شنبه 2 مرداد 1395

من عاشق پیشی کوچولو‌ام!

 

من و جورج در اواخر یک روز عالی بهاری روی نیمکت پارک نشسته بودیم که یک گربۀ راه راه معمولی به نزدیکی ما رسید. می‌دانستم که در پارک گربه‌های وحشی‌ای هم هستند که نزدیک شدن به آنها خطرناک است، اما این یکی نگاه مشتاقانۀ یک گربۀ سربراه را داشت. از آنجا که من افتخار می‌کردم که گربه‌ها به من کشش دارند، دستم را دراز کردم و کاملاً مطمئن بودم که او دستم را بو خواهد کرد و به من اجازه خواهد داد که سرش را نوازش کنم.

اما کمی غافلگیر کننده بود که غر و لند جورج را شنیدم که گفت: «جونور نفرت انگیز!»

پرسیدم: «از گربه‌ها خوشت نمیاد؟»

او در حالی که آه عمیقی می‌کشید گفت: «مگه از زندگی غم انگیز من انتظار دیگه‌ای داشتی؟»

گفتم: «با توجه به شخصیتی که داری، زندگی غم انگیز اجتناب ناپذیره، اما نمی‌دونستم که گربه‌ها هم نقشی تو زندگیت داشتن.»

جورج گفت: «به خاطر اینه که هیچ وقت از دومین دختر عموم بهت چیز نگفتم. اسمش اندروماکی بود.»

«اندروماکی؟»

جورج گفت: «از روی اسمش می‌شد گفت که پدرش تحصیلات کلاسیک داشته. یه مقداری هم پول داشت که پیش از مرگش اون رو برای دخترش اندروماکی به ارث گذاشته بود و اون از طریق سرمایه گذاری زیرکانه، به مقدار قابل توجهی به اون پول اضافه کرده بود.

البته عموم اسمی از من توی وصیت نامش نیاورده بود. چون من یکی از پنج تا بچۀ برادرش بودم و اون به سختی می‌تونست اصلاً چیزی برای من به ارث بذاره، اما اگه یه مقدار سخاوتمندتر بود، می‌تونست یه چیزی برام بذاره.

به هر حال، همین طور که بزرگتر شدم، فهمیدم که به خوبی امکان داره که دختر عمو ادروماکی که 22 سال از من بزرگتر بود، زودتر از من بمیره. به فکرم رسید که ـ آخه من یه نوجوون عاقل و اهل فکر و آینده نگر بودم ـ این طوری ممکنه مقدار قابل توجهی از اون پول به من برسه.

آره... می‌دونم که می‌خوای بگی من براش چاپلوسی می‌کردم. بی‌زحمت به من پیش‌دستی نکن. چون به هر حال این کلمه‌ای نیست که می‌خواستم ازش استفاده کنم. چیزی که می‌خواستم بگم این بود که چون این رو درک می‌کردم که ممکنه قسمتی از اموالش رو به ارث ببرم، مشتاقانه، به گرمی و با مهربونی باهاش رفتار می‌کردم.

ولی اون جوری که معلوم بود، دختر عمو اندروماکی فقط به گرمی و مهربونی مشتاقانه نیاز نداشت، بلکه تشنۀ محبت بود. وقتی که من هنوز توی سنین نوجوونی بودم و اون داشت کم کم به چهل سالگی می‌رسید، این رو درک می‌کردم که اون یه پیر دختر ترشیدس و دست هیچ آدمی بهش نرسیده. با این که سن و سالی نداشتم، متوجه شدم که چنین شرایطی غیر قابل درکه. اون قد بلند و استخون درشت بود، با یه چهرۀ دراز و بی‌حالت، دندون‌های درشت، چشم‌های ریز، موهای شل و ول و از لحاظ ظاهری اصلاً گیرا نبود.

یه بار در اثر یه کنجکاوی طبیعی، برای این که ببینم احتمال چنین رویدادی چقدره ازش پرسیدم: «دختر عمو اندروماکی، تا حالا هیچ مردی ازت خواسته که باهاش ازدواج کنی؟»

اون هم چهرۀ تهدید آمیزش رو به طرف من گرفت و گفت: «ازم خواسته که با اون ازدواج کنم؟هه! دوست داشتم یکی رو می‌دیدم که چنین درخواستی بکنه!»

(من تقریباً فکر کردم که اون حتماً دلش می‌خواسته که همچین اتفاقی بیفته، اما دیگه به سنی رسیده بودم که محتاط باشم و فکرم رو به زبون نیارم.)

بعدش ادامه داد: «اگه مردی جیگرش رو داشته باشه که چنین درخواستی از من بکنه، بهش یکی دو تا چیز رو نشون میدم. بهش یاد میدم که چطوری باید با یه خانوم متشخص نزدیک بشه و چرت و پرت نگه.»

دقیقاً متوجه نشدم که رابطۀ چرت و پرت گویی با درخواست ازدواج چیه، یا این که چه چیزی توی درخواست ازدواج وجود داره که یه خانوم متشخص رو ناراحت می‌کنه، ولی فکر نمی‌کردم که خردمندانه، یا حتی بی‌خطر باشه که ازش بپرسم.

برای چند سال، همچنان امید داشتم که یه مرد پیدا بشه که اون قدر گستاخ باشه که به دختر عمو اندروماکی علاقمند بشه، اون طوری حتماً یکی دو بار بهش پیشنهاد می‌داد. دلم می‌خواست ببینم دختر عمو چکار می‌کنه، البته خودم برای حفظ جونم تو فاصلۀ امنی باقی می‌موندم. اما انگار همچین شانسی وجود نداشت. انگار حتی ثروتش هم اون قدر کافی نبود که برای مردان نیمی از جامعه، تبدیل به سوژه‌ای برای ازدواج بشه. یک کلام این که پولش ارزش اون چیزی که بدست می‌آوردن رو نداشت و همشون ازش فراری بودن.

چنین شرایط پیچیده‌ای به من نشون داد که این دقیقاً همون چیزیه که می‌خوام. یه دختر عمو اندروماکی بدون شوهر و بدون بچه به احتمال زیاد پسرعموی دومش رو توی وصیت نامش از قلم نمینداخت. در ضمن، اون تک فرزند بود و فراز و نشیب زندگی باعث شده بود که خویشاوندی نزدیک‌تر از من نداشته باشه. چنین شرایطی برای من ایده‌ال بود، مخصوصاً این که لازم نبود برای جلب محبتش خیلی سخت تلاش کنم. یه تلاش کوچولو، یه خورده حالا، یه خورده توی موقعیت دیگه، برای تقویت موقعیتم به عنوان وارث طبیعی، کاملاً کافی بود.

به هر حال وقتی که چهل سالگی رو رد کرد، باید به نظرش رسیده باشه که اگه هیچ مردی جرأت نداشته باشه که به هدف ازدواج، خشم اون رو به جون بخره، به جاش می‌تونه یه همدم برای خودش پیدا کنه که انسان نباشه.

از سگ‌ها خوشش نمی‌اومد، آخه فکر می‌کرد که تک تک سگ‌ها علاقه دارن که گازش بگیرن. می‌تونستم بهش اطمینان بدم که اون برای هیچ سگی، هر چقدر هم که لاغر و مردنی باشه، لقمۀ دندون گیری نیست، اما یه حسی بهم می‌گفت که با این چیزها اطمینان پیدا نمی‌کنه و این طوری موقعیت خودم رو خراب می‌کنم. به خاطر همین، دربارۀ این موضوع سکوت کردم.

علاوه بر این فکر می‌کرد اسب‌ها خیلی بیش از حد بزرگن و همسترها هم بیش از حد کوچیکن. در نهایت خودش رو قانع کرد که چیزی که می‌خواد، یه گربه‌س.

ادامه دارد...

 

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 16 تیر 1395

    مطمئنم که هیچ وقت راجع به دوستم ازازل بهت چیزی نگفتم، آخه دربارۀ این موضوع من کاملاً آدم محتاطیم... می‌بینم که می‌خوای اعتراض بکنی و بگی که اون رو می‌شناسی، و با توجه به حافظۀ بی‌نقصت به عنوان یه حقیقت نفرت انگیز (البته اگه بتونم این رو بگم بدون این که باعث شرمندگیت بشم) اصلاً تعجب نمی‌کنم.

    ازازل یه شیطونکه که توانایی‌های جادویی داره. یه شیطونک کوچولو. در واقع قدش به دو سانت هم نمی‌رسه، به هر حال همین هم خوبه، چون اون کاملاً اشتیاق داره تا قدرت و توانایی‌های شیطونکیش رو برای آدمی مثل من استفاده کنه، اگرچه من رو به عنوان یه موجود پست در نظر می‌گیره.

    من هر وقت صداش می‌زنم، جواب میده، اما اگه انتظار داری که من جزئیات روشی که باهاش اون رو صدا می‌زنم رو بهت بدم، فایده‌ای به حالت نداره. کنترل کردن اون فراتر از توانایی مغز فسقلی توئه. بهت برنخوره.

    وقتی که اومد، اصلاً حس شوخ طبعی نداشت. ظاهراً داشت یه نوع رویداد ورزشی رو تماشا می‌کرد که توش صد هزار زَکینی شرط بندی کرده بود و از این دلخور بود که نتونسته بود نتیجه رو ببینه. من بهش گفتم که پول چرک کف دسته و اون برای این به دنیا اومده که به هوشمندانی که بهش نیاز دارن کمک کنه، نه برای پول جمع کردن که به هر حال بدون هیچ شکی اونها رو توی شرط بندی بعدی می‌بازه.

    این نکته‌های منطقی و حرف‌های حسابی که جواب نداشتن، اول هیچ تأثیری روی اون مخلوق بیچاره که بارزترین ویژگی اخلاقیش، خودپسندیشه، نداشتن جز این که ساکتش کنن. به خاطر همین من بهش یه بیست و پنج سنتی دادم.

    فکر می‌کنم توی دنیای اونها، آلومینیوم واسطۀ داد و ستد باشه و از اونجایی که من قصد نداشتم اون رو ترغیب کنم که در ازای کمک ناچیزی که به من می‌کنه، یه چیز مادی قبول کنه، براش توضیح دادم که بیست و پنج سنت برابر با بیشتر از صد هزار زکینی توی دنیای اونه، و در نتیجه، اون با خوش اخلاقی اعتراف کرد که نگرانی‌های من، اهمیت بیشتری از نگرانی‌های خودش داره. همون طور که همیشه میگم، نیروی منطق بالاخره خودش رو نشون میده.

    مشکل ایشتر رو توضیح دادم و ازازل گفت: "برای اولین بار، تو یه مشکل منطقی برام آوردی".

    من گفتم: "البته که همین طوره". از این گذشته، خودت می‌دونی که من آدم غیر منطقی‌ای نیستم. من فقط به این روش برای خوشحال کردن خودم نیاز دارم.

    ازازل گفت: "آره. گونۀ بی‌نوای تو نمی‌تونه الکل رو به درستی وارد چرخۀ سوخت و ساز کنه. به خاطر همین، محصولات واسطه توی جریان خون انباشته میشن و همین‌ها باعث عوارض ناخوشایندی میشن که همراه مستی به وجود میاد. تا جایی که من توی واژه نامه‌های شما تحقیق کردم، این واژه از یه واژۀ یونانی گرفته شده که «سم در درون» معنی میده".

    خندم گرفت. همون طور که می‌دونی، یونانی‌های مدرن شراب رو با روزین قاطی می‌کردن. یونانی‌های باستان هم با آب قاطی می‌کردن. به خاطر همین هیچ تعجبی نکردم که اونها می‌گفتن «سم در درون»، آخه قبل از اینکه بنوشن، اون رو مسموم می‌کردن.

    ازازل گفت: "فقط کافیه آنزیم‌هاش به درستی تنظیم بشن تا بتونه الکل رو سریع و بدون اشتباه وارد سوخت و ساز کنه تا حدی که به دو قسمت کربنی برسه و از اونجا به بعد با سوخت و ساز چربی، کربوهیدرات و پروتئین تقاطع پیدا کنه و به هیچ وجه نشونه‌ای از مستی به وجود نمیاد. در نتیجه الکل براش تبدیل به یه غذای سالم میشه".

    -: "ولی ما باید یه مقدار مستی هم داشته باشیم، ازازل. اون قدر که برای ایجاد یه بی‌تفاوتی سالم در مقابل سختگیری احمقانۀ مادرش کافی باشه".

    انگار فوراً حرفم رو فهمید و گفت: "آهان، آره. مادرها رو می‌شناسم. یادمه سومین مادرم بهم گفت ازازل، نباید جلوی یه مالوب جوون پلک سومت رو به هم بزنی".

    حرفش رو قطع کردم و گفتم: "می‌تونی تنظیم رو یه جوری انجام بدی که یه مقدار کمی از مواد واسطه توی خونش انباشته بشه و یه شنگولی کوچولو به وجود بیاره"؟

    ازازل گفت: "مثل آب خوردن". بعد با یه حالت ناخوشایند آزمندانه، بیست و پنج سنتی که می‌خواستم بهش بدم رو قاپید که از طرف قطر، از ازازل بلندتر بود.

    یه هفته طول کشید تا این فرصت رو پیدا کردم که ایشتر رو آزمایش کنم. ما توی بار یه هتل متوسط بودیم که اون اونجا رو با برق خودش روشن کرده بود و چند تا مشتری لیوان‌های مشروبشون رو روی میز گذاشته بودن خیره خیره نگاهش می‌کردن.

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • جمعه 11 تیر 1395

    با ناراحتی گفت: "من که هیچ وقت همچین کاری نکردم. یا تقریباً هیچ وقت. و تو چطوری از من انتظار داری که خودم رو پذیرا نشون بدم؟ من که لبخند می‌زنم میگم چطوری، نمی‌زنم؟ همیشه هم میگم عجب روز خوبیه، حتی اگه روز خوبی نباشه".

    -: "کافی نیست عزیزم. تو باید دست یه مرد رو به نرمی توی دست خودت بگیری. باید گونۀ مرد و نیشگون بگیری، موهاش رو به هم بریزی و خیلی با ظرافت نوک انگشت‌هاش رو گاز بگیری. همین چیزهای کوچیک، به وضوح نشون دهندۀ علاقس، نشون دهندۀ تمایل از جانب تو به در آغوش کشیدن دوستانه و بوسیدنه".

    ایشتر که وحشت زده به نظر می‌رسید گفت: "من نمی‌تونم همچین کاری بکنم. اصلاً نمی‌تونم. من به سختگیرانه‌ترین روش ممکن بار اومدم. برام غیر ممکنه که بجز رفتار درست، رفتار دیگه‌ای از خودم نشون بدم. این مرده که باید پا پیش بذاره و حتی اون موقع هم من در به شدت خودم رو عقب می‌کشم. مادرم بهم یاد داده که همیشه این جوری باشم".

    -: "ولی ایشتر، این کار رو موقعی انجام بده که مادرت نگاه نمی‌کنه".

    -: "نمی‌تونم. من خیلی... خیلی خویشتندارم. چرا یه مرد نمی‌تونه... نمی‌تونه بیاد پیش من"؟

    وقتی که این حرف‌ها رو زد از فکری که به ذهنش رسید یه کم قرمز شد و با دست بزرگ اما خوش ترکیبش، قلبش رو چنگ زد. (بیهوده فکر کردم که کاش دستش می‌دونست عجب موقعیتی پیدا کرده).

    فکر کنم این واژۀ «خویشتندار» بود که بهم ایده داد. گفتم: "ایشتر، فرزندم، متوجه شدم. تو باید توی نوشیدن مشروبات الکلی زیاده روی کنی. بعضی‌هاشون هستن که مزۀ خوبی دارن و باعث تقویت مزاج میشن. اگه یه مرد رو دعوت کنی و باهاش چند تا لیوان گرَسهوپر بخوری، یا مارگاریتا، یا یه دوجین مشروب دیگه که می‌تونم اسمشون رو بهت بگم، می‌فهمی که هم خویشتنداری تو کم میشه هم مال اون. بعد اون به قدری جسارت پیدا می‌کنه که ممکنه پیشنهادی بهت بده که هیچ مرد شریفی به یه خانوم محترم نمیده و تو هم اون قدر جسارت پیدا می‌کنی که و قتی اون این کار رو کرد می‌خندی و بهش پیشنهاد میدی که توی هتلی که تو می‌شناسی و مادرت ازش بی‌خبره، با هم ملاقات کنین".

    ایشتر آهی کشید و گفت: "این طوری که خیلی فوق‌العادس، ولی فایده‌ای نداره".

    -: "معلومه که داره. تقریباً همۀ مردها آرزوشونه که پیشت بشینن و باهات نوشیدنی بخورن. اگه کسی تردید کرد، بهش بگو که مهمون توئه. هیچ مردی، هر چقدر هم که پولدار باشه، وقتی یه خانوم محترم بهش میگه که مهمون..."

    اون حرف من رو قطع کرد و گفت: "مشکل این نیست. مشکل خود منم. من نمی‌تونم مشروب بخورم".

    من که تا اون موقع همچین چیزی نشنیده بودم. گفتم: "کاری نداره، عزیزم. فقط دهنت رو باز می‌کنی و..."

    -: "نوشیدن بلدم. قورت دادن رو هم بلدم. مسأله تأثیریه که روی من می‌ذاره. سرگیجه می‌گیرم".

    -: "ولی تو که خیلی مشروب نمی‌خوری. تو..."

    -: "همون یه لیوان بسه تا سرگیجه بگیرم. مگه این که حالم به هم بخوره و بالا بیارم. خیلی امتحانش کردم. من نمی‌تونم بیشتر از یه لیوان مشروب بخورم و اگر هم بخورم، دیگه توی حس و حال... همونی که خودت می‌دونی نیستم. خودم که میگم این به خاطر نقص سوخت و ساز بدنمه، اما مادرم میگه که این یه موهبت الهیه که من رو در مقابل مردهای شروری که می‌خوان بی‌گناهی من رو لکه دار کنن، حفظ می‌کنه".

    باید بگم یه لحظه از این فکر که کسی ممکنه جلوی خودش رو از زیاده روی در لذت بردن از انگور بگیره، صدام بند اومد. اما فکر چنین گمراهی‌ای، باعث شد قدرت تشخیصم تقویت بشه و همین باعث شد چنان نسبت به خطر بی‌تفاوت بشم که که قسمت نرم بالای بازوی ایشتر رو واقعاً فشار دادم و گفتم: "این رو بسپر به من، فرزندم. من ترتیب همه چی رو برات میدم".

    دقیقاً می‌دونستم که باید چکار کنم.

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • یکشنبه 6 تیر 1395

    نوشیدنی مضر

     

    جورج با آه عمیقی که بوی الکل میداد گفت: "اونقدر نوشیدنی مضریه که حد و حساب نداره".

    من گفتم: "اگه میونه روی کنی این طور نیست".

    او با چشمان آبی روشنش نگاهی سراسر ملامت و خشم به من انداخت و گفت: "من کی زیاده روی کردم که این دومین بارش باشه"؟

    گفتم: "از وقتی که به دنیا اومدی". سپس وقتی متوجه شدم که در مورد او عادلانه قضاوت نکرده‌ام، با عجله حرفم را تصحیح کردم و گفتم: "از وقتی که از شیر گرفتنت".

    جورج گفت: "فهمیدم. این هم یکی از اون تلاش‌های ناموفقت برای بذله گوییه". سپس بدون حضور ذهن، مشروبش را بلند کرد و به سمت لبانش برد، جرعه‌ای نوشید و دوباره پایین گذاشت و آن را در پنجۀ پولادینش نگه داشت.

    دیگر دنباله‌اش را نگرفتم. گرفتن مشروب از دست جورج مثل گرفتن استخوان از یک بولداگ گرسنه است.

    او گفت: "وقتی که اون حرف رو می‌زدم، داشتم راجع به یه زن جوون فکر می کردم، کسی که براش مثل یه عمو بودم. اسمش ایشتر میستیک بود".

    گفتم: "عجب اسم غیر عادی‌ای"!

    -: "ولی اسم شایسته‌ای براش بود، آخه ایشتر اسم الهۀ بابلی عشقه و ایشتر میستیک هم واقعاً الهۀ عشق بود، یا حداقل قابلیت این رو داشت که الهۀ عشق بشه".

    جورج ادامه داد: "ایشتر میستیک نمونۀ خوبی برای یه زن بود، البته اگه کسی شعور این رو داشته باشه که بفهمه. چهرش زیبایی کلاسیکی داشت، همۀ اجزای صورتش کامل و بی‌نقص بود، بالای همۀ اینها تاجی از موهای طلایی داشت که چنان برقی می‌زد که مثل هالۀ یه ستاره بود. بدنش رو فقط میشه با بدن آفرودیت توصیف کرد. یه بدن مواج و زیبا، ترکیبی از استحکام و انعطاف پذیری که توی یک بدن نرم و بی‌نقص با هم جا داده شده باشن.

    شاید تعجب کنی ـ که اون هم به خاطر عقل ناقصته ـ که من از کجا از این همۀ زیبایی‌های اون خبر دارم، اما من بهت اطمینان میدم که این ارزیابی رو از بیشترین فاصله‌ای که می‌تونستم انجام دادم، آخه من در چنین مواردی تجربۀ کلی دارم، و در این مورد خاص، بررسی مستقیم انجام ندادم.

    وقتی که لباس کامل پوشیده بود، می‌تونست تبدیل به بهترین عکس وسطی بشه که توی بیشتر مجله‌های مدی چاپ میشه که خودشون رو وقف جنبه‌های هنری اینجور چیزها کردن. یه کمر باریک که بالا و پایینش چنان تناسب خوشایندی داشت که اگه ندیده باشیش، عمراً نمی‌تونی تصورش رو بکنی، پاهای بلند، بازوهای خوش ترکیب، و تمام حرکاتش انگار برای دلبری کردن طراحی شده بود.

    و اگرچه هیچ کسی نمی‌تونه اون قدر گستاخ و پر رو باشه که چیزی بیشتر از این کمال بدنی رو بخواد، ایشتر خیلی هم تیزهوش بود و با نمره‌هایی که خیلی از بقیۀ همکلاس‌هاش بیشتر بود، درسش رو توی دانشگاه کلمبیا به پایان رسونده بود، اگرچه خیلی راحت میشه تصور کرد که یه استاد دانشگاه معمولی که می‌خواسته به ایشتر نمره بده، تحریک شده که بهش نمرۀ بیشتری بده. با این که تو خودت هم استاد دانشگاهی، دوست من ـ و البته این رو نمیگم که احساساتت رو جریحه دار کنم ـ من کمترین نظری در مورد این شغل ندارم.

    با وجود همۀ اینها، هر کسی ممکنه تصور کنه که ایشتر می‌تونست هر مردی رو انتخاب کنه، و هر روز هم توانایی این رو داشته باشه که انتخابش رو تجدید کنه. در واقع هر از گاهی چنین فکری به ذهن من هم می‌رسید که اگه اون من رو انتخاب کنه، من با چالشی روبرو میشم که بر خلاف دیدگاه‌های جنسی آقامنشانۀ منه، ولی باید اعتراف کنم که تردید داشتم چنین چیزی رو براش روشن کنم.

    چون اگرچه ایشتر واقعاً یه اشتباه کوچیک انجام داد، به این خاطر بود که اون آدم نسبتاً پر ابهتی بود. چندان بلندتر از 180 سانت نبود، اما وقتی صداش در میومد، انگار صدای ترومپت بود و بعداً همه فهمیدن که وقتی یه مرد گردن کلفت براش گستاخی کرده، ایشتر بلندش کرده و پرتش کرده اون طرف خیابون ـ که یه خیابون نسبتاً پهن هم بوده ـ و اون رو زده به تیر چراغ برق. یارو شش ماه توی بیمارستان بستری بوده.

    مردها در مورد نزدیک شدن به طرف اون تردید داشتن، حتی مؤدب‌ترین‌هاشون هم این طور بودن. هر انگیزۀ غیر قابل مقاومتی برای نزدیک شدن بهش باید با بررسی کامل انجام میشد که آیا امنیت وجود داره یا نه. حتی خود من، که تو هم می‌دونی مثل یه شیر شجاعم، می‌دیدیم که دارم فکرمی‌کنم نکنه استخون‌هان خورد بشه. اگه بخوام یه ضرب‌المثل بگم، وجدان ما از هممون آدم‌های بزدلی ساخته بود.

    ایشتر این وضعیت رو به خوبی درک می‌کرد و یه روز  در بارۀ این موضوع با من درد دل کرد. اون موقع رو خوب یادمه. یه روز خیلی قشنگ توی اواخر بهار بود و روی یه نیمکت توی پارک مرکزی نشسته بودیم. یادمه همون موقع، حداقل سه نفر که داشتن توی پارک می‌دویدن و ورزش می‌کردن، مسیرشون خم شد و با دماغ رفتن توی درخت!

    در حالی که لب پاپینیش که به طرز زیبایی منحنی بود می‌لرزید گفت: "من به احتمال زیاد تا آخر عمرم باکره می‌مونم. انگار هیشکی از من خوشش نمیاد. هیشکی من رو دوست نداره و چند وقت دیگه بیست و پنج سالم تموم میشه".

    در حالی که با احتیاط بهش نزدیک شدم تا چند تا ضربۀ آرامش بخش به دستش بزنم گفتم: "حتماً این رو درک می‌کنی عزیـ... عزیزم که مردها فقط تحت تأثیر کمال فیزیکی تو قرار می‌گیرن و شایستگی تو رو ندارن".

    با قدرت عجیبی که چند نفر که داشتن توی فاصلۀ زیاد پیاده می‌رفتن، برگشتن تا ببینن چی شده، گفت: "مسخرس. چیزی که داری میگی اینه که اونها اونقدر احمقن که از من می‌ترسن. وقتی که ما به هم معرفی میشیم، اون احمق‌ها یه جوری به من نگاه می‌کنن و بعد از این که با هم دست میدیم، بند انگشت‌هاشون رو می‌مالن، که همین به من میگه که هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته. اونها فقط میگن خوشحال شدم دیدمت، بعد دمشون رو میذارن رو کولشون رو فوری میرن".

    -: "تو باید بهشون انگیزه بدی، ایشتر عزیزم. تو باید یه جوری به مردها نگاه کنی که انگار یه گل ظریفن و فقط زیر آفتاب گرم لبخند تو می‌تونن به خوبی شکوفا بشن. باید یه جوری بهشون نشون بدی که پذیرای نزدیک شدنشون هستی و نباید یقۀ کت و خشتک شلوارشون رو بگیری و کلشون رو بکوبی به دیوار".

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • جمعه 4 تیر 1395

    تیوتایمولاین و عصر فضا(بخش سوم)

    ترجمۀ داود ابراهیمی (ابراهیم فروزان)

    رونوشت سخنرانی ارائه شده در دوازدهمین نشست سالانۀ انجمن شیمی پایان زمانی آمریكا

    آقایان؛ مرا بنیان‌گذار دانش شیمی پایان زمانی می‌خوانند و من نمی‌توانم از این موضوع به خود نبالم . ایجاد علمی جدید افتخاری است كه فقط به افراد كمی رسیده است. من هنوز می‌توانم به وضوح روزی را به یاد بیاورم که در سال 1974 برای نخستین بار مقداری تیوتایمولاین درون آب انداختم و فكر كردم متوجه چیز خاصی شده‌ام. بدون شك خیلی سریع حل شد، اما به این مسأله عادت داشتم. به نظر می‌رسید تیوتایمولاین همیشه به محض رسیدن به آب ناپدید می‌شود.

    اما من هرگز با نمونۀ تیوتایمولاینی به خلوص ذره‌ای كه آن روز به دست آورده بودم كار نكرده بودم، یادم می‌آید همان طور كه نزدیک شدن پودر سفید به آب را نگاه می‌كردم با خودم فكر كردم: عجیب است! این دفعه پیش از رسیدن به آب حل شد!

    خوب این داستان برای شما تكراری است، خودم می‌دانم،‌ اما باز می‌خواهم روی آن هیجان کسب اطمینان، اندازه‌گیری‌های صورت گرفته، زمان‌سنجی چشمی اولیه و كارهای دقیق‌تر با پایان زمان‌سنج، مثل همان كه الآن در اسمیتسونیَن هست، مکث كنم.

    اعلام خاصیت پایان زمانی یعنی همین واقعیت كه ماده‌ای وجود دارد كه 1.12 ثانیه پیش از آن كه آب به آن اضافه شود حل می‌شود یك جنبش به وجود آورد. مطمئنم كه همه‌ی شما آن را به یاد می‌آورید. با این وجود به نحوی این فكر پیش آمد كه تیوتایمولاین یك تقلب است. نظراتی که در مجلات علمی یا معتبر چاپ می‌شد مشخصاً لحن تمسخرآمیز داشت. در تماس‌های محرمانه‌ای که به دستم رسیده دیده‌ام که متأسفانه آزمایشاتی را تشریح کردند که مشخصاً از نظر علمی بی‌اعتبار هستند و من فقط می‌توانم نتیجه بگیرم که یک جور شوخی هستند. شاید آخرین شاهد برای آسیب‌هایی که ایشان وارد کردند همین باشد كه انجمن شیمی پایان زمانی آمریكا پس از 12 سال می‌تواند فقط 15 نفر را برای گوش فرا دادن به این سخنرانی جمع كند.

    آقایان این شوخی گران‌قیمتی بود كه به قیمت رهبری ما در مسابقه به سمت فضا تمام شد. همان زمان که محققین آمریكایی به زحمت می‌توانستند اعتباری برای ادامۀ تحقیقات تیوتایمولاین جمع کرده و محدود به آزمایش‌ها در مقیاس كوچك بوده و زیر فشار جو دیرباوری همكارانشان له می‌شدند، اتحاد جماهیر شوروی شهر خروشچفسك را در كوه‌های اورال ساخت كه لقب آن، تیوتایمولاین گراد، به خوبی نشان‌دهنده‌ی ماهیت فعالیت‌هایی است كه پشت دیوارهای آزمایشگاه‌های علمی مدرن و مجهز آن‌جا انجام می‌شود.

    در این که شوروی تیوتایمولاین را جدی گرفته و دارد با آن كارهایی انجام می‌دهد هیچ شکی وجود ندارد و ما هنوز هم در خواب خرگوشی خودمان هستیم. هیچ شخصیت سیاسی مهمی این مسأله را جدی و خطرناك نمی‌بیند. اگر هم آن‌ها چیزی در رسانه‌ها گفته باشند این است كه «تیوتایمولاین چیست؟» من الآن قصد دارم برای این سیاست‌مداران كوته‌بین توضیح بدهم تیوتایمولاین برای تلاش‌های فضایی ما چه معنایی دارد.

    با اختراع باتری دورزمان توسط آن مك‌لارن و دونالد میچی از دانشگاه ادینبورو تحقیقات تیوتایمولاین از مرحله‌ای كه الآن می‌توانیم آن را مرحله‌ی كلاسیك بدانیم، عبور كرد و به مرحله مدرن وارد شد. اگر شما جایی این موضوع را خوانده‌اید قاعدتاً غیب‌بین هستید، زیرا رسانه‌های عمومی و بیشتر نشریات علمی سرسختانه راه سكوت در پیش گرفتند. در واقع مقالۀ اصلی در مجله‌ی كوچك اما بسیار محترم «نتایج تکرار ناپذیر» به ویراستاری الكساندر كوهن لایق و توانا چاپ شد. اجازه بدهید باتری دورزمان را توصیف كنم.

    یك پایان زمان‌سنج، كه همه‌ی ما با آن آشنا هستیم، ابزاری است كه آب را به صورت خودكار به لولۀ حاوی تیوتایمولاین می‌رساند. تیوتایمولاین 1.12 ثانیه پیش از آن كه آب به آن برسد حل می‌شود.

    تصور كنید چنین پایان زمان‌سنجی به یك پایان زمان‌سنج مشابه دیگری متصل باشد، به نحوی كه حل شدن تیوتایمولاین در اولی پیپت آب‌ریز دومی را فعال كند. تیوتایمولاین واحد دوم 1.12 ثانیه قبل از ریختن آب حل می‌شود، یعنی 2.24 ثانیه پیش از ریختن آب در واحد اول.

    بی‌نهایت پایان زمان‌سنج را می‌توان بدین صورت به یكدیگر متصل نمود و تیوتایمولاین هر واحد 1.12 ثانیه قبل از واحد بعدی در زنجیره حل می‌شود. یك باتری دارای حدود 77000 واحد موجب می‌شود آخرین نمونه‌ی تیوتایمولاین یك روز كامل پیش از ریختن آب حل شود.

    چنین باتری‌هایی هم در ادینبورو ساخته شده هم در آزمایشگاه من در بوستون، كه این باتری‌ها مدل‌های بسیار پیچیده‌ای هستند كه از مدارهای چاپی و كوچك‌سازی پیشرفته در آن‌ها استفاده شده است. ابزاری با حجم كمتر از یك فوت مكعب می‌تواند بازه‌‌ی پایان زمانی 24 ساعت را پوشش دهد. شواهد قوی اما غیر مستقیمی وجود دارد كه شوروی ابزارهای بسیار پیچیده‌تری در اختیار دارد و آن‌ها را در مقیاس تجاری تولید می‌كند.

    كاربرد عملی واضح این باتری دورزمان در پیش‌بینی وضع هوا است. به عبارت دیگر اگر جزء اول تیوتایمولاین به نحوی در فضای باز قرار بگیرد كه در معرض باران احتمالی باشد، جزء آخر روز قبل حل می‌شود و بدین ترتیب یك راه بدون خطا برای پیش‌بینی باران به فاصله‌ی یك روز به دست می‌آید.

    مطمئنم كه همه‌ی شما آقایان متوجه هستید كه باتری دورزمان را می‌توان برای پیش‌بینی‌های عمومی هم استفاده نمود.

    یك مثال بسیار سطحی مطرح می‌كنم، فرض كنید شما به نتیجه‌ی یك مسابقه اسب‌دوانی علاقه‌مندید. مثلاً شما می‌خواهید روی اسب برنده شرط ‌بندی كنید. بیست و چهار ساعت پیش از مسابقه می‌توانید در ذهن خود عزمتان را جزم كنید كه اگر اسب مورد نظر روز بعد برنده شد، به محض رسیدن خبر فوراً آب را به جزء اول باتری دورزمان اضافه كنید و اگر برنده نشد نكنید.

    با چنین عزمی، شما فقط باید مراقب جزء آخر باشید. اگر تیوتایمولاین در جزء آخر حل شد، از طریق زنجیره‌ی حل شدن‌های باتری با فواصل زمانی 1.12 ثانیه كه البته شما لازم نیست نگران این جزئیات باشید، شما می‌توانید مطمئن باشید كه بدون شك اسب مورد نظرتان برندۀ مسابقه بوده است. حتی اگر میلتان کشید که زرق و برقش را زیاد کنید می‌توانید كاری كنید كه حل شدن آخرین جزء یك چراغ چشمك‌زن را روشن كند، ناقوسی به صدا درآید، مقداری خرج انفجاری منفجر شود یا هر چیزی كه بتواند توجه شما را جلب كند.

    آقایان شما می‌خندید، اما آیا نمی‌توان از این سیستم بدون هیچ تغییری برای پرتاب یك ماهواره استفاده نمود؟

    فرض کنید چهار ساعت پس از پرتاب، یک وسیلۀ خودکار روی مدار دورسنج ماهواره یک سیگنال به پایگاه پرتاب بفرستد. بعد فرض کنید سیستم جوری طراحی شده باشد که این سیگنال رادیویی جزء اول یک باتری دورزمان را فعال کند.

    متوجه نتیجه هستید؟ ارسال سیگنال چهار ساعت پس از پرتاب فقط می‌تواند به این معنی باشد که ماهواره به سلامت در مدار قرار گرفته است. اگر این گونه نبود پیش از گذشت چهار ساعت سقوط کرده و از بین می‌رفت. بنابراین اگر امروز آخرین جزء باتری دورزمان حل شود، می‌توانیم مطمئن باشیم که فردا پرتاب موفقی خواهیم داشت و سایر اقدامات را طبق برنامه انجام می‌دهیم.

    اگر آخرین جزء حل نشد یعنی پرتاب موفقیت‌آمیز نخواهد بود بنابراین مشکلی در مونتاژ ماهواره وجود دارد. گروهی از تکنیسین‌ها دستگاه را چک می‌کنند و هر وقت که قطعه‌ی ‌معیوب درست شد باتری دورزمان فعال می‌شود. در نهایت پرتاب با انتظار موفقیت صد در صد برنامه‌ریزی می‌شود.

    هنوز هم مطلب به نظرتان خنده‌دار می‌آید، آقایان؟

    آیا این تنها راه توجیه موفقیت‌های دائم شوروی در مقایسه با نتایج یک خط در میان ما نیست؟ البته رسم این است که نمایش موفقیت‌های پی در پی پرتاب‌های شوروی را بر این اساس بگذاریم که ایشان عامدانه شکست‌هایشان را پنهان می‌کنند. اما آیا واقعاً این طور است؟ آیا آن‌ها با همخوانی قابل توجهی موفقیت‌هایشان را در زمان‌هایی برنامه‌ریزی نکردند که بیشترین استفاده را از آن‌ها ببرند؟

    اسپوتنیک 1 کمتر از یک ماه بعد از صدمین سالگرد تولد تسیولکوفسکی، پیشگام علم موشکی شوروی، پرتاب شد. اسپوتنیک 2 به مناسبت چهلمین سالگرد انقلاب شوروی پرتاب شد. لونیک 2 درست پیش از بازدید خروشچف از ایالات متحده پرتاب شد. لونیک 3 در سومین سالگرد اسپوتنیک 1 پرتاب شد.

    انطباق تصادفی؟ یا آن‌ها به راحتی با کمک باتری دورزمان قدرت پیش‌بینی داشته‌اند؟ شاید آن‌ها چند مونتاژ مختلف از موشک را تست کرده و آن را که موفقیتش پیش‌بینی شده بود را انتخاب کرده بودند؟ دیگر چطور می‌توان توضیح داد که چرا ایالات متحده نمی‌تواند مانند آن‌ها یک موشک را در روزی خاص با موفقیت پرتاب کند؟

    همچنین به خاطر بیاورید که آن چنان که بعضی‌ها گفته‌اند شوروی همیشه موفقیتش را پس از اطمینان از کسب آن اعلام نمی‌کند. اقلاً در یک مورد که ایشان زودتر دستیابی به هدف را اعلام کردند.

    آن گاه که لونیک 3 در راه رسیدن به مدار ماه بود دانشمندان شوروی با اطمینان اعلام کردند که لونیک در طی مدار خود از روی پنهان ماه عکس خواهد گرفت. اگر بحث فقط سر مدار لونیک بود ایشان مشکلی نداشتند. از مسیر حرکت و محل زمین، ماه و لونیک مدار آن را می‌شود با دقت بالایی محاسبه کرد.

    اما دانشمندان شوروی چطور می‌توانستند مطمئن باشند که دوربین پیچیده‌ی نصب شده به خوبی کار خواهد کرد؟ آیا ممکن است که انجام موفقیت‌آمیز کار دوربین را به راه‌اندازی یک باتری دورزمان در پایگاه پرتاب متصل کرده باشند؟ آیا ممکن است باتری ایشان را تا آن حد از موفقیت و پیروزی پرستیژ مطمئن کرده باشد تا روز پیش از گرفتن تصاویر اخبار را اعلام کنند؟

    من می‌گویم که جواب این است: معلوم است که بله!

    و در مورد تلاش‌های آتی برای فرستادن انسان به فضا چه؟ فرض کنید که فرد قبول کند که پس از مدت معینی از پرتاب یک سیگنال را دستی بفرستد. وقتی که هنوز فضانورد روی زمین است یک باتری دورزمان به ما خواهد گفت که نه تنها او در مدار است بلکه زنده و به حدی سالم است که می‌تواند سیگنال را ارسال کند.

    اگر باتری دورزمان فعال نشود فرد پرتاب نمی‌شود. به همین سادگی. تا وقتی که ممکن است فضانورد صدمه ببیند گام انسان در فضا به تعویق می‌افتد. با توجه به بی‌خیالی دولت ما نسبت به تیوتایمولاین به نظر قطعی می‌رسد که شوروی پیش از ما به این هدف برسد.

    احتمالاً می‌توان این اصل را به تمام دستاوردهای علمی و غیر علمی تعمیم داد. به طور نظری می‌توان ابرباتری‌های عظیمی ساخت که نتایج انتخابات سال آینده را پیش‌بینی کنند. خوب من به اندازه‌ی کافی در مورد این موضوع صحبت کردم. اجازه دهید در کنار مزایای بزرگ در مورد بعضی ملاحظات مربوط به خطرات بزرگ تحقیقات تیوتایمولاین هم صحبت کنم.

    ***

    خطرات از قدیمی‌ترین متناقض‌نمای تیوتایمولاین شروع می‌شوند: تناقض فریب. به عبارت دیگر احتمال این که تیوتایمولاین حل شود اما با اضافه نکردن آب آن را فریب داد. همان طور که در آزمایشگاه من روشن شده است بحث اصلی در مقابل این نظر مربوط به نظریه‌ی اتم پایان زمان است که تا کنون توسط نیم دوجین محقق دیگر تأیید شده است. یکی از پیوندهای یک یا چند اتم کربن در مولکول تیوتایمولاین تشکیل یک ابرساختار زمانی روی بعد زمان می‌دهند. یک پیوند 1.12 ثانیه در گذشته و یکی 1.12 ثانیه در آینده است. با حل شدن سر آتی مولکول تیوتایمولاین و کشیدن بقیه مولکول، در واقع یک واقعه‌ی محتمل را پیش‌بینی نمی‌کند، بلکه یک واقعه‌ی حقیقی آینده را ثبت می‌نماید.

    با این وجود به طور نظری اثبات شده است که فریب دادن تیوتایمولاین ممکن است. با استفاده از اصل عدم قطعیت هایزنبرگ می‌توان اثبات کرد که نمی‌توان با قطعیت گفت که آیا یک مولکول تیوتایمولاین پیش از اضافه شدن آب حل می‌شود یا خیر، در واقع احتمال این که حل نشود زیاد هم هست.

    این موضوع بدون شک برای یک مولکول صحیح است. اما حتا کوچک‌ترین نمونه‌ی میکروسکوپی که عملاً در پیچیده‌ترین باتری‌های دورزمان استفاده می‌شود هم حاوی کوئینتیلیون‌ها مولکول تیوتایمولاین است و احتمال این که تمام این کوئینتیلیون‌ها یا حتی کسر قابل مشاهده‌ای از آن‌ها حل نشوند بی‌نهایت اندک است.

    شکست یک باتری دورزمان که هزاران واحد در آن وجود دارد وابسته به شکست هر یک از واحدهای آن است. احتمال آن‌چه که شکست هایزنبرگ خوانده می‌شود قابل محاسبه است و بعضی تخمین زده‌اند یا اقلاً به نظر می‌رسد که نشان داده‌اند که احتمال این که یک باتری به اشتباه پاسخ مثبت دهد یک بار در بیش از یک میلیون بار است.

    در چنین موقعیتی بدون این که به جزء اول باتری دورزمان آب اضافه شده باشد جزء آخر حل می‌شود. برعکس این موقعیت رایج‌تر هم هست، با وجودی که به جزء اول آب اضافه شده باز هم جزء آخر حل نمی‌شود. طبیعتاً حالت اول از نظر تئوری جالب‌تر است چرا که سؤالی پیش می‌آید: پس آب از کجا آمده است؟

    برای ثبت چنین جواب مثبت اشتباه، حل شدن بدون اضافه شدن آب، در آزمایشگاه من آزمایش‌هایی صورت گرفته است. احتمال ایجاد ماده از هیچ وجود دارد و این مسأله به خاطر ارتباطی که با نظریه‌ی جهان ایستای گلد هویل دارد اهمیت زیادی دارد.

    قاعدۀ این آزمایش آسان بود. یکی از دانشجویان من برای اجرای آزمایش با صداقت تمام یک باتری را برای ثبت اضافه کردن دستی آب در روز بعد راه‌اندازی می‌کرد. جزء آخر به لحاظ نظری می‌بایست حل شود. سپس من دانشجوی اول را سر کار دیگری می‌گماردم و دانشجوی دیگری را با این دستورالعمل که آب را اضافه نکند مسئول باتری قرار می‌دادم.

    ابتدا ما بسیار متعجب شدیم که تحت این شرایط یک بار در هر بیست بار جزء آخر حل می‌شد. این رقم بسیار بزرگ‌تر از آن بود که با شکست هایزنبرگ قابل توجیه باشد. اما فوراً مشخص شد که تیوتایمولاین فریب نخورده است. در هر مورد چیزی آب را اضافه کرده بود. در مورد اول دانشجوی اصلی برگشته بود که آب را اضافه کند و پیش از این که بتوانند او را متوقف کنند این کار را کرده بود. در مورد دیگری اتفاقاً آب ریخته بود. یک بار دیگر نظافت‌چی...

    تعریف کردن شیوه‌هایی که تیوتایمولاین جلوی فریب خوردنش را می‌گیرد خسته کننده است. همین قدر کافی است که بگویم ما حتا یک مورد هم شکست هایزنبرگ نداشتیم.

    البته در این موقع ما جلوی اتفاقات عادی را گرفتیم در نتیجه آمار شکست دروغین کاهش یافت. مثلاً باتری را در محفظه‌های بسته خشکی قرار دادیم؛ اما حین آزمایشات محفظه‌ها ترک برداشتند و شکستند.

    در آخرین آزمایشمان فکر کردیم دیگر حتماً شکست هایزنبرگ را داریم، اما در نهایت این آزمایش در مجلات منتشر نشد. به جای آن من سعی کردم نتایج را به مسئولین ذیربط گزارش دهم که البته موفق نشدم. اجازه دهید این آزمایش را برای شما توضیح دهم.

    ****

    ما یک باتری را بعد از ثبت اثر حل شدن در یک محفظه ریخته‌گری شده فولادی قرار دادیم. در همان زمانی که ما منتظر رسیدن زمان اضافه شدن آب و اضافه نکردن آن بودیم توفان دایان نیوانگلند را درنوردید. آن زمان اوت 1955 بود. توفان پیش‌بینی شده و مسیر آن محاسبه شده بود و ما برای آن آماده بودیم. در سال‌های 1954 و 1955 توفان‌های متعددی در نیوانگلند اتفاق افتاده بودند و ما دیگر آب‌دیده شده بودیم.

    در این لحظه هواشناسی اعلام کرد که خطر گذشته است و توفان به سمت دریا می‌وزد. ما نفس راحتی کشیدیم و منتظر زمان صفر شدیم.

    اما اگر یکی از شما آن روز در نیوانگلند بوده باشد می‌داند که هواشناسی بعداً اعلام کرد که توفان را گم کرده است؛ توفان به سرعت بازگشت؛ در بسیاری جاها در یک ساعت بعد دوازده سانتیمتر یا بیشتر باران بارید؛ رودخانه‌ها طغیان کردند و سیلاب سرازیر شد.

    من باران را نگاه می‌کردم، سیل می‌آمد. رودخانه‌ی کوچک میان دانشگاهمان را نگاه می‌کردم که سیلابی شده و بالا می‌آمد و از همه طرف روی چمنزار گسترده می‌شد. ردیف درختان به نظر می‌آمد وسط آب روییده‌اند.

    من فریاد زدم که تبر بیاورند. یکی از دانشجویانم آن را آورد. او بعداً می‌گفت من چنان وحشیانه فریاد زدم که او فکر کرده بود من دچار جنون آدمکشی شده‌ام.

    من محفظه‌ی فولادی را شکستم. باتری دورزمان را خارج کردم. در آفتاب کم‌رمق آن روز توفانی یک پیاله آب را پر کردم و منتظر زمان صفر شدم تا در زمان مناسب روی باتری بریزم.

    به محض این که آب را ریختم باران آرام شد و توفان عقب نشینی کرد.

    نمی‌گویم ما باعث برگشتن توفان شدیم اما بالاخره می‌بایست به نحوی آب به باتری اضافه شود. اگر لازم می‌شد که بدین منظور محفظه‌ی فولادی را امواج برده تا توسط باد و آب شکسته شود این اتفاق می‌افتاد. واقعیت حل شدن جزء آخر این را پیش‌بینی کرده بود؛ و یا شاید برعکس، پیش‌بینی کرده بود که من عاقلانه آزمایش را خراب می‌کنم. من گزینه‌ی اخیر را انتخاب کردم.

    در نتیجۀ تمام این آزمایشات، من می‌توانم این را یک بمب صلح‌آمیز بنامم. جاسوس‌های دشمن که در یک مملکت خاص کار می‌کنند می‌توانند باتری‌های دورزمان بسازند و آن‌ها را فعال کنند تا یک مورد که جزء آخر حل شود پیش بیاید. این باتری را می‌توان در یک کپسول فلزی قرار داده و در ارتفاع خیلی بالا نزدیک جریان آبی گذاشت. بیست و چهار ساعت بعد جریان سهمگینی به وجود می‌آید زیرا فقط بدین ترتیب ممکن است که آب به محفظه برسد. این واقعه همراه با بادهای شدید خواهد بود زیرا فقط بدین ترتیب می‌توان محفظه را شکست.

    خسارات وارده به اندازه‌ی انفجار یک بمب هیدروژنی خواهد بود اما باتری دورزمان بمبی صلح‌آمیز است زیرا استفاده از آن منجر به اقدام متقابل و جنگ نخواهد شد. هیچ دلیلی به جز فرض مشیت الهی برای این واقعه پیدا نمی‌شود.

    چنین بمبی فناوری و هزینۀ اندکی دارد. کوچک‌ترین مملکت، کوچک‌ترین گروه انقلابی و مخالف می‌تواند آن را بسازد.

    بعضی وقت‌ها که حالم خوب نیست فکر می‌کنم نکند توفان نوح، واقعه‌ای که آثار آن در رسوبات بین‌النهرین یافت شده است، نتیجه آزمایش‌های سومریان باستان با تیوتایمولاین بوده است!

    آقایان! من به شما می‌گویم اگر ما اکنون یک وظیفه فوری داشته باشیم این است که دولتمان را متقاعد کنیم که برای کنترل تمام منابع بین‌المللی تیوتایمولاین فشار بیاورد. تیوتایمولاین اگر به خوبی استفاده شود بی‌نهایت مفید است و اگر از آن سوء استفاده شود بی‌نهایت مرگبار خواهد بود.

    حتا یک میلی‌گرم از آن نباید به دستان غیر مسئول برسد!

    آقایان، من شما را به پیکار در راه امنیت جهان فرا می‌خوانم!


    نکته: این مقاله پیش از این در شمارۀ 26 ماهنامۀ الکترونیکی «شگفتزار» منتشر گردیده است

     

  • نظرات() 
  • شنبه 29 خرداد 1395

    مقدمه: در سال 1947، هنگامی که آیزاک ازیموف در حال کار بر روی رسالۀ دکترایش بود، ایده‌ای به ذهنش رسید. این ایده در بارهۀ ماده‌ای به نام «تیوتایمولاین» بود که ویژگی بی‌همتایی داشت. تیوتایمولاین خالص می‌توانست 1/12 ثانیه پیش از افزوده شدن آب مقطر به آن، در آب حل شود!
    آیزاک ابتدا می‌خواست از این ایده برای نوشتن یک داستان علمی‌تخیلی استفاده کند، اما تصمیم گرفت با این ایده، یک نوع مقاله با سبک خشک و رسمس رساله‌های دکترا بنویسد. آن مقاله را نوشت و برای جان کمبل فرستاد. جان کمبل آن را قبول کرد و در شمارۀ ماه مارس سال 1948 مجلۀ استاوندینگ ساینس فیکشن به چاپ رسید.
    آیزاک بعدا سه مطلب دیگر هم در مورد تیوتایمولاین نوشت. یکی از آنها مقاله و دوتای دیگر به نوعی داستان هستند.
    مقالات و داستان‌های تیوتایمولاین عبارتند از:
    1. ویژگی‌های پایان زمانی تیوتایمولاین بازتصعید شده (استاوندینگ ساینس فیکشن، مارس 1948، مقاله)
    2. کاربردهای تیوتایمولاین در ریز روان پزشکی (استاوندینگ ساینس فیکشن، دسامبر 1953، مقاله)
    3. تیوتایمولاین و عصر فضا (آنالوگ، سپتامبر 1960، داستان)
    4. تیوتایمولاین به سوی ستارگان (ویژه نامۀ استاوندینگ: یادبود جان کمبل، 1973، داستان)
    یکی از دوستان این وبلاگ به نام آقای داود ابراهیمی زحمت کشیده‌اند و هر چهار مطلب را ترجمه نموده و برای انشار در وبلاگ فرستاده‌اند. اما نخستین این مطالب و داستان‌ها، پیش از این توسط این جانب ترجمه شده و در جلد سوم کتاب «اولین داستان‌های آیزاک ازیموف» قرار دارد که می‌توانید آن را از همین وبلاگ دریافت کنید. آخرین مطلب هم ترجمه شده و در کتاب «برجیس را بخر و داستان‌های دیگر» قرار دارد که از آنجا که پیش از این با ناشر برای انتشار آن رسماً قرارداد بسته‌ام، از قرار دادن آن در این وبلاگ معذورم. اما در مورد مقالۀ شمارۀ 2 و داستان شمارۀ 3 مشکلی وجود ندارد و می‌توانید آنها را در ادامۀ این مطلب، بخوانید. لازم به ذکر است که مقالۀ کاربردهای «تیوتایمولاین در ریز روان پزشکی»، پیش از این در شمارۀ 25 ماهنامۀ الکترونیکی «شگفتزار» منتشر گردیده است.


    کاربردهای تیوتایمولاین در ریز روان پزشکی
    ترجمۀ داود ابراهیمی (ابراهیم فروزان)

    چند سال پیش ویژگی‌‌های غیرعادی پایان ‌زمانی تیوتایمولاین خالص در همین مجله گزارش شد. با وجود کاربردهای نظری جذاب این ماده، به دلیل برخوردهای بدبینانه با این گزارش، تحقیقات در این زمینه کاهش یافته است. اما این آزمایشگاه با بودجۀ تحقیقاتی فراهم شده توسط انجمن امریکایی پیشرفت روان پزشکی کمّی موفق شد تحقیقات پیشین خود در این زمینه را ادامه دهد که نتایج به دست آمده در عین مفید بودن دور از انتظار هم بود.

    بخشی از هدف این مقاله نشان دادن این مطلب است که به وسیله تیوتایمولاین می‌توان نوعی عدم تعادل روانی را شناسایی نمود و تشخیص آن را از یک هنر نامطمئن به علم دقیقی تبدیل نمود.

    1.  اتم کربن پایان‌زمانی

    همان طور که در مقالۀ پیشین که در این زمینه منتشر شد توضیح داده شده است، ویژگی منحصر به فرد تیوتایمولاین نرخ فوق‌العاده سریع حل شدن آن در آب مقطر است. در واقع این نرخ به حدی سریع است که تیوتایمولاین 1.12 ثانیه پیش از اضافه شدن آب حل می‌شود. این پایان زمانی یا زمان منفی حل شدن تا جایی که ما می‌دانیم واقعاً منحصر به فرد است. باروشک و لیبنیچ [2] ویژگی پایان زمانی جزئی‌ای برای بعضی از مشتقات خاص تیوتایمولاین گزارش کرده‌اند، اما ما نتوانستیم یافته‌های ایشان را تصدیق کنیم.

    پایان زمانی باید نتیجۀ ساختار مولکولی تیوتایمولاین باشد و نخستین فرضی که به ذهن می‌رسد، اثر اتم‌های کربن متنوع آن است. این نخستین بار نیست که پیشرفتی در شناخت ما از‌ اتم کربن منجر به پیشرفتی در علم شیمی شده است.

    در قرن نوزدهم معلوم شد که چهار پیوند والانسی کربن در گوشه‌های یک مربع قرار ندارند (هر چند که هنوز روی تخته و در کتاب‌های درسی این گونه ترسیم می‌شود) بلکه در رئوس یک چهار وجهی قرار گرفته‌اند (شکل 1). تفاوت این دو حالت این است که در حالت اول تمام پیوندها در یک صفحه قرار دارند و در حالت دوم پیوندها در دو صفحه عمود به هم تقسیم شده‌اند. دیدگاه دوم توضیح خواصی مانند ایزومر نوری را ممکن نمود که با تعبیر قدیمی‌تر اتم کربن مسطح قابل توضیح نبود.

    شکل 1 - اتمهای کربن مسطح و چهار وجهی

    اکنون بار دیگر می‌توانیم قلمرو دید خود را توسعه دهیم. می‌توانیم از اتم کربن چهار وجهی به اتم کربن پایان زمانی برسیم که دو صفحۀ حاوی پیوندهای اتم کربن آن در فضای عادی قرار نگرفته‌اند. بلکه یکی از آنها زمانی است، یعنی در بُعد زمان گسترده شده است. در صفحۀ زمانی، یک پیوند به سمت دیروز است و یک پیوند به سمت فردا. چنین اتم کربنی را نمی‌توان به شیوه معمول رو کاغذ نشان داد و تلاش برای این منظور هم بی‌فایده است.

    واضح است که چنین اتم کربن پایان زمانی بسیار ناپایدار است و بسیار به ندرت می‌تواند تشکیل شود، در واقع تا جایی که ما می‌دانیم فقط در مولکول تیوتایمولاین وجود دارد. هنوز مشخص نیست که چه چیزی در ساختار تیوتایمولاین و اتصالات اتمی آن می‌تواند منجر به این وضعیت شود، اما بدون شک اتم پایان زمانی وجود دارد. در نتیجه جزئی از مولکول تیوتایمولاین در گذشته و جزئی از آن در آینده قرار دارد.

    همین قسمتی از مولکول که در آینده است در آبی که آن هم در آینده است حل می‌شود (یعنی آبی که قرار است به تیوتایمولاین اضافه شود اما هنوز نشده است)، سپس بقیۀ مولکول هم به داخل محلول کشیده می‌شود و در آبی که ظاهراً آنجا نیست حل می‌شود. با درک این موضوع، معما و تناقض رفتار تیوتایمولاین حل می‌شود و تبدیل به موضوعی معمولی و قابل تحلیل ریاضی می‌شود.

     چنین تحلیل ریاضیاتی در حال انجام است و به زودی منتشر خواهد شد. در همین رابطه می‌توان اشاره نمود که وجود ویژگی پایان زمانی، وجود ویژگی برون‌زمانی را هم الزامی می‌نماید. در آزمایشگاه‌های ما تلاش قابل توجهی برای شناسایی این خواص برون‌زمانی صورت می‌گیرد. برای مثال فرض کنید نمونۀ کوچکی از محلول تیوتایمولاین در غلظت استاندارد یک میلی‌گرم در میلی‌لیتر با سرعت زیاد و در دمایی که به تیوتایمولاین لطمه نخورد تبخیر شود، در این حالت قاعدتاً تیوتایمولاین بایستی 1.12 ثانیه بعد از این که آب تبخیر شد ته نشین شود. چنین پدیده‌ای هنوز مشاهده نشده است اما اما احساس می‌کنیم مشکل فقط ایجاد شیوۀ مناسب برای سنجش آن است.

    2. تصفیه پایان زمانی

    هیچ چیز به اندازۀ مشکلات خالص‌سازی در راه تحقیقیات تیوتایمولاین مانع ایجاد نکرده است. از آنجا که مقدار اندکی ناخالصی می‌تواند تأثیرات پایان زمانی تیوتایمولاین را بپوشاند و در تکرار نتایج کمّی آزمایشات تداخل ایجاد کند، تلاش‌های زیادی در راه خالص‌سازی آن صورت گرفته است. چندین بار تبلور و تصعید ضروری بوده است. روش تصفیۀ پایان زمانی برای ساده نمودن این روال ابداع شده است.

    همان گونه که در مقالات پیشین آورده شده است، با حل کردن عصارۀ پوست بوتۀ روزاسی کارلسبادنسیس روفو در آب مقطر 5 درجه سانتی‌گراد و سپس خشک کردن آن (انجماد خشک)، منجر به تولید پودر زرد کمرنگی می‌شود که یک میلی‌گرم آن ظرف مدت 0.72- ثانیه در یک میلی‌ لیتر آب حل می‌شود. (نباید مرحلۀ عصاره‌گیری را زیاد طول داد تا مواد نامحلول‌تر و غیر پایان زمانی عصاره داخل محلول شوند. این مواد به سرعت تمام آثار پایان زمانی را در پودر نهایی از بین می‌برند.)

    پس از به دست آوردن پودر ناخالص با پایان زمانی کافی، فقط یک مرحلۀ دیگر برای به دست آوردن تیوتایمولاین با خلوص بالا لازم است. فیلتر پایان زمانی نشان داده شده در شکل 2 نموداری ساده شده از گزارش کامل ارائه شده توسط این آزمایشگاه است. در اینجا توضیح مختصر فرآیند کافی است. فیلتر پایان زمانی اصولاً ابزاری برای تصفیه با مکش سریع است. شیرهای 1 و 2 به وسیلۀ یک مدار الکترونیکی که در این نمودار نشان داده نشده است کنترل می‌شوند. در شروع فرآیند شیر 1 بسته است و 100 میلی‌لیتر آب مقطر در محفظه «الف» است. روی فیلتر شیشه‌ای محفظۀ «ب» یک گرم پودر تیوتایمولاین ناخالص گذاشته شده است. در این هنگام شیر 2 (که شیر دو طرفه است) باز می‌شود تا محفظه‌های «ب» و «پ» را به هم وصل کند. سپس مدار الکتریکی بسته می‌شود که موجب فعال شدن پمپ خلأ می‌گردد. پنج ثانیه پس از بسته شدن، مدار الکتریکی یک زمان سنج رله‌ای را فعال می‌کند که همزمان شیر 1 را باز می‌کند و شیر 2 را در وضعیت اتصال محفظۀ «ب» و «ت» قرار می‌دهد. نتیجۀ چنین فرآیندی آشکار است. 0.72 ثانیه پیش از این که شیر 1 باز شود مولکول تیوتایمولاین موجود در عصارۀ ناخالص در آبی که قرار است اضافه شود حل می‌شود و ناخالصی‌ها که هنوز وجود آب بر آنها تأثیری نگذاشته نامحلول باقی می‌مانند. به خاطر خلأ موجود در زیر تیوتایمولاین محلول از شیشه فیلتر گذشته و به محفظه «پ» می‌ریزد. وقتی شیر 1 و 2 باز می‌شوند، کلیۀ ناخالصی‌هایی که محلول در آب هستند در آبی که هم ‌اکنون روی عصاره اضافه شده است حل می‌شوند و به محفظه «ت» مکیده می‌شوند.

    شکل 2 - طرح ساده شدۀ فیلتر پایان زمانی

    محلول محفظه «پ» در خلأ خشک منجمد شد و یک میلی‌گرم پودر سفید رنگ به دست آمده در زمان 1.124- ثانیه در یک میلی ‌لیتر آب حل شد، یعنی سریع‌تر از خالص‌ترین تیوتایمولاینی که با روش‌های دیگر به دست آمده است. وجود ناخالصی یونی درون آب مقطر آزمایش شد و احتمال بروز تداخل در مشاهدات آتی داده نشد.

    3.پایان ‌زمان‌ سنج ‌بین

    پایان‌ زمان ‌سنج که در مقالۀ قبلی من در این مجله تشریح شد، ابزاری است دارای محفظه کوچکی حاوی پودر تیوتایمولاین که مانع گذر یک شعاع نور می‌شود که در صورت عدم ممانعت، شعاع نور بر یک سلول فتوالکتریک متمرکز می‌شود. حل شدن تیوتایمولاین محفظه را شفاف می‌کند و با فعال شدن سلول فتوالکتریک مدار بسته شده و زمان دقیق حل شدن مشخص می‌گردد. چون آب از طریق یک پیپت خودکار با کنترل الکتریکی اضافه می‌شود زمان اضافه شدن آب را می‌توان با دقت زیادی تعیین کرد. زمان حل شدن منهای زمان اضافه شدن آب، بازه درون زمانی را مشخص می‌کند.

    برای همکاران ما در این آزمایشگاه مشخص بوده است که نه تنها بایستی به زمان حل شدن تیوتایمولاین توجه زیادی نمود، بلکه به نحوه حل شدن آن هم باید توجه کرد. لامبگر و هوفنی از همین آزمایشگاه اخیراً یک دوربین فیلم‌برداری بسیار کوچک (درون‌ زمان‌ سنج ‌بین) به سیستم اضافه کرده‌اند که به کمک آن می‌توان انحرافات اندک از حل شدن معمول را مشخص نمود [4]. با وجود این که هدف اولیه از ساخت این دستگاه آزمودن فرضیات مربوط به اتم کربن پایان زمانی بوده است، ثابت شد که درون‌زمان‌سنج‌بینی در یک سری آزمایش که در ادامه توضیح داده می‌شود، اهمیت بسیار زیادی دارد.

    4. اراده ‌سنجی

    همان طور که توضیح داده خواهد شد فیلتر پایان زمانی هم بایستی مانند درون ‌زمان‌ سنجی با حداقل دخالت انسان انجام شود. دلیل این الزام واضح است. قبلاً پیشنهادات بی‌فایده‌ای ارائه شده بود مبنی بر این که آب را پس از حل شدن تیوتایمولاین و پیش از زمان واقعی اضافه شدن آب از سیستم خارج نمایند و با حل شدن تیوتایمولاین در آبی که اضافه نشده است آن را گول بزنند. لازم به گفتن نیست که در چنین تلاش جسورانه‌ای فقط خود آزمایش‌کننده گول می‌خورد، زیرا با محاسبات ابتدایی ریاضی نشان داده می‌شود که پیشنهاد ایشان (اگر واقعاً جدی بوده باشد!) ناقض قانون دوم ترمودینامیک است [5].

    با این وجود، با فراهم آمدن مقادیر قابل توجه تیوتایمولاین کاملاً خالص به وسیله تصفیۀ پایان زمانی، محاسبۀ تأثیر ارادۀ انسان بر زمان منفی حل شدن (همان بازه پایان زمانی) امکان‌پذیر شد و بالعکس می‌توان گفت سنجش قدرت اراده انسان به وسیله تیوتایمولاین ممکن شد. روش به دست آمده اراده‌سنجی نامیده شد.

    از آغاز آزمایشات دیده شده بود که شخصیت‌های قاطع و بااراده وقتی آب را با دست اضافه می‌کنند به بازه پایان زمانی کامل دست می‌یابند. به عبارت دیگر متمرکز شدن ذهن ایشان بر اضافه کردن آب موجب می‌شد که هیچ شکی به دلشان راه نیابد و در نهایت اضافه کردن آب با همان قاطعیتی انجام می‌شد که با ابزار مکانیکی انجام می‌شد.

    سایر افرادی که طبیعتی کم و بیش مردد و بی‌میل داشتند به نتایجی کاملاً متفاوت دست یافتند. حتی وقتی ایشان خود را مجبور می‌نمودند که با رسیدن یک علامت فوراً آب را اضافه کنند و به ما اطمینان می‌دادند که هیچ تردیدی در انجام عمل ندارند باز هم زمان منفی حل شدن کاهش قابل ملاحظه‌ای می‌یافت. بدون شک تردید داخلی چنان در اعماق ذهن ایشان رسوخ کرده بود و ناخودآگاه آن را پنهان می‌کردند که حتی خود ایشان هم آگاهانه از وجود آن خبر نداشتند. اهمیت چنین بروز فیزیکی و قابل سنجشی با تجهیزاتی کمّی برای روان‌شناسان واضح است.

    شکل 3 - منحنی توزیع بازه‌های پایان زمانی در مردان و زنان

    یک آزمایش گستردۀ اراده‌سنجی بر روی 87 پسر دانشجوی سال اولی کالج کامستاک لود (کراودد کریک، داکوتای شمالی) انجام شد. معلوم شد که توزیع قدرت اراده طبق منحنی احتمالی معمول زنگی شکل صورت می‌گیرد. دو دانشجو در همۀ تکرارها زمان حل شدنی معادل 1.10- یا بهتر کسب کردند و دو دانشجو هم حتی بازه پایان زمانی مثبت به دست آوردند. نکته جالب این بود که در بین دختران دانشجو (در آزمایش دیگری روی 62 دختر دانشجو) منحنی احتمال به سمت ارادۀ قوی‌تر جابجا شده بود (شکل 3). میانگین کل زمان‌های مشاهده شده برای تمام نمونه‌های مرد 0.625- بوده است در حالی که برای خانم‌ها 0.811- بوده است. این نتیجه تفاوت جنسیتی که در تمام عصر تاریخ مکتوب مشخص بوده است ـ اقلاً برای مردها ـ را اثبات می‌کند.

    شواهدی هم وجود دارد که باور کنیم بازه پایان زمانی با وضعیت لحظه‌ای ذهن فرد تغییر می‌کند. یکی از دانشجویان به نام ا. ه. که در بیش از 10 آزمایش، بازه پایان زمانی بین 0.55- تا 0.62- به دست می‌آورد، ناگهان به بازه 0.92- افزایش یافت. این افزایش در اعتماد به نفس قابل توجه بود. تکنیسین مسئول آزمایش در پاسخ به این مسأله بیان کرد که هیچ اتفاق ناخواسته‌ای روی نداده است بلکه فقط آن روز عصر دانشجو از تکنیسین برای قدم زدن در محوطه دعوت کرده و تکنیسین دعوت او را قبول نموده است. از آنجا که ا. ه. ورزشکار نبوده به نظر نمی‌رسید که راه رفتن بتواند چنین تأثیری بر روی او بگذارد. برای تحلیل بهتر تأثیر، نویسندۀ مقاله تصمیم گرفت داوطلبانه به عنوان نفر سوم گروه ا. ه. را در محوطه همراهی کند. باور کردنی نبود که بازه پایان زمانی در آزمایش بعد به 0.14- کاهش یافت. اگر مجاز به قدری جولان ذهنی باشیم می‌توانیم بگوییم یک تفاوت جنسیتی دیگر در آزمایشات تیوتایمولاین مشاهده شده است، زیرا نویسنده مقاله (و دانشجو) مرد است و تکنیسین زن بوده است ـ یک زن قابل توجه! ـ به تازگی بعضی از وجوه این وضعیت مبهم توسط مک‌لوینسن توضیح داده شده‌اند [6].

    5.  اراده‌سنجی شیزوفرنی

    نخستین کسی که رفتار غیرعادی تیوتایمولاین تحت تأثیر بعضی آزمایش‌شوندگان خاص را مشاهده کرد لمبگر از همین آزمایشگاه بود که روی محلول دست‌ساز و مکانیکی تیوتایمولاین آزمایشات پایان زمان ‌سنج ‌بینی انجام می‌داد [7]. معمولاً پودر تیوتایمولاین بدون تغییر با سرعت خیلی زیاد حل می‌شد (زمان بین حالت کاملاً جامد و حالت کاملاً محلول کمتر از یک هزارم ثانیه است). اما در مورد یکی آزمایش‌شونده به نام ج. گ. ب. این حالت عجیب مشاهده شد که بین حل شدن یک قسمت از تیوتایمولاین و قسمت دیگر زمان قابل توجهی فاصله افتاده است. ده‌ها مرتبه تکرار آزمایشات اثبات می‌نمود که هیچ ایرادی به پایان ‌زمان ‌سنج و پایان ‌زمان‌ سنج‌ بین وارد نمی‌باشد. این را مجموعۀ نتایجی که در مقاله لمبگر آورده شده است هم نشان می‌دهد.

    وقتی آزمایش‌شونده تحت تحلیل روانی بسیار دقیق قرار گرفت مشخص شد مبتلا به شیزوفرنی ناشناخته‌ای بوده است. تأثیر وجود دو شخصیت ذهنی با دو درجه اعتماد به نفس بر بازه پایان زمانی واضح است.

    به لطف دکتر اَلن ا. ویندیشگریتز از انجمن جسم و روان (پوتلیکر، اوکلاهما) موفق شدیم از 150 بیمار مبتلا به انواع مختلف شیزوفرنی به عنوان موضوع آزمایش اراده‌سنجی استفاده کنیم.

    نتیجۀ فوری این مطالعات نشان‌گر این بود که با پایان ‌زمان‌ سنج‌ بینی می‌توان شیزوفرنی عادی را به سه نوع مختلف تقسیم نمود. این سه نوع را می‌توان شیزوفرنی افقی، شیزوفرنی عمودی و شیزوفرنی پراکنده خواند. مرز تفاوت رفتار تیوتایمولاین در در شیزوفرنی افقی خطی افقی است. بیشتر مواقع نیمه بالایی تیوتایمولاین حدود 0.01 ثانیه زودتر از نیمه پایینی حل می‌شود. این نوع را می‌توان «نوع بالایی» نامید. در موارد بسیار کمتری هم نیمه پایینی زودتر حل می‌شود که به آن «نوع پایینی» می‌گوییم.

    به همین ترتیب در شیزوفرنی عمودی دو طرف یک خط عمودی زمان حل شدن تفاوت می‌کند. در این مورد تقریباً نیمی از موارد نیمه سمت چپ زودتر حل می‌شود و در نیمی دیگر قسمت سمت راست. به این دو حالت به ترتیب «نوع چپی» و «نوع راستی» می‌گوییم. دلیل تشابه نسبت موارد وقوع دو نوع شیزوفرنی عمودی و تفاوت نسبت وقوع دو نوع شیزوفرنی افقی مسأله‌ای است که باید مورد توجه قرار گیرد. پیشنهاد شده است که نیروی گرانش در این امر دخیل است، اما هیچ آزمایش مستقیمی این را تأیید نکرده است.

     

    جدول 1 - توزیع گروه‌های شیزوفرنی
    بیماران مؤسسه جسم و روان

     

    در شیزوفرنی پراکنده هیچ مرز مشخصی بین تیوتایمولاینی که زودتر حل می‌شود و تیوتایمولاینی که دیرتر حل می‌شود وجود ندارد. بلکه قسمت‌های مختلف نمونه به طرز ناهماهنگ و تصادفی حل می‌شوند.

    تمام انواع شیزوفرنی فوق‌الذکر را می‌توان تحت اسم عمومی دگرشیزوفرنی گروه‌بندی کرد، زیرا دو شخصیت با اراده‌های متفاوت دخیل هستند. بیشتر افراد آزمایش‌شده مبتلا به دگرشیزوفرنی بودند. اما باقیماندۀ افراد از نظر روان‌ پزشکی تمامی علائم شیزوفرنی را نشان می‌دهند اما موجب هیچ اختلافی در بازۀ پایان زمانی نمی‌شدند. ما بدین نتیجه رسیدیم که این افراد دارای دو شخصیت با اراده مشابه هستند، پس مبتلا به هم‌شیزوفرنی هستند.

    خلاصۀ توزیع بیماران در گروه‌های مختلف شیزوفرنی در جدول 1 آورده شده است.

    می‌توان به جز گروه‌بندی بیماران در گروه‌های فوق، ایشان را براساس میزان تفاوتی که در بازۀ پایان زمانی قسمت نخست و قسمت دوم به وجود می‌آورند هم طبقه‌بندی کرد. از آنجا که بیشترین تفاوت مشاهده شده 0.010 ثانیه بوده است و پایان زمان‌ سنج‌ بین به راحتی می‌تواند بازه زمانی 0.001 ثانیه را اندازه کند، ده درجه مشخص می‌نماییم. درجه 10 یک صدم ثانیه اختلاف را نشان می‌دهد، درجه نه، 0.009 ثانیه اختلاف و به همین ترتیب تا درجه 1 که نشان‌دهنده یک هزارم ثانیه اختلاف است.

    جدول 2 - فراوانی درجات مختلف در کل انواع شیزوفرنی

    همان طور که در جدول 2 می‌توان دید معمولاً جمعیت درجات پایین‌تر بیشتر است (لازم به توضیح است که فقط 145 بیمار در جدول 2 آورده شده‌اند، زیرا واضح است که برای پنج بیمار هم‌شیزوفرنی درجه‌بندی کاربردی ندارد).

    ارزش بالقوه مقادیر این زیرگروه‌های شیزوفرنی غیر قابل محاسبه است و علم جدیدی به نام ریز روان پزشکی کمّی را ایجاد نموده است. بیان وضعیت یک بیمار با عبارت "شیزوفرنی عمودی، نوع چپی، درجه 3" نسبت به عبارت ساده "مبتلا به شیزوفرنی" چقدر می‌تواند مفیدتر باشد؟

    تنها اشکالی که ممکن است به بنای عظیمی که تازه برپا شده است وارد باشد این است که هنوز هیچ مفهوم پزشکی برای قسمت‌بندی ریز روان ‌پزشکی ما ارائه نشده است [8]. با این وجود نباید اجازه داد عدم موفقیت در کاربرد، زیبایی چشم‌گیر و تقارن زیبای روش جدید پایان ‌زمان‌ سنج‌ بینی و علم ریز روان‌ پزشکی کمّی مشتق از آن را محو نماید.

    6.  مراجع

    1- I. Asimov, Journal of Astounding Science Fiction, 50 (1), 120-125 (1948), ‘The Endochronic Properties of Resublimated Thiotimoline’

    2- H. A. Barosjek, and C. Z. Libnicz, Acta Scandinavica Micropsychiatrica, 1, 273-281 (1950), ‘The Endochronic Properties of Methylthiotimoline, Ethylthiotimoline and Isobutylthiotimoline’

    3- T. Lumbegger, and A. E. Hophni, Analytical Psycochemistry, 15, 1-7 (1951), ‘A New Device for the Purification of Thiotimoline Based of the Principles of Endochronicity’

    4- T. Lumbegger, and A. E. Hophni, Annals of Psychocolloid Behavior, 123, 403-406 (1951), ‘The Theoretical Basis of Endochronic Behavior as Indicated by Solution Phenomena’

    5- O. W. Stannich, Zeitschrift für mathematischen Psychiatromessungen, 101, 1129-1176 (1948), ‘The Paradox of Thiotimoline’

    6- O. O. McLevinson, Proceedings of the Society for the Entertainment of Servicemen, 16, 22-31 (1957), ‘Differences in Mental Attitude, as Measured by Thiotimoline Studies, of Walk with Members of One’s Own and the Opposite Sex. New light on a puzzling problem’

    7- T. Lumbegger, A preliminary note. Annals of Mental Biology, 66, 123 (1950), ‘The Anomalous Behavior of Thiotimoline Under the Influence of a Particular Subject’

    8- A. E. Windischgraets, Proceedings of the Royal Society for Biophilosophical Measurements, (London), Series B 128, 92-109 (1952), ‘Possible Correlation Between Patient Characteristics and the Micropsychiatric Value Revealed by Endochronometroscopic Measurements’


  • نظرات() 
  • جمعه 21 خرداد 1395

    بالاخره بعد از کلی دردسر صفحه آرایی، کتاب «...که در اندیشۀ او هستی» که شامل 14 داستان حذف شده از سه کتاب آیزاک ازیموفه آماده شد. نه تا از داستان‌ها توی وبلاگ قرار گرفت و پنج تای دیگه رو توی وبلاگ نذاشتم و میتونین اونها رو توی کتاب مطالعه کنین.

    این کتاب هم مثل کتاب‌های قبلی که تهیه کردم، در دو نسخۀ تلفن همراه و رایانه آماده شده؛ و این کتاب هم مثل کتاب‌های قبلی رایگانه و ازتون درخواست میکنم اگه از مطالعش لذت بردین، مبلغ هزار تومن به حساب مؤسسۀ حمایت از کودکان مبتلا به سرطان (محک) واریز کنین.

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 20 خرداد 1395

    دومین شماره از فصلنامۀ تخصصی داستان‌های علمی‌تخیلی «فصل علم و خیال» منتشر شد: 

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 19 خرداد 1395

    همون موقع­ها بود که یه کاری برام پیش اومد و از شهر خارج شدم تازه بعد از یه ماه تونستم تئوفیلوس رو ببینم. اون توی یه فروشگاه بود و داشت یه چرخ دستی پر از خرت و پرت رو هل می­داد. طرز نگاه کردنش من رو بهت زده کرد. وقتی که این طرف و اون طرف رو نگاه می­کرد، انگار یه شبح بود.

    رفتم طرفش اون با دهن بسته فریادی کشید و جاخالی داد. بعدش من رو شناخت و گفت: "خدا رو شکر... ­ترسیدم زنه باشی".

    سرم رو تکون دادم و گفتم: "هنوز مشکلی هست؟ پس دیگه مسابقۀ حذفی برگزار نمی­کنی"؟

    -: "تلاشم رو کردم. مشکل همون بود".

    -: "مگه چی شد"؟

    اون یه نگاه به دور و برش کرد و به یه طرف رفت تا نگاهی به راهروی بین قفسه­ها بندازه. بعد از این که مطمئن شد کسی اون جا نیست، مثل کسی که فکر می­کنه لازمه احتیاط کنه و وقتشم محدوده، یواش و با عجله گفت: "خوب... ترتیبش رو دادم. مجبورشون کردم فرم پر کنن و توش سن و مارک خمیر دندون و از این جور چیزهای معمولی رو بنویسن و یه قرار ملاقات هم ترتیب دادم. هماهنگ کرده بودم که مسابقه توی سالن رقص والدورف آستوریا برگزار بشه، با یه عالمه ذخیرۀ رژ لب و یک کپسول اکسیژن حرفه­ای که من رو سر حال نگه داره. ولی یه روز قبل از مسابقه، یه مرد اومد به آپارتمان من.

    میگم مرد، ولی به چشم­های بهت زدۀ من، مثل یه کپه آجر متحرک بود. دو متر قد و یه متر و نیم پهناش بود و مشتش اندازۀ پتک آهنگری بود. اون لبخند زد و دندون­هاش رو نشون داد و گفت: آقا، خواهر من یکی از اون­هاییه که می­خواد توی مسابقۀ فردا شرکت کنه".

    من هم که سعی می­کردم اوضاع رو دوستانه نگه دارم، لبخند زدم و گفتم: "خوشحالم که این رو می­شنوم".

    اون گفت: "خواهر کوچولوی من یه غنچۀ ظریف روی شجره نامۀ بزرگ اجدادی­مونه. اون نور چشم من و سه تابرادرمه و هیچ کدوم از ما طاقت دلشکستگیش رو نداریم".

    پرسیدم: "برادر­هاتون هم شبیه شما هستن"؟

    اون با تأسف گفت: "نه دقیقاً. به خاطر بیماری در کودکی، من رشدم کم شده و کوچیک موندم. ولی برادرهام مرد­های صحیح و سالمی­هستن که قدشون تا اینجاست. بعد هم با دستش ارتفاع دو متر و نیمی رو نشون داد".

    من هم با کلی عشق و اشتیاق گفتم: "مطمئنم که خواهر خوشگل شما شانس خیلی خوبی داره".

    -: "خوشحالم که این رو می­شنوم. در واقع برای جبران این کوتولگی ناخواسته، من یه نوع حس پیش­بینی پیدا کردم و به طریقی مطمئنم که خواهر کوچولوی من این مسابقه رو می­بره. به یه دلیل عجیب، خواهر کوچولوی من علاقۀ دخترونه­ای به شما داره و من و برادرهام احساس می­کنیم که اگه اون ناامید بشه، از سگ کمتریم. و اگه این طور بشه..."

    اون دوباره لبخند زد و این دفعه دندون­هاش رو بیشتر نشون داد و آهسته شروع به شکستن بند انگشت­های دست راستش کرد و یه صدایی در می­اومد که انگار داره استخون خورد می­کنه. من تا حالا هیچ وقت صدای شکستن استخون رو نشنیده بودم، اما یه حسی بهم می­گفت که صداش اون طوریه.

    گفتم: "من احساس می­کنم که حق با شما باشه، آقا. شما عکسی از همشیره­تون دارین که یه یادآوری به من بشه"؟

    اون گفت: "اتفاقاً دارم". بعدش یه عکس درآورد و من احساس کردم که برای یه لحظه قلبم ایستاد. هیچ متوجه نمی­شدم که چطوری می­خواد مسابقه رو ببره.

    حس پیش­گوییش حتماً واقعی بود، چون بر خلاف همۀ موارد تعجب برانگیز، اون خانوم جوون مسابقه رو برد. وقتی که معلوم شد اون برنده شده، چیزی نمونده بود آشوب به پا بشه، اما برنده خودش به شخصه با چابکی شگفت انگیزی اتاق رو خالی کرد و از همون موقع، بدبختانه -یا شاید هم خوشبختانه- ما دو تا از هم جدا نمیشیم. در واقع، اون اونجاست که داره توی قفسه­های گوشت می­چرخه. اون خیلی گوشت می­خوره، البته بعضی وقت­ها می­پزه و می­خوره".

    من نگاه کردم و یه دختر رو دیدم به فوراً فهمیدم که اون همونی بود که تاکسی رو دو تا چهار راه تعقیب کرده بود. واقهاً که دختر سمجی بود. با تعجب نگاهی به شکم لرزون و ساق پای قوی بنیه و ابروهای به هم پیوستۀ کلفتش کردم.

    گفتم: "می­دونی تئوفیلوس، ممکنه بتونی جذابیتت رو به حالت کم توان سابق برگردونی".

    تئوفیلوس آهی کشید و گفت: "اون طوری احساس امنیت نمی­کنم. نامزدم و برادرهاش ممکنه از کاهش علاقش برداشت ناجوری بکنن. در ضمن، منافعی هم وجود داره. مثلاً من می­تونم توی هر ساعتی از شب توی خیابون­های این شهر قدم بزنم، اصلاً هم مهم نیست که این کار چقدر خطر داشته باشه. تا وقتی که اون با منه، من کاملاً احساس امنیت می­کنم. غیر منطقی­ترین پلیس راهنمایی رانندگی، با یه اخم اون نرم میشه. تازه، اون توی ابراز محبتش خیلی برونگرا و خلاقه. نه، جورج. من سرنوشتم رو می­پذیرم. پونزدهم ماه دیگه ما با هم ازدواج می­کنیم و اون من رو با خودش به خونۀ جدیدی می­بره که برادرهاش برای ما تهیه کردن. اونها با تولید اتوموبیل آیندشون رو ساختن. آخه می­دونی، چون توانایی کار کشیدن از مغزشون رو نداشتن، از دست­هاشون استفاده می­کنن. این درست همون چیزیه که من بعضی وقت­ها آرزو می­کنم..."

    چشم­هاش به طور غیر ارادی روی یه زن جوون افتاد که داشت به طرف اون می­اومد. وقتی که داشت نگاهش می­کرد، چشم­های زنه هم بهش افتاد و حسی همۀ اندامش رو لرزوند. اون با کمرویی و با یه صدای دل­ انگیز گفت: "ببخشید، من و شما اخیراً توی حموم ترکیه­ ای همدیگه رو ندیدیم"؟

    به محض این که این رو گفت، صدای قدم­های محکمی از پشت سرمون اومد و یه صدای بم خشن حرفش رو قطع کرد و گفت: "تئوفیلوس، عزیز دلم، این زنیکۀ پتیاره مزاحمت شده"؟

    روی پیشونی عزیز دل تئوفیلوس یه اخم خیلی شدید به وجود اومده بود که به طرف اون خانوم جوون بود. اون به لرزه افتاد و معلوم بود که ترسیده بود.

    من فوراً خودم رو بین اون دو تا انداختم، البته برای خودم خطر زیادی داشت، اما همه من رو می­شناسن که مثل شیر شجاعم. گفتم: "این خانوم خوشگل خواهر زادۀ منه، خانوم. داشته از دور من رو می­پاییده، اومده جلو که من رو ببوسه و با این کار به جایی اومده بوده که تئوفیلوس عزیز شما کاملاً تصادفی اونجا بوده".

    اون بدگمانی­ای که برای اولین بار روی صورت عشق تئوفیلوس دیدم خودش رو نشون داد. با لحنی که مطلقاً فاقد حس نوع دوستی­ای بود که انتظارش رو داشتم گفت: "آره جون خودت! می­خوام رفتنتون رو ببینم. جفتتون! همین الآن"!

    من کاملاً احساس کردم که عاقلانس که همین کار رو بکنم. بازوی اون دختر جوون رو گرفتم و دور شدیم و تئوفیلوس رو با سرنوشتش رها کردیم.

    اون خانوم جوون گفت: "اوه، آقا! کار خیلی شجاعانه ­ای بود این تیزهوشی شما رو می­رسونه. اگه شما من رو نجات نداده بودین، دچار انواع خراشیدگی و کوفتگی می­شدم".

    من هم با یه لحن زن پسندانه گفتم: "که واقعاً شرم آوره. چون بدنی که شما دارین رو نباید خراش داد. کوفتگی هم نباید توش ایجاد کرد. خوب، شما به حموم ترکیه­ای اشاره کردین. بهتره که با همدیگه دنبال یه حموم ترکیه ­ای بگردیم. تصادفاً من توی آپارتمان یکی دارم. یا حداقل یه حموم آمریکایی دارم که اون هم عملاً همونه. هر چی که نباشه شخص پیروز..."

    پایان

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 17 خرداد 1395

    برای شخص پیروز

     

    من دوستم جورج را چندان زیاد نمی­دیدم، اما هر گاه که او را می­دیدم، تلاش می­کردم تا از او راجع به شیطانکی که می­توانست آن را احضار کند، سؤال کنم.

    او به من می­گفت: "برای یه علمی­تخیلی نویس پیر و کچل که گفته هر نوع فناوری فراتر از حد سنت­ها پیشرفت کرده، مثل جادو می­مونه. ولی با این وجود، دوست کوچولوی من، ازازل، یه موجود عجیب و غریب فرازمینی نیست، یه جن خوش قلبه. ممکنه قدش فقط دو سانت باشه، ولی می­تونه کارهای شگفت انگیزی بکنه... راستی، تو از کجا اون رو می­شناسی"؟

    -: "خودت بهم گفتی".

    روی صورت جورج خطوط افق حاکی از مخالفت به وجود آمد و با لحن غم انگیزی گفت: "من هیچ وقت راجع به ازازل چیزی نمیگم".

    گفتم: "البته بجز وقت­هایی که حرف می­زنی. این اواخر چکار کرده"؟

    جورجی آهی به عمق انگشت شست پایش کشید و هوا را از بوی آبجو انباشت و گفت: "تو انگشتت رو روی نقطۀ نارحت کننده­ای توی وجود من گذاشتی. دوست جوون من، تئوفیلوس، بدترین تلاش ما بود، من و ازازل، اگرچه نیتمون خیر بود".

    او لیوان دسته­دار آبجویش را برداشت و جلوی صورتش گرفت و ادامه داد: "تو هیچ وقت دوست من، تئوفیلوس رو ندیدی، آخه اون همیشه به جاهایی می­رفت که سطحش بالاتر از جاهایی بود که آدم­های رقت­انگیزی مثل تو میرن. اون یه آدم جوون و فرهیخته بود که همیشه زنهای جوون و خوش اندام رو تحسین می­کرد، چیزی که من در مقابلش مصونیت دارم. اما ظرفیت این رو نداشت که در مقابل اونها درست رفتار کنه."

    اون بهم می­گفت: "نمی­فهمم جورج. من که ذهن خوبی دارم؛ خیلی خوب حرف می­زنم؛ شوخ طبعم؛ مهربونم؛ خوش قیافه­ام..."

    من هم بهش می­گفتم: "آره، تو چشم داری، دماغ و چشم و دهن داری که همشون سر جای عادی خودشونن و تعدادشون هم عادیه. من فقط تا اینجا می­تونم جلو برم".

    -: "... و به طرز شگفت انگیزی توی نظریۀ عشق استعداد دارم، اگر چه هیچ وقت بخت زیادی برای عملی کردنش نداشتم. ولی به نظر می­رسه که توان جلب کردن توجه این موجودات خواستنی رو ندارم. نگاه که می­کنی، می­بینی که اونها همه جا دور و بر ما هستن، اما هیچ کدومشون کمترین تلاشی برای آشنا شدن با من نمی­کنن. حتی با وجود این که من انجا نشستم و دوستانه­ترین حالت رو به خودم گرفتم".

    دلم براش ­سوخت. من اون رو از زمان نوزادی می­شناختم و تا جایی که یادم میاد، یه بار مادرش که داشت از سینه بهش شیر می­داد، ازم خواست نگهش دارم تا لباسش رو مرتب کنه. به خاطر همین خودم رو مسئول می­دونستم.

    بهش گفتم: "دوست عزیز من، اگه بتونی توجهات رو جلب کنی، خوشحال­تر میشی"؟

    اون هم خیلی ساده گفت: "این جوری که دنیا بهشت میشه".

    مگه من می­تونستم جلوی بهشت رو بگیرم؟ پس ماجرا رو برای ازازل گفتم که طبق معمول اخم کرد و گفت: "نمی­شد ازم یه الماس می­خواستی؟ من می­تونستم با تغیر ترتیب اتم­های یه تیکه زغال­سنگ برات یه الماس خوب نیم قیراتی بسازم. ولی غیر قابل مقاومت بودن برای زن­ها؟ چطوری باید این کار رو بکنم"؟

    من که تلاش می­کردم یه کمکی بکنم گفتم: "نمی­تونی اتم­های داخل اون رو دوباره مرتب کنی؟ می­­خوام یه کاری براش کرده باشم. حتی اگه شده، به خاطر دید زدن ابزار تغذیه­ای فوق­العادۀ مادرش".

    ازازل گفت: "خوب، بذار فکر کنم... انسان­ها از خودشون رایحه ساطع می­کنن. البته با وجود گرایش مدرن شما به این که توی هر فرصتی حموم می­کنین و خودتون رو توی رایحه­های مصنوعی غرق می­کنین، دیگه از روش طبیعی برانگیختن احساسات خبر ندارین. شاید بتونم طوری ویژگی­ بیوشیمیایی این دوستت رو طوری تغییر بدم که بتونه مقدار غیر عادی­ای از رایحه­ای که به طور غیر عادی­ای مؤثره رو، وقتی که یه موجود مؤنث دست و پاچلفتی از اون گونۀ نفرت انگیزتون در معرض دیدش قرار گرفت، ترشح کنه".

    -: "منظورت اینه که بو بده"؟

    -: "به هیچ وجه. این رایحه­ایه که آگاهانه حس نمیشه، اما روی گونه­های مؤنت تأثیری داره که از نیاکان دورتون به جامونده و باعث میشه که بیاد جلوتر و لبخند بزنه. گونۀ مؤنث احتمالاً در حالت پاسخ­دهی به اون رایحه قرار می­گیره و من فکر می­کنم هر اتفاقی که بعدش پیش میاد، به صورت خودکار انجام میشه".

    گفتم: "پس من مطمئن باشم که تئوفیلوس جوون می­تونه خوب خودش رو نشون بده. اون یه مرد شرافتمنده که با انگیزه و جاه طلبه".

    دفعۀ بعد که تئوفیلوس رو دیدم، فهمیدم که روش درمانی ازازل مؤثر بوده. ما توی کافۀ پیاده رو بودیم.

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • ازازل

    یکشنبه 16 خرداد 1395

    داستان‌های ازازل یه مجموعه داستان فانتزیه که آیزاک ازیموف نوشتن اونها رو در دهۀ 1980 شروع کرد. آیزاک در مجموع 29 عنوان از داستان‌های ازازل رو نوشت. 18 عنوان از اونها بعداً در کتابی با همین عنوان ازازل گردآوری شدن و تعدادی دیگه از اونها هم پس از درگذشت آیزاک، در کتابی با عنوان Magic: The Final Fantasy Collection گنجونده شدن. 
    کتاب ازازل در ایران با نام «آزازل» توسط خانم گیسو ناصری ترجمه شده (اگرچه متن روونی بود، اما با مقایسه‌ای که من بین متن اصلی و ترجمه انجام دادم، متوجه شدم که چقدر ناشیانه و سرهم بندی شده ترجمش کرده) و انتشارات شقایق هم اون در سال 1375 منتشر کرده.

    در کتاب ترجمه شده دو تا از داستان‌ها حذف شدن. همچنین یکی از داستان‌های ازازل هم در کتابی به نام The Asimov Chronicles وجود داشت که چون من اون کتاب رو هم داشتم، این داستان دیگه رو هم ترجمه می‌کنم و توی وبلاگ میذارم.
    فقط یه نکته‌ای وجود داره که نام «ازازل» از یکی از نام‌های شیطان که در کتاب مقدس وجود داره گرفته شده. این نام در متون اسلامی هم هست و به صورت «عزازل» یا «عزازیل» نوشته شده. پس «آزازل» اشتباهه. اما از اونجایی که این نام صرفاً اقتباس شده و اشاره‌ای به خود شیطان نداره، من نام «ازازل» رو صحیح‌تر می‌دونم و از همین نام استفاده خواهم کرد.

  • نظرات() 
  • شنبه 8 خرداد 1395

    چرا ماه همیشه یک سوی خود را به طرف زمین نگه می­دارد؟

     

    کشش گرانشی ماه بر روی زمین باعث بالا آمدن آب اقیانوس­ها در دو طرف زمین می­شود و دو برآمدگی جذر و مدی را ایجاد می­کند. همچنان که زمین از غرب به شرق می­چرخد، یکی از این دو برآمدگی جذر و مدی که همیشه رو به ماه دارد و دیگری رو به سوی مخالف ماه، دور زمین از شرق به غرب حرکت می­کنند.

    همچنان که این دو برآمدگی جذر و مدی به دور زمین می­گردند، با ته دریاهای کم ژرفا مانند دریای برینگ و دریای ایرلند، اصطکاک ایجاد می­کنند. مجموعۀ این اصطکاک­ها انرژی چرخشی زمین را به گرما تبدیل می­کند. خیلی آهسته، همین طور که از انرژی چرخشی زمین کاسته می شود، سرعت حرکت سیارۀ ما به در محورش آهسته­تر می­شود. جذر و مد در برابر چرخش زمین مانند ترمز عمل می­کند و در نتیجه، شبانه روز ما هر صد هزار سال، یک ثانیه طولانی­تر می­شود.

    فقط آب­ها نیستند که در اثر گرانش ماه بالا می­آیند. پوستۀ جامد زمین هم تحت تأثیر این کشش قرار می­گیرد، اگرچه مقدار بالا آمدگی آن قابل توجه نیست. دو برآمدگی صخره­ای هم زمین را دور می­زنند که یکی از آنها رو به ماه دارد و دیگری در سمت مخالف آن است. همین طور که این برآمدگی­های صخره­ای دور زمین می­چرخند، اصطکاک یک لایۀ صخره­ای بروی لایۀ زیرین آن هم باعث کاهش انرژی چرخشی زمین می­شود. (البته برآمدگی­ها واقعاً به دور زمین نمی­چرخند، اما همچنان که زمین می­چرخد، سمت پایینی برآمدگی­ها که در یک مکان قرار دارد، در جای دیگری شکل می­گیرد).

    ماه هیچ دریایی ندارد و جذر و مد عادی در آن به وجود نمی­آید. با این حال پوستۀ صخره­ای آن تحت تأثیر نیروی گرانشی زمین قرار می­گیرد و نیروی گرانشی زمین هم هشتاد برابر نیروی گرانشی ماه است. برآمدگی­هایی که روی سطح ماه ایجاد می­شوند، بسیار بزرگ­تر از برآمدگی­هایی هستند که روی سطح زمین به وجود می­آیند، در نتیجه ماه تحت تأثیر اصطکاک جذر و مدی­ای قرار می­گیرد که به میزان قابل توجهی بیش از اصطکاک جذر و مدی زمین است، البته اگر آن هم در دوره­های بیست و چهار ساعته به دور خود می­چرخید. از سوی دیگر، ماه با جرم خیلی کمتری که از زمین دارد، در طول مدت گردش مساوی با زمین، انرژی چرخشی کمتری از زمین هم دارد.

    ذخیرۀ انرژی اولیۀ ماه که کمتر از زمین بود، در اثر برآمدگی­های بزرگی که زمین ایجاد می­کرد، با سرعت بیشتری کاسته شد و دورۀ گردش آن با سرعت نسبتاً زیادی رو به فزونی گذاشت. میلیون­ها سال پیش، سرعت چرخش ماه باید آن قدر آهسته شده باشد که دورۀ چرخش آن به دور خودش، با دورۀ گردش آن به دور زمین برابر شده باشد. وقتی که ماه به این نقطه برسد، همیشه یک سوی خود را به طرف زمین نگه خواهد داشت.

    این موضوع باعث می­شود که برآمدگی­ها در جای خودشان ثابت بمانند. یکی از این برآمدگی­ها درست در مرکز ماه به سمت ما قرار دارد و دیگری درست در مرکز سمت دیگر ماه که ما آن را نمی­بینیم، رو به طرف مخالف ما دارد. از آنجا که این دو جهت جایشان را عوض نمی­کنند، برآمدگی­ها دیگر حرکت نمی­کنند و دیگر هیچ اثر اصطکاکی در برابر دورۀ گردش آن وجود ندارد. در نتیجه، ماه تا مدت نامحدودی فقط یک سوی خود را به طرف ما نگه خواهد داشت، و همان طور که می­بینید، این یک رویداد تصادفی نیست، بلکه نتیجۀ غیر قابل اجتناب تأثیر گرانش و اصطکاک است.

    ماه یک مثال نسبتاً ساده­ است. تحت برخی شرایط، اثر جذر و مدی می­تواند شرایط پیچیده­تری از پایداری را ایجاد نماید. مثلاً به مدت هشتاد سال، چنین تصور می­شد که سیارۀ تیر (نزدیک­ترین سیاره به خورشید که بیش از همه تحت تأثیر نیروی گرانشی آن قرار دارد)، به همان دلیلی که ماه یک سوی خود را به طرف زمین نگه می­دارد، یک روی خود را به سمت خورشید گرفته است. در واقع بعداً معلوم شد که در مورد سیارۀ تیر، تأثیر اصطکاک می­تواند یک دورۀ پایدار 58 روزه را ایجاد نماید که درست دو سوم طول مدت 88 روزۀ گردش این سیاره به دور خورشید است.

     

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 5 خرداد 1395

    بازرگان گفت: "جستجوگر، من هدیه­ای برای همۀ خدمۀ کشتی آماده کردم. اما اول باید به شما نشونش بدم. با احترام صمیمانه و عرض پوزش بابت پوشیده بودن افکار. حق با شما بود. چیز عجیبی در مورد این سیاره وجود داره. با وجود این که هوشمندان این سیاره به سختی به سطح یک رسیدن و فناوری­شون بی­نهایت ابتداییه، دیدگاهی رو توسعه دادن که ما تا به حال نمونش رو نداشتیم، و تا جایی که من اطلاع دارم، تو هیچ کدوم از دنیاهای دیگه هم بهش بر نمی­خوریم.

    ناخدا با ناراحتی گفت: "من که نمی­تونم تصور کنم اون چی می­تونه باشه". او می­دانست که بازرگانان گاهی اوقات در مورد کارهایشان بیش از حد غلو می­کنند تا ارزش خود را بالا ببرند.

    جستجوگر چیزی نگفت. او از دو نفر دیگر ناراحت­تر بود.

    بازرگان گفت: "این یه نمونه از هنرهای دیداری اونهاست".

    ناخدا گفت: "بازی با رنگ"؟

    -: "همین طور شکل. اما با شدیدترین تأثیر ممکن". او پروژکتور هولوگرافی را راه انداخت و ادامه داد: "نگاه کنین"!

    در فضای نمایشی پیش روی آنها، گله­ای از جانوران تنومند، پشمالو، دو شاخ و چهارپا پدیدار شد. آنها اندکی تردید کردند، سپس گریختند. گرد و خاک از زیر سم­هایشان به هوا برخواست.

    ناخدا زیر لب گفت: "عجب چیزهای زشتی­ هستن".

    تصویر هولوگرافیک حرکت گله را آرام کرد، آن را بزرگ نمود و یکی از آن جانوران محیط نمایش را پر کرد. سر بزرگش پایین آمد و سوراخ­های بینی­اش باد کرد.

    بازرگان گفت: "این حیوون رو ببینین، حالا این ترکیب اولیه که از روغن و مواد معدنی درست شده رو ببینین که ما اون رو روی سقف یه غار پیداش کردیم".

    دوباره آنجا بود! دقیقاً مانند تصویر هولوگرافی­اش نبود، تخت و درخشنده بود.

    ناخدا گفت: "عجب شباهت عجیبی"!

    بازرگان گفت: "عجیب نیست. عمدیه. ده­ها نوع از این شکل در موقعیت­های مختلف اونجا بود، از حیوانات متفاوت. جزئیات شباهتشون بیشتر از اونیه که تصادفی باشه. متوجه هستین که این چه دیدگاه جالبیه؟ این که رنگ­ها و شکل­ها رو به روشی قرار بدیم تا چشم­ها رو گول بزنیم که دارن به یه چیز واقعی نگاه می­کنن. این سازواره­ها، هنری رو ابداع کردن که واقعیت رو نشون میده. به گمونم می­تونیم اسمش رو بذاریم هنر تجسمی.

    و تازه، همش این نیست. ما دیدیم که این توی سه بعد هم انجام شده". بازرگان تعدادی چیز کوچک را نشان داد که از سنگ خاکستری و استخوان­های زرد کمرنگ ساخته شده بودند و گفت: "به وضوح مشخصه که اینها قصد دارن چی رو نشون بدن".

    به نظر می­رسید که ناخدا گیج شده است. او گفت: "شما اینها رو موقع ساخته شدن دیدین"؟

    -: "نه، ندیدم. یکی از افرادم یه موجود سیاره­ای رو دیده که داشته رنگ­ها رو توی غار می­مالیده، اما ما اینها رو وقتی تکمیل شده بودن پیدا کردیم. با این وجود هیچ توضیح دیگه­ای بجز این که اینها عمداً شکل گرفتن وجود نداره. این چیزها نمی­تونن تصادفی به این شکل در اومده باشن".

    ناخدا گفت: "این چیزها جالبن، اما به خوبی از انگیزه­ها پیروی نمی­کنن. تصاویر هولوگرافی که بهتر می­تونن این هدف رو براورده کنن. مگه نه"؟

    -: "این موجودات هیچ تصوری از این که یه روزی ممکنه تصاویر هولوگرافی به وجود بیاد ندارن و نمی­تونن به خاطرش یه میلیون سال صبر کنن. در ضمن، شاید هولوگرافی بهتر نباشه. اگه شما این چیزهای نمایشی رو با نمونه­های اصلی مقایسه کنین، متوجه می­شین که اینها به روش­های دقیقی ساده شدن و تغییر شکل داده شدن تا روی ویژگی­های دقیقی تمرکز بشه. من عقیده دارم این شکل از هنر، به روش­هایی می­تونه باعث پیشرفت خلاقیت بشه و مطمئناً چیزی متفاوت­تر از اونیه که بشه راجع بهش حرف زد".

    بازرگان رو به جستجوگر کرد و گفت: "من از توانایی­های شما حیرت زده شدم. میشه توضیح بدین که چطور بی­همتایی این هوشمندان رو حس کردین"؟

    جستجوگر حرکتی به علامت منفی انجام داد و گفت: "من اصلاً چنین چیزی رو حدس نمی­زدم. این خیلی جالبه و من ارزشش رو درک می کنم، اگرچه نمی­دونم که آیا ما خودمون می­تونیم رنگ­ها و شکل­ها رو به منظور به وجود آوردن چنین هنرهای تجسمی­ای کنترل کنیم یا نه. اما با این وجود، این موضوع من رو نگران می­کنه. نگرانی من از اینه که شما اینها رو چطور صاحب شدین؟ به جای اینها چی دادین؟ اینجا جایی که من می­تونم عجیب بودن موضوع رو ببینم".

    بازرگان گفت: "خوب، به نوعی حق با شماست. این کاملاً عجیبه. من فکر نمی­کنم تا زمانی که این موجودات اینقدر ابتدایی هستن، بتونیم چیزی بهشون بدیم، اما این کشف مهم­تر از اینه که هیچ تلاشی برای از خود گذشتگی انجام نشه. به خاطر همین، من از بین اونهای که این چیزها رو شکل دادن، یکی رو انتخاب کردم که به نظر می­رسید میدان ذهنیش به نوعی فعال­تر از بقیه بود و تلاش کردم در عوض بهش یه استعداد رو منتقل کنم".

    جستجوگر گفت: "و البته، موفق هم شدی".

    بازرگان، خوشحال از اینکه جستجوگر نکته را دریافت و چیزی هم نپرسید، گفت: "بله، موفق شدم. اون موجودات، حیواناتی که شکلشون رو با رنگ درست می­کنن رو با پرتاب کردن چوب­های درازی که به نوکشون سنگ­های تیزی وصل کردن، می­کُشن. این چوب­ها پوست حیوانات رو سوراخ می­کنن و اونها رو زخمی و ضعیف می­کنن. بعد به وسیلۀ موجوداتی که تک تک، از اون حیوانات کوچک­تر و ضعیف­تر هستن، کشته میشن. من متوجه شدم که چوب­­های نوک تیز کوچکتر با استفاده از یه چوب بزرگ و تحت تنش یه ریسمان که ازش به عنوان سامانۀ پیشران استفاده میشه، می­تونن با سریع­تر و مؤثرتر حرکت کنن".

    جستجوگر گفت: "چنین وسیله­ای در بین موجودات هوشمند اولیۀ دیگه هم پیدا شده که البته خیلی از اینها پیشرفته­تر بودن. دیرین ذهن شناسان اسمش رو گذاشتن تیر و کمون".

    ناخدا گفت: "دانش رو چطور جذب کردن؟ در این سطح از پیشرفت اصلاً ممکن نیست".

    -: "اما جذب کردن. هیچ اشتباهی هم وجود نداره. پاسخ دهی در برابر میدان ذهنی یه چیز درونیه و تقریباً غیر قابل مقاومته. مطمئناً فکر نمی­کنیم که من این اشیاء هنری رو برداشتم، که ارزش خیلی زیادی هم دارن، بدون این که متقاعد شده باشم در عوضش چیزی پرداخت کردم. هیچ در برابر هیچ، نا خدا".

    جستجوگر با لحنی افسرده گفت: "عجیب اینجاست. این که اونها پذیرفتن".

    ناخدا گفت: "اما بازرگان، ما مطمئناً نمی­تونیم این کار رو بکنیم. اونها آماده نیستن. این طوری بهشون آسیب می­زنیم. اونها با استفاده از تیر و کمان، نه فقط به حیوون­ها، بلکه به خودشون هم آسیب می­زنن".

    بازرگان گفت: "ما بهشون آسیب نمی­زنیم و آسیب هم نزدیم. این که اونها چه کاری با هم می­کنن و آخر کارشون کی می­رسه، مربوط به یه میلیون سال دیگس و به ما مربوط نیست".

    ناخدا و بازرگان رفتند تا برای شرکت کشتی فضایی گزارشی تهیه کنند. جستجوگر به سمتی که آنها می­رفند با ناراحتی گفت: "اما اونها پذیرفتن. اونها در میان یخ شکوفا میشن. و در عرض بیست هزار سال، این به ما مربوط میشه".

    او می­دانست که آنها حرفش را باور نمی­کنند، و احساس ناامیدی کرد.

    پایان

     

  • نظرات() 
  • سه شنبه 4 خرداد 1395

    یک تماس مستقیم ذهنی که آنچنان پر از احساس تعجب و حیرت بود که محتوای اطلاعاتی آن را محو کرده بود، ناگهان برقرار شد.

    -: "قربان! اینجا! سریع بیاین"!

    موقعیت دقیق داده نشده بود. بازرگان مجبور بود رد پرتو­ها را بگیرد که از درز میان دو تودۀ مواد معدنی صخره­ای می­آمد.

    تعداد دیگری از خدمه هم به سوی آن نقطه می­آمدند، اما بازرگان نخستین کسی بود که به آنجا رسید.

    او پرسید: "چی شده؟

    معاونش در میان درخشش پرتوهای لباس خودش در دهانۀ غاری در دامنۀ تپه ایستاده بود.

    بازرگان نگاهی به آنجا انداخت و گفت: "این یه سوراخ طبیعیه، نه یه تولید تکنولوژیکی".

    -: "بله، اما نگاه کنین".

    بازرگان به بالا نگاه کرد و برای حدود پنج ثانیه ماتش برد. سپس پیام پر حرارتی برای بقیه فرستاد تا نزدیک نشوند.

    او گفت: "این ماهیت تکنولوژیکی داره"؟

    -: "بله قربان، می­تونین ببینین که این هنوز کامل نشده".

    -: "اما به وسیلۀ کی"؟

    -: "به وسیلۀ اون موجوداتی که اون بیرونن. اون هوشمندها. من یکی­شون رو دیدم که داشت اینجا کار می­کرد. این منبع نورشه. گیاه در حال سوختنه. اینها هم ابزراهاشه".

    -: "و اون کجاست"؟

    -: "فرار کرد".

    -: "تو واقعاً اون رو دیدی"؟

    -: "من ثبتش کردم".

    بازرگان به فکر فرو رفت. سپس دوباره به بالا نگاه کرد و گفت: "تا حالا چیزی شبیه به این دیده بودی"؟

    -: "نه قربان".

    -: "یا چیزی راجع بهش شنیده بودی"؟

    -: "نه قربان".

    -: "مبهوت کنندس"!

    به نظر نمی­رسید که بازرگان بخواهد نگاهش را برگیرد، و معاونش به آرامی گفت: "قربان، باید چکار کنیم"؟

    -: "هان"؟!

    -: "این مطمئناً می­تونه برای کشتی ما چهارمین جایزه رو به ارمغان بیاره".

    بازرگان با تأسف گفت: "حتماً. البته اگه بتونیم با خودمون ببریمش".

    معاونش مرددانه گفت: "من همین الآن ثبتش کردم".

    -: "هان؟! به چه دردی می­خوره؟ ما چیزی نداریم که در ازاش پرداخت کنیم".

    -: "ولی ما می­تونیم هر چیزی بهشون بدیم".

    بازرگان گفت: "چی داری میگی؟ اونها خیلی ابتدایی­تر از اون چیزی هستن که چیزی که بهشون میدیم رو بپذیرن. به احتمال زیاد اونها یک میلیون سال پیش از مرحله­ای هستن که پیشنهاد تبادل اصل رو بپذیرن. ما مجبوریم چیزهایی که ثبت کردیم رو از بین ببریم".

    -: "ولی ما که می­دونیم، قربان".

    -: "پس باید هیچ وقت راجع بهش حرف نزنیم. شغل ما هم اخلاقیات و سنت­های خودش رو داره. تو که خودت اون رو می­دونی. هیچ در برابر هیچ"!

    -: "حتی این"؟

    -: "حتی این"!

    در حالت سرسختانۀ بازرگان، ته مایه­ای از افسوس وجود داشت و با وجود این که گفته بود «حتی این»، دودل می­نمود.

    معاونش دودلی او را حس کرد و گفت: "بیاین تلاش کنیم یه چیزی بهشون بدیم، قربان".

    -: "و اون چیز چه فایده­ای براشون داره"؟

    -: "مگه چه ضرری داره"؟

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 3 خرداد 1395

    قایق بازرگان به مدت دو روز به سرعت به دنبال نشانه­ای منطقی از فناوری، دور سطح سیاره گشت. چیزی پیدا نکرد.

    جستجوی کامل سال­ها زمان می­برد اما ارزشش را نداشت. تصور این که موجود هوشمندی خودش را پنهان کرده باشد، غیر منطقی بود. از آنجا که فناوری پیشرفته، دشمنی نداشت، وجود خودش را آشکار می­نمود. تجربۀ جهانی بازرگانان در همه جا این را نشان می­داد.

    آن سیاره با وجود این که نیمه یخ زده بود، سیارۀ زیبایی بود. سفید و آبی و سبز. وحشی و خشن و رنگارنگ. زمخت و دست نخورده.

    اما شغل بازرگان کار کردن با زیبایی نبود و او در برابر چنین اندیشه­هایی، با بی­صبری شانه بالا انداخت. وقتی که خدمه دربارۀ چنین مواردی با او حرف می­زدند، او پاسخ­های کوتاهی به آنها می­داد.

    او گفت: "خوب، ما اینجا فرود اومدیم. به نظر می­رسه که اونجا تمرکز خوبی از هوشمندان وجود داره. از اون بهتر نمی­تونیم چیزی پیدا کنیم".

    معاونش گفت: "با اینها چکار می­تونیم بکنیم، قربان"؟

    بازرگان گفت: "شما می­تونین اطلاعات رو ثبت کنین. جانوران رو ثبت کنین. هم جانوران هوشمند و هم اونهایی که گمان می­کنید هوشمندن. همین طور هر کدوم از صنایع دستیشون رو که پیدا کردین. مطمئن بشین که تمام اطلاعات ثبت شده، کاملاً هولوگرافیک باشن".

    معاون گفت: "ما همین الآن هم داریم می­بینیم که..."

    بازرگان گفت: "ما می­تونیم ببینیم. اما باید اطلاعات رو ثبت کنیم که جستجوگرمون رو متقاعد کنیم که دست از این رویا برداره، وگرنه تا ابد اینجا می­مونیم".

    یکی از خدمه گفت: "اون جستجوگر خوبیه".

    بازرگان گفت: "جستجوگر خوبی بود. اما معنیش این نیست که همیشه هم خوب می­مونه. شاید موفقیت­های زیادش باعث شدن که خودش رو خیلی دست بالا بگیره. پس ما باید اون رو با واقعیت روبرو کنیم. البته اگه بتونیم".

    آنها لباسهایشان را پوشیدند و از قایق خارج شدند.

    البته می­توانستند از جو سیاره استفاده کنند، اما احساس قرار گرفتن در مقابل بادهای سرد و گزندۀ فضای باز سیاره آنها را ناراحت می­کرد، حتی در صورتی که جو و دمای سیاره هم مناسب بود، که در این مورد خاص نبود. گرانش سیاره هم کمی بالا بود، اما می­توانستند آن را تاب بیاورند.

    موجودات هوشمند که لباسی تقریباً سر هم بندی شده از قسمت خارجی حیوانات دیگر پوشیده بودند، با دیدن نزدیک شدن آنها با بی­میلی عقب نشینی کردند و از دور به تماشا نشستند. خیال بازرگان از این بابت راحت شد. هر نشانی از عدم ستیزه جویی برای آنهایی که اجازۀ دفاع از خود را نداشتند، خوشایند بود.

    بازرگان و خدمه­اش تلاشی برای گفتگوی مستقیم یا با اشاره نکردند. چه کسی می­دانست که هر اشاره­ای دوستانه تلقی خواهد شد یا بیگانه؟ در عوض، بازرگان یک میدان ذهنی برپا نمود، و آن را با لرزش­های بی­آزاری و صلح طلبی اشباع کرد و آرزو کرد که ای کاش میدان ذهنی آن مخلوقات برای پاسخگویی به حد کافی پیشرفته باشد.

    ظاهراً این گونه بود، چرا که برخی از آنها به عقب خزیدند و در حالی که گویی به شدت کنجکاو شده باشند، بی­حرکت نگاه کردند. بازرگان احساس کرد که افکار زودگذری را دریافت می­کند، اما به نظر می­رسید چندان شبیه به سطح یک نباشد و به آنها توجهی نکرد.

    در عوض، بی احساس به کار تهیۀ هولوگراف از بازتولید گیاهان، از گله­ای از جانوران گیاه­خوار که در مقابلش پدیدار شدند پرداخت و سپس به این نتیجه رسید که آن محیط خطرناک است و به سرعت گریخت. یک جانور بزرگ روی انتهای بدنش بلند شد، در حفره­ای در قسمت جلویی بدنش سلاح­هایی سفید را به نمایش گذاشت و سپس آنجا را ترک نمود.

    خدمۀ بازرگان که مانند او کار می­کردند، با حالتی روش­مند در آن محیط حرکت می­کردند.

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :17
    • 1  
    • 2  
    • 3  
    • 4  
    • 5  
    • 6  
    • 7  
    • ...  

    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات