دوشنبه 13 اردیبهشت 1395

عقیده ­ها به سختی می­ میرند

 

آنها با تسمه در مقابل فشار ناشی از شتاب بسته شده بودند، دور صندلی­هایشان که هوشمندانه طراحی شده بود را مایع فرا گرفته بود و بدن­هایشان با دارو تقویت شده بود.

سپس وقتی که زمان آن رسید که تسمه­ها باز شوند، جای اندکی بیش از قبل برایشان باز شد.

لباس سبکی که هر کدام به تن داشتند، توهمی از آزادی را برایشان ایجاد می­کرد، اما این فقط یک توهم بود. شاید می­توانستند دستانشان را آزادانه حرکت دهند، اما پاهایشان جای محدودی داشت. هر بار فقط یکی از آنها را می توانستند دراز کنند، نه هر دو را همزمان.

می­توانستند تا نیمه روی صندلی­هایشان به سمت راست یا چپ بچرخند، اما نمی­توانستند صندلی­هایشان را ترک کنند. صندلی­ها تنهای جایی بود که وجود داشت. آنها می­توانستند در حالی که آنجا نشسته بودند، غذا بخورند، بخوابند و به همۀ نیازهای جسمانیشان تا حد کافی رسیدگی کنند، و مجبور بودند همان جا بنشینند.

در حدود یک هفته بود (در واقع کمی بیشتر از یک هفته) که آنها به زندگی در آن گور محکوم شده بودند. در آن لحظه اصلاً مهم نبود که آن گور توسط تمام فضا احاطه شده بود.

شتاب گیری به پایان رسید. آنها شروع به حرکتی سریع و ساکت در میان فضایی کردند که بین زمین و ماه فاصله انداخته بود و ترس شدیدی بر آنها حکم فرما بود.

بروس جی. دیویس جونیور با لحنی پر طنین گفت: " راجع به چی حرف بزنیم"؟

ماروین اولدبری گفت: "نمی­دونم". و دوباره سکوت برقرار شد.

آنها با هم دوست نبودند. تا این اواخر حتی یکدیگر را ندیده بودند. اما همراه با یکدیگر زندانی شده بودند. هر دو داوطلب شده بودند. هر دو واجد شرایط بودند. هر دو مجرد، باهوش و در سلامت کامل بودند.

هر دو کم و بیش دوره­های روان درمانی گسترده­ای را از سر گذرانده بودند.

و مهم­ترین نصیحت بر و بچه­های روان­شناسی این بود که: "با هم حرف بزنین".

آنها گفته بودند: "اگه لازم بود، مدام حرف بزنین. به خودتون اجازه ندین که از تنهایی بترسین".

اولدبری گفت: "اونها از کجا می­دونستن"؟ او بلند قد و بزرگ جثه بود و چهره­ای چهارگوش داشت. دسته­ای از موهای کم پشت درست بالای بینی­اش بود که نقطۀ تمایزی بین ابروهای تیره­اش به شمار می­آمد.

دیویس موهایی روشن و چهره­ای کک و مکی داشت. پوزخندی ستیزه جویانه داشت و زیر چشمانش کم کم گود می­افتاد. شاید سایه­های زیر چشمانش بود که باعث می­شد به نظر برسد چشمانش نگران است.

او گفت: "کی از کجا می­دونست"؟

-: "اون روان­شناس­ها. گفتن حرف بزنین. از کجا می­دونستن که فایده­ای داره"؟

دیویس به تندی پرسید: "برای اونها چه اهمیتی داره. این یه آزمایشه. اگه موفقیت آمیز نبود، به دو نفر بعدی میگن یک کلمه هم حرف نزنین".

اولدبری دستانش را دراز کرد و انگشتانش، نیم کرۀ ابزارهای اطلاعاتی که دور آنها را گرفته بود، لمس کردند. او می­توانست کنترل­ها را تکان دهد، تجهیزات تهویۀ هوا را به کار ببرد، لوله­های پلاستیکی­ای را فشار دهد که از داخل آنها می­توانستند ترکیب غذایی مخلوط شده­ای را بمکند، با آرنجش به واحد تخلیۀ مواد زائد بزند و صفحات مدرجی را لمس کند که با آنها می­توانستند منظره را کنترل کنند.

همۀ اینها در نور ملایمی غرق شده بود که با برق تولید شده از باتری­های خورشیدی که پوستۀ کشتی را پوشانده بودند، تغذیه می­شد. پوسته جایی بود که نور خورشید هرگز آن را از دست نمی­داد.

او با خود فکر کرد: خدا رو شکر که به کشتی چرخش داده شده. چرخش نیری گریز از مرکز ایجاد می­کرد و او را به صندلی­اش می­چسباند و به او حس وزن می­داد. بدون آن حس گرانش که محیط را مانند زمین می­کرد، کشتی قابل تحمل نبود.

با این وجود می­توانستند کشتی را کمی جادارتر درست کنند. فضایی که آنها می­توانستند به طور جداگانه از تجهیزات استفاده کنند و از آن برای اقامت استفاده کنند.

او افکارش را به زبان آورد و گفت: "حتماً اجازۀ این رو داشتن که فضای بیشتری ایجاد کنن".

دیویس پرسید: "چرا"؟

-: "که بتونیم بایستیم".

دیویس خرناس کشید. این دقیقاً همان پاسخی بود که می­شد داد.

اولدبری گفت: "تو چرا داوطلب شدی"؟

-: "قبل از اینکه راه بیفتیم باید ازم می­پرسیدی. اون موقع می­دونستم چرا. می­خواستم یکی از اولین انسان­هایی باشم که ماه رو دور زدن و برگشتن. می­خواستم توی سن بیست و پنج سالگی یه قهرمان بزرگ بشم. مثل کریستف کلمب، خودت که می­دونی". او با خستگی سرش را از یک طرف به طرف دیگر چرخاند و برای یکی دو لحظه، لولۀ آب را مکید. سپس گفت: "ولی همون قدری که دوست داشتم بیام، برای دو ماه می­خواستم کناره گیری کنم. هر شب توی خواب عرق می­ریختم و قسم می­خوردم که فردا استعفا میدم".

-: "ولی این کار رو نکردی".

-: "نه، نکردم. برای این که نمی­تونستم. برای اینکه جیگرش رو نداشتم که بگم جیگرش رو ندارم. حتی وقتی که من رو روی این صندلی بستن، می­خواستم فریاد بزنم، نه! یک دیگه رو پیدا کنین. ولی حتی این کار رو هم نتونستم بکنم".

اولدبری بدون خوشحالی لبخندی زد و گفت: "من حتی نمی­خواستم بهشون بگم. فقط یه نامه نوشتم و گفتم که از پسش بر نمیام. می­خواستم پستش کنم و خودم رو توی بیابون گم و گور کنم. می­دونی اون نامه الآن کجاست"؟

-: "کجاست"؟

-: "توی جیب پیراهنم. درست همین جا".

دیویس گفت: "مهم نیست. وقتی که برگردیم، قهرمانیم. قهرمان­های بزرگ و مشهوری که از ترس دارن می­لرزن"!

*

لارس نیلسون مرد رنگ پریده­ای بود با چشمانی غمگین که انگشتان لاغرش مفاصل ورقلمبیده­ای داشت. او به مدت سه سال مسئول غیر نظامی پروژۀ «فضای عمیق» بود. او از شغلش لذت می­برد، از همۀ قسمت­های آن، حتی از تنش و شکست، تا همین حالا. تا لحظه­ای که آن دو مرد در جایشان داخل آن ماشین تسمه پیچ شده بودند.

او گفت: "یه جورهایی حس می­کنم دارم به موجود زنده رو تشریح می­کنم".

دکتر گادفری مِیِر که رئیس گروه روان­شناسی بود، رنجور به نظر می­رسید. او گفت: "انسان­ها هم مثل کشتی­ها باید خطر کنن. تا جایی که می­تونستیم کارهای آماده سازی رو انجام دادیم و تا جایی  که امکانات انسانی اجازه می­داد، امنیتشون رو تأمین کردیم. از همۀ اینها گذشته، این افراد داوطلب شده بودن".

نیلسون که رنگ به چهره نداشت گفت: "می­دونم".

اما این حقیقتی بود که واقعاً خیال او را راحت نمی­کرد.

ادامه دارد...

 

  • نظرات() 
  • یکشنبه 12 اردیبهشت 1395

    آخرین بنیاد کهکشانی

     

    سال 75 یه کتاب خریدم به نام «آخرین بنیاد کهکشانی».

    ممکنه برای یه خوانندۀ ناآگاه این اشتباه پیش بیاد که این یکی از کتاب­های آیزاکه (نام کتاب شبیه نام کتابهای آیزاکه) و آقای فرهاد ارکانی ترجمش کرده. اما در چنین مواردی معمولاً نام مترجم زیر نام نویسنده قرار میگیره، نه هم ردیف با اون. پس در نتیجه اگر چنین اشتباهی پیش بیاد، تقصیر خوانندس، نه ناشر. هر چند که درج نام یه نویسندۀ ایرانی در کنار یه نویسندۀ نام آشنای خارجی خیلی بعیده اما خوب هیچ اشتباهی از طرف ناشر یا نویسنده صورت نگرفته.

    اون موقعی که من این کتاب رو خریدم، به هیچ وجه در این مورد مشکلی نداشتم و دچار اشتباه هم نشدم. به دو دلیل. اول اینکه می­دونستم کتابهای بنیاد شامل چه کتابهایی میشن و دلیل بهتر اینکه سال قبلش این کتاب رو توی کتابخونۀ هیئتی که دوستم کتابدارش بود، خونده بودم!

    علت اینکه این کتاب رو خریدم هم فقط به خاطر دو تا از داستان های آیزاک بود که توی این کتاب ترجمه شده بود و هیچ جای دیگه وجود نداشت (هر چند بعدها هر دوی این داستان ها رو در مجلات دانشمند قدیمی پیدا کردم اما ترجمۀ داستانها در این کتاب بهتر بود).

    البته همۀ کتاب رو خوندم. ولی چندان خوشم نیومد، نه اینکه داستانها بد باشن، بلکه به این دلیل که نویسندۀ بقیۀ داستانها، خودش رو «بزرگترین طرفدار آیزاک در ایران» می­دونست، در حالی که من این عنوان رو برازندۀ خودم می­دونستم و تحمل رقیب رو نداشتم. به همین دلیل هم داستانها رو با دقتی موشکافانه می خوندم و همش دنبال این بودم که سوتی نویسنده رو بگیرم.

    مخصوصاً از یه داستان به نام «آینه ها» خیلی لجم گرفت. در این داستان نویسنده تعدادی فضانورد رو به یه ستارۀ دوردست در کیهان فرستاد و اونها در زمانی که برای رسیدن به اون ستاره پیش بینی شده بود، به زمین رسیدن. بعد هم به این نتیجه رسید که اون ستاره، تصویر آینه ای زمینه و فضا نوردانی که به زمین رسیدن، فضانوردان ما نیستن، بلکه همزادان اونها در اون ستاره هستن و فضانوردان ما هم در اونجا فکر می کنن که به زمین رسیدن. نکته ای که به ذهن من رسیده بود این بود که اگه اون ستاره، واقعاً تصویر آینه ای زمین باشه و وقتی که فضانوردان ما به طرف اون حرکت می کنن، همزادانشون هم به طرف زمین راه میفتن، چرا وسط راه به هم برخورد نکردن؟!!!

    از همۀ اینها که بگذریم، داستان آخر کتاب که اسمش «آخرین بنیاد» هست، حرصم رو از همه بیشتر در آورد. در این داستان چنین تصور شده بود که آر. دانیل اولیواو (روبان انسان نمای چند تا از رمانهای آیزاک) از آینده و در زمان امپراتوری کهکشانی، به زمان حال اومده و ایدۀ نوشته شدن رمانهای روباتی و داستانها و رمانهای بنیاد رو به ذهن آیزاک القا کرده!

    هر چی با خودم فکر می کردم نمی فهمیدم که چطور ممکنه یه نفر ادعا کنه عاشق آیزاک و داستانهاشه، اما بیاد و اینطوری به همه چی گند بزنه. خلاصه این که بدجوری دلم می خواست حال این آقای ارکانی رو بگیرم. به همین دلیل داستان رو با دقت دو چندان خوندم و گاف وحشتناکی گرفتم.

    ماجرای گاف از این قراره: داستان با این جمله شروع میشه: زمان: یک بعد از ظهر نسبتا سر پاییزی، چهارم اکتبر 1941. و به این صورت تموم میشه که دانیل اولیواو به زمان آینده برمیگرده و آیزاک یه کاغذ توی ماشین تحریر میذاره و تایپ می کنه: غارهای پولادین فصل اول.

    حال مشکل کجاست؟ در زمان بندی.

    نویسنده اگرچه قبل از شروع داستان به رمانهای روباتی و رمانهای بنیاد به عنوان پیش نیاز مطالعۀ این داستان اشاره می کنه، اما این نکته رو در نظر نگرفته که اگرچه از لحاظ تقدم زمان داستانی، رمانهای روباتی پیش از داستانهای بنیاد اتفاق افتادن، اما بعد از سه گانۀ بنیاد نوشته شدن. تاریخ شروع نوشتن نخستین داستان بنیاد، 11 آگست سال 1941 بوده (حالا این روز چهارم اکتبر از کجا اومده رو من نمیدونم) و ایدۀ رمان غارهای پولادی در روز 19 آوریل سال 1952 حین صحبت با هوراس گولد به وجود اومده و در سال 1953 در مجلۀ گلکسی چاپ شده و در سال 1954 هم به صورت کتاب منتشر شده. همۀ اینها رو هم در مقدمۀ کتابهای بنیاد (ظهور امپراتوری کهکشانها) و غارهای پولادی که به عنوان پیش نیاز معرفی شدن، نوشته.

    این که چطور ممکنه یه نفر ادعا کنه «بزرگترین طرفدار آیزاک در ایران» هست و قبل از نوشتن داستان در مورد آیزاک کوچکترین تحقیقی در موردش نکنه رو من درک نمی کنم. بیست سال از زمانی که این کتاب رو خریدم میگذره و این نکته توی دلم مونده بود و عقده شده بود. حالا عقده گشایی می کنم و میگم: دلم خنک شد آقای ارکانی!

  • نظرات() 
  • شنبه 11 اردیبهشت 1395

    چرا شکل مداری تقریباً همۀ سیاره ­ها یکسان است؟

     

    بهترین حدس ستاره شناختی این است که آنها به این دلیل مدارهای یکسانی دارند که از یک صفحۀ تخت از مواد شکل یافته ­اند.

    نظریه­ های جاری می­گویند که منظومۀ شمسی در ابتدا تودۀ عظیمی از غبار و گاز چرخان بوده که شکل کروی داشته است. این توده تحت فشار گرانشی خودش، فشرده شده و در نتیجه سرعت چرخش آن سریع­تر شده تا اندازه حرکت زاویه ­ای خود را حفظ کند.

    همچنان که آن ابر بیشتر و بیشتر فشرده می­شد و با سرعت بیشتر و بیشتری می­چرخید، نیروی گریز از مرکز، قطعاتی از آن را از منطقۀ استوایی آن دور کرد. این قطعات بیرون پرتاب شده، که درصد ناچیزی از کل ماده بودند، به شکل یک صفحۀ تخت به دور قسمت مرکزی ابر قرار گرفتند. به دلایلی (در مورد جزئیات این امر توافقی وجود ندارد) سیاره ­ها از این صفحۀ چرخان شکل گرفتند و قسمت اصلی ابر هم تبدیل به خورشید شد. سیاره­ ها در منطقه ­ای که در آغاز تحت اشغال آن صفحۀ چرخان بود، به چرخش خود ادامه دادند، و به همین دلیل، آنها در مدارهای یکسان می­چرخند، در مداری به دور استوای خورشید.

    به دلایل مشابهی، همانطور که سیارات فشرده می­شدند، اقماری تشکیل شدند که معمولاً به طور یکسان روی صفحه ­ای به دور استوای سیاره می­چرخند.

    استثنائات این قانون موارد اندکی هستند که در نتیجۀ رویدادهای شدیدی به وجود آمده­ اند که مدت­ها پس از شکل گیری اصلی منظومۀ شمسی رخ داده است. سیارۀ پلوتو روی صفحه ­ای به دور خورشید می­گردد که با صفحۀ گردش زمین 17 درجه اختلاف دارد (صفحۀ حرکت هیچ سیارۀ دیگری تا این حد کج نیست). برخی ستاره شناسان چنین گمان می­کنند که ممکن است پلوتو زمانی قمر نپتون بوده و در اثر رویداد نامشخصی از آن جدا افتاده است. قمر اصلی نپتون، تریتون، نیز روی صفحۀ استوایی آن نمی­چرخد، که همین، خود نشانۀ وقوع رویدادی فاجعه ­بار در مورد سیاره است.

    برجیس هفت قمر کوچک دوردست دارد که دور استوای آن نمی­گردند. دورترین قمر کیوان نیز از همین نوع است. ممکن است این قمرها وقتی که منظومۀ شمسی در حال به وجود آمدن بود، در آن موقعیت شکل نگرفته باشند، بلکه سیارک­هایی باشند که توسط آن سیارات غول پیکر به اسارت در آمده باشند.

    بسیاری از سیارک­هایی که در مدارهای بین بهرام و برجیس حرکت می­کنند، صفحه­ های مداری بسیار کجی دارند. در اینجا نیز نشان از فاجعه دیده می­شود. به خوبی امکان دارد که این سیارک­ها در اصل یک سیارۀ کوچک بوده باشند که در صفحۀ عمومی سیارات می­چرخیده است. مدت­ها پس از شکل گیری منظومۀ شمسی، یک انفجار یا رشته­ای از انفجارات، آن سیارۀ نگون بخت را در هم شکسته و قطعات شکسته در مدارهایی که در موقعیت­های گوناگونی نسبت به صفحۀ اصلی قرار دارند، گرد خورشید به پرواز درآمده باشند.

    ستاره ­های دنباله­دار در هر مدار ممکنی حرکت می­کنند. برخی ستاره شناسان گمان می­کنند که ابری از ستاره­ های دنباله­دار در دورترین کرانه ­های منظومۀ شمسی، در حدود یک سال نوری دورتر از خورشید وجود دارد. این­ها ممکن است قطعات فشره شدۀ خارجی­ترین قسمت آن ابر کروی بوده باشند که پیش از آنکه انقباض اصلی ابر آغاز شود و پیش از آنکه صفحۀ استوایی به وجود بیاید، ساخته شده ­اند.

    وقتی که گه گاه یکی از آن ستارگان دنباله­ دار از پوستۀ خارجی به سمت قسمت­های مرکزی­تر منظومۀ شمسی سقوط می­کند (شاید به دلیل تأثیر گرانشی ستارگان دوردست) ممکن است در هر صفحۀ مداری­ ای گرد خورشید به حرکت درآید.

     

     

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395

    اتاق نشیمن با شکوهی نبود، اما راحت بود. بردستون گفت: "مستخدم لازم ندارین؟ من می­تونم یکی براتون استخدام کنم".

    گولد گفت: "می­دونم که شما پول زیادی دارین. فقط اول بهم بگین که مشکلتون چیه"؟

    بردستون روی صندلی­اش به جلو خم شد و به تندی گفت: "اگه پروندۀ من رو دنبال کردین، حتماً می­دونین که من به یه مجازات بی­رحمانه و غیرعادی محکوم شدم. من اولین کسی هستم که چنین حکمی رو گرفتم. ترکیب خواب مصنوعی و تنظیم مستقیم عصبی همین اواخر کامل شده. ماهیت مجازاتی که من بهش محکوم شده قابل درک نیست. یکی باید من رو تر و خشک کنه".

    -: "شما به دستکاری فرایند پرداخت حقوق با جزئیات کامل اعتراف کردین. هیچ شک منطقی­ای وجود نداره که شما گناه­کار هستین..."

    -: "حالا هر چی! ببینین! ما توی یه دنیای رایانه­ای زندگی می­کنیم. من هیچ جا نمی­تونم کاری انجام بدم. نمی­تونم اطلاعات بدست بیارم. نمی­تونم غذا بخورم. نمی­تونم خودم رو سرگرم کنم. نمی­تونم برای چیزی پرداخت کنم. خلاصه اینکه بدون استفاده از رایانه هیچ کاری نمی­تونم انجام بدم. همون طور که حتماً می­دونین، طوری من رو تنظیم کردن که نمی­تونم بدون اینکه چشمام آسیب ببینه، به رایانه نگاه کنم، یا بدون اینکه انگشت­هام تاول بزنه، به رایانه دست بزنم. من حتی نمی­تونم با کارت اعتباریم کار کنم و حتی نمی­تونم بدون ناراحتی بهش فکر کنم".

    گولد گفت: "بله، من همۀ اینها رو می­دونم. این رو هم می­دونم که برای طول مدت مجازات پول زیادی به شما داده شده و از جامعه خواسته شده که با شما حس همدردی داشته باشن و کمکتون کنن. من باور دارم که اونها این کار رو می­کنن".

    -: "ولی من این رو نمی­خوام. من نه کمک اونها رو می­خوام و نه ترحمشون رو. نمی­خوام توی دنیای آدم بزرگ­ها مثل یه بچۀ بی­نوا باشم. نمی­خوام توی دنیای مردمی که خوندن و نوشتن بلدن، مثل یه آدم بی­سواد باشم. بهم کمک کن که این مجازات تموم بشه. این یه ماه مثل جهنم گذشت. من نمی­تونم یازده ماه دیگه رو تحمل کنم".

    گولد برای مدتی در فکر فرو رفت. سپس گفت: "خوب، تو می­تونی من رو استخدام کنی و این طوری، من نمایندۀ قانونی تو میشم و هر کاری که بتونم برات انجام میدم. ولی این رو هم بهت بگم که بخت موفقیت چندان زیاد نیست".

    -: "چرا؟ تنها کاری که من کردم این بود که پنج هزار دلار جابجا کردم".

    -: "ولی برای مقدار بیشتری نقشه کشیده بودی و تصمیمش رو گرفته بودی. اما قبل از اینکه بتونی انجامش بدی، دستگیر شدی. یه کلاهبرداری نبوغ آمیز رایانه­ای بود، کاملاً در خور استعداد شناخته شدۀ تو توی بازی شطرنج، اما با این وجود، باز هم جرمه. و همون طور که خودت گفتی، این روزها همه چی رایانه­ای شده و بدون رایانه، حتی نمیشه قدم از قدم برداشت. پس کلاهبرداری با رایانه، شکستن چهارچوب تمدنه. این یه جرم سنگینه و باید ازش جلوگیری بشه".

    -: "موعظه نکن".

    -: "موعظه نمی­کنم. تو سعی کردی سیستم رو بشکنی و مجازاتت هم این بود که سیستم برای تنها تو شکسته و در نتیجه، تو نمی­تونی باهاش کار کنی. اگه زندگی برات غیر قابل تحمل شده، صرفاً به این خاطره که بهت نشون داده بشه که کاری که سعی داشتی انجام بدی، چقدر غیر قابل تحمل بوده که می­خواستی اون رو برای همه بشکنی".

    -: "ولی یه سال خیلی زیاده".

    -: "خوب، شاید همین مقدار هم به عنوان مثال اون قدر قوی باشه که بقیه رو از انجام چنین تلاش­هایی منصرف کنه. سعیم رو می­کنم...ولی متأسفم که بگم می­تونم حدس بزنم قانون چی میگه".

    -: "چی میگه"؟

    -: میگه که مجازات باید با جرم تناسب داشته باشه. و مجازات تو هم کاملاً متناسبه.

    پایان

     

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395

    تنها پس از اینکه غذایش را تمام کرد -تا آنجا که ممکن بود آهسته و به طور کامل غذایش را تمام کرد- بود که یک بار دیگر شروع به بررسی اطرافش نمود. پسرک مدت­ها بود که رفته بود. بردستون به تلخی اندیشید که حداقل آن پسر به حالش تأسف نخورده بود، برایش افاده نکرده بود و مثل ارباب با او رفتار نکرده بود. هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که آن رویداد برایش عجیب باشد؛ فقط روی بزرگ شدنش و اینکه قادر بود با یک پایانۀ رایانه­ای کار کند، تمرکز کرده بود.

    بزرگ شدن!

    رستوران حالا دیگر خیلی شلوغ نبود. کاربر رایانه هنوز پشت آن نشسته بود، احتمالاً در حال بررسی سیم کشی رایانه­ای بود.

    بردستون با دردی ناگهانی اندیشید که آن شغل عملاً مهم­ترین شغل فن­شناسان در تمام دنیا بود. برنامه ریزی همیشگی، برنامه ریزی دوباره، تنظیمات، بررسی جریان­های الکتریکی جزئی که کنترل کارهای دنیا برای همه را انجام می­دادند... یا تقریباً برای همه.

    حس راحتی و گرمای درون که آن استیک عالی به وجود آورده بود، حس شورش را در بردستون برانگیخت. چرا نباید تلاش می­کرد؟ چرا نباید کاری برای وضعیتش انجام می­داد؟

    نگاهش با نگاه کاربر رایانه گره خورد و با تلاش صمیمانه­ای که حتی در نگاه خودش هم غیر واقعی بود گفت: "هی، رفیق! توی این محله وکیل پیدا میشه"؟

    -: "فکر کنم بشه".

    -: "می­تونی یه خوبش رو معرفی کنی که زیاد هم دور نباشه"؟

    کاربر رایانه مؤدبانه گفت: "می­تونی راهنمای محله رو توی ادارۀ پست پیدا کنی. فقط کافیه «درخواست برای وکیل» رو تایپ کنی".

    -: "منظورم یه وکیل خوبه. یه آدم زرنگ. توی این مایه­ها". او خندید به این امید که حداقل طرف مقابل هم لبخند بزند.

    آن مرد لبخند نزد. او گفت: "همشون شرح و توضیحات دارن. خواسته­هات رو فهرست کن، رایانه خودش بر اساس سن، آدرس، تعداد پرونده­ها، سطح دستمزد یا هر چیزی که بخوای ارزیابی می­کنه. البته اگه با کلید­ها درست کار کنی، اون وقت اون هم کار می­کنه. من خودم هفتۀ پیش بررسیش کردم".

    پیشنهاد کار کردن درست با کلیدها مثل همیشه تیرۀ پشتش را لرزاند. او گفت: "منظورم این نبود رفیق. من پیشنهاد شخصی تو رو می­­خوام. متوجه هستی که".

    کاربر رایانه سرش را تکان داد و گفت: "من که راهنمای شهری نیستم".

    بردستون گفت: "لعنتی! چت شده؟ فقط یه وکیل رو اسم ببر. هر کی که شد. مگه دونستن چیزی بدون بازی با رایانه خلاف مقرراته"؟

    -: "استفاده از راهنمای شهری ده سنت خرج داره. اگه بیشتر از ده سنت توی حسابت داری، پس ناراحت چی هستی؟ مگه نمی­دونی چطوری باید از کارت استفاده کنی؟ یا نکنه که تو..." چشمانش از آن اندیشۀ ناگهانی گشاد شدند و ادامه داد: "اوه... حروم... پس به خاطر این بود که از رجی خواستی برات غذا سفارش بده! گوش کن! من نمی­دونم..."

    بردستون برخواست که برود. با عجله به سمت خارج از رستوران رفت و چیزی نمانده بود که با مرد بزرگ جثه­ای که چهرۀ سرخ و سفید داشت و موهایش کم کم داشت می­ریخت، برخورد کند.

    آن مرد با ملایمت گفت: "خواهش می­کنم یه لحظه صبر کن. شما همونی نیستین که یه کم قبل برای پسر من یه همبرگر خریدین"؟

    بردستون تردید کرد. سپس در حالی که دهانش خشک شده بود، سرش را به علامت تأیید تکان داد.

    -: "من می­خوام پول شما رو پس بدم. مشکلی نیست. من شما رو می­شناسم و کار رو با کارتتون انجام میدم".

    کاربر رایانه به تندی دخالت کرد و گفت: "وکیل می­خواستی، رفیق، آقای گولد وکیله".

    هیجان شدیدی که در چشمان بردستون به وجود آمده بود، بلافاصله خود را نشان داد.

    گولد گفت: "اگه دنبال وکیل می­گشتین، من وکیلم. این طوریه که شما رو می­شناسم. بهتون اطمینان میدم که پروندۀ دردناک شما رو با دقت دنبال ­کردم. وقتی رجی اومد خونه و تعریف کرد که شام خورده و با رایانه کار کرده، حدس زدم که اونی که داره توصیفش می­کنه، شما باشین. و البته شما رو شناختم".

    بردستون گفت: "میشه خصوصی حرف بزنیم"؟

    -: "خونۀ من پیاده پنج دقیقه با اینجا فاصله داره".

     

  • نظرات() 
  • سه شنبه 7 اردیبهشت 1395

    او گرسنه بود. هر چند وقت یک بار گرسنه می­شد.

     هر از گاهی از کنار دکه­های میوه فروشی می­گذشت که از نوعی بودند که تولید کنندکان کوچک در نقطه­های نادیده گرفته شدۀ اقتصاد کاملاً رایانه­ای راه انداخته بودند. اگر بردستون حواسش را جمع می­کرد، می­توانست یک سیب یا پرتقال کش برود.

    کار وحشتناکی بود. همیشه این احتمال وجود داشت که مچش را بگیرند و اگر می­گرفتند، از او می­خواستند که پولش را پرداخت کند. البته او پولش را داشت آنها با او خیلی مهربان بودند- اما چطور می­خواست پرداخت کند؟

    هر روز ده دوازده بار مجبور می­شد انتقال اعتبار انجام دهد تا بتواند از کارت اعتباری­اش استفاده کند. چنین چیزی به معنی تحقیری بی­انتها بود.

    او خودش را بیرون از یک رستوران یافت. احتمالاً بوی غذا بود که به یادش آورد که گرسنه است.

    با احتیاط از میان پنجره به داخل خیره شد. چند نفری بودند که غذا می­خوردند. تعدادشان خیلی زیاد بود. حتی وجود یکی دو نفر هم به اندازۀ کافی بد بود. نمی­توانست خودش را وادار کند که میان گروهی برود که با نگاهی ترحم انگیز به او خیره می­شدند.

    برگشت. شکمش به قار و قور افتاده بود، و دید که او تنها کسی نیست که از پنجره به داخل خیره شده است. یک پسر بچه هم در حال نگاه کردن از پنجره بود. حدوداً ده ساله بود و چندان گرسنه به نظر نمی­رسید.

    بردستون تلاش کرد که لحن گرم و صمیمانه­ای به صدایش دهد و گفت: "سلام دوست جوون. گرسنته"؟

    پسرک نگاه محتاطانه­ای به او انداخت، گام به کناری گذاشت و گفت: "نه"!

    بردستون تلاشی برای نزدیکتر شدن نکرد. اگر می­کرد، بی­شک پسرک می­گریخت. او گفت: "شرط می­بندم اون قدر بزرگ شدی که بتونی برای خودت سفارش بدی. می­تونی یه همبرگر یا یه چیز دیگه سفارش بدی. مطمئنم".

    غرور بر احتیاط چیره شد. پسرک گفت: "معلومه! هر چی بخوام سفارش میدم"!

    -: "ولی برای خودت کارت اعتباری نداری، درسته؟ برای همین هم نمی­تونی سفارش بدی، نه"؟

    پسرک با چشمان قهوه­ایش نگاهی با احتیاط به او انداخت. او لباس­هایی تمیز به تن داشت و هاله­ای از هوشیاری و زرنگی در اطرافش موج می­زد.

    بردستون گفت: "می­دونی چیه، من یه کارت اعتباری دارم و تو می­تونی ازش استفاده کنی و سفارش بدی. برای خودت یه همبرگر یا هر چی که دلت خواست سفارش بده. می­تونی برای من هم یه چیزی بگیری. یه استیک عالی و سیب زمینی تنوری و یه کم کدو سبز و یه کم قهوه. دو تا تیکه هم پای سیب. یکیش مال توئه".

    پسرک گفت: "من میرم خونه و اونجا غذا می­خورم".

    -: "ای بابا! این جوری برای پدرت یه خورده پول ذخیره می­کنی. اونها می­دونن که اینجایی. مطمئنم".

    -: "ما خیلی وقت­ها اینجا غذا می­خوریم".

    -: "چه بهتر. یه بار دیگه هم غذا بخور. فقط این دفعه، تو با کارت کار کن. انتخاب رو تو انجام بده... مثل یه آدم بزرگ. راه بیفت. تو اول برو تو".

    بردستون داخل شکمش احساس تنش و ناراحتی می­کرد. کاری که او می­کرد برای خودش کاملاً منطقی بود و به هیج وجه آسیبی هم به پسرک نمی­رساند. اگرچه اگر کسی نگاه می­کرد ممکن بود به نتیجۀ وحشتناک و کاملاً اشتباهی منجر شود.

    اگر چنین احتمالی پیش می­آمد، بردستون می­توانست توضیح دهد، اما اگر همه می­دیدند که او چطور روی یگ پسر بچه مانور کرده که کاری را برایش انجام دهد که خودش نمی­تواند، عجب سرشکستگی­ای به وجود می­آمد!

    پسرک تردید کرد، اما بعد وارد رستوران شد و بردستون هم در حالی که با دقت فاصله­اش را با او حفظ کرده بود، به دنبالش رفت. پسرک پشت یک میز نشت و بردستون هم روبرویش نشست.

    بردستون لبخندی زد و کارت را به پسرک داد. کارت -مثل همیشه ذر این روزها- دستش را به طور ناراحت کننده­ای به خارش انداخت و او از اینکه کارت را از خودش دور کرده بود، کمی خیالش آسوده شد. کارت، برقی شدید و فلزی داشت و باعث شد ماهیچه­های دور چشمش منقبض شوند. نمی­توانست نگاه به آن را تاب بیاورد.

    او با صدای آهسته­ای گفت: "بیا پسر جون. هر چی خواستی انتخاب کن".

    پسرک دروغ نگفته بود. او می­توانست به خوبی با یک پایانۀ کوچک رایانه­ای کار کند. گویی انگشتانش روی کنترل­های آن پرواز می­کردند.

    -: "استیک برای شما، آقا، سیب زمینی تنوری، کدو سبز، پای سیب، قهوه. سالاد هم می­خواین، آقا"؟ صدایش مثل صدای بچه­هایی که در حال بلوغ بودند خش دار شده بود. او ادامه داد: "مامانم همیشه سالاد هم سفارش میده، ولی من دوست ندارم".

    -: "فکر کنم بد نباشه امتحانش کنم. یه سالاد مخلوط سبزیجات. توی منوشون دارن؟ با سس سرکه و روغن زیتون. این رو هم دارن، می­تونی سفارش بدی"؟

    -: "من چیزی به اسم سس سرکه... نمی­دونم چی­چی نمی­بینم... ولی شاید همین باشه".

    چیزی که پسرک سفارش داده بود، سس فرانسوی از آب در آمد و برادستون به آن رضایت داد، چون آن هم به اندازۀ کافی خوب بود.

    پسرک به آسانی و با مهارت کارت را وارد دستگاه کرد و رشک تلخ بردستون را برانگیخت، حتی تصور آن حرکت هم باعث پیچش شکمش می­شد.

    پسرک کارت را پس داد و گفت: "فکر کنم به اندازۀ کافی پول داشتین".

    بردستون گفت: "متوجه مبلغ نشدی"؟

    -: "اوه، نه. کسی انتظار نداره که نگاه کنین؛ بابام که همیشه این رو میگه. منظورم اینه که سفارش برگشت نخورد، پس حتماً برای غذا کافی بوده".

    بردستون حس ناامیدی را در وجودش خفه کرد. او نمی­توانست اعداد را بخواند و نمی­توانست خودش را وادار کند که از کسی بپرسد. در نتیجه مجبور بود به بانک برود و راهی برای مانوور کردن اختراع کند تا آنها به او بگویند.

    او تلاش کرد سر حرف را باز کند و گفت: "اسمت چیه، پسر جون"؟

    -: "رجینالد".

    -: "این روزها توی خونه­تون چه درس­هایی می­خونی، رجی"؟

    -: "بیشتر حساب، آخه بابام میگه باید بخونم. راجع به دایناسور­ها هم می­خونم آخه خودم دوست دارم. بابام میگه اگه بچسبم به ریاضی، می­تونم دایناسور هم درست کنم. من می­تونم رایانه رو طوری برنامه ریزی کنم که تصویر گرافیکی حرکت دایناسور رو نشون بده. می­دونی برونتوسورها چه طوری روی زمین راه می­رفتن؟ باید با گردنشون تعادلشون رو حفظ می­کردن، چون گرانیگاه بدنشون، روی باسنشون بود. باید گردنشون رو مثل زرافه بالا نگه می­داشتن، البته بجز موقع­هایی که توی آب بودن. بعدش... این هم از همبرگر من. غذای شما هم رسید".

    همۀ غذاها روی یک چرخ دستی آمد و در نقطۀ مناسب ایستاد.

    رجینالد کاملاً مؤدبانه گفت: "من همبرگرم رو کنار پیشخون می­خورم، آقا".

    بردستون تکانی خورد و گفت: "امیدوارم که همبرگر خوبی باشه، رجی". او دیگر به پسرک نیازی نداشت و از رفتن او خیالش راحت شد. یک نفر از داخل آشپزخانه، که بی­شک متخصص کاربری رایانه بود، بیرون آمد و با حالتی دوستانه با رجینالد گرم گرفت، که آن هم مایۀ آسودگی خیال بود.

    هیچ شکی در مورد حرفۀ او وجود نداشت. هر کسی می­توانست یک کاربر رایانه را با دیدن حال و هوای رخوت انگیزی از اهمیت که دور او بود و حسی از برون تراویدن دانش که گویی بار همۀ دنیا را به دوش می­کشد، تشخیص دهد.

    اما بردستون روی شامش تمرکز کرده بود، نخستین غذای کاملی که می­توانست پس از یک ماه به صورت عادی از آن لذت ببرد.

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 6 اردیبهشت 1395

    تناسب کامل

     

    ایان برَدستون، اندوهگین در راهش به یک محلۀ دیگر رسید. او در کنار توده­ای از جمعیت که در کنار در باز یک فروشگاه بزرگ تجمع کرده بودند، ایستاد. نخست وسوسه شد که برگردد و بگریزد، اما نتوانست خودش را وادار به چنین کاری کند. جذابیت ترس و وحشت او را بی­اراده به سمت تودۀ جمعیت کشاند.

    کنجکاوی­اش احتمالاً علامت سؤال بزرگی روی چهره­اش نشانده بود، چرا که یک نفر در همان نزدیکی با لذت قضیه را برایش تعریف کرد: "شطرنج سه بعدیه. بازی داغیه".

    بردستون می­دانست که طرز کار آن چگونه است. شش نفر دربارۀ هر حرکت تبادل نظر می­کردند و همگی سعی می­کردند که رایانه را شکست دهند. احتمال داشت که ببازند. شش بازیکن علیه یک بازیکن. درخشش غیر قابل مقاومت صفحۀ گرافیکی به چشمش خورد و او چشمش را بست. به تلخی برگشت و متوجه هشت صفحه شطرنجی شد که با میله­های چوبی، یکی بالای دیگری به صورت سردستی متعادل شده بودند.

    صفحه شطرنج­های معمولی با مهره­های پلاستیکی.

    او با غافلگیری انفجار آمیز گفت: "هی"!

    مرد جوانی که روی تختۀ بالایی استاده بود با لحنی تدافعی گفت: "نتونستیم به اندازۀ کافی بریم جلو. من هم خودم این رو درست کردم که بتونیم مسابقه رو دنبال کنیم. مواضب باش خرابش نکنی"!

    بردستون گفت: "موقعیت همونیه که بود"؟

    -: "آره، الآن ده دقیقس که دارن بحث می­کنن".

    بردستون نگاهی به موقعیت انداخت و مشتاقانه گفت: "اگه رخ رو از خونۀ بتا ب 6 به خونۀ دلتا ب 6 حرکت بدین، دست بالا رو می­گیرین".

    مرد جوان صفحات را بررسی کرد و گفت: "مطمئنی"؟

    -: "کاملاً مطمئنم. اصلاً مهم نیست که رایانه چکار بکنه. آخرش باید حرکتی انجام بده که از وزیرش محافظت کنه".

    مرد جوان بررسی بیشتری انجام داد و فریاد زد: "آهای! با شمام! یه یارو اینجا هست که میگه رخ باید دو تا خونه حرکت کنه".

    صدای آه فزاینده­ای از گروه میانی برخواست. صدایی گفت: "من هم داشتم به همین فکر می­کردم".

    یکی دیگر گفت: "فهمیدم. این جوری وزیر توی موقعیت آسیب پذیر قرار می­گیره. متوجه نشده بودم". صاحب این صدای دوم برگشت و گفت: "شما! کسی که این پیشنهاد رو داد! میشه افتخار بدین؟ میشه شما حرکت رو ثبت کنین"؟

    بردستون خودش را عقب کشید. چهره­اش از ترس به هم پیچیده بود. او گفت: "نه، نه! من بازی نمی­کنم". سپس برگشت و به سرعت از آنجا رفت.

    ... ادامه دارد

  • نظرات() 
  • یکشنبه 5 اردیبهشت 1395

    کتاب دیگه ای که باید نواقصش برطرف بشه، کتابی هست با عنوان The Winds of Change که در سال 1983 گردآوری شده و توسط انتشارات دابلدی به چاپ رسیده. این کتاب شامل 21 داستان علمی تخیلی و فانتزیه.

    گزیده ای از داستانهای این کتاب در ایران با نام «جاذبه و جادو» و با ترجمۀ محمد قصاع، توسط نشر افق روونۀ بازار شده. فکر میکنم چاپ اولش سال 1373 بود). ناشر یا مترجم 8 تا از داستانها رو انتخاب و ترجمه و منتشر کردن (البته شاید هم مترجم همه رو ترجمه کرده اما ناشر حذفشون کرده باشه).

    و این رو هم بگم که تصویر طراحی شده برای ترجمه فارسی مطلقاً بی ربطه!
    بگذریم. همونطور که گفته شد، 8 تا از 21 داستان در قالب یک کتاب منتشر شده. 6 تای دیگه از داستانها هم در مجموعه داستانهای ترجمه شدۀ آیزاک قرار دارن و نیازی به ترجمۀ مجدد نیست. می مونه 7 تا داستان دیگه که با هم اونها رو میخونیم.

  • نظرات() 
  • شنبه 4 اردیبهشت 1395

    اگر دمای خورشید آن قدر زیاد است که از شدت حرارت سفید شده است، پس چرا لکه­های خورشیدی سیاه هستند؟ آنها باید سرد باشند تا سیاه دیده شوند. چطور ممکن است چیزی روی خورشید سرد باشد؟

     

    این پرسش، همان طور که مطرح شد، به نظر می­ رسد که می­ تواند متوقف کننده باشد. در واقع، در اوایل قرن نوزدهم، ستاره شناس بزرگ ویلیام هرشل، به این نتیجه رسید که لکه­ های خورشیدی باید سرد باشند و به همین دلیل سیاه دیده می شوند. تنها روشی که او می ­توانست این موضوع را توضیح دهد این فرض بود که همه جای خورشید داغ نیست. درست است که خورشید جو بسیار داغی دارد، اما زیر آن جو جسم جامد و سردی دارد و ما می ­توانیم قسمت­هایی از جسم سرد خورشید را از میان شکاف­هایی که در جو وجود دارد ببینیم. این شکاف­ها هستند که ما به آنها «لکه ­های خورشیدی» می­گوییم. هرشل حتی فکر کرد که جسم سرد خورشید ممکن است محلی برای زندگی موجودات زنده باشد.

    اما این نادرست است. ما کاملاً مطمئن هستیم که همه جای خورشید داغ است. در واقع، سطح خورشید که ما می بینیم، سردترین قسمت خورشید است اما حتی این قسمت هم مطمئناً برای موجودات زنده بیش از حد داغ است.

    تابش و گرمای خورشید به درون آن مربوط است. در سال 1894، فیزیکدان آلمانی ویلهلم وین، روی انواع نورهایی مطالعه می­کرد که در اثر دماهای متفاوت ایجاد می ­شدند. او به این نتیجه رسید که تحت شرایط ایده ­آل، هر جسمی، بدون توجه به ترکیب شیمیایی آن، در یک دمای خاص، مقدار خاصی نور به بیرون می­ تاباند.

    همچنان که دما بالا می­ رود، طول موج پرتوی نور در نظر گرفته شده از همۀ اجسام، کوتاه­تر و کوتاه­تر می­شود. در حدود 600 درجۀ سلسیوس، طول موج پرتوهای تابیده شده آنقدر پایین می­آید که آن جسم با رنگ قرمز رنگ پریده دیده می­شود. سپس همین طور که دما بالا می­ رود، آن جسم به رنگ قرمز درخشان، نارنجی، سفید و سفید مایل به آبی دیده می­شود (اگر دما همچنان بالاتر رود، بیشتر پرتوها به سمت ماوراء بنفش و فراتر از آن می­ روند).

    با اندازه گیری دقیق طول موج پرتوهای تابیده شده از خورشید (که در منطقۀ زرد روشن قرار دارند) ما می­ توانیم دمای سطح خورشید را محاسبه کنیم که در حدود 6000 درجۀ سلسیوس است.

    لکه ­های خورشیدی این دما را ندارند. آنها به میزان قابل توجهی سردتر هستند و دمای قسمت مرکزی آنها در حدود 4000 درجۀ سلسیوس است. به نظر می­ رسد که لکه ­های خورشیدی نشان دهندۀ گسترش عظیم گازی هستند. چنین گسترش گازی روی خورشید، همانند آنچه در یخچال رخ می­ دهد، باعث پایین آمدن قابل توجه دما می­شود. باید پمپاژ گرمایی بزرگی وجود داشته باشد که یک لکۀ عظیم برای روزها و هفته ­ها، در مقابل جریان گرمایی که از اطراف گرم­تر خورشید وارد آن می­ شود، مقاومت کند و سرد بماند. ستاره شناسان هنوز نتوانسته­ اند به طور کاملاً رضایت بخشی، از ساز و کار تشکیل لکه های خورشیدی سر دربیاورند.

    اما حتی در دمای 4000 درجه هم لکه­ های خورشیدی باید درخشان باشند. آنها باید به میزان قابل توجهی از قوس کربنی که روی زمین وجود دارد درخشان­تر باشند و قوس کربنی هم آن قدر درخشان است که نمی ­توان به آن نگاه کرد.

    خوب، بر فرض که لکه­ های خورشیدی از قوس کربنی درخشان­تر باشند و ابزارهای ما هم این موضوع را ثابت کرده باشند. اما مشکل اینجاست که چشمان ما نور را به طور صد درصد نمی­ بینند. ما در مورد درخشندگی یک جسم بر اساس دور و اطراف آن قضاوت می­کنیم. مناطق داغ­تر معمولی روی سطح خورشید، چهار یا پنج برابر درخشان­تر از سردترین مناطق در مرکز لکه­ های خورشیدی هستند و با مقایسۀ این دو، لکه­ های خورشیدی در چشمان ما سیاه به نظر می­ رسند. این سیاهی نوعی خطای دید است.

    چنین چیزی گاهی اوقات در حین کسوف قابل مشاهده است. وقتی که ماه جلوی خورشید را می­ گیرد، سطح تاریک آن که رو به ما قرار دارد، واقعاً در برابر قرص درخشان خورشید، سیاه است. وقتی که لبۀ ماه وارد یک لکۀ خورشیدی بزرگ می­شود، تاریکی آن لکه را می­توان در مقابل ماه دید و این امکان به وجود می­ آید که بتوانیم ببینیم لکۀ خورشیدی واقعاً سیاه نیست. 

     

  • نظرات() 
  • جمعه 3 اردیبهشت 1395

    مرد نگران به نظر می­رسید. او گفت: "تو دیگه از کجا پیدات شد. یه لحظۀ پیش که کسی اینجا نبود"؟ او اینها را با لهجۀ غلیظ آلمانی گفت.

    ویل مطمئن نبود. نمی­توانست به خاطر بیاورد. اما به نظرش می­رسید که هنوز واژه­ای در میان هرج و مرج داخل جمجمه­اش سالم باقی مانده، اگرچه حتی در بارۀ معنی آن هم مطمئن نبود.

    او نفس بریده گفت: "ماشین زمان".

    آن مرد خودش را سفت گرفت و گفت: "از این رمان­های علمی قلابی خوندی"؟

    ویل گفت: "چی"؟

    -: "کتاب اچ. جی. ولز رو خوندی؟ ماشین زمان"؟

    به نظر می­رسید که تکرار آن واژه کمی ویل را تسکین داده است. درد سرش کمتر شد. نام ولز برایش آشنا بود، یا نکند نام خودش بود؟ نه، نام خودش ویل بود.

    او گفت: "ولز؟ اسم من ویله".

    آن مرد دستش را دراز کرد و گفت: "من هیوگو گرنزبک هستم. یه زمانی من هم رمان­های علمی قلابی می­نوشتم، ولی البته درست نیست که بهشون بگیم «قلابی». این جوری باعث میشه که مردم فکر کنن یه چیز تقلبی در موردشون وجود داره. ولی این طوری نیست. اگه به درستی نوشته بشن اون وقت یه داستان علمی میشن. من خلاصش کردم"  چشمان تیره­اش برق زدند- "به ساینتیفیکشن".

    ویل در حالی که نومیدانه سعی می­کرد خاطرات در هم شکسته و تجربیات دست نخورده­اش را جمع کند، اما چیزی بجز حالت­ها و برداشت­ها گیرش نیامد، گفت: "بله، ساینتیفیکشن خیلی بهتر از قلابیه. ولی هنوز کاملاً..."

    -: "اگه انجام بشه... خوب... تو داستان «رالف +41C124» من رو خوندی"؟

    ویل اخم کرد و گفت: "داستان مشهور هیوگو گرنزبک..."

    دیگری در حالی که سر تکان می­داد گفت: "خلاصه این که من سال­ها مجله­هایی در مورد رادیو و اختراعات الکتریکی منتشر می­کردم. تا حالا مجلۀ دانش و اختراع رو نخوندی"؟

    ویل واژۀ اختراع را گرفت و به طریقی حس کرد که در لبۀ درک منظور آن مرد از «ماشین زمان» است. او مشتاق­تر شد و گفت: "بله، بله".

    -: "و نظرت در مورد ساینتیفیکشنی که توی هر شماره اضافه کردم چیه"؟

    دوباره واژۀ ساینتیفیکشن تکرار شد. آن واژه اثر آرام بخشی روی او داشت، اما هنوز کاملاً درست نبود. یک چیز دیگر... نه کاملاً...

    او همین­ها را گفت: "یه چیز دیگه... نه کاملاً..."

    -: "هنوز کافی نیست، آره، خودم هم به همین فکر می­کردم. پارسال یه سری تحقیقات میدانی در مورد یه مجله انجام دادم که فقط شامل ساینتیفیکشن باشه. می­خواستم اسم مجله رو بذارم «ساینتیفیکشن». ولی نتیجش خیلی ناامید کننده بود. چطوری می­تونی این رو توضیح بدی"؟

    ویل حرف­های او را نمی­شنید. او هنوز روی واژۀ «ساینتیفیکشن» تمرکز کرده بود که به نظرش کاملاً درست نمی­آمد، اما نمی­فهمید که چرااین طور است.

    او گفت: "این اسم درست نیست".

    -: "برای مجله درست نیست؟ شاید هم این طور باشه. به اسم خوبی فکر نکردم. یه چیزی که نگاه­ها رو جذب کنه. اسمی که به خواننده بفهمونه که چی داره می­خره، و درست همون چیزی باشه که اون می­خواد. خودشه. اگه می­تونستم یه اسم خوب پیدا کنم می­تونستم مجله رو راه بندازم و خودم رو برای تحقیقات میدانی ناراحت نکنم. لازم نبود که اصلاً چیزی بپرسم. می­تونستم بهار سال دیگه، خیلی راحت بفرستمش توی روزنامه فروشی­های کل آمریکا. خودشه".

    ویل با نگاهی خالی از احساس به او خیره شد.

    آن مرد گفت: "البته. داستان­هایی که من می­خوام باید بتونن دانش رو آموزش بدن، حتی اگه خواننده رو سرگرم کنن و به هیجان بیارن. اونها باید دریجۀ درک گسترده­ای از آینده رو باز کنن. مثل هواپیماهایی که می­تونن بدون توقف از عرض اقیانوس اطلس عبور کنن".

    -: "هواپیما"؟ تصویری زودگذر از یک نهنگ فلزی از ذهن ویل گذشت که روی قسمت انتهایی­اش به هوا بر می­خواست. فقط برای یک لحظه به درازا انجامید و از بین رفت. او گفت: "بزرگ­هاش می­تونن صدها نفر رو سریعتراز صوت جابجا کنن".

    -: "البته، چرا که نه؟ تمام مدت هم میشه از طریق رادیو باهاشون ارتباط داشت".

    -: "ماهواره­ها".

    -: "چی"؟ حالا نوبت مرد دیگر بود که متعجب به نظر برسد.

    -: "امواج رادیویی که از ماهواره­های مصنوعی داخل فضا پایین میان".

    مرد دیگر به شدت سرش را تکان داد و گفت: "من توی داستان «رالف +41C124» بیش­بینی استفاده از امواج رادیویی برای ارتباط با فواصل دور رو کرده بود. آینه­های فضایی؟ اون رو هم پیش­بینی کردم. و البته تلویزیون. و انرژی­ای که از اتم­ها بدست میاد".

    ویل به جنب و جوش در آمده بود. تصاویر در مقابل چشم ذهنی­اش با حالتی نامنظم برق می­زدند. او گفت: "اتم. آره، بمب­های اتمی".

    مرد دیگر با خودپسندی گفت: "رادیوم".

    ویل گفت: "پلوتونیوم".

    -: "چی"؟

    -: "پلوتونیوم. شکافت هسته­ای. تابش­های خورشیدی. نایلون و پلاستیک. آفت کش برای از بین بردن حشرات. رایانه­هایی که مشکلات رو نابود می­کنن".

    -: "رایانه؟ منظورت روبات­هاست"؟

    ویل مشتاقانه گفت: "رایانه­های جیبی. چیزهای کوچولویی که می­گیری توی دستت و مشکلاتت رو حل می­کنی. رادیوهای کوچولو که اونها رو هم می­تونی توی دستت بگیری. دوربین­هایی که عکس می­گیرن و طوری پیشرفت می­کنن که توی یه جعبه جا می­گیرن. هولوگراف­ها. تصاویر سه بعدی".

    مرد دیگر گفت: "تو هم ساینتیفیکشن می­نویسی"؟

    ویل اصلاً گوش نمی­کرد. فقط تلاش می­کرد تا تصاویر را گیر بیندازد. آنها واضح­تر می­شدند. او گفت: "آسمون خراش­ها. آلومینیوم و شیشه. بزرگراه­ها. تلویزیون­های رنگی. سفر به ماه. ارسال کاوشگر به برجیس".

    مرد دیگر گفت: "سفر به ماه؟ ژول ورن. داستان­های ژول ورن رو هم می­خونی"؟

    ویل سرش را تکان داد. حالا کاملاً برایش واضح شده بود. ذهنش کمی بهبود یافته بود. او گفت: "تماشای فرود اومدن انسان روی ماه از تلویزیون. همه تماشا می­کنن. همین طور تصویرهایی از بهرام. هیچ آبراهه­ای روی بهرام نیست".

    مرد دیگر که دهانش از تعجب باز مانده بود گفت: "روی بهرام آبراهه نیست؟ ولی اونها دیده شدن".

    ویل با خشونت گفت: "آبراهه­ای نیست. ولی آتشفشان هست. بزرگترین آتشفشان­ها. تکاب­هاش هم از همه بزرگ­تره. ترانزیستور، لیزر، تاکیون. گیر انداختن تاکیون­ها. میشه اونها رو علیه زمان فشار داد. حرکت در طول زمان. حرکت در طول زمان. یه... ما..."

    صدای ویل محو می­شد و خطوط بدنش می­لرزید. همین اتفاق در آن لحظه برای آن مرد هم می­افتاد، که به آسمان آبی خیره شده بود و زیر لب می­گفت: "تاکیون­ها؟ چی داشت می­گفت"؟

    او داشت فکر می­کرد که اگر غریبه­ای که او تصادفاً در پارک دیده بود، این قدر به ساینتیفیکشن علاقه داشت، شاید علامت خوبی برای زمان انتشار مجله باشد. سپس به خاطر آورد که هنوز هیچ اسمی برای مجله­اش ندارد و با تأسف آن اندیشه را رها کرد.

    او برگشت تا واپسین حرف­های ویل را بشنود که می­گفت: "سفر در زمان تاکیونی، چه... داسـ...ـتان شگفت انگیزی". سپس او رفته بود و به زمان خودش بازگشته بود.

    *

    هیوگو گرنزبک وحشتزده به جایی که آن مرد نشسته بود، خیره شد. آمدن آن مرد را ندیده بود و حالا هم رفتن او را واقعاً ندیده بود. ذهن او ناپدید شدن را قبول نمی­کرد. چه مرد عجیبی بود. لباس­هایش به طرز عجیبی پاره شده بود و حالا که فکرش را می­کرد، حرف­هایش افراطی و گیج کننده بود.

    اما خود مرد غریبه بود که گفت: چه داستان شگفت انگیزی. این آخرین حرفش بود.

    و بعد، هیوگو گرنزبک با دهان خودش آن واژه را زیر لب تکرار کرد: "داستان شگفت انگیز... داستان­های شگفت انگیز"؟

    لبخندی بر لبانش نشست.

    پایان

     

  • نظرات() 
  • شنبه 14 فروردین 1395

    مژده به دوست داران تخیل علمی و ادبیات علمی تخیلی
    نخستین شماره از فصل نامۀ تخصصی داستانهای علمی تخیلی «فصل علم و خیال» منتشر شد. این فصلنامه، یک مجلۀ الکترونیکیه و در قالب فایل PDF هر سه ماه یک بار منتشر میشه و کاری از دوست عزیزم محمد علیزاده هست و به تنهایی تهیش کردن.


    می تونین این مجله از لینکهای زیر دانلود کنین:

  • نظرات() 
  • جمعه 14 اسفند 1394

    خورشید تا چه مدتی قادر است زندگی را روی زمین حفظ کند؟

     

    تا جایی که می­دانیم، خورشید می­تواند تا زمانی که با حالت کنونی به تابش انرژی ادامه دهد، زندگی را روی زمین حفط کند. ما می­توانیم به نحو اطمینان بخشی بگویم که این مدت چه اندازه خواهد بود.

    پرتوهای انرژی خورشید در اثر همجوشی هیدروژن و تبدیل آن به هلیوم تولید می­شود. برای تولید همۀ پرتوهایی که خورشید به بیرون می تاباند، میزان عظیمی از همجوشی باید صورت بگیرد. در واقع در هر ثانیه باید  654,000,000 تن هیدروژن به 649,400,000 تن هلیوم تبدیل ­شود (4,600,000 تن باقی مانده به انرژی تابشی تبدیل می­شود و خورشید برای همیشه آن را از دست می­دهد. درصد ناچیزی از این انرژی که به زمین می­رسد برای نگه داشتن زندگی روی سیارۀ ما کافی است).

    به نظر می­رسد که با این مقدار هیدروژن که در هر ثانیه نابود می­شود، خورشید نمی­تواند مدت زیادی دوام بیاورد. اما این مقدار در برابر جرم عظیم خورشید آنقدر اندک است که به حساب نمی­آید. خورشید به طور کلی جرمی برابر با 2,200,000,000,000,000,000,000,000,000 (بیش از دو میلیارد میلیارد میلیارد) تن دارد. در حدود 53 درصد از این مقدار را هیدروژن تشکیل داده است که خود نشان می­دهد خورشید دارای  1,160,000,000,000,000,000,000,000,000 تن هیدروژن می­باشد.

    (اگر کنجکاو هستید، بقیۀ جرم خورشید تقریبا به طور کامل هلیوم است و کمتر از 0/1 درصد از جرم آن از اتم­های پیچیده ­تر از هیلوم تشکیل شده است. هلیوم از هیدروژن فشرده ­تر است. در شرایط یکسان، مقداری از اتم­های هلیوم، جرمی چهار برابر همان مقدار از اتم­های هیدروژن دارد. به عبارت دیگر، مقدار خاصی از گاز هلیوم، جای کمتری از همان مقدار گاز هیدروژن اشغال می­کند).

    اگر تصور کنیم که خورشید در ابتدا به طور کامل از هیدروژن خالص تشکیل شده و همیشه همجوشی هیدروژن به هلیوم را با سرعت 654 میلیون تن در ثانیه انجام داده است و به همین صورت هم ادامه خواهد داد، می­توانیم محاسبه کنیم که خورشید 40 میلیارد سال است که می­تابد و 60 میلیارد سال دیگر نیز به تابش ادامه خواهد داد.

    اما در واقع موضوع به این سادگی نیست. خورشید یک ستارۀ «نسل دوم» است و از گاز و غبار کیهانی به جا مانده از ستارگانی به وجود آمده که میلیاردها سال پیش سوخته و منفجر شده ­اند. در نتیجه، مادۀ خامی که خورشید را تشکیل داده، برای شروع به کار شامل مقدار بیشتری از هلیوم بوده است؛ تقریباً به همان اندازه که هم اکنون در خورشید موجود است. یعنی اینکه خورشید به دلیل خلوص متوسط ذخیرۀ هیدروژنش، مدت کوتاهی (البته در مقیاس نجومی) است که می­تابد. خورشید شاید کمی بیش از شش میلیارد سال سن داشته باشد.

    همچنین خورشید برای همیشه به تابش انرژی با سرعت کنونی ادامه نمی­دهد. هیدروژن و هلیوم موجود در خورشید به طور کامل با هم مخلوط ن می­شوند. هلیوم در مرکز هستۀ خورشید متمرکز می­شود، و واکنش­های همجوشی در سطح این هسته انجام می­شود.

    همچنان که خورشید به تابش ادامه می­دهد، هستۀ هلیومی سنگین­تر می­شود و دمای مرکز آن بالا می­رود. سرانجام دما آنقدر زیاد می­شود که هلیوم را وادار به همجوشی به اتم­های پیچیده ­تر می­کند. تا آن زمان، خورشید به همین صورت کنونی تابش می­کند، اما پس از آنکه همجوشی هلیوم آغاز شد، شروع به بزرگ شدن می­کند و کم کم تبدیل به یک غول سرخ خواهد شد. دمای زمین به میزان غیر قابل تحملی بالا خواهد رفت و اقیانوس­ها تبخیر خواهند شد. تا جایی که می­دانیم، در این صورت سیارۀ ما دیگر جایگاهی برای زندگی نخواهد بود.

    ستاره شناسان تخمین می­زنند که خورشید تا هشت میلیارد سال دیگر وارد این مرحلۀ جدید خواهد شد. هشت میلیارد سال هنوز هم مدت کاملاً درازی است و هیچ جایی برای نگرانی فوری وجود ندارد.  

     

  • نظرات() 
  • شنبه 8 اسفند 1394

    نورین گفت: "همۀ اینها چه معنی­ای داره؟ هنوز هم مولتی­وک توانایی کافی برای ادارۀ دنیا و ما رو داره و  اگه این کار رو با کمتر از حداکثر کفایت انجام بده، فقط ممکنه یه ناراحتی موقتی توی بردگی ما اضافه کنه. فقط موقتی، چون زیاد طول نمی کشه. دیر یا زود مولتی­وک متوجه می­شه که این مسأله یا غیر قابل حله، یا اون رو حل می­کنه و در هر حالت، چیزی که حواسش رو پرت کرده تموم میشه. بعدش بردگی دائمی و قطعی از راه می رسه".

    باکست گفت: "اما الآن که حواسش پرته، ما می­تونیم این حرف­ها رو که خیلی هم خطرناکه- بدون این که اون متوجه بشه بزنیم. به هر حال من جرأت نمی­کنم که خیلی زیاد در این مورد ریسک کنم. پس لطفاً حرفهام رو زودتر درک کنین.

    من یه بازی ریاضی دیگه دارم. یه بازی در مورد ساخت شبکه­ای بر اساس مدل مولتی­وک. می­تونستم نشون بدم که اصلاً مهم نیست که این شبکه چقدر پیچیده و افراطی باشه، حداقل یه نقطه وجود داره که همۀ جریان­ها تحت شرایط خاص با هم یه جا جمع بشن. همیشه یه ضربۀ سرنوشت ساز وجود داره که اگه به اون نقطه وارد بشه، باعث بارگذاری بیش از حد یه جای دیگه میشه که منجر به خراب شدن اون و بارگزاری بیش از حد یه جای دیگه میشه و همین طور ادامه پیدا می­کنه تا اینکه همش نابود میشه".

    -: "خوب"؟

    -: "نکته همینه. چه دلیلی داشت که من به دنور اومدم؟ مولتی­وک هم این رو می­دونه. این نقطه به صورت الکترونیکی و روباتی به شدت کنترل میشه به طوری که نفوذ ناپذیره".

    -: "خوب"؟

    -: "اما حواس مولتی­وک پرت شده، و به من هم اعتماد داره. خیلی زحمت کشیدم تا این اعتماد رو بدست آوردم. برام به قیمت از دست دادن همۀ شما تموم شده. فقط با وجود اعتماده که امکان خیانت وجود داره. اگه هر کدوم از شما تلاش کنین که به این نقطه نزدیک بشین، مولتی­وک حتی با وجود حواس­پرتی­ای که داره، تحریک میشه. اگه حواسش مولتی­وک پرت نشده بود، حتی به من هم اجازۀ نزدیک شدن نمی­داد. اما حواسش پرت شده و من هم اینجا هستم"!

    باکست سلانه سلانه و به آرامی به طرف شبکۀ محافظتی که پشت سرش قرار داشت رفت و چهارده تصویر که روی او قفل شده بودند، همراه با او رفتند. صدای نجوای آهستۀ مرکز مولتی­وک اطراف آنها را فرا گرفت.

    باکست گفت: "چرا به حریف آسیب ناپذیر حمله کنیم؟ اول آسیب پذیرش می­کنیم، بعد..."

    باکست در تلاش بود که آرام بماند، اما همه چیز به این بستگی داشت. همه چیز! با یک حرکت ناگهانی، او اتصالی را جدا کرد (ای کاش زمان بیشتری برای اطمینان داشت).

    او توقف نکرد و همچنان که نفسش را حبس کرده بود، متوجه شد که صدا از بین رفته است. زمزمه به پایان رسید و مولتی­وک برای همیشه خاموش شد. اگر بعد از یک لحظه، آن صدا برنمی­گشت، پس او نقطۀ کلیدی را یافته بود و بازیابی مولتی­وک غیر ممکن بود. اگر او به اندازۀ کافی سریع نبود، روبات­هایی که نزدیک می شدند...

    او متوجه شد که سکوت ادامه یافت. روبات­ها هنوز در فاصلۀ دور کار می­کردند. هیچ کدامشان نزدیک نشدند.

    روبرویش هنوز تصویر چهارده عضو مجلس ایستاده بودند و به نظر می­رسید که همۀشان در اثر عظمت اتفاقی که ناگهان افتاده بود گیج شده باشند.

    باکست گفت: "مولتی­وک سوخت و خاموش شد. نمی­تونه خودش رو بازسازی کنه". او تقریباً مست صدایش شده بود که می­گفت: "از وقتی که شما رو ترک کردم دارم روی این کار می­کنم. وقتی که هاینز حمله کرد، می­ترسیدم که دوباره از این نوع تلاش­ها انجام بشه و مولتی­وک حفاظش رو قوی­تر کنه. پس مجبور بودم سریع کار کنم. مطمئن نبودم..." او نفس نفس می­زد، اما خودش را وارد کرد که به صحبت ادامه دهد و از صمیم قلب گفت: "بالاخره آزادیمون رو بدست آوردم".

    او مکث کرد و بالاخره متوجه سنگینی سکوت شد. چهارده تصویر به او خیره شدند و هیچ کدامشان هیچ حرفی نداشتند که به او بزنند.

    باکست با لحن تندی گفت: "شما داشتین راجع به آزادی حرف می­زدین. حالا آزادین". سپس با تردید افزود: "مگه این همون چیزی نیست که می­خواستین"؟

    پایان

     

  • نظرات() 
  • جمعه 7 اسفند 1394

    باکست متوجه شد که نمی­تواند تماس طول موج شخصی نورین را برقرار کند. تماس سه بار قطع شد. او تعجب نکرد. در دو ماه اخیر، تمایل فزاینده­ای به رفتن تکنولوژی به سمت موج­های کوچک­تر به وجود آمده بود، اما چندان طول نکشیده بود و هرگز جدی نبود. در هر بار تماس، او با لذتی غم آلود از آن استقبال کرده بود.

    این بار تماس برقرار شد. چهرۀ نورین به صورت هولوگرافی و سه بعدی به نمایش در آمد.

    باکست با حالتی غیر شخصی گفت: "من دارم تماست رو برمی­گردونم".

    نورین گفت: "برای یه لحظه فکر کردم تماس باهات غیر ممکنه. کجا بودی"؟

    -: "قایم نشده بودم. همین جا بودم. توی دنوِر".

    -: "چرا تو دنور"؟

    -: "دنیا برای من یه وسیله برای استفادس، نورین. من هر جا که بخوام میرم".

    چهرۀ نورین کمی پیچ و تاب خورد و گفت: "و شاید بتونی یه محل خالی برای خودت پیدا کنی. ما می­خوایم تو رو محاکمه کنیم، ران".

    -: "همین الآن"؟

    -: "همین الآن"!

    -: "و همین جا"؟

    -: "همین جا"!

    قسمت­هایی از فضا در هر طرف و پشت سر نورین شروع به درخشیدن کرد. باکست از یک طرف به طرف دیگر نگاه کرد. چهارده نفر، شش مرد و هشت زن در آنجا بودند. او تک تکشان را می­شناخت. آنها زمانی، نه خیلی دور، دوستان خوبی برای او بودند.

    در هر طرف و کمی فراتر از آن تصویر سازی، پس زمینه­ای از کلورادو در یک روز دلپذیر تابستانی وجود داشت که رو به پایان می­رفت. زمانی در آنجا شهری وجود داشت که دنور نامیده می­شد. آن پایگاه هنوز نام دنور را بر خود داشت اگرچه آن شهر هم مانند خیلی از شهر­های دیگر از روی زمین محو شده بود... او می­توانست ده روبات را هم در تصویر بشمارد که کاری را انجام می­دادند که مربوط به روبات­ها بود.

    باکست تصور کرد که آنها در حال حفظ محیط زیست بودند. او جزئیاتش را نمی­دانست، اما مولتی­وک می­دانست و پنجاه میلون روبات در همه جای زمین به طرز کارامدی زیر نظر او فعالیت می­کردند.

    پشت باکست یکی از شبکه­های متقاطع مولتی­وک قرار داشت، که تقریباً مانند قلعه­ای که برای حفاظت شخصی بود.

    او پرسید: "چرا الآن؟ و چرا اینجا"؟

    به طور ناخودآگاه به طرف اِلدرِد چرخید. او پیرترین زن در بین آنها بود و کسی بود که ابهتی داشت، البته اگر کسی می­توانست به آن «ابهت» بگوید.

    چهرۀ قهوه­ای تیرۀ الدرد کمی خسته به نظر می­رسید، اما صدایش قاطع و نافذ بود: "برای اینکه ما به آخرین حقیقت هم دست پیدا کردیم. بذار نورین بهت بگه. اون تو رو بهتر می­شناسه".

    چشمان باکست به طرف نورین چرخید و گفت: "من به چه جرمی متهم شدم"؟

    -: "بازی در نیار، ران. تنها جرمی که وجود داره، ضربه به مولتی­وک برای آزادیه و جرم انسانی تو اینه که علیه این جرم با مولتی­وک همدست شدی. به همین خاطر، حکم ما اینه که هیچ انسان زنده­ای دیگه نمی­خواد با تو همراهی کنه، یا صدای تو رو بشنوه، یا از وجودت آگاه باشه یا به هر شکلی بهت پاسخ بده".

    -: "پس چرا من رو با انزوا تهدید می­کنین"؟

    -: "برای اینکه تو به همۀ انسان­ها خیانت کردی".

    -: "چطوری"؟

    -: "این رو انکار می­کنی که دنبال راهی می­گشتی که انسان­ها رو طوری پرورش بدی که زیردست مولتی وک قرار بگیرن"؟

    باکست دستانش رو روی سینه­اش در هم گره کرد و گفت: "آهان!

    خیلی سریع کشف کردین، اما فقط لازم بود از مولتی­وک بپرسین".

    نورین گفت: "این رو انکار می­کنی که درخواست مهندسی ژنتیک کردی برای طراحی انسانی که به طرز برده واری مولتی­وک رو بدون هیچ سؤالی قبول داشته باشه"؟

    -: "من تقاضای پرورش انسان راضی­تری رو کردم. این خیانته"؟

    الدرد دخالت کرد و گفت: "ما فلسفه بافی نمی­خوایم، ران. این رو از ته دلمون می­دونیم. دوباره بهمون نگو که میشه مولتی­وک رو تحمل کرد. با ما بحث نکن که این طوری امنیت بدست میاریم. چیزی که تو بهش میگی امنیت، از نظر ما بردگیه".

    باکست گفت: "شما حکمتون رو صادر کردین، یا اینکه من هم حق دفاع از خودم رو دارم"؟

    نورین گفت: "شنیدی که الدرد چی گفت. می­دونیم چه دفاعی می­خوای بکنی".

    باکست گفت: "هممون شنیدیم که الدرد چی گفت. اما هیچ کس به حرف­های من گوش نکرد. چیزی که اون گفت اینه که دفاع من، دفاع از خودم نیست".

    سکوتی پدیدار شد و تصاویر به چپ و راست خود به یکدیگر نگاه کردند. الدرد گفت: "حرف بزن".

    باکست گفت: "من از مولتی­وک خواستم مسأله­ای رو در زمینۀ بازی­های ریاضی حل کنه. برای جلب توجهش، بهش گفتم که این بازی از روی ترکیب­های ژنی مدل­سازی شده و حل اون ممکنه در طراحی ترکیب ژنی­ای به کار بره که انسانیت در وضعیت بد فعلی از هر جنبه نباشه و با اشتیاق بیشتری هدایت اون رو بپذیره و با تصمیماتش موافق باشه".

    الدرد گفت: "ما هم همین رو گفتیم".

    -: "فقط تحت این شرایط بود که مولتی­وک این کار رو قبول کرد. چنین نژاد جدیدی از بشریت بر اساس استانداردهای مولتی­وک کاملاً خواستنیه، و بر اساس استانداردهای مولتی­وک، اون نهایت تلاشش رو در این مورد انجام میده. خواستنی بودن چنین چیزی اون رو وسوسه می کنه که ترکیبات پیچیده­تر و پیچیده­تری رو در مورد این مسأله آزمایش کنه که موضوع بی­پایانیه که اون رو فراتر از هر کار دیگه­ای که می­تونه انجام بده، به خودش مشغول می­کنه. شما همتون شاهدش بودین".

    نورین گفت: "شاهد چی"؟

    -: "مگه توی پیدا کردن من مشکل نداشتین؟ توی دو ماه گذشته، هچ کدومتون متوجه مشکلات کوچیکی نشدین که کم کم به وجود اومدن؟ ... پس چرا ساکتین؟ می­تونم سکوتتون رو علامت موافقت در نظر بگیرم"؟

     -: "اگه این طور باشه، بعدش چی میشه"؟

    -: "مولتی وک همۀ قابلیت­هاش رو به حل این مسأله اختصاص میده و و تلاش برای ادارۀ دنیا رو به تدریج به کمترین میزان می­رسونه، تا زمانی که به صفر برسه. با حس اخلاق­گرایی که داره، باید در راهی حرکت کنه که باعث خوشحالی انسان­ها بشه و به نظرش هیچ خوشحالی­ ای بزرگتر از موافقت با مولتی وک وجود نداره".

     

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 6 اسفند 1394

    مولتی­وک دیگر یک مکان مشخص نداشت. به وسیلۀ سیم کشی، کابل­های نوری و پرتوهای مایکروویو در همه جا حاضر بود. مغزی داشت که به صد مغز فرعی تقسیم شده بود اما مانند یک مغز واحد عمل می­کردند. در همه جا خروجی­هایی داشت که هیچ کدام از آن پنج میلیون انسان از یکی از آنها زیاد دور نبود.

    برای همۀ آنها وقت وجود داشت، چرا که مولتی­وک می­توانست با تک تک آنها در یک زمان صحبت کند و لازم نبود ذهنش را متوجه مشکل بزرگتری که نگران آن بود معطوف کند.

    باکست هیچ تصوری در مورد قدرت آن نداشت. پیچیدگی شگفت آنگیز آن چه بود بجز بازی ریاضی­ای که باکست دهه­ها بود که آن را درک می­کرد؟ او روشی را می­شناخت که از طریق آن، پیوند­های ارتباطی از یک قاره به قارۀ دیگر، در یک شبکۀ عظیم انجام می­شد. شبکه­ای که آنالیز آن می­توانست بر اساس یک بازی جذاب شکل بگیرد. چطور ممکن بود شبکه­ای را ترتیب داد که سرریز اطلاعات به آن به آن فشار وارد نکند؟ چطور ممکن بود نقاط راه گزینی را ترتیب داد؟ اثبات شده بود که نوع ترتیب دهی مهم نیست، همیشه حداقل یک نقطه برای قطع ارتباط وجود داشت.

    به محض اینکه باکست آن بازی را یاد گرفت، او را از مجلس بیرون انداختند. آنها بجز حرف زدن چه کار دیگری می­توانستند انجام دهند و فایده­اش چه بود؟ مولتی­وک بی­طرفانه اجازۀ هر حرفی و در مورد هر چیزی را می­داد چرا که برایش مهم نبود. این فقط اعمال بودند که مولتی­وک جلوی آنها را می­گرفت، آنها را منحرف می کرد یا به خاطر آنها مجازات می کرد.

    و این عمل هاینز بود که پیش از آنکه باکست برای آن آماده باشد، بحران را به وجود آورده بود.

    حالا او مجبور بود عجله کند. او بدون هیچ اطمینانی از آنچه پیش می­آمد، برای گفتگو با مولتی­وک آماده شد.

    می­شد در هر زمانی از مولتی­وک سؤال کرد. نزدیک به یک میلیون خروجی از نوعی وجود داشت که حملۀ ناگهانی هاینز به یکی از آنها صورت گرفته بود، یا از نوعی که هر کسی می­توانست از طریق آن با مولتی­وک حرف بزند. مولتی­وک پاسخ می­داد.

    خود گفتگو موضوع دیگری بود. به زمان نیاز داشت، به خلوت نیاز داشت، و بیش از همه به قضاوت مولتی­وک نیاز داشت. با اینکه مولتی­وک ظرفیت­هایی داشت که همۀ مسائل دنیا هم آن را پر نمی­کرد، به نوعی احتیاطش را در مورد زمانش بیشتر کرده بود. شاید چنین چیزی نتیجۀ خود ارتقاء دهندگی مداوم آن بود. مولتی­وک به طور دائم از ارزش خود بیشتر و بیشتر آگاه می­شد کمتر احتمال داشت که در مورد مسائل پیش پا افتاده از خود صبوری نشان دهد.

    باکست مجبور بود به حسن نیت مولتی­وک اعتماد کند. ترک کردن مجلس و همۀ فعالیت­هایش از آن موقع، حتی تحمل شهادت دادن علیه هاینز، آن حسن نیت را جلب کرده بود. شاید همین کلید موفقیت در این دنیا بود.

    شاید مجبور بود که آن حسن نیت را بپذیرد. برای اینکه درخواستش را ارسال کند، سفر هوایی­ای به نزدیک­ترین ایستگاه پست انجام داد. نمی خواست فقط تصویر آن را بفرستد، می­خواست خودش شخصاً در آنجا حضور داشته باشد. به طریقی احساس می­کرد که ارتباطش با مولتی­وک به این صورت نزدیک­تر بود.

    اتاق طوری بود که گویی برای یک کنفرانس انسانی از طریق تلویزیون مداربسته ساخته شده است. برای یک لحظۀ زود گذر، باکست فکر کرد که مولتی­وک شکلی انسانی به خود خواهد گرفت و به او خواهد پیوست.

    البته چنین چیزی رخ نداد. صدای خندۀ نرم و آهسته و بی­پایان کارکردن مولتی­وک به گوش می­رسید، چیزی که همیشه در حضور مولتی­وک وجود داشت؛ و حالا بالاتر از همۀ اینها، صدای مولتی­وک بود.

    این صدای همیشگی مولتی­وک نبود. به گوش او تقریباً صدایی کوچک، زیبا و حیله گرانه می­نمود.

    -: "روز بخیر، باکست. خوش اومدی. دوستان انسانت تو رو طرد کردن".

    باکست فکر کرد که مولتی­وک همیشه رک بود. او گفت: "مهم نیست، مولتی­وک. چیزی که مهمه اینه که من با تصمیمات تو که برای خیر و صلاح نژاد بشره موافقم. تو توی نگارش اولیۀ خودت این­طور طراحی شدی و ..."

    -: "و خود-طراحی من هم به این شیوۀ اساسی ادامه میده. اگه تو این رو می­فهمی، پس چرا خیلی از انسان­ها نمی­فهمن؟ من هنوز تجزیه و تحلیل این پدیده رو تکمیل نکردم".

    باکست گفت: "من یه مسأله برات آوردم".

     مولتی­وک گفت: "چه مسأله­ای"؟

    -: "من مدت خیلی زیادی رو روی مسائل ریاضی کار کردم که اونها رو از مطالعه روی ترکیبات ژنی الهام گرفتم. نمی­تونم به پاسخ­های لازم دست پیدا کنم و رایانه­های خونگی هم فایده ندارن".

    صدای کلیک عجیبی به گوش رسید و باکست نتوانست از این فکر ناگهانی که مولتی­وک جلوی خندۀ خود را گرفته است، به خود نلرزد. این عمل انسانی فراتر از چیزی بود که او آمادگی پذیرش آن را داشت.

    مولتی­وک گفت: "هزاران ژن مختلف توی سلول انسان وجود داره. از هر ژن شاید به طور متوسط پنجاه گونۀ متفاوت وجود داشته باشه و شاید تعداد بی­شمار دیگه­ای هم قبلاً وجود داشته. اگه بخوایم تمام ترکیبات ممکن رو محاسبه کنیم، فقط فهرست کردن اونها با بالاترین سرعت من، اگه به صورت ثابت ادامه پیدا کنه، در طولانی­ترین مدت ممکن از عمر جهان فقط کسر کوچکی ازش انجام میشه".

    باکست گفت: "به فهرست سازی کامل نیازی نیست. نکتۀ بازی من هم همینه. بعضی از این ترکیبات، محتمل­تر از بقیه هستن و با ساختن احتمال بیشتر روی احتمال بیشتر، می­تونیم این فهرست سازی رو به میزان خیلی زیادی کوتاه کنیم. به خاطر همین من ازت کمک می­خوام".

    -: "این کار هنوز هم خیلی وقت من رو می­گیره. چطور می­تونم اجازۀ این کار رو به خودم بدم"؟

    باکست تردید کرد. هیچ فایده­ای در تلاش برای محول کردن یک کار پیچیده به مولتی­وک وجود نداشت. با وجود مولتی­وک، کوتاه­ترین فاصلۀ بین دو نقطه، یک خط راست بود.

    او گفت: "یه ترکیب ژنی مناسب می­تونه انسانی رو بسازه که از محول کردن تصمیمات به عهدۀ تو راضی­تر باشه، تمایل بیشتری برای باور کردن تو در حل مشکلات برای خوشحال کردن انسان­ها داشته باشه و اشتیاق بیشتری برای خوشحال بودن داشته باشه. من نمی­تونم ترکیب صحیح رو پیدا کنم، اما تو می­تونی، و با راهنمایی مهندسی ژنتیک..."

    -: می­فهمم که منظورت چیه. این خیلی خوبه. من یه مقدار زمان بهش اختصاص میدم".

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :17
    • 1  
    • 2  
    • 3  
    • 4  
    • 5  
    • 6  
    • 7  
    • ...  

    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic