تبلیغات
ترجمه نشده های آیزاک اَزیموف - مطالب ابر آیزاک آسیموف
سه شنبه 13 مهر 1395

یکی از دوستان وبلاگ لطف کردن و داستان «... که در اندیشۀ او هستی» که در اصل در کتاب Bicentennial Man and Other Stories هست رو به صورت کتاب صوتی روایت کردن. کارشون انصافاً خیلی خوب و شنیدنی از آب در اومده. با تشکر از دوست عزیزمون جناب امیر اردلان داودی که زحمت این کار رو کشیدن، می‎تونید این کتاب صوتی رو از لینک زیر دانلود کنید:

  • نظرات() 
  • شنبه 10 مهر 1395

    اگر کتاب «...که در اندیشۀ او هستی» را خوانده باشید، در آنجا به این نکته اشاره نموده‌ام که آن کتاب به منظور تکمیل تعدادی از کتاب‌های آیزاک ازیموف تهیه شده که برخی از داستان‌های آنها به دلایلی حذف گردیده‌اند.

    کتاب‌هایی که داستان‌هایشان تکمیل شده بودند، عبارت بودند از:

    1. Earth Is Room Enough که در ایران با عنوان «گذشتۀ مرده» با ترجمۀ هوشنگ غیاثی نژاد و توسط انتشارات پاسارگاد به چاپ رسیده است.

    2. Bicentennial Man and Other Stories که در ایران با عنوان «انسان دو قرنی و داستان­های دیگر» با ترجمۀ هوش­آذر آذر نوش و توسط انتشارات سروش به چاپ رسیده است.

    3. The Winds of Change and Other Stories که در ایران با عنوان «جاذبه و جادو» با ترجمۀ محمد قصاع و توسط نشر افق به چاپ رسیده است.

    در واقع یک کتاب دیگر هم هست که به صورت ناقص در ایران منتشر شده و در کتاب «...که در اندیشۀ او هستی» تکمیل نشده و آن، کتاب Azazel هست که در ایران با عنوان «آزازل» و با ترجمۀ گیسو ناصری و توسط انتشارات شقایق منتشر شده است.

    دلیل این که این کتاب از قلم افتاده این است که سه کتاب پیشین مجموعه داستان‌های علمی‌تخیلی هستند و کتاب Azazel شامل گروهی از داستان‌های خیال انگیز (فانتزی) است و بن مایۀ آنها از اساس با بن مایۀ علمی‌تخیلی متفاوت است. به همین دلیل مناسب‌تر دیدم که نواقص آن کتاب را در یک مجموعۀ جداگانه تکمیل کنم.

    با تکمیل کتاب Azazel، کتاب‌های ناقص ترجمه شدۀ آیزاک ازیموف به پایان می‌رسد.

    گروه دیگری از کتاب‌های آیزاک هم هستند که اگرچه به صورت یک کتاب کامل در ایران منتشر نشده‌اند، اما تعدادی از داستان‌های آنها در مجموعه‌های دیگر آیزاک ازیموف قرار داشته‌اند و به فارسی هم ترجمه شده‌اند. یکی از این کتاب‌ها، کتاب The Best Mysteries of Isaac Asimov است که در جای خود معرفی خواهد شد. البته این کتاب هم تنها کتاب از نوع خود نیست، اما چون کتاب‌های دیگر از این نوع بن مایۀ علمی‌تخیلی دارند، مناسب دیدم که به آنها در کتاب دیگری بپردازم.

     


    این کتاب هم مثل (تقریباً) همۀ کتابهای پیشین رایگانه و از خوانندگان عزیز درخواست میشه اگه از مطالعۀ این کتاب لذت بردین، مبلغ 1000 تومن به مؤسسۀ محک کمک کنین.

    دانلود نسخۀ رایانه و لپ تاپ

    دانلود نسخۀ تلفن همراه و تبلت

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 1 مهر 1395

    سندرسن سر تکان داد و گفت: «پیش از این که بمیره، هنوز چند لحظه به هوش بود. ما ازش پرسیدیم پلوتونیوم کجاست و اون هم گفت: هالووین.»

    هالی نفس عمیقی کشید و آهسته آن را بیرون داد و گفت: «فقط همین رو گفت؟»

    «فقط همین. سه نفر بودیم که شنیدیم.»

    «و دقیقاً شنیدین که گفت: «هالووین»؟ مثلاً نگفت: هالو رینگ (حلقۀ تهی)؟»

    «نه، گفت: هالووین. همه‌مون مطمئنیم.»

    «این واژه هیچی رو براتون تداعی نمی‌کنه؟ توی ایستگاه برنامه‌ای به نام هالووین ندارین؟ آیا این واژه معنی خاصی توی ایستگاه داره؟»

    «نه، نه، از این جور چیزها نیست.»

    «فکر می‌کنین که اون می‌خواسته جای پلوتونیوم رو بهتون بگه؟»

    سندرسن با حالتی معذب گفت: «ما نمی‌دونیم. چشم‌هاش تمرکز نداشتن. اون یه زمزمۀ دم مرگ بود. حتی مطمئن نیستیم که اون شنیده باشه که ما ازش چی پرسیدیم.»

    هالی لحظه‌ای سکوت کرد. سپس گفت: «آره. اون می‌تونسته یه فکر زودگذر راجع به هر چیزی باشه. یه خاطرۀ کودکانه، هر چیزی... بجز این که دیروز هالووین بود. روزی که اون توی هتل قایم شد و تلاش کرد به اندازۀ کافی از جلوی چشم شما دور بشه تا از طریق روزنامه متوجه بشه که هالووینه. این می‌تونسته براش یه نشونه باشه.»

    سندرسن شانه بالا انداخت.

    هالی داشت افکارش را به زبان می‌آورد: «هالووین روزیه که نیروهای شیطانی چیره میشن و مطمئناً اون خودش رو در مقام کسی می‌دیده که داره با اونها می‌جنگه.»

    سندرسن گفت: «ما شیطان نیستیم.»

    «افکار اونه که به حساب میاد، و اون هم نمی‌خواسته دستگیر بشه و پلوتیوم هم به دست شما بیفته. به خاطر همین قایمش کرد. همۀ اتاق‌ها جارو میشن. ملافه‌ها و حوله‌های همۀ اتاق‌ها یه زمانی در طول هر روز عوض میشن و وقتی که این اتفاق می‌افته، در بازه. اون می‌تونسته از در باز رد بشه و بره تو، فقط یه قدم و جعبه رو یه جایی بذاره که بدون آگاهی قبلی قابل تشخیص نیست. بعداً می‌تونسته برگرده وبرش داره، یا اگر هم دستگیر شد، بالاخره یه مهمون یا یه کارمند متوجه جعبه میشه و می‌بردش پیش مدیر هتل و اونجا می‌فهمن چیه، حالا یا آسیب می‌زنه یا نمی‌زنه.»

    سندرسون که طاقتش طاق شده بود گفت: «ولی آخه کدوم اتاق؟»

    هالی گفت: «یه اتاق هست که می‌تونیم امتحانش کنیم. اگه جواب نگرفتیم، مجبوریم همه جای هتل رو بگردیم.» و آنجا را ترک کرد.

    ***

    هالی نیم ساعت بعد باز گشت. سندرسن ماتم زده هنوز آنجا بود، هرچند از جایش تکان نخورده بود.

    هالی گفت: «دو نفر توی اون اتاق بودن. مجبور شدیم بیدارشون کنیم. من یه چیزی بالای کمد لباس‌ها پیدا کردم. اینه؟»

    آن یک مکعب کوچک و خاکستری بود که در دست سنگین می‌نمود و قسمت بالایش با پیچ محکم شده بود.

    سندرسن که به سختی هیجانش را کنترل کرده بود گفت: «خودشه.» او پیچ را شل کرد و در آن را به اندازۀ شکاف باریکی باز نمود، سپس نشانگر کوچکی را کنار آن گرفت. سر و صدای آن بی‌درنگ بلند شد. سندرسن گفت: «خود خودشه. ولی از کجا فهمیدی کجاست؟»

    هالی شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «فقط شانس آوردم. با توجه به آخرین واژه‌‌ای که دزد به زبون آورده بود، هالووین توی ذهنش بوده. وقتی که دیده در اون اتاق خاص توی هتل بازه و داره نظافت میشه، به نظرش رسیده که این براش یه طلسم خوش شانسیه.»

    «کدوم اتاق هتل؟»

    هالی گفت: «اتاق 1031. سی و یکم اکتبر. روز هالووین.»

    پایان

     

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 31 شهریور 1395

    هالووین

     

    سندرسن که گویی توی دردسر افتاده بود با حالتی اخمالود گفت: «این اشتباهیه که از جانب ما انجام شده. اون قدر بهش اعتماد کردیم که ندیدیم چکار می‌کنه. یه اشتباه انسانیه.» و سرش را تکان داد.

    «پس انگیزه‌ش چی بوده؟»

    سندرسن گفت: «اعتقادات شخصی. فقط برای این که این کار رو بکنه، این شغل رو قبول کرد. این رو می‌دونیم چون اون یه یادداشت از خودش به جا گذاشته. نمی‌تونسته در مقابل تحقیر کردن ما مقاومت کنه. اون یکی از کسانی بود که احساس می‌کنن شکافت هسته‌ای مرگباره. ممکنه باعث بشه مردم بخوان پلوتونیوم بدزدن تا باهاش برای تروریسم و باج گیری بمب اتمی دست ساز درست کنن.»

    «اون جوری که من فهمیدم اون می‌خواسته نشون بده که چنین کاری ممکنه.»

    «آره. اون می‌خواسته این موضوع رو علنی کنه تا جو عمومی برانگیخته بشه.»

    هالی پرسید: «پلوتونیویمی که دزدیده چقدر خطرناکه؟»

    «اصلاً خطرناک نیست. مقدارش خیلی کمه. می‌تونی بسته‌شو توی دستت نگه داری. حتی نمیشه ازش برای شکافت استفاده کرد. ما باهاش کارهای دیگه‌ای انجام می‌دادیم. به هر حال، محض اطمینان بگم که مقدارش اصلاً برای ساخت بمب کافی نیست. »

    «ممکنه برای کسی که نگهش داشته خطرناک باشه؟»

    «نه اگه داخل جعبش بمونه.» اگه درش بیاری بیرون، بالاخره برای هر کسی که باهاش در تماس بوده خطر داره.»

    هالی گفت: «از همین الآن دارم می‌بینم که سر و صدای مردم در میاد.»

    سندرسن اخمی کرد و گفت: «ولی این چیزی رو اثبات نمی‌کنه. این فقط یه اشتباه بود که دیگه اتفاق نمی‌افته. در ضمن، سامانۀ هشدار هم به کار افتاده و ما فوراً تعقیبش کردیم. اگه اون نرفته بود توی اون هتل، اگه ما از هشدار دادن به آدم‌هایی که اونجا بودن نترسیده بودیم...»

    «چرا فوراً با ادرۀ کل تماس نگرفتین؟»

    سندرسن من و من کنان گفت: « اگه می‌تونستیم خودمون بگیریمش...»

    «اون وقت همۀ ماجرا می‌تونست پنهون باقی بمونه، حتی از چشم ادارۀ کل. اشتباه و همۀ چیزهای دیگه.»

    «خوب...»

    «ولی شما آخرش به ما اطلاع دادین. بعد از این که اون مرد. پس اون جور که من فهمیدم، شما پلوتونویم رو پیدا نکردین.»

    چشمان سندرسن از نگاه ثابت هالی گریخت. او گفت: «نه پیدا نکردیم.» سپس با لحنی تدافعی ادامه داد: «ما نمی‌تونستیم آشکارا عمل کنیم. هزاران نفر اونجا بودن و اگه این موضوع بالا می‌گرفت که دردسری وجود داره... اگه وصله‌ای به ایستگاه می‌چسبید...»

    «اون وقت شما می‌باختین و اون برنده می‌شد. حتی اگه می‌تونستین دستگیرش کنین و پلوتونیوم رو پس بگیرن. درک می‌کنم. اون چه مدتی توی هتل بود؟» هالی نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «الآن ساعت 3:57 صبحه.»

    «تمام روز رو اونجا بود. فقط وقتی که اون قدر دیر شده بود که تونستیم یه مقدار آزادانه‌تر عمل کنیم بود که توی راه پله گیرش انداختیم. ما تعقیبش کردیم و اون هم تلاش کرد که فرار کنه. بعد از یه مقدار تقلا لیز خورد و سرش به نرده‌ها برخورد کرد و جمجمش شکست.»

    «و پلوتونیوم هم همراهش نبود. از کجا می‌دونید که وقتی داشت می‌رفت توی هتل، همراهش بود؟»

    «دیده شده بود. یکی از افرادمون توی یه نقطه نزدیک بود بگیردش.»

    «پس  توی اون مدتی که اون تونست توی هتل از چنگتون فرار کنه، تونسته این چیز رو، که یه جعبۀ کوچولو باشه، هر جایی توی بیست و نه طبقۀ هتل که هر طبقش نود تا اتاق داره، یا حتی راهروها، دفترها، انبارها، زیر زمین و پشت بوم قایم کنه. و حالا ما باید برش گردونیم، نه؟ ما نمی‌تونیم بذاریم پلوتونیوم برای خودش توی شهر بچرخه، حالا هر چقدر هم که می‌خواد کوچیک باشه. درسته؟»

    سندرسن با ناراحتی گفت: «آره.»

    «یه راهش اینه که صد نفر رو بیاریم که هتل رو جستجو کنن. طبقه به طبقه، اتاق به اتاق، سانتیمتر مربع به سانتیمتر مربع، تا زمانی که پیداش کنیم.»

    سندرسن گفت: «نمی‌تونیم این کار رو بکنیم. چطوری باید توضیحش بدیم؟»

    هالی پرسید: «چاره چیه؟ سرنخی داریم؟ دزد یه چیزی گفته: هالووین؟»

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • شنبه 27 شهریور 1395

    چیز کوچک

     

    خانم کلارا برنستاین کمی بیش از پنجاه سال سن داشت و دمای هوا هم کمی بیش از 32 درجه بود. کولر کار می‌کرد و اگرچه می‌توانست حقیقت وجود گرما را از بین ببرد، اما نمی‌توانست اصل وجود گرما را از بین ببرد.

    خانم هستر گولد که از آپارتمان شمارۀ سی 4 در حال بازدید از طبقۀ بیست و یکم بود گفت: «طبقۀ من هوا خنک‌تره.» او هم پنجاه سالگی را رد کرده بود و موهای بلوندی داشت که حتی یک سال هم از سنش کم نمی‌کرد.

    کلارا گفت: «این واقعاً موضوع کوچیکیه. می‌تونم گرما رو تحمل کنم. ولی صدای چکه کردن رو نمی‌تونم تحمل کنم. نمی‌شنوی؟»

    هستر گفت: «نه. ولی می‌دونم منظورت چیه. دکمۀ آستین کت پسرم جو افتاده. هفتاد و دو دلار پولشه، ولی بدون دکمه مفت نمی‌ارزه. یه دکمۀ برنجی خوشگل روی آستینش داشت، ولی دوباره نمی‌دوزتش.»

    «مشکلی نیست. دکمۀ اون یکی آستینش رو هم بکن.»

    «نمیشه. این جوری کتش اصلاً قشنگ نیست. وقتی دکمه افتاد، نباید معطلش کنی. فوراً بدوزیش. بیست و دو سالشه، ولی هنوز این چیزا رو نمی‌فهمه. میره بیرون، به من هم نمیگه کی برمی‌گرده...»

    کلارا بی‌صبرانه گفت: «گوش کن! چه طوری می‌تونی بگی که صدای چکه کردن رو نمی‌شنوی؟ بیا بریم تو حموم. وقتی بهت میگم چکه می‌کنه، یعنی چکه می‌کنه.»

    هستر به دنبال او رفت و وانمود کرد که در حال گوش کردن است. در سکوت می‌شد صدای آن را شنید: چک، چک، چک...

    کلارا گفت: «مثل شکنجه با آب می‌مونه. تموم شب صداش میاد. سه شبه که این طوریه.»

    هستر عینک بزرگش که قاب باریکی داشت را تنظیم کرد، گویی آن کار باعث می‌شد که صدا را بهتر بشنود و گفت: «شاید دوش آپارتمان جی 22 چکه می‌کنه. اونجا آپارتمان خانم مک‌لارنه. من می‌شناسمش. آدم خوش قلبیه. برو در خونه‌شو بزن و بهش بگو. نمی‌زنه سر و کله‌تو بشکنه.»

    کلارا گفت: «من ازش نمی‌ترسم. تا حالا پنج دفعه در خونه‌شو زدم. هیشکی جواب نمیده. بهش تلفن هم زدم، ولی جواب نداده.»

    هستر گفت: «پس حتماً رفته مسافرت. الآن تابستونه. مردم میرن مسافرت.»

    «پس اگه بخواد کل تابستون رو مسافرت باشه، من باید تموم این مدت به صدای چکه کردن گوش بدم؟»

    «به ناظر ساختمون بگو.»

    «به اون بی‌شعور؟ اون کلید قفل اضافه رو نداره و به خاطر چکه کردن هم در رو نمی‌شکنه. در ضمن، خانم مک‌لارن مسافرت نرفته. من ماشینش رو می‌شناسم و اون هم همین الآن توی پارکینگه.»

    هستر با کمی عذاب وجدان گفت: «می‌تونه با ماشین یکی دیگه رفته باشه.»

    کلارا چینی به بینی‌اش انداخت و گفت: «اینو که مطمئنم. امان از دست این خانم مک‌لارن.»

    هستر اخمی کرد و گفت: «طلاق گرفته. زیاد هم وحشتناک نیست. اون هم هنوز سی-سی و پنج سالشه و لباس‌های قشنگ می‌پوشه، که این هم چندان وحشتناک نیست.»

    کلارا گفت: «اگه نظر من رو خواسته باشی، از کارهایی که اون بالا می‌کنه هیچ خوشم نمیاد. من یه صداهایی می‌شنوم.»

    «چه صداهایی می‌شنوی؟»

    «صدای پا، از این جور صداها. ببین، اون درست بالای سر منه و من هم می‌دونم اتاق خوابش کجاست.»

    هستر ترشرویانه گفت: «این قدر امل نباش. کاری که اون می‌کنه به خودش مربوطه.»

    «خیلی خوب، ولی اون خیلی از حموم استفاده می‌کنه. پس چرا میذاره چکه کنه؟ کاشکی وقتی در می‌زدم جواب می‌داد. شرط می بندم همۀ وسایل آپارتمانش دکوری و الکیه.»

    «اگه می‌خوای بدونی، بدون که اشتباه می‌کنی. کاملاً اشتباه. مبلمانش معمولیه و یه عالمه گل و گیاه آپارتمانی داره.»

    «تو از کجا می دونی؟»

    هستر ناراحت به نظر می‌رسید. او گفت: «وقتی خونه نیست من به گل‌هاش آب میدم. اون یه زن مجرده. وقتی که میره مسافرت، من بهش کمک می‌کنم.»

    «که این طور. پس وقتی که خارج از شهره، تو خبر داری. بهت گفته که میره مسافرت؟»

    «نه، نگفته.»

    کلارا دست به سینه به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: «پس تو کلیدهای خونه‌شو داری؟»

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 25 شهریور 1395

    سومین شماره از مجلۀ الکترونیکی «فصل علم و خیال» منتشر شد.
    همراه با داستان‌هایی از آرتور سی. کلارک، آیزاک ازیموف، تیودور استورژن، کلیفورد سیمک و چند مطلب خواندنی دیگر.



  • نظرات() 
  • چهارشنبه 17 شهریور 1395

    دوستان!
    امروز یکی از روزهای خوب زندگیمه. کتابی که قولش رو داده بودم، منتشر شد:

    این کتاب، ترجمۀ کتاب Buy Jupiter and Other Stories هست که به فارسی ترجمه کردم و کتابسرای تندیس هم زحمت انتشارش رو کشیدن. این کتاب شامل 24 داستان کوتاه از آیزاکه که در طول دهه‌های 50 تا 70 میلادی نوشته شدن.
    داستان‌های این کتاب عبارتند از:
    1. اتاق بیلیارد داروینی Darwinian Pool Room
    2. روز شکارچیان Day of the Hunters
    3. شاه گوییدو جی Shah Guido G
    4. باتن، باتن Button, Button
    5. انگشت میمون Monkey's Finger
    6. اورست Everest
    7. وقفه The Pause
    8. بیایید نگذاریم Let's Not
    9. هر کدام یک کاشف Each an Explorer
    10. عدم! Blank!
    11. آیا زنبور اهمیت می‌دهد؟ Does a Bee Care?
    12. احمق‌های بی‌شعور Silly Asses
    13. برجیس را بخر Buy Jupiter
    14. تندیسی برای پدر A Statue For Father
    15. باران، باران، دور شو Rain, Rain, Go Away
    16. بنیان گذار Founding Father
    17. تبعید به جهنم Exile to Hell
    18. مورد کلیدی Key Item
    19. رشتۀ مناسب The Proper Study
    20. 2430 میلادی 2430 A.D.
    21. بزرگترین دارایی The Greatest Asset
    22. یک کبریت بردار Take a Match
    23. تیوتایمولاین به سوی ستارگان Thiotimoline to the Stars
    24. شعر نور Light Verse
    از بین داستان‌های این کتاب، 7 تا پیش از این ترجمه شدن و بقیه جدید هستن. اون 7 داستان عبارتند از 
    شمارۀ 2 با ترجمۀ عطاء الله جعفر آبادی در مجلۀ دانشمند شمارۀ مرداد 76
    شمارۀ 4 با ترجمۀ عطاء الله جعفر آبادی در مجلۀ دانشمند شمارۀ فروردین 79 
    شمارۀ 11 با ترجمۀ حسن اصغری در کتاب رویای روباتها انتشارات شقایق
    شمارۀ 13 با ترجمۀ عطاء الله جعفر آبادی در مجلۀ دانشمند شمارۀ اردیبهشت 79
    شمارۀ 14  با ترجمۀ فرید ذاکر در مجلۀ دانشمند شمارۀ آذر 70
    شمارۀ 16 با ترجمۀ علیرضا شهید زاده ماهانی در مجلۀ دانشمند شمارۀ اردیبهشت 74
    شمارۀ 24 با ترجمۀ حسن اصغری در کتاب رویای روباتها انتشارات شقایق

    امیدوارم که از مطالعۀ این کتاب لذت ببرید. همون طور که گفتم این کتاب رو کتابسرای تندیس در شمارگان 1000 نسخه چاپ کرده و به قیمت 20000 تومن فروخته میشه. 

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 10 شهریور 1395

    پیشگفتار «داداش کوچولو»ها

     

    اگر کتاب‌ «من آسیموف: خاطرات آیزاک آسیموف» یا «اولین داستان‌های آیزاک ازیموف» رو خونده باشید، در اونها به این نکته اشاره شده که آیزاک در سن 14 سالگی توی یه دورۀ نویسندگی در مدرسه‌شون ثبت نام کرد و یه انشا نوشت با نام «برادران کوچک» دربارۀ تولد برادرش در چند سال پیش که معلم اون کلاس، انشای آیزاک رو برای چاپ توی نشریۀ نیم سالانۀ مدرسه انتخاب کرد و این نخستین مطلب از آیزاکه که رسماً منتشر شده.

    توی کتاب «اولین داستان‌های آیزاک ازیموف» به این نکته اشاره کرده که حتی خودش هم نسخه‌ای از اون انشا رو نداره. اون کتاب در سال 1972 منتشر شد. بعد از انتشار، آیزاک به این فکر افتاد که آیا می‌تونه نسخه‌ای از اون انشا رو گیر بیاره. در نتیجه با تعدادی از کتابداران نیویورک صحبت کرد و تلاش کرد تا یکی از کتابداران دبیرستانش رو پیدا کنه.

    پس از این که یک خانم کتابدار خودش رو معرفی کرد، به درخواست آیزاک در بایگانی‌ها جستجو و نسخه‌ای از اون نشریه که انشا داخلش منتشر شده بود رو پیدا کرد و یه رونوشت برای آیزاک فرستاد.

    آیزاک در اون زمان در حال تدوین کتابی به نام Before the Golden Age (پیش از دوران طلایی) بود که در سبک و سیاق کتاب «اولین داستان‌های...» جمع آوری شده بود. از اونجایی که این کتاب هم حالت زندگی‌نامه‌ای داشت، ایزاک متن انشا رو در اون کتاب قرار داد.

    گفتم شاید جالب باشه که نخستین متن منتشر شده از آیزاک هم به فارسی ترجمه بشه.

    پی نوشت: نام این انشا به زبان انگلیسی Little Brothers هست که در کتاب‌های «من آسیموف» و «اولین داستان‌های...» به صورت «برادران کوچک» ترجمه شده. اما بعد از این که من متن اصلی این انشا رو خوندم به این نتیجه رسیدم که عنوان «داداش کوچولو»ها برای این انشا مناسب‌تره.

     

    «داداش کوچولو»ها

     

    مأموریت کنونی من در زندگی بیان احساسات زهرآلود ما داداش بزرگ‌هاست که باید در زندگیمان وجود ویرانگر داداش کوچولوها را تاب بیاوریم.

    وقتی که در روز 22 جولای سال 1929 برای نخستین بار این خبر به من رسید که صاحب برادری خواهم شد، چندان احساس ناراحتی نکردم. خودم هیچ چیزی در مورد برادرها نمی‌دانستم، ولی خیلی از دوستان من رنج طولانی مدتی (در کمترین حالت) در مراقبت از برادرانشان کشیده بودند.

    در روز 3 آگست، داداش کوچولوی من به خانه آمد. تنها چیزی که من از او تشخیص می‌دادم، تودۀ قنداق پیچی از گوشت صورتی رنگ بود که ظاهراً توانایی ایجاد کوچکترین دردسری را نداشت.

    همان شب در حالی که از ترس موهای همه جای بدنم و حتی موهای سرم سیخ شده بودند از خواب پریدم. صدای جیغی را می‌شنیدم که ظاهراً به هیچ نوع موجود زمینی تعلق داشت. در پاسخ به حالت پرسش آمیز دیوانه وار من، مادرم با عادی‌ترین حالت پاسخ داد که این فقط صدای بچه است.

    فقط صدای بچه!

    انگار که با مشت توی سرم زده باشند و گیجم کرده باشند. یک بچۀ فسقلی چهار کیلویی ده روزه که می‌توانست آن طور جیغ بکشد! آخر چرا؟ به هیچ وجه فکر نمی‌کنم که حتی سه مرد اگر با هم فریاد بکشند، بتوانند چنان صدایی ایجاد کنند.

    ولی این تازه شروع کار بود. عذاب واقعی زمانی بود که او شروع به دندان درآوردن کرد. برای دو ماه، به اندازۀ یک چشم به هم زدن هم نخوابیدم. تنها دلیل زنده ماندنم این بود که با چشمان باز در مدرسه می‌خوابیدم.

    و این باز هم پایان کار نبود. عید پاک نزدیک بود و من از دورنمای سفر به رودآیلند خوشحال بودم تا این که برادر کوچکم سرخک گرفت و همه چیز دود شد و به هوا رفت.

    به زودی زمانی رسید که همۀ دندان‌هایش بیرون زده بود و من امیدوار بودم که به ذره‌ای آرامش دست پیدا کنم، اما نه، مگر می‌شد؟! تازه آن موقع بود که آموختم وقتی بچه‌ای راه رفتن یاد می‌گیرد و شروع به حرف زدن با زبان کودکانه‌اش می‌کند، خیلی دردسر ساز‌تر از یک طوفان گردباد است.

    واکنش مورد علاقۀ او، افتادن از پله‌ها و برخورد با هر پله با صدای بامب پرطنینی بود. این رویداد به میانگین هر یک دقیقه یک بار تکرار می‌شد و نگاه سرزنش باری را روی چهرۀ مادرم به وجود می‌آورد (سرزنش برای برادرم نبود، بلکه برای من بود که مراقب او نبودم.)

    این «مراقبت» آن قدرها هم که به نظر می‌رسد آسان نبود. بچه معمولاً محبتش را با چنگ زدن مقدار زیادی از موهای من نشان می‌داد و آنها را با چنان توانی می‌کشید که هرگز به فکرتان نمی‌رسد وجود چنین قدرتی در یک بچۀ یک ساله ممکن باشد. بعد، پس از آنکه آن رنج جان فرسا به پایان می‌رسید و او را ترغیب می‌کردم که برود، او تمایل پیدا می‌کرد که با یک تکه آهن سنگین به ساق پایم بکوبد، و یک قطعۀ لبه تیز یا نوک تیز را ترجیح می‌داد.

    دردسر فقط برای زمان بیداری او نبود، وقتی که چرت نیمروزی‌اش را می‌زد، دردسر دوبرابر می‌شد.

    به عنوان نمونه به این صحنه توجه کنید. من روی صندلی نزدیک گهواره نشسته‌ام و غرق در خواندن کتاب «سه تفنگدار» شده‌ام و برادرم ظاهراً در خواب عمیقیست، اما در واقع نیست. در اثر یک غریزۀ غیر عادی، علی‌رغم این که چشمانش بسته‌است و خواندن هم بلد نیست، دقیقاً می‌داند که من چه زمانی به جای هیجان انگیز کتاب می‌رسم و با نیشخندی موذیانه، دقیقاً همان زمان را برای بیدار شدن انتخاب می‌کند. غر و لند کنان کتابم را کنار می‌گذارم و گهواره را آن قدر تکان می‌دهم که احساس می‌کنم هر لحظه ممکن است بازویم بیفتد. زمانی که سرانجام دوباره به خواب می‌رود، من علاقه‌ام را به آن سه قهرمان مشهور از دست داده‌ام و روزم کلاً خراب شده است.

    حالا برادر من 5/4 سال دارد و خیلی از آن رفتارهای ناراحت کننده‌اش از بین رفته‌اند، اما من تا مغز استخوان احساس می‌کنم که چیزهای بیشتری در راهند. از فکر روزی که به مدرسه برود و بار دیگری روی شانه‌های من بگذارد، تنم به لرزه می‌افتد. کاملاً مطمئنم که نه تنها مجبور خواهم شد تکالیفی که آموزگاران سنگدل به من می‌دهند را انجام دهم، بلکه باید مسئولیت درس و مشق او را نیز به عهده بگیرم.

    ای کاش مرده بودم!

     

     

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 27 مرداد 1395

    هال کمپ روی صندلی‌اش جا بجا شد و نگاهی به ردیف اعداد که در دستش بود انداخت و گفت: «باید این مسأله رو ذهنی حل کنم؟ یا این که می‌تونم از قلم و کاغذ استفاده کنم؟»

    «فقط انجامش بده. بذار فکر کردنت رو بشنوم. کی می‌دونه؟ اگه از روش فکریت خوشم اومد، شاید حتی اگه نتونستی حلش کنی هم موافقت کردم.»

    هال گفت: «بسیار خوب. این یه چالشه. اول از همه یه پیشفرض در نظر می‌گیرم. فرض من اینه که شما مرد شریفی هستین و مسأله‌ای بهم نمیدین که که می‌دونین پیشرفته‌تر از اونیه که بتونم حلش کنم. در نتیجه، بنا به بهترین داوری شما، این رمز چیزیه که من می‌تونم همین جا که نشستم روی صندلی، اون هم توی یه لحظۀ نسبتاً پر تنش، حلش کنم. همین طور معنیش اینه که شامل چیزی میشه که من به خوبی می‌شناسمش.»

    پروفسور با لحنی موافقت آمیز گفت: «به نظر منطقی میاد.»

    اما هال اصلاً گوش نمی‌داد. اندیشمندانه ادامه داد: «البته من حروف الفبا رو به خوبی می‌شناسم، پس این ممکنه یه رمز جابجایی الفبایی معمولی باشه که اعداد جایگزین حروف میشن. اگه این طور باشه، احتمالاً شامل یه مورد ظریفه، وگرنه خیلی آسون میشه. اما من توی چنین مسائلی تازه کارم و اگه نتونم بی‌درنگ الگوی خاصی رو توی اعداد پیدا کنم که معنی کلیش رو بهم بده، شکست می‌خورم. متوجه شدم که پنج تا عدد 6 و پنج تا عدد 3 اینجا هست، اما یه دونه 5 هم نیست... اما هیچ کدوم از اینها برای من معنی ندارن. در نتیجه من احتمال رمز جایجایی اعداد رو کنار میذارم و میرم به زمینۀ تخصصی خودمون.»

    او لحظه‌ای اندیشید و ادامه داد: «زمینۀ تخصصی شما، پروفسور، شیمی معدنیه و مطمئناً قراره زمینۀ تخصصی من هم همون باشه. و هر شیمیدانی، با دیدن اعداد، یاد اعداد اتمی می‌افته. هر عنصری، عدد اتمی خاص خودش رو داره و تا امروز 104 عنصر شناخته شده. پس اعداد اتمی شامل اعداد 1 تا 104 میشه.

    شما این موضوع رو مشخص نکردین که ردیف اعدا چه جوری باید تقسیم بشن. ما اعداد اتمی یک رقمی داریم که از 1 تا 9 هستن، اعداد اتمی دو رقمی داریم که از 10 تا 99 هستن و اعداد اتمی سه رقمی از 100 تا 104. اینها چیزهای کاملاً بدیهی هستن، اما شما می‌خواستین استدلال کردن من رو بشنوین. به خاطر همینه که من دارم همۀ اینها رو بهتون میگم.

    می‌تونیم اعداد اتمی سه رقمی رو فراموش کنیم. چرا که همشون با 1 شروع میشن و بعدش هم عدد 0 قرار داره. اما بعد از تنها عدد 1 که توی این رمز هست، عدد 7 قرار گرفته. از اونجایی که شما کلاً به من بیست رقم دادین، این امکان وجود داره که فقط شامل اعداد اتمی دو رقمی باشه. ده تا دو رقمی. البته این هم ممکنه که نه تا دو رقمی باشه و دو تا یه رقمی، ولی من شک دارم. حتی وجود فقط دو تا عدد یه رقمی می‌تونه باعث صدها ترکیب متفاوت بشه و مطمئناً مسأله رو اون قدر سخت می‌کنه که من نمی‌تونم فوراً یا حتی سریع حلش کنم. به نظر میاد که مطمئناً من با 10 تا عدد دو رقمی سر و کار دارم و در نتیجه می‌تونم ردیف اعداد رو به این صورت در بیارم: 69،66،37،17،26،33،76،83،30،47.

    انگار که این اعداد به خودی خود معنی ندارن. اما اگه اونها عدد اتمی باشن، پس چرا اونها رو تبدیل به اسم عناصرشون نکنیم؟ ممکنه اسامی معنی داشته باشن. البته بدون آمادگی از پیش، زیاد آسون نیست چون من فهرست عناصر رو به ترتیب عدد اتمیشون از بر نیستم. میشه به جدول تناوبی نگاه کنم؟»

    پروفسور که با علاقه گوش می‌داد گفت: «وقتی که من داشتم رمز رو می‌نوشتم به چیزی نگاه نکردم.»

    هال به آرامی گفت: «خلی خوب. بذار ببینیم چی میشه. بعضی‌هاشون معلومن. میدونم که 17 مال کلره، 26 ما آهنه، 83 بیسموته و 30 هم مال رویه. 76 یه جاهایی نزدیک طلا میشه که عدد اتمیش 79 هست. پس ممکنه پلاتین یا اوسمیوم یا ایریدیوم باشه. فرض می‌گیرم اوسمیوم باشه. اون دو تای دیگه روی زمین عناصر کمیابی هستن و نمی‌تونم اونها رو در نظر بگیرم. پس بذار ببینم... بذار ببینم... خیلی خوب. فکر کنم همشون رو می‌دونم.»

    او به سرعت چیزی نوشت و گفت: «ده تا عنصر توی این فهرست عبارتند از: تولیوم، دیسپروسیوم، روبیدیوم، کلر، آهن، ارسنیک، اوسمیوم، بیسموت، روی و نقره. درسته؟... نه، مثل این که این جواب مسأله نیست.»

    او به سرعت فهرست را بررسی کرد و گفت: «من که هیچ ارتباطی بین این عناصر نمی‌بینم. چیزی نیست که بهم سرنخ بده. پس بهتره این رو کنار بذاریم و از خودمون بپرسیم چیزی دیگه‌ای بجز عدد اتمی وجود نداره که چنان مشخص کنندۀ این عناصر باشه که فوراً به ذهن هر شیمی‌دانی می‌رسه؟ معلومه که این می‌تونه نشانۀ شیمیایی اونها باشه. یه حرف یا دو حرف که نشانۀ اختصاری هر عنصره و برای هر شیمی‌دانی، تبدیل به ماهیت ثانویۀ هر عنصر شده. در مورد این فهرست، نشانه‌های شیمیایی ـ دوباره چیزهایی نوشت ـ اینها هستن: Ag،Zn،Bi،Os،As،Fe،Cl،Rb،Dy،Tm.

    این می‌تونه قسمتی از یه واژه یا جمله باشه، اما نیست. یا نکنه هست؟... پس ممکنه یه خورده ظریف‌تر باشه. اگه قرار باشه فقط حروف اول نشانه‌ها رو بخونیم هم فایده‌ای نداره. اما اگه دومین گام بدیهی رو برداریم و حروف دوم هر نشانه رو به ترتیب بخونیم، به عبارت my blessing (رضایت من) می‌رسیم. فکر کنم که پاسخ مسأله همین باشه، پروفسور.»

    پروفسور ندرینگ موقرانه گفت: «درسته. تو موشکافانه در مورد مسأله استدلال کردی و برای چیزی که ارزشمنده، اجازۀ من رو به دست آوردی، برای ازدواج با دخترم.»

    هال از جا برخواست و برگشت که برود، اما تردید کرد و دوباره برگشت و گفت: «اما از سوی دیگه، از مزیت چیزی که متعلق به من نیست خوشم نمیاد. شاید استدلالی که کردم موشکافانه بوده باشه، اما من این طور استدلال کردم، چون می‌خواستم شما بشنوید که دارم منطقی استدلال می‌کنم. من پیش از این که شروع کنم پاسخ رو می‌دونستم. پس یه جور‌هایی تقلب کردم و دارم به این موضوع اعتراف می‌کنم.»

    «هان؟ چه جوری تقلب کردی؟»

    «خوب، من می‌دونستم که شما به من خوش گمان هستین و دلتون می‌خواست که من توی حل مسأله موفق بشم به خاطر همین بدون سر نخ من رو ول نمی‌کردین. وقتی که رمز رو بهم دادین، گفتین: بهم بگو اینجا چی نوشته و رضایت من رو بدست بیار. من حدس زدم که منظور شما، به معنای واقعی کلمه بود. عبارت «My blessing» ده تا حرف داره و شما یه عدد 20 رقمی بهم دادین. به خاطر همین، من بی‌درنگ اون رو ده جفت تقسیم کردم.

    بعدش هم بهتون گفتم که فهرست عنصر رو از حفظ نیستم. اما همون چندتایی که می‌دونستم کافی بود که بهم نشون بده حرف دوم نشانه‌های شیمیایی، عبارت «My blessing» رو می‌سازن. در نتیجه اون چندتا نشانه‌ای که نمی‌دونستم رو بر اساس حروفی که داخل عبارت وجود داشت، پیدا کردم. پس با این وجود، باز هم موفق شدم؟»

    سرانجام پروفسور ندرینگ لبخندی زد و گفت: «پسرم، تو حالا واقعاً موفق شدی. هر دانشمند ماهری می‌تونه منطقی فکر کنه، اما فقط دانشمندان بزرگ هستن که الهام می‌گیرن.»

    پایان

  • نظرات() 
  • شنبه 23 مرداد 1395

    مسأله‌ای از اعداد

     

    پروفسور ندرینگ نگاه مهربانانه‌ای به دانشجوی فارغ‌التحصیلش انداخت. مرد جواد با خیالی آسوده آنجا نشسته بود؛ موهایش کمی به قرمزی می زد، چشمانش سرسخت، اما آرام بود و دستانش را در جیب روپوش آزمایشگاهش فرو برده بود. پروفسور اندیشید که در کل، شخص امیدوار کننده‌ای است.

    چند وقتی بود که می‌دانست آن پسر به دخترش علاقه دارد. اما نکتۀ دیگر این بود که در این چند وقت، می‌دانست که دخترش هم به این پسر علاقمند است.

    پروفسور گفت: «بهتره یه راست بریم سر اصل مطلب، هال. تو اومدی پیش من تا قبل از ازدواج با دخترم، این ازدواج رو تأیید کنم.»

    هال کِمپ گفت: «کاملاً درسته، قربان.»

    «اعتراف می‌کنم که درست مطابق رسوم جوون‌های این دوره و زمونه رفتار نمی‌کنم، اما کاملاً هم بی‌خبر نیستم.» پروفسور دستانش را تا ته در جیب روپوش آزمایشگاهش کرد و به عقب تکیه داد و گفت: «معلومه که جوون‌های این دوره به اجازه گرفتن اهمیتی نمیدن. نکنه می‌خوای بهم بگی اگه بهت اجازه ندم، از دخترم دست می‌کشی؟»

    «نه، نه تا وقتی که اون من رو دوست داره، و من فکر می‌کنم که داره. ولی بهتره که...»

    «...که اجازۀ من رو هم داشته باشی. چرا؟»

    هال گفت: «به یه دلیل خیلی واضح. من هنوز مدرک دکترام رو نگرفتم و نمی‌خوام مردم بگن به خاطر این به دختر شما نزدیک شدم که بتونم دکترا بگیرم. اگه فکر می‌کنید این طوریه، بهم بگین. شاید من تا بعد از گرفتن مدرکم صبر کردم. یا شاید شما اجازه ندین و من به بختم تکیه کنم و این طوری، عدم تأیید شما می‌تونه گرفتن دکترا رو برای من خیلی سخت کنه.»

    «پس به خاطر دکترا، تو فکر می‌کنی که خیلی بهتره که ما با هم در مورد ازدواجت با جانیس به توافق برسیم.»

    «صادقانه بگم، همین طوره، پروفسور.»

    سکوتی بین آن دو پدیدار شد. پروفسور ندرینگ آشکارا در حال اندیشیدن به آن موضوع بود. چند سالی بود که تحقیقاتی در مورد ترکیبات همسان کرومیوم انجام می داد و آشکارا برایش سخت بود که حالا با دقتی موشکافانه دربارۀ موضوع مبهمی مثل عشق و ازدواج فکر کند.

    گونۀ صافش را مالید ـ در سنین پنجاه سالگی بیش از آن پیر بود که بخواهد ریشش را به مدل‌های متنوعی که همکاران جوانتر بخش داشتند، در آورد ـ و گفت: «خوب، هال. اگه می‌خوای من دربارۀ این موضوع تصمیم بگیرم، من این تصمیم رو بر پایۀ یه چیزی قرار میدم و تنها راهی که من می‌تونم در مورد مردم داوری کنم، توانایی اونها در استدلال کردنه. دختر من در مورد تو با روش خودش قضاوت می‌کنه ولی من روش خودم رو دارم.»

    هال گفت: «مطمئناً همین طوره.»

    «پس بذار این کار رو بکنم.» پروفسور به جلو خم شد و روی یک تکه کاغذ چیزی نوشت و گفت: «بهم بگو اینجا چی نوشته و رضایت من رو بدست بیار.»

    هال کاغذ را برداشت. چیزی که روی آن نوشته شده بود، ردیفی از اعداد بود:

    69663717263376833047

    او گفت: «یه نوشتۀ رمزیه؟»

    «میشه این طور گفت.»

    هال اخم کمرنگی کرد و گفت: «منظورتون اینه که از من می‌خواین رمز رو بشکنم و اگه بتونم با ازدواج موافقت می‌کنین؟»

    «بله.»

    «و اگه نتونم با ازدواج موافقت نمی‌کنین؟»

    «اعتراف می‌کنم که این موضوع بی‌اهمیتیه، اما ملاک من همینه. تو همیشه می‌تونی بدون اجازۀ من هم با جانیس ازدواج کنی. جانیس دیگه بزرگ شده.»

    هال سرش را تکان داد و گفت: «ولی هنوز ترجیح می‌دم رضایت شما رو به دست بیارم. چقدر وقت دارم؟»

    «وقتی نداری. همین الآن به من بگو اینجا چی نوشته. استدلال کن.»

    «همین الآن؟»

    پروفسور سرش را تکان داد.

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • شنبه 16 مرداد 1395

    همون طور که گفته بودم در مورد کتاب «برجیس را بخر» با کتابسرای تندیس به توافق رسیدم و کتاب زیر چاپ قرار گرفت. برای اطلاعات بیشتر می‌تونید به صفحۀ معرفی کتاب در کتابسرای تندیس مراجعه کنید.

    http://www.ketabsarayetandis.com/Book.aspx?Id=341

    پی نوشت: البته نکته‌ای هم وجود داره و اینه که روی جلد از عبارت The Last Answer استفاده شده که اشتباهه. این اشتباه هم از اونجایی پیش اومده که طراح جلد، از فایل از پیش آماده شدۀ پیشین استفاده کرده که باهاش جلد کتاب آخرین جواب ترجمۀ خانم الهام حق پرست رو طراحی کرده. من این نکته رو گوشزد کردم و امیدوارم اشتباه پیش اومده تصحیح بشه. 

  • نظرات() 
  • جمعه 15 مرداد 1395

    «یه چی؟» از چا پریدم. پیشی هم فوراً از جا بلند شد و پشتش رو قوز کرد. همون جا خشکم زد.

    قبلاً به اون موضوع فکر کرده بودم. کاملاً روشن بود که تمایل به دوست داشته شدن، حتی اگه توسط یه گربۀ جهنمی باشه، دل سنگ دختر عمو اندروماکی رو نرم کرده و آمادش کرده که با محبت به چشم‌های یه قربانی بدبخت نگاه کنه. کی می‌دونه؟ شاید آگاهی از دوست داشته شدن، وجودش رو تا حدی تغییر داده باشه که لقمۀ باب دندونی برای کسی باشه نه دید درست و حسابی داره و نه ذائقۀ قابل توجهی.

    اما اینها تجزیه و تحلیلی بود که بعداً انجام دادم. وقتی که دختر عمو اندروماکی خبر جدید رو بهم گفت، ذهن مشتاقم درست به نکتۀ حیاتی چنگ زد. موقعیت موفقیت آمیزم به عنوان یه قوم و خویش، یه رقیب برای تصاحب پول و دارایی دختر عمو اندروماکی پیدا کرده بود.

    اولین واکنشم این بود که از روی صندلی بلند شم و تکونش بدم و یه نوع مسئولیت پذیری خانوادگی رو توش زنده کنم. دومین واکنشم که یک هزارم ثانیه بعد رخ داد این بود که حتی یه ماهیچه رو هم تکون ندم، چون چشم پیشی که پر از نفرت بود به من افتاد.

    گفتم: « دختر عمو اندروماکی، ولی تو که همیشه می‌گفتی اگه یه نفر دور و برت چرت و پرت بگه، بهش نشون میدی. چرا نمیذاری پیشی بهش نشون بده. این طوری درستش می‌کنه.»

    «اوه، نه. هندریک مرد نازنینیه و عاشق گربه‌هه هم هست. اون پیشی رو ناز کرد و پیشی هم بهش اجازه داد. همون موقع بود که فهمیدم اون همونیه که می‌خوام. پیشی حس قضاوت خوبی داره.»

    به گمونم حتی پیشی هم توی نفرت نشون دادن اشتباه می‌کرد و من باعثش شده بودم.

    دختر عمو اندروماکی گفت: «به هر حال، هندریک امشب میاد اینجا من فکر می‌کنم می‌خواد برای برنامه ریزی ازدواج حرف بزنه. می‌خواستم این رو بدونی.»

    سعی کردم یه چیزی بگم، ولی نتونستم. فکر می‌کردم که همۀ اندام‌های درون بدنم رو خالی کردن و من چیزی نیستم بجز یه پوستۀ تو خالی.

    دختر عمو ادامه داد: «می‌خواستم این رو هم بدونی که هندریک یه آقای بازنشستۀ صحیح و سالمه. بینمون کاملاً این موضوع رو روشن کردیم که اگه من قبل از اون مردم، هیچ کدوم از پس اندازهای کوچیکم به اون نمی‌رسه. همه‌شون به تو می‌رسه، پسر عمو جورج. به خاطر این که تو کاری کردی که پیشی تبدیل به یه همدم دوست داشتنی و محافظ من بشه.»

    انگار یه نفر خورشید رو به دنیای من برگردوند و یه بار دیگه، همۀ اندام‌های داخلی بدنم سر جاشون برگشتن. یه لحظه به ذهنم رسید که اگه هندریک پیش از دختر عمو اندروماکی بمیره، به احتمال زیاد اموالش به اموال دختر عمو اندروماکی اضافه میشه و در نهایت به من می‌رسه.

    گفتم: «دختر عمو اندروماکی، من نگران پول تو نیستم. فقط به فکر عشق تو و خوشحالی آیندتم. با هندریک ازدواج کن و خوشحال باش. امیدوارم همیشه زنده باشی. این تنها چیزیه که من می‌خوام.»

    این رو با چنان صداقتی گفتم، پیرمرد، که خودم هم باورم شد که همچین منظوری داشتم.

    ***

    تا این که یه روز عصر...

    البته من اونجا نبودم، ولی بعداً فهمیدم. هندریک هفتاد ساله، که یه کم بیشتر از صد و پنجاه سانت قد داشت و نود کیلو وزن رو دنبال خودش می‌کشید، رفته بود خونۀ دختر عمو اندروماکی.

    دختر عمو در رو براش باز کرده بود و با ناز و غمزه رفته بود کنار. هندریک آغوشش رو باز کرده بود و گفته بود: «عشق من!». بعد یه قدم جلو گذاشته بود و روی قالیچه لیز خورده بود. بعد سکندری خوران به پای دختر عمو اندروماکی خورده بود و اون رو انداخته بود.

    این همون چیزی بود که پیشی لازم داشت. وقتی که به صاحبش حمله می‌شد، حمله رو می‌شناخت. در همون لحظه، دختر عمو اندروماکی جیغ و ویغ کنان گربۀ جیغ جیغو رو از روی هندریک که داشت جیغ می‌زد کنار کشید. دیگه برای هر امیدی برای یه ازدواج رومانتیک که قرار بود همون شب برگزار بشه از بین رفته بود. در واقع برای هر امیدی به چیزی که شامل هندریک بشه دیر شده بود.

    دو روز بعد با خواهش دختر عمو اندروماکی رفتم به ملاقاتش توی بیمارستان. سر تا پاش باند پیچی شده بود و برنامۀ دکتر‌ها این بود که باید عمل‌های متعدد پیوند پوست روش انجام بشه.

    خودم رو به هندریک معرفی کردم. از زیر باند پیچی بهم التماس کرد که به دختر عموم بگم همۀ اینها بلای آسمانی‌ایه که به خاطر عهد شکنی به همسر اولش اِوِلین، که هفده سال پیش مرده،  سرش اومده و به خاطر این که فکر ازدواج با یه نفر دیگه به سرش زده.

    گفت: «بهش بگو ما می‌تونیم برای همیشه با هم دوست صمیمی باقی بمونیم، ولی من دیگه هیچ وقت جرأت نمی‌کنم باهاش ازدواج کنم. چون اگه یه بار دیگه به ازدواج باهاش فکر کنم، یه خرس گریزلی بهم حمله می‌کنه.

    خبرهای ناراحت کننده رو برای دختر عمو اندروماکی بردم. خودش رو انداخت توی تختخواب و زد زیر گریه که با این کارش بهترین مرد دنیا رو برای همیشه ناقص کرده، و بی شک درست هم بود.

    بقیۀ قصه، پیرمرد، یه تراژدی نابه. می‌تونستم قسم بخورم که امکان نداره دختر عمو اندروماکی بتونه به خاطر یه قلب شکسته بمیره، ولی یه گروه از متخصص‌ها معتقد بودن که علت مرگ دقیقاً همین بوده. به گمونم غم انگیزه، اما  تراژدی نابی که ازش حرف زدم اینه که دختر عمو اون قدر زنده موند که وصیت نامه‌ش رو عوض کنه.

    توی وصیت نامۀ جدید، دختر عمو اندروماکی مهر و محبت شدیدش به من رو ابراز کرده بود و اطمینانش از این که من خودم رو بابت چندرغاز پول ناراحت نمی‌کنم و اون همۀ دارایی 300000 دلاریش رو نه به من، بلکه به عشق از دست رفتش، هندریک می‌بخشه، به امید این که به درد و رنج و هزینه‌های پزشکی که به خاطر اون به وجود اومده، خاتمه بده.

    همۀ اینها رو، وکیل دختر عمو با چنان احساساتی برای من خوند که به طور غیر قابل کنترلی در مدت قرائت وصیت نامه داشت گریه می‌کرد و همون طور که می‌تونی تصور کنی، من هم همون حال رو داشتم.

    با این وجود کاملاً هم فراموش نشده بودم. دختر عمو اندروماکی توی وصیتنامش گفته بود چیزی رو به من می‌بخشه که می‌دونه براش ارزش بیشتری از چرک کف دست قائلم. خلاصه این که پیشی رو بخشید به من!

    ***

    جورج همان جا نشسته بود با حالتی بی‌تفاوت ماتش برده بود و من نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و پرسیدم: «هنوز هم پیشی رو داری؟»

    او به زحمت به من زل زد و گفت: «نه. نه دقیقاً. درست همون روزی که پیشی به من رسید، یه اسب لگدمالش کرد.»

    «یه اسب؟»

    «آره. اسبه روز بعد از شدت جراحت مرد. مایۀ شرمندگیه، چون اون یه اسب بی‌گناه بود. خوشبختانه هیچ کس من رو ندیده بود که در قفس پیشی رو باز کردم و تکونش دادم تا بیفته توی اصطبل اسب.»

    چشمانش دوباره مات شد و دهانش بی صدا گفت: «سیصد... هزار... دلار!»

    سپس رویش را به من کرد و گفت: «حالا یه ده دلاری داری بهم قرض بدی؟»

    چکار می‌توانستم بکنم؟

    پایان

     

  • نظرات() 
  • سه شنبه 12 مرداد 1395

    روز بعد، پیشی رو بردم پیش دختر عمو اندروماکی. پیشی همیشه گربۀ قوی و بدجنسی بود. ولی بی‌تفاوتیش نسبت به بقیه باعث نوعی بی‌علاقگی ذاتی شده بود که طبیعت شیطانیش رو محدود می‌کرد. ولی حالا عشق ناگهانی دیوانه وارش به دختر عمو اندروماکی در غیاب خودخواهیش باعث شده بود که تبدیل به یه هیولا بشه. از اونجایی که پشت میله‌های قفس بود، به طرز خطرناکی تحت فشار بود و می‌تونست من رو پاره پاره کنه و من هم مطمئن بودم که می‌تونه.

    ولی وقتی که صاحبش رو دید حالتش تغییر کرد. اون هیولای چنگ زن و خرناس کش، یه دفعه تبدیل شد به یه گربۀ ملوس و ناز نازی. روی پشتش غلطید و شکم عضلانیش رو نشون داد و کاملاً معلوم بود که دلش می‌خواد شکمش رو بخارونن.

    دختر عمو اندروماکی با فریادی از خوشحالی انگشتش رو از لای میله‌های قفس برد تو تا نوازشش کنه. من در قفس رو باز کردم و پیشی پرید توی بغل دختر عمو اندروماکی و مثل یه کامیون که داره توی جادۀ خاکی حرکت می‌کنه خر خر می‌کرد و چنان گونۀ دختر عمو اندروماکی رو می‌لیسد که انگار می‌خواست زبون سوهان مانندش رو تیز کنه.

    دیگه وارد جزئیات بقیۀ اتفاقاتی که افتاد نمیشم، آخه چیزی نیست که قابل تحمل باشه. فقط همین کافیه که بگم در میون همۀ اون اتفاقاتی که داشت می‌افتاد، دختر عمو اندروماکی داشت به اون گربۀ پست فطرت می‌گفت: «دلت برای اندروماکی تنگ شده بود، آره؟»

    بهت بگم که همین کافی بود تا بالا بیارم.

    همین جوری بی‌حرکت ایستاده بودم تا اون چیزی که می‌خوام رو از زبون دختر عمو اندروماکی بشنوم و بالاخره، دختر عمو سرش رو آورد بالا و در حالی که چشم‌های ریز و کم سوش یه کم برق می زد گفت: «ممنونم، پسر عمو جورج. معذرت می‌خوام که بهت شک کردم. ولی بهت قول میدم که تا روز مرگم هم این رو فراموش نمی‌کنم و بهت پاداش خوبی میدم.»

    گفتم: «مایۀ افتخار منه، دختر عمو اندروماکی و امیدوارم که صد و بیست سال عمر کنی.»

    خلاصه این که اگه دختر عمو توی اون لحظه رضایت داده بود که فوراً مبلغ خوبی بهم بده، به آرزویی که کرده بودم باور داشتم.

    ***

    یه مدت خودم رو از دختر عمو اندروماکی دور نگه داشتم. البته نمی‌خواستم که شانسم رو دور بندازم، ولی قبلاً حضورم اون دور و برها، همیشه باعث ناراحتی دختر عمو می‌شد. نمی‌دونم چرا.

    ولی با این وجود هر از گاهی بهش تلفن می‌زدم، فقط برای این که مطمئن باشم همه چی مرتبه و مطابق با میلم، همه چی هم مرتب بود. حداقل همیشه توی گوشم آواز می‌خوند که من عاشق پیشی کوچولو‌ام. بعدش هم شروع به تعریف کردن جزئیات رفتار پر مهر و محبت پیشی می‌کرد.

    تا این که یه روز، سه ماه بعد از این که پیشی رو برگردوندم، دختر عمو اندروماکی تلفن زد و از من برای نهار دعوت کرد. طبیعتاً در اون شرایط تمایلات دختر عمو برای من قانون بود. به همین خاطر با عجله سر وقت به اونجا رفتم. چون پشت تلفن خیلی خوشحال بود، هیچ نگرانی‌ای نداشتم.

    حتی وقتی که وارد آپارتمان می‌شدم هم نگران نبودم. یا حتی وقتی که روی قالیچۀ کوچیکی که روی کف براق آپارتمانش انداخته بود لیز خوردم و کم مونده بود گردنم بشکنه. به نظر من که دلیل وجود اون قالیچه فقط یه نوع تمایل به آدم کشی بود. همون طوری که انتظارش رو داشتم، با لبخند بهم خوش آمد گفت.

    «بیا تو، پسر عمو جورج. به پیشی کوچولو سلام کن.»

    یه نگاه به پیشی کوچولو اندختم و از ترس پریدم عقب. پیشی کوچولو که شاید پر از عشق شده بود، با سرعت بیشتری بزرگتر شده بود. به نظر می‌رسید که بدون حساب کردن دمش، یه متر شده بود و اگه خیلی بخوام محافظه کارانه راجع به وزنش قضاوت کنم، حدود دوازده سیزده کیلو پشم و دمبه و چربی بود. چشم‌هاش بسته شده بود دهن خرناس کشش باز بود. دندون‌های جلوییش مثل سوزن برق می‌زد و موقعی که به من نگاه می‌کرد، توی چشم‌هاش یه نوع نفرت غیر قابل توصیف بود. یه جوری بین دختر عمو اندروماکی و من ایستاده بود که انگار می‌خواست از اون زن احمق در برابر کوچکترین حرکت اشتباه من محافظت کنه.

    اصلاً جرأت هیچ حرکتی رو نداشتم. چون از کجا باید می‌دونستم که چه حرکتی از نظر اون هیولا اشتباهه؟

    سعی کردم شجاعتم رو حفظ کنم، ولی لرزش واضحی توی صدام بود و گفتم: «میشه به پیشی اعتماد کرد، دختر عمو اندروماکی؟»

    دختر عمو اندروماکی که داشت ریز ریز می‌خندید و صدای خندش مثل لولای زنگ زده بود گفت: «کاملاً. چون اون می‌دونه که تو آشنای منی و فکر من رو می‌خونه.»

    با ترس گفتم: «خوبه.» و نگران بودم که نکنه بتونه فکر من رو هم بخونه. به این نتیجه رسیدم که نمی‌تونه، چون اگه می‌تونست من رو زنده نمیذاشت.

    دختر عمو اندروماکی نشت روی کاناپه و به من هم گفت که روی مبل بشینم. صبر کردم تا پیشی پرید روی کاناپه و با خوشحالی سرش رو گذاشت توی دامن دختر عمو اندروماکی. تا قبلش اصلاً جرأت نداشتم برای نشستن حرکتی بکنم.

    دختر عمو اندروماکی گفت: «البته پیشی کوچولوی دوست داشتنی وقتی که فکر می‌کنه یه نفر می‌خواد به من آسیب بزنه، یه خورده غیر منطقیه. یکی دو هفته پیش، درست موقعی که داشتم از در می‌رفتم بیرون، پسر روزنامه پخش کن، روزنامه رو پرت کرد طرف من. روزنامه خورد به شونۀ من. آسیبی به من نرسید ولی پیشی مثل موشک افتاد دنبال پسره. اگه پسره با آخرین سرعت رکاب نمی‌زد، نمی‌دونم چی به سرش می‌اومد. حالا دیگه پسره اینجا نمیاد و من مجبورم که خودم برم بیرون و از دکه روزنامه بخرم. اگرچه مایۀ آسودگی خیاله که من رو در مقابل چاقوکش‌ها و دزدها محافظت می‌کنه.»

    وقتی که گفت «چاقوکش‌ها و دزدها»، انگار پیشی یاد من افتاد، چون برگشت به طرف من و توی چشم‌هاش یه شعلۀ جهنمی می‌سوخت.

    به نظرم می‌رسید که می‌دونستم چه اتفاقی افتاده. نفرت، عشق معکوسه.

    پیشی یه نفرت ملایمی از همه چی و همه کس بجز خودش و شاید دختر عمو اندروماکی داشت. با افزایش عشقش به دختر عمو اندروماکی، ازازل که داشت از قوانین پاسداشت احساسات پیروی می‌کرد، عشق رو از همۀ چیزهای دیگه بیرون کشیده بود. به این ترتیب نفرتش به چیزهای دیگه بیشتر از همیشه شده بود. خلاصه این که حالا پیشی از همه چی و همه کس چنان متنفر شده بود که باعث شده بود عضلاتش بزرگتر و قوی تر بشن و دندون‌ها و پنجه‌هاش تیزتر بشن و اون رو تبدیل به یه ماشین کشتار کنه.

    دختر عمو اندروماکی داشت تند تند تعریف می‌کرد: «هفتۀ پیش من و پیشی رفته بودیم پیاده روی صبحگاهی و آقای والسینگام هم با سگ دوبرمنش اومده بود. من همۀ تلاشم رو کردم که باهاش روبرو نشم و رفتم اون طرف خیابون ولی سگه پیشی رو دید و به طرف اون طفل معصوم شروع به غرش کرد. صدای غرشش من رو ترسوند ولی انگار برای پیشی مهم نبود. من که اصلاً از سگ‌ها خوشم نمیاد. اون قدر ترسیده بودم که یه جیغ کوچولو کشیدم. جیغم علاقۀ پیشی به محافظت از من رو فعال کرد و یهو پرید روی سگه. اصلاً نمی‌شد اونها رو از هم جدا کرد. آقای والسینگام می‌خواست گزارش پیشی رو به عنوان یه حیوون خطرناک بده، ولی کاملاً معلوم بود که سگش اول شروع کرده و کار پیشی فقط دفاع از خود بوده.»

    وقتی که داشت جملۀ آخر رو می‌گفت، پیشی رو بغل کرد و صورتش عملاً با دندون‌های پیشی تماس پیدا کرد، ولی اون اصلاً نگران نبود. بعدش هم رفت سر اصل مطلبی که من رو به خاطرش دعوت کرده بود.

    لبخندی زد و گفت: «ولی من خبرت کردم چون حس می‌کردم باید شخصاً خبرهای جدید رو بهت بدم، نه از پشت تلفن. یه آقای با شخصیتی هست که بهم تلفن زده.»

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 6 مرداد 1395

    می‌خواستم یه جواب هوشمندانه بدم در این مورد که خوشگل کردن دختر عمو اندروماکی خیلی آسون‌تره، ولی تونستم به این تمایل چیره بشم، چون یه ایدۀ خیلی درخشان توی ذهنم شکل گرفته بود.

    همون اواخر بود که دوستیم با ازازل شکل گرفته بود، که ممکنه قبلاً راجع بهش برات تعریف کرده باشم... اِ... تعریف کردم؟ خیلی خوب. لازم نیست این قدر حال به هم زن نشون بدی که قبلاً اون رو می‌شناختی.

    به هر حال، چرا نباید از توانایی‌های آزازل برای این مورد استفاده می‌کردم؟ فایدۀ داشتن یه موجود فرازمینی دو سانتی که توانایی‌های پیشرفتۀ تکنولوژیکی داره چیه، اگه ازش استفاده نکنی؟

     گفتم: «دختر عمو اندروماکی. من فکر می‌کنم بتونم کاری کنم که پیشی از خودش مهر و محبت نشون بده.»

    با لحن ناخوشایندی گفت: «تو؟»  این کلمه رو با لحنی به کار برد که قبلاً هم برای من به کار برده بود و من هم اغلب به این موضوع فکر می‌کردم که چقدر این لحنش مایۀ رنجیدن من شده بود.

    ولی اون ایده هر لحظه بهتر و بهتر به نظر می‌رسید و من دختر عمو اندروماکی رو تصور می‌کردم که چون کارش رو راه انداخته بودم، داره از ازم تشکر می‌کنه.

    صادقانه گفتم: «دختر عمو اندروماکی، بذار پیشی یه روز پیش من باشه، فقط یه روز. اون وقت من پیشی‌ای رو برات میارم که عاشقته و هیچی رو بیشتر از این دوست نداره که توی بغلت بشینه تا گوش‌هاش رو ناز کنی.»

    دختر عمو اندروماکی با تردید گفت: «مطمئنی که وقتی می‌بریش باهاش مهربونی؟ خودت که می‌دونی، پیشی یه موجود خیلی حساس، خجالتی و مؤدبه.»

    آره، حتماً! خجالتی و مؤدب درست مثل یه خرس گریزلی عصبانی.

    زیرکانه گفتم: «من خیلی خوب ازش مراقبت می‌کنم، دعترعمو اندروماکی.»

    این طوری شد که دختر عمو اندروماکی که آرزوی یه پیشی مهربون رو داشت، به شک و تردیدش غلبه کرد و با یه عالمه دستور‌العمل در مورد این که پیشی کوچولو با بی‌رحمی آسیب نبینه، به من اجازه داد که اون رو از اونجا ببرم.

    البته باید اول یه قفس می‌خریدم. قفسی که میله‌هاش به کلفتی انگشت من باشه تا اگه پیشی خیلی عصبانی شد، اون رو از من دور نگه داره. بعدش ما با هم از اونجا رفتیم.

    ***

    اون روزها، ازازل مثل حالا وقتی که صداش می‌کنم عصبانی نمی‌شد. اون موقع‌ها راجع به زمین کنجکاو بود.

    اگرچه توی این موقعیت به خصوص، ترسیده بود. مدام جیغ می‌کشید، اما صداش فراصوتی بود. مثل یه میخ داشت پردۀ گوشم رو پاره می‌کرد.

    دستم رو گذاشتم روی گوشم و گفتم: «چی شده؟»

    ازازل با دمش به پیشی اشاره کرد و گفت: «اون موجود. اون چیه؟»

    برگشتم به پبشی نگاه کردم. کف قفس خودش رو پهن کرده بود. با اشتیاق چشم‌های سبزش رو روی ازازل متمرکز کرده بود. دمش یواش یواش تکون می‌خورد و یه دفعه خودش رو به میله‌های قفس رسوند و اونها رو به لرزه درآورد. ازازل دوباره جیغ کشید.

    راستش رو بهش گفتم: «این فقط یه گربه‌س. یه بچه گربۀ کوچولو.»

    ازازل جیغ و ویغ کنان گفت: «من رو بذار تو جیبت. من رو بذار تو جیبت.»

    در کل ایدۀ خوبی به نظر می‌اومد. اون رو توی جیب پیراهنم فرو کردم و اونجا داشت مثل یه دیاپازون می‌لرزید و پیشی که از ناپدید شدن ازازل، هاج و واج مونده و عصبانی شده بود، ناراحتیش رو نشون می‌داد.

    بالاخره تونستم صدایی که از داخل جیبم می‌اومد رو تشخیص بدم. ازازل داشت می‌گفت: «اوه، دم انعطاف پذیر و قشنگم! اون هیولا مثل یه دارکوپاتان می‌مونه. درست عین همونه. اون‌ها حیوون‌های درنده‌ای هستن که گاز می‌گیرن و چنگ می‌زنن و پاره پاره می‌کنن، ولی این گربه‌هه خیلی از اونها گنده‌تره همین جوری از روی ظاهر هم از اونها درنده‌تره. چرا من رو بهش نشون دادی، زگیل بد ترکیب؟»

    گفتم: «ای ارباب بی‌باک جهان، دقیقاً در ارتباط با همین حیوون ـ که اسمش پیشیه ـ هست که من به قدرت بی‌مانند تو نیاز دارم.»

    صدای خفه‌شو شنیدم که زار زد: «نه، نه!»

    «به خاطر اینه که بتونیم ازش یه گربۀ بهتر بسازیم. من می‌خوام پیشی، دختر عمو اندروماکی که صاحبشه رو دوست داشته باشه. می‌خوام که پیشی به دختر عموم مهر و محبت و شیرینی نشون بده.»

    ازازل که ترسیده بود، از بالای لبۀ جیب یه لحظه به پیشی نگاه کرد. بعد گفت: «توی ذات این حیوون هیچ عشق و علاقه‌ای به کسی بجز خودش وجود نداره. از طرز نگاه کردنش که کاملاً معلومه.»

    «دقیقاً! فقط کافیه که تو عشق به دختر عمو اندروماکی رو بهش اضافه کنی.»

    «منظورت چیه که عشق رو اضافه کنم؟ تا حالا چیزی راجع به قانون پاسداشت احساست نشنیدی، ابله مادون تمدن؟ عشق رو نمیشه اضافه کرد. فقط میشه اون رو از یه چیز به چیز دیگه‌ای که باهاش ارتباط داره منتقل کرد.»

    گفتم: «خوب همین کار رو بکن. از زیادی عشق پیشی به خودش استفاده کن و کاری کن که به دختر عمو اندروماکی دلبستگی پیدا کنه.»

    «گرفتن عشق اون ابردراکوپاتان به خودش کار خیلی سختیه. من دیدم که همنوعان من قدرت تشدید کنندگی‌شون رو به خاطر کارهای آسون‌تر از این برای همیشه از دست دادن.»

    «پس عشق رو از یه جای دیگه بگیر و به پیشی تزریق کن، ای ازازل والامرتبه. دلت می‌خواد پشت سرت حرف راه بیفته که توی یه چالش به این کوچیکی شکست خوردی؟»

    تکبر بزرگترین نقطۀ ضعف ازازله می‌تونستم ببینم که چیزی که بهش گفتم بهش فشار آورده.

    ازازل گفت: «خیلی خوب، تلاشم رو می‌کنم. شمایلی از دختر عمو اندروماکی نداری؟ یه شمایل خوب؟»

    معلوم بود که داشتم. اگرچه شک داشتم که عکسی از دختر عمو اندروماکی وجود داشته باشه که هم شمایل باشه و هم خوب باشه. ولی اگه این نکتۀ فلسفی رو کنار بذاریم، یه آلبوم بزرگ از عکس‌های دختر عمو اندروماکی داشتم که همیشه وقتی می‌اومد پیش من، میذاشتمش جایی که جلوی چشم باشه. باید اون موقع درختچۀ انجیری که توی اتاق نشیمن داشتم رو بیرون می‌بردم، آخه اون عکس باعث می‌شد برگ‌هاش پژمرده بشه.

    ازازل با بدگمانی نگاهی به عکس انداخت، آهی کشید و گفت: «بسیار خوب. ولی یادت باشه که این جادو نیست، دانشه. من فقط می‌تونم در محدودۀ قوانین پاسداشت احساسات کار کنم.»

    ولی تا وقتی که ازازل کارش رو انجام می‌داد، من چکار به محدودۀ قوانین داشتم؟

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 4 مرداد 1395

    بالاخره یه بچه گربۀ مادۀ خاکستری که ظاهر ساده‌ای داشت گیر آورد و هر ذره از محبت ناشینه‌ش رو به پای اون می‌ریخت.

    به دلیل کمبود وحشتناک فهم و شعوری که داشت، اسم اون گربه رو گذاشت «پیشی» و گربه‌هه هم اون اسم رو تا آخر برای خودش نگه داشت، اگرچه اندازه و وضعیت مزاجیش تغییر کرده بود.

    همیشه اون گربه رو می‌گرفت و بغلش و با اون صدای خش‌دار حال به هم زنش براش آواز می‌خوند:

    «عاشقتم پیشی کوچولو پشمات چقدر گرمه

    اگرم بهش شونه نزنم موهات هنوز نرمه

    دوسش دارمو نازش می‌کنم، بهش غذا میدم

    پیشی کوچولو دوسَم داره و دوست خوب منه»

    واقعاً که تهوع آور بود.

    پیرمرد، این رو ازت پنهون نمی‌کنم که اوایل نگران بودم. توی سرم افکاری از پیر دختر‌های احمقی می‌چرخید که همۀ اموالشون رو به حیوون‌های خونگی لوس و بی‌شعورشون بخشیده بودن.

    واقعاً به فکرم رسیده بود که میشه اون گربه رو خیلی راحت دزدید و سر به نیستش کرد یا بردش باغ وحش و انداختش جلوی شیرها تا بخورنش، اما این طوری دختر عمو اندروماکی خیلی راحت می‌رفت و یه گربۀ دیگه می‌خرید.

    در ضمن، ممکن بود به من سوء‌ظن پیدا کنه که من بچه‌شو کشتم. با توجه به این که دشمن پنداری بین پیردختر‌های ترشیده شایعه، این رو می‌دونستم که کاملاً امکان داره که این فکر به ذهنش برسه که من دنبال پول و ثروتشم و بتونه تفاسیر دیگه‌ای هم داشته باشه و این طوری تا حد وحشتناکی به حقیقت نزدیک بشه. در واقع به شدت مشکوک بودم که چنین فکری همون موقع هم به ذهنش رسیده بود.

    در نتیجه به ذهنم رسید که اوضاع رو برعکس کنم. چرا عشق و علاقۀ شدید به گربه‌هه رو از خودم نشون ندم؟ باهاش بازی‌های احمقانه می‌کردم، یه تیکه نخ رو جلوش تاب میدادم تا باهاش بجنگه، بعضی وقت‌ها پشت گوش‌هاش رو می‌خاروندم، بهش غذاهای چرب و نرم می‌خوروندم، حتی بعضی وقت‌ها، وقتی که دختر عمو اندروماکی داشت نگاه می‌کرد، از بشقاب خودم بهش غذا می‌دادم.

    باید بگم که مؤثر بود. کاملاً معلوم بود که دختر عمو اندروماکی نرم شده. این طور فرض گرفته بودم که اون متقاعد شده که من دنبال پول پیشی نیستم. این طوری شد که اون عشق خاص و نابی رو بدست آورد که من نسبت به همۀ مخلوقات خدا داشتم. می‌خواستم با یه لحن گرم و سوزان این نکته رو گوشزد کنم تا تأثیرش قوی‌تر بشه. کاری کردم که عشق من رو به پیشی، بدون این که نگران انگیزه‌های پنهونی من باشه، باور کنه.

    به هر حال دردسر یه بچه گربه اینه که بالاخره یه روزی تبدیل به یه گربۀ بالغ میشه... بگو ببینم، این همون چیزی نیست که اوگدن نش گفته؟ خوب، بهترین غذاهای من هم مدام دزدیده می‌شدن و من کاملاً در این مورد از خودم بردباری نشون می‌دادم.

    نمی‌دونم، پیرمرد، که تا حالا گربه داشتی یا نه، ولی هر چی زمان می‌گذره، اونها بزرگتر، خودخواه‌تر، از خود متشکرتر، نسبت به صاحبانشون نمک نشناس‌تر، تنبل‌تر و مطلقاً نسبت به هر چیز دیگه‌ای بجز خوردن و خوابیدن بی‌تفاوت‌تر میشن. آخرین چیزی که به اون ذهن حقیرشون می‌رسه هم راحتی و آسایش روانی کسیه که بهشون غذا میده.

    یه نکتۀ دیگه‌ای هم که وجود داشت این بود که هر چی پیشی بزرگتر می‌شد، بداخلاق‌تر می‌شد. همیشه به نظرم می‌رسید که گربه‌های ماده سربراه‌ترن و این گربه‌های نر هستن که پرخاشگرن. به هر حال برام واضح بود که پیشی، برخلاف جنسیتش، خلق و خوی یه گربۀ نر رو داره. در ضمن، تحمل من رو نداشت و عمداً مسیرش رو عوض می‌کرد تا از کنار من بگذره و یواشکی من رو چنگ بزنه. پیرمرد، یعنی دارم بهت می‌گم که چیزی نمونده بود باور کنم که اون هیولا می‌تونست ذهن من رو بخونه.

    با توجه به اخلاق پیشی، اصلاً تعجب برانگیز نبود که دختر عمو اندروماکی یه خورده علاقش رو از دست داد. یه روز دیدمش که داره گریه می‌کنه، یا با توجه به روحیات زمخت و خشنی که داشت، چیزی نمونده بود که اشکش در بیاد.

    اون بهم گفت: «اوه، پسرعمو جورج. پیشی دیگه من رو دوست نداره!»

    همون موقع پیشی خیلی راحت سه متر اون طرف‌تر روی زمین ولو شده بود داشت با تکبر و بی‌میلی به دختر عمو اندروماکی نگاه می‌کرد. این حالت همیشگیش بود، بجز وقت‌هایی که با من تنها بود. در اون مواقع، نگاهش از روی تنفر بود.

    من اون حیوون رو به طرف خودم صدا کردم، ولی اون فقط یه نگاه تحقیر آمیز به طرف من انداخت و یه کم خرناس کشید و از جاش تکون نخورد. من رفتم طرفش و بلندش کردم. اون با هفت کیلو وزن اینرسی زیادی داشت و بلند کردنش کار آسونی نبود، مخصوصاً این که پنجۀ راستش (که از همه خطرناک‌تر بود) رو توی موقعیتی قرار داد که بتونه خیلی سریع چنگ بزنه.

    من دو تا پنجۀ جلوییش رو گرفتم که باعث شد آویزون بشه و تأثیر جاذبه روش دوبرابر بشه. عقیده دارم که فقط گربه‌ها و نوزادان واقعاً آسیب پذیر انسان هستن که این راز رو می‌دونن و من هی تعجب می‌کنم که چرا دانشمندها راجع به این پدیده تحقیق نمی‌کنن.

    گربه‌هه رو گذاشتم توی بغل دختر عمو اندروماکی و به اون منظره اشاره کردم و گفتم: «می‌بینی دختر عمو، پیشی دوسِت داره.»

    ولی همون موقعی که انگشتم رو دراز کرده بودم، از اون شیطان خبیث غافل شدم. اون هم از این فرصت استفاده کرد و انگشت من رو گاز گرفت. همچین گاز گرفت که دندونش به استخون انگشتم خورد. بعدش هم از بغل دختر عمو اندرماکی پرید پایین و رفت.

    دختر عمو اندروماکی که گریش در اومده بود گفت: «دیدی؟ اون دیگه دوستم نداره.» شخصیتش طوری نبود که چیزی راجع به انگشت زخمی دست من بگه.

    من که با اوقات تلخی داشتم انگشتم رو می‌مکیدم گفتم: «گربه‌ها این جوریَن دیگه. چرا پیشی رو نمیدی به یکی که ازش متنفری و یه بچه گربۀ دیگه نمی‌خری؟»

    دختر عمو اندروماکی برگشت طرفم و یه نگاه سرزنش بار بهم انداخت و گفت: «اوه، نه! من عاشق پیشی کوچولوام. هیچ راهی نیست که بشه یه گربه رو وادار کرد که از خودش مهر و محبت نشون بده؟»

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :17
    • 1  
    • 2  
    • 3  
    • 4  
    • 5  
    • 6  
    • 7  
    • ...  

    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :