شنبه 8 خرداد 1395

چرا ماه همیشه یک سوی خود را به طرف زمین نگه می­دارد؟

 

کشش گرانشی ماه بر روی زمین باعث بالا آمدن آب اقیانوس­ها در دو طرف زمین می­شود و دو برآمدگی جذر و مدی را ایجاد می­کند. همچنان که زمین از غرب به شرق می­چرخد، یکی از این دو برآمدگی جذر و مدی که همیشه رو به ماه دارد و دیگری رو به سوی مخالف ماه، دور زمین از شرق به غرب حرکت می­کنند.

همچنان که این دو برآمدگی جذر و مدی به دور زمین می­گردند، با ته دریاهای کم ژرفا مانند دریای برینگ و دریای ایرلند، اصطکاک ایجاد می­کنند. مجموعۀ این اصطکاک­ها انرژی چرخشی زمین را به گرما تبدیل می­کند. خیلی آهسته، همین طور که از انرژی چرخشی زمین کاسته می شود، سرعت حرکت سیارۀ ما به در محورش آهسته­تر می­شود. جذر و مد در برابر چرخش زمین مانند ترمز عمل می­کند و در نتیجه، شبانه روز ما هر صد هزار سال، یک ثانیه طولانی­تر می­شود.

فقط آب­ها نیستند که در اثر گرانش ماه بالا می­آیند. پوستۀ جامد زمین هم تحت تأثیر این کشش قرار می­گیرد، اگرچه مقدار بالا آمدگی آن قابل توجه نیست. دو برآمدگی صخره­ای هم زمین را دور می­زنند که یکی از آنها رو به ماه دارد و دیگری در سمت مخالف آن است. همین طور که این برآمدگی­های صخره­ای دور زمین می­چرخند، اصطکاک یک لایۀ صخره­ای بروی لایۀ زیرین آن هم باعث کاهش انرژی چرخشی زمین می­شود. (البته برآمدگی­ها واقعاً به دور زمین نمی­چرخند، اما همچنان که زمین می­چرخد، سمت پایینی برآمدگی­ها که در یک مکان قرار دارد، در جای دیگری شکل می­گیرد).

ماه هیچ دریایی ندارد و جذر و مد عادی در آن به وجود نمی­آید. با این حال پوستۀ صخره­ای آن تحت تأثیر نیروی گرانشی زمین قرار می­گیرد و نیروی گرانشی زمین هم هشتاد برابر نیروی گرانشی ماه است. برآمدگی­هایی که روی سطح ماه ایجاد می­شوند، بسیار بزرگ­تر از برآمدگی­هایی هستند که روی سطح زمین به وجود می­آیند، در نتیجه ماه تحت تأثیر اصطکاک جذر و مدی­ای قرار می­گیرد که به میزان قابل توجهی بیش از اصطکاک جذر و مدی زمین است، البته اگر آن هم در دوره­های بیست و چهار ساعته به دور خود می­چرخید. از سوی دیگر، ماه با جرم خیلی کمتری که از زمین دارد، در طول مدت گردش مساوی با زمین، انرژی چرخشی کمتری از زمین هم دارد.

ذخیرۀ انرژی اولیۀ ماه که کمتر از زمین بود، در اثر برآمدگی­های بزرگی که زمین ایجاد می­کرد، با سرعت بیشتری کاسته شد و دورۀ گردش آن با سرعت نسبتاً زیادی رو به فزونی گذاشت. میلیون­ها سال پیش، سرعت چرخش ماه باید آن قدر آهسته شده باشد که دورۀ چرخش آن به دور خودش، با دورۀ گردش آن به دور زمین برابر شده باشد. وقتی که ماه به این نقطه برسد، همیشه یک سوی خود را به طرف زمین نگه خواهد داشت.

این موضوع باعث می­شود که برآمدگی­ها در جای خودشان ثابت بمانند. یکی از این برآمدگی­ها درست در مرکز ماه به سمت ما قرار دارد و دیگری درست در مرکز سمت دیگر ماه که ما آن را نمی­بینیم، رو به طرف مخالف ما دارد. از آنجا که این دو جهت جایشان را عوض نمی­کنند، برآمدگی­ها دیگر حرکت نمی­کنند و دیگر هیچ اثر اصطکاکی در برابر دورۀ گردش آن وجود ندارد. در نتیجه، ماه تا مدت نامحدودی فقط یک سوی خود را به طرف ما نگه خواهد داشت، و همان طور که می­بینید، این یک رویداد تصادفی نیست، بلکه نتیجۀ غیر قابل اجتناب تأثیر گرانش و اصطکاک است.

ماه یک مثال نسبتاً ساده­ است. تحت برخی شرایط، اثر جذر و مدی می­تواند شرایط پیچیده­تری از پایداری را ایجاد نماید. مثلاً به مدت هشتاد سال، چنین تصور می­شد که سیارۀ تیر (نزدیک­ترین سیاره به خورشید که بیش از همه تحت تأثیر نیروی گرانشی آن قرار دارد)، به همان دلیلی که ماه یک سوی خود را به طرف زمین نگه می­دارد، یک روی خود را به سمت خورشید گرفته است. در واقع بعداً معلوم شد که در مورد سیارۀ تیر، تأثیر اصطکاک می­تواند یک دورۀ پایدار 58 روزه را ایجاد نماید که درست دو سوم طول مدت 88 روزۀ گردش این سیاره به دور خورشید است.

 

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 5 خرداد 1395

    بازرگان گفت: "جستجوگر، من هدیه­ای برای همۀ خدمۀ کشتی آماده کردم. اما اول باید به شما نشونش بدم. با احترام صمیمانه و عرض پوزش بابت پوشیده بودن افکار. حق با شما بود. چیز عجیبی در مورد این سیاره وجود داره. با وجود این که هوشمندان این سیاره به سختی به سطح یک رسیدن و فناوری­شون بی­نهایت ابتداییه، دیدگاهی رو توسعه دادن که ما تا به حال نمونش رو نداشتیم، و تا جایی که من اطلاع دارم، تو هیچ کدوم از دنیاهای دیگه هم بهش بر نمی­خوریم.

    ناخدا با ناراحتی گفت: "من که نمی­تونم تصور کنم اون چی می­تونه باشه". او می­دانست که بازرگانان گاهی اوقات در مورد کارهایشان بیش از حد غلو می­کنند تا ارزش خود را بالا ببرند.

    جستجوگر چیزی نگفت. او از دو نفر دیگر ناراحت­تر بود.

    بازرگان گفت: "این یه نمونه از هنرهای دیداری اونهاست".

    ناخدا گفت: "بازی با رنگ"؟

    -: "همین طور شکل. اما با شدیدترین تأثیر ممکن". او پروژکتور هولوگرافی را راه انداخت و ادامه داد: "نگاه کنین"!

    در فضای نمایشی پیش روی آنها، گله­ای از جانوران تنومند، پشمالو، دو شاخ و چهارپا پدیدار شد. آنها اندکی تردید کردند، سپس گریختند. گرد و خاک از زیر سم­هایشان به هوا برخواست.

    ناخدا زیر لب گفت: "عجب چیزهای زشتی­ هستن".

    تصویر هولوگرافیک حرکت گله را آرام کرد، آن را بزرگ نمود و یکی از آن جانوران محیط نمایش را پر کرد. سر بزرگش پایین آمد و سوراخ­های بینی­اش باد کرد.

    بازرگان گفت: "این حیوون رو ببینین، حالا این ترکیب اولیه که از روغن و مواد معدنی درست شده رو ببینین که ما اون رو روی سقف یه غار پیداش کردیم".

    دوباره آنجا بود! دقیقاً مانند تصویر هولوگرافی­اش نبود، تخت و درخشنده بود.

    ناخدا گفت: "عجب شباهت عجیبی"!

    بازرگان گفت: "عجیب نیست. عمدیه. ده­ها نوع از این شکل در موقعیت­های مختلف اونجا بود، از حیوانات متفاوت. جزئیات شباهتشون بیشتر از اونیه که تصادفی باشه. متوجه هستین که این چه دیدگاه جالبیه؟ این که رنگ­ها و شکل­ها رو به روشی قرار بدیم تا چشم­ها رو گول بزنیم که دارن به یه چیز واقعی نگاه می­کنن. این سازواره­ها، هنری رو ابداع کردن که واقعیت رو نشون میده. به گمونم می­تونیم اسمش رو بذاریم هنر تجسمی.

    و تازه، همش این نیست. ما دیدیم که این توی سه بعد هم انجام شده". بازرگان تعدادی چیز کوچک را نشان داد که از سنگ خاکستری و استخوان­های زرد کمرنگ ساخته شده بودند و گفت: "به وضوح مشخصه که اینها قصد دارن چی رو نشون بدن".

    به نظر می­رسید که ناخدا گیج شده است. او گفت: "شما اینها رو موقع ساخته شدن دیدین"؟

    -: "نه، ندیدم. یکی از افرادم یه موجود سیاره­ای رو دیده که داشته رنگ­ها رو توی غار می­مالیده، اما ما اینها رو وقتی تکمیل شده بودن پیدا کردیم. با این وجود هیچ توضیح دیگه­ای بجز این که اینها عمداً شکل گرفتن وجود نداره. این چیزها نمی­تونن تصادفی به این شکل در اومده باشن".

    ناخدا گفت: "این چیزها جالبن، اما به خوبی از انگیزه­ها پیروی نمی­کنن. تصاویر هولوگرافی که بهتر می­تونن این هدف رو براورده کنن. مگه نه"؟

    -: "این موجودات هیچ تصوری از این که یه روزی ممکنه تصاویر هولوگرافی به وجود بیاد ندارن و نمی­تونن به خاطرش یه میلیون سال صبر کنن. در ضمن، شاید هولوگرافی بهتر نباشه. اگه شما این چیزهای نمایشی رو با نمونه­های اصلی مقایسه کنین، متوجه می­شین که اینها به روش­های دقیقی ساده شدن و تغییر شکل داده شدن تا روی ویژگی­های دقیقی تمرکز بشه. من عقیده دارم این شکل از هنر، به روش­هایی می­تونه باعث پیشرفت خلاقیت بشه و مطمئناً چیزی متفاوت­تر از اونیه که بشه راجع بهش حرف زد".

    بازرگان رو به جستجوگر کرد و گفت: "من از توانایی­های شما حیرت زده شدم. میشه توضیح بدین که چطور بی­همتایی این هوشمندان رو حس کردین"؟

    جستجوگر حرکتی به علامت منفی انجام داد و گفت: "من اصلاً چنین چیزی رو حدس نمی­زدم. این خیلی جالبه و من ارزشش رو درک می کنم، اگرچه نمی­دونم که آیا ما خودمون می­تونیم رنگ­ها و شکل­ها رو به منظور به وجود آوردن چنین هنرهای تجسمی­ای کنترل کنیم یا نه. اما با این وجود، این موضوع من رو نگران می­کنه. نگرانی من از اینه که شما اینها رو چطور صاحب شدین؟ به جای اینها چی دادین؟ اینجا جایی که من می­تونم عجیب بودن موضوع رو ببینم".

    بازرگان گفت: "خوب، به نوعی حق با شماست. این کاملاً عجیبه. من فکر نمی­کنم تا زمانی که این موجودات اینقدر ابتدایی هستن، بتونیم چیزی بهشون بدیم، اما این کشف مهم­تر از اینه که هیچ تلاشی برای از خود گذشتگی انجام نشه. به خاطر همین، من از بین اونهای که این چیزها رو شکل دادن، یکی رو انتخاب کردم که به نظر می­رسید میدان ذهنیش به نوعی فعال­تر از بقیه بود و تلاش کردم در عوض بهش یه استعداد رو منتقل کنم".

    جستجوگر گفت: "و البته، موفق هم شدی".

    بازرگان، خوشحال از اینکه جستجوگر نکته را دریافت و چیزی هم نپرسید، گفت: "بله، موفق شدم. اون موجودات، حیواناتی که شکلشون رو با رنگ درست می­کنن رو با پرتاب کردن چوب­های درازی که به نوکشون سنگ­های تیزی وصل کردن، می­کُشن. این چوب­ها پوست حیوانات رو سوراخ می­کنن و اونها رو زخمی و ضعیف می­کنن. بعد به وسیلۀ موجوداتی که تک تک، از اون حیوانات کوچک­تر و ضعیف­تر هستن، کشته میشن. من متوجه شدم که چوب­­های نوک تیز کوچکتر با استفاده از یه چوب بزرگ و تحت تنش یه ریسمان که ازش به عنوان سامانۀ پیشران استفاده میشه، می­تونن با سریع­تر و مؤثرتر حرکت کنن".

    جستجوگر گفت: "چنین وسیله­ای در بین موجودات هوشمند اولیۀ دیگه هم پیدا شده که البته خیلی از اینها پیشرفته­تر بودن. دیرین ذهن شناسان اسمش رو گذاشتن تیر و کمون".

    ناخدا گفت: "دانش رو چطور جذب کردن؟ در این سطح از پیشرفت اصلاً ممکن نیست".

    -: "اما جذب کردن. هیچ اشتباهی هم وجود نداره. پاسخ دهی در برابر میدان ذهنی یه چیز درونیه و تقریباً غیر قابل مقاومته. مطمئناً فکر نمی­کنیم که من این اشیاء هنری رو برداشتم، که ارزش خیلی زیادی هم دارن، بدون این که متقاعد شده باشم در عوضش چیزی پرداخت کردم. هیچ در برابر هیچ، نا خدا".

    جستجوگر با لحنی افسرده گفت: "عجیب اینجاست. این که اونها پذیرفتن".

    ناخدا گفت: "اما بازرگان، ما مطمئناً نمی­تونیم این کار رو بکنیم. اونها آماده نیستن. این طوری بهشون آسیب می­زنیم. اونها با استفاده از تیر و کمان، نه فقط به حیوون­ها، بلکه به خودشون هم آسیب می­زنن".

    بازرگان گفت: "ما بهشون آسیب نمی­زنیم و آسیب هم نزدیم. این که اونها چه کاری با هم می­کنن و آخر کارشون کی می­رسه، مربوط به یه میلیون سال دیگس و به ما مربوط نیست".

    ناخدا و بازرگان رفتند تا برای شرکت کشتی فضایی گزارشی تهیه کنند. جستجوگر به سمتی که آنها می­رفند با ناراحتی گفت: "اما اونها پذیرفتن. اونها در میان یخ شکوفا میشن. و در عرض بیست هزار سال، این به ما مربوط میشه".

    او می­دانست که آنها حرفش را باور نمی­کنند، و احساس ناامیدی کرد.

    پایان

     

  • نظرات() 
  • سه شنبه 4 خرداد 1395

    یک تماس مستقیم ذهنی که آنچنان پر از احساس تعجب و حیرت بود که محتوای اطلاعاتی آن را محو کرده بود، ناگهان برقرار شد.

    -: "قربان! اینجا! سریع بیاین"!

    موقعیت دقیق داده نشده بود. بازرگان مجبور بود رد پرتو­ها را بگیرد که از درز میان دو تودۀ مواد معدنی صخره­ای می­آمد.

    تعداد دیگری از خدمه هم به سوی آن نقطه می­آمدند، اما بازرگان نخستین کسی بود که به آنجا رسید.

    او پرسید: "چی شده؟

    معاونش در میان درخشش پرتوهای لباس خودش در دهانۀ غاری در دامنۀ تپه ایستاده بود.

    بازرگان نگاهی به آنجا انداخت و گفت: "این یه سوراخ طبیعیه، نه یه تولید تکنولوژیکی".

    -: "بله، اما نگاه کنین".

    بازرگان به بالا نگاه کرد و برای حدود پنج ثانیه ماتش برد. سپس پیام پر حرارتی برای بقیه فرستاد تا نزدیک نشوند.

    او گفت: "این ماهیت تکنولوژیکی داره"؟

    -: "بله قربان، می­تونین ببینین که این هنوز کامل نشده".

    -: "اما به وسیلۀ کی"؟

    -: "به وسیلۀ اون موجوداتی که اون بیرونن. اون هوشمندها. من یکی­شون رو دیدم که داشت اینجا کار می­کرد. این منبع نورشه. گیاه در حال سوختنه. اینها هم ابزراهاشه".

    -: "و اون کجاست"؟

    -: "فرار کرد".

    -: "تو واقعاً اون رو دیدی"؟

    -: "من ثبتش کردم".

    بازرگان به فکر فرو رفت. سپس دوباره به بالا نگاه کرد و گفت: "تا حالا چیزی شبیه به این دیده بودی"؟

    -: "نه قربان".

    -: "یا چیزی راجع بهش شنیده بودی"؟

    -: "نه قربان".

    -: "مبهوت کنندس"!

    به نظر نمی­رسید که بازرگان بخواهد نگاهش را برگیرد، و معاونش به آرامی گفت: "قربان، باید چکار کنیم"؟

    -: "هان"؟!

    -: "این مطمئناً می­تونه برای کشتی ما چهارمین جایزه رو به ارمغان بیاره".

    بازرگان با تأسف گفت: "حتماً. البته اگه بتونیم با خودمون ببریمش".

    معاونش مرددانه گفت: "من همین الآن ثبتش کردم".

    -: "هان؟! به چه دردی می­خوره؟ ما چیزی نداریم که در ازاش پرداخت کنیم".

    -: "ولی ما می­تونیم هر چیزی بهشون بدیم".

    بازرگان گفت: "چی داری میگی؟ اونها خیلی ابتدایی­تر از اون چیزی هستن که چیزی که بهشون میدیم رو بپذیرن. به احتمال زیاد اونها یک میلیون سال پیش از مرحله­ای هستن که پیشنهاد تبادل اصل رو بپذیرن. ما مجبوریم چیزهایی که ثبت کردیم رو از بین ببریم".

    -: "ولی ما که می­دونیم، قربان".

    -: "پس باید هیچ وقت راجع بهش حرف نزنیم. شغل ما هم اخلاقیات و سنت­های خودش رو داره. تو که خودت اون رو می­دونی. هیچ در برابر هیچ"!

    -: "حتی این"؟

    -: "حتی این"!

    در حالت سرسختانۀ بازرگان، ته مایه­ای از افسوس وجود داشت و با وجود این که گفته بود «حتی این»، دودل می­نمود.

    معاونش دودلی او را حس کرد و گفت: "بیاین تلاش کنیم یه چیزی بهشون بدیم، قربان".

    -: "و اون چیز چه فایده­ای براشون داره"؟

    -: "مگه چه ضرری داره"؟

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 3 خرداد 1395

    قایق بازرگان به مدت دو روز به سرعت به دنبال نشانه­ای منطقی از فناوری، دور سطح سیاره گشت. چیزی پیدا نکرد.

    جستجوی کامل سال­ها زمان می­برد اما ارزشش را نداشت. تصور این که موجود هوشمندی خودش را پنهان کرده باشد، غیر منطقی بود. از آنجا که فناوری پیشرفته، دشمنی نداشت، وجود خودش را آشکار می­نمود. تجربۀ جهانی بازرگانان در همه جا این را نشان می­داد.

    آن سیاره با وجود این که نیمه یخ زده بود، سیارۀ زیبایی بود. سفید و آبی و سبز. وحشی و خشن و رنگارنگ. زمخت و دست نخورده.

    اما شغل بازرگان کار کردن با زیبایی نبود و او در برابر چنین اندیشه­هایی، با بی­صبری شانه بالا انداخت. وقتی که خدمه دربارۀ چنین مواردی با او حرف می­زدند، او پاسخ­های کوتاهی به آنها می­داد.

    او گفت: "خوب، ما اینجا فرود اومدیم. به نظر می­رسه که اونجا تمرکز خوبی از هوشمندان وجود داره. از اون بهتر نمی­تونیم چیزی پیدا کنیم".

    معاونش گفت: "با اینها چکار می­تونیم بکنیم، قربان"؟

    بازرگان گفت: "شما می­تونین اطلاعات رو ثبت کنین. جانوران رو ثبت کنین. هم جانوران هوشمند و هم اونهایی که گمان می­کنید هوشمندن. همین طور هر کدوم از صنایع دستیشون رو که پیدا کردین. مطمئن بشین که تمام اطلاعات ثبت شده، کاملاً هولوگرافیک باشن".

    معاون گفت: "ما همین الآن هم داریم می­بینیم که..."

    بازرگان گفت: "ما می­تونیم ببینیم. اما باید اطلاعات رو ثبت کنیم که جستجوگرمون رو متقاعد کنیم که دست از این رویا برداره، وگرنه تا ابد اینجا می­مونیم".

    یکی از خدمه گفت: "اون جستجوگر خوبیه".

    بازرگان گفت: "جستجوگر خوبی بود. اما معنیش این نیست که همیشه هم خوب می­مونه. شاید موفقیت­های زیادش باعث شدن که خودش رو خیلی دست بالا بگیره. پس ما باید اون رو با واقعیت روبرو کنیم. البته اگه بتونیم".

    آنها لباسهایشان را پوشیدند و از قایق خارج شدند.

    البته می­توانستند از جو سیاره استفاده کنند، اما احساس قرار گرفتن در مقابل بادهای سرد و گزندۀ فضای باز سیاره آنها را ناراحت می­کرد، حتی در صورتی که جو و دمای سیاره هم مناسب بود، که در این مورد خاص نبود. گرانش سیاره هم کمی بالا بود، اما می­توانستند آن را تاب بیاورند.

    موجودات هوشمند که لباسی تقریباً سر هم بندی شده از قسمت خارجی حیوانات دیگر پوشیده بودند، با دیدن نزدیک شدن آنها با بی­میلی عقب نشینی کردند و از دور به تماشا نشستند. خیال بازرگان از این بابت راحت شد. هر نشانی از عدم ستیزه جویی برای آنهایی که اجازۀ دفاع از خود را نداشتند، خوشایند بود.

    بازرگان و خدمه­اش تلاشی برای گفتگوی مستقیم یا با اشاره نکردند. چه کسی می­دانست که هر اشاره­ای دوستانه تلقی خواهد شد یا بیگانه؟ در عوض، بازرگان یک میدان ذهنی برپا نمود، و آن را با لرزش­های بی­آزاری و صلح طلبی اشباع کرد و آرزو کرد که ای کاش میدان ذهنی آن مخلوقات برای پاسخگویی به حد کافی پیشرفته باشد.

    ظاهراً این گونه بود، چرا که برخی از آنها به عقب خزیدند و در حالی که گویی به شدت کنجکاو شده باشند، بی­حرکت نگاه کردند. بازرگان احساس کرد که افکار زودگذری را دریافت می­کند، اما به نظر می­رسید چندان شبیه به سطح یک نباشد و به آنها توجهی نکرد.

    در عوض، بی احساس به کار تهیۀ هولوگراف از بازتولید گیاهان، از گله­ای از جانوران گیاه­خوار که در مقابلش پدیدار شدند پرداخت و سپس به این نتیجه رسید که آن محیط خطرناک است و به سرعت گریخت. یک جانور بزرگ روی انتهای بدنش بلند شد، در حفره­ای در قسمت جلویی بدنش سلاح­هایی سفید را به نمایش گذاشت و سپس آنجا را ترک نمود.

    خدمۀ بازرگان که مانند او کار می­کردند، با حالتی روش­مند در آن محیط حرکت می­کردند.

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • یکشنبه 2 خرداد 1395

    کاوشگرها دقیقاً همان چیزی را آوردند که ناخدا انتظارش را داشت، آن هم با جزئیات زیاد. گونه­های هوشمند تقریباً شبیه به هم بودند، حداقل تا جایی که  ظاهر بیرونی مطرح بود، در گونه­های کم اهمیت­تر مناطق داخلی بازوی پنجم کهکشان... چندان غیر عادی نبود، اما بی­شک مورد علاقۀ ذهن شناسان قرار داشت.

    با این وجود، این گونۀ هوشمند در اولیه­ترین مراحل فناوری بود. مدت­های زیادی زمان لازم بود تا چیزی مفید به وجود بیاوردند.

    ناخدا که به سختی می­توانست خشمش را نشان ندهد هم همین را گفت، اما جستجوگر که همچنان برگه­های گزارش را بررسی می­کرد، بی­حرکت باقی ماند.

    او گفت: "عجیبه". و در خواست جلسه با بازرگان را کرد.

    این دیگر واقعاً خیلی زیاد بود. یک ناخدای موفق هرگز نباید بهانه­ای برای ناراحتی به دست جستجوگر می­داد، اما هرچیزی هم حدی داشت.

    ناخدا که در تقلا بود تا گفتگو، اگر دوستانه نیست، حداقل مؤدبانه باشد، گفت: "برای چی، جستجوگر؟ از این سطح چه انتظاری میشه داشت"؟

    جستجوگر اندیشمندانه گفت: "اونها ابزار دارن".

    -: "سنگ، استخون، چوب! همش همین! مطمئناً ما چیزی اونجا پیدا نمی­کنیم".

    -: "و هنوز هم یه چیز عجیبی توی الگو هست".

    -: "ممکنه بدونم که اون چی می­تونه باشه، جستجوگر"؟

    -: "اگه می­دونستم که چی می­تونه باشه که دیگه عجیب نبود و لازم نبود کشفش کنم، ناخدا! من واقعاً باید در مورد جلسه با بازرگان پافشاری کنم".

    *

    بازرگان هم درست مانند ناخدا خشمگین بود و ظرفیت بیشتری هم برای نشان دادن آن داشت. هر چه نبود، او هم متخصصی بود مثل همۀ آنهای دیگری که در کشتی بودند و حتی به عقیدۀ خودش (و چند نفر دیگر) تخصصش به اندازۀ تخصص جستجوگر ضروری بود.

    شاید ناخدا کشتی را هدایت می­کرد و شاید جستجوگر تمدن­های مفید را با استفاده از نشانه­های دقیق شناسایی می­نمود، اما در مرحلۀ پایانی، این بازرگان و گروهش بودند که با بیگانگانی روبرو می­شدند که برایشان مفید بود و در عوض چیزی می­دادند که برای آنها هم مفید بود .

    و همۀ اینها با ریسک بزرگی همراه بود. محیط زیست بیگانه نباید به هم می­خورد. هوشمندان بیگانه نباید حتی برای حفظ جان یکی از افراد، آسیب می­دیدند. دلایل خوبی برای آن در مقیاس کیهانی وجود داشت و بازرگانان بابت ریسک­هایی که از سر می­گذراندند، به نحو سخاوتمندانه­ای پاداش می­کردند، اما چراباید ریسک­های بی­فایده­ای را می­پذیرفتند؟

    بازرگان گفت: "اونجا هیچی نیست. برداشت من از اطلاعات کاوشگرها اینه که ما با جانوران نیمه هوشمند سر و کار داریم. خطرشون خیلی زیاده. ما می­دونیم که چطور باید با هوشمندان واقعی کار کنیم و اعضای گروه بازرگانی به ندرت بدست اونها کشته میشن. کی می­دونه که این حیوون­ها چه واکنشی نشون میدن، و تو هم خوب می­دونی که ما نباید به طور کامل از خودمون دفاع کنیم".

    جستجوگر گفت: "این حیوون­ها، اگه چیزی بیشتر از حیوون نباشن، به طرز شگفت انگیزی خودشون رو با یخ سازگار کردن. دگرگونی­های ظریفی توی الگو هست که من درکشون نمی­کنم، اما عقیدۀ من اینه که اونها خطرناک نخواهند بود و حتی ممکنه مفید هم باشن. احساس می­کنم ارزش آزمایش دقیق­تر رو داشته باشن".

    بازرگان پرسید: "هوشمندان عصر حجر به چه دردی می­خورن"؟

    -: "این رو دیگه شما باید کشف کنین".

    بازرگان با عصبانیت با خود فکر کرد: البته، این چیزیه که ما باید کشفش کنیم.

    او به خوبی از تاریخ و هدف اکتشافات کشتی فضایی با خبر بود. زمانی بود، یک میلیون سال پیش، که هیچ بازرگان، جستجوگر و ناخدایی نبود. فقط نیاکان حیوان مانندشان بودند که ذهنشان و فناوری عصر حجری را گسترش می­دادند، بسیار شبیه حیوانات همین دنیایی که در مدارش قرار داشتند. پیشرفت چقدر آهسته بود، چقدر فرایند خودپروری آهسته بود، تا وقتی که به تمدن سطح سه می­رسیدند. سپس کشتی­های فضایی از راه می­رسیدند و شانس ترکیب فرهنگ­ها به وجود می­آمد. آن وقت بود که باید این فرایند رخ می­داد.

    بازرگان گفت: "جستجوگر، من به تجربۀ شهودی شما احترام می­ذارم. میشه شما هم به تجربۀ عملی من احترام بذارین، اگرچه چندان تأثیر گذار نیست؟ هیچ راهی وجود نداره که ما از چیزی که کمتر از تمدن سطح سه هست، استفاده کنیم".

    جستجوگر گفت: "این یه حرف کلیه که شاید درست باشه، شاید هم نباشه".

    -: "با عرض احترام، جستجوگر، این درست هست. و حتی اگه اون... اون نیمه جانوران چیزی داشته باشن که به درد ما بخوره، و من نمی­تونم تصور کنم که چی می­تونه باشه، ما چی می­تونیم در عوض بهشون بدیم"؟

    جستجوگر ساکت بود.

    بازرگان ادامه داد: "در این سطح هیچ راهی وجود نداره که یه موجود پیش-هوشمند، انگیختگی توسط یه موجود بیگانه رو بپذیره. ذهن شناسان هم با این موضوع موافقن و تجربیات من هم این رو تأیید می­کنن. فراید خودپروری باید ادامه پیدا کنه تا حداقل به سطح دو دست پیدا کنن. و ما هم باید در عوض چیزی بهشون بدیم. اگه چیزی ندیم، چیزی هم نمی­تونیم بگیریم".

    ناخدا گفت: "و البته منطقی هم هست. با تحریک این هوشمندان به پیشرفت، می­تونیم در ملاقات بعدی ازشون بهره­برداری کنیم".

    بازرگان با بی­صبری گفت: "من به منطقش کاری ندارم. این قسمتی از سنت حرفه­ای منه. ما تحت هیچ شرایطی آسیبی ایجاد نمی­کنیم و در ازای چیزی که دریافت می­کنیم، پرداخت هم می­کنیم. اینجا چیزی نیست که بخوایم بگیریم، و حتی اگر چیزی هم باشه، راهی نداره که ما چیزی پرداخت کنیم. داریم وقت تلف می­کنیم".

    جستجوگر سرش را تکان داد و گفت: "من ازتون می­خوام یکی از مراکز جمعیت اونها بازدید کنین، بازرگان. وقتی که برگشتین، من از هر تصمیمی که گرفتین پیروی می­کنم".

    و حرفش مورد پذیرش قرار گرفت.

     

  • نظرات() 
  • شنبه 1 خرداد 1395

    هیچ در برابر هیچ

     

    منظرۀ زمین پیدا بود.

    نه از آن منظره­هایی که از کشتی­های فضایی دیده می­شوند. برای آنها، فقط ردیف­هایی از علامت­های روی صفحۀ نمایش رایانه بود؛ آن، سومین سیاره از ستاره­ای بود که در موقعیت دقیقی از خطی قرار داشت که سیارۀ وطن آنها را با سیاه­چاله­ای که در مرکز کهکشان قرار داشت، مرتبط می­کرد، و با سرعتی دقیق نسبت به آن حرکت می­کرد.

    زمان، کم و بیش در حدود 15000 سال پیش از میلاد بود.

    نه اینکه بودن در کشتی فضایی را در 15000 سال پیش از میلاد تصور کنید. برای آنها، این دورۀ دقیقی از زمان بر اساس اندازه گیری سیستم محلی خودشان بود.

    ناخدای کشتی فضایی با لحتی تقریباً خشمگین گفت: "داریم وقتمون رو تلف می­کنیم. بیشتر سیاره یخ زده. بیاین از اینجا بریم".

    اما جستجوگر کشتی با آرامش گفت: "نه ناخدا. این خودشه".

    تا زمانی که کشتی در فضا بود، یا در این مورد، در فرافضا بود، ناخدا بالاترین مقام را داشت. اما وقتی که کشتی را در مدار یک سیاره قرار می­داد، دیگر نمی­شد باجستجوگر بحث کرد. او دنیاها را می­شناخت. این تخصص او بود.

    و این جستجوگر در موقعیتی آسیب ناپذیر قرار داشت. او غریزه­ای خطاناپذیر برای منافع بازرگانی داشت. این او، و فقط او بود که دلیل این حقیقت شده بود که این کشتی فضایی خاص، سه جایزۀ کار بی­نقص را در سه سفر اکتشافی اخیر برده بود. سه در برابر سه.

    پس وقتی که جستجوگر می­گفت: "نه"، ناخدا حتی خواب «بله» را هم نمی­توانست ببیند. حتی در موقعیت غیر محتملی که او داشت، خدمه ممکن بود شورش کنند. شاید جایزۀ کار بی نقص برای ناخدا فقط یک دیسک رنگارنگ بود که در تالار اصلی آویخته شده بود، اما برای خدمه به معنی افزایش چشمگیر درامد و شاید افزایش مدت زمان مرخصی و حقوق بازنشستگی بود. و این جستجوگر، سه بار برایشان چنین چیزی را به ارمغان آورده بود. سه دربرابر سه.

    جستجوگر گفت: "هیچ دنیای عجیب و غریبی نباید آزمایش نشده، رها بشه".

    ناخدا گفت: "مگه چه چیز عجیبی در مورد این یکی وجود داره"؟

    -: "بررسی اولیه وجود هوش رو نشون داده، اون هم توی یه دنیای یخ زده".

    -: "مطمئناً همچین چیزی بی­سابقس".

    جستجوگر نگران به نظر می­رسید. او گفت: "الگوهای اینجا عجیبن. من نمی­تونم دقیقاً بگم چطور یا چرا، اما الگوهای زندگی و هوشمندی عجیبن. ما باید اونجا رو با دقت بیشتری بررسی کنیم".

    و البته، همین طور هم بود. اگر فقط برای هر ستاره، یک سیاره در نظر گرفته شود، حداقل در کهکشان نیم تریلیون دنیای سیاره­ای وجود داشت. افزون بر اینها، تعداد نامشخصی از اجرام مستقل وجود داشتند که در فضا حرکت می­کردند و تعداد اینها شاید ده برابر بیشتر بود.

    حتی با وجود کمک رایانه­ها، هیچ کشتی فضایی نمی­توانست همۀ آنها را بشناسد، اما یک جستجوگر باهوش، که علاقه­ای به چیز دیگری ندارد، با مطالعۀ همۀ گزارش­های اکتشافات منتشر شده، با بازی با آمار و ارقام، حتی زمانی که خواب است، چیزی را در می­یابد که به نظر بقیه، نوعی الهام راز آلود در چنین موردی است.

    جستجوگر گفت: "خوب، ما باید کاوشگرها رو برای برنامۀ به هم پیوستگی کامل بفرستیم بیرون".

    ناخدا عصبانی به نظر می­رسید. استفاده از تمام توان به معنی هفته­ها آزمایش با هزینۀ سنگینی بود.

    او با حداکثر لحن اعتراض آمیزی که می­توانست گفت: "چنین کاری لازمه"؟

    جستجوگر با اعتماد به نفس کسی که می­دانست حتی هوس­هایش هم قانون است گفت: "تقریباً این طور فکر می­کنم".

     

  • نظرات() 
  • سه شنبه 28 اردیبهشت 1395

    چرا ستارگان دنباله‌­دار، دنباله دارند؟

     

    برای دوران­های بسیاری، ستارگان دنباله‌­دارمردم را می­ترساندند. هر چند وقت یک بار، یک ستارۀ دنباله‌­دار، بدون دلیل آشکاری در آسمان ظاهر می­شد. شکل آن شبیه به شکل هیچ کدام از اجسام آسمانی دیگر نبود. به جای آنکه لبه‌­های تیزی داشته باشد، مه آلود بود و دنبالۀ کم نوری به دنبال آن کشیده شده بود. به نظر بعضی از مردم خیالباف، دنباله شبیه به موهای از شکل افتادۀ زنی گریان بود (واژۀ Comet به معنی ستارۀدنباله‌­دار از از یک واژۀ لاتین به معنی «مو» گرفته شده است) و نشانه­ای برای رخ دادن رویدادی فاجعه بار به حساب می­آمد.

    در قرن هجدهم، سرانجام مشخص گردید که برخی ستارگان دنباله‌­دارروی مدارهای معمولی به دور خورشید حرکت می­کنند، اما معمولاً این مدارها کشیده هستند. آنها در انتهای دور مدارشان قابل دیدن نیستند و فقط در انتهای نزدیک مدارشان که هر چند ده (یا چند صد یا چند هزار) سال به آن نزدیک می­شوند، قابل دیدن هستند.

    در سال 1950، ستاره شناس هلندی، یان اچ. اورت پیشنهاد داد که ابر بسیار بزرگی از شاید میلیاردها شبه سیاره در فاصلۀ یک سال نوری یا بیشتر به دور خورشید می­چرخد. آنها ممکن است هزار بار دورتر از پلوتو، دورترین سیاره باشند، و با وجود تعداد زیادشان، به هیچ وجه قابل دیدن نیستند. هر چند وقت یک بار، شاید به دلیل کشش گرانشی ستارگان نزدیک، از سرعت مداری تعدادی از آنها کاسته می­شود و به سمت خورشید سقوط می­کنند. گه گاه یکی از آنها به قسمت­های داخلی­تر منظومۀ شمسی نفوذ می­کند و چنان به خورشید نزدیک می­شود که از فاصلۀ چند میلیون کیلومتری خورشید به دور آن می­چرخد. در نتیجه مدار جدیدش را حفظ می­کند و تبدیل به چیزی می شود که ما آن را به عنوان ستارۀ دنباله‌­دار می شناسیم.

    تقریباً در همان زمان، ستاره شناس آمریکایی، فرد ال. ویپل پیشنهاد داد که ستارگان دنباله‌­دار از موادی با دمای جوش پایین مانند آمونیاک و متان تشکیل شده­اند و شامل ذرات سنگی هم هستند. در ابر ستارگان دنباله‌­دار که در فاصلۀ دوری از خورشید قرار دارد، آمونیاک، متان و مواد دیگر، منجمد و تبدیل به یخ بسیار سختی می­شوند.

    ساختار یخی ستارگان دنباله دار در فاصلۀ زیاد از خورشید، پایدار است. اما چه می­شود اگر سرعت یکی از آنها کاهش پیدا کند و به سمت خورشید سقوط کند؟ همچنان که آن به قسمت­های داخلی منظومۀ شمسی وارد می­شود، افزایش دمایی که از خورشید به آن می­رسد، باعث می­شود که یخ­های آن بخار شوند و ذارت سنگی که در لایۀ سطحی یخ به دام افتاده­‌اند آزاد می­شوند. در نتیجه، هستۀ ستارۀ دنباله‌­دار با ابری از غبار و بخار احاطه می­شود که با نزدیک شدن به خورشید، غلیظ­تر می­شود.

    باد خورشیدی در همۀ جهات از خورشید دور می­شود. این باد، جریان رو به بیرونی از ابری از ذرات زیر اتمی است. باد خورشیدی نیرویی ایجاد می­کند که از کشش گرانشی ضعیف ستارۀ دنباله‌­دارقوی­تر است. در نتیجه، ابر بخار و غبار دور ستارۀ دنباله‌­دار، در اثر باد خورشیدی به دنبال آن کشیده می شود و از خورشید دور می­شود. همچنان که ستارۀ دنباله‌­داربه خورشید نزدیک­تر می­شود، باد خورشیدی قوی­تر می­شود و ابر بخار و غبار به صورت دنبالۀ درازی از خورشید دور می­شود. هر چه ستارۀ دنباله‌­دارنزدیک­تر شود، دنبالۀ آن درازتر می­شود، با این حال غلظت موادی که از دور آن پراکنده می­شود بسیار کم است.

    طبیعتاً وقتی ستارگان دنباله‌­دار وارد قسمت­های داخلی­تر منظومۀ شمسی می شوند، مدت زیادی دوام نمی­‌آورند. هر بار عبور از نزدیکی خورشید، باعث می­شود که آنها مقداری از مواد خود را از دست بدهند و پس از چند ده بار بازگشت، از ستارگان دنباله‌­دار چیزی بجز هستۀ سنگی آن باقی نمی­‌ماند یا این که کلا خرد و تبدیل به شهاب­های کوچک می­شوند. تعدادی جریان­های شهابی وجود دارند که در مدارهای معمولی به دور خورشید می­گردند و وقتی که یکی از آنها با جو زمین برخورد کند، نمایش خیره کننده­ای از شهاب­ها را به وجود می­‌آورند. آنها بی­شک باقی­ماندۀ ستارگان دنباله‌­دار مرده هستند.

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 27 اردیبهشت 1395

    جنسن گفت: "فکر کنم الآن آمادس که در مقابل شنونده سخنرانی کنه. شنونده­های یکدست تا بشه با دقت تجزیه و تحلیل کرد".

    -: "جامعۀ بافندگان و نساجان آمریکا به یه سخنران نیاز دارن و فکر کنم بتونم بی­بی رو بفرستم بینشون. تو می­تونی با اون شنونده­ها کار کنی"؟

    جنسن اندیشناک گفت: "با بافنده­ها؟ موقعیت اقتصادیشون می­تونه یکدست باشه و من شک دارم که سطح تحصیلاتشون خیلی گسترده ومتفاوت باشه. من به جزئیات این که نمایندۀ کدوم شهر و ایالت هستن و درصد بومی­سازیشون نیاز دارم. البته طبق معمول اطلاعات سن و جنسیت و این چیزهاشون رو هم می­خوام".

    -: "من ببینم چی می­تونم از اتحادیه بکشم بیرون. اما همونطور که می­دونی، وقت چندانی نداریم".

    -: "باید سعی کنیم سریع­تر کار کنیم. باید با یه عالمه از اطلاعات اساسی کار کنیم. سخنران شما هم داره یاد می­گیره که چطوری سخنرانی رو ارائه بده".

    مایرز خندید و گفت: "اون به نقطه­ای رسیده که حتی من رو هم متقاعد کرده. می­دونی، من نمی­خوام اون رو بفرستم توی مجلس، بیشتر خوشم میاد بفرستمش توی تلویزیون تا نقطه نظرات من رو بفروشه... اون، منظورم اینه که..."

    جنسن با لحن خشکی گفت: "منظورتون نقطه نظرات شماست. اون که چیزی نداره".

    -: "مهم نیست. جوجه رو آخر پاییز می­شمرن..."

    *

    بلاچ کارش را در کوکتل پارتی A.A.T.W خوب انجام داد. او از دستور­العمل­هایش پیروی کرد، لبخند زد، مقداری حرف زد، اما نه خیلی زیاد، یک یا دو لطیفۀ مؤدبانه گفت، با چند نفری صحبت کرد و در بیشتر مواقع، مشغول گوش کردن بود و سر تکان می­داد.

    با این وجود، مایرز که پشت میز نشسته بود، احساسا خفگی می­کرد. اگر بی­بی خراب می­کرد، آنها می­توانستند دوباره تلاش کنند، اما اگر خراب می­کرد، آیا آن قدر از وجودش باقی می­ماند که ارزش تلاش دوباره را داشته باشد؟ این می­توانست آزمونی باشد که بی­بی را نشان دهد. اما این کار را نکرده بود. عجب سر و ظاهری داشت! انگار سر یک سناتور رومی را روی بدنش گذاشته بودند.

    او نگاهش را از جنسن که سمت چپش نشسته بود دزدید. مرد کوچک اندام کاملاً آرام به نظر می­رسید، اما انقباض کوچکی میان ابروانش وجود داشت، گویی نگرانی­ای سرّی مثل خوره به جانش افتاده بود.

    شام به پایان رسیده بود و برخی اطلاعیه­های تجاری درحال انجام بود، از هیئت برگذاری سپاسگذاری به عمل آمد و افراد روی صندلی­هایی که به آنها نشان داده شده بود نشستند. به نظر می­رسید تمام آن جزئیات دیوانه کننده برای منظوری طراحی نشده­اند مگر قرار دادن تنشی غیر لازم بر روی سخنران.

    مایرز با جدیت به بلاچ خیره شد، نگاهش را به او دوخت و دو انگشتش را به نشانۀ پیروزی خیلی کوتاه بالا آورد. ادامه بده و قلب و روحشون رو به چنگ بیار، بی­بی!

    اما آیا می­توانست؟ سخنرانی یکی از بی­همتاترین و آرمان گرایانه­ترین آنها بود. ممکن بود طوری آن را قرائت کرد که گویی ستون اخبار روزنامه است، اما آن پر از دکمه­هایی بود که فشار داده می­شد، همانطور که جنسن و رایانه­اش گفته بودند.

    بلاچ حالا ایستاده بود. او به راحتی گام به جلو گذاشت و نوشته را روی تریبون قرار داد. او همیشه این کار را به خوبی انجام می­داد، آن را آنچنان عالی و عادی انجام می­داد که هرگز به ذهن شنوندگان هم خطور نمی­کرد که سخنرانی قرار است از روی نوشته، خوانده شود.

    مایرز به یاد زمانی افتاد که میزبان جلسه­ای بود که در آن سخنران به عللی با یک حرکت بیش از حد پر انرژی متن سخنرانی­اش را انداخته بود. می­شد نوشته را برداشت و آن را مرتب کرد، اما شنوندگان حس و حالشان را در آن لحظه از دست داده بودند و نمی­شد آنها را دوباره احیا کرد.

    بلاچ لبخندی به شنوندگان زد و آهسته آغاز کرد (برای سرعت گرفتن، زیاد طولش نده، بی­بی).

    طولش نداد. کمی سرعت گرفت. در جایی، او مکث کوتاهی کرد تا معنی علامتی را به خاطر آورد اما خوشبختانه آن مکث، مانند نوعی ژرف اندیشی به نظر رسید، نوعی فکر که ممکن است از خردی به بلوغ رسیده انتظارش را داشت. آن رویداد به ظاهرش خیلی کمک کرد.

    سپس او سریع­تر و احساساتی­تر حرف زد و مایرز در کمال تعجب می­توانست احساس کند که طبل­ها به صدا درآمده­­اند. آنها همان عبارت­های کلیدی بودند که با تأکید درستی ادا می­شدند، و در پاسخ می­توانست لولیدن شنوندگان را احساس کند.

    در یک نقطه، همه با یک اشاره خندیدند، و صدای کف زدن به گوش رسید. مایرز هرگز پیش از این نشنیده بود که صدای تشویق حرف بلاچ را قطع کند.

    صورت بلاچ کمی قرمز شده بود و در جایی او چنان مشتش را روی تریبون کوبید و یک لامپ کوچک فلورسنت لرزید (نندازیش، بی­بی). شنوندگان هم در پاسخ پایشان رو روی زمین کوبیدند.

    مایرز احساس کرد که هیجان در وجودش بالا می­آید، حتی با این وجود که دقیقاً می­دانست سخنرانی با چه دقتی آماده شده است. او به سمت جنسن خم شد و گفت: "اون شنونده­ها رو به جوش آورده. این همون چیزی نبود که گفتی"؟

    جنسن بلافاصله سر تکان داد. لبانش تکان کمی خوردند و گفت: "آره، و شاید..."

    بلاچ در حین صحبت­هایش مکث کوتاهی کرد، آنقدر که شنونگان را به تنش وا دارد، سپس دستش را با حالتی وحشیانه روی تریبون فرود آورد، نوشته را به صورت یک تودۀ مچاله شده برداشت و به کناری انداخت. در حالی که صدایش با آهنگ متفاوتی از پیروزی بالا رفته بود گفت: "به این نیازی ندارم. نمی­خوامش. این رو قبلاً با خونسردی نوشتم و حالا همۀ شما پبش روی من هستین. اجازه بدین از ته دلم با شما حرف بزنم. همون طور که جلوی شما ایستادم. دوستان و آمریکایی­های عزیز، اجازه بدین که بهتون بگم که شما و من، به همراه هم، چیزی که من توی دنیای امروز می­بینم و چیزی که ­می­خوام ببینم، حرفم رو باور کنید، دوستان عزیزم که این دو تا... یکی... نیستن".

    در پاسخ غرش تشویق جمعیت به پا خواست.

    مایرز وحشیانه جنسن را چنگ زد و گفت: "اون نمی­تونه اینها رو از خودش بگه".

    اما توانست و این کار را انجام داد. او سخنرانی را انجام داد و این کار را در میان تشویق و فریاد حضار انجام داد. اگر حرف­هایش شنیده می­شد، چندان مهم نبود. او هر دو دستش را بالا برد گویی می­خواهد شنوندگان را در آغوش بگیرد. صدایی فریاد زد: "ادامه بده! بهشون نشون بده"!

    بلاچ به آنها نشان داد. آنچه که دقیقاً گفت، اهمیتی نداشت، اما وقتی که به پایان رسید، تشویقی دیوانه­وار و شادمان و ایستاده انجام شد.

    مایرز از میان سر و صدا گفت: "چه اتفاقی افتاد"؟ (او هم با صدای بلند مانند دیگران تشویق می­کرد).

    جنسن همچنان نشسته بود و حالت عجیبی از در خود فرو رفتگی نشان می­داد. او به دست مایرز چنگ زد، او را نزدیک خودش کشید و با صدایی لرزان گفت: "خودت نمی­بینی چه اتفاق افتاد؟ این یه اصابت یک در میلیون بود. نزدیک آخراش بود که من داشتم کم کم نگران می­شدم که شاید ممکن نباشه. اون می­تونست..."

    -: "داری راجع به چی حرف می­زنی"؟

    -: "شنونده­ها به نقطۀ جوش رسیدن و بلاچ داشت برای اولین بار توی عمرش برای همچین شنوندگانی حرف می­زد، و سخنران­ها هم نقطۀ جوش خودشون رو دارن. خود بلاچ هم جوش آورده بود، و یه سخنران جوش آورده، می­تونه عقیدۀ عمومی رو با خودش همراه کنه و کوه­ها رو جابجا کنه".

    -: "کی؟ بی­بی"؟

    -: "آره".

    -: "خوب، این عالیه".

    -: "واقعا؟ اون وقتی که جوش آورده باشه، توان داره. وقتی بفهمه توانش رو داره، دیگه چه نیازی به تو داره؟ یا به من؟ و اگه این طور باشه، اون به کجا میره؟ بعضی­ها جذبۀ زیادی دارن، اما همیشه به مردم رو به سمت افتخار هدایت نمی­کنن".

    بلاچ همراه با شنوندگان بود و آنها دور و برش را گرفته بودند. او با حالتی نفس بریده به مایرز گفت: "کار آسونی بود! احساس فوق­العاده­ای دارم". سپس رو به آنهایی که دور و برش بودند کرد و بدون هیچ دردسری با آنها خندید و آنها را در مشتش نگه داشته بود.

    مایرز با گیجی به او نگاه می­کرد و جنسن با ترس!

    پایان

     

  • نظرات() 
  • یکشنبه 26 اردیبهشت 1395

    بَری وینستون بلاچ هنوز کاملاً به چهل سالگی نرسیده بود. در زمان نوجوانی به صورت نیمه حرفه­ای بیسبال بازی می­کرد. او با کمترین تلاشی راهش را در دانشکدۀ میدوِسترن ادامه داد و به عنوان یک فروشنده تا حد متوسطی موفق بود. ظاهرش تأثیر گذار بود، نه به این دلیل که خوش تیپ بود، بلکه به این دلیل که از لحاظ بدنی پرتوان به نظر می­رسید و این تأثیر را ایجاد می­کرد که صاحب خردی به بلوغ رسیده است. در موهایش رگه­هایی از رنگ خاکستری دیده می­شد و طوری سرش را بالا نگه می­داشت و چنان به گرمی لبخند می­زد که طرف مقابلش را از اعتماد به او سرشار می­ساخت.

    معمولاً درک این که پشت خوش مشربی او چیزی نیست، بجر خوش مشربی بیشتر، حدود یک ساعت طول می­کشید.

    اما حالا، بلاچ احساس ناراحتی می­کرد. هر وقت نگاهش با نگاه مایرز گره می­خورد، دچار ناراحتی می­شد. او می­خواست پیشرفت کند. آرزوی سرّی او این بود که نمایندۀ مجلس شود و گاهی اوقات تعجب می­کرد از این که نتواند یک سخنران بزرگ شود، اما دردسر آنجا بود که مردم او را عصبی می­کردند. پس از این که به لبخند بزرگش عادت کرد، زمان حرف زدن فرا رسیده بود، اما هیچ حرف خاصی برای گفتن نداشت.

    و هیچ کس تا کنون او را مانند این مرد کوچک اندام با نگاه نافذش ناراحت نکرده بود، کسی که وقتی بلاچ مشغول خواندن متن سخنرانی­اش بود، آنجا کاملاً بی­حرکت نشسته بود. صحبت کردن با شنوندگان واقعی که سر و صدا می­کردند و سرفه می­کردند و به نظر می­رسید از این که او حرفش را تمام نمی­کند عصبانی هستند، به حد کافی سخت بود. این مرد کوچک -او به خاطر آورد که نامش جنسن بود- به هیچ طریقی واکنش نشان نمی­داد، بجز این که کار او را تمام کند.

    نه، او به طریقی واکنش نشان داد. مدام متن سخنرانی به دست بلاچ می­داد تا بخواند. هر کدام اندکی با دیگری تفاوت داشتند و هر کدام به نوعی او را جذب می­کردند، اما هیچ وقت احساس نمی­کرد که دارد در مورد آنها داوری می­کند. آنها به طریقی او را غمگین و شرمنده می­کردند.

    به نظر می­رسید دست­نوشته­ای که در این روز به او داده شده بود، از بقیه بدتر بود. او با نگرانی نگاهی به آن انداخت و گفت: "این همه علامت برای چیه"؟

    مایرز با لحن آرامش بخشی که همیشه برای بلاچ به کار می­برد گفت: "خوب، بی­بی، بذار آقای جنسن توضیح بده".

    -: "این دستور­العمله. چیزیه که باید یاد بگیری، ولی سخت نیست. خط تیره به معنی مکثه. خط زیر به معنی تأکیده، فلش به سمت پایین پیش از یه واژه به این معنیه که باید صدات رو به اندازۀ یکی دو نت پایین بیاری. فلش به سمت بالا به این معنیه که صدات رو بالا ببری. فلش خمیده، اگه انحناش به سمت پایین بود یعنی این که با لحن تحقیر آمیز واژه رو ادا کنی. اگه انحنا به سمت بالا بود، صدات رو از خشم بالا می­بری. یه پرانتز به معنی یه لبخند کوچیکه. دو تا پرانتز به معنی پوزخنده. پرانتز سه تایی به معنی خندیدنه. هیچ وقت نباید با صدای خیلی بلند بخندی. یه خط بالای واژه یعنی اینکه باید عصبانی به نظر برسی. خط دوتایی به این معنیه که واژه رو تکرار کنی. یه ستاره..."

    بلاچ گفت: "من نمی­تونم همۀ اینها رو حفظ کنم".

    مایرز از پشت سر بلاچ با نگرانی گفت: "من فکر نمی­کنم اون این کار رو بکنه".

    به نظر می­رسید که جنسن از این عدم پذیرش دوگانه نگران نشده است. او گفت: "با تمرین می­تونی یاد بگیری. مبلغ پیش پرداخت بالاست و یه خورده مایۀ دردسره".

    مایرز گفت: "ادامه بده بی­بی. یه بار دیگه متن سخنرانی رو بخون و هر جا لازم شد آقای جنسن بهت کمک می­کنه".

    بلاچ طوری به نظر می­رسید که گویی باز هم می­خواد اعتراض کند، اما خوش مشربی ذاتی­اش برنده شد. دست نوشته را روی تریبون گذاشت و شروع به خواندن آن کرد. او تپق زد، با اخم به دستنوشته خیره شد، دوباره شروع کرد و باز هم توقف کرد.

    جنسن به او توضیح داد و بلاچ دوباره شروع کرد. آنها یک ساعت روی سه پاراگراف نخست کار کردند تا زمانی که وقت استراحت رسید.

    مایرز گفت: "افتضاحه".

    جنسن گفت: "اولین باری که سوار دوچرخه شدی، کارت چطور بود"؟

    بلاچ تمام سخنرانی را دوبار در طول آن روز خواند. دوبار دیگر هم روز دوم خواند. سخنرانی دومی که تهیه شده بود، دقیقاً مانند قبلی نبود، اما به همان اندازه خالی از محتوا بود.

    پس از یک هفته بلاچ گفت: "فکر کنم قضیه رو گرفتم. به نظرم اون قدر خوب قضییه رو گرفتم که حس خوبی بهم دست داده".

    مایرز با امیدواری­ای پوچ گفت: "من هم همین طور فکر می­کنم".

    پس از آن جنسن به مایرز گفت: "اون بهتر از چیزی که من انتظار داشتم کارش رو انجام میده. اون واقعاً قابلیتش رو داره، اما..."

    -: "اما چی"؟

    جنسن شانه‌­ای بالا انداخت گفت: "هیچی. فقط باید ببینیم چی پیش میاد".

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • شنبه 25 اردیبهشت 1395

    نقطۀ جوش

     

    آنتونی مایرز در حالی که روی میز به سمت مردی که روبرویش نشسته بود، خم می­شد گفت: "بذار صاف پوست کنده بگم. رایانۀ شما متن سخنرانی رو نمی­نویسه"؟

    نیکلاس جَنسِن کاملاً آرام بود. او گفت: "نه، خودتون این کار رو می­کنین. یا یکی دیگه انجامش میده". او مرد کوچک اندامی­ بود که لباس­های بسیار تمیز و مرتبی به تن داشت، با گرۀ کراواتی مدل قدیمی که که نشان می­داد او هیچ گونه آگاهی­ای از دنیای یقه­های پیراهن ندارد.

    او گفت: "کاری که من کردم این بود که یه سری از واژه­ها، عبارت­ها و جمله­ها رو توسعه دادم که باعث واکنش گروه­های خاصی از مردم میشه، گروه­هایی که بر اساس جنسیت، سن، اخلاقیات، زبان، حرفه، محل اقامت و هر چیز دیگه­ای که به فکر می­رسه، از هم جدا شدن. اگه شما بتونین شنوندگانتون رو بر اساس جزئیات دقیقی که سخنرانتون جمع آوری می­کنه، توصیف کنین، می­تونم چیزی رو به شما بدم که توی متن سخنرانی­تون قرار بدین. هر چی که ما دقیق­تر راجع به شنوندگانتون اطلاعات داشته باشیم، برنامۀ رایانه­ای من می­تونه واژه­ها و عبارت­های کلیدی دقیق­تری رو تولید کنه. اونها توی تار و پود متن سخنرانی بافته میشن..."

    -: "میشه این کار رو کرد؟ معنی­ای هم میدن"؟

    -: "این دیگه به نبوغ نویسندۀ متن سخنرانی بستگی داره، ولی واقعاً مهم نیست. اگه شما روی طبل هم ضربه بزنین، ممکنه شنوندگانتون رو از جا بپرونین، تا جایی که بلند بشن و ضربان قلبشون با طبل هماهنگ بشه، تا وقتی که به نقطۀ جوش برسن. احساسات رو میشه کوک کرد، اما لازم نیست ضربه­های طبل کوک بشه. اون فقط یه ضرباهنگ ایجاد می­کنه. تو می­تونی طبل رو با هر کوکی که می­تونی به صدا در بیاری، اما این ضرباهنگه که دنبالشی. فهمیدی"؟

    مایرز چانه­اش را مالید و فکورانه به دیگری خیره شد. او گفت: "قبلاً هم این رو آزمایش کردی"؟

    جنسن لبخند کمرنگی زد و گفت: "فقط به صورت غیر رسمی. توی یه سخنرانی کوتاه. با این حال می­دونم که دارم چی میگم. من یه هیاهو شناسم..."

    -: "یه چی"؟

    -: "یه دانشجو که روی روانشناسی توده­های مردم مطالعه می­کنه. و تا جایی که می­دونم، نخستین کسی هستم که تونستم این موضوع رو رایانه­ای کنم".

    -: "و تو می­دونی که این کار می­کنه، البته به صورت نظری".

    -: "نه، من می­دونم که این ممکنه کار کنه، به صورت نظری".

    -: "و می­خوای روی من آزمایشش کنی. اگه کار نکرد چی"؟

    -: "تو چی رو از دست میدی؟ من تو رو مجبور نمی­کنم. این برای کار من مفیده و تا وقتی که من به چیزی که گفتم باور داشته باشم، اگه شما از خدمات من استفاده نکنین، سخنرانتون از دست میره".

    مایرز به نرمی با انگشتانش روی میز ضرب گرفت و گفت: "ببین، بذار من راجع به سخنرانم یه کم توضیح بدم. اون آدم تأثیر گذاری به نظر می­رسه. صدای خوبی داره، خوشایند و دوست داشتنیه. اگه درست روش کار بشه، من می­تونم ازش مدیر اجرایی یه شرکت بسازم، یا یه سفیر، یا رئیس جمهور ایالات متحده. فقط مسأله اینه که ذهنیتی برای سخنرانی نداره و من باید حرف توی دهنش بذارم. تنها کاری که اون باید بتونه بدون من انجامش بده، اینه که سخنرانی رو طوری انجام بده که مردم گول این رو بخورن که انگار خودش ذهنیت سخنرانی رو داشته. این کاریه که از پسش بر نمیاد، حتی اگه متن سخنرانی رو براش نوشته باشن. سخنرانی ممکنه هوشمندانه باشه، اما اون نمی­تونه طوری اجراش کنه که خودش یه فرد هوشمند به نظر برسه. فکر می­کنی می­تونی متن سخنرانی رو بهتر از من بنویسی"؟

    -: "بهتر نه، فقط کم اشتباه­تر. من می­تونم این امکان رو براش به وجود بیارم که دکمه­های درست رو فشار بده و مردم رو به جوش بیاره".

    -: "منظورت چیه که به جوش بیاره"؟

    -: "این که به غلیان بیفتن. مگه معنی جوش این نیست؟ هر جمعیتی نقطۀ جوش خودش رو داره. اگرچه هر جمعیت متفاوتی، به چیز متفاوتی برای به جوش اومدن نیاز داره".

    -: "آقای جنسن، شاید داری یه مشت مزخرفات به من می­فروشی. هیچ سخنرانی­ای نمی­تونه اون قدر بدون خطا باشه که یه آدم پخمه نتونه بهش گند بزنه".

    -: "کاملاً برعکس. یه آدم پخمه تا وقتی که به خودش فکر نمی­کنه، می­تونه اون رو با اطمینان بیشتری از خود شما اجرا کنه. می­تونم ایشون رو ببینم؟ البته اگه شما می­خواین از خدمات من استفاده کنین".

    -: "حتماً این رو درک می­کنین که هر چی اینجا گفته شده، باید محرمانه باقی بمونه".

    -: "حتماً. از اونجایی که من قصد دارم این برنامه رو اقتصادی کنم، به محرمانه بودن بیشتر از شما علاقه دارم".

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 23 اردیبهشت 1395

    چرا و چطور سیارۀ پلوتو با همۀ سیاره‌­های دیگر تفاوت دارد؟

     

    سیارۀ پلوتو دورترین سیاره از خورشید است (متوسط فاصلۀ آن 5/8 میلیارد کیلومتر است). اما به هر حال یک سیاره باید دورترین باشد و این قرعه به نام پلوتو افتاده است.

    با این وجود، فقط این نیست. پلوتو ویژگی­های عجیب و غیرعاد‌ی‌­ای دارد که آن را از بقیۀ هشت سیارۀ دیگر جدا می­سازد و آن را تبدیل به چیزی می­‌کند کنجکاوی قابل توجه ستاره شناسان را برانگیخته است. به عنوان مثال:

    1) مدار پلوتو از مدار همۀ سیاره­های بزرگ دیگر بیضی شکل­تر است. یک دایرۀ کامل خروج از مرکزی برابر با 0 دارد و خروج از مرکز مدار زمین فقط 0/017 است، پس به دایره بسیار نزدیک است. اما خروج از مرکز مدار پلوتو 0/25 است. گاهی اوقات تا 4/3 میلیارد کیلومتر به خورشید نزدیک می­شود و گاهی اوقات تا 7/2 میلیارد کیلومتر از آن دور می­شود. در واقع، وقتی که پلوتو در نزدیک­ترین نقطه به خورشید قرار دارد، حتی از نپتون هم نزدیک­تر است و برای مدتی، دیگر دورترین سیاره به حساب نمی­‌آید. در حال حاضر، پلوتو در فاصله­‌ای نزدیک­تر از نپتون به خورشید حرکت می­کند و تا چهل سال همین طور نزدیک­تر باقی می­ماند.

    2) مدار پلوتو اریب­‌تر مدار همۀ سیاره­‌های بزرگ دیگر است. اگر همۀ سیاره‌­ها در مدارشان در یک طرف خورشید به خط شوند، هر یک درست پشت سر دیگری قرار خواهند گرفت، همگی بجز پلوتو. مدار پلوتو  نسبت به مدار ما 17 درجه کجی دارد و می­تواند خیلی بالاتر از موقعیت سیاره­‌های دیگر قرار بگیرد یا خیلی پایین رود (به همین دلیل است  که آن وقتی که به خورشید نزدیک می­شود، هرگز با نپتون برخورد نخواهد کرد، بلکه از مدار نپتون، از فاصلۀ دوری در بالای آن خواهد گذشت).

    3) هشت سیارۀ دیگر بجز پلوتو به دو گروه تقسیم می­شوند. نخست، چهار سیاره که به خورشید نزدیکند: تیر، ناهید، زمین و بهرام. همگی کوچکند، چگالند و جو نسبتاً رقیقی دارند. سپس چهار سیارۀ خارجی قرار دارند: برجیس، کیوان، اورانوس و نپتون. سیاره‌­هایی غول آسا، با چگالی کم و جو بسیار غلیظ. فقط پلوتو باقی می­ماند، که در بین غول­های گازی قرار دارد، با این وجود مانند سیارات داخلی دنیای کوچگ و چگالی است. آن سیاره از جای خود خارج شده است.

    4) اگر تیر و ناهید را در نظر نگیریم، که به خورشید بسیار نزدیکند و اثر گرانشی خورشید، چرخش وضعی آنها را کند کرده است، می­توانیم بگوییم که همۀ سیارات به سرعت دور محورشان می­گردند. دورۀ گردش وضعی سیارات بین 10 تا 25 ساعت است. با این حال گردش وضعی پلوتو 153 ساعت طول می­کشد، یعنی نزدیک به 7 روز.

    چرا این سیاره این قدر غیر عادی است؟ آیا دلیلی وجود دارد که پلوتو این قدر متفاوت باشد؟

    در این مورد، پیشنهاد جالبی ارائه شده است. تصور کنید که پلوتو از ابتدا یک سیاره نبوده ، بلکه یکی از قمرهای نپتون بوده است. تصور کنید نوعی فاجعۀ کیهانی رخ داده و آن را از مدار قمری خود به یک مدار سیاره‌­ای مستقل پرتاب کرده باشد.

    اگر چنین باشد، ماهیت آن انفجار (اگر این چیزی باشد که رخ داده است) به خوبی می­تواند آن را به مداری اریب و نامتعادل پرتاب کرده باشد، که آن را به طرف نپتون یعنی جایی که کارش را از آنجا آغاز کرده باز می­گرداند.

    به عنوان یک قمر، می­توانست به جای این که یک غول گازی مانند سیاره­‌های خارجی باشد، یک سیارۀ کوچک و چگال باشد. همین طور به عنوان یک قمر، در زمانی به دور محورش می­چرخید که گردش خود را به دور نپتون انجام می­داد (با توجه به اثر گرانشی نپتون). این مورد در میان اقمار عمومیت دارد و حتی در مورد ماه خودمان هم چنین است. در این صورت، دورۀ گردش پلوتو به دور نپتون می­توانست در حدود یک هفته باشد (دورۀ گردش ماه چهار هفته است). وقتی که پلوتو به دور از نپتون پرتاب شد، ممکن است دورۀ چرخش وضعی خود را حفظ کرده باشد و به این ترتیب تبدیل به عجیب­ترین ویژگی این سیاره شده است.

    اما بدبختانه، همۀ اینها فقط گمانه پردازی هستند. هیچ دلیل محکمی وجود ندارد که پلوتو زمانی قمر نپتون بوده است، و اگر بوده است، ما نمی­دانیم که چه نوع فاجعه‌­ای می­تواند آن را به بیرون پرتاب کرده باشد.

  • نظرات() 
  • سه شنبه 21 اردیبهشت 1395

    گادفری میر در کنار اولدبری نشست و گفت: "کاملاً برات واضحه"؟ اولدبری حالا نزدیک به یک ماه بود که تحت نظارت بود.

    نیلسون در انتهای دیگر اتاق نشسته بود و گوش می­کرد و می­دید. او اولدبری را درست پیش از بالارفتن از نردبان کشتی به خاطر می­آورد. چهره­اش هنوز چهارگوش بود، اما گونه­هایش فرو رفته بود و توان از وجودش رخت بربسته بوده.

    صدای اولدبری ثابت یکنواخت اما با حالتی نیمه زمزمه­وار بود. او گفت: "اون اصلاً یه کشتی نبود. ما هم توی فضا نبودیم".

    -: "ما این رو فقط توی حرف نگفتیم. کشتی و کنترل­هایی که با تصویر زمین و ماه کار می­کردن رو بهت نشون دادیم. تو اونها رو دیدی".

    -: "آره. می­دونم".

    میر سریع و با حالتی حق به جانب ادامه داد: "این یه پرواز خشک بود. یه شبیه سازی کامل از شرایط برای آزمایش چگونگی دوام انسان­ها. طبیعتاً نمی­تونستیم به تو و دیویس این رو بگیم چون در این صورت آزمایش بی­معنی می­شد. اگه فایده­ای نداشت، می­تونستیم هر وقت که اراده کنیم آزمایش رو متوقف کنیم. می­تونستیم با این آزمایش چیزهایی رو یاد بگیریم و تغییرات رو اعمال کنیم. بعد با دو نفر دیگه ادامه بدیم".

    اولدبری با لحنی حسرت بار گفت: "اون دو نفر جدید هنوز آزمایش نشدن"؟

    -: "هنوز نه. اما آزمایش میشن. یه سری تغییرات هست که باید اعمال بشه".

    -: "من شکست خوردم".

    -: "ما چیزهای زیادی یاد گرفتیم. پس آزمایش در نوع خودش موفقیت آمیز بود. حالا گوش کن. کنترل­های کشتی طوری تنظیم شده بودند که دچار خطا بشن و ما بتونیم واکنش شما رو توی شرایط اضطراری بعد از چند روز فشار سفر بسنجیم. نقطۀ شکست برای وقتی زمان بندی شده بود که قرار بود شما دور ماه بچرخین و اون موقع قرار بود که ما سوئیچ رو خاموش کنیم و این طوری شما نمی­تونستین توی سفر بازگشت پشت ماه رو ببینین. چون قرار نبود که شما اون طرف ماه رو ببینین، به همین خاطر ما اون طرفش رو نساختیم. اسمش رو بذار مشکلات مالی. این آزمایش به تنهایی برامون پنجاه میلیون دلار هزینه داشته و تخصیص بودجه براش به این آسونی­ها نیست".

    نیلسون به تلخی افزود: "بجز این که کلید خاموشی صفحۀ نمایش سر وقت عمل نکرد. یه سوپاپ گیر کرد، شما قسمت تموم نشدۀ پشت ماه رو دیدین و ما مجبور شدیم کشتی رو متوقف کنیم تا جلوگیری..."

    میر حرف او را قطع کرد و گفت: "همین بود. حالا تکرارش کن، اولدبری. همه چی رو تکرار کن".

    *

    آنها فکورانه در طول راهرو قدم می­زدند. نیلسون گفت: "امروز تقریباً خودش بود. تو این طوری فکر نمی­کنی"؟

    میر اعتراف کرد: "این یه پیشرفت بود. یه پیشرفت بزرگ. ولی دورۀ درمانش به هیچ وجه تموم نشده".

    نیلسون پرسید: "به دیویس امیدی نیست"؟

    میر سرش را به آهستگی تکان داد و گفت: "این یه مورد متفاوته. اون کاملاً منزوی شده. اصلاً حرف نمی­زنه. و همین باعث میشه به هیچ طریقی نتونیم بهش نزدیک بشیم. ما آلدوسترون رو امتحان کردیم، آلکالوئید درمانی رو امتحان کردیم، الکتروانسفالوگرافی معکوس و چند تا چیز دیگه رو امتحان کردیم. هیچ کدوم فایده­ای نداشتن. اون فکر می­کنه اگه حرفی بزنه، ما اون رو بر اساس رسمی که داریم، می­کشیم. نمیشه از کسی که دچار دشمن پنداری حاد و مفرط شده چیزی پرسید".

    -: "بهش نگفتی که ما می­دونیم

    -: "اگه این کار رو بکنیم، ممکنه تمایل برای آدم­کشی رو در اون زنده کنیم و شاید اون قدری که در مورد اولدبری شانس آوردیم، در مورد دیویس خوش شانس نباشیم. من تقریباً فکر می­کنم که اون درمان ناپذیره. نظافتچی بیمارستان بهم گفت بعضی­وقت­ها که ماه توی آسمونه، دیویس بهش خیره میشه و زیر لب به خودش میگه: پرده"!

    نیلسون موقرانه گفت: "این من رو یاد حرفی میندازه که دیویس خودش اوایل سفر گفت. عقیده­ها به سختی می­میرن. این طور نیست"؟

    -: "این جنبۀ غم انگیز دنیای ماست. فقط..." میر مکث کرد.

    -: "فقط چی"؟

    -: "موشک­های بدون سرنشین ما -هر سه تاشون- ابزارهای ارتباطیشون درشت پیش از چرخش بومرنگی از کار افتادن و برنگشتن. بعضی وقت­ها فکر می­کنم شاید..."

    نیلسون با عصبانیت گفت: "خفه شو"!

    پایان

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 20 اردیبهشت 1395

    دیویس گفت: "تو اون رو دیدی، مگه نه"؟

    اولدبری ناله کنان گفت: "دارم از ترس می­میرم".

    -: "تو اون رو دیدی. همون طوری که می­گذشتیم، تو قسمت پنهان ماه رو دیدی و دیدی که هیچی نبود. خدای بزرگ! بجز تیر و پایه­هایی که یه پرده به مساحت سیزده میلیون کیلومتر مربع رو سرپا نگه داشته بودن. قسم می­خورم. یه پرده"!

    او آنقدر با حالتی دیوانه­وار خندید که نفسش بند آمد.

    سپس با صدایی خش­دار گفت: "برای یه میلیون سال بشریت داشت به بزرگترین دروغی نگاه می­کرد که فراتر از هر رویایی بود. رفقای ما زیر یه پرده به بزرگی یه دنیا پایه زده بودن و اسمش رو ماه گذاشته بودن. ستاره­ها هم همه نقاشی شده هستن، باید همین طور باشن. اگه می­تونستیم به حد کافی دور­تر بریم، می­تونستیم یه مقدارش رو جمع کنیم با خودمون ببریم خونه. اوه، خیلی بامزس". او داشت دوباره می­خندید.

    اولدبری می­خواست بپرسد که چرا آن شخص عاقل و بالغ می­خندد. اما فقط توانست بگوید: "چرا... چرا..." خندۀ دیویس آنچنان دیوانه­وار بود صدای او را از ترس در گلو خفه می­کرد.

    دیویس پرسید: "چرا؟ من از کدوم گوری باید بدونم که چرا؟ چرا تلویزیون برای نمایش­هاش کنار خیابون خونه­های قلابی می­سازه؟ شاید ما هم نمایش هستیم و ما دو تا هم به جای اینکه وسط صحنۀ نمایش باشیم، یعنی جایی که انتظار میره اونجا باشیم، اشتباهی رسیدیم به جایی که یه دکور خوش رنگ و لعاب برپا شده. قرار هم نبوده که بشریت چیزی راجع به دکور بدونه. به خاطر همین هم بوده که ابزارهای اطلاعاتی همیشه بعد از سیصد هزار کیلومتر دچار اشتباه می­شدن. البته، ما اون رو دیدیم".

    او با حالتی متقلبانه به مرد بزرگ جثه­ای که کنارش بود نگاه کرد و گفت: "می­دونی چرا این که ما اون رو دیدیم مهم نیست"؟

    اولدبری با چهره­ای پوشیده از اشک به دیویس خیره شد و گفت: "نه، چرا"؟

    دیویس گفت: "برای این که دیدن ما مهم نیست. اگه ما برگردیم زمین و بگیم که ماه یه چادر گندس که با چوب سر هم شده، اونها ما رو می­کشن. یا اگه دلرحم باشن ما رو تا آخر عمرمون میندازن توی دیوونه خونه. به همین دلیل ما نباید یک کلمه هم راجع به چیزی که دیدیم حرف بزنیم".

    صدایش با حالتی تهدید آمیز قوی­تر شد و گفت: "فهمیدی چی گفتم؟ حتی یک کلمه"!

    اولدبری مویه کنان گفت: "من مامانم رو می­خوام"!

    -: "فهمیدی؟ دهنمون رو می­بندیم. این تنها راهمونه که باهامون مثل یه آدم عاقل رفتار کنن. بذار یکی دیگه بیاد و حقیقت رو کشف کنه و قربانی بشه. قسم بخور که ساکت می­مونی. روی قلبت صلیب بکش و بگو اگه به کسی بگی، امیدواری که بمیری"!

    دیویس درحالی که دستش را با حالتی تهدید آمیز بالا می­برد، به شدت نفس می­کشید. اولدبری تا جایی که زندان صندلی­مانندش اجازه می­داد خودش را به کناری کشید گفت: "من رو نزن، نه"!

    اما دیویس که از نقطۀ خشم گذشته بود فریاد زد: "فقط یه راه امن باقی مونده". و ضربه­ای به بدن جمع شدۀ اولدبری زد، دوباره، و دوباره...

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • یکشنبه 19 اردیبهشت 1395

    آنها حالا به سمت ماه سقوط می­کردند. یک سقوط آزاد. سرعت گرفتنشان به شدت گرانش بستگی داشت. گرانش ماه ضعیف بود، اما آنها از ارتفاع بالایی سقوط خود را آغاز کرده بودند. و حالا، سرانجام، منظرۀ ماه شروع به حرکت کرده بود و دهانه­های جدیدی جلوی دیدشان می­آمدند.

    البته آنها با ماه برخورد نمی­کردند و سرعتشان آنها را به سلامت دور ماه می­چرخاند. آنها از مقابل نیمی از سطح ماه حرکت می­کردند، در یک ساعت از جلوی چهار هزار و پانصد کیلومتر از سطح آن می­گذشتند، سپس در راه بازگشت پرتاب می­شدند تا بتوانند یک بار دیگر زمین را ببینند.

    اما اولدبری غمگینانه دلش برای چهرۀ آشنای ماه تنگ شده بود. از این فاصلۀ نزدیک، ماه چهره­ای نداشت و فقط سطح ناصاف آن دیده می­شد. از بس با نارحتی ماه را تماشا کرده بود، احساس می­کرد چشمانش پر از اشک شده.

    و آنگاه، ناگهان، فضای کوچک و شلوغ و داخل کشتی از صدای بلند زنگ انباشته شد و نیمی از صفحات مدرج روی سطح کنترل که روبروی آنها بود، با هیاهو رنگ قرمز اختلال را نشان دادند.

    اولدبری از ترس خودش را عقب کشید و جمع کرد، اما دیویس با فریادی که به نظر می­رسید پیروزمندانه است گفت: "نگفتم؟ همه چی ایراد پیدا می­کنه"!

    او بی­فایده دستور­العمل­ها را بررسی کرد و گفت: "دیگه هیچ اطلاعاتی فرستاده نمیشه. همه چی سری می­مونه".

    اما اولدبری هنوز به ماه نگاه می­کرد. ماه به طرز وحشتناکی نزدیک بود و سطح آن با سرعت حرکت می­کرد. آنها به آرامی شروع به چرخیدن کردند و اولدبری با جیغی گوش خراش گفت: "اونجا! اونجا رو نگاه کن"! انگشت اشاره­اش از شدت ترس سیخ شده بوده.

    دیویس سرش را بالا آورد و گفت: "اوه، خدای من! اوه، خدای من"! و بارها و بارها این را تکرار کرد، تا وقتی که صفحۀ نمایش از هر چیزی خالی شد و صفحات مدرجی که آن را کنترل می­کردند هم رنگ قرمز را نشان دادند.

    *

    لارس نیلسون نمی­توانست از آنچه که بود رنگ پریده­تر شود، اما دستانش، هنگامی که آنها را مشت می­کرد، می­لرزیدند.

    او گفت: "دوباره! این یه بدبیاری لعنتیه. بعد از ده سال، خودکار سازی دووم نیاورد. نه توی پروازهای بی­سرنشین، نه توی این یکی. کی پاسخگوئه"؟

    انداختن مسئولیت به گردن دیگران هیچ فایده­ای نداشت. هیچ کس مسئول نبود و نیلسون هم بلافاصله با غر و لندی این را تصدیق کرد. مسأله فقط این بود که در یک لحظۀ حیاتی، یک بار دیگر، همه چیز از کار افتاده بود.

    او گفت: "ما باید یه جوری اونها رو بکشیم بیرون. هممون می­دونیم که نتیجه زیر سؤاله".

    اما هنوز، کاری که می­شد انجام داد، در دست اجرا بود.

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • شنبه 18 اردیبهشت 1395

    دیویس گفت: "سیصد هزار کیلومتر. تقریباً هشتاد و پنج درصد راه رو تا اونجا رفتیم".

    قسمت روشن ماه پر از لکه­های جوش مانند به نظر می­رسید و دماغه­های آن از صفحۀ نمایش خارج شده بود. دریای آشفتگی یک بیضی تیره رنگ بود که به خاطر زاویۀ دید کج، از شکل افتاده بود. اما آنقدر بزرگ بود که بتوان مشت دست را در آن جا داد.

    دیویس ادامه داد: "و هیچ اشکالی هم پیش نیومده. حتی یه چراغ قرمز هم روی یه صفحۀ کوچیک روشن نشده".

    اولدبری گفت: "خوبه".

    -: "خوبه"؟ دیویس به اولدبری خیره شد و چشمانش را از شدت سوءظن در هم کشیده بود. او گفت: "توی اون تلاش­های قبلی هم تا اینجا هیچ مشکلی پیش نیومده بود. پس هنوز خوب نیست".

    -: "من که فکر نمی­کنم اشکالی پیش بیاد".

    -: "ولی من فکر می­کنم بیاد. فکر نکنم قرار باشه زمین این رو بدونه".

    -: "زمین چی رو بدونه"؟

    دیویس زیر خنده زد و اولدبری با نگرانی به او نگاه کرد. از خود شیفتگی او احساس ترس عجیبی می­کرد. دیویس به هیچ وجه شبیه به پدر اولدبری نبود که او به طرز عجیبی به خاطر آورده بود (فقط این که پدرش را جوان­تر از دیویس به خاطر می­آورد، با همۀ موهایش و صدای قلبش).

    نیم­رخ دیویس در زیر نور ماه به وضوح دیده می­شد. او گفت: "این که ممکنه چیزهای زیادی توی فضا باشه که به نظر نمی­رسه ما چیزی ازشون بدونیم. میلیاردها سال نوری جلوی روی ماست. فقط تنها چیزی که می­دونیم اینه که به جاش یه دیوار سیاه و جامد، درست اون طرف ماه وجود داره، با ستاره­هایی که نقاطی هستن که روی اون قرار گرفتن و سیاره­هایی که طوری روی اون می­چرخن که هر جوجه خروسی می­تونه از روی مدارهای خیالی اونها نظریۀ گرانش رو بیرون بکشه".

    اولدبری گفت: "یه بازی برای آزمایش ذهن­های ما"؟ ذهنش گفتۀ قبلی دیویس را -یا نکند مال خودش بودند؟- با کمی تحریف به یاد آورد. همۀ این ماجراهای کشتی به نوعی بعید به نظر می­رسید.

    -: "چرا که نه"؟

    اولدبری سراسیمه فریاد زد: "خیلی خوب، تا اینجا خیلی خوب. یه روزی خودت می­بینی که همۀ این چیزها درست بودن".

    -: "پس بگو چرا همۀ ابزارهای ثبت و ضبط، بعد از سیصد هزار کیلومتر گذشته اشتباه کردن؟ چرا؟ بهم جواب بده".

    -: "این بار ما اینجا هستیم. اونها رو تنظیم می­کنیم".

    دیویس گفت: "نه، تنظیم نمی­کنیم".

    خاطره­ای واضح از داستانی که در اوایل نوجوانی خوانده بود، اولدبری را از هیجان سر جای خودش سیخ کرد. او گفت: "می­دونی، یه زمانی یه کتاب راجع به ماه خوندم. اهالی بهرام یه پایگاه اون طرف ماه درست کرده بودن. خودت که می­دونی، ما نمی­تونیم اون طرف رو ببینیم. اونها مخفی بودن، اما می­تونستن ما رو ببینن".

    دیویس با ترش­رویی گفت: "چه طوری؟ بین زمین و اون طرف ماه، سه هزار کیلومتر ضخامت ماه وجود داره".

    -: "نه، بذار از اول شروع کنم". اولدبری شنید که صدایش دوباره می­لرزد، اما اهمیتی به آن نداد. او می­خواست به خاطر یادآوری آن داستان که باعث شده بود حالش بهتر شود، از صندلی­اش بیرون بیاید و بالا و پایین بپرد، اما به دلایلی نمی­توانست. او گفت: "می­دونی، اون داستان در آینده اتفاق می­افتاد و چیزی که زمین نمی­دونست این بود که..."

    -: "میشه خفه شی"؟

    صدای اولدبری بریده شده. احساس رنجیدگی و سرکوب شدگی می­کرد. با لحنی شکست خورده گفت: "تو خودت گفتی که زمین چیزی نمی­دونه و به خاطر همینه که ابزارها خاموش شدن و تنها چیز جدیدی که ما قراره ببینیم، طرف دیگۀ ماهه و اگه اهالی بهرام..."

    -: "میشه حرف زدن راجع به این بهرامی­های احمقت رو بس کنی"؟

    اولدبری ساکت شد. او از دست دیویس بسیار دلخور شده بود. این که دیویس یک فرد بزرگسال بود دلیلی نبود که آن طور فریاد کشیدنش کار درستی باشد.

    چشمانش به سمت ساعت برگشتند. با تعطیلات تابستانی فقط صد و ده ساعت فاصله داشتند. 
    ادامه دارد...

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :14
    • 1  
    • 2  
    • 3  
    • 4  
    • 5  
    • 6  
    • 7  
    • ...  

    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic