جمعه 15 مرداد 1395

«یه چی؟» از چا پریدم. پیشی هم فوراً از جا بلند شد و پشتش رو قوز کرد. همون جا خشکم زد.

قبلاً به اون موضوع فکر کرده بودم. کاملاً روشن بود که تمایل به دوست داشته شدن، حتی اگه توسط یه گربۀ جهنمی باشه، دل سنگ دختر عمو اندروماکی رو نرم کرده و آمادش کرده که با محبت به چشم‌های یه قربانی بدبخت نگاه کنه. کی می‌دونه؟ شاید آگاهی از دوست داشته شدن، وجودش رو تا حدی تغییر داده باشه که لقمۀ باب دندونی برای کسی باشه نه دید درست و حسابی داره و نه ذائقۀ قابل توجهی.

اما اینها تجزیه و تحلیلی بود که بعداً انجام دادم. وقتی که دختر عمو اندروماکی خبر جدید رو بهم گفت، ذهن مشتاقم درست به نکتۀ حیاتی چنگ زد. موقعیت موفقیت آمیزم به عنوان یه قوم و خویش، یه رقیب برای تصاحب پول و دارایی دختر عمو اندروماکی پیدا کرده بود.

اولین واکنشم این بود که از روی صندلی بلند شم و تکونش بدم و یه نوع مسئولیت پذیری خانوادگی رو توش زنده کنم. دومین واکنشم که یک هزارم ثانیه بعد رخ داد این بود که حتی یه ماهیچه رو هم تکون ندم، چون چشم پیشی که پر از نفرت بود به من افتاد.

گفتم: « دختر عمو اندروماکی، ولی تو که همیشه می‌گفتی اگه یه نفر دور و برت چرت و پرت بگه، بهش نشون میدی. چرا نمیذاری پیشی بهش نشون بده. این طوری درستش می‌کنه.»

«اوه، نه. هندریک مرد نازنینیه و عاشق گربه‌هه هم هست. اون پیشی رو ناز کرد و پیشی هم بهش اجازه داد. همون موقع بود که فهمیدم اون همونیه که می‌خوام. پیشی حس قضاوت خوبی داره.»

به گمونم حتی پیشی هم توی نفرت نشون دادن اشتباه می‌کرد و من باعثش شده بودم.

دختر عمو اندروماکی گفت: «به هر حال، هندریک امشب میاد اینجا من فکر می‌کنم می‌خواد برای برنامه ریزی ازدواج حرف بزنه. می‌خواستم این رو بدونی.»

سعی کردم یه چیزی بگم، ولی نتونستم. فکر می‌کردم که همۀ اندام‌های درون بدنم رو خالی کردن و من چیزی نیستم بجز یه پوستۀ تو خالی.

دختر عمو ادامه داد: «می‌خواستم این رو هم بدونی که هندریک یه آقای بازنشستۀ صحیح و سالمه. بینمون کاملاً این موضوع رو روشن کردیم که اگه من قبل از اون مردم، هیچ کدوم از پس اندازهای کوچیکم به اون نمی‌رسه. همه‌شون به تو می‌رسه، پسر عمو جورج. به خاطر این که تو کاری کردی که پیشی تبدیل به یه همدم دوست داشتنی و محافظ من بشه.»

انگار یه نفر خورشید رو به دنیای من برگردوند و یه بار دیگه، همۀ اندام‌های داخلی بدنم سر جاشون برگشتن. یه لحظه به ذهنم رسید که اگه هندریک پیش از دختر عمو اندروماکی بمیره، به احتمال زیاد اموالش به اموال دختر عمو اندروماکی اضافه میشه و در نهایت به من می‌رسه.

گفتم: «دختر عمو اندروماکی، من نگران پول تو نیستم. فقط به فکر عشق تو و خوشحالی آیندتم. با هندریک ازدواج کن و خوشحال باش. امیدوارم همیشه زنده باشی. این تنها چیزیه که من می‌خوام.»

این رو با چنان صداقتی گفتم، پیرمرد، که خودم هم باورم شد که همچین منظوری داشتم.

***

تا این که یه روز عصر...

البته من اونجا نبودم، ولی بعداً فهمیدم. هندریک هفتاد ساله، که یه کم بیشتر از صد و پنجاه سانت قد داشت و نود کیلو وزن رو دنبال خودش می‌کشید، رفته بود خونۀ دختر عمو اندروماکی.

دختر عمو در رو براش باز کرده بود و با ناز و غمزه رفته بود کنار. هندریک آغوشش رو باز کرده بود و گفته بود: «عشق من!». بعد یه قدم جلو گذاشته بود و روی قالیچه لیز خورده بود. بعد سکندری خوران به پای دختر عمو اندروماکی خورده بود و اون رو انداخته بود.

این همون چیزی بود که پیشی لازم داشت. وقتی که به صاحبش حمله می‌شد، حمله رو می‌شناخت. در همون لحظه، دختر عمو اندروماکی جیغ و ویغ کنان گربۀ جیغ جیغو رو از روی هندریک که داشت جیغ می‌زد کنار کشید. دیگه برای هر امیدی برای یه ازدواج رومانتیک که قرار بود همون شب برگزار بشه از بین رفته بود. در واقع برای هر امیدی به چیزی که شامل هندریک بشه دیر شده بود.

دو روز بعد با خواهش دختر عمو اندروماکی رفتم به ملاقاتش توی بیمارستان. سر تا پاش باند پیچی شده بود و برنامۀ دکتر‌ها این بود که باید عمل‌های متعدد پیوند پوست روش انجام بشه.

خودم رو به هندریک معرفی کردم. از زیر باند پیچی بهم التماس کرد که به دختر عموم بگم همۀ اینها بلای آسمانی‌ایه که به خاطر عهد شکنی به همسر اولش اِوِلین، که هفده سال پیش مرده،  سرش اومده و به خاطر این که فکر ازدواج با یه نفر دیگه به سرش زده.

گفت: «بهش بگو ما می‌تونیم برای همیشه با هم دوست صمیمی باقی بمونیم، ولی من دیگه هیچ وقت جرأت نمی‌کنم باهاش ازدواج کنم. چون اگه یه بار دیگه به ازدواج باهاش فکر کنم، یه خرس گریزلی بهم حمله می‌کنه.

خبرهای ناراحت کننده رو برای دختر عمو اندروماکی بردم. خودش رو انداخت توی تختخواب و زد زیر گریه که با این کارش بهترین مرد دنیا رو برای همیشه ناقص کرده، و بی شک درست هم بود.

بقیۀ قصه، پیرمرد، یه تراژدی نابه. می‌تونستم قسم بخورم که امکان نداره دختر عمو اندروماکی بتونه به خاطر یه قلب شکسته بمیره، ولی یه گروه از متخصص‌ها معتقد بودن که علت مرگ دقیقاً همین بوده. به گمونم غم انگیزه، اما  تراژدی نابی که ازش حرف زدم اینه که دختر عمو اون قدر زنده موند که وصیت نامه‌ش رو عوض کنه.

توی وصیت نامۀ جدید، دختر عمو اندروماکی مهر و محبت شدیدش به من رو ابراز کرده بود و اطمینانش از این که من خودم رو بابت چندرغاز پول ناراحت نمی‌کنم و اون همۀ دارایی 300000 دلاریش رو نه به من، بلکه به عشق از دست رفتش، هندریک می‌بخشه، به امید این که به درد و رنج و هزینه‌های پزشکی که به خاطر اون به وجود اومده، خاتمه بده.

همۀ اینها رو، وکیل دختر عمو با چنان احساساتی برای من خوند که به طور غیر قابل کنترلی در مدت قرائت وصیت نامه داشت گریه می‌کرد و همون طور که می‌تونی تصور کنی، من هم همون حال رو داشتم.

با این وجود کاملاً هم فراموش نشده بودم. دختر عمو اندروماکی توی وصیتنامش گفته بود چیزی رو به من می‌بخشه که می‌دونه براش ارزش بیشتری از چرک کف دست قائلم. خلاصه این که پیشی رو بخشید به من!

***

جورج همان جا نشسته بود با حالتی بی‌تفاوت ماتش برده بود و من نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و پرسیدم: «هنوز هم پیشی رو داری؟»

او به زحمت به من زل زد و گفت: «نه. نه دقیقاً. درست همون روزی که پیشی به من رسید، یه اسب لگدمالش کرد.»

«یه اسب؟»

«آره. اسبه روز بعد از شدت جراحت مرد. مایۀ شرمندگیه، چون اون یه اسب بی‌گناه بود. خوشبختانه هیچ کس من رو ندیده بود که در قفس پیشی رو باز کردم و تکونش دادم تا بیفته توی اصطبل اسب.»

چشمانش دوباره مات شد و دهانش بی صدا گفت: «سیصد... هزار... دلار!»

سپس رویش را به من کرد و گفت: «حالا یه ده دلاری داری بهم قرض بدی؟»

چکار می‌توانستم بکنم؟

پایان

 

  • نظرات() 
  • سه شنبه 12 مرداد 1395

    روز بعد، پیشی رو بردم پیش دختر عمو اندروماکی. پیشی همیشه گربۀ قوی و بدجنسی بود. ولی بی‌تفاوتیش نسبت به بقیه باعث نوعی بی‌علاقگی ذاتی شده بود که طبیعت شیطانیش رو محدود می‌کرد. ولی حالا عشق ناگهانی دیوانه وارش به دختر عمو اندروماکی در غیاب خودخواهیش باعث شده بود که تبدیل به یه هیولا بشه. از اونجایی که پشت میله‌های قفس بود، به طرز خطرناکی تحت فشار بود و می‌تونست من رو پاره پاره کنه و من هم مطمئن بودم که می‌تونه.

    ولی وقتی که صاحبش رو دید حالتش تغییر کرد. اون هیولای چنگ زن و خرناس کش، یه دفعه تبدیل شد به یه گربۀ ملوس و ناز نازی. روی پشتش غلطید و شکم عضلانیش رو نشون داد و کاملاً معلوم بود که دلش می‌خواد شکمش رو بخارونن.

    دختر عمو اندروماکی با فریادی از خوشحالی انگشتش رو از لای میله‌های قفس برد تو تا نوازشش کنه. من در قفس رو باز کردم و پیشی پرید توی بغل دختر عمو اندروماکی و مثل یه کامیون که داره توی جادۀ خاکی حرکت می‌کنه خر خر می‌کرد و چنان گونۀ دختر عمو اندروماکی رو می‌لیسد که انگار می‌خواست زبون سوهان مانندش رو تیز کنه.

    دیگه وارد جزئیات بقیۀ اتفاقاتی که افتاد نمیشم، آخه چیزی نیست که قابل تحمل باشه. فقط همین کافیه که بگم در میون همۀ اون اتفاقاتی که داشت می‌افتاد، دختر عمو اندروماکی داشت به اون گربۀ پست فطرت می‌گفت: «دلت برای اندروماکی تنگ شده بود، آره؟»

    بهت بگم که همین کافی بود تا بالا بیارم.

    همین جوری بی‌حرکت ایستاده بودم تا اون چیزی که می‌خوام رو از زبون دختر عمو اندروماکی بشنوم و بالاخره، دختر عمو سرش رو آورد بالا و در حالی که چشم‌های ریز و کم سوش یه کم برق می زد گفت: «ممنونم، پسر عمو جورج. معذرت می‌خوام که بهت شک کردم. ولی بهت قول میدم که تا روز مرگم هم این رو فراموش نمی‌کنم و بهت پاداش خوبی میدم.»

    گفتم: «مایۀ افتخار منه، دختر عمو اندروماکی و امیدوارم که صد و بیست سال عمر کنی.»

    خلاصه این که اگه دختر عمو توی اون لحظه رضایت داده بود که فوراً مبلغ خوبی بهم بده، به آرزویی که کرده بودم باور داشتم.

    ***

    یه مدت خودم رو از دختر عمو اندروماکی دور نگه داشتم. البته نمی‌خواستم که شانسم رو دور بندازم، ولی قبلاً حضورم اون دور و برها، همیشه باعث ناراحتی دختر عمو می‌شد. نمی‌دونم چرا.

    ولی با این وجود هر از گاهی بهش تلفن می‌زدم، فقط برای این که مطمئن باشم همه چی مرتبه و مطابق با میلم، همه چی هم مرتب بود. حداقل همیشه توی گوشم آواز می‌خوند که من عاشق پیشی کوچولو‌ام. بعدش هم شروع به تعریف کردن جزئیات رفتار پر مهر و محبت پیشی می‌کرد.

    تا این که یه روز، سه ماه بعد از این که پیشی رو برگردوندم، دختر عمو اندروماکی تلفن زد و از من برای نهار دعوت کرد. طبیعتاً در اون شرایط تمایلات دختر عمو برای من قانون بود. به همین خاطر با عجله سر وقت به اونجا رفتم. چون پشت تلفن خیلی خوشحال بود، هیچ نگرانی‌ای نداشتم.

    حتی وقتی که وارد آپارتمان می‌شدم هم نگران نبودم. یا حتی وقتی که روی قالیچۀ کوچیکی که روی کف براق آپارتمانش انداخته بود لیز خوردم و کم مونده بود گردنم بشکنه. به نظر من که دلیل وجود اون قالیچه فقط یه نوع تمایل به آدم کشی بود. همون طوری که انتظارش رو داشتم، با لبخند بهم خوش آمد گفت.

    «بیا تو، پسر عمو جورج. به پیشی کوچولو سلام کن.»

    یه نگاه به پیشی کوچولو اندختم و از ترس پریدم عقب. پیشی کوچولو که شاید پر از عشق شده بود، با سرعت بیشتری بزرگتر شده بود. به نظر می‌رسید که بدون حساب کردن دمش، یه متر شده بود و اگه خیلی بخوام محافظه کارانه راجع به وزنش قضاوت کنم، حدود دوازده سیزده کیلو پشم و دمبه و چربی بود. چشم‌هاش بسته شده بود دهن خرناس کشش باز بود. دندون‌های جلوییش مثل سوزن برق می‌زد و موقعی که به من نگاه می‌کرد، توی چشم‌هاش یه نوع نفرت غیر قابل توصیف بود. یه جوری بین دختر عمو اندروماکی و من ایستاده بود که انگار می‌خواست از اون زن احمق در برابر کوچکترین حرکت اشتباه من محافظت کنه.

    اصلاً جرأت هیچ حرکتی رو نداشتم. چون از کجا باید می‌دونستم که چه حرکتی از نظر اون هیولا اشتباهه؟

    سعی کردم شجاعتم رو حفظ کنم، ولی لرزش واضحی توی صدام بود و گفتم: «میشه به پیشی اعتماد کرد، دختر عمو اندروماکی؟»

    دختر عمو اندروماکی که داشت ریز ریز می‌خندید و صدای خندش مثل لولای زنگ زده بود گفت: «کاملاً. چون اون می‌دونه که تو آشنای منی و فکر من رو می‌خونه.»

    با ترس گفتم: «خوبه.» و نگران بودم که نکنه بتونه فکر من رو هم بخونه. به این نتیجه رسیدم که نمی‌تونه، چون اگه می‌تونست من رو زنده نمیذاشت.

    دختر عمو اندروماکی نشت روی کاناپه و به من هم گفت که روی مبل بشینم. صبر کردم تا پیشی پرید روی کاناپه و با خوشحالی سرش رو گذاشت توی دامن دختر عمو اندروماکی. تا قبلش اصلاً جرأت نداشتم برای نشستن حرکتی بکنم.

    دختر عمو اندروماکی گفت: «البته پیشی کوچولوی دوست داشتنی وقتی که فکر می‌کنه یه نفر می‌خواد به من آسیب بزنه، یه خورده غیر منطقیه. یکی دو هفته پیش، درست موقعی که داشتم از در می‌رفتم بیرون، پسر روزنامه پخش کن، روزنامه رو پرت کرد طرف من. روزنامه خورد به شونۀ من. آسیبی به من نرسید ولی پیشی مثل موشک افتاد دنبال پسره. اگه پسره با آخرین سرعت رکاب نمی‌زد، نمی‌دونم چی به سرش می‌اومد. حالا دیگه پسره اینجا نمیاد و من مجبورم که خودم برم بیرون و از دکه روزنامه بخرم. اگرچه مایۀ آسودگی خیاله که من رو در مقابل چاقوکش‌ها و دزدها محافظت می‌کنه.»

    وقتی که گفت «چاقوکش‌ها و دزدها»، انگار پیشی یاد من افتاد، چون برگشت به طرف من و توی چشم‌هاش یه شعلۀ جهنمی می‌سوخت.

    به نظرم می‌رسید که می‌دونستم چه اتفاقی افتاده. نفرت، عشق معکوسه.

    پیشی یه نفرت ملایمی از همه چی و همه کس بجز خودش و شاید دختر عمو اندروماکی داشت. با افزایش عشقش به دختر عمو اندروماکی، ازازل که داشت از قوانین پاسداشت احساسات پیروی می‌کرد، عشق رو از همۀ چیزهای دیگه بیرون کشیده بود. به این ترتیب نفرتش به چیزهای دیگه بیشتر از همیشه شده بود. خلاصه این که حالا پیشی از همه چی و همه کس چنان متنفر شده بود که باعث شده بود عضلاتش بزرگتر و قوی تر بشن و دندون‌ها و پنجه‌هاش تیزتر بشن و اون رو تبدیل به یه ماشین کشتار کنه.

    دختر عمو اندروماکی داشت تند تند تعریف می‌کرد: «هفتۀ پیش من و پیشی رفته بودیم پیاده روی صبحگاهی و آقای والسینگام هم با سگ دوبرمنش اومده بود. من همۀ تلاشم رو کردم که باهاش روبرو نشم و رفتم اون طرف خیابون ولی سگه پیشی رو دید و به طرف اون طفل معصوم شروع به غرش کرد. صدای غرشش من رو ترسوند ولی انگار برای پیشی مهم نبود. من که اصلاً از سگ‌ها خوشم نمیاد. اون قدر ترسیده بودم که یه جیغ کوچولو کشیدم. جیغم علاقۀ پیشی به محافظت از من رو فعال کرد و یهو پرید روی سگه. اصلاً نمی‌شد اونها رو از هم جدا کرد. آقای والسینگام می‌خواست گزارش پیشی رو به عنوان یه حیوون خطرناک بده، ولی کاملاً معلوم بود که سگش اول شروع کرده و کار پیشی فقط دفاع از خود بوده.»

    وقتی که داشت جملۀ آخر رو می‌گفت، پیشی رو بغل کرد و صورتش عملاً با دندون‌های پیشی تماس پیدا کرد، ولی اون اصلاً نگران نبود. بعدش هم رفت سر اصل مطلبی که من رو به خاطرش دعوت کرده بود.

    لبخندی زد و گفت: «ولی من خبرت کردم چون حس می‌کردم باید شخصاً خبرهای جدید رو بهت بدم، نه از پشت تلفن. یه آقای با شخصیتی هست که بهم تلفن زده.»

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 6 مرداد 1395

    می‌خواستم یه جواب هوشمندانه بدم در این مورد که خوشگل کردن دختر عمو اندروماکی خیلی آسون‌تره، ولی تونستم به این تمایل چیره بشم، چون یه ایدۀ خیلی درخشان توی ذهنم شکل گرفته بود.

    همون اواخر بود که دوستیم با ازازل شکل گرفته بود، که ممکنه قبلاً راجع بهش برات تعریف کرده باشم... اِ... تعریف کردم؟ خیلی خوب. لازم نیست این قدر حال به هم زن نشون بدی که قبلاً اون رو می‌شناختی.

    به هر حال، چرا نباید از توانایی‌های آزازل برای این مورد استفاده می‌کردم؟ فایدۀ داشتن یه موجود فرازمینی دو سانتی که توانایی‌های پیشرفتۀ تکنولوژیکی داره چیه، اگه ازش استفاده نکنی؟

     گفتم: «دختر عمو اندروماکی. من فکر می‌کنم بتونم کاری کنم که پیشی از خودش مهر و محبت نشون بده.»

    با لحن ناخوشایندی گفت: «تو؟»  این کلمه رو با لحنی به کار برد که قبلاً هم برای من به کار برده بود و من هم اغلب به این موضوع فکر می‌کردم که چقدر این لحنش مایۀ رنجیدن من شده بود.

    ولی اون ایده هر لحظه بهتر و بهتر به نظر می‌رسید و من دختر عمو اندروماکی رو تصور می‌کردم که چون کارش رو راه انداخته بودم، داره از ازم تشکر می‌کنه.

    صادقانه گفتم: «دختر عمو اندروماکی، بذار پیشی یه روز پیش من باشه، فقط یه روز. اون وقت من پیشی‌ای رو برات میارم که عاشقته و هیچی رو بیشتر از این دوست نداره که توی بغلت بشینه تا گوش‌هاش رو ناز کنی.»

    دختر عمو اندروماکی با تردید گفت: «مطمئنی که وقتی می‌بریش باهاش مهربونی؟ خودت که می‌دونی، پیشی یه موجود خیلی حساس، خجالتی و مؤدبه.»

    آره، حتماً! خجالتی و مؤدب درست مثل یه خرس گریزلی عصبانی.

    زیرکانه گفتم: «من خیلی خوب ازش مراقبت می‌کنم، دعترعمو اندروماکی.»

    این طوری شد که دختر عمو اندروماکی که آرزوی یه پیشی مهربون رو داشت، به شک و تردیدش غلبه کرد و با یه عالمه دستور‌العمل در مورد این که پیشی کوچولو با بی‌رحمی آسیب نبینه، به من اجازه داد که اون رو از اونجا ببرم.

    البته باید اول یه قفس می‌خریدم. قفسی که میله‌هاش به کلفتی انگشت من باشه تا اگه پیشی خیلی عصبانی شد، اون رو از من دور نگه داره. بعدش ما با هم از اونجا رفتیم.

    ***

    اون روزها، ازازل مثل حالا وقتی که صداش می‌کنم عصبانی نمی‌شد. اون موقع‌ها راجع به زمین کنجکاو بود.

    اگرچه توی این موقعیت به خصوص، ترسیده بود. مدام جیغ می‌کشید، اما صداش فراصوتی بود. مثل یه میخ داشت پردۀ گوشم رو پاره می‌کرد.

    دستم رو گذاشتم روی گوشم و گفتم: «چی شده؟»

    ازازل با دمش به پیشی اشاره کرد و گفت: «اون موجود. اون چیه؟»

    برگشتم به پبشی نگاه کردم. کف قفس خودش رو پهن کرده بود. با اشتیاق چشم‌های سبزش رو روی ازازل متمرکز کرده بود. دمش یواش یواش تکون می‌خورد و یه دفعه خودش رو به میله‌های قفس رسوند و اونها رو به لرزه درآورد. ازازل دوباره جیغ کشید.

    راستش رو بهش گفتم: «این فقط یه گربه‌س. یه بچه گربۀ کوچولو.»

    ازازل جیغ و ویغ کنان گفت: «من رو بذار تو جیبت. من رو بذار تو جیبت.»

    در کل ایدۀ خوبی به نظر می‌اومد. اون رو توی جیب پیراهنم فرو کردم و اونجا داشت مثل یه دیاپازون می‌لرزید و پیشی که از ناپدید شدن ازازل، هاج و واج مونده و عصبانی شده بود، ناراحتیش رو نشون می‌داد.

    بالاخره تونستم صدایی که از داخل جیبم می‌اومد رو تشخیص بدم. ازازل داشت می‌گفت: «اوه، دم انعطاف پذیر و قشنگم! اون هیولا مثل یه دارکوپاتان می‌مونه. درست عین همونه. اون‌ها حیوون‌های درنده‌ای هستن که گاز می‌گیرن و چنگ می‌زنن و پاره پاره می‌کنن، ولی این گربه‌هه خیلی از اونها گنده‌تره همین جوری از روی ظاهر هم از اونها درنده‌تره. چرا من رو بهش نشون دادی، زگیل بد ترکیب؟»

    گفتم: «ای ارباب بی‌باک جهان، دقیقاً در ارتباط با همین حیوون ـ که اسمش پیشیه ـ هست که من به قدرت بی‌مانند تو نیاز دارم.»

    صدای خفه‌شو شنیدم که زار زد: «نه، نه!»

    «به خاطر اینه که بتونیم ازش یه گربۀ بهتر بسازیم. من می‌خوام پیشی، دختر عمو اندروماکی که صاحبشه رو دوست داشته باشه. می‌خوام که پیشی به دختر عموم مهر و محبت و شیرینی نشون بده.»

    ازازل که ترسیده بود، از بالای لبۀ جیب یه لحظه به پیشی نگاه کرد. بعد گفت: «توی ذات این حیوون هیچ عشق و علاقه‌ای به کسی بجز خودش وجود نداره. از طرز نگاه کردنش که کاملاً معلومه.»

    «دقیقاً! فقط کافیه که تو عشق به دختر عمو اندروماکی رو بهش اضافه کنی.»

    «منظورت چیه که عشق رو اضافه کنم؟ تا حالا چیزی راجع به قانون پاسداشت احساست نشنیدی، ابله مادون تمدن؟ عشق رو نمیشه اضافه کرد. فقط میشه اون رو از یه چیز به چیز دیگه‌ای که باهاش ارتباط داره منتقل کرد.»

    گفتم: «خوب همین کار رو بکن. از زیادی عشق پیشی به خودش استفاده کن و کاری کن که به دختر عمو اندروماکی دلبستگی پیدا کنه.»

    «گرفتن عشق اون ابردراکوپاتان به خودش کار خیلی سختیه. من دیدم که همنوعان من قدرت تشدید کنندگی‌شون رو به خاطر کارهای آسون‌تر از این برای همیشه از دست دادن.»

    «پس عشق رو از یه جای دیگه بگیر و به پیشی تزریق کن، ای ازازل والامرتبه. دلت می‌خواد پشت سرت حرف راه بیفته که توی یه چالش به این کوچیکی شکست خوردی؟»

    تکبر بزرگترین نقطۀ ضعف ازازله می‌تونستم ببینم که چیزی که بهش گفتم بهش فشار آورده.

    ازازل گفت: «خیلی خوب، تلاشم رو می‌کنم. شمایلی از دختر عمو اندروماکی نداری؟ یه شمایل خوب؟»

    معلوم بود که داشتم. اگرچه شک داشتم که عکسی از دختر عمو اندروماکی وجود داشته باشه که هم شمایل باشه و هم خوب باشه. ولی اگه این نکتۀ فلسفی رو کنار بذاریم، یه آلبوم بزرگ از عکس‌های دختر عمو اندروماکی داشتم که همیشه وقتی می‌اومد پیش من، میذاشتمش جایی که جلوی چشم باشه. باید اون موقع درختچۀ انجیری که توی اتاق نشیمن داشتم رو بیرون می‌بردم، آخه اون عکس باعث می‌شد برگ‌هاش پژمرده بشه.

    ازازل با بدگمانی نگاهی به عکس انداخت، آهی کشید و گفت: «بسیار خوب. ولی یادت باشه که این جادو نیست، دانشه. من فقط می‌تونم در محدودۀ قوانین پاسداشت احساسات کار کنم.»

    ولی تا وقتی که ازازل کارش رو انجام می‌داد، من چکار به محدودۀ قوانین داشتم؟

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 4 مرداد 1395

    بالاخره یه بچه گربۀ مادۀ خاکستری که ظاهر ساده‌ای داشت گیر آورد و هر ذره از محبت ناشینه‌ش رو به پای اون می‌ریخت.

    به دلیل کمبود وحشتناک فهم و شعوری که داشت، اسم اون گربه رو گذاشت «پیشی» و گربه‌هه هم اون اسم رو تا آخر برای خودش نگه داشت، اگرچه اندازه و وضعیت مزاجیش تغییر کرده بود.

    همیشه اون گربه رو می‌گرفت و بغلش و با اون صدای خش‌دار حال به هم زنش براش آواز می‌خوند:

    «عاشقتم پیشی کوچولو پشمات چقدر گرمه

    اگرم بهش شونه نزنم موهات هنوز نرمه

    دوسش دارمو نازش می‌کنم، بهش غذا میدم

    پیشی کوچولو دوسَم داره و دوست خوب منه»

    واقعاً که تهوع آور بود.

    پیرمرد، این رو ازت پنهون نمی‌کنم که اوایل نگران بودم. توی سرم افکاری از پیر دختر‌های احمقی می‌چرخید که همۀ اموالشون رو به حیوون‌های خونگی لوس و بی‌شعورشون بخشیده بودن.

    واقعاً به فکرم رسیده بود که میشه اون گربه رو خیلی راحت دزدید و سر به نیستش کرد یا بردش باغ وحش و انداختش جلوی شیرها تا بخورنش، اما این طوری دختر عمو اندروماکی خیلی راحت می‌رفت و یه گربۀ دیگه می‌خرید.

    در ضمن، ممکن بود به من سوء‌ظن پیدا کنه که من بچه‌شو کشتم. با توجه به این که دشمن پنداری بین پیردختر‌های ترشیده شایعه، این رو می‌دونستم که کاملاً امکان داره که این فکر به ذهنش برسه که من دنبال پول و ثروتشم و بتونه تفاسیر دیگه‌ای هم داشته باشه و این طوری تا حد وحشتناکی به حقیقت نزدیک بشه. در واقع به شدت مشکوک بودم که چنین فکری همون موقع هم به ذهنش رسیده بود.

    در نتیجه به ذهنم رسید که اوضاع رو برعکس کنم. چرا عشق و علاقۀ شدید به گربه‌هه رو از خودم نشون ندم؟ باهاش بازی‌های احمقانه می‌کردم، یه تیکه نخ رو جلوش تاب میدادم تا باهاش بجنگه، بعضی وقت‌ها پشت گوش‌هاش رو می‌خاروندم، بهش غذاهای چرب و نرم می‌خوروندم، حتی بعضی وقت‌ها، وقتی که دختر عمو اندروماکی داشت نگاه می‌کرد، از بشقاب خودم بهش غذا می‌دادم.

    باید بگم که مؤثر بود. کاملاً معلوم بود که دختر عمو اندروماکی نرم شده. این طور فرض گرفته بودم که اون متقاعد شده که من دنبال پول پیشی نیستم. این طوری شد که اون عشق خاص و نابی رو بدست آورد که من نسبت به همۀ مخلوقات خدا داشتم. می‌خواستم با یه لحن گرم و سوزان این نکته رو گوشزد کنم تا تأثیرش قوی‌تر بشه. کاری کردم که عشق من رو به پیشی، بدون این که نگران انگیزه‌های پنهونی من باشه، باور کنه.

    به هر حال دردسر یه بچه گربه اینه که بالاخره یه روزی تبدیل به یه گربۀ بالغ میشه... بگو ببینم، این همون چیزی نیست که اوگدن نش گفته؟ خوب، بهترین غذاهای من هم مدام دزدیده می‌شدن و من کاملاً در این مورد از خودم بردباری نشون می‌دادم.

    نمی‌دونم، پیرمرد، که تا حالا گربه داشتی یا نه، ولی هر چی زمان می‌گذره، اونها بزرگتر، خودخواه‌تر، از خود متشکرتر، نسبت به صاحبانشون نمک نشناس‌تر، تنبل‌تر و مطلقاً نسبت به هر چیز دیگه‌ای بجز خوردن و خوابیدن بی‌تفاوت‌تر میشن. آخرین چیزی که به اون ذهن حقیرشون می‌رسه هم راحتی و آسایش روانی کسیه که بهشون غذا میده.

    یه نکتۀ دیگه‌ای هم که وجود داشت این بود که هر چی پیشی بزرگتر می‌شد، بداخلاق‌تر می‌شد. همیشه به نظرم می‌رسید که گربه‌های ماده سربراه‌ترن و این گربه‌های نر هستن که پرخاشگرن. به هر حال برام واضح بود که پیشی، برخلاف جنسیتش، خلق و خوی یه گربۀ نر رو داره. در ضمن، تحمل من رو نداشت و عمداً مسیرش رو عوض می‌کرد تا از کنار من بگذره و یواشکی من رو چنگ بزنه. پیرمرد، یعنی دارم بهت می‌گم که چیزی نمونده بود باور کنم که اون هیولا می‌تونست ذهن من رو بخونه.

    با توجه به اخلاق پیشی، اصلاً تعجب برانگیز نبود که دختر عمو اندروماکی یه خورده علاقش رو از دست داد. یه روز دیدمش که داره گریه می‌کنه، یا با توجه به روحیات زمخت و خشنی که داشت، چیزی نمونده بود که اشکش در بیاد.

    اون بهم گفت: «اوه، پسرعمو جورج. پیشی دیگه من رو دوست نداره!»

    همون موقع پیشی خیلی راحت سه متر اون طرف‌تر روی زمین ولو شده بود داشت با تکبر و بی‌میلی به دختر عمو اندروماکی نگاه می‌کرد. این حالت همیشگیش بود، بجز وقت‌هایی که با من تنها بود. در اون مواقع، نگاهش از روی تنفر بود.

    من اون حیوون رو به طرف خودم صدا کردم، ولی اون فقط یه نگاه تحقیر آمیز به طرف من انداخت و یه کم خرناس کشید و از جاش تکون نخورد. من رفتم طرفش و بلندش کردم. اون با هفت کیلو وزن اینرسی زیادی داشت و بلند کردنش کار آسونی نبود، مخصوصاً این که پنجۀ راستش (که از همه خطرناک‌تر بود) رو توی موقعیتی قرار داد که بتونه خیلی سریع چنگ بزنه.

    من دو تا پنجۀ جلوییش رو گرفتم که باعث شد آویزون بشه و تأثیر جاذبه روش دوبرابر بشه. عقیده دارم که فقط گربه‌ها و نوزادان واقعاً آسیب پذیر انسان هستن که این راز رو می‌دونن و من هی تعجب می‌کنم که چرا دانشمندها راجع به این پدیده تحقیق نمی‌کنن.

    گربه‌هه رو گذاشتم توی بغل دختر عمو اندروماکی و به اون منظره اشاره کردم و گفتم: «می‌بینی دختر عمو، پیشی دوسِت داره.»

    ولی همون موقعی که انگشتم رو دراز کرده بودم، از اون شیطان خبیث غافل شدم. اون هم از این فرصت استفاده کرد و انگشت من رو گاز گرفت. همچین گاز گرفت که دندونش به استخون انگشتم خورد. بعدش هم از بغل دختر عمو اندرماکی پرید پایین و رفت.

    دختر عمو اندروماکی که گریش در اومده بود گفت: «دیدی؟ اون دیگه دوستم نداره.» شخصیتش طوری نبود که چیزی راجع به انگشت زخمی دست من بگه.

    من که با اوقات تلخی داشتم انگشتم رو می‌مکیدم گفتم: «گربه‌ها این جوریَن دیگه. چرا پیشی رو نمیدی به یکی که ازش متنفری و یه بچه گربۀ دیگه نمی‌خری؟»

    دختر عمو اندروماکی برگشت طرفم و یه نگاه سرزنش بار بهم انداخت و گفت: «اوه، نه! من عاشق پیشی کوچولوام. هیچ راهی نیست که بشه یه گربه رو وادار کرد که از خودش مهر و محبت نشون بده؟»

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • شنبه 2 مرداد 1395

    من عاشق پیشی کوچولو‌ام!

     

    من و جورج در اواخر یک روز عالی بهاری روی نیمکت پارک نشسته بودیم که یک گربۀ راه راه معمولی به نزدیکی ما رسید. می‌دانستم که در پارک گربه‌های وحشی‌ای هم هستند که نزدیک شدن به آنها خطرناک است، اما این یکی نگاه مشتاقانۀ یک گربۀ سربراه را داشت. از آنجا که من افتخار می‌کردم که گربه‌ها به من کشش دارند، دستم را دراز کردم و کاملاً مطمئن بودم که او دستم را بو خواهد کرد و به من اجازه خواهد داد که سرش را نوازش کنم.

    اما کمی غافلگیر کننده بود که غر و لند جورج را شنیدم که گفت: «جونور نفرت انگیز!»

    پرسیدم: «از گربه‌ها خوشت نمیاد؟»

    او در حالی که آه عمیقی می‌کشید گفت: «مگه از زندگی غم انگیز من انتظار دیگه‌ای داشتی؟»

    گفتم: «با توجه به شخصیتی که داری، زندگی غم انگیز اجتناب ناپذیره، اما نمی‌دونستم که گربه‌ها هم نقشی تو زندگیت داشتن.»

    جورج گفت: «به خاطر اینه که هیچ وقت از دومین دختر عموم بهت چیز نگفتم. اسمش اندروماکی بود.»

    «اندروماکی؟»

    جورج گفت: «از روی اسمش می‌شد گفت که پدرش تحصیلات کلاسیک داشته. یه مقداری هم پول داشت که پیش از مرگش اون رو برای دخترش اندروماکی به ارث گذاشته بود و اون از طریق سرمایه گذاری زیرکانه، به مقدار قابل توجهی به اون پول اضافه کرده بود.

    البته عموم اسمی از من توی وصیت نامش نیاورده بود. چون من یکی از پنج تا بچۀ برادرش بودم و اون به سختی می‌تونست اصلاً چیزی برای من به ارث بذاره، اما اگه یه مقدار سخاوتمندتر بود، می‌تونست یه چیزی برام بذاره.

    به هر حال، همین طور که بزرگتر شدم، فهمیدم که به خوبی امکان داره که دختر عمو ادروماکی که 22 سال از من بزرگتر بود، زودتر از من بمیره. به فکرم رسید که ـ آخه من یه نوجوون عاقل و اهل فکر و آینده نگر بودم ـ این طوری ممکنه مقدار قابل توجهی از اون پول به من برسه.

    آره... می‌دونم که می‌خوای بگی من براش چاپلوسی می‌کردم. بی‌زحمت به من پیش‌دستی نکن. چون به هر حال این کلمه‌ای نیست که می‌خواستم ازش استفاده کنم. چیزی که می‌خواستم بگم این بود که چون این رو درک می‌کردم که ممکنه قسمتی از اموالش رو به ارث ببرم، مشتاقانه، به گرمی و با مهربونی باهاش رفتار می‌کردم.

    ولی اون جوری که معلوم بود، دختر عمو اندروماکی فقط به گرمی و مهربونی مشتاقانه نیاز نداشت، بلکه تشنۀ محبت بود. وقتی که من هنوز توی سنین نوجوونی بودم و اون داشت کم کم به چهل سالگی می‌رسید، این رو درک می‌کردم که اون یه پیر دختر ترشیدس و دست هیچ آدمی بهش نرسیده. با این که سن و سالی نداشتم، متوجه شدم که چنین شرایطی غیر قابل درکه. اون قد بلند و استخون درشت بود، با یه چهرۀ دراز و بی‌حالت، دندون‌های درشت، چشم‌های ریز، موهای شل و ول و از لحاظ ظاهری اصلاً گیرا نبود.

    یه بار در اثر یه کنجکاوی طبیعی، برای این که ببینم احتمال چنین رویدادی چقدره ازش پرسیدم: «دختر عمو اندروماکی، تا حالا هیچ مردی ازت خواسته که باهاش ازدواج کنی؟»

    اون هم چهرۀ تهدید آمیزش رو به طرف من گرفت و گفت: «ازم خواسته که با اون ازدواج کنم؟هه! دوست داشتم یکی رو می‌دیدم که چنین درخواستی بکنه!»

    (من تقریباً فکر کردم که اون حتماً دلش می‌خواسته که همچین اتفاقی بیفته، اما دیگه به سنی رسیده بودم که محتاط باشم و فکرم رو به زبون نیارم.)

    بعدش ادامه داد: «اگه مردی جیگرش رو داشته باشه که چنین درخواستی از من بکنه، بهش یکی دو تا چیز رو نشون میدم. بهش یاد میدم که چطوری باید با یه خانوم متشخص نزدیک بشه و چرت و پرت نگه.»

    دقیقاً متوجه نشدم که رابطۀ چرت و پرت گویی با درخواست ازدواج چیه، یا این که چه چیزی توی درخواست ازدواج وجود داره که یه خانوم متشخص رو ناراحت می‌کنه، ولی فکر نمی‌کردم که خردمندانه، یا حتی بی‌خطر باشه که ازش بپرسم.

    برای چند سال، همچنان امید داشتم که یه مرد پیدا بشه که اون قدر گستاخ باشه که به دختر عمو اندروماکی علاقمند بشه، اون طوری حتماً یکی دو بار بهش پیشنهاد می‌داد. دلم می‌خواست ببینم دختر عمو چکار می‌کنه، البته خودم برای حفظ جونم تو فاصلۀ امنی باقی می‌موندم. اما انگار همچین شانسی وجود نداشت. انگار حتی ثروتش هم اون قدر کافی نبود که برای مردان نیمی از جامعه، تبدیل به سوژه‌ای برای ازدواج بشه. یک کلام این که پولش ارزش اون چیزی که بدست می‌آوردن رو نداشت و همشون ازش فراری بودن.

    چنین شرایط پیچیده‌ای به من نشون داد که این دقیقاً همون چیزیه که می‌خوام. یه دختر عمو اندروماکی بدون شوهر و بدون بچه به احتمال زیاد پسرعموی دومش رو توی وصیت نامش از قلم نمینداخت. در ضمن، اون تک فرزند بود و فراز و نشیب زندگی باعث شده بود که خویشاوندی نزدیک‌تر از من نداشته باشه. چنین شرایطی برای من ایده‌ال بود، مخصوصاً این که لازم نبود برای جلب محبتش خیلی سخت تلاش کنم. یه تلاش کوچولو، یه خورده حالا، یه خورده توی موقعیت دیگه، برای تقویت موقعیتم به عنوان وارث طبیعی، کاملاً کافی بود.

    به هر حال وقتی که چهل سالگی رو رد کرد، باید به نظرش رسیده باشه که اگه هیچ مردی جرأت نداشته باشه که به هدف ازدواج، خشم اون رو به جون بخره، به جاش می‌تونه یه همدم برای خودش پیدا کنه که انسان نباشه.

    از سگ‌ها خوشش نمی‌اومد، آخه فکر می‌کرد که تک تک سگ‌ها علاقه دارن که گازش بگیرن. می‌تونستم بهش اطمینان بدم که اون برای هیچ سگی، هر چقدر هم که لاغر و مردنی باشه، لقمۀ دندون گیری نیست، اما یه حسی بهم می‌گفت که با این چیزها اطمینان پیدا نمی‌کنه و این طوری موقعیت خودم رو خراب می‌کنم. به خاطر همین، دربارۀ این موضوع سکوت کردم.

    علاوه بر این فکر می‌کرد اسب‌ها خیلی بیش از حد بزرگن و همسترها هم بیش از حد کوچیکن. در نهایت خودش رو قانع کرد که چیزی که می‌خواد، یه گربه‌س.

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 16 تیر 1395

    مطمئنم که هیچ وقت راجع به دوستم ازازل بهت چیزی نگفتم، آخه دربارۀ این موضوع من کاملاً آدم محتاطیم... می‌بینم که می‌خوای اعتراض بکنی و بگی که اون رو می‌شناسی، و با توجه به حافظۀ بی‌نقصت به عنوان یه حقیقت نفرت انگیز (البته اگه بتونم این رو بگم بدون این که باعث شرمندگیت بشم) اصلاً تعجب نمی‌کنم.

    ازازل یه شیطونکه که توانایی‌های جادویی داره. یه شیطونک کوچولو. در واقع قدش به دو سانت هم نمی‌رسه، به هر حال همین هم خوبه، چون اون کاملاً اشتیاق داره تا قدرت و توانایی‌های شیطونکیش رو برای آدمی مثل من استفاده کنه، اگرچه من رو به عنوان یه موجود پست در نظر می‌گیره.

    من هر وقت صداش می‌زنم، جواب میده، اما اگه انتظار داری که من جزئیات روشی که باهاش اون رو صدا می‌زنم رو بهت بدم، فایده‌ای به حالت نداره. کنترل کردن اون فراتر از توانایی مغز فسقلی توئه. بهت برنخوره.

    وقتی که اومد، اصلاً حس شوخ طبعی نداشت. ظاهراً داشت یه نوع رویداد ورزشی رو تماشا می‌کرد که توش صد هزار زَکینی شرط بندی کرده بود و از این دلخور بود که نتونسته بود نتیجه رو ببینه. من بهش گفتم که پول چرک کف دسته و اون برای این به دنیا اومده که به هوشمندانی که بهش نیاز دارن کمک کنه، نه برای پول جمع کردن که به هر حال بدون هیچ شکی اونها رو توی شرط بندی بعدی می‌بازه.

    این نکته‌های منطقی و حرف‌های حسابی که جواب نداشتن، اول هیچ تأثیری روی اون مخلوق بیچاره که بارزترین ویژگی اخلاقیش، خودپسندیشه، نداشتن جز این که ساکتش کنن. به خاطر همین من بهش یه بیست و پنج سنتی دادم.

    فکر می‌کنم توی دنیای اونها، آلومینیوم واسطۀ داد و ستد باشه و از اونجایی که من قصد نداشتم اون رو ترغیب کنم که در ازای کمک ناچیزی که به من می‌کنه، یه چیز مادی قبول کنه، براش توضیح دادم که بیست و پنج سنت برابر با بیشتر از صد هزار زکینی توی دنیای اونه، و در نتیجه، اون با خوش اخلاقی اعتراف کرد که نگرانی‌های من، اهمیت بیشتری از نگرانی‌های خودش داره. همون طور که همیشه میگم، نیروی منطق بالاخره خودش رو نشون میده.

    مشکل ایشتر رو توضیح دادم و ازازل گفت: "برای اولین بار، تو یه مشکل منطقی برام آوردی".

    من گفتم: "البته که همین طوره". از این گذشته، خودت می‌دونی که من آدم غیر منطقی‌ای نیستم. من فقط به این روش برای خوشحال کردن خودم نیاز دارم.

    ازازل گفت: "آره. گونۀ بی‌نوای تو نمی‌تونه الکل رو به درستی وارد چرخۀ سوخت و ساز کنه. به خاطر همین، محصولات واسطه توی جریان خون انباشته میشن و همین‌ها باعث عوارض ناخوشایندی میشن که همراه مستی به وجود میاد. تا جایی که من توی واژه نامه‌های شما تحقیق کردم، این واژه از یه واژۀ یونانی گرفته شده که «سم در درون» معنی میده".

    خندم گرفت. همون طور که می‌دونی، یونانی‌های مدرن شراب رو با روزین قاطی می‌کردن. یونانی‌های باستان هم با آب قاطی می‌کردن. به خاطر همین هیچ تعجبی نکردم که اونها می‌گفتن «سم در درون»، آخه قبل از اینکه بنوشن، اون رو مسموم می‌کردن.

    ازازل گفت: "فقط کافیه آنزیم‌هاش به درستی تنظیم بشن تا بتونه الکل رو سریع و بدون اشتباه وارد سوخت و ساز کنه تا حدی که به دو قسمت کربنی برسه و از اونجا به بعد با سوخت و ساز چربی، کربوهیدرات و پروتئین تقاطع پیدا کنه و به هیچ وجه نشونه‌ای از مستی به وجود نمیاد. در نتیجه الکل براش تبدیل به یه غذای سالم میشه".

    -: "ولی ما باید یه مقدار مستی هم داشته باشیم، ازازل. اون قدر که برای ایجاد یه بی‌تفاوتی سالم در مقابل سختگیری احمقانۀ مادرش کافی باشه".

    انگار فوراً حرفم رو فهمید و گفت: "آهان، آره. مادرها رو می‌شناسم. یادمه سومین مادرم بهم گفت ازازل، نباید جلوی یه مالوب جوون پلک سومت رو به هم بزنی".

    حرفش رو قطع کردم و گفتم: "می‌تونی تنظیم رو یه جوری انجام بدی که یه مقدار کمی از مواد واسطه توی خونش انباشته بشه و یه شنگولی کوچولو به وجود بیاره"؟

    ازازل گفت: "مثل آب خوردن". بعد با یه حالت ناخوشایند آزمندانه، بیست و پنج سنتی که می‌خواستم بهش بدم رو قاپید که از طرف قطر، از ازازل بلندتر بود.

    یه هفته طول کشید تا این فرصت رو پیدا کردم که ایشتر رو آزمایش کنم. ما توی بار یه هتل متوسط بودیم که اون اونجا رو با برق خودش روشن کرده بود و چند تا مشتری لیوان‌های مشروبشون رو روی میز گذاشته بودن خیره خیره نگاهش می‌کردن.

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • جمعه 11 تیر 1395

    با ناراحتی گفت: "من که هیچ وقت همچین کاری نکردم. یا تقریباً هیچ وقت. و تو چطوری از من انتظار داری که خودم رو پذیرا نشون بدم؟ من که لبخند می‌زنم میگم چطوری، نمی‌زنم؟ همیشه هم میگم عجب روز خوبیه، حتی اگه روز خوبی نباشه".

    -: "کافی نیست عزیزم. تو باید دست یه مرد رو به نرمی توی دست خودت بگیری. باید گونۀ مرد و نیشگون بگیری، موهاش رو به هم بریزی و خیلی با ظرافت نوک انگشت‌هاش رو گاز بگیری. همین چیزهای کوچیک، به وضوح نشون دهندۀ علاقس، نشون دهندۀ تمایل از جانب تو به در آغوش کشیدن دوستانه و بوسیدنه".

    ایشتر که وحشت زده به نظر می‌رسید گفت: "من نمی‌تونم همچین کاری بکنم. اصلاً نمی‌تونم. من به سختگیرانه‌ترین روش ممکن بار اومدم. برام غیر ممکنه که بجز رفتار درست، رفتار دیگه‌ای از خودم نشون بدم. این مرده که باید پا پیش بذاره و حتی اون موقع هم من در به شدت خودم رو عقب می‌کشم. مادرم بهم یاد داده که همیشه این جوری باشم".

    -: "ولی ایشتر، این کار رو موقعی انجام بده که مادرت نگاه نمی‌کنه".

    -: "نمی‌تونم. من خیلی... خیلی خویشتندارم. چرا یه مرد نمی‌تونه... نمی‌تونه بیاد پیش من"؟

    وقتی که این حرف‌ها رو زد از فکری که به ذهنش رسید یه کم قرمز شد و با دست بزرگ اما خوش ترکیبش، قلبش رو چنگ زد. (بیهوده فکر کردم که کاش دستش می‌دونست عجب موقعیتی پیدا کرده).

    فکر کنم این واژۀ «خویشتندار» بود که بهم ایده داد. گفتم: "ایشتر، فرزندم، متوجه شدم. تو باید توی نوشیدن مشروبات الکلی زیاده روی کنی. بعضی‌هاشون هستن که مزۀ خوبی دارن و باعث تقویت مزاج میشن. اگه یه مرد رو دعوت کنی و باهاش چند تا لیوان گرَسهوپر بخوری، یا مارگاریتا، یا یه دوجین مشروب دیگه که می‌تونم اسمشون رو بهت بگم، می‌فهمی که هم خویشتنداری تو کم میشه هم مال اون. بعد اون به قدری جسارت پیدا می‌کنه که ممکنه پیشنهادی بهت بده که هیچ مرد شریفی به یه خانوم محترم نمیده و تو هم اون قدر جسارت پیدا می‌کنی که و قتی اون این کار رو کرد می‌خندی و بهش پیشنهاد میدی که توی هتلی که تو می‌شناسی و مادرت ازش بی‌خبره، با هم ملاقات کنین".

    ایشتر آهی کشید و گفت: "این طوری که خیلی فوق‌العادس، ولی فایده‌ای نداره".

    -: "معلومه که داره. تقریباً همۀ مردها آرزوشونه که پیشت بشینن و باهات نوشیدنی بخورن. اگه کسی تردید کرد، بهش بگو که مهمون توئه. هیچ مردی، هر چقدر هم که پولدار باشه، وقتی یه خانوم محترم بهش میگه که مهمون..."

    اون حرف من رو قطع کرد و گفت: "مشکل این نیست. مشکل خود منم. من نمی‌تونم مشروب بخورم".

    من که تا اون موقع همچین چیزی نشنیده بودم. گفتم: "کاری نداره، عزیزم. فقط دهنت رو باز می‌کنی و..."

    -: "نوشیدن بلدم. قورت دادن رو هم بلدم. مسأله تأثیریه که روی من می‌ذاره. سرگیجه می‌گیرم".

    -: "ولی تو که خیلی مشروب نمی‌خوری. تو..."

    -: "همون یه لیوان بسه تا سرگیجه بگیرم. مگه این که حالم به هم بخوره و بالا بیارم. خیلی امتحانش کردم. من نمی‌تونم بیشتر از یه لیوان مشروب بخورم و اگر هم بخورم، دیگه توی حس و حال... همونی که خودت می‌دونی نیستم. خودم که میگم این به خاطر نقص سوخت و ساز بدنمه، اما مادرم میگه که این یه موهبت الهیه که من رو در مقابل مردهای شروری که می‌خوان بی‌گناهی من رو لکه دار کنن، حفظ می‌کنه".

    باید بگم یه لحظه از این فکر که کسی ممکنه جلوی خودش رو از زیاده روی در لذت بردن از انگور بگیره، صدام بند اومد. اما فکر چنین گمراهی‌ای، باعث شد قدرت تشخیصم تقویت بشه و همین باعث شد چنان نسبت به خطر بی‌تفاوت بشم که که قسمت نرم بالای بازوی ایشتر رو واقعاً فشار دادم و گفتم: "این رو بسپر به من، فرزندم. من ترتیب همه چی رو برات میدم".

    دقیقاً می‌دونستم که باید چکار کنم.

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • یکشنبه 6 تیر 1395

    نوشیدنی مضر

     

    جورج با آه عمیقی که بوی الکل میداد گفت: "اونقدر نوشیدنی مضریه که حد و حساب نداره".

    من گفتم: "اگه میونه روی کنی این طور نیست".

    او با چشمان آبی روشنش نگاهی سراسر ملامت و خشم به من انداخت و گفت: "من کی زیاده روی کردم که این دومین بارش باشه"؟

    گفتم: "از وقتی که به دنیا اومدی". سپس وقتی متوجه شدم که در مورد او عادلانه قضاوت نکرده‌ام، با عجله حرفم را تصحیح کردم و گفتم: "از وقتی که از شیر گرفتنت".

    جورج گفت: "فهمیدم. این هم یکی از اون تلاش‌های ناموفقت برای بذله گوییه". سپس بدون حضور ذهن، مشروبش را بلند کرد و به سمت لبانش برد، جرعه‌ای نوشید و دوباره پایین گذاشت و آن را در پنجۀ پولادینش نگه داشت.

    دیگر دنباله‌اش را نگرفتم. گرفتن مشروب از دست جورج مثل گرفتن استخوان از یک بولداگ گرسنه است.

    او گفت: "وقتی که اون حرف رو می‌زدم، داشتم راجع به یه زن جوون فکر می کردم، کسی که براش مثل یه عمو بودم. اسمش ایشتر میستیک بود".

    گفتم: "عجب اسم غیر عادی‌ای"!

    -: "ولی اسم شایسته‌ای براش بود، آخه ایشتر اسم الهۀ بابلی عشقه و ایشتر میستیک هم واقعاً الهۀ عشق بود، یا حداقل قابلیت این رو داشت که الهۀ عشق بشه".

    جورج ادامه داد: "ایشتر میستیک نمونۀ خوبی برای یه زن بود، البته اگه کسی شعور این رو داشته باشه که بفهمه. چهرش زیبایی کلاسیکی داشت، همۀ اجزای صورتش کامل و بی‌نقص بود، بالای همۀ اینها تاجی از موهای طلایی داشت که چنان برقی می‌زد که مثل هالۀ یه ستاره بود. بدنش رو فقط میشه با بدن آفرودیت توصیف کرد. یه بدن مواج و زیبا، ترکیبی از استحکام و انعطاف پذیری که توی یک بدن نرم و بی‌نقص با هم جا داده شده باشن.

    شاید تعجب کنی ـ که اون هم به خاطر عقل ناقصته ـ که من از کجا از این همۀ زیبایی‌های اون خبر دارم، اما من بهت اطمینان میدم که این ارزیابی رو از بیشترین فاصله‌ای که می‌تونستم انجام دادم، آخه من در چنین مواردی تجربۀ کلی دارم، و در این مورد خاص، بررسی مستقیم انجام ندادم.

    وقتی که لباس کامل پوشیده بود، می‌تونست تبدیل به بهترین عکس وسطی بشه که توی بیشتر مجله‌های مدی چاپ میشه که خودشون رو وقف جنبه‌های هنری اینجور چیزها کردن. یه کمر باریک که بالا و پایینش چنان تناسب خوشایندی داشت که اگه ندیده باشیش، عمراً نمی‌تونی تصورش رو بکنی، پاهای بلند، بازوهای خوش ترکیب، و تمام حرکاتش انگار برای دلبری کردن طراحی شده بود.

    و اگرچه هیچ کسی نمی‌تونه اون قدر گستاخ و پر رو باشه که چیزی بیشتر از این کمال بدنی رو بخواد، ایشتر خیلی هم تیزهوش بود و با نمره‌هایی که خیلی از بقیۀ همکلاس‌هاش بیشتر بود، درسش رو توی دانشگاه کلمبیا به پایان رسونده بود، اگرچه خیلی راحت میشه تصور کرد که یه استاد دانشگاه معمولی که می‌خواسته به ایشتر نمره بده، تحریک شده که بهش نمرۀ بیشتری بده. با این که تو خودت هم استاد دانشگاهی، دوست من ـ و البته این رو نمیگم که احساساتت رو جریحه دار کنم ـ من کمترین نظری در مورد این شغل ندارم.

    با وجود همۀ اینها، هر کسی ممکنه تصور کنه که ایشتر می‌تونست هر مردی رو انتخاب کنه، و هر روز هم توانایی این رو داشته باشه که انتخابش رو تجدید کنه. در واقع هر از گاهی چنین فکری به ذهن من هم می‌رسید که اگه اون من رو انتخاب کنه، من با چالشی روبرو میشم که بر خلاف دیدگاه‌های جنسی آقامنشانۀ منه، ولی باید اعتراف کنم که تردید داشتم چنین چیزی رو براش روشن کنم.

    چون اگرچه ایشتر واقعاً یه اشتباه کوچیک انجام داد، به این خاطر بود که اون آدم نسبتاً پر ابهتی بود. چندان بلندتر از 180 سانت نبود، اما وقتی صداش در میومد، انگار صدای ترومپت بود و بعداً همه فهمیدن که وقتی یه مرد گردن کلفت براش گستاخی کرده، ایشتر بلندش کرده و پرتش کرده اون طرف خیابون ـ که یه خیابون نسبتاً پهن هم بوده ـ و اون رو زده به تیر چراغ برق. یارو شش ماه توی بیمارستان بستری بوده.

    مردها در مورد نزدیک شدن به طرف اون تردید داشتن، حتی مؤدب‌ترین‌هاشون هم این طور بودن. هر انگیزۀ غیر قابل مقاومتی برای نزدیک شدن بهش باید با بررسی کامل انجام میشد که آیا امنیت وجود داره یا نه. حتی خود من، که تو هم می‌دونی مثل یه شیر شجاعم، می‌دیدیم که دارم فکرمی‌کنم نکنه استخون‌هان خورد بشه. اگه بخوام یه ضرب‌المثل بگم، وجدان ما از هممون آدم‌های بزدلی ساخته بود.

    ایشتر این وضعیت رو به خوبی درک می‌کرد و یه روز  در بارۀ این موضوع با من درد دل کرد. اون موقع رو خوب یادمه. یه روز خیلی قشنگ توی اواخر بهار بود و روی یه نیمکت توی پارک مرکزی نشسته بودیم. یادمه همون موقع، حداقل سه نفر که داشتن توی پارک می‌دویدن و ورزش می‌کردن، مسیرشون خم شد و با دماغ رفتن توی درخت!

    در حالی که لب پاپینیش که به طرز زیبایی منحنی بود می‌لرزید گفت: "من به احتمال زیاد تا آخر عمرم باکره می‌مونم. انگار هیشکی از من خوشش نمیاد. هیشکی من رو دوست نداره و چند وقت دیگه بیست و پنج سالم تموم میشه".

    در حالی که با احتیاط بهش نزدیک شدم تا چند تا ضربۀ آرامش بخش به دستش بزنم گفتم: "حتماً این رو درک می‌کنی عزیـ... عزیزم که مردها فقط تحت تأثیر کمال فیزیکی تو قرار می‌گیرن و شایستگی تو رو ندارن".

    با قدرت عجیبی که چند نفر که داشتن توی فاصلۀ زیاد پیاده می‌رفتن، برگشتن تا ببینن چی شده، گفت: "مسخرس. چیزی که داری میگی اینه که اونها اونقدر احمقن که از من می‌ترسن. وقتی که ما به هم معرفی میشیم، اون احمق‌ها یه جوری به من نگاه می‌کنن و بعد از این که با هم دست میدیم، بند انگشت‌هاشون رو می‌مالن، که همین به من میگه که هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته. اونها فقط میگن خوشحال شدم دیدمت، بعد دمشون رو میذارن رو کولشون رو فوری میرن".

    -: "تو باید بهشون انگیزه بدی، ایشتر عزیزم. تو باید یه جوری به مردها نگاه کنی که انگار یه گل ظریفن و فقط زیر آفتاب گرم لبخند تو می‌تونن به خوبی شکوفا بشن. باید یه جوری بهشون نشون بدی که پذیرای نزدیک شدنشون هستی و نباید یقۀ کت و خشتک شلوارشون رو بگیری و کلشون رو بکوبی به دیوار".

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 19 خرداد 1395

    همون موقع­ها بود که یه کاری برام پیش اومد و از شهر خارج شدم تازه بعد از یه ماه تونستم تئوفیلوس رو ببینم. اون توی یه فروشگاه بود و داشت یه چرخ دستی پر از خرت و پرت رو هل می­داد. طرز نگاه کردنش من رو بهت زده کرد. وقتی که این طرف و اون طرف رو نگاه می­کرد، انگار یه شبح بود.

    رفتم طرفش اون با دهن بسته فریادی کشید و جاخالی داد. بعدش من رو شناخت و گفت: "خدا رو شکر... ­ترسیدم زنه باشی".

    سرم رو تکون دادم و گفتم: "هنوز مشکلی هست؟ پس دیگه مسابقۀ حذفی برگزار نمی­کنی"؟

    -: "تلاشم رو کردم. مشکل همون بود".

    -: "مگه چی شد"؟

    اون یه نگاه به دور و برش کرد و به یه طرف رفت تا نگاهی به راهروی بین قفسه­ها بندازه. بعد از این که مطمئن شد کسی اون جا نیست، مثل کسی که فکر می­کنه لازمه احتیاط کنه و وقتشم محدوده، یواش و با عجله گفت: "خوب... ترتیبش رو دادم. مجبورشون کردم فرم پر کنن و توش سن و مارک خمیر دندون و از این جور چیزهای معمولی رو بنویسن و یه قرار ملاقات هم ترتیب دادم. هماهنگ کرده بودم که مسابقه توی سالن رقص والدورف آستوریا برگزار بشه، با یه عالمه ذخیرۀ رژ لب و یک کپسول اکسیژن حرفه­ای که من رو سر حال نگه داره. ولی یه روز قبل از مسابقه، یه مرد اومد به آپارتمان من.

    میگم مرد، ولی به چشم­های بهت زدۀ من، مثل یه کپه آجر متحرک بود. دو متر قد و یه متر و نیم پهناش بود و مشتش اندازۀ پتک آهنگری بود. اون لبخند زد و دندون­هاش رو نشون داد و گفت: آقا، خواهر من یکی از اون­هاییه که می­خواد توی مسابقۀ فردا شرکت کنه".

    من هم که سعی می­کردم اوضاع رو دوستانه نگه دارم، لبخند زدم و گفتم: "خوشحالم که این رو می­شنوم".

    اون گفت: "خواهر کوچولوی من یه غنچۀ ظریف روی شجره نامۀ بزرگ اجدادی­مونه. اون نور چشم من و سه تابرادرمه و هیچ کدوم از ما طاقت دلشکستگیش رو نداریم".

    پرسیدم: "برادر­هاتون هم شبیه شما هستن"؟

    اون با تأسف گفت: "نه دقیقاً. به خاطر بیماری در کودکی، من رشدم کم شده و کوچیک موندم. ولی برادرهام مرد­های صحیح و سالمی­هستن که قدشون تا اینجاست. بعد هم با دستش ارتفاع دو متر و نیمی رو نشون داد".

    من هم با کلی عشق و اشتیاق گفتم: "مطمئنم که خواهر خوشگل شما شانس خیلی خوبی داره".

    -: "خوشحالم که این رو می­شنوم. در واقع برای جبران این کوتولگی ناخواسته، من یه نوع حس پیش­بینی پیدا کردم و به طریقی مطمئنم که خواهر کوچولوی من این مسابقه رو می­بره. به یه دلیل عجیب، خواهر کوچولوی من علاقۀ دخترونه­ای به شما داره و من و برادرهام احساس می­کنیم که اگه اون ناامید بشه، از سگ کمتریم. و اگه این طور بشه..."

    اون دوباره لبخند زد و این دفعه دندون­هاش رو بیشتر نشون داد و آهسته شروع به شکستن بند انگشت­های دست راستش کرد و یه صدایی در می­اومد که انگار داره استخون خورد می­کنه. من تا حالا هیچ وقت صدای شکستن استخون رو نشنیده بودم، اما یه حسی بهم می­گفت که صداش اون طوریه.

    گفتم: "من احساس می­کنم که حق با شما باشه، آقا. شما عکسی از همشیره­تون دارین که یه یادآوری به من بشه"؟

    اون گفت: "اتفاقاً دارم". بعدش یه عکس درآورد و من احساس کردم که برای یه لحظه قلبم ایستاد. هیچ متوجه نمی­شدم که چطوری می­خواد مسابقه رو ببره.

    حس پیش­گوییش حتماً واقعی بود، چون بر خلاف همۀ موارد تعجب برانگیز، اون خانوم جوون مسابقه رو برد. وقتی که معلوم شد اون برنده شده، چیزی نمونده بود آشوب به پا بشه، اما برنده خودش به شخصه با چابکی شگفت انگیزی اتاق رو خالی کرد و از همون موقع، بدبختانه -یا شاید هم خوشبختانه- ما دو تا از هم جدا نمیشیم. در واقع، اون اونجاست که داره توی قفسه­های گوشت می­چرخه. اون خیلی گوشت می­خوره، البته بعضی وقت­ها می­پزه و می­خوره".

    من نگاه کردم و یه دختر رو دیدم به فوراً فهمیدم که اون همونی بود که تاکسی رو دو تا چهار راه تعقیب کرده بود. واقهاً که دختر سمجی بود. با تعجب نگاهی به شکم لرزون و ساق پای قوی بنیه و ابروهای به هم پیوستۀ کلفتش کردم.

    گفتم: "می­دونی تئوفیلوس، ممکنه بتونی جذابیتت رو به حالت کم توان سابق برگردونی".

    تئوفیلوس آهی کشید و گفت: "اون طوری احساس امنیت نمی­کنم. نامزدم و برادرهاش ممکنه از کاهش علاقش برداشت ناجوری بکنن. در ضمن، منافعی هم وجود داره. مثلاً من می­تونم توی هر ساعتی از شب توی خیابون­های این شهر قدم بزنم، اصلاً هم مهم نیست که این کار چقدر خطر داشته باشه. تا وقتی که اون با منه، من کاملاً احساس امنیت می­کنم. غیر منطقی­ترین پلیس راهنمایی رانندگی، با یه اخم اون نرم میشه. تازه، اون توی ابراز محبتش خیلی برونگرا و خلاقه. نه، جورج. من سرنوشتم رو می­پذیرم. پونزدهم ماه دیگه ما با هم ازدواج می­کنیم و اون من رو با خودش به خونۀ جدیدی می­بره که برادرهاش برای ما تهیه کردن. اونها با تولید اتوموبیل آیندشون رو ساختن. آخه می­دونی، چون توانایی کار کشیدن از مغزشون رو نداشتن، از دست­هاشون استفاده می­کنن. این درست همون چیزیه که من بعضی وقت­ها آرزو می­کنم..."

    چشم­هاش به طور غیر ارادی روی یه زن جوون افتاد که داشت به طرف اون می­اومد. وقتی که داشت نگاهش می­کرد، چشم­های زنه هم بهش افتاد و حسی همۀ اندامش رو لرزوند. اون با کمرویی و با یه صدای دل­ انگیز گفت: "ببخشید، من و شما اخیراً توی حموم ترکیه­ ای همدیگه رو ندیدیم"؟

    به محض این که این رو گفت، صدای قدم­های محکمی از پشت سرمون اومد و یه صدای بم خشن حرفش رو قطع کرد و گفت: "تئوفیلوس، عزیز دلم، این زنیکۀ پتیاره مزاحمت شده"؟

    روی پیشونی عزیز دل تئوفیلوس یه اخم خیلی شدید به وجود اومده بود که به طرف اون خانوم جوون بود. اون به لرزه افتاد و معلوم بود که ترسیده بود.

    من فوراً خودم رو بین اون دو تا انداختم، البته برای خودم خطر زیادی داشت، اما همه من رو می­شناسن که مثل شیر شجاعم. گفتم: "این خانوم خوشگل خواهر زادۀ منه، خانوم. داشته از دور من رو می­پاییده، اومده جلو که من رو ببوسه و با این کار به جایی اومده بوده که تئوفیلوس عزیز شما کاملاً تصادفی اونجا بوده".

    اون بدگمانی­ای که برای اولین بار روی صورت عشق تئوفیلوس دیدم خودش رو نشون داد. با لحنی که مطلقاً فاقد حس نوع دوستی­ای بود که انتظارش رو داشتم گفت: "آره جون خودت! می­خوام رفتنتون رو ببینم. جفتتون! همین الآن"!

    من کاملاً احساس کردم که عاقلانس که همین کار رو بکنم. بازوی اون دختر جوون رو گرفتم و دور شدیم و تئوفیلوس رو با سرنوشتش رها کردیم.

    اون خانوم جوون گفت: "اوه، آقا! کار خیلی شجاعانه ­ای بود این تیزهوشی شما رو می­رسونه. اگه شما من رو نجات نداده بودین، دچار انواع خراشیدگی و کوفتگی می­شدم".

    من هم با یه لحن زن پسندانه گفتم: "که واقعاً شرم آوره. چون بدنی که شما دارین رو نباید خراش داد. کوفتگی هم نباید توش ایجاد کرد. خوب، شما به حموم ترکیه­ای اشاره کردین. بهتره که با همدیگه دنبال یه حموم ترکیه ­ای بگردیم. تصادفاً من توی آپارتمان یکی دارم. یا حداقل یه حموم آمریکایی دارم که اون هم عملاً همونه. هر چی که نباشه شخص پیروز..."

    پایان

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 17 خرداد 1395

    برای شخص پیروز

     

    من دوستم جورج را چندان زیاد نمی­دیدم، اما هر گاه که او را می­دیدم، تلاش می­کردم تا از او راجع به شیطانکی که می­توانست آن را احضار کند، سؤال کنم.

    او به من می­گفت: "برای یه علمی­تخیلی نویس پیر و کچل که گفته هر نوع فناوری فراتر از حد سنت­ها پیشرفت کرده، مثل جادو می­مونه. ولی با این وجود، دوست کوچولوی من، ازازل، یه موجود عجیب و غریب فرازمینی نیست، یه جن خوش قلبه. ممکنه قدش فقط دو سانت باشه، ولی می­تونه کارهای شگفت انگیزی بکنه... راستی، تو از کجا اون رو می­شناسی"؟

    -: "خودت بهم گفتی".

    روی صورت جورج خطوط افق حاکی از مخالفت به وجود آمد و با لحن غم انگیزی گفت: "من هیچ وقت راجع به ازازل چیزی نمیگم".

    گفتم: "البته بجز وقت­هایی که حرف می­زنی. این اواخر چکار کرده"؟

    جورجی آهی به عمق انگشت شست پایش کشید و هوا را از بوی آبجو انباشت و گفت: "تو انگشتت رو روی نقطۀ نارحت کننده­ای توی وجود من گذاشتی. دوست جوون من، تئوفیلوس، بدترین تلاش ما بود، من و ازازل، اگرچه نیتمون خیر بود".

    او لیوان دسته­دار آبجویش را برداشت و جلوی صورتش گرفت و ادامه داد: "تو هیچ وقت دوست من، تئوفیلوس رو ندیدی، آخه اون همیشه به جاهایی می­رفت که سطحش بالاتر از جاهایی بود که آدم­های رقت­انگیزی مثل تو میرن. اون یه آدم جوون و فرهیخته بود که همیشه زنهای جوون و خوش اندام رو تحسین می­کرد، چیزی که من در مقابلش مصونیت دارم. اما ظرفیت این رو نداشت که در مقابل اونها درست رفتار کنه."

    اون بهم می­گفت: "نمی­فهمم جورج. من که ذهن خوبی دارم؛ خیلی خوب حرف می­زنم؛ شوخ طبعم؛ مهربونم؛ خوش قیافه­ام..."

    من هم بهش می­گفتم: "آره، تو چشم داری، دماغ و چشم و دهن داری که همشون سر جای عادی خودشونن و تعدادشون هم عادیه. من فقط تا اینجا می­تونم جلو برم".

    -: "... و به طرز شگفت انگیزی توی نظریۀ عشق استعداد دارم، اگر چه هیچ وقت بخت زیادی برای عملی کردنش نداشتم. ولی به نظر می­رسه که توان جلب کردن توجه این موجودات خواستنی رو ندارم. نگاه که می­کنی، می­بینی که اونها همه جا دور و بر ما هستن، اما هیچ کدومشون کمترین تلاشی برای آشنا شدن با من نمی­کنن. حتی با وجود این که من انجا نشستم و دوستانه­ترین حالت رو به خودم گرفتم".

    دلم براش ­سوخت. من اون رو از زمان نوزادی می­شناختم و تا جایی که یادم میاد، یه بار مادرش که داشت از سینه بهش شیر می­داد، ازم خواست نگهش دارم تا لباسش رو مرتب کنه. به خاطر همین خودم رو مسئول می­دونستم.

    بهش گفتم: "دوست عزیز من، اگه بتونی توجهات رو جلب کنی، خوشحال­تر میشی"؟

    اون هم خیلی ساده گفت: "این جوری که دنیا بهشت میشه".

    مگه من می­تونستم جلوی بهشت رو بگیرم؟ پس ماجرا رو برای ازازل گفتم که طبق معمول اخم کرد و گفت: "نمی­شد ازم یه الماس می­خواستی؟ من می­تونستم با تغیر ترتیب اتم­های یه تیکه زغال­سنگ برات یه الماس خوب نیم قیراتی بسازم. ولی غیر قابل مقاومت بودن برای زن­ها؟ چطوری باید این کار رو بکنم"؟

    من که تلاش می­کردم یه کمکی بکنم گفتم: "نمی­تونی اتم­های داخل اون رو دوباره مرتب کنی؟ می­­خوام یه کاری براش کرده باشم. حتی اگه شده، به خاطر دید زدن ابزار تغذیه­ای فوق­العادۀ مادرش".

    ازازل گفت: "خوب، بذار فکر کنم... انسان­ها از خودشون رایحه ساطع می­کنن. البته با وجود گرایش مدرن شما به این که توی هر فرصتی حموم می­کنین و خودتون رو توی رایحه­های مصنوعی غرق می­کنین، دیگه از روش طبیعی برانگیختن احساسات خبر ندارین. شاید بتونم طوری ویژگی­ بیوشیمیایی این دوستت رو طوری تغییر بدم که بتونه مقدار غیر عادی­ای از رایحه­ای که به طور غیر عادی­ای مؤثره رو، وقتی که یه موجود مؤنث دست و پاچلفتی از اون گونۀ نفرت انگیزتون در معرض دیدش قرار گرفت، ترشح کنه".

    -: "منظورت اینه که بو بده"؟

    -: "به هیچ وجه. این رایحه­ایه که آگاهانه حس نمیشه، اما روی گونه­های مؤنت تأثیری داره که از نیاکان دورتون به جامونده و باعث میشه که بیاد جلوتر و لبخند بزنه. گونۀ مؤنث احتمالاً در حالت پاسخ­دهی به اون رایحه قرار می­گیره و من فکر می­کنم هر اتفاقی که بعدش پیش میاد، به صورت خودکار انجام میشه".

    گفتم: "پس من مطمئن باشم که تئوفیلوس جوون می­تونه خوب خودش رو نشون بده. اون یه مرد شرافتمنده که با انگیزه و جاه طلبه".

    دفعۀ بعد که تئوفیلوس رو دیدم، فهمیدم که روش درمانی ازازل مؤثر بوده. ما توی کافۀ پیاده رو بودیم.

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • ازازل

    یکشنبه 16 خرداد 1395

    داستان‌های ازازل یه مجموعه داستان فانتزیه که آیزاک ازیموف نوشتن اونها رو در دهۀ 1980 شروع کرد. آیزاک در مجموع 29 عنوان از داستان‌های ازازل رو نوشت. 18 عنوان از اونها بعداً در کتابی با همین عنوان ازازل گردآوری شدن و تعدادی دیگه از اونها هم پس از درگذشت آیزاک، در کتابی با عنوان Magic: The Final Fantasy Collection گنجونده شدن. 
    کتاب ازازل در ایران با نام «آزازل» توسط خانم گیسو ناصری ترجمه شده (اگرچه متن روونی بود، اما با مقایسه‌ای که من بین متن اصلی و ترجمه انجام دادم، متوجه شدم که چقدر ناشیانه و سرهم بندی شده ترجمش کرده) و انتشارات شقایق هم اون در سال 1375 منتشر کرده.

    در کتاب ترجمه شده دو تا از داستان‌ها حذف شدن. همچنین یکی از داستان‌های ازازل هم در کتابی به نام The Asimov Chronicles وجود داشت که چون من اون کتاب رو هم داشتم، این داستان دیگه رو هم ترجمه می‌کنم و توی وبلاگ میذارم.
    فقط یه نکته‌ای وجود داره که نام «ازازل» از یکی از نام‌های شیطان که در کتاب مقدس وجود داره گرفته شده. این نام در متون اسلامی هم هست و به صورت «عزازل» یا «عزازیل» نوشته شده. پس «آزازل» اشتباهه. اما از اونجایی که این نام صرفاً اقتباس شده و اشاره‌ای به خود شیطان نداره، من نام «ازازل» رو صحیح‌تر می‌دونم و از همین نام استفاده خواهم کرد.

  • نظرات() 
  • آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic