رو به ما وصل می‌کردن. ما نمی‌دونستیم که چه انگیزه‌ای باعث می‌شد که مردم به ما گزارش بدن. ما فقط از داده‌ها استفاده می‌کردیم. البته اگه جرأتشو داشتیم. گاهی اوقات داده‌ها از طرف یه دیوونۀ بی‌آزار به ما می‌رسید، گاهی اوقات هم از طرف یکی از مأمورای دشمن بود تا ما رو گمراه کنه. غربال کردن یه گرم گندم از یه تن کاه، یکی از کارای دیگۀ ما بود. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هر چند که یه خبرچین داشتیم که اون هم بی‌خطا بود. اون ما رو پیدا کرده بود و کارش هم تأثیر گذار بود. مستقیم با ما تماس می‌گرفت و ما هم هیچ وقت نفهمیدیم که از کجا فهمیده که چطوری به ما دسترسی پیدا کنه. همیشه هم راست می‌گفت.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هیچ وقت هم نفهمیدیم که کی بود. صداش آروم و خشدار و به طور کلی غیر آمریکایی بود. اسمشو گذاشته بودیم «آقا پسر». اگه ده دوازده سال بعد از اون موقع بود، شاید اسمشو میذاشتیم «آقا صدا کلفته». اون موقع اوایل دهۀ 1960 بود. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">ما هیچ تلاشی برای فهمین محلش یا هویتش نکردیم. چون می‌ترسیدیم اگه کاری کنیم، اون دیگه با ما تماس نگیره و چنین چیزی رو نمی‌خواستیم. اون مثل یه سوراخ کلید بود که ما رو وصل می‌کرد به کرملین. بعد از 1965 دیگره خبری ازش نشنیدیم. شاید از کشور ما رفته بود، شاید هم مرده بود. ولی قضیه‌ای که می‌خوام تعریف کنم مال دو سال پیش از ناپدید شدنش بود. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اون تماس گرفت، ولی مثل همیشه به روش مخصوص خودش بود. اول یکی باهامون تماس می‌گرفت و یه شماره تلفن می‌داد با محدودۀ زمانی. اگه ما اون شماره رو سر همون ساعت می‌گرفتیم، می‌تونستیم پیداش کنیم. اول یه عبارت رمزی رو می‌گفتیم که هویت همدیگه رو شناسایی کنم. بعد اون یکی دو دقیقه حرف می‌زد و تلفنو می‌داشت. ما هم همیشه هر کاری که اون گفته بودو انجام می‌دادیم و هیچ وقت هم از کارمون پشیمون نشدیم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">شماره تلفن‌هایی که اون به ما می‌‌داد همیشه مال تلفن‌های عمومی بود. این موضوع رو همیشه بررسی می‌کردیم. نمی‌دونستیم بر چه اساسی تلفن‌ها رو انتخاب می‌کنه، هر چند هیچ وقت از یه تلفن، دو بار زنگ نمی‌زد. هیچ وقت هم از یه نفر، دو بار استفاده نمی‌کرد تا اون تماس اولیه رو باهامون بگیره. اونا رو هم نمی‌دونستیم بر چه اساسی انتخاب کرده. شاید عرق خورهایی بودن که به خاطر یه بطری مشروب اون کارو قبول کرده بودن. ما که نمی‌تونستیم بوی نفسشونو از پشت تلفن حس کنیم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هر وقت بالمرسن تلفنو برمی‌داشت و یه پیام می‌اومد که شماره تلفن و زمان تماس با «آقا پسر» بود، کلی کیف می‌کرد. بقیۀ ما مجبور بودیم شماره رو یه جا بنویسیم و حتی بخوایم دوباره تکرار کنه. اینجوری بالمرسن بقیۀ روز غیر قابل تحمل می‌شد و هی راجع به کهولت زودرس ما نق می‌زد.&nbsp; تو این یه مورد خیلی بچگانه رفتار می‌کرد. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">البته وقتی خودش تلفنو بر می‌داشت، فقط گوش می‌کرد و بدون گفتن یک کلمه حرف، تلفنو می‌ذاشت. وقتی هم که موقعش می‌شد، فط تماس می‌گرفت و یادداشتی برنمی‌داشت، ولی شماره رو به بایگانی عظیم و بدون خطای حافظه‌ش می‌سپرد. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">دو ماه مونده بود به ترور رئیس جمهور کندی که...<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">من با بالمرسن توی دفتر بودم و اونم حالش چندان خوب به نظر نمی‌رسید. دو نفر دیگه هم بودن. اسماشونو یاد نیست ولی چه اهمیتی داره. اسمشونو میذاریم اسمیت و جونز.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">یه روز ابری و خفقان آور بود. انگار نه انگار که نزدیک اعتدال پاییزی بودیم و تابستون داشت تموم می‌شد. تو منطقۀ واشینگتن تابستون سر وقت تموم نمیشه.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بالمرسن عصبانی بود و می‌گفت که ساندویچ آشغالی که برای نهار خورده باعث سوزش سر دلش شده بود. من زیاد اهمیتی ندادم چون سرم گرم دردسرایی بود که توی ویتنام داشتم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">نِگو دین دیم داشت به سرعت می‌رفت جنوب ویتنام تا از خودش محافظت کنه و ما هم از روشی که داشت خوشمون نمی‌اومد. محبوبتش مدام داشت کم می‌شد و راهبای بودایی از روی اعتراض خودشونو زنده زنده می‌سوزوندن و با این کارشون باعث می‌شدن که ما تبهکار جلوه کنیم. در ضمن تعداد مشاورای آمریکایی داشت می‌رفت بالا و از ده هزارتا گذشته بود. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">حداقل برای گروه کوچیک ما که کارمون بررسی سیاست بین المللی بود، معلوم بود که ما خودمونو توی تلۀ احمقانه‌ای انداختیم، ولی به نظر نمی‌رسید که بتونیم کاری در این مورد انجام بدیم. نمی‌تونستیم وانمود کنیم که هم‌پیمانان‌مونو ول می‌کنیم. مخصوصاً پوست دموکراتا رو زنده زنده می‌کندن اگه اونا... ولی خودتون که از ماجرا خبر دارین.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">تنها چیزی که نیاز داشتیم یه پیروزی سریع و بدون خونریزی بود و بعد بزنیم به چاک. اگر هم بعدش اتفاقی می‌افتاد، حداقل آمریکایی‌ها وسط معرکه نبودن. ولی بدبختی اینجا بود که همچین کاری نمیتونستیم انجام بدیم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بعد، توی همون روزی که داشتم براتون تعریف می‌کردم، تلفن زنگ خورد و بالمرسن اخمو گوشی رو برداشت.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">گفت: «پنج و ده آدامسون.» این عبارت رمزی اون روز بود. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بعد بدون هیچ حسی گوش داد بدون گفتن یک کلمه حرف، تلفنو گذاشت. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="line-height: 200%;">در حالی که یه خورده نفس نفس می‌‌زد رو کرد به ما و گفت: «آقا پسر می‌خواد تا نیم ساعت دیگه باهامون حرف بزنه. میشه بین ساعت 2:30 تا 2:35 عصر. یه موضوع دبل </span><span dir="LTR" style="line-height: 200%;">Z</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span> در جریانه.»<o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">این اصلاحی بود «آقا پسر» برای موضوعات با اولویت بالا به کار می‌برد. آخرین باری که همچین اصطلاحی رو به کار برده بود، مال تهدید موشکی کوبا بود که سال پیشش اتفاق افتاده بود. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">گفتم: «شماره تلفنو فراموش نکنیا!»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">یه نگاه تحقیر آمیز روی صورت بالمرسن جا خوش کرد و گفت: «شوخیت گرفته؟ اون قدر ساده‌س که نمیشه فراموشش کرد. حتی تو هم می‌تونی حفظش کنی. حداقل امروز می‌تونی. اگه بهت بگم، خودت می‌فهمی. 9... <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">فقط همینو گفت. چون تنها صدایی که بعد از گلوش در اومد، یه چیزی بین حبس نفس و ناله بود. بعد به سینش چنگ زد و افتاد زمین پیچید به خودش. این سوزش سر دل نبود که آزارش می‌داد. بهش حملۀ قلبی دست داد و حملۀ بدی هم بود. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کاری نبود که بتونیم انجام بدیم جز این که زنگ بزنیم به اورژانس. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">البته به اورژانس پنتاگون. پنج دقیقۀ بعد یه گروه پنج نفره از راه رسید و کمک‌های اولیه رو انجام دادن. بعد گذاشتنش توی برانکارو با خودشون بردن. از دست من کاری بر نمی‌اومد. بیچاره همون روز عصر توی بیمارستان مرد. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بعد از این که بالمرسنو از اونجا بردن، ما مات و مبهوت سردرگم، همون جا موندیم. سخته بعد از همچین اتفاقی آدم خودشو پیدا کنه.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بعدش اسمیت بهم سقلمه زد. رنگش عین گچ سفید بود، ولی نه به خاطر چیزایی که اونجا دیده بود. بهم گفت: «بالمرسن شماره تلفنو بهمون نگفت!»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">یه نگاه به ساعت کرد. 2:31 بود. چهار دقیقه وقت داشتیم. گفتم: «لازم نیست نگران باشین. به اندازۀ کافی بهمون گفته.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">من شماره رو گرفتم و آقا پسرو پیدا کردم. راهی بود که می‌شد جمهوری خلق چینو یه گوشه نگه داشت. البته زمان می‌برد، ولی اگه ما نقشمونو درست ایفا می‌کردیم، شمال ویتنام نمی‌تونست تکون بخوره و ما می‌تونستیم اسم اینو پیروزی بذاریم و از جنوب ویتنام خارج بشیم. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">می‌تونست پایان خوشی داشته باشه، البته اگه اون اشتباه پیش نمی‌اومد. روز اول نوامبر، نگو دین دیم توی کودتا کشته شد و 22 نوامبر، جان اف. کندی ترور شد. اون وقت یه عالمه کار دولتی ریخته بود سرمون و ما شانسمونو از دست دادیم. جانسون مجبور شد همون طوری ادامه بده و آخرش... خوب، خودتون می‌دونین چی شد.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">حالا ازتون انتظار دارم که فهمیده باشین شماره تلفن چی بوده. قصه تموم شد.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" style="line-height:200%"><o:p><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;ادامه دارد...</font></o:p></p> text/html 2017-05-21T23:48:48+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ هیچ پناهگاهی نمی‌توانست نجات دهد (قسمت دوم) http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/342 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">باید بیدارش می‌کردیم. &nbsp;در حالی که او را به شدت تکان می‌دادم گفتم: «بالاخره چی شد؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">لیوان اسکاچ و سودایش را هنوز در دست گرفته بود. ادامه دادم: «قصۀ لعنتی‌تو تموم کن!»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">با آزردگی گفت: «یعنی نفهمیدین؟ <i>وحشت گریز </i>یه اصطلاح از بند سوم شعر پرچم ستاره نشونه. بند این طوریه:<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; text-indent: 19.45pt; line-height: 200%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><i><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">پس کجاست آن گروهی که سوگند می‌خورد<o:p></o:p></font></span></i></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; text-indent: 19.45pt; line-height: 200%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><i><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">که ویرانی جنگ و گیجی میدان نبرد<o:p></o:p></font></span></i></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; text-indent: 19.45pt; line-height: 200%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><i><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">این خانه و این کشور دیگر ما را رها نخواهد کرد<o:p></o:p></font></span></i></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; text-indent: 19.45pt; line-height: 200%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><i><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">خون‌ها و لکه‌های گام‌های احمقانۀشان شسته شد و از بین رفت<o:p></o:p></font></span></i></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; text-indent: 19.45pt; line-height: 200%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><i><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هیچ پناهگاهی نمی‌توانست نجات دهد مزدوران و بردگانشان را<o:p></o:p></font></span></i></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; text-indent: 19.45pt; line-height: 200%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><i><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">از وحشت گریز و تاریکی‌ گور<o:p></o:p></font></span></i></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; text-indent: 19.45pt; line-height: 200%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><i><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">و پرچم ستاره نشان هنوز در اهتزاز است<o:p></o:p></font></span></i></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; text-indent: 19.45pt; line-height: 200%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"><i><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بر سرزمین مردمان آزاد و خانۀ دلیران<o:p></o:p></font></span></i></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">خوب، آقایون. هر آمریکایی وفادار و دو آتیشه‌ای اولین بند از سرود ملی پر افتخارمونو کلمه به کلمه می‌دونه. ولی اونا هیچ وقت بند سوم شعرو نشنیدن. (البته به جز من، چون من همه چی رو می‌دونم.) در هر صورت، بند سوم خیلی متعصبانه و خشن بود و موقتاً در طول دوران پر از صلح و آرامش جنگ جهانی دوم، از سرود کنار گذاشته شده بود.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">نکته هم این بود که آلمانی‌ها به دقت هر چهار بند شعرو به مأموراشون یاد می‌دادن و مطمئن می‌شدن که واژه به واژه اونو بلدن. این طوری بود که رازش بر ملا شد.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">فقط بدبختی اینجا بود که فرمانده هیچ وقت پاداش منو نداد و حتی خسارت ده دلاری که باخته بودمو هم نداد.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">گفتم: «تو که ده دلارو نداده بودی!»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">گریسولد گفت: «آره، ولی اونا که اینو نمی‌دونستن!» <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">و دوباره خوابش برد.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; line-height:200%;direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">پایان</font></span></p> <p class="MsoNormal" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><o:p><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></o:p></p> text/html 2017-05-19T22:46:37+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ هیچ پناهگاهی نمی‌توانست نجات دهد (قسمت نخست) http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/341 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هیچ پناهگاهی نمی‌توانست نجات دهد</font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">وقتی که ما چهار نفر در عصر یک روز برفی در باشگاه اتحاد بودیم و گریسولد خواب بود، آرام با هم گفتگو می‌کردیم. همان موقع بود که فهمیدیم گفتگوی ما می‌تواند به شدت داغ شود. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بارانوف گفت: «چیزی که من در مورد داستانای جاسوسی که این روزا دارن خفه‌مون می‌کنن نمی‌فهمم اینه که این روزا جاسوسا به چه دردی می‌خورن؟ ما الآن ماهواره‌های جاسوسی داریم که هر چی بخوایمو بهمون میگن.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">جنینگز گفت: «دقیقاً درسته. تازه، مگه رازی هم باقی مونده؟ اگه کسی یه بمب هسته‌ای آزمایشی بترکونه، دستگاه‌های شنود می‌فهمن. ما از همۀ تجهیزات موشکی که دشمنامون دارن خبر داریم و اونا هم از مال ما باخبرن. رایانه‌های ما جلوی رایانه‌های اونا رو می‌گیرن و رایانه‌های اونا، جلوی مال ما رو.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">من گفتم: «این جور چیزا توی زندگی واقعی خیلی حوصله سر برن، ولی به گمونم این کتابا خوب می‌فروشن.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">چشمان گریسولد محکم بسته شده بودند. با توجه به این که چهارمین لیوان اسکاچ و سودا را محکم در دست گرفته بود و لیوان هم تقریباً پر بود، ممکن بود به این فکر بیفتیم که خواب نیست، یا این که ممکن بود آن را بریزد، ولی این طور نبود. صدای خر و پفش را یک ساعت و نیم بود که می‌شنیدیم و هرگز ندیده بودیم که او یک لیوان پر را واژگون کند. حتی اگر بقیۀ بدنش هم فلج می‌شد، او لیوان را همان طور محکم مگه می‌داشت. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">با این حال، این بار در اشتباه بودیم. او بیدار بود. چشمانش را باز کرد و گفت: «بدبختی اینجاست که شما هیچی راجع به جاسوسی نمی‌دونین.» لیوانش را بالا برد، جرعه‌ای نوشید و ادامه داد: «حتی خود جاسوسا هم هیچی راجع به جاسوسی نمی‌دونن.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">*** &nbsp;<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">گریسولد گفت: «البته من در طول جنگ جهانی دوم دقیقاً یه جاسوس نبودم. یا حداقل بنا به تعریف خودم جاسوس نبودم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هیچ خانوم خوشگلی هم با وحشت دنبال من نمی‌گشت که ازم بخواد مسئولیت میکروفیلمی رو به عهده بگیرم که جونمو به خطر بندازه. هیچ تبهکار بدذاتی که یه هفت تیرو از توی جیب کتش بهم نشونه رفته هم مجبورم نکرد که از بالای مجسمۀ آزادی یا از پل گلدن گیت بپرم پایین. هیچ وقت هم منو نفرستادن پشت قوای دشمن تا تجهیزات کلیدی‌شونو منفجر کنم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">در واقع من فقط یه جوونک بیست و چند ساله بودم که توی یکی از آزمایشگاه‌های فیلادلفیا نشسته بودم و نمی‌دونستم چرا نامۀ احظار به خدمت برام نمیاد. وقتی هم که خودم داوطلبانه رفتم، با اردنگی از دفتر سربازگیری انداختنم بیرون. تلاش کردم تا با ادارۀ نظام وظیفه تماس بگیرم ولی بهم گفتن که اداره به خارج از شهر منتقل شده.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">چند سال بعد بود که بالاخره به این نتیجه رسیدم که برای این هنوز غیرنظامی نگه داشته شده بودم چون قرار بود وظیفه‌مو به عنوان جاسوس انجام بدم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">می‌دونین، چیزی که خیلی از مردم دربارۀ جاسوسا نمی‌دونن اینه که هیچ کدوم از اونا در واقع نمی‌دونن که دارن چکار می‌کنن. نمی‌تونن بدونن، چون دونستنش براشون خطر داره. به محض این که یه جاسوس اطلاعاتش زیاد بشه، ممکنه به هدفی که به خاطر اون به کار گرفته شده، آسیب بزنه. اگه یه جاسوس زیادی بدونه ارزشش میره بالا و ممکنه وسوسه بشه که فرار کنه، یا ممکنه مست کنه و چیزی رو لو بده، یا ممکنه یه زن افسونگرو ببینه و چیزایی رو توی گوشش زمزمه کنه.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">یه جاسوس زمانی امنیت داره که چیزی ندونه. از اون بهتر زمانیه که حتی خودش هم ندونه که جاسوسه.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">یه جایی اون پایین مایینای پنتاگون، یا کاخ سفید، یا یه جایی توی بیابونای نیاک یا سن آدریانو یا هر جای دیگه، استادای جاسوسی‌ای هستن که اون قدر می‌دونن که مهم باشن، ولی هیشکی نمی‌دونه اونا کیَن، و اصلاً تعجب نمی‌کنم که اگه خودشون هم همدیگه رو نشناسن.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">به خاطر همینه که توی جنگ این همه اشتباهای احمقانه رخ میده. برای هر کسی بدون استثنا چیزایی هست که نمی‌دونه، چون اطلاعات زیاد باعث میشه که غیر قابل اعتماد بشن و فرمانده‌ها هم این استعدادو دارن که با این ناآگاهی‌ها کار کنن. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اگه تاریخ نظامی‌رو هم مطالعه کنین، متوجه میشین که خیلی از این دیوونه بازیا اصلاً معنی نداره. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">خوب، من یه جاسوس بودم. البته یه بچه هم بودم. به خاطر همین توی پایین‌ترین درجات ارتش قرار داشتم و معنیش اینه که اصلاً هیچی نمی‌دونستم. من فقط دستوراتمو می‌گرفتم، ولی فکر می‌کردم که اونا فقط مربوط به کار من توی آزمایشگاهن. البته بچۀ باهوشی بودم ــ هر چند که شنیدن این نکته براتون غافلگیر کننده نیست ــ و معمولاً هم به نتیجه می‌رسیدم. همین باعث شده بود که ارزشمند باشم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">طبیعتاً اون موقع اینو نمی‌دونستم، وگرنه درخواست افزایش حقوق می‌کردم. هر چی نباشه، 2600 دلار در سال حتی اون موقع هم مبلغ زیادی نبود. فکر کنم این هم یکی از دلایلی بود که اونا منو توی نادونی نگه می‌داشتن. منظورم اینه که اقتصادی فکر می‌کردن.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">البته، حالا که به اون سال‌ها نگاه می‌کنم، یه شاهکار کوچولو یادم میاد که می‌تونست یه افزایش حقوق هزار دلاری برام برام بیاره، شاید هم نشان افتخار رسمی که این دومی خیلی بهتره.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">مثل این که باید یه خورده توضیح بدم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">شاید یادتون بیاد که ما اون موقع‌ها با آلمان درگیر جنگ بودیم. با ژاپن هم می‌جنگیدیم ولی پای من به اون ماجرا کشیده نشد. آخه توان کار کردن با شرقی‌ها رو نداشتم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">ولی همون آلمانی‌ها هم کافی بودن. می‌دونین که اونا توی خاک ما نفوذ کرده بودن و تعدادی از افرادشون فرستاده بودن داخل ایالات متحده. اونا با اوراق شناسایی تقلبی، اسناد تقلبی و زندگی‌نامه‌های تقلبی اومده بودن. کار تمیز و کاملی بود. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">شاید با خودتون بگین مگه ما نمی‌نستیم به همین شکل آمریکایی‌ها رو بفرستیم داخل آلمان؟ معلومه که می‌تونستیم، ولی هیچ وقت بختشو پیدا نکردیم. جامعۀ آلمانی‌ها کاملاً با هم جورن ولی مال ما نیست. ما اینجا مثل آش شله قلمکاریم. همه جور لهجه و همه جور قومیتی اینجا پیدا میشه.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اگه یکی از مأمورای ما توی آلمان اشتباه کوچیکی مرتکب می‌شد، اونا پیش از این که اشتباهش کامل بشه، دارش می‌زدن، ولی ما باید ده یا دوازده ماه صبر می‌کردیم تا بفهمیم کسی مأمور آلمانه یا یه مهاجر اروپایی-آمریکایی وفادار یا این جور چیزاس.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">به خاطر همین، ما همیشه عقب بودیم. طبیعتاً من از این چیزا خبر نداشتم. هیچ کس دیگه‌ای هم خبر نداشت بجز پنج نفر که هر کدوم 25 درصد ماجرا رو می‌دونستن. خودم می‌دونم که مجموعش میشه 125 درصد، ولی خوب اطلاعات مشترک هم وجود داشت.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">استعداد من توی این بود که می‌تونستم آدمای متضاهرو شناسایی کنم. همین بود که منو از ارتش دور نگه داشت. به خاطر این که اونا به این بی‌خطای پیر، یعنی من، نیاز داشتن.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">پس هر وقت اونا یه آمریکایی دو آتیشه پیدا می‌کردن که مرتکب یه کار غیر قانونی شده بود، می‌فرستادنش پیش من. بهم تلفن می‌زدن و می‌گفتن یکی رو که به وفاداریش مطمئن نبودنو می‌فرستن که توی پایگاه آزمایشای هوایی نیروی دریایی کار کنه. من اونجا به عنوان یه شیمی‌دان کار می‌کردم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">من زیاد فکرمو مشغول این چیزا نمی‌کردم. ما یه ستوان داشتیم که فرمانده‌مون بود و به هر کسی که حتی یه واژۀ دو بخشی بلد بود هم شک داشت و معمولاً هم معلوم می‌شد که آدم صاف و صادقیه که مثل همۀ آمریکایی‌های نجیب توی مالیات بر درآمدش تقلب می‌کنه و خدمتو دور می‌زنه. بجز موارد خاص.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">این بار منو صدا کردن که برم به دفتر فرماندهی افسران. نمی‌دونستم چرا صدام کردن. بعداً یه سری مدارک دیدم که نشون می‌داد اون رویداد به چیزی مربوط می‌شد که نتیجه‌ش پیروزی یا شکست توی جنگ بود. کوچیک‌ترین نظری نداشتم که چرا باید این طوری باشه، ولی اگه من نبودم مطمئناً توی جنگ شکست می‌خوردیم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اما اینو اون موقع نمی‌دونستم. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA">فرمانده گفت: «گریسولد، ما یه آدم جدید داریم. اسمش بروکه. میگه آخر اسمش حرف </span><span dir="LTR">e</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span> داره. ما بهش اطمینان نداریم. ممکنه یه آمریکایی دو آتیشه باشه، ممکن هم هست یه نازی موذی بوگندو باشه. و باید بفهمی چی به چیه و نباید بذاری اون متوجه بشه. به خاطر این که نمی‌خوایم وضعیت دفاعی به خودش بگیره. در ضمن، باید تا ساعت پنج بعد از ظهر هم جوابو بهمون بدی. اگه تا ساعت پنج جوابو نگرفته باشی یا جوابت اشتباه باشه، اون وقت...»<o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">یه سیگار آتیش زد، از پشت دود با چشمای تنگ شده زل زد به من با صدایی که سنگ گرانیتو خورد می‌کرد گفت: «اگه شکست بخوری، اون وقت باید هر ترفیعی رو فراموش کنی.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">با این حرف واقعاً فشارو روی شونه‌هام حس می‌کردم. اگه این موضوع فقط به جنگ مربوط می‌شد، زیر سبیلی رد می‌کردم، هرچی نباشه، شکست توی جنگ فقط یه مورده که به تاریخ مربوط میشه، ولی از دست دادن ترفیع شغلی، یه تراژدی شخصیه.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">یه نگاه به ساعتم کردم. 10:15 بود. نزدیک هفت ساعت وقت داشتم. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">تا نیم ساعت بعد، نرفتم ببینمش. بعدش هم یکی از مدیرای آزمایشگاه اینو وظیفۀ خودش دونست که دو ساعت وقت صرف کنه و وظایف کارمند جدید آزمایشگاهو بهش توضیح بده.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">نزدیکای ساعت 2 بود که تازه پشت یکی از میزای آزمایشگاه با هم تنها شدیم و تونستنم سر حرفو باهاش باز کنم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">آدم خیلی خوش مشربی بود که البته به ضررش بود، چون صد البته همۀ مأمورای مخفی تلاش می‌کنند که خوش مشرب به نظر برسن. دردسر اینجا بود که درصدی از مردم وفادار هم آدمای خوش مشربی هستن. تعدادشون زیاد نیست، ولی اون قدری هست که نتیجه رو مغشوش کنه.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">به این نتیجه رسیدم که از یه خورده کند و کاو مؤدبانه ناراحت نمیشه. انتظار چنین چیزی رو داشت و می‌خواست همکاری کنه.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;نکته‌ای که وجود داشت این بود که اگه خودشو عقب می‌کشید ممکن بود شک برانگیز باشه. اگه واقعاً مأمور دشمن بود، کم حرفی می‌تونست توجهات رو به طرفش جلب کنه و به ضررش تموم می‌شد. اگه مأمور دشمن هم نبود، کم حرفیش می‌تونست تلقی به حماقت بشه و به موقعیت مدیریتی ارتقا پیدا کنه. هر دو تا نتیجه به میزان یکسانی ناخوشایند بودن.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">در ضمن، مأمورای آلمانی که به سازمان‌های دفاعی داخل خاک ایالات متحده نفوذ می‌کردن آماده بودن تا از هر سؤال و جوابی پیروز بیرون بیان، به خاطر همین از سؤال استقبال می‌کردن. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">از این گذشته، اونا از بین کسایی انتخاب می‌شدن که چند سالو توی ایالات متحده گذرونده باشن، این طوری می‌تونستن خیلی راحت خودشونو با فرهنگ اصطلاحات آمریکایی جور کنن و کاملاً هم خودشون رو توی مسائل پیش پا افتادۀ آمریکایی غرق می‌کردن. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">مثلاً همه‌تون اینو شنیدین که چطوری میشه گفت یه نفر جاسوس آلمانیه که خودشو آمریکایی جا می‌زنه. فقط کافیه ازش بپرسیم توی مسابقات بیسبال پارسال کدوم تیم برنده شد؟ ولی اینا رو باور نکنین. تک تک اونا کاملاً از جزئیات مسابقات و اصول بیسبال خبر دارن. حالا کاری با مسابقات مشت زنی و اسم تک تک معاونان رئیس جمهور توی پنجاه سال گذشته نداریم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">ولی بالاخره یه راهی باید وجود داشته باشه. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">من باهاش راجع به سیاست و ورزش حرف زدم و اونم به قدر من از این جور چیزا می‌دونست. بعدش یه سری اصطلاحات و کلمه‌های خیابونی رو به کار بردم و اینا هم گیجش نکرد. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">خوشبختانه هر دوتامون پشت میزی نشسته بودیم که مربوط به آزمایشات چگالش می‌شد و این طوری چند ساعت برای حرف زدن وقت داشتیم. در ضمن، توی خدمات غیر نظامی، اگه کسی به کارش توجه نمی‌کرد، خیلی شک برانگیز بود، مخصوصاً زمان جنگ.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">من بهش پیشنهاد دادم در حین کار بازی با کلمات انجام بدیم. چندتا بازی بی‌ضرر انجام دادیم تا اینکه به مرحله‌ای رسیدیم که باید فکر همدیگه رو می‌خوندیم. من بهش گفتم که اصلاً برام مهم نیست که چقدر حقیقتو مخفی نگه داره. باهاش شرط می‌بندم با فکر خونی، می‌تونم بگم که آخرین بار کی با دوست دخترش توی تخت بوده و دقیقاً چکار می‌کردن. با همدیگه پنج دلار شرط بستیم و پنج دلار دیگه هم برای وقتی که نتونه به هر کدوم از واژه‌ها یا عبارت‌ها، قبل از پنج ثانیه که با ساعتم وقت می‌گرفتم، جواب بده.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">ساعت 4:20 بود که بازی رو شروع کردیم و می‌تونین مطمئن بودیم که هر دو تامون کاملاً جدی بودیم. ما هم برای پیروزی توی جنگ بازی می‌کردیم، هم سر ده دلار و فکر می‌کردیم که یه عالمه ده دلاری می‌بریم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">من گفتم «میز»، اون گفت «تختخواب». من گفتم «دی‌مَجیو» اون گفت «هوم ران». من گفتم «جی.آی» اون گفت «جو». من گفتم «کلارینت» اون گفت «بنی گودمن». همین طوری یه مدت ادامه دادیم من هم کم کم به طرف اصطلاحات پیچیده‌تر و ظریف‌تر می‌رفتم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بالاخره ساعت 4:45 گفتم «وحشت گریز» و اونم گفت: «تاریکی گور». بعد من به یکی که پشت میز اون طرف اتاق نشسته بود علامت دادم، اونم اومد و یقۀ یارو رو گرفت و با خودش برد. همین جوری داد می‌زد: «تو ده دلار بهم بدهکاری!» همۀ راه اینو تکرار می‌کرد.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">با این چیزایی که بهتون گفتم، حتماً فهمیدین چه اتفاقی افتاد. پس اگه اشکالی نداره، می‌خوام بقیۀ چرتمو بزنم.»</font><font face="2 Mitra" style="font-size: 14pt;"><o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify;text-indent:19.45pt; direction:rtl;unicode-bidi:embed"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">ادامه دارد...</font></span></p> text/html 2017-05-18T04:15:20+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ معماهای باشگاه اتحاد http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/340 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: medium;">با درود دوباره.</span></div><div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: medium;">مدت نسبتاً زیادی نبودم. علتش هم این بود که درگیر پروژۀ نسبتاً سنگین ترجمۀ یه رمان بودم که جلد اولش تموم شد و جلد دوم هم به نیمه رسیده. حالا که یه مقدار کارم سبک‌تر شده (البته نمی‌دونم تا کی) با خودم گفتم بهتره یه پروژۀ آسیموفی هم این وسط‌ها انجام بدم.</span></div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><div style="text-align: justify;">پروژه‌ای که در نظر گرفتم، کتابی هست با عنوان Union Club Mysteries. این کتاب یه مجموعه از داستا‌های معمایی خیلی کوتاهه که هیچ کدومش هم به فارسی ترجمه نشده. نوشته شدن این مجموعه هم برای خودش ماجرایی داره.&nbsp;</div></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="3">ماجرا از اونجایی شروع میشه که اریک پراتر، سردبیر نشریۀ گَلری، از آیزاک درخواست نوشتن یه داستان معمایی در حدود 2000 واژه می‌کنه. آیزاک هم داستانی می‌نویسه با عنوان «تسویه حساب». در این داستان مردی برای دوستانش تعریف می کنه که چطوری با کسی که حقش رو خورده تسویه حساب میکنه. اون برای تسویه حساب، از یه جن کوچولو کمک می‌گیره که فقط می‌تونه کمی جادو انجام بده. برای تسویه حساب هم سراغ مجموعه تابلوهای نقاشی با ارزش اون شخص میره و یه خورده رنگ رو جابجا می‌کنه. ولی رنگی که جابجا کرده، مربوط به جایی بوده که امضای نقاش قرار داشته و تابلوها بی‌ارزش میشن.</font></div><div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: medium;">پراتر از این داستان خوشش اومد و چاپش کرد، ولی داستان دوم با این بن مایه رو نپذیرفت. آیزاک بن مایۀ جنی رو از داستان حذف کرد و مجموعه داستان‌های باشگاه اتحاد به وجود اومدن. خود اون بن مایۀ جنی هم تبدیل به سری داستان‌های «ازازل» شدن که تعدادی از داستان‌های این مجموعه توی ایران منتشر شده.</span></div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><div style="text-align: justify;">آیزاک تا پایان عمرش 55 عنوان از داستانهای باشگاه اتحاد رو نوشت. از این تعداد، 30 تاش توی کتاب «معماهای باشگاه اتحاد» قرار داره، سه تای دیگش هم توی کتابی با نام The Best Mysteries&nbsp;وجود داره و بقیه متأسفانه در قالب کتاب گرداوری نشدن و در حال حاضر جزو داستان‌های دور از دسترس آیزاک آسیموف قرار داره.</div></font></div><div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: medium;">به هر حال می‌تونید از روز شنبه این داستان‌ها رو از این وبلاگ بخونید. نکته ای که وجود داره اینه که این داستان‌ها به شکل خاصی در مجله چاپ شدن. به این شکل که معما در داستان مطرح میشه و خواننده‌ها باید پاسخش رو حدس بزنن. پاسخ اصلی معما هم توی یه صفحۀ دیگه از مجله چاپ میشد. من هم همین روش رو پیاده می‌کنم. معما در یه روز توی وبلاگ قرار می‌گیره و می‌تونین پاسخش رو دو روز بعد بخونین. (البته این رو باید در نظر گرفت که برای حل این معماها باید آشنایی خوبی با زبان &nbsp;و ادبیات انگلیسی و فرهنگ آمریکایی داشت.)</span></div><div style="text-align: justify;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://www.jhbooks.com/pictures/medium/103347.jpg" alt=""></div></div> text/html 2016-12-11T16:07:00+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ فصل علم و خیال شمارۀ چهار http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/339 <font face="Mihan-Iransans" size="3">چهارمین شماره از مجلۀ الکترونیکی فصل علم و خیال منتشر شد.</font><div><font face="Mihan-Iransans" size="3">با داستان‌هایی از آلفرد بستر، آیزاک ازیموف، آورام دیویدسن</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3">و چند مقالۀ خواندنی دیگر</font></div><div><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://s8.picofile.com/file/8278133168/Fasl_e_Elm_o_Khial_No_4.jpg" alt=""></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="3"><br></font></div><div><a href="http://s8.picofile.com/file/8278133142/Fasl_e_Elm_o_Khial_No_4.pdf.html" target="" title=""><font size="3">http://s8.picofile.com/file/8278133142/Fasl_e_Elm_o_Khial_No_4.pdf.html</font></a></div> text/html 2016-11-20T11:07:35+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ ایزدان هم، خدایان هم! http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/338 <div class="" data-block="true" data-editor="4vau" data-offset-key="2fvaq-0-0" style="color: rgb(29, 33, 41); white-space: pre-wrap;"><div data-offset-key="2fvaq-0-0" class="_1mf _1mk" style="text-align: justify; position: relative; direction: rtl;"><span data-offset-key="2fvaq-0-0"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بیست سال پیش کتابی از آیزاک آسیموف توی یه کتاب فروشی دیم به نام «خدایان هم». پیش از شروع داستان نوشته بود: تذکر! داستان با بخش ششم شروع می شود. این یک اشتباه نیست. دلیل ظریفی در آن نهفته است. بنابراین کتاب را بخوانید، امیدوارم لذت ببرید. کنجکاو شدم و کتاب رو خریدم. هر چند که بدون کنجکاوی هم این کار رو میکردم. </font></span></div></div><div class="" data-block="true" data-editor="4vau" data-offset-key="8pgbk-0-0" style="color: rgb(29, 33, 41); white-space: pre-wrap;"><div data-offset-key="8pgbk-0-0" class="_1mf _1mk" style="text-align: justify; position: relative; direction: rtl;"><span data-offset-key="8pgbk-0-0"><font face="Mihan-Iransans" size="2">من کتاب رو چند بار شروع کردم، اما هر بار به علتی نتونستم کامل بخونم، تا این که بالاخره یه بار عزمم رو جزم کردم و هر جوری که بود خوندم و تمومش کردم. اون قدر ترجمش بد بود که مطلقاً هیچی نفهمیدم. این رو هم نفهمیدم که چرا کتاب با فصل ششم شروع شده. بعد از اون هم دوباره سراغش نرفتم. تا امسال.</font></span></div></div><div class="" data-block="true" data-editor="4vau" data-offset-key="eqv69-0-0" style="color: rgb(29, 33, 41); white-space: pre-wrap;"><div data-offset-key="eqv69-0-0" class="_1mf _1mk" style="text-align: justify; position: relative; direction: rtl;"><span data-offset-key="eqv69-0-0"><font face="Mihan-Iransans" size="2">چند وقت پیش یه سر رفته بودم کتابسرای تندیس. اونجا ترجمۀ دیگه ای از همون کتاب رو داشتن که آقای حسین شهرابی زحمتش رو کشیده بودن. البته من یکی دو سال بود که میدونستم این ترجمه جدید وجود داره اما بنا به تجربۀ بدی که با این کتاب داشتم، جرأت نمیکردم برم طرفش. اما این بار دلم رو به دریا زدم و کتاب رو خریدم و خوندم. </font></span></div></div><div class="" data-block="true" data-editor="4vau" data-offset-key="cnra6-0-0" style="color: rgb(29, 33, 41); white-space: pre-wrap;"><div data-offset-key="cnra6-0-0" class="_1mf _1mk" style="text-align: justify; position: relative; direction: rtl;"><span data-offset-key="cnra6-0-0"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اوایل کتاب به نکات علمی‌ای اشاره شده بود که من بیست سال پیش نمیدونستم. اما حالا که اونها رو میدونستم، راحت درک میکردم. به خاطر همین ترس برم داشت که نکنه ترجمۀ قبلی رو به خاطر نداشتن آگاهی به اون نکات علمی نفهمیدم. به خاطر همین چند جا ترجمه ها رو با هم مقایسه کردم و دیدم که نه، ترجمۀ قبلی واقعاً افتضاحه. </font></span></div></div><div class="" data-block="true" data-editor="4vau" data-offset-key="7okl3-0-0" style="color: rgb(29, 33, 41); white-space: pre-wrap;"><div data-offset-key="7okl3-0-0" class="_1mf _1mk" style="text-align: justify; position: relative; direction: rtl;"><span data-offset-key="7okl3-0-0"><font face="Mihan-Iransans" size="2">به هر حال ممنونم از آقای حسین شهرابی که زحمت کشیدن و ترجمۀ خوبی از این کتاب ارزشمند ارائه دادن و تشکر از کتابسرای تندیس که زحمت انتشار این کتاب رو کشیدن. البته تشکر اصلی هم مال خود آیزاکه که این کتاب رو نوشته.</font></span></div></div><div class="" data-block="true" data-editor="4vau" data-offset-key="7beep-0-0" style="color: rgb(29, 33, 41); white-space: pre-wrap;"><div data-offset-key="7beep-0-0" class="_1mf _1mk" style="text-align: justify; position: relative; direction: rtl;"><span data-offset-key="7beep-0-0"><font face="Mihan-Iransans" size="2">پی نوشت: من هنوز هم نفهمیدم که چرا کتاب با فصل ششم شروع میشه!</font></span></div><div data-offset-key="7beep-0-0" class="_1mf _1mk" style="text-align: justify; position: relative; direction: rtl;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://s9.picofile.com/file/8275425918/ynh.jpg" alt=""></div></div> text/html 2016-10-15T06:02:42+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ کتاب‌های آیزاک ازیموف در کتابخونۀ من http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/337 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">امروز کتاب‌های ازیموفی کتابخونم رو شمردم. در کل داخل کتابخونۀ من 140 جلد کتاب وجود داره که نام آیزاک ازیموف به عنوان نویسنده (یا یکی از نویسندگان) روی جلدشون درج شده. ده جلد کتاب دیگه هم از آیزاک در ایران چاپ شده که متأسفانه من اونها رو ندارم.</span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کتاب‌هایی که من ندارم عبارتند از:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">1. ستارگان<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">2. خورشید<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">3. جهان از چه ساخته شده است<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">4. پایه های دانش<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">5. تلۀ مرگبار<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">6. دانستینهای پزشکی<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">7. راهنمای زمین و فضا<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">8. اسرار کیهان<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">9. آسیموف شرح می‌دهد<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">10. مرد پوزیترونی<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA">از این ده کتاب، من فایل </span><span dir="LTR">PDF</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span> کتابهای 2، 3، 4، 5 و 6 رو دارم. کتاب شمارۀ 1 رو شخصاً دیدم، اما نه خود کتاب رو دارم و نه فایل الکترونیکیش رو. کتاب‌های شمارۀ 9 و 10 رو میدونم وجود دارن، اما کتاب‌های شمارۀ 7 و 8 مشکوک هستن. اگرچه در کاتالوگ رسمی آیزاک کتاب‌هایی هست که نامشون با اینها همخونی داره، اما نه تصویری از جلد این کتاب‌ها پیدا کردم و نه ناشری که گفته شده اونها رو منتشر کرده (انتشارات غزلسرا) خودش اطلاعاتی از این کتاب‌ها داره!<o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اما نکته اینجاست که نمیشه گفت 150 تا از کتابهای آیزاک در ایران به چاپ رسیده. به چند دلیل.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">1. کتاب‌های «کودک زمان»، «شبانگاه» و «مرد پوزیترونی» که دو تای اول رو انتشارات شقایق چاپ کرده و سومی مربوط به نشر قطره هست، در واقع نوشتۀ خود آیزاک نیستن بلکه رابرت سیلوربرگ با اجازۀ خود آیزاک سه تا از محبوب‌ترین و معروف‌ترین داستان‌های کوتاه آیزاک رو گسترش داده و تبدیل به رمان کرده. البته هر سه تای اینها در کاتالوگ رسمی آیزاک وجود دارن، اما چون خود آیزاک اونها رو جزو کتاب‌هاش نمی‌دونسته، از لیست 150 تایی خارج میشن.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">2. کتاب آخرین بنیاد کهکشانی در واقع کتابی از آیزاک نیست، بلکه مجموعه‌ای از داستان‌های آقای فرهاد ارکانی و دو داستان از آیزاکه که آقای ارکانی ترجمه کردن.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">3. کتاب آخرین سؤال در واقع کتابی از آیزاک نیست بلکه مجموعه‌ای از 14 داستان کوتاه از آیزاکه که توسط خانم الهام حق‌پرست گلچین شده و چنین کتابی در کاتالوگ آیزاک موجود نیست.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">4. کتاب معادلات ماکسول در واقع کتابی از آیزاک نیست بلکه مجموعه‌ای شامل سه داستان، یکی از آناتولی دنپروف نویسندۀ روسی و دو تا از داستان‌های آیزاکه و این کتاب هم از فهرست خط می‌خوره.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA">5. کتاب تلۀ مرگبار در واقع کتابی از آیزاک نیست بلکه ترجمۀ داستان </span><span dir="LTR">Sucker Bait</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span> از کتاب </span><span dir="LTR">Martian Way And Other Stories</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span> هست که به صورت کتابی جداگانه منتشر شده.<o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">6. کتاب‌های دانستنی‌های پزشکی و آسیموف شرح می‌دهد در واقع یک کتاب هستن که دو قسمت شده.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">7. کتاب‌های اکتشافات قرن بیستم و اکتشافات قرن بیستم (سیارات) در واقع یک کتاب هستن که دو قسمت شده.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">8. کتاب دائره المعارف دانشمندان علم و صنعت یک کتاب هست که در سه جلد چاپ شده.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">9. کتاب به کجا می‌رویم یک کتاب هست که در دو جلد چاپ شده.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">به این ترتیب از مجموع 150 کتابی که نام آیزاک رو روی خودشون دارن 12 عنوان کم میشه و به این نتیجه میرسیم که تا کنون 138 عنوان از کتابهای آیزاک که در کاتالوگ رسمی آیزاک وجود دارن و خود آیزاک هم اونها رو جزو کتابهای خودش قبول داشته در ایران به چاپ رسیده.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">از این 138 عنوان، 135 عنوان توی کتابخونۀ من وجود دارن و 5&nbsp; عنوان هم الکترونیکی هستن. اگر اون دو تا کتاب مشکوک که حتی خود انتشارات غزلسرا هم از وجودشون خبر نداره رو حذف کنیم، به این نتیجه میرسیم که تنها یکی از کتابهای آیزاک هست که نه به صورت الکترونیکی و نه به صورت فیزیکی توی کتابخونۀ من نیست. اون کتاب هم کتاب ستارگانه که دست بر قضا، نخستین کتاب از آیزاکه که دست من بهش رسیده!<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height:200%"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></span></p> text/html 2016-10-04T01:22:48+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ دانلود کتاب صوتی «... که در اندیشۀ او هستی» http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/336 <font face="Mihan-Iransans" size="2">یکی از دوستان وبلاگ لطف کردن و داستان «... که در اندیشۀ او هستی» که در اصل در کتاب Bicentennial Man and Other Stories هست رو به صورت کتاب صوتی روایت کردن. کارشون انصافاً خیلی خوب و شنیدنی از آب در اومده. با تشکر از دوست عزیزمون جناب امیر اردلان داودی که زحمت این کار رو کشیدن، می‎تونید این کتاب صوتی رو از لینک زیر دانلود کنید:</font><div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><a href="http://s8.picofile.com/file/8269579718/That_Thou_Art_Mindful_of_Him.mp3.html" target="" title="">دانلود کتاب صوتی «که در اندیشۀ او هستی»</a></font></div><div><br></div><div><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://s8.picofile.com/file/8269579726/4_495970818908488974_1_.jpg" alt=""></div> text/html 2016-10-01T06:29:07+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ دانلود کتاب «اتفاقی نخواهد افتاد» http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/335 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="mso-margin-top-alt:auto;mso-margin-bottom-alt: auto;text-indent:0in;line-height:200%"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="line-height: 200%;">اگر کتاب «...که در اندیشۀ او هستی» را خوانده باشید، در آنجا به این نکته اشاره نموده‌ام که آن کتاب به منظور تکمیل تعدادی از کتاب‌های آیزاک ازیموف تهیه شده که برخی از داستان‌های آنها به دلایلی حذف گردیده‌اند.</span><span dir="LTR" style="line-height: 200%;"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="mso-margin-top-alt:auto;mso-margin-bottom-alt: auto;text-indent:0in;line-height:200%"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="line-height: 200%;">کتاب‌هایی که داستان‌هایشان تکمیل شده بودند، عبارت بودند از:</span><span lang="AR-SA" style="line-height: 200%;"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="mso-margin-top-alt:auto;mso-margin-bottom-alt: auto;text-indent:0in;line-height:200%"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="line-height: 200%;">1.&nbsp;</span><span dir="LTR" style="line-height: 200%;">Earth Is Room Enough</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>&nbsp;که در ایران با عنوان «گذشتۀ مرده» با ترجمۀ هوشنگ غیاثی نژاد و توسط انتشارات پاسارگاد به چاپ رسیده است.</span><span lang="AR-SA" style="line-height: 200%;"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="mso-margin-top-alt:auto;mso-margin-bottom-alt: auto;text-indent:0in;line-height:200%"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="line-height: 200%;">2.&nbsp;</span><span dir="LTR" style="line-height: 200%;">Bicentennial Man and Other Stories</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>&nbsp;که در ایران با عنوان «انسان دو قرنی و داستان­های دیگر» با ترجمۀ هوش­آذر آذر نوش و توسط انتشارات سروش به چاپ رسیده است.</span><span lang="AR-SA" style="line-height: 200%;"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="mso-margin-top-alt:auto;mso-margin-bottom-alt: auto;text-indent:0in;line-height:200%"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="line-height: 200%;">3.&nbsp;</span><span dir="LTR" style="line-height: 200%;">The Winds of Change and Other Stories</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>&nbsp;که در ایران با عنوان «جاذبه و جادو» با ترجمۀ محمد قصاع و توسط نشر افق به چاپ رسیده است.</span><span lang="AR-SA" style="line-height: 200%;"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="mso-margin-top-alt:auto;mso-margin-bottom-alt: auto;text-indent:0in;line-height:200%"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="line-height: 200%;">در واقع یک کتاب دیگر هم هست که به صورت ناقص در ایران منتشر شده و در کتاب «...که در اندیشۀ او هستی» تکمیل نشده و آن، کتاب&nbsp;</span><span dir="LTR" style="line-height: 200%;">Azazel</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>&nbsp;هست که در ایران با عنوان «آزازل» و با ترجمۀ گیسو ناصری و توسط انتشارات شقایق منتشر شده است.</span><span lang="AR-SA" style="line-height: 200%;"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="mso-margin-top-alt:auto;mso-margin-bottom-alt: auto;text-indent:0in;line-height:200%"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="line-height: 200%;">دلیل این که این کتاب از قلم افتاده این است که سه کتاب پیشین مجموعه داستان‌های علمی‌تخیلی هستند و کتاب&nbsp;</span><span dir="LTR" style="line-height: 200%;">Azazel</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>&nbsp;شامل گروهی از داستان‌های خیال انگیز (فانتزی) است و بن مایۀ آنها از اساس با بن مایۀ علمی‌تخیلی متفاوت است. به همین دلیل مناسب‌تر دیدم که نواقص آن کتاب را در یک مجموعۀ جداگانه تکمیل کنم.</span><span lang="AR-SA" style="line-height: 200%;"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="mso-margin-top-alt:auto;mso-margin-bottom-alt: auto;text-indent:0in;line-height:200%"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="line-height: 200%;">با تکمیل کتاب&nbsp;</span><span dir="LTR" style="line-height: 200%;">Azazel</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="line-height: 200%;"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>، کتاب‌های ناقص ترجمه شدۀ آیزاک ازیموف به پایان می‌رسد.</span><span lang="AR-SA" style="line-height: 200%;"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="mso-margin-top-alt:auto;mso-margin-bottom-alt: auto;text-indent:0in;line-height:200%"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA" style="line-height: 200%;">گروه دیگری از کتاب‌های آیزاک هم هستند که اگرچه به صورت یک کتاب کامل در ایران منتشر نشده‌اند، اما تعدادی از داستان‌های آنها در مجموعه‌های دیگر آیزاک ازیموف قرار داشته‌اند و به فارسی هم ترجمه شده‌اند. یکی از این کتاب‌ها، کتاب&nbsp;</span><span dir="LTR" style="line-height: 200%; color: rgb(37, 37, 37);">The Best Mysteries of Isaac Asimov</span><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span><span lang="FA" style="line-height: 200%; color: rgb(37, 37, 37);"><span dir="RTL"></span><span dir="RTL"></span>&nbsp;است که در جای خود معرفی خواهد شد. البته این کتاب هم تنها کتاب از نوع خود نیست، اما چون کتاب‌های دیگر از این نوع بن مایۀ علمی‌تخیلی دارند، مناسب دیدم که به آنها در کتاب دیگری بپردازم.</span><span lang="AR-SA" style="line-height: 200%;"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height:200%"><span dir="LTR"><o:p><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;"><span lang="FA" style="color: rgb(37, 37, 37); background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://scontent-amt2-1.xx.fbcdn.net/t31.0-8/q88/s960x960/14424839_1775847182701008_799309532271903732_o.jpg" alt=""></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;"><span lang="FA" style="color: rgb(37, 37, 37); background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;"><span style="color: rgb(37, 37, 37);"><font face="Mihan-Iransans" size="2">این کتاب هم مثل (تقریباً) همۀ کتابهای پیشین رایگانه و از خوانندگان عزیز درخواست میشه اگه از مطالعۀ این کتاب لذت بردین، مبلغ 1000 تومن به مؤسسۀ محک کمک کنین.</font></span></p><a href="http://s9.picofile.com/file/8269250176/Nothing_Might_Happen_PC_Edition_.pdf.html" target="" title=""><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;"><span lang="FA" style="color: rgb(37, 37, 37); background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">دانلود نسخۀ رایانه و لپ تاپ</font></span></p></a><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><a href="http://s9.picofile.com/file/8269250176/Nothing_Might_Happen_PC_Edition_.pdf.html" target="" title=""></a><a href="http://s8.picofile.com/file/8269249684/Nothing_Might_Happen_Mobile_Edition_.pdf.html" target="" title=""></a></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"></p><p></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;"></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;"><a href="http://s8.picofile.com/file/8269249684/Nothing_Might_Happen_Mobile_Edition_.pdf.html" target="" title=""><font size="2" face="Mihan-Iransans">دانلود نسخۀ تلفن همراه و تبلت</font></a></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify;"><span lang="FA" style="color: rgb(37, 37, 37); background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><span style="font-size: 20pt;"><o:p></o:p></span></span></p> text/html 2016-09-22T00:29:02+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ هالووین (قسمت دوم) http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/334 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن سر تکان داد و گفت: «پیش از این که بمیره، هنوز چند لحظه به هوش بود. ما ازش پرسیدیم پلوتونیوم کجاست و اون هم گفت: هالووین.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالی نفس عمیقی کشید و آهسته آن را بیرون داد و گفت: «فقط همین رو گفت؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«فقط همین. سه نفر بودیم که شنیدیم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«و دقیقاً شنیدین که گفت: «هالووین»؟ مثلاً نگفت: هالو رینگ (حلقۀ تهی)؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«نه، گفت: هالووین. همه‌مون مطمئنیم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«این واژه هیچی رو براتون تداعی نمی‌کنه؟ توی ایستگاه برنامه‌ای به نام هالووین ندارین؟ آیا این واژه معنی خاصی توی ایستگاه داره؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«نه، نه، از این جور چیزها نیست.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«فکر می‌کنین که اون می‌خواسته جای پلوتونیوم رو بهتون بگه؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن با حالتی معذب گفت: «ما نمی‌دونیم. چشم‌هاش تمرکز نداشتن. اون یه زمزمۀ دم مرگ بود. حتی مطمئن نیستیم که اون شنیده باشه که ما ازش چی پرسیدیم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالی لحظه‌ای سکوت کرد. سپس گفت: «آره. اون می‌تونسته یه فکر زودگذر راجع به هر چیزی باشه. یه خاطرۀ کودکانه، هر چیزی... بجز این که دیروز هالووین بود. روزی که اون توی هتل قایم شد و تلاش کرد به اندازۀ کافی از جلوی چشم شما دور بشه تا از طریق روزنامه متوجه بشه که هالووینه. این می‌تونسته براش یه نشونه باشه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن شانه بالا انداخت.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالی داشت افکارش را به زبان می‌آورد: «هالووین روزیه که نیروهای شیطانی چیره میشن و مطمئناً اون خودش رو در مقام کسی می‌دیده که داره با اونها می‌جنگه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن گفت: «ما شیطان نیستیم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«افکار <i>اونه</i> که به حساب میاد، و اون هم نمی‌خواسته دستگیر بشه و پلوتیوم هم به دست شما بیفته. به خاطر همین قایمش کرد. همۀ اتاق‌ها جارو میشن. ملافه‌ها و حوله‌های همۀ اتاق‌ها یه زمانی در طول هر روز عوض میشن و وقتی که این اتفاق می‌افته، در بازه. اون می‌تونسته از در باز رد بشه و بره تو، فقط یه قدم و جعبه رو یه جایی بذاره که بدون آگاهی قبلی قابل تشخیص نیست. بعداً می‌تونسته برگرده وبرش داره، یا اگر هم دستگیر شد، بالاخره یه مهمون یا یه کارمند متوجه جعبه میشه و می‌بردش پیش مدیر هتل و اونجا می‌فهمن چیه، حالا یا آسیب می‌زنه یا نمی‌زنه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسون که طاقتش طاق شده بود گفت: «ولی آخه کدوم اتاق؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالی گفت: «یه اتاق هست که می‌تونیم امتحانش کنیم. اگه جواب نگرفتیم، مجبوریم همه جای هتل رو بگردیم.» و آنجا را ترک کرد.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">***<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالی نیم ساعت بعد باز گشت. سندرسن ماتم زده هنوز آنجا بود، هرچند از جایش تکان نخورده بود.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><span lang="FA">هالی گفت: «دو نفر توی اون اتاق بودن. مجبور شدیم بیدارشون کنیم. من یه چیزی بالای کمد لباس‌ها پیدا کردم. اینه؟»</span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">آن یک مکعب کوچک و خاکستری بود که در دست سنگین می‌نمود و قسمت بالایش با پیچ محکم شده بود. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن که به سختی هیجانش را کنترل کرده بود گفت: «خودشه.» او پیچ را شل کرد و در آن را به اندازۀ شکاف باریکی باز نمود، سپس نشانگر کوچکی را کنار آن گرفت. سر و صدای آن بی‌درنگ بلند شد. سندرسن گفت: «خود خودشه. ولی از کجا فهمیدی کجاست؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالی شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «فقط شانس آوردم. با توجه به آخرین واژه‌‌ای که دزد به زبون آورده بود، هالووین توی ذهنش بوده. وقتی که دیده در اون اتاق خاص توی هتل بازه و داره نظافت میشه، به نظرش رسیده که این براش یه طلسم خوش شانسیه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«کدوم اتاق هتل؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالی گفت: «اتاق 1031. سی و یکم اکتبر. روز هالووین.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">پایان<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span dir="LTR"><o:p><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></o:p></span></p> text/html 2016-09-21T00:16:52+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ هالووین (قسمت نخست) http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/333 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالووین<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن که گویی توی دردسر افتاده بود با حالتی اخمالود گفت: «این اشتباهیه که از جانب ما انجام شده. اون قدر بهش اعتماد کردیم که ندیدیم چکار می‌کنه. یه اشتباه انسانیه.» و سرش را تکان داد.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«پس انگیزه‌ش چی بوده؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن گفت: «اعتقادات شخصی. فقط برای این که این کار رو بکنه، این شغل رو قبول کرد. این رو می‌دونیم چون اون یه یادداشت از خودش به جا گذاشته. نمی‌تونسته در مقابل تحقیر کردن ما مقاومت کنه. اون یکی از کسانی بود که احساس می‌کنن شکافت هسته‌ای مرگباره. ممکنه باعث بشه مردم بخوان پلوتونیوم بدزدن تا باهاش برای تروریسم و باج گیری بمب اتمی دست ساز درست کنن.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«اون جوری که من فهمیدم اون می‌خواسته نشون بده که چنین کاری ممکنه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«آره. اون می‌خواسته این موضوع رو علنی کنه تا جو عمومی برانگیخته بشه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالی پرسید: «پلوتونیویمی که دزدیده چقدر خطرناکه؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«اصلاً خطرناک نیست. مقدارش خیلی کمه. می‌تونی بسته‌شو توی دستت نگه داری. حتی نمیشه ازش برای شکافت استفاده کرد. ما باهاش کارهای دیگه‌ای انجام می‌دادیم. به هر حال، محض اطمینان بگم که مقدارش اصلاً برای ساخت بمب کافی نیست. »<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«ممکنه برای کسی که نگهش داشته خطرناک باشه؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«نه اگه داخل جعبش بمونه.» اگه درش بیاری بیرون، بالاخره برای هر کسی که باهاش در تماس بوده خطر داره.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالی گفت: «از همین الآن دارم می‌بینم که سر و صدای مردم در میاد.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن اخمی کرد و گفت: «ولی این چیزی رو اثبات نمی‌کنه. این فقط یه اشتباه بود که دیگه اتفاق نمی‌افته. در ضمن، سامانۀ هشدار هم به کار افتاده و ما فوراً تعقیبش کردیم. اگه اون نرفته بود توی اون هتل، اگه ما از هشدار دادن به آدم‌هایی که اونجا بودن نترسیده بودیم...»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«چرا فوراً با ادرۀ کل تماس نگرفتین؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن من و من کنان گفت: « اگه می‌تونستیم خودمون بگیریمش...»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«اون وقت همۀ ماجرا می‌تونست پنهون باقی بمونه، حتی از چشم ادارۀ کل. اشتباه و همۀ چیزهای دیگه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«خوب...»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«ولی شما آخرش به ما اطلاع دادین. بعد از این که اون مرد. پس اون جور که من فهمیدم، شما پلوتونویم رو پیدا نکردین.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">چشمان سندرسن از نگاه ثابت هالی گریخت. او گفت: «نه پیدا نکردیم.» سپس با لحنی تدافعی ادامه داد: «ما نمی‌تونستیم آشکارا عمل کنیم. هزاران نفر اونجا بودن و اگه این موضوع بالا می‌گرفت که دردسری وجود داره... اگه وصله‌ای به ایستگاه می‌چسبید...»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«اون وقت شما می‌باختین و اون برنده می‌شد. حتی اگه می‌تونستین دستگیرش کنین و پلوتونیوم رو پس بگیرن. درک می‌کنم. اون چه مدتی توی هتل بود؟» هالی نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «الآن ساعت 3:57 صبحه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«تمام روز رو اونجا بود. فقط وقتی که اون قدر دیر شده بود که تونستیم یه مقدار آزادانه‌تر عمل کنیم بود که توی راه پله گیرش انداختیم. ما تعقیبش کردیم و اون هم تلاش کرد که فرار کنه. بعد از یه مقدار تقلا لیز خورد و سرش به نرده‌ها برخورد کرد و جمجمش شکست.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«و پلوتونیوم هم همراهش نبود. از کجا می‌دونید که وقتی داشت می‌رفت توی هتل، همراهش بود؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«دیده شده بود. یکی از افرادمون توی یه نقطه نزدیک بود بگیردش.» <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«پس&nbsp; توی اون مدتی که اون تونست توی هتل از چنگتون فرار کنه، تونسته این چیز رو، که یه جعبۀ کوچولو باشه، هر جایی توی بیست و نه طبقۀ هتل که هر طبقش نود تا اتاق داره، یا حتی راهروها، دفترها، انبارها، زیر زمین و پشت بوم قایم کنه. و حالا ما باید برش گردونیم، نه؟ ما نمی‌تونیم بذاریم پلوتونیوم برای خودش توی شهر بچرخه، حالا هر چقدر هم که می‌خواد کوچیک باشه. درسته؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن با ناراحتی گفت: «آره.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«یه راهش اینه که صد نفر رو بیاریم که هتل رو جستجو کنن. طبقه به طبقه، اتاق به اتاق، سانتیمتر مربع به سانتیمتر مربع، تا زمانی که پیداش کنیم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سندرسن گفت: «نمی‌تونیم این کار رو بکنیم. چطوری باید توضیحش بدیم؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هالی پرسید: «چاره چیه؟ سرنخی داریم؟ دزد یه چیزی گفته: هالووین؟»<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">ادامه دارد...</font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span dir="LTR"><o:p><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></o:p></span></p> text/html 2016-09-20T11:08:55+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ اتفاقی نخواهد افتاد http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/332 <font face="Mihan-IransansBold" size="3">به زودی از آیزاک ازیموف...</font><div><font face="Mihan-IransansBold" size="3"><br></font></div><div><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="https://scontent-amt2-1.xx.fbcdn.net/t31.0-8/q88/s960x960/14424839_1775847182701008_799309532271903732_o.jpg" alt=""></div> text/html 2016-09-17T22:28:36+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ چیز کوچک (قسمت دوم) http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/331 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر گفت: «آره، دارم. ولی نمی‌تونم همین طوری سرم رو بندازم پایین و برم تو.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«چرا که نه. اون حتماً رفته بیرون. پس تو باید به گل‌هاش آب بدی.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«اون که به من نگفته همچین کاری بکنم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا گفت: «با همۀ این حرف‌ها، اون حتماً مریض شده و توی تخت افتاده و نمی‌تونه وقتی کسی در می‌زنه، جواب بده.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«اگه این طور باشه، حتماً خیلی مریضه که نمی‌تونه حتی از تلفن دم تختش استفاده کنه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«شاید سکتۀ قلبی کرده. گوش کن. شاید مرده باشه به خاطر همینه که چکه کردن آب رو قطع نمی‌کنه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«اون زن جوونیه. توی این سن و سال که سکته نمی‌کنه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«تو از کجا این قدر مطمئنی؟ با وضع زندگی‌ای که اون داره... شاید یکی از دوست پسرهاش اون رو کشته باشه. ما باید بریم تو خونش.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«این اسمش به زور وارد شدنه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«با کلید؟ اگه اون مسافرت باشه، تو نمی‌تونی بذاری گل‌هاش خشک بشن. تو به گل‌ها آب بده، من هم چکه کردن آب رو قطع می‌کنم. چه ضرری داره؟ تازه، اگه اون مرده باشه، دوست داری همون جا بیفته، اون هم خدا می‌دونه تا کی؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر گفت: «اون نمرده.» اما به طبقۀ چهارم رفت تا کلید آپارتمان خانم مک‌لارن را بیاورد. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">***<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا آهسته گفت: «هیشکی توی راهرو نیست. هر کی هر وقت دلش خواست می‌تونه در رو بشکنه و بره تو.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر زمزمه کرد: «هیسسس. اگه اون توی خونه باشه و بگه کیه، چکار کنیم؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«اگه این جوری شد، تو بهش میگی که اومدی گلها رو آب بدی و من هم ازش می‌خوام که شیر آب رو سفت کنه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">یک کلید در قفل اصلی و یک کلید هم در قفلی دیگر به نرمی چرخیدند در پایان، صدای کلیک کوچکی شنیده شد. هستر نفس عمیقی کشید و در را به اندازۀ شکاف باریکی باز کرد. سپس در زد.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلار بی‌صبرانه گفت: «کسی جواب نمیده.» او در را هل داد و بازش کرد. ادامه داد: «کولر هم روشن نیست. این کار کاملاً صحیحه. تو می‌خوای به گل‌ها آب بدی.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">در پشت سرشان بسته شد. کلارا گفت: «عجب هوای خفه‌ایه. انگار که آدم توی بخارپز نشسته باشه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">آنها به آرامی طول راهرو را طی کردند. یک اتاق خالی در سمت راست، حمام خالی...<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا به داخل آن نگاه کرد و گفت: «اینجا چکه نداره. صدای چکه از اتاق خواب اصلی میاد.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">در انتهای راهرو سمت چپ، اتاق نشیمن قرار داشت که تعدادی گل و گیاه در آن بود. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا گفت: «اونها به آب نیاز دارن. من می رم توی حموم اصـ...»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">او در اتاق خواب را باز کرد و ایستاد. نه حرکتی، نه صدایی. دهان او باز مانده بود. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر خودش را به کنار او رساند. بوی اتاق خفه کننده بود. او گفت: چی شـ...»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا گفت: «اوه، خدای من!» اما اصلاً نفسش برای جیغ کشیدن بالا نمی‌آمد. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">رو تختی کاملاً به هم ریخته بود. سر خانم مک لارن از لبۀ تخت آویزان بود و موهای بلند و قهوه‌ای رنگش به کف اتاق رسیده بود. گلویش کبود شده بود و یک دستش روی کف اتاق آویزان بود. کف دستش باز و رو به بالا بود.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا گفت: «پلیس. باید پلیسو خبر کنیم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر در حالی که نفسش را حبس کرده بود، گام به جلو نهاد. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا گفت: «نباید به چیزی دست بزنی.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">درخششی برنجی در دست باز خانم مک‌لارن دیده می‌شد...<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر دکمۀ گم شدۀ پسرش را یافته بود.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">پایان<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span dir="LTR"><o:p><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></o:p></span></p> text/html 2016-09-16T22:27:38+01:00 untranslatedasimovs.mihanblog.com س. سیمرغ چیز کوچک (قسمت نخست) http://untranslatedasimovs.mihanblog.com/post/330 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">چیز کوچک<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">خانم کلارا برنستاین کمی بیش از پنجاه سال سن داشت و دمای هوا هم کمی بیش از 32 درجه بود. کولر کار می‌کرد و اگرچه می‌توانست حقیقت وجود گرما را از بین ببرد، اما نمی‌توانست اصل وجود گرما را از بین ببرد. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">خانم هستر گولد که از آپارتمان شمارۀ سی 4 در حال بازدید از طبقۀ بیست و یکم بود گفت: «طبقۀ من هوا خنک‌تره.» او هم پنجاه سالگی را رد کرده بود و موهای بلوندی داشت که حتی یک سال هم از سنش کم نمی‌کرد. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا گفت: «این واقعاً موضوع کوچیکیه. می‌تونم گرما رو تحمل کنم. ولی صدای چکه کردن رو نمی‌تونم تحمل کنم. نمی‌شنوی؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر گفت: «نه. ولی می‌دونم منظورت چیه. دکمۀ آستین کت پسرم جو افتاده. هفتاد و دو دلار پولشه، ولی بدون دکمه مفت نمی‌ارزه. یه دکمۀ برنجی خوشگل روی آستینش داشت، ولی دوباره نمی‌دوزتش.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«مشکلی نیست. دکمۀ اون یکی آستینش رو هم بکن.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«نمیشه. این جوری کتش اصلاً قشنگ نیست. وقتی دکمه افتاد، نباید معطلش کنی. فوراً بدوزیش. بیست و دو سالشه، ولی هنوز این چیزا رو نمی‌فهمه. میره بیرون، به من هم نمیگه کی برمی‌گرده...»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا بی‌صبرانه گفت: «گوش کن! چه طوری می‌تونی بگی که صدای چکه کردن رو نمی‌شنوی؟ بیا بریم تو حموم. وقتی بهت میگم چکه می‌کنه، یعنی چکه می‌کنه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر به دنبال او رفت و وانمود کرد که در حال گوش کردن است. در سکوت می‌شد صدای آن را شنید: چک، چک، چک...<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا گفت: «مثل شکنجه با آب می‌مونه. تموم شب صداش میاد. سه شبه که این طوریه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر عینک بزرگش که قاب باریکی داشت را تنظیم کرد، گویی آن کار باعث می‌شد که صدا را بهتر بشنود و گفت: «شاید دوش آپارتمان جی 22 چکه می‌کنه. اونجا آپارتمان خانم مک‌لارنه. من می‌شناسمش. آدم خوش قلبیه. برو در خونه‌شو بزن و بهش بگو. نمی‌زنه سر و کله‌تو بشکنه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا گفت: «من ازش نمی‌ترسم. تا حالا پنج دفعه در خونه‌شو زدم. هیشکی جواب نمیده. بهش تلفن هم زدم، ولی جواب نداده.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر گفت: «پس حتماً رفته مسافرت. الآن تابستونه. مردم میرن مسافرت.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«پس اگه بخواد کل تابستون رو مسافرت باشه، من باید تموم این مدت به صدای چکه کردن گوش بدم؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«به ناظر ساختمون بگو.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«به اون بی‌شعور؟ اون کلید قفل اضافه رو نداره و به خاطر چکه کردن هم در رو نمی‌شکنه. در ضمن، خانم مک‌لارن مسافرت نرفته. من ماشینش رو می‌شناسم و اون هم همین الآن توی پارکینگه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر با کمی عذاب وجدان گفت: «می‌تونه با ماشین یکی دیگه رفته باشه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا چینی به بینی‌اش انداخت و گفت: «اینو که مطمئنم. امان از دست این خانم مک‌لارن.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر اخمی کرد و گفت: «طلاق گرفته. زیاد هم وحشتناک نیست. اون هم هنوز سی-سی و پنج سالشه و لباس‌های قشنگ می‌پوشه، که این هم چندان وحشتناک نیست.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا گفت: «اگه نظر من رو خواسته باشی، از کارهایی که اون بالا می‌کنه هیچ خوشم نمیاد. من یه صداهایی می‌شنوم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«چه صداهایی می‌شنوی؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«صدای پا، از این جور صداها. ببین، اون درست بالای سر منه و من هم می‌دونم اتاق خوابش کجاست.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر ترشرویانه گفت: «این قدر امل نباش. کاری که اون می‌کنه به خودش مربوطه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«خیلی خوب، ولی اون خیلی از حموم استفاده می‌کنه. پس چرا میذاره چکه کنه؟ کاشکی وقتی در می‌زدم جواب می‌داد. شرط می بندم همۀ وسایل آپارتمانش دکوری و الکیه.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«اگه می‌خوای بدونی، بدون که اشتباه می‌کنی. کاملاً اشتباه. مبلمانش معمولیه و یه عالمه گل و گیاه آپارتمانی داره.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«تو از کجا می دونی؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">هستر ناراحت به نظر می‌رسید. او گفت: «وقتی خونه نیست من به گل‌هاش آب میدم. اون یه زن مجرده. وقتی که میره مسافرت، من بهش کمک می‌کنم.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«که این طور. پس وقتی که خارج از شهره، تو خبر داری. بهت گفته که میره مسافرت؟»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">«نه، نگفته.»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">کلارا دست به سینه به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: «پس تو کلیدهای خونه‌شو داری؟»<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span lang="FA"><font face="Mihan-Iransans" size="2">ادامه دارد...</font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align: justify; line-height: 200%;"><span dir="LTR"><o:p><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></o:p></span></p>