یکشنبه 18 بهمن 1394

صدای تونی در گوش کلر ملایم و پرقدرت بود: "می­تونی باشی، خانوم بلمونت. تو می­تونی. هنوز ده روز وقت داریم و توی این ده روز خونه دیگه مثل سابق نخواهد بود. مگه در این مورد نقشه نکشیدیم"؟

-: "و این موضوع چطوری می­تونه به من در رابطه به اون کمک کنه"؟

-: "دعوتش کن اینجا. دوستانش رو هم دعوت کن. این کار رو شب قبل از اینکه من... قبل از اینکه اینجا رو ترک کنم انجام بده. این می­تونه به نوعی یه جشن افتتاح باشه".

-: "اون نمیاد".

-: "چرا، میاد. میاد که بخنده... اما می­بینه که نمی­تونه".

-: "تو واقعاً این طور فکر می­کنی؟ اوه، تونی، فکر می­کنی بتونیم این کار رو انجام بدیم"؟ او هر دو دست تونی را در دست گرفته بود... سپس سرش به یک طرف خم شد و گفت: "ولی فایدش چیه؟ اینها که کار من نبوده. تویی که همۀ این کارها رو انجام میدی. من که نمی­تونم پشت تو قایم بشم".

تونی زمزمه کرد: "هیچ کس به خودی خود با شکوه نیست. اونها چنین دانشی رو در وجود من قرار دادن. چیزی که تو، یا هر کس دیگه­ای توی گلیدیس کلافرن می­بینه، فقط گلیدیس کلافرن نیست. اون هم پشت پول و موقعیت اجتماعیش قایم شده. اون در این مورد سؤالی نمی­پرسه، پس تو چرا باید چیزی بگی؟ ... از این زاویه بهش نگاه کن، خانوم بلمونت. من طوری ساخته شدم که از دستورات اطاعت کنم، اما حیطۀ فرمان پذیری چیزیه که خودم تعیین می­کنم. من می­تونم آزادانه یا با خست از دستورات پیروی کنم. در مورد شما، آزادنه پیروی می­کنم، چون تو چیزی هستی که من طوری ساخته شدم که اون رو به عنوان نمونۀ انسانیت می­بینم. تو مهربون، دوست داشتنی هستی و لوده نیستی. خانوم کلافرن، اونجور که تو تعریفش رو کردی، اینطور نیست و من اونجوری که از تو اطاعت می­کنم، از اون اطاعت نمی­کنم. پس این تو هستی، خانوم بلمونت، نه من که همۀ این کارها رو انجام میدی".

سپس دستانش را از دستان کلر بیرون کشید و کلر نگاهی به چهرۀ بی­احساس او کرد که هیچ کس نمی­توانست آن را درک کند... شگفت انگیز بود. کلر ناگهان دوباره ترسید، این بار به دلیلی کاملاً متفاوت.

او به طرف دستشویی دوید و دستانش را شست، شستشویی کورکورانه و بی­فایده.

روز بعد کلر از تونی کمی خجالت می­کشید. زیاد به او نگاه نمی­کرد و منتظر بود ببیند که چه اتفاقی می­افتد... و برای مدتی هیچ اتفاقی نیفتاد.

تونی مشغول کار بود. اگر مشکلی در نصب کاغذدیواری­ها یا به کار بردن رنگهای سریع خشک شونده وجود داشت، کار کردن تونی چنین چیزی را نشان نمی­داد. دستانش با مهارت حرکت می­کردند و انگشتانش کارآمد و مطمئن بودند.

تونی تمام شب کار کرد. کلر اصلاً صدای او را نشنید و هر روز صبح برای او ماجرای تازه­ای بود. شمار کارهایی که انجام شده بود، از دستش در رفته بود و هر روز عصر، چیزهای جدیدی کشف می­کرد... و سپس یک شب دیگر از راه می­رسید.

او فقط یک بار تلاش کرد که به او کمک کند، اما دست و پا چلفتی گری انسانی­اش کار را خراب کرد. تونی در اتاق بغلی بود و او تابلویی را در نقطه­ای آویزان می­کرد که چشمان ریاضیاتی تونی مشخص کرده بود. علامت کوچک آنجا بود، تابلو هم آنجا بود، و خستگی از بی­کاری هم همانجا بود.

اما او عصبی شده بود، یا شاید هم نردبان لق بود. موضوع مهمی نبود. متوجه شد که نردبان می­افتد و جیغ کشید. تونی با سرعتی بیش از آنچه بدن انسان می­توانست، زیر او قرار گرفت.

چشمان آرام و سیاهش چیزی نمی­گفتند و صدای گرمش فقط واژه­ها را ادا می­کردند: "طوری­تون نشد، خانوم بلمونت"؟

کلر فوراً متوجه شد که دستش که پایین می­آمد، موهای براق تونی را به هم ریخته و برای نخستین بار فهمید که آنها موهای مجزا و سیاه و زیبایی هستند.

و سپس ناگهان متوجه شد که بازوان تونی زیر شانه­ها و زانوان او قرار گرفته­اند و او را محکم و به گرمی نگه داشته­اند.

او تقلا کرد و جیغی کشید که صدای آن حتی به گوش خودش هم بلند بود. تمام طول روز را اتاق خودش ماند و وقتی که می­خواست بخوابد، صندلی­ای را زیر دستگیرۀ در اتاق خواب تکیه داد.

او دعوتنامه­ها را فرستاده بود و آنطور که تونی گفته بود، مورد قبول واقع شده بودند. تنها کاری که برای او باقی مانده بود این بود که تا عصر روز آخر صبر کند.

بالاخره آن روز فرا رسید. به سختی می­شد خانه را از آن چیزی که قبلاً بود تشخیص داد. او برای بار آخر همه جای آن را گشت. همۀ اتاق­ها عوض شده بودند. خود او هم لباس­هایی به تن داشت که قبلاً هیچ وقت جرأت پوشیدن آنها را پیدا نکرده بود... لباس­هایی که با پوشیدن آنها، غرور و اعتماد به نفس پیدا کرده بود.

او جلوی آینه نگاه کردن مؤدبانه همراه با تحقیر را تمرین کرد و آینه هم با استادی نگاه تحقیر آمیزی به او انداخت.

ممکن بود لری چه بگوید؟... به طریقی این موضوع برایش مهم نبود. با او روزهای هیجان انگیزی را تجربه نکرده بود. آن روزها با رفتن تونی به پایان می­رسیدند. آیا این عجیب نبود؟ او سعی کرد حال و هوای سه هفتۀ پیش را باز سازی کند و کاملاً شکست خورد.

ساعت، هشت را نشان داد و کلر رو به تونی کرد و گفت: "اونها خیلی زود می­رسن، تونی. بهتره که بری زیرزمین. نمی­تونیم اجازه بدیم که اونها..."

او چند لحظه خیره نگاه کرد و با صدای ضعیفی گفت: "تونی"؟ سپس با صدایی بلند­تر: "تونی"؟ و بعد با جیغ گفت: "تونی"؟

اما حالا بازوان تونی به دور او حلقه شده بودند. چهره­اش به چهرۀ کلر نزدیک بود، فشار آغوشش سخت و بی­امان بود. کلر صدای او را از میان مهی از احساسات در هم و برهم می­شنید.

صدا گفت: "کلر! چیزهای زیادی هست که من طوری ساخته نشدم که بتونم اونها رو درک کنم و این هم باید یکی از اونها باشه. من فردا اینجا رو ترک می­کنم، اما این رو نمی­خوام. فهمیدم که چیزی درون من هست که فقط تمایل به خوشحال کردن تو نیست. عجیب نیست"؟

چهره­اش نزدیک­تر شد. لبانش گرم بودند، اما زندگی­ای پشت آن وجود نداشت... برای اینکه ماشینها زنده نبودند. لبانش تقریباً روی لبهای کلر بودند.

... و بعد زنگ به صدا درآمد.

کلر برا چند لحظه نفس زنان تقلا کرد، سپس تونی رفت و در معرض دید نبود. زنگ یک بار دیگر به صدا درآمد. صدای طولانی آن خبر از نوعی پافشاری می­داد.

پرده­های پنجرۀ جلویی باز بودند. اما پانزده دقیقۀ قبل بسته بودند. کلر این را می­دانست.

پس آنها باید دیده باشند. باید همه چیز را دیده باشند.

 

  • نظرات() 
  • شنبه 17 بهمن 1394

    او در نامه­ای که برای لری فرستاد، چیزی در این باره چیزی ننوشت. می­خواست او همۀ اینها را یکباره ببیند، و چیزی در درونش بود که می­دانست این فقط غافلگیر کردن لری نیست که از آن لذت می­برد. این قرار بود نوعی انتقام باشد.

    یک روز صبح تونی گفت: "دیگه وقت خرید کردن رسیده، اما من اجازه ندارم که خونه رو ترک کنم. اگه من همۀ اون چیزهایی که لازمه رو دقیقاً بنویسم، می­تونم بهت اعتماد کنم که همشون رو تهیه می­کنی؟ ما به پارچۀ پرده و مبلمان احتیاج داریم، کاغذ دیواری، کفپوش، رنگ، لباس و چند تا چیز کوچیک دیگه".

    کلر با تردید گفت: "شاید دقیقاً نتونم همۀ اون چیزهایی که مشخص کردی رو تهیه کنم".

    -: "می­تونی چیزهایی که خیلی بهشون نزدیک هستن رو بخری، البته اگه همۀ شهر رو بگردی و پول هم مسألۀ مهمی نباشه".

    -: "ولی تونی، پول مطمئناً مسألۀ مهمیه".

    -: "به هیچ وجه. اول از همه برو به شرکت روبات­های ایالات متحده. من یه یادداشت برات می­نویسم. اونجا دکتر کالوین رو ببین و بهش بگو که من گفتم این برای قسمتی از آزمایشه".

    دکتر کالوین به نوعی کمتر از عصر آن روز نخست او را می­ترساند. با چهرۀ جدید و کلاه نویش، او دیگر آن کلر سابق نبود. روانشناس به دقت به حرفهای او گوش کرد و چند سؤال پرسید، سری تکان داد، و سپس کلر خودش را درحالی یافت که خارج می­شود، آن هم همراه با اعتبار نامحدودی که به عهدۀ شرکت روبات­ها و مردان مکانیکی بود.

    شگفت­انگیز بود که پول چه کارها که نمی­توانست انجام دهد. همۀ کالاهای فروشگاه­ها به پایش ریخته می­شد، حرف زدن خانم فروشنده دیگر با صدای بالا نبود و ابروهای بالا رفتۀ مسئول تزئینات داخلی دیگر مانند تندر زئوس نبود.

    و یک بار وقتی که فروشندۀ چاق و قلمبۀ یکی از اشرافی­ترین فروشگاه­های لباس متوجه توضیحات او در مورد کمد لباس نشد و با اصیل­ترین لهجۀ فرانسوی شروع به غر و لند کرد، او با تونی تماس گرفت و گوشی تلفن را به سمت موسیو گرفت. لحنش محکم بود اما انگشتانش کمی می­لرزید. گفت: "اگه از نظر شما اشکالی نداشته باشه، بی زحمت با... اِم... منشیم حرف بزنین".

    مرد چاق در حالی که دستانش را پشتش قلاب کرده بود به طرف تلفن آمد. آن را با دو انگشتش گرفت و با صدای نازک نارنجی­ای گفت: "بله..." مکثی کوتاه، یک مکث دیگر... "بله..." یک مکث طولانی­تر... شروع جیک جیک مانندی برای اعتراض که به سرعت خاموش شد، مکثی دیگر و سپس با حالتی مطیع گفت: "بله". و گوشی تلفن را سر جایش قرار داد.

    او با لحنی آزرده و سرد گفت: "اگه مادام تشریف بیارن، چیزهایی که نیاز دارن رو براشون تهیه می­کنیم".

    -: "فقط یه لحظه". کلر به سرعت به طرف تلفن رفت و دوباره شماره گرفت: "سلام، تونی. نمی­دونم چی گفتی، ولی عمل کرد. ممنونم. تو..." او کمی برای یافتن واژه­ای مناسب تقلا کرد، سپس تسلیم شد و با صدای جیر جیر مانندی گفت: "خیلی نازنینی".

    وقتی که گوشی را گذاشت و برگشت، گلیدیس کلافرن را دید که به او نگاه می­کرد. گلیدیس کلافرن که کمی سردرگم و کمی هم شگفت زده شده بود، با سری که کمی به یک طرف خم شده بود به او نگاه می­کرد.

    -: "خانوم بلمونت"؟!

    انگار که باد کلر را خالی کرده باشند. دقیقاً به همین صورت بود. او تنها توانست با حالتی احمقانه، مثل عروسک­های خیمه شب بازی سرش را تکان دهد.

    گلیدیس لبخند گستاخانه­ای زد و گفت: "نمی­دونستم از اینجا خرید می­کنی". طوری این حرف را زد که گویی آن فروشگاه دیگر از نظر او به افراد طبقۀ پایین جامعه اختصاص داشت.

    کلر من و من کنان گفت: "معمولاً از اینجا خرید نمی­کنم".

    -: "با موهات کاری نکردی؟ خیلی... قشنگ شده.... اوه، باید من رو ببخشی، ولی اسم شوهرت لارنس نیست؟ به نظر اومد که اسمش لارنس باشه".

    کلر دندان قروچه­ای کرد، اما باید توضیح می­داد. مجبور بود. او گفت: "تونی یکی از دوستان شوهرمه. اون بهم کمک کرد تا چند تا چیز رو انتخاب کنم".

    -: "متوجه هستم. به گمونم مرد نازنینی باشه". او با لبخند از کنار کلر گذشت و روشنی و گرمای دنیا را با خودش برد.

    برای کلر کاملاً مشخص بود که تونی مایۀ تسلی خاطر او شده بود. گذشت ده روز تردید او را از میان برده بود. حالا او می­توانست جلوی تونی گریه کند. گریه کند و از خود بیخود شود.

    او با گریه گفت: "من خیلی احـ...احمق بودم". و با دستمالش که کاملاً از اشک خیس شده بود، صورتش را پاک کرد و ادامه داد: "اون این کار رو با من کرد. من نمی­دونم دلیلش چی بود. ولی این کار رو کرد. باید حالش رو جا می­آوردم. باید مینداختمش زمین و له و لوردش می­کردم"!

    تونی متعجب اما با ملایمت گفت: "می­تونی این قدر از یه انسان متنفر باشی؟ این قسمت از ذهن انسان­ها به روی من بستس".

    کلر مویه کنان گفت: "اوه، از اون متنفر نیستم. فکر کنم از خودم متنفر باشم. اون چیزیه که من می­خوام مثل اون باشم، البته از لحاظ ظاهری. ولی نمی­تونم".

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • جمعه 16 بهمن 1394

    برای یک لحظه کلر احساس کرد که می­خواهد بخندد. وضعیت مسخره­ای بود. آنجا یک جاروی متحرک، ظرف شو، مبل پاک کن و نوکر همه کاره وجود داشت که از روی میز کارخانه سر بلند کرده بود، و می­خواست به او به عنوان یک دلداری دهنده و محرم اسرار خدمت کند.

    او ناگهان با طوفانی از اندوه گفت: "اگه دوست داری بدونی، بدون که آقای بلمونت فکر می­کنه که من اصلاً مغز ندارم... و به گمون خودم هم ندارم". او نمی­توانست جلوی تونی گریه کند. به دلیلی احساس می­کرد که می­بایست از شرافت نوع انسان در برابر این مخلوق صرف حمایت کند.

    او افزود: "البته تازگی­ها این جوری شده. اون موقعی که دانشجو بود، همه چی خوب بود. وقتی که تازه داشت شروع می­کرد. ولی من نمی­تونم همسر یه مرد بزرگ باشم، و اون هم قراره یه مرد بزرگ بشه. اون از من می­خواد که یه میزبان باشم و براش یه راه ورودی به زندگی اجتماعی باشم. مثل گـ...گـ... گلیدیس کلافرن".

    بینی­اش قرمز شده بود و رویش را برگرداند.

    اما تونی به او نگاه نمی­کرد. چشمانش دور و بر اتاق می­چرخید. او گفت: "من بهت کمک می­کنم که خونه رو راه بندازی".

    کلر با لحن خشنی گفت: "فایده­ای نداره. این کار نیاز به مهارتی داره که من ندارم. من فقط می­تونم کاری کنم که خونه جای راحتی باشه. نمی­تونم کاری کنم که تبدیل به جایی بشه که ازش برای مجلات زیبایی منزل عکس بندازن".

    -: "تو دلت از اون خونه­ها می­خواد"؟

    -: "خواستنش فایده­ای هم داره"؟

    چشمان تونی تماماً به چشمان او دوخته شد. او گفت: "من می­تونم بهت کمک کنم".

    -: "چیزی راجع به چیدمان داخلی می­دونی"؟

    -: "اون چیزیه که یه خونه­دار خوب باید بلد باشه"؟

    -: "اوه، آره".

    -: "پس من هم قابلیت یادگیری اون رو دارم. می­تونی یه کتاب دربارۀ این موضوع برام پیدا کنی"؟

    سپس چیزی آغاز شد.

    کلر در حالی که به کلاهش در برابر غرش باد چنگ زده بود، دو جلد کتاب ضخیم دربارۀ هنرهای خانگی از کتابخانۀ عمومی با خودش آورد. در حالی که تونی آنها را باز می­کرد و ورق می­زد، او را تماشا می­کرد. نخستین باری بود که او حرکت انگشتان تونی را مثل یک کار عالی تماشا می­کرد.

    به فکرش رسید: نمی­دونم اونها چطور این کار رو می­کنن. و در اثر گرایشی ناگهانی دستش را به طرف دست تونی دراز کرد و آن را به طرف خودش کشید. تونی مقاومتی نکرد، و اجازه داد که او دستش را بررسی کند.

    کلر گفت: "فوق­العادس. حتی انگشت­هات هم طبیعی به نظر می­رسه".

    تونی گفت: "البته چنین چیزی عمداً انجام شده". سپس با لحن دوستانه­ای افزود: "پوست یه نوع پلاستیک انعطاف پذیره. اسکلت هم از یه نوع آلیاژ فلزی سبک درست شده. این چیزها برات جالبه"؟

    -: "اوه، نه". او چهرۀ سرخ شده­اش را بالا آورد و گفت: "فقط احساس می­کنم که فضولی کردن راجع به داخل بدنت خجالت آوره. این اصلاً به من مربوط نیست. تو که از من در این باره چیزی نپرسیدی".

    -: "شیار­های مغزی من شامل این نوع از کنجکاوی نیست. همونطور که می­دونی، من فقط می­تونم در حوزۀ محدودیت­هام فعالیت کنم".

    و در سکوتی که پیش آمد کلر احساس کرد که چیزی درونش فشرده می­شود. چرا او مدام فراموش می­کرد که او یک ماشین است؟ حالا خود آن چیز بود که این موضوع را به او یادآوری می­کرد. آیا او آنقدر محتاج به همدردی بود که حتی یک روبات را به عنوان موجودی همانند خودش قبول کرده بود، به خاطر اینکه او حس همدردی داشت؟

    او متوجه شد که تونی هنوز دارد کتاب را ورق می­زند و ناگهان حسی سریع و برق­آسا به وجودش دوید و گفت: "خوندن بلدی دیگه، نه"؟

    تونی سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد و با صدای آرام و فاقد ملامت جویی گفت: "دارم می­خونم، خانوم بلمونت".

    -: "اما..." و با حالتی بی معنی به کتاب اشاره کرد.

    -: "من صفحات رو اسکن می­کنم، اگه منظورتون این باشه. من قابلیت خوندن فوتوگرافیک دارم".

    دیگر دیر وقت بود و کلر به تختخواب رفت و همان موقع، تونی مشغول خواندن جلد دوم بود، و در تاریکی نشسته بود، یا تاریک، از نظر چشمان محدود کلر.

    آخرین فکرش، همانی که در وجودش غوغا به پا کرده بود قبل از اینکه از بین برود، فکر عجیبی بود. دست او را دوباره به یاد آورد، و تماس با آن را. دستی گرم و نرم و مانند دست انسان­ها بود. به این اندیشید که آن کارخانه چقدر باهوش بود، و به نرمی به خواب رفت.

    کلر چند روز پشت سر هم به کتابخانه رفت. تونی زمینه­های مطالعه که به سرعت شاخه شاخه می­شد را پیشنهاد می­داد. او کتاب­هایی در مورد ترکیب رنگ­ها و زیبایی ظاهری، نجاری و مد، هنر و تاریخ البسه گرفته بود.

    او هر کدام از کتاب­ها در مقابل چشمان با وقارش ورق می­زد، و به همان سرعت هم آنها را می­خواند و به نظر هم نمی­رسید که قابلیت فراموش کردن داشته باشد.

    پیش از اینکه هفته به پایان برسد، تونی اصرار کرد که موهای کلر را کوتاه کند و چند راه برای مرتب کردن آنها، تنظیم خط ابروها و عوض کردن سایه و رژ لب به او یاد داد.

    او به مدت نیم ساعت با شجاعتی عصبی و قلبی که از جا کنده می­شد، زیر تماس لذت بخش انگشتان غیر انسانی تونی ماند و بعد در آینه نگاه کرد.

    تونی گفت: "کارهای بیشتری هم میشه انجام داد. مخصوصاً در مورد لباس­ها. حالا برای شروع نظرت چیه"؟

    کلر برای چند لحظه پاسخ نداد. نه تا زمانی که هویت غریبه­ای که در آینه به او نگاه می­کرد را جذب کند و هیجان زیبایی آن فروکش کند. سپس در حالی که یک لحظه هم از تصویر گرمی که در آینه بود چشم برنمی­داشت، با لحنی احساساتی گفت: "بله، تونی. برای شروع خیلی خوبه".

    ادامه دارد...


     

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 15 بهمن 1394

    لری در راه فرودگاه بود که نگاهش به گلِیدیس کلافرن افتاد. او از آن تیپ زنهایی بود که نگاه­ها را به خود جلب می­کرد... خیلی دقیق و بی­نقص بود، به دقت لباس پوشیده بود و آنقدر درخشان بود که هر چشمی را خیره می­کرد.

    لبخندش از خودش جلوتر حرکت می­کرد و رایحۀ ضعیفی که او را دنبال می­کرد مانند انگشتانی بود که دیگران را به سوی او فرا می­خواند. لری احساس کرد که گام­های بلندش دچار لرزش شد. دستش را به کلاهش گرفت و با عجله به راهش ادامه داد.

    مثل همیشه به شدت احساس خشم کرد. اگر کلر هم کمی خودش را شبیه به کلافرن می­کرد، خیلی خوب بود. اما چه فایده!

    کلر! چند باری که آن احمق کوچولو با گلیدیس رو در رو شده بود، زبانش بند آمده بود. لری هیچ تصوری نداشت. آزمایش تونی بخت بزرگی بود، و آن هم در دستان کلر قرار داشت. چقدر اطمینان بخش­تر بود اگر آن در دستان کسی مثل گلیدیس کلافرن قرار می­کرفت.

    *

    صبح روز دوم کلر با صدای ضربۀ ملایمی که به در اتاق خواب خورد، از خواب بیدار شد. در ذهنش غوغایی به پا بود، سپس همه چیز یخ زد. او روز نخست از تونی اجتناب می­کرد. وقتی که او را می­دید، لبخند کمرنگی می­زد و بی­صدا عذرخواهی می­کرد و از کنارش می­گذشت.

    -: "تونی، تویی"؟

    -: "بله خانوم بلمونت. اجازه هست بیام داخل"؟

    حتماً پاسخ مثبت داده بود، چرا که تونی کاملاً ناگهانی و بدون سر و صدا داخل شده بود. چشمان و بینی­اش همزمان متوجه چرخ دستی­ای شدند که او با خودش آورده بود.

    کلر گفت: "صبحونه"؟

    -: "اگه مایل باشین".

    کلر جرأت رد کردن نداشت، پس به آرامی خودش را بالا کشید و به حالت نشسته در آمد و صبحانه را پذیرفت: تخم مرغ عسلی، نان تست کره­ای و قهوه.

    تونی گفت: "شکر و خامه رو جدا آوردم. انتظار دارم که به تدریج موارد مورد پسند شما رو در این مورد و در مورد چیزهای دیگه یاد بگیرم".

    کلر همچنان منتظر بود.

    تونی که مثل یک خط کش فلزی صاف و مطیع آنجا ایستاده بود، پس از چند لحظه پرسید: "دوست دارین در تنهایی صبحونه­تون رو میل کنین"؟

    -: "آره... منظورم اینه که، اگه تو ناراحت نمیشی".

    -: "برای لباس پوشیدن به کمک احتیاج پیدا نمی­کنین"؟

    -: "اوه، خدای من! نه"! او با سراسیمگی ملحفه را به سمت خود کشید،و با این کار چیزی نمانده بود که با قهوه فاجعه­ای را رقم بزند. او همانطور ماند و وقتی که دید در به رویش بسته می­شود، دوباره به بالش تکیه داد.

    در حین خوردن صبحانه به آن موضوع فکر کرد. او فقط یک ماشین بود و اگر این موضوع کمی آشکارتر بود، این قدر ترسناک نبود. یا اگر طرز رفتارش تغییر می­کرد. او فقط مثل میخ آنجا می­ایستاد. نمی­شد گفت که چه چیزی پشت آن چشمان سیاه یا آن چیز پوست مانند نرم و زیتونی­اش می­گذرد. وقتی که فنجان خالی قهوه را روی سینی می­گذاشت، دستش لرزید و کمی صدا کرد.

    سپس تازه متوجه شد که شکر و خامه را به آن اضافه نکرده است و او هم از قهوۀ تلخ متنفر بود.

    پس از اینکه لباس­هایش را عوض کرد، یک راست به آشپزخانه رفت. بالاخره آنجا خانۀ او بود و هیچ کار اشتباهی هم انجام نمی­داد، اما دوست داشت آشپزخانه­اش تمیز باشد. تونی می‌بایست برای نظارت صبر می­کرد.


    اما وقتی که وارد شد آشپزخانه طوری بود که انگار همین چند لحظۀ پیش از کارخانه بیرون آمده است. او چند لحظه در آنجا ایستاد و به آشپزخانه خیره شد، سپس روی پاشنه­هایش چرخید و چیزی نمانده بود که روی تونی بیفتد. فریادی کشید.

    تونی پرسید: "کمک لازم ندارین"؟

    کلر عصبانیت را از ذهنش زدود و گفت: "تونی، وقتی که راه میری باید یه کم سر و صدا از خودت در بیاری. خوشم نمیاد اینجوری دزدکی دور و بر من می­پلکی... بگو ببینم، تو از آشپزخونه استفاده کردی"؟

    -: "همینطوره، خانوم بلمونت".

    -: "ولی این طور به نظر نمیاد".

    -: "بعدش همه جا رو تمیز کردم. مگه این رسمش نیست"؟

    کلر چشمانش را گشاد کرد. چه می­توانست به او بگوید. او در اجاق را باز کرد که چند قابلمه در آن بود نگاه سریعی به برق فلزی داخل آن انداخت و با صدای لرزانی گفت: "خیلی خوبه. کاملاً رضایت بخشه".

    اگر تونی در آن لحظه خندیده بود، اگر لبخند زده بود، اگر فقط گوشۀ لبهایش به کمترین میزانی تکان خورده بود، کلر احساس می­کرد که می­تواند با او رفتار گرم­تری داشته باشد. اما او همچنان در حال و هوای یک لرد انگلیسی باقی ماند و گفت: "سپاسگذارم، خانوم بلمونت. ممکنه تشریف بیارید به اتاق نشیمن"؟

    کلر وارد اتاق نشیمن شد و بلافاصله متوجه چیزی شد و گفت: "مبل­ها رو واکس زدی"؟

    -: "رضایت بخشه، خانوم بلمونت"؟

    -: "اما کی؟ دیروز که این کار رو نکرده بودی"؟

    -: "معلومه، دیشب انجام دادم".

    -: "تموم شب چراغ­ها رو روشن نگه داشتی"؟

    -: "اوه، نه. به چنین کاری نیاز نبود. من یه منبع ماوراء بنفش داخلی دارم. می­تونم نور ماوراء بنفش رو ببینم. و البته، به خوابیدن هم نیازی ندارم".

    با این وجود او به تحسین و تأیید نیاز داشت. کلر بعداً این را فهمید. او باید می­دانست که توانسته موجبات رضایت کلر را فراهم آورد. اما کلر نمی­توانست خودش را مجبور کند که چنین رضایتی را برای او نشان دهد.

    او فقط توانست با ترشرویی بگوید: "روبات­هایی مثل تو باعث میشن که خدمتکارهای معمولی از کار بیکار بشن".

    -: "کارهای مهم­تری وجود داره که میشه به محض اینکه اونها از این کارهای خسته کننه خلاص شدن، در سرتاسر دنیا اونها رو مشغول کرد. در ضمن، خانوم بلمونت، چیزهایی مثل من رو میشه ساخت، اما هیچ چیزی نمی­تونه خلاقیت و مهارت مغز انسان­هایی مثل شما رو تقلید کنه".

    و اگرچه چهره­اش چیزی نشان نمی­داد، اما صدایش به گرمی با حیرت و تحسین آمیخته شده بود، بنابراین کلر کمی قرمز شد و زیر لب گفت: "مغز من! می­تونی مغز من رو برای خودت داشته باشی"!

    تونی کمی ­نزدیک­تر شد و گفت: "شما حتماً ناراحت هستین که چنین حرفی می­زنین. کاری هست که من بتونم انجام بدم"؟

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 14 بهمن 1394

    رضایت تضمین شده

     

    تونی بلند قد و به شدت خوش قیافه بود و حال و هوایی اشرافی در هر یک خطوط غیر قابل تغییر چهره‌اش موج میزد و کلِر بلمونت از لای در با مخلوطی از ترس و نگرانی به او نگاه می‌کرد

    -: "نمی‌تونم لری. فقط نمی‌تونم چنین چیزی رو توی خونه تحمل کنم". با حالتی تب آلود ذهن از کار افتاده‌اش را به دنبال راه قویتری برای به کرسی نشاندن حرفش کاوید، راهی که منطقی باشد و بتواند به اوضاع سر و سامان دهد، اما در آخر فقط توانست به سادگی تکرار کند: "خوب، من نمی‌تونم"!

    لری با خشم نگاهی به همسرش انداخت و جرقه‌ای از بی صبری در چشمانش بود که کلر از دیدن آن نفرت داشت و کج خلقی خود کلر هم در چشمان لری بازتابیده می‌شد. لری گفت: "ما تعهد کردیم کلر و من نمی‌تونم اجازه بدم که از زیر بار تعهد شونه خالی کنی. شرکت بر همین اساس داره من رو به واشینگتون می‌فرسته، و این ممکنه به معنی ترفیع باشه. اون کاملاً امنه و تو هم این رو می‌دونی. اعتراضت به خاطر چیه"؟

    کلر با درماندگی اخمی کرد و گفت: "اون فقط من رو می‌ترسونه. نمی‌تونم تحملش کنم". 

    -: "اون هم به اندازۀ من و تو انسانه، البته تقریباً. پس چرندیات تحویلم نده. بیا. از اونجا بیا بیرون". 

    او دستش را روی پشت کلر گذاشت و کمی او را هل داد و او خودش را در حالی که می‌لرزید در اتاق نشیمن خودش یافت. آن آنجا بود و با ادبی آشکار به او نگاه میکرد، گویی می‌خواست به کلر بفهماند که برای سه هفتۀ آینده، میزبان آن است. دکتر سوزان کالوین هم آنجا بود با حالتی شق و رق و با لبهای نازکش آنجا نشسته بود. او نگاه سرد و خواب زدۀ کسی را داشت که مدتهای طولانی با ماشینها کار کرده و کمی از فولاد وارد خونش شده بود

    کلر با صدایی شکسته و با حالتی بیفایده گفت: "سلام".

    اما لری با سرزندگی‌ای دروغین سعی کرد که وضعیت را حفظ کند و گفت: "بیا اینجا، کلر. می‌خوام با تونی آشنا بشی. آدم معرکه‌ایه. این همسرم کلره، تونی". لری با حالتی دوستانه دستش را روی شانۀ تونی گذاشت، اما تونی زیر فشار دست او بی‌توجه و بی‌احساس باقی ماند

    او گفت: "حالتون چطوره، خانوم بلمونت".

    کلر با شنیدن صدای تونی از جا پرید. صدایش عمیق و ملایم بود، نرم مثل موهای روی سرش یا پوست روی گونه‌اش.

    قبل از اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد گفت: "اوه خدای من! تو حرف می‌زنی"!

    -: "چرا که نه؟ انتظار داشتی حرف نزنه"؟

    اما کلر فقط توانست لبخند ضعیفی بزند. واقعاً نمی‌دانست که انتظار چه چیزی را داشت. او به جای دیگری نگاه کرد، سپس اجازه داد که تونی به آرامی از گوشۀ چشمانش وارد شود. موهایش نرم و سیاه و مانند پلاستیک واکس خورده بود، یا اینکه آیا واقعاً از موهای جدا از هم درست شده بود؟ و آیا پوست زیتونی رنگ دستها و چهرهاش در زیر لباس هم ادامه داشت؟

    او در این افکار چندش آور غرق شده بود و مجبور بود به زور افکارش را به طرف صدای یکنواخت و بیاحساس دکتر کالوین معطوف کند

    -: "خانوم بلمونت، امیدوارم که اهمیت این آزمایش رو درک کنید. همسرتون به من گفته که یه مقدار پیش زمینه بهتون داده. من می‌خوام به عنوان روانشناس ارشد شرکت روباتها و مردان مکانیکی ایالات متحده، یه مقدار بیشتر بهتون پیش زمینه بدم.

    تونی یه روباته. نام واقعیش که توی پرونده‌های شرکت ثبت شده، تی ان تریه، ولی اون به اسم تونی واکنش نشون میده. اون نه یه هیولای مکانیکیه و نه یه ماشین حساب ساده از نوعی که در طول جنگ جهانی دوم در پنجاه سال پیش به وجود اومد. اون مغز مصنوعی پیچیده‌ای داره که تقریباً به پیچیدگی مغز ماست. مغزی که از تعداد بسیار زیادی سوئیچ تلفنی در مقیاس اتمی ساخته شده، در نتیجه میلیاردها ارتباط ممکن رو میشه در وسیلهای جا داد که فضایی به اندازۀ یه جمجمه رو پر میکنه

    چنین مغزهایی برای هر کدوم از مدلهای روباتها به صورت اختصاصی ساخته میشن. هر کدوم از اونها شامل ارتباطات از پیش محاسبه شده‌ای هستن که باعث میشه هر روبات به اندازۀ کافی انگلیسی بلد باشه که کارش رو شروع کنه و به مقدار کافی از هر چیز لازم که بتونه کاری که براش طراحی شده رو انجام بده

    تا به امروز، روبات‌های ایالات متحده محدود به مدلهای صنعتی بودن که در جاهایی قرار می‌گرفتن که کار کردن انسانها عملی نیست. مثل معادن عمیق، یا کارهایی در زیر آب. اما ما می‌خوایم وارد شهرها و خونه‌ها بشیم. برای این منظور لازمه که مردها و زنهای عادی، روباتها رو بدون ترس بپذیرن. حتماً این رو درک می‌کنید که چیزی برای ترسیدن وجود نداره". 

    لری با لحن صادقانه‌ای حرف او را قطع کرد و گفت: "وجود نداره، کلر. بهت قول میدم. اصلاً برای اون امکان نداره که به کسی آسیب بزنه. خودت می‌دونی که اگه اینطور بود، اون رو با تو تنها نمی‌ذاشتم". 

    کلر نگاه سریع و مخفیانه‌ای به تونی انداخت و با صدای آهستهای گفت: "اگه عصبانیش کنم چی"؟

    دکتر کالوین با ملایمت گفت: "لازم نیست صداتو بیاری پایین. اون از دست تو عصبانی نمیشه، عزیزم. بهت گفتم که ارتباطات مغزش از پیش تعیین شدس. خوب، مهمترین این ارتباطات چیزیه که ما بهش میگیم قانون اول روباتیک، که خیلی ساده به این صورته: هیچ روباتی ممکن نیست به انسان آسیبی برسونه، یا اینکه با با عدم فعالیت باعث بشه که به یه انسان صدمه‌ای وارد بشه. همۀ روباتها به این صورت ساخته میشن. نمیشه هیچ روباتی رو به هر روشی مجبور کرد که به انسان آسیب برسونه. خوب، همون طور که می‌بینی لازمه که تو و تونی یه آزمایش مقدماتی انجام بدین که راهنمای ما باشه. در این مدت هم همسرت در واشینگتنه تا هماهنگ کنه که آزمایش تحت نظارت دولت و قانونی باشه".

    -: "منظورتون اینه که همۀ این کارها قانونی نیست"؟

    لری گلویش را صاف کرد و گفت: "فعلاً نه، ولی همه چی درسته. اون از خونه خارج نمیشه و تو هم نباید اجازه بدی که کسی اون رو ببینه. همین... و کلر، من هم باید باهات می‌موندم، اما من خیلی زیاد راجع به اونها اطلاعات دارم. ما باید یه آزمایشگر کاملاً بی‌تجربه داشته باشیم تا بتونیم شرایط مجزایی رو ایجاد کنیم. این کار لازمه". 

    کلر زیر لب گفت: "اوه، خیلی خوب". سپس، گویی تازه به فکرش رسیده باشد گفت: "ولی اون قراره چکار کنه"؟

    دکتر کالوین مختصر گفت: "کارهای خونه رو".

    او از جا برخواست که برود و این لری بود که او را تا دم در همراهی کرد و کلر را با حال و هوایی غم زده همانجا گذاشت. او نگاه کوتاهی در آینۀ روی طاقچه به خودش انداخت و سریع چشمانش را برگرداند. او از چهرۀ کوچک و موش مانند و موهای مات و عاری از خلاقیت خودش خسته شده بود. سپس متوجه نگاه تونی به خودش شد و تقریباً لبخند زد، اما بعد به یاد آورد...

    او فقط یک ماشین بود

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • پیام

    سه شنبه 13 بهمن 1394

    پیام

    آنها مشغول نوشیدن آبجو بودند و مثل مردانی که برای مدت­های طولانی از هم دور مانده باشند، خاطراتشان را برای هم تعریف می­کردند. از روزهایی که زیر آتش دشمن بودند، یاد کردند. گروهبان­ها و دخترها را به خاطر آوردند و دربارۀ هر دو آنها حرف­های اغراق آمیز زدند. رویداد­های مرگبار در خاطراتشان تبدیل به اتفاقات خنده­دار شدند و چیزهای کم اهمیتی که در طول ده سال به حال خود رها شدند، تبدیل به سوژه­ هایی برای حرافی شدند.

    و البته در میان حرف­هایشان، معماهای همیشگی هم وجود داشت.

    اولی پرسید: چطور می­تونی این رو توجیه کنی؟ کی شروعش کرد؟

    دومی شانه ­ای بالا انداخت و گفت: کسی شروعش نکرد. همه اون کار رو انجام میدادن. مثل یه مرض شیوع پیدا کرده بود. به گمونم تو هم انجامش می­دادی.

    اولی زیر خنده زد.

    سومی با لحن نرمی گفت: من که هیچ وقت نفهمیدم کجاش سرگرم کنندس. شاید به خاطر اینکه وقتی برای اولین بار به طور تصادفی باهاش برخورد کردم، برای اولین بار بود که زیر آتیش دشمن بودم. توی شمال آفریقا.

    دومی گفت: واقعاً؟

    -: اولین شبی بود که توی ساحل بندر اوران بودم. باید خودم رو مخفی می­کردم. به خاطر همین رفتم به طرف یه آلونک و بعدش اون رو توی نور منور دیدم...

    *

    جورج خیلی شاد و شنگول بود. بعد از دو سال که پشت خطوط قرمز مانده بود، حالا می­توانست به عقب برود. حالا می­توانست مقاله ­اش را در مورد زندگی اجتماعی به عنوان سرباز پیاده نظام در جنگ جهانی دوم با جزئیات قابل اعتماد، تکمیل کند.

    خارج از جامعۀ بدون جنگ و بی­روح قرن سی­ام، او خودش را برای یک لحظۀ شکوهمند، در عالی­ترین حس تنش جنگی قرن بیستم یافت.

    شمال آفریقا! محل نخستین تهاجم بزرگ جنگ. چقدر فیزیکدانان آنجا را به دنبال بهترین مکان و زمان جستجو کرده بودند. سایۀ یک ساختمان چوبی خالی همان بود. برای چند دقیقۀ مشخص، هیچ انسانی به آنجا نزدیک نمی­شد. در آن زمان هیچ انفجاری نمی­توانست تأثیر جدی­ای روی آن بگذارد. با بودن در آنجا، جورج نمی­توانست تأثیری بر روی تاریخ بگذارد. او به عنوان یک «ناظر صرف» برای فیزیک­دانان ایده ­آل بود.

    با این وجود خیلی وحشتناک­تر از چیزی بود که او تصورش را کرده بود. صدای انفجار بمب­های هواپیماها که فرو می­افتادند، تمام نشدنی بود. هر از گاهی گلوله ­های رسام آسمان را به دو نیم می­کردند و گاهی اوقات هم نور شبح مانند منورها دیده می­شد که پیچ و تاب خوران پایین می­آمدند.

    و او آنجا بود! او، جورج، قسمتی از جنگ بود، قسمتی از نوع تنش باری از زندگی که برای همیشه در جهان قرن سی ­ام که با وقار و رام پرورش یافته بود، از بین رفته بود.

    او تصور کرد که می­تواند سایۀ ستونهای سربازان در حال پیشروی را ببیند، و می­تواند صدای آهستۀ قدم­های آنها را بشنود. چقدر دلش می­خواست که واقعاً یکی از آنها باشد، به فقط یک مزاحم موقتی، یک «ناظر صرف»!

    او یادداشت برداشتن را متوقف کرد و به قلمش خیره شد.  چراغ میکروسکوپی آن برای یک لحظه او را هیپنوتیزم کرد. فکری ناگهانی به ذهنش رسید و به چوبی نگاه کرد که شانه­اش به آن فشرده می­شد. این لحظه­ای بود که نباید در تاریخ فراموش می­شد. مطمئناً انجام این کار روی چیز تأثیر نمی­گذاشت. او باید از گویش قدیمی­تری از زبان انگلیسی استفاده می­کرد و با این کار کسی مشکوک نمی­شد.

    او به سرعت کارش را انجام داد و سربازی را دید که ناامیدانه به طرف آن کلبه می­دود و از مسیر گلوله ­ها جا خالی می­دهد. جورج دانست که وقتش تمام شده است، و حتی به محض آگاهی از این موضوع، خودش را در قرن سی­ام یافت.

    چیز مهمی نبود. برای آن چند دقیقه، او قسمتی از جنگ جهانی دوم بود. قسمت کوچکی بود، اما به هر حال بود. و دیگران این را می­فهمیدند. ممکن نبود بدانند که این را می­دانند، اما شاید کسی پیام او را بازگو می­کرد.

    کسی، شاید همان سربازی که به طرف پناهگاه می­دوید، آن را می­خواند و می­فهمید که در میان همۀ قهرمان قرن بیستم، یک «ناظر صرف» هم بوده است. مردی که از قرن سی ­ام آمده است. جورج کیلروی. او آنجا بوده است!

    پایان


  • نظرات() 
  • سه شنبه 13 بهمن 1394

    کتاب Earth Is Room Enough (زمین به اندازۀ کافی جا دارد) یکی از معروفترین مجموعه داستانهای کوتاه آیزاک ازیموفه که به فارسی هم ترجمه شده. این کتاب شامل پونزده داستان علمی تخیلی و دو قطعه شعره. در ترجمۀ فارسی که توسط هوشنگ غیاثی نژاد انجام شده و با عنوان «گذشتۀ مرده» توسط انتشارات پاسارگاد در سال 1373 منتشر شده، دو تا از داستانها و اون دو قطعه شعر (به گفتۀ مترجم «بنا بر مقتضیات») حذف شدن. یکی از اون شعرها بعداً در کتاب «بهترینهای آسیموف» که انتشارات شقایق با ترجمۀ هروس شبانی در سال 75 منتشر کرد با عنوان «اصل موفقیت داستانهای علمی تخیلی» وجود داره. از اونجایی که من استعداد شعر و شاعری ندارم و اصولاً شعر رو غیر قابل ترجمه می دونم، امیدوارم بنده رو از ترجمۀ اون یکی شعر که The Author's Ordeal (هفت خوان نویسنده) معاف بفرمایید.
    در ادامه دو داستان حذف شدۀ این کتاب رو با هم می خونیم.

  • نظرات() 
  • یکشنبه 11 بهمن 1394

    در یک ستاره، همجوشی تا چه زمانی ادامه خواهد یافت؟

     

    زمانی که پروتون­ها و نوترون­ها به شکل هستۀ اتمها با یکدیگر جمع می­شوند، پایدارترند و جرم کمتری نسبت به زمانی دارند که جدا از یکدیگر هستند. در شکل ترکیب یافته، جرم اضافی به انرژی تبدیل شده و به بیرون تابیده می­شود.

    هزار تن هیدروژن که هستۀ اتم­های آن را پروتون­های مجزا تشکیل می­دهند، به 993 تن هلیوم تبدیل می­شود که هستۀ آن از دو پروتون و دو نوترون تشکیل شده است. هفت تن جرم ناپدید شده، به انرژی معادل با آن تبدیل می­شود.

    ستارگان مانند خورشید ما انرژی را که از این طریق شکل گرفته به بیرون تابش می­کنند. خورشید در هر ثانیه 654,000,000 تن هیدروژن را به کمی کمتر از 650,000,000 میلیون تن هلیوم تبدیل می­کند و در هر ثانیه 4,600,000 تن جرم را از دست می­دهد. حتی با این نرخ عظیم، خورشید به قدر کافی هیدروژن دارد که بتواند میلیاردها سال به کارش ادامه دهد.

    اما بالاخره روزی ذخیرۀ هیدروژن خورشید هم به پایان خواهد رسید. آیا به این معنیست که همجوشی متوقف و خورشید سرد خواهد شد؟

    نه دقیقاً. هستۀ هلیوم از لحاظ اقتصادی آنقدرها به صرفه نیست. البته هستۀ هلیوم هم می­تواند به هسته ­های پیچیده­ تری تبدیل شود. هسته ­هایی به پیچیدگی هستۀ آهن و از این طریق انرژی بیشتری تولید کند.

    اگرچه، نه آنقدرها. هزار تن هیدروژنی که قبلاً اشاره کردم که به 993 تن هلیوم تبدیل می­شود، بعد از آن تنها می­تواند به 991/5 تن آهن تبدیل شود. به هفت تن ماده­ای که در حین تبدیل هیدروژن به هلیوم به انرژی تبدیل می­شود، در حین تبدیل به آهن، تنها 1/5 تن دیگر افزوده خواهد شد.

    و با رسیدن به آهن، به بن­بست بر می­خوریم. در هستۀ آهن، پروتون­ها و نوترونها با حداکثر پایداری با یکدیگر ترکیب شده ­اند. هر تغییری در اتم آهن، چه در جهت تبدیل آن به اتم­های ساده ­تر و چه در جهت تبدیل به اتمهای پیچیده­ تر، انرژی بیشتری از آنچه تابش می­شود، جذب خواهد کرد.

    پس می­توانیم بگوییم که زمانی که یک ستاره به مرحلۀ همجوشی هلیوم می­رسد، چهار پنجم انرژی حاصل از همجوشی را به بیرون تابانده است، و با حرکت به سمت آهن، آن یک پنجم باقی مانده را نیز به بیرون می­تاباند و این آخر کار است.

    اما پس از آن چه خواهد شد؟

    در فرایند گذر از مرحلۀ همجوشی فراتر از هلیوم، هستۀ ستاره بسیار داغ­تر خواهد شد. بر اساس یک نظریه، با رسیدن به مرحلۀ آهن، قسمتی از واکنش هسته ­ای، تولید مقادیر عظیمی از نوترینوها خواهد بود. نوترینوها توسط مواد ستاره­ای جذب نمی­شوند، در نتیجه به محض تشکیل با سرعت نور، راه خود را بیرون باز می­کنند و انرژی را همراه با خودشان به بیرون می­برند. هستۀ ستاره با از دست دادن انرژی سرد می­شود و ستاره ناگهان می­رمبد و به یک کوتولۀ سفید تبدیل می­شود.

    در حین رمبیدن، لایه­ های خارجی که هنوز اتمهایی دارند که کمتر از آهن پیچیده هستند، به یکباره دچار همجوشی شده و به صورت یک نواختر منفجر می­شوند. انرژی­ ای که از این راه تشکیل می­شود، برخی اتمها را به اشکال پیچیده ­تر از آهن تبدیل می­کند. اتمهایی از همه نوع تا به اورانیوم و فراتر از آن.

    باقی­مانده­ های چنین نواختری شامل اتم­های سنگینی است که با گاز میان ستاره­ای در هم می ­آمیزد و ستارگانی که از چنین گازهایی تشکیل می شوند، ستارگان «نسل دوم» هستند و شامل مقادیر اندکی از اتمهایی هستند که از طریق همجوشی عادی خود آنها به وجود نمی ­آیند. خورشید ما نیز یک ستارۀ نسل دوم است و به همین دلیل است که طلا و اورانیوم روی زمین وجود دارد.

  • نظرات() 
  • جمعه 9 بهمن 1394

    البته موقع برگزاری مسابقه، من هم در تالار مسابقات بودم. همه آنجا بودند. نانسی گیلروی به مرحلۀ نهایی رسیده بود. او به همراه پنج نفر دیگر آنجا بودند و به پرسش­های کم اهمیتی پاسخ می­دادند. من می­توانستم به بیشتر پرسش­ها پاسخ دهم برای اینکه از تاریخ خوشم می­آید، اما هیچ وقت نمی­توانم تحت فشار این کار را انجام دهم. اگر همۀ مدرسه در حال تماشای من باشند، به تته پته می­افتم. به نظر نمی­رسید که نانسی را ناراحت کند. دانستن این موضوع چیزی بود که مرا وادار به فکر کردن کرد.

    اولین پرسشی که او نتوانست پاسخ دهد این بود: در بین عموم مردم، حروف HST، HAW و JNG در چه مواردی به کار می­روند و به چه معنی هستند؟

    من می­دانستم که HST برای هری اس. ترومن به کار می­رود. و همین به این معنی بود که دو سری حروف دیگر برای...

    ولی نانسی حتی قبل از اینکه من بتوانم فکر کنم آنها را دریافت و با آن صدای زیر خنده دارش گفت: "اونها حروف مخفف سه معاون رئیس جمهور هستن که زیر نظر فرانکلین دلانو روزولت خدمت می­کردن".

    او درست می­گفت و در اینجا می­بایست طبی دستور، نام آنها را نیز ذکر کند. HST متعلق به هری اس. ترومن بود و او توضیح داد که حرف S مخفف هیچ اسمی نیست. HAW مربوط به هنری آگارد والاس و JNG... در اینجا بود که او نتوانست به پرسش پاسخ دهد.

    او با صدایی زمزمه مانند گفت: "جان گارنر". و وقتی که مسئول پرسش­ها از او پرسید که نام وسط او چه بوده است، او فقط خیره نگاه کرد، سرش را تکان داد و گریه کنان از روی سکوی مسابقه فرار کرد.

    بعضی از بچه­ها خندیدند، اما بیشترشان ناراحت و شرمنده بودند. شاید من تنها کسی بودم که تعجب کرده بود. کمی بعد، وقتی که مسابقه رو به پایان بود، او روی صندلی در ردیف آخر نشسته بود و چهره­اش قرمز و پف کرده بود.

    بعداً وقتی که سر و صدای مسابقه خوابید، من فهمیدم که او بعد از اینکه از روی سکو فرار کرده، رفته و نگاهی به پرسش­های امتحان انداخته است. به این ترتیب بود که او می­توانست مقام اول امتحان علوم را بدست آورد.

    و او واقعاً هم مقام اول را بدست آورد. او برگۀ امتحان را بدون هیچ اشتباهی تحویل داد و صد البته هیچ کس تعجبی نکرد.

    در نتیجه من باید به دفتر مدیر می­رفتم. واقعاً که کار سخت و وحشتناکی بود. مدیر اخمی به من کرد و گفت: "یعنی می­خوای بگی که این کار جیمز فرانکلین نبوده"؟

    گفتم: "نه قربان، اون همچین بچه­ای نیست. و البته هیچ دلیلی هم وجود نداره که اثبات کنه کار اون بوده. درسته که اون اخراج نشده، اما همه بهش شک دارن و این اصلاً خوب نیست".

    مدیر گفت: "من که هیچ نمی­فهمم. کار کس دیگه­ای نمی­تونه باشه. مگه اینکه اونطور که تو فکر می­کنی، آقای راندولف اشتباهی فکر کرده که کسی به ورقه­ها دست زده. احتمالش خیلی کمه. اون در این مورد احتیاط لازم رو به عمل آورده و دروغ هم نمیگه".

    بنابراین من مجبور شدم توضیح دهم که این کار نانسی گیلروی بوده و او باید این کار را بعد از اینکه از روی سکوی مسابقه فرار کرده و قبل از بازگشت به تالار انجام داده باشد. گفتم: "اگه ازش بپرسین، تسلیم میشه و اعتراف می­کنه".

    او گفت: "نانسی گیلروی درخشان­ترین دانش­آموز مدرسس. چرا باید همچین کاری بکنه"؟

    گفتم: "برای اینکه درخشان باقی بمونه، قربان. اون توی مسابقۀ نوستالژیک شرکت کرد اما بعد فهمید که اون مسابقات خیلی زیادن و اون از درس­های عادیش عقب می­مونه. اون بالاخره فهمید که امتحان نهایی علوم خیلی مهمتر از مسابقس. به خاطر همین عمداً اون پاسخ رو خراب کرد که بتونه..."

    مدیر با لحن خشنی گفت: "من باورم نمیشه، جوون. تو نه مدرکی داری و نه حق این رو داری که چنین اتهامی وارد کنی".

    خیلی عصبانی شده بودم، اما نمی­توانستم عقب نشینی کنم. گفتم: "من مدرک بهتری علیه نانسی دارم. بهتر از هر مرکی که علیه جیمی وجود داره. اون پرسش خاص برای نانسی خیلی گرون تموم شد، برای اینکه امکان نداشت که اون طوری پاسخ رو خراب کنه. اون تحت فشار بود و نتونست به اندازۀ کافی سریع فکر کنه".

    -: "تو از کجا می­دونی که اون نمی­تونست پاسخ رو ندونه. مگه می­تونی ذهن مردم رو بخونی"؟

    -: "نه قربان، ولی من پاسخ رو می­دونم برای اینکه مطمئن بشم، توی کتابها بررسیش کردم. نانسی می­دونست که حرف اس، اسم وسط هری ترومنه. می­دونست که اسم وسط هنری والاس، آگارده. اینجا جاییه که اون باید پاسخ رو خراب می­کرد، برای اینکه نمی­تونه اون طور که وانمود کرد، اسم وسط جان گارنر رو فراموش کنه".

    مدیر گفت: "من هم اسم وسط جان گارنر رو یادم نمیاد. عجیب نیست که نانسی هم یادش نیاد"

    من به او پاسخ دادم و مدیر به همین دلیل از نانسی سؤال کرد؛ و البته او هم واقعاً اعتراف کرد.

    گفتم: "نانسی واقعاً چطور می­تونست اسم خودش رو فراموش کنه؟ اسم وسط جان گارنر، «نانس» بود".

    پایان

     

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 8 بهمن 1394

    پروندۀ نیاز

     

    چیزی که در مورد جیمی فرانکلین وجود دارد این است که او به آن پرسش­ها نیاز داشت. همه موافق بودند که به این علت بود که او با حیله گری نگاهی به آنها انداخته بود.

    او تنها بچه در دبیرستان ما بود که مسابقۀ نوستالژیک را تماشا نمی­کرد. برای اینکه در درس­هایش عقب افتاده بود پدرش با او سختگیری کرده بود. به خاطر همین اجازه گرفته بود تا به جایش در سالن اجتماعات مطالعه کند. آنجا در همان راهرویی بود که کلاس علوم قرار داشت و همین به ضررش تمام شد.

    ولی به نظر من این طور نمی­رسید. جیمی به آن پرسش­ها احتیاجی نداشت تا بتواند در درسهایش جلو برود، نه به آن بدی که کس دیگری برای جلو ماندن به آنها نیاز داشت.

    من خودم وضع متوسطی داشتم. به گرفتن نمره­های بالا اهمیتی نمی­دادم و با این وضوع به صورت منطقی برخورد می کردم. پدر من یکی از کارآگاهان ادارۀ پلیس است و من هم می خواهم روزی یکی از آنها بشوم و می­دانم که برای این امر نیاز به زرنگ بودن به شیوۀ متفاوتی از بچه درس­خوان مدرسه است. اگرچه بابا می­گوید که تو به همه نوع زرنگی احتیاج داری و من فکر می­کنم که حق با اوست.

    به هر حال، مسابقۀ نوستالژیک به درد من نمی­خورد و من هم در آن شرکت نکردم. آن را چند کاسب ترتیب داده بودند و به گمان من می­خواستند از طریق آن تبلیغات انجام دهند، و به نظر بعضی پدر و مادرها رسید که ممکن است نظر خوبی باشد. منظورم این است که این مسابقه برای آنها نوستالژیک بود.

    بچه­ها می بایست به پرسش­هایی در مورد دهۀ 1930 پاسخ می­دادند. آن برای ما تاریخ باستان است، اما پدر و مادرها بخت بهتری برای پاسخ دادن به آن پرسش­ها دارند و می­توانند برای یک بار هم که شده نشان دهند که از بچه­هایشان باهوش­تر هستند.

    ممکن بود که من هم بتوانم به خوبی از پس آن کار بر بیایم، اما فکر کردم که نباید همۀ وقتم را صرف کاری غیر از مطالعات درسی­ام بکنم. درس های زیادی داشتم که می بایست آنها را می­خواندم. در ضمن، این را می­دانستم که نانسی گیلروی برنده می­شود. او در هر مسابقه­ای که در آن شرکت می­کرد برنده می­شد. از مسابقۀ هجی کردن واژه­ها تا مسابقۀ رویدادهای جاری و از این قبیل. این مسابقات برای او خیلی مهم بود.

    و موضوع هم همین بود. نانسی مجبور بود برای آن مسابقات، مطالعات خیلی زیادی داشته باشد و باید از این می­ترسید که در امتحان نهایی علوم بد عمل کند. او مجبور بود که آن پرسش­ها را ببیند.

    راندولف پیر که علوم درس می­داد، ممکن بود پس از اینکه متوجه شود اوراق امتحانی دست خورده، پرسش­ها را عوض کند، اما او مرد منطقی­ای است. او امتحان را به همان نحو برگذار کرد و وقتی که جیمی فرانکلین خیلی خوب از پس امتحان بر آمد، او را جلوی همه در کلاس متهم کرد.

    جیمی گفت که به سختی درس خوانده، اما هیچ کس حرف او را باور نکرد. او از آن راهرو عبور کرده بود. همه آن موقع در نمایشگاه بودند. همه فکر می­کردند که باید کار او بوده باشد، اما من اینطور فکر نمی­کردم. جیمی دوست خوب من بود و من می­دانستم که او آدمی نیست که چنین کاری را انجام دهد. من به نانسی مشکوک بودم.

    بنابراین مشکلی پیش آمد. من علاقه­ای نداشتم که کسی را توی درسر بیندازم، اما آیا نباید کسی را از دردسری خلاص می­کردم که شایسته­اش نبود؟

    این موضوع را با بابا در میان گذاشتم.

    او در مورد جزئیات چیزی نپرسید. او درک می­کرد که این مشکل من است. او فقط گفت: "حل نشده ول کردن یه کار خلاف به این معنیه که افراد بی­گناه ممکنه بار سوءظن رو همۀ عمر به دوش بکشن. اگه تنها راه اثبات بی­گناهی اونها، نشون دادن فرد خطاکار باشه، آیا نباید این کار رو انجام داد"؟

    گفتم: "شاید اعتراف فرد خطاکار، به جای اینکه جلوش رو بگیره، باعث بشه که تقصیر بیفته گردن فرد بی­گناه".

    بابا لبخندی زد و فقط با یک طرف دهانش گفت: "نمی­خواد روی این چیزها حساب باز کنی".

    پس بالاخره فهمیدم که چکار باید بکنم.

     

  • نظرات() 
  • سه شنبه 6 بهمن 1394

    گفتم: "اگه اون نتونسته بمب رو روز کریسمس کار بذاره، شاید یه روز دیگه این کار رو بکنه. شاید اون گفته «کریسمس» تا حواس همه رو پرت کنه و بعد از اینکه مردم خیالشون راحت شد، اون وقت...

    بابا یکی از همان فشارهایی که به یک طرف سر من وارد می کرد را انجام داد و گفت: "مثل اینکه خیلی مشتاقی، لری... نه، من همچین فکر نمی­کنم. بمب گذارهای واقعی برای حس قدرت ارزش قائلن. وقتی که اونها میگن که یه کاری رو سر وقت خاص انجام میدن، باید همون وقت باشه، وگرنه هیچ ارزشی براشون نداره".

    کمی مردد شده بودم، اما روزها گذشت و هیچ بمب گذاری­ای در کار نبود و ادرۀ پلیس کم کم به وضع عادی خود بازگشت. FBI هم آنجا را ترک کرد و آنطور که بابا می­گفت، کارمندان دفتر شوروی هم آن موضوع را فراموش کردند.

    در روز 2 ژانویه، تعطیلات کریسمس و سال نو به پایان رسید و من به مدرسه بازگشتم. ما شروع به تمرین نمایش مذهبی کریسمس کردیم. البته ما به آن نمایش مذهبی نمی­گفتیم، برای اینکه قرار نبود در مدرسه جشن دینی بگیریم. ما فقط از روی آواز «دوازده روز کریسمس»، نمایش مفصلی ترتیب دادیم که هیچ جنبۀ دینی­ای ندارد و فقط دربارۀ هدایا است

    دوازده نفر از ما بچه­ها، هر کدام یکی از خطوط آهنگ را می­خواندیم و بعد همۀ ما با هم جملۀ «یک کبک روی درخت گلابی» را می­خواندیم. من نفر شمارۀ پنج بودم و خط «پنج حلقۀ طلایی» را می­خواندم، برای اینکه من هنوز یک پسر بچه با صدای زیر بودم و می­توانستم آن خط را با صدای بلند و به خوبی بخوانم.

    بعضی بچه­ها نمی­دانستند که چرا کریسمس دوازده روز است، اما من برایشان توضیح دادم که اگر روز کریسمس را روز اول در نظر بگیریم، دوازده روز بعد، روز ششم ژانویه است که سه مرد دانا با هدایایی به نزد مسیح تازه متولد شده آمدند، و به خاطر همین است که ما روز ششم برنامه را در سالن با حضور پدر و مادر بچه­ها اجرا می­کنیم.

    بابا چند ساعت مرخصی گرفته بود و همراه مامان در میان تماشاچیان نشسته بود. او گوش­هایش را نیز کرده بود تا برای آخرین بار صدای بلند پسرش را بشنود چون سال بعد صدایم تغییر می­کرد.

    آیا تا به حال شده که ایده­ای در وسط صحنۀ نمایش به ذهنتان برسد و مجبور باشید که به نمایش ادامه بدهید؟

    ما تازه به خط دوم رسیده بودیم که دربارۀ «دو قُمری پشت خالدار» بود که به فکرم رسید: اوه خدای من، سیزدهمین روز کریسمس! همۀ دنیا دور سرم می­چرخید و من نمی­توانستم کاری بکنم جز اینکه روی صحنه بمانم و راجع به پنج حلقۀ طلایی آواز بخوانم.

    فکر نمی­کردم که آنها هرگز بتوانند به خط آن «دوازده طبل زن» احمق برسند. انگار که در لباس­هایم پودر خارش ریخته باشند. اصلاً نمی­توانستم آرام بایستم. تا اینکه وقتی سرانجام نت آخر به پایان رسید، در حالی که تماشاچیان هنوز داشتند تشویق می­کردند، من از گروه نمایش خارج شدم، از روی پله­های سکو به راهروی میان ردیف صندلی­ها پریدم و فریاد زدم: "بابا"!

    بابا شوکه شده بود. به لباسش چنگ زدم و فکر کنم که آنقدر تند حرف زدم که او به سختی متوجه شد که چه می­گویم.

    گفتم: "بابا، کریسمس توی همۀ کشورها، یه روز خاص نیست. این می­تونه کار یکی از مردم خود شوروی باشه. اونها رسماً بی خداهستن، اما ممکنه که یکی از اونها مذهبی باشه و بخواد دفتر شوروی رو به این دلیل بمب گذاری کنه. اون باید یکی از اعضای کلیسای ارتودوکس روس باشه. اونها بر اساس تقویم ما کار نمی­کنن".

    بابا طوری که انگار حتی یک کلمه از حرف­های من را نفهمیده باشد، گفت: "چی"؟

    -: "همینه بابا. من راجع بهش خوندم. کلیسای ارتودوکس روس هنوز از تقویم جولیانی استفاده می­کنه. غرب چند قرن پیش اون رو با تقویم گریگوریان عوض کرد. تقویم جولیانی سیزده روز از تقویم ما عقب­تره. کریسمس ارتودوکس­ها روز بیست و پنجم خودشونه که میشه هفتم ژانویۀ ما. میشه فردا"!

    انگار که حرف­های من را باور نکرده بود. او در تقویمش این موضوع را بررسی کرد و بعد با یک نفر در اداره تماس گرفت که یک ارتودوکس روس بود.

    او توانست یک بار دیگر اداره را به حرکت درآورد. آنها با کارمندان دفتر شوروی تماس گرفتند. به محض اینکه روس­ها حرف زدن راجع به صهیونست­ها را تمام کردند و به خودشان نگاه کردند، آن مرد را گرفتند. نمی­دانم که با او چه کردند، اما در روز سیزدهم، هیچ بمب گذاری­ای انجام نشد.

    ادارۀ پلیس می­خواست به من به عنوان هدیۀ کریسمس، یک دوچرخۀ نو بدهد، اما من قبول نکردم. چون داشتم وظیفه­ام را انجام می­دادم.

    پایان

  • نظرات() 
  • دوشنبه 5 بهمن 1394

    سیزدهمین روز کریسمس

     

    آن سال، سالی بود که ما از اینکه ایام کریسمس به پایان رسیده بود، خوشحال بودیم.

    شب کریسمس ناخوشایندی بود و من تا جایی که می­توانستم بیدار مانده بودم و گوش­هایم را برای شنیدن صدای بمب­ها تیز کرده بودم. مامان و من تا نیمه شب روز کریسمس بیدار ماندیم. تا اینکه بابا تلفن کرد و گفت: خیلی خوب، همه چی تموم شد. اتفاقی نیفتاد. به محض اینکه بتونم میام خونه.

    این هم وضع خانۀ ماست. بابا کارآگاه نیروهای پلیس است و این روزها، با وجود تروریست­ها و بمب گذاری، اوضاع کاملاً هراس انگیز شده است. تا اینکه وقتی در روز بیستم دسامبر، هشداری به دست سران رسید که ممکن است در روز کریسمس، دفتر اتحاد شوروی در سازمان ملل بمب گذاری شود، قضیه جدی شد.

    به همۀ نیروها هشدار داده شد و FBI هم وارد قضیه شد. به گمانم کارمندان دفتر شوروی خودشان مأمور امنیتی داشتند، اما هیچ کدام از اینها بابا را راضی نمی­کرد.

    روز قبل از کریسمس از همه بدتر بود. بابا گفته بود: "اگه یه نفر اونقدر دیوونه باشه که از اینکه دستگیر بشه نترسه، احتمالش هست که بتونه این کار رو انجام بده و اصلاً مهم نیست که چقدر پیشگیری کرده باشیم".

    در صدای بابا خشمی بود که ما به ندرت شنیده بودیم. مامان گفت: "فکر کنم هیچ راهی نیست که بگین ممکنه کار کی باشه".

    بابا سرش را تکان داد و گفت: "حروف نامه­ها از روزنامه بریده شده و روی کاغذ چسبونده شده. هیچ اثر انگشتی وجود نداره. فقط لکه­های دوده وجود داره. اینها چیزهای معمولی­ای هستن از روی اینها نمی­تونیم کاری بکنیم و تهدید هم فقط هشداری بود که ما گرفتیم. چه کار دیگه­ای می­تونیم انجام بدیم"؟

    مامان گفت: "حدس من اینه که این کار کسیه که از روس­ها خوشش نمیاد".

    بابا گفت: "این به اندازیۀ کافی محدود نیست. البته شوروی میگه که این یه تهدید صهیونیستیه و ما هم یه نیم نگاهی به اتحادیۀ دفاعی یهودی­ها داریم".

    گفتم: "عجیبه! بابا این اصلاً معنی نداره. یهودی­ها که نمیان و روز کریسمس رو برای این کار انتخاب کنن، میان؟ کریسمس برای اونها هیچ معنی­ای نداره. برای شوروی هم معنی نداره. اونها رسماً بی خدا هستن".

    بابا گفت: "این جوری که نمیشه برای روس­ها دلیل آورد. بهتره که بری و بخوابی. فردا روز بدیه. حالا چه کریسمس باشه، چه نباشه".

    سپس بابا رفت. او همۀ روز کریسمس را بیرون بود که خیلی افتضاح بود. ما حتی یکی از هدایا را هم باز نکردیم. فقط به رادیو گوش می­کردیم که روی ایستگاه خبری تنظیم شده بود.

    تا اینکه وقتی نیمه شب بابا تلفن کرد و گفت که اتفاقی نیفتاده، توانستیم دوباره نفس راحتی بکشیم، اما من هنوز فراموش کرده بودم که هدیه­هایم را باز کنم.

    ما روز بیست و ششم را به عنوان روز کریسمس در نظر گرفتیم. بابا یک روز مرخصی گرفته بود و مامان هم روز قبلش بوقلمون درست کرده بود. تا قبل از اینکه شام تمام نشده بود، راجع با آن موضوع حرفی نزدیم.

    مامان گفت: "حدس می­زنم اون یارو، حالا هرکی که هست، چون دیده امنیت شدیدی برقراره، راهی پیدا نکرده که نقشۀ بمب گذاری رو عملی کنه".

    بابا که گویی از صداقت مامان سپاسگذار بود، لبخندی زد. او گفت: "فکر نکنم بشه امنیت رو تا این حد شدید برقرار کرد. ولی فرقش چیه؟ بمبی در کار نبود. شاید فقط یه بلوف بوده باشه. از همۀ اینها گذشته، این جریان نظم عمومی رو یه مقدار مختل کرد و شرط می بندم باعث شد کارمندهای دفتر شوروی توی سازمان ملل چند شب بی­خوابی بکشن. این ممکنه برای بمب گذار تقریباً همونقدر خوب باشه که بمب رو منفجر می­کردن".

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • یکشنبه 4 بهمن 1394

    یک ستاره تا چه میزان می­تواند گرم باشد؟

     

    این موضوع بستگی دارد به خود ستاره و اینکه شما کدام قسمت از ستاره را مد نظر داشته باشید.

    بیش از 99 درصد از ستارگانی که می­توانیم بشناسیم، مانند خورشید خودمان، به طبقه بندی خاصی تعلق دارند که «رشتۀ اصلی» نام دارد؛ و معمولاً وقتی که ما راجع به دمای یک ستاره صحبت می­کنیم، منظورمان دمای سطح آن ستاره است. بیایید که از همانجا شروع کنیم.

    هر ستاره­ای گرایش به رمبیدن تحت نیروی گرانشی خودش را دارد، اما هر چه بیشتر می­رمبد، درون آن گرم­تر می­شود، و ستاره گرایش به انبساط خواهد پیدا می­کند. در انتها، این دو نیرو با یکدیگر به تعادل می­رسند و ستاره به اندازۀ ثابتی دست پیدا خواهد کرد. هر چه یک ستاره پرجرم­تر باشد، باید با دمای درونی بیشتری در برابر گرایش به رمبیدن مقاومت کند و در نتیجه دمای سطح آن نیز بالاتر خواهد بود.

    خورشید ما که یک ستاره با اندازۀ متوسط است، دمای سطحی در حدود 6000 درجۀ سلسیوس دارد. ستارگان کم جرم­تر، دمای سطحی پایین تری دارند. دمای سطحی برخی از آنها کمتر از 2500 درجه است.

    ستارگان پرجرم­تر، دمای بالاتری هم دارند: 10,000 درجۀ سلسیوس، 20,000 درجۀ سلسیوس و حتی بالاتر. پرجرم­ترین و در نتیجه درخشان­ترین ستارۀ شناخته شده، دمای سطحی پایداری برابر با 50,000  درجۀ سلسیوس و شاید هم بالاتر دارد. شاید به جرأت بتوانیم بگوییم که بالاترین دمای سطحی پایدار یک ستارۀ رشتۀ اصلی می­تواند به 80,000 درجۀ سلسیوس برسد.

    چرا به بیشتر از این نمی­توانیم دست پیدا کنیم؟ چرا نمی­توانیم ستارگان پرجم­تر و پرجرم­تری داشته باشیم؟ در اینجا ما به مانعی برخورد می­کنیم. اگر یک ستارۀ معمولی آنقدر پرجرم شود که دمای سطحی آن به80,000 درجۀ سلسیوس برسد، دمای فوق­العاده زیاد درون آن باعث انفجارش خواهد شد. ممکن است موقتاً ستاره­ای با دمای سطحی بالاتری وجود داشته باشد، اما پس از اینکه انفجار انجام شد، یک ستارۀ کم­جرم­تر و سردتر به جا خواهد ماند.

    با این حال سطح یک ستاره گرم­ترین جای آن نیست. گرمای سطح ستاره به جو رقیقی که ستاره را پوشانده (و به آن «تاج» هم گفته می­شود) منتقل می­شود. اگر همۀ تاج را در نظر بگیریم، دمای آن چندان زیاد نیست، اما در مقایسه با خود ستاره، تعداد اتمهای موجود در تاج آنقدر کم است که هر اتم می­تواند دمای خیلی زیادی داشته باشد. انرژی گرمایی تک تک اتمها، مقیاسی برای اندازه­گیری دما است، و به همین دلیل، تاج خورشیدی دمایی در حدود 1,000,000 درجۀ سلسیوس دارد.

    دمای مرکز یک ستاره بسیار بیشتر از دمای سطح آن است. باید هم اینطور باشد تا بتواند لایه­های خارجی ستاره را که در برابر فشار گرانشی گسترده شده­اند در جای خود نگه دارد. در نتیجه دمای هستۀ خورشید شاید به 15,000,000 درجۀ سلسیوس برسد.

    طبیعتاً ستارگان پرجرم­تر از خورشید، با توجه به دمای سطحشان، دمای مرکزی بیشتری از خورشید دارند. همچنین، با هر مقدار جرم، هر چه سن ستاره بالاتر می­رود، دمای هستۀ آن نیز بالاتر می­رود. برخی ستاره­شناسان تلاش کرده­اند تا کشف کنند دمای هستۀ یک ستاره، قبل از آنکه منفجر شود، تا چه حد می­تواند بالا رود. یکی از تخمین­هایی که من دیده‌­ام دمایی در حدود6,000,000,000 درجه را براورد می­کند.

    اما تکلیف ستارگانی که در رشتۀ اصلی نیستند چه می­شود؟ مثلاً دربارۀ اجسامی که در دهۀ 1960 کشف شدند، چه می­توانیم بگوییم؟ آنها تپ اختر­هایی هستند که گمان می­رود ستارگان نوترونی آنچنان چگالی هستند که جرم یک ستارۀ معمولی را در کره­ای به قطر شاید 15 کیلومتر جای داده باشند. آیا دمای مرکز آنها می­تواند بیش از حداکثر شش میلیارد درجه باشد؟ یا کوازارها که برخی فکر می­کنند که آنها در حدود یک میلیون ستارۀ معمولی هستند که در یک ستاره با هم ادغام شده­اند. دربارۀ دمای مرکزی آنها چه می­توان گفت؟

    متأسفانه این را کسی نمی­داند.

     

  • نظرات() 
  • شنبه 3 بهمن 1394

    بابا سرش را تکان داد و گفت: ما یکی از مأمورای خوبمون رو گذاشته بودیم که اون رو تحت نظر داشته باشه. اون هم همه چیز رو دیده. ولی مردی که کتک خورده فقط یه نیویورک تایمز همراهش بوده و موقع دعوا هم اون رو با خودش نگه داشته. من به این قضیه شک کردم و دادم روزنامه رو تبدیل به میکروفیلم کردن و خود روزنامه رو هم آوردم خونه. فکر کردم که شاید یه جور سیستم واژه گزینی وجود داشته باشه که از یکی از واژه های روزنامه استفاده کرده... مثلاً آخرین واژه از یه ستون خاص... کی میدونه؟ هر کسی ممکنه نیویورک تایمز همراه خودش داشته باشه. اون مثل دفترچه یادداشت نیست و هیچ کسی هم بهش شک نمی­کنه.

    گفتم: چه طوری می­تونین از روی این روزنامه بفهمین که چه جور سیستمی بوده؟

    بابا شانه­ای بالا انداخت و گفت: شاید روش علامتی وجود داشته باشه. ممکنه که اون به کلید واژه نگاهی انداخته باشه و کاملاً غیر ارادی، بدون اینکه حتی بهش فکر کنه، یه علامت روش گذاشته باشه. به هر حال هیچ کدوم از واژه­های روزنامه روشون علامتی ندارن.

    هیجان زده گفتم: چرا، هست!

    بابا نگاهی به من انداخت که معمولاً وقتی آنطور به من نگاه می­کرد که فکر می­کرد نمی­دانم دارم راجع به چه حرف می­زنم. او گفت: منظورت چیه؟

    -: وقتی که داد زدی و روزنامه رو از دستم قاپیدی، داشتم همون کار رو می­کردم. مدادی که در دست داشتم را به او نشان دادم و گفتم: من داشتم جدول حل می­کردم. ندیدی بابا؟ یه مقدارش حل شده بود. به خاطر همین من شروع به حلش کردم تا تمومش کنم.

    بابا بینی­اش را مالید و گفت: خودمون متوجه شده بودیم، ولی چی باعث شد که تو فکر کنی همچین چیزی معنی­ای هم داره؟ خیلی­ها هستن که جدول حل می­کنن. این کاملاً عادیه.

    -: همین طوره. به خاطر همین هم هست که این یه سیستم امنه. این جدول از وسطش یه مقدار حل شده بود، بابا، فقط یه تیکۀ کوچولو از وسطش. هیچ کس جدول رو از وسط حل نمی­کنه. همه از گوشۀ بالا سمت چپ شروع به حل می­کنن. از ردیف شمارۀ یک.

    -: اگه جدول سختی باشه، شاید نتونی تا وقتی که به وسطش نرسیده باشی، شروع به حل کنی.

    -: این یکی جدول آسونیه. یک افقی یه کلمۀ سه حرفیه که اسم کوچیک رئیس جمهوره و می­تونه آیک باشه. یک عمودی هم... به هر حال این یارو مستقیم رفته سراغ اون قسمت و به خودش زحمت حل جاهای دیگه رو نداده. ردیف بیست و هفت افقی یکی از واژه­هایی بوده که اون روش کار کرده و این روزنامه هم مال دیروزه که بیست و هفتم ماه بوده.

    بابا قبل از اینکه پاسخی بدهد چند لحظه صبر کرد و بعد گفت: تصادفیه.

    گفتم: شاید هم نباشه. جدول نیویورک تایمز هر روز شصت تا شماره داره و روزهای یکشنبه هم تعداش دو برابره. هر روز از ماه یه شماره داره و برای هر روز، کلید واژه­ای با همون شماره توی جدول هست. اگه دو تا واژۀ افقی و عمودی وجود داشته باشه، شاید شما باید همیشه واژۀ افقی رو انتخاب کنین.

    -: هوممم.

    -: از این ساده­تر چی می­تونه باشه. هر کسی می­تونه این رو به یاد داشته باشه و تنها کاری که لازمه انجام بدی اینه که بلد باشی جدول حل کنی. میشه از همه نوع واژه استفاده کرد، کوتاه و بلند، حتی عبارت و حتی واژه­های خارجی.

    مامان گفت: اگه جدول اونقدر سخت باشه که نتونن حلش کنن چی؟

    بابا هیجان زده گفت: اونها می­تونن از جدول هر روز برای روز بعد استفاده کنن و برای اطمینان، جدول حل شده رو که توی شمارۀ بعد چاپ میشه، کنترل کنن. در حالی که کتش را می­پوشید ادامه داد: بجز یکشنبه­‌ها که حل جدول رو یکشنبۀ هفتۀ بعد چاپ می­کنن. امیدوارم که نوشته­های مدادی تو با با چیزهایی که اون نوشته فرق داشته باشه.

    -: اون از خودکار استفاده کرده.

    البته این همۀ پرونده نبود، اما آنها توانستند کد رمز را بشکنند. بابا بابت آن کار پاداش گرفت و آن را در حسابی برای تحصیلات دانشگاهی من پس انداز کرد.

    او گفت که این طور منصفانه­تر است.

    پایان

     

  • نظرات() 
  • جمعه 2 بهمن 1394

    کلید واژه

     

    در حالت عادی، بابا خشمش را در خانه به خوبی کنترل می­کند و هرگز آن را سر من خالی نکرده است، البته تقریباً هرگز. دوست دارم فکر کنم که به این خاطر است که من بچۀ خوبی هستم، ولی او می­گوید به این خاطر است که من آنقدر زرنگ هستم که وقتی او عصبانی می­شود، سر راهش قرار نمی­گیرم.

     اما مطمئناً این بار خودم را از سر راهش کنار نکشیدم. در حالی که چهره­اش قرمز شده بود، روی من شیرجه زد و روزنامۀ نیویورک تایمز را که زیر دست من بود، قاپید.

    او گفت: می­دونی داری چیکار می­کنی؟ مگه تو مخ نداری؟

    من فقط در حالی که مدادی در دست داشتم، آنجا ایستاده بودم. من که کاری نمی­کردم.

    گفتم: مگه چی شده، بابا؟ کاملاً تعجب کرده بودم.

    مامان به سرعت خودش را رساند. فکر کنم به خاطر این بود که می­خواست مطمئن شود پسر یکی یکدانه­اش، به طور برگشت ناپذیری خرد و خمیر نشده است.

    او گفت: چی شده؟ مگه چیکار کرده؟

    بابا ایستاده بود و چهره­اش حتی از قبل هم قرمزتر شده بود. گویی حتی به فکرش هم نمی­رسید که من چنان کاری بکنم. بالاخره گفت: خودش نمی­دونه که بهتره به روزنامه دست نزنه؟ این که روزنامۀ ما نیست.

    همان موقع بود که عصبانی شدم و گفتم: خوب من باید این رو از کجا می­دونستم، بابا؟

    مامان گفت: از کجا باید می­دونست؟ عزیزم، اگه این چیز مهمی بود، باید بهش می­گفتی. نباید میذاشتیش روی میز اتاق نهارخوری.

    به نظر می­رسید که بابا می­خواهد خشمش را کنترل کند، اما نمی­دانست چطور آن کار را انجام دهد. به من گفت: چیزی ازش پاره نکردی، یا دور ننداختی؟

    حدس می­زنم عصبانیتش به خاطر این بود که او مرا سر روزنامه دیده بود، اما ندیده بود که چکار می­کردم. گفتم: روزنامه کامله.

    او در حالی که در اتاق بالا و پایین می­رفت، به سختی نفس می­کشید و ما فقط به او نگاه می­کردیم. فکر کردم که او در حال کار روی پروندۀ مشکلی اشت و وقتی که کارآگاهی روی پروندۀ مشکلی کار می­کند، نباید او را به خاطر اینکه به سختی نفس می­کشد، سرزنش کرد.

    سپس ایستاد. او به روش خودش روی آن کار کرده بود و وقتی که به طرف من برگشت، دوباره خودش شده بود. او گفت: متأسفم لری. تقصیر من بود. مهم نیست. به هر حال ما از این روزنامه میکروفیلم تهیه کردیم. فقط هیچی نتونستم ازش دربیارم.

    مامان نشست و چیزی نگفت، برای اینکه بابا هیچ وقت در خانه راجع به کارش حرف نمی­زد. من هم این را می­دانستم اما در حالی که سعی می­کردم چهره­ام بی­تفاوت به نظر برسد، پرسیدم: از چی، بابا؟ و من هم نشستم.

    بابا نگاهی به ما کرد و او هم نشست و روزنامه را روی میز انداخت و گفت: از اون روزنامه.

    می­دانستم که او دوست دارد حرف بزند برای همین ساکت ماندم تا او ادامه دهد.

    بعد از چند لحظه او گفت: موضوع اینه که... خوب، حالا ولش کنید که موضوع چیه، هر چی هست، موضوع نگران کننده­ایه و شامل یه رمز میشه که نتونستیم اون رو بشکنیم.

    مامان گفت: شغل تو که این نیست، تو که چیزی راجع به رمز نمی­دونی.

    -: این چیزیه که شاید بتونم انجامش بدم.

    گفتم: همۀ رمزها رو میشه باز کرد، نه؟

    بابا گفت: بعضی­هاشون به آسونی بقیه نیستن، لری. بعضی از رمزها بر اساس کلید واژه­ای ساخته میشن که هر از گاهی تغییر می­کنه، شاید هر روز. این باعث میشه که کار سخت بشه، مگه اینکه بتونیم بفهمیم که او کلید واژه چیه، یا از اون هم بهتر بفهمیم که بر چه اساسی کلید واژه رو عوض می­کنن.

    مامان گفت: چطور میشه این کار رو کرد؟

    بابا در حالی که اخم کرده بود گفت: یه راهش اینه که دفترچه یادداشت کسی رو برداری.

    مامان گفت: مطمئناً کسی این رو توی دفترچه یادداشت نمی­نویسه که مردم بتونن پیداش کنن.

    گفتم: ولی این کار رو می­کنن، مامان. اگه سیستم کد گذاری پیچیده باشه، با خاطر آوردنش سخته و ممکنه فراموشش کنن. درسته بابا؟

    او گفت: درسته، ولی هیچ کس دفتر یادداشت یا چیز دیگه­ای پیدا نکرده. لحن صدایش طوری بود که به من می­گفت که دیگر نمی­خواهد آن موضوع را شرح دهد. او ادامه داد: تکالیفت رو انجام دادی، لری؟

    -: همش رو انجام دادم فقط یه خورده از جغرافی مونده. و در حالی که سعی می­کردم همچنان به موضوع ادامه دهم گفتم: اون نیویورک تایمز چه ربطی به قضیه داره؟

    همین باعث شد تا ذهن او از تکالیف من منحرف شود. او گفت: یکی از اونهایی که ما تحت نظر داشتیم رو دیشب مورد ضرب و شتم قرار دادن. اون می­خواست با ضارب دعوا کنه، ولی صدمه دید و ما بردیمش به بیمارستان. همین کارمون رو برای تفتیش بدنیش راحت کرد و کسی هم شک نکرد و نترسید که بخواد سیستم کد گذاری رو عوض کنه. ولی به هیچ جا نرسیدیم. دقتر یادداشتی در کار نبود که...

    من گفتم: شاید ضارب برش داشته...

     ادامه دارد...

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :17
    • ...  
    • 3  
    • 4  
    • 5  
    • 6  
    • 7  
    • 8  
    • 9  
    • ...  

    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic