پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395

اتاق نشیمن با شکوهی نبود، اما راحت بود. بردستون گفت: "مستخدم لازم ندارین؟ من می­تونم یکی براتون استخدام کنم".

گولد گفت: "می­دونم که شما پول زیادی دارین. فقط اول بهم بگین که مشکلتون چیه"؟

بردستون روی صندلی­اش به جلو خم شد و به تندی گفت: "اگه پروندۀ من رو دنبال کردین، حتماً می­دونین که من به یه مجازات بی­رحمانه و غیرعادی محکوم شدم. من اولین کسی هستم که چنین حکمی رو گرفتم. ترکیب خواب مصنوعی و تنظیم مستقیم عصبی همین اواخر کامل شده. ماهیت مجازاتی که من بهش محکوم شده قابل درک نیست. یکی باید من رو تر و خشک کنه".

-: "شما به دستکاری فرایند پرداخت حقوق با جزئیات کامل اعتراف کردین. هیچ شک منطقی­ای وجود نداره که شما گناه­کار هستین..."

-: "حالا هر چی! ببینین! ما توی یه دنیای رایانه­ای زندگی می­کنیم. من هیچ جا نمی­تونم کاری انجام بدم. نمی­تونم اطلاعات بدست بیارم. نمی­تونم غذا بخورم. نمی­تونم خودم رو سرگرم کنم. نمی­تونم برای چیزی پرداخت کنم. خلاصه اینکه بدون استفاده از رایانه هیچ کاری نمی­تونم انجام بدم. همون طور که حتماً می­دونین، طوری من رو تنظیم کردن که نمی­تونم بدون اینکه چشمام آسیب ببینه، به رایانه نگاه کنم، یا بدون اینکه انگشت­هام تاول بزنه، به رایانه دست بزنم. من حتی نمی­تونم با کارت اعتباریم کار کنم و حتی نمی­تونم بدون ناراحتی بهش فکر کنم".

گولد گفت: "بله، من همۀ اینها رو می­دونم. این رو هم می­دونم که برای طول مدت مجازات پول زیادی به شما داده شده و از جامعه خواسته شده که با شما حس همدردی داشته باشن و کمکتون کنن. من باور دارم که اونها این کار رو می­کنن".

-: "ولی من این رو نمی­خوام. من نه کمک اونها رو می­خوام و نه ترحمشون رو. نمی­خوام توی دنیای آدم بزرگ­ها مثل یه بچۀ بی­نوا باشم. نمی­خوام توی دنیای مردمی که خوندن و نوشتن بلدن، مثل یه آدم بی­سواد باشم. بهم کمک کن که این مجازات تموم بشه. این یه ماه مثل جهنم گذشت. من نمی­تونم یازده ماه دیگه رو تحمل کنم".

گولد برای مدتی در فکر فرو رفت. سپس گفت: "خوب، تو می­تونی من رو استخدام کنی و این طوری، من نمایندۀ قانونی تو میشم و هر کاری که بتونم برات انجام میدم. ولی این رو هم بهت بگم که بخت موفقیت چندان زیاد نیست".

-: "چرا؟ تنها کاری که من کردم این بود که پنج هزار دلار جابجا کردم".

-: "ولی برای مقدار بیشتری نقشه کشیده بودی و تصمیمش رو گرفته بودی. اما قبل از اینکه بتونی انجامش بدی، دستگیر شدی. یه کلاهبرداری نبوغ آمیز رایانه­ای بود، کاملاً در خور استعداد شناخته شدۀ تو توی بازی شطرنج، اما با این وجود، باز هم جرمه. و همون طور که خودت گفتی، این روزها همه چی رایانه­ای شده و بدون رایانه، حتی نمیشه قدم از قدم برداشت. پس کلاهبرداری با رایانه، شکستن چهارچوب تمدنه. این یه جرم سنگینه و باید ازش جلوگیری بشه".

-: "موعظه نکن".

-: "موعظه نمی­کنم. تو سعی کردی سیستم رو بشکنی و مجازاتت هم این بود که سیستم برای تنها تو شکسته و در نتیجه، تو نمی­تونی باهاش کار کنی. اگه زندگی برات غیر قابل تحمل شده، صرفاً به این خاطره که بهت نشون داده بشه که کاری که سعی داشتی انجام بدی، چقدر غیر قابل تحمل بوده که می­خواستی اون رو برای همه بشکنی".

-: "ولی یه سال خیلی زیاده".

-: "خوب، شاید همین مقدار هم به عنوان مثال اون قدر قوی باشه که بقیه رو از انجام چنین تلاش­هایی منصرف کنه. سعیم رو می­کنم...ولی متأسفم که بگم می­تونم حدس بزنم قانون چی میگه".

-: "چی میگه"؟

-: میگه که مجازات باید با جرم تناسب داشته باشه. و مجازات تو هم کاملاً متناسبه.

پایان

 

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395

    تنها پس از اینکه غذایش را تمام کرد -تا آنجا که ممکن بود آهسته و به طور کامل غذایش را تمام کرد- بود که یک بار دیگر شروع به بررسی اطرافش نمود. پسرک مدت­ها بود که رفته بود. بردستون به تلخی اندیشید که حداقل آن پسر به حالش تأسف نخورده بود، برایش افاده نکرده بود و مثل ارباب با او رفتار نکرده بود. هنوز آنقدر بزرگ نشده بود که آن رویداد برایش عجیب باشد؛ فقط روی بزرگ شدنش و اینکه قادر بود با یک پایانۀ رایانه­ای کار کند، تمرکز کرده بود.

    بزرگ شدن!

    رستوران حالا دیگر خیلی شلوغ نبود. کاربر رایانه هنوز پشت آن نشسته بود، احتمالاً در حال بررسی سیم کشی رایانه­ای بود.

    بردستون با دردی ناگهانی اندیشید که آن شغل عملاً مهم­ترین شغل فن­شناسان در تمام دنیا بود. برنامه ریزی همیشگی، برنامه ریزی دوباره، تنظیمات، بررسی جریان­های الکتریکی جزئی که کنترل کارهای دنیا برای همه را انجام می­دادند... یا تقریباً برای همه.

    حس راحتی و گرمای درون که آن استیک عالی به وجود آورده بود، حس شورش را در بردستون برانگیخت. چرا نباید تلاش می­کرد؟ چرا نباید کاری برای وضعیتش انجام می­داد؟

    نگاهش با نگاه کاربر رایانه گره خورد و با تلاش صمیمانه­ای که حتی در نگاه خودش هم غیر واقعی بود گفت: "هی، رفیق! توی این محله وکیل پیدا میشه"؟

    -: "فکر کنم بشه".

    -: "می­تونی یه خوبش رو معرفی کنی که زیاد هم دور نباشه"؟

    کاربر رایانه مؤدبانه گفت: "می­تونی راهنمای محله رو توی ادارۀ پست پیدا کنی. فقط کافیه «درخواست برای وکیل» رو تایپ کنی".

    -: "منظورم یه وکیل خوبه. یه آدم زرنگ. توی این مایه­ها". او خندید به این امید که حداقل طرف مقابل هم لبخند بزند.

    آن مرد لبخند نزد. او گفت: "همشون شرح و توضیحات دارن. خواسته­هات رو فهرست کن، رایانه خودش بر اساس سن، آدرس، تعداد پرونده­ها، سطح دستمزد یا هر چیزی که بخوای ارزیابی می­کنه. البته اگه با کلید­ها درست کار کنی، اون وقت اون هم کار می­کنه. من خودم هفتۀ پیش بررسیش کردم".

    پیشنهاد کار کردن درست با کلیدها مثل همیشه تیرۀ پشتش را لرزاند. او گفت: "منظورم این نبود رفیق. من پیشنهاد شخصی تو رو می­­خوام. متوجه هستی که".

    کاربر رایانه سرش را تکان داد و گفت: "من که راهنمای شهری نیستم".

    بردستون گفت: "لعنتی! چت شده؟ فقط یه وکیل رو اسم ببر. هر کی که شد. مگه دونستن چیزی بدون بازی با رایانه خلاف مقرراته"؟

    -: "استفاده از راهنمای شهری ده سنت خرج داره. اگه بیشتر از ده سنت توی حسابت داری، پس ناراحت چی هستی؟ مگه نمی­دونی چطوری باید از کارت استفاده کنی؟ یا نکنه که تو..." چشمانش از آن اندیشۀ ناگهانی گشاد شدند و ادامه داد: "اوه... حروم... پس به خاطر این بود که از رجی خواستی برات غذا سفارش بده! گوش کن! من نمی­دونم..."

    بردستون برخواست که برود. با عجله به سمت خارج از رستوران رفت و چیزی نمانده بود که با مرد بزرگ جثه­ای که چهرۀ سرخ و سفید داشت و موهایش کم کم داشت می­ریخت، برخورد کند.

    آن مرد با ملایمت گفت: "خواهش می­کنم یه لحظه صبر کن. شما همونی نیستین که یه کم قبل برای پسر من یه همبرگر خریدین"؟

    بردستون تردید کرد. سپس در حالی که دهانش خشک شده بود، سرش را به علامت تأیید تکان داد.

    -: "من می­خوام پول شما رو پس بدم. مشکلی نیست. من شما رو می­شناسم و کار رو با کارتتون انجام میدم".

    کاربر رایانه به تندی دخالت کرد و گفت: "وکیل می­خواستی، رفیق، آقای گولد وکیله".

    هیجان شدیدی که در چشمان بردستون به وجود آمده بود، بلافاصله خود را نشان داد.

    گولد گفت: "اگه دنبال وکیل می­گشتین، من وکیلم. این طوریه که شما رو می­شناسم. بهتون اطمینان میدم که پروندۀ دردناک شما رو با دقت دنبال ­کردم. وقتی رجی اومد خونه و تعریف کرد که شام خورده و با رایانه کار کرده، حدس زدم که اونی که داره توصیفش می­کنه، شما باشین. و البته شما رو شناختم".

    بردستون گفت: "میشه خصوصی حرف بزنیم"؟

    -: "خونۀ من پیاده پنج دقیقه با اینجا فاصله داره".

     

  • نظرات() 
  • سه شنبه 7 اردیبهشت 1395

    او گرسنه بود. هر چند وقت یک بار گرسنه می­شد.

     هر از گاهی از کنار دکه­های میوه فروشی می­گذشت که از نوعی بودند که تولید کنندکان کوچک در نقطه­های نادیده گرفته شدۀ اقتصاد کاملاً رایانه­ای راه انداخته بودند. اگر بردستون حواسش را جمع می­کرد، می­توانست یک سیب یا پرتقال کش برود.

    کار وحشتناکی بود. همیشه این احتمال وجود داشت که مچش را بگیرند و اگر می­گرفتند، از او می­خواستند که پولش را پرداخت کند. البته او پولش را داشت آنها با او خیلی مهربان بودند- اما چطور می­خواست پرداخت کند؟

    هر روز ده دوازده بار مجبور می­شد انتقال اعتبار انجام دهد تا بتواند از کارت اعتباری­اش استفاده کند. چنین چیزی به معنی تحقیری بی­انتها بود.

    او خودش را بیرون از یک رستوران یافت. احتمالاً بوی غذا بود که به یادش آورد که گرسنه است.

    با احتیاط از میان پنجره به داخل خیره شد. چند نفری بودند که غذا می­خوردند. تعدادشان خیلی زیاد بود. حتی وجود یکی دو نفر هم به اندازۀ کافی بد بود. نمی­توانست خودش را وادار کند که میان گروهی برود که با نگاهی ترحم انگیز به او خیره می­شدند.

    برگشت. شکمش به قار و قور افتاده بود، و دید که او تنها کسی نیست که از پنجره به داخل خیره شده است. یک پسر بچه هم در حال نگاه کردن از پنجره بود. حدوداً ده ساله بود و چندان گرسنه به نظر نمی­رسید.

    بردستون تلاش کرد که لحن گرم و صمیمانه­ای به صدایش دهد و گفت: "سلام دوست جوون. گرسنته"؟

    پسرک نگاه محتاطانه­ای به او انداخت، گام به کناری گذاشت و گفت: "نه"!

    بردستون تلاشی برای نزدیکتر شدن نکرد. اگر می­کرد، بی­شک پسرک می­گریخت. او گفت: "شرط می­بندم اون قدر بزرگ شدی که بتونی برای خودت سفارش بدی. می­تونی یه همبرگر یا یه چیز دیگه سفارش بدی. مطمئنم".

    غرور بر احتیاط چیره شد. پسرک گفت: "معلومه! هر چی بخوام سفارش میدم"!

    -: "ولی برای خودت کارت اعتباری نداری، درسته؟ برای همین هم نمی­تونی سفارش بدی، نه"؟

    پسرک با چشمان قهوه­ایش نگاهی با احتیاط به او انداخت. او لباس­هایی تمیز به تن داشت و هاله­ای از هوشیاری و زرنگی در اطرافش موج می­زد.

    بردستون گفت: "می­دونی چیه، من یه کارت اعتباری دارم و تو می­تونی ازش استفاده کنی و سفارش بدی. برای خودت یه همبرگر یا هر چی که دلت خواست سفارش بده. می­تونی برای من هم یه چیزی بگیری. یه استیک عالی و سیب زمینی تنوری و یه کم کدو سبز و یه کم قهوه. دو تا تیکه هم پای سیب. یکیش مال توئه".

    پسرک گفت: "من میرم خونه و اونجا غذا می­خورم".

    -: "ای بابا! این جوری برای پدرت یه خورده پول ذخیره می­کنی. اونها می­دونن که اینجایی. مطمئنم".

    -: "ما خیلی وقت­ها اینجا غذا می­خوریم".

    -: "چه بهتر. یه بار دیگه هم غذا بخور. فقط این دفعه، تو با کارت کار کن. انتخاب رو تو انجام بده... مثل یه آدم بزرگ. راه بیفت. تو اول برو تو".

    بردستون داخل شکمش احساس تنش و ناراحتی می­کرد. کاری که او می­کرد برای خودش کاملاً منطقی بود و به هیج وجه آسیبی هم به پسرک نمی­رساند. اگرچه اگر کسی نگاه می­کرد ممکن بود به نتیجۀ وحشتناک و کاملاً اشتباهی منجر شود.

    اگر چنین احتمالی پیش می­آمد، بردستون می­توانست توضیح دهد، اما اگر همه می­دیدند که او چطور روی یگ پسر بچه مانور کرده که کاری را برایش انجام دهد که خودش نمی­تواند، عجب سرشکستگی­ای به وجود می­آمد!

    پسرک تردید کرد، اما بعد وارد رستوران شد و بردستون هم در حالی که با دقت فاصله­اش را با او حفظ کرده بود، به دنبالش رفت. پسرک پشت یک میز نشت و بردستون هم روبرویش نشست.

    بردستون لبخندی زد و کارت را به پسرک داد. کارت -مثل همیشه ذر این روزها- دستش را به طور ناراحت کننده­ای به خارش انداخت و او از اینکه کارت را از خودش دور کرده بود، کمی خیالش آسوده شد. کارت، برقی شدید و فلزی داشت و باعث شد ماهیچه­های دور چشمش منقبض شوند. نمی­توانست نگاه به آن را تاب بیاورد.

    او با صدای آهسته­ای گفت: "بیا پسر جون. هر چی خواستی انتخاب کن".

    پسرک دروغ نگفته بود. او می­توانست به خوبی با یک پایانۀ کوچک رایانه­ای کار کند. گویی انگشتانش روی کنترل­های آن پرواز می­کردند.

    -: "استیک برای شما، آقا، سیب زمینی تنوری، کدو سبز، پای سیب، قهوه. سالاد هم می­خواین، آقا"؟ صدایش مثل صدای بچه­هایی که در حال بلوغ بودند خش دار شده بود. او ادامه داد: "مامانم همیشه سالاد هم سفارش میده، ولی من دوست ندارم".

    -: "فکر کنم بد نباشه امتحانش کنم. یه سالاد مخلوط سبزیجات. توی منوشون دارن؟ با سس سرکه و روغن زیتون. این رو هم دارن، می­تونی سفارش بدی"؟

    -: "من چیزی به اسم سس سرکه... نمی­دونم چی­چی نمی­بینم... ولی شاید همین باشه".

    چیزی که پسرک سفارش داده بود، سس فرانسوی از آب در آمد و برادستون به آن رضایت داد، چون آن هم به اندازۀ کافی خوب بود.

    پسرک به آسانی و با مهارت کارت را وارد دستگاه کرد و رشک تلخ بردستون را برانگیخت، حتی تصور آن حرکت هم باعث پیچش شکمش می­شد.

    پسرک کارت را پس داد و گفت: "فکر کنم به اندازۀ کافی پول داشتین".

    بردستون گفت: "متوجه مبلغ نشدی"؟

    -: "اوه، نه. کسی انتظار نداره که نگاه کنین؛ بابام که همیشه این رو میگه. منظورم اینه که سفارش برگشت نخورد، پس حتماً برای غذا کافی بوده".

    بردستون حس ناامیدی را در وجودش خفه کرد. او نمی­توانست اعداد را بخواند و نمی­توانست خودش را وادار کند که از کسی بپرسد. در نتیجه مجبور بود به بانک برود و راهی برای مانوور کردن اختراع کند تا آنها به او بگویند.

    او تلاش کرد سر حرف را باز کند و گفت: "اسمت چیه، پسر جون"؟

    -: "رجینالد".

    -: "این روزها توی خونه­تون چه درس­هایی می­خونی، رجی"؟

    -: "بیشتر حساب، آخه بابام میگه باید بخونم. راجع به دایناسور­ها هم می­خونم آخه خودم دوست دارم. بابام میگه اگه بچسبم به ریاضی، می­تونم دایناسور هم درست کنم. من می­تونم رایانه رو طوری برنامه ریزی کنم که تصویر گرافیکی حرکت دایناسور رو نشون بده. می­دونی برونتوسورها چه طوری روی زمین راه می­رفتن؟ باید با گردنشون تعادلشون رو حفظ می­کردن، چون گرانیگاه بدنشون، روی باسنشون بود. باید گردنشون رو مثل زرافه بالا نگه می­داشتن، البته بجز موقع­هایی که توی آب بودن. بعدش... این هم از همبرگر من. غذای شما هم رسید".

    همۀ غذاها روی یک چرخ دستی آمد و در نقطۀ مناسب ایستاد.

    رجینالد کاملاً مؤدبانه گفت: "من همبرگرم رو کنار پیشخون می­خورم، آقا".

    بردستون تکانی خورد و گفت: "امیدوارم که همبرگر خوبی باشه، رجی". او دیگر به پسرک نیازی نداشت و از رفتن او خیالش راحت شد. یک نفر از داخل آشپزخانه، که بی­شک متخصص کاربری رایانه بود، بیرون آمد و با حالتی دوستانه با رجینالد گرم گرفت، که آن هم مایۀ آسودگی خیال بود.

    هیچ شکی در مورد حرفۀ او وجود نداشت. هر کسی می­توانست یک کاربر رایانه را با دیدن حال و هوای رخوت انگیزی از اهمیت که دور او بود و حسی از برون تراویدن دانش که گویی بار همۀ دنیا را به دوش می­کشد، تشخیص دهد.

    اما بردستون روی شامش تمرکز کرده بود، نخستین غذای کاملی که می­توانست پس از یک ماه به صورت عادی از آن لذت ببرد.

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 6 اردیبهشت 1395

    تناسب کامل

     

    ایان برَدستون، اندوهگین در راهش به یک محلۀ دیگر رسید. او در کنار توده­ای از جمعیت که در کنار در باز یک فروشگاه بزرگ تجمع کرده بودند، ایستاد. نخست وسوسه شد که برگردد و بگریزد، اما نتوانست خودش را وادار به چنین کاری کند. جذابیت ترس و وحشت او را بی­اراده به سمت تودۀ جمعیت کشاند.

    کنجکاوی­اش احتمالاً علامت سؤال بزرگی روی چهره­اش نشانده بود، چرا که یک نفر در همان نزدیکی با لذت قضیه را برایش تعریف کرد: "شطرنج سه بعدیه. بازی داغیه".

    بردستون می­دانست که طرز کار آن چگونه است. شش نفر دربارۀ هر حرکت تبادل نظر می­کردند و همگی سعی می­کردند که رایانه را شکست دهند. احتمال داشت که ببازند. شش بازیکن علیه یک بازیکن. درخشش غیر قابل مقاومت صفحۀ گرافیکی به چشمش خورد و او چشمش را بست. به تلخی برگشت و متوجه هشت صفحه شطرنجی شد که با میله­های چوبی، یکی بالای دیگری به صورت سردستی متعادل شده بودند.

    صفحه شطرنج­های معمولی با مهره­های پلاستیکی.

    او با غافلگیری انفجار آمیز گفت: "هی"!

    مرد جوانی که روی تختۀ بالایی استاده بود با لحنی تدافعی گفت: "نتونستیم به اندازۀ کافی بریم جلو. من هم خودم این رو درست کردم که بتونیم مسابقه رو دنبال کنیم. مواضب باش خرابش نکنی"!

    بردستون گفت: "موقعیت همونیه که بود"؟

    -: "آره، الآن ده دقیقس که دارن بحث می­کنن".

    بردستون نگاهی به موقعیت انداخت و مشتاقانه گفت: "اگه رخ رو از خونۀ بتا ب 6 به خونۀ دلتا ب 6 حرکت بدین، دست بالا رو می­گیرین".

    مرد جوان صفحات را بررسی کرد و گفت: "مطمئنی"؟

    -: "کاملاً مطمئنم. اصلاً مهم نیست که رایانه چکار بکنه. آخرش باید حرکتی انجام بده که از وزیرش محافظت کنه".

    مرد جوان بررسی بیشتری انجام داد و فریاد زد: "آهای! با شمام! یه یارو اینجا هست که میگه رخ باید دو تا خونه حرکت کنه".

    صدای آه فزاینده­ای از گروه میانی برخواست. صدایی گفت: "من هم داشتم به همین فکر می­کردم".

    یکی دیگر گفت: "فهمیدم. این جوری وزیر توی موقعیت آسیب پذیر قرار می­گیره. متوجه نشده بودم". صاحب این صدای دوم برگشت و گفت: "شما! کسی که این پیشنهاد رو داد! میشه افتخار بدین؟ میشه شما حرکت رو ثبت کنین"؟

    بردستون خودش را عقب کشید. چهره­اش از ترس به هم پیچیده بود. او گفت: "نه، نه! من بازی نمی­کنم". سپس برگشت و به سرعت از آنجا رفت.

    ... ادامه دارد

  • نظرات() 
  • یکشنبه 5 اردیبهشت 1395

    کتاب دیگه ای که باید نواقصش برطرف بشه، کتابی هست با عنوان The Winds of Change که در سال 1983 گردآوری شده و توسط انتشارات دابلدی به چاپ رسیده. این کتاب شامل 21 داستان علمی تخیلی و فانتزیه.

    گزیده ای از داستانهای این کتاب در ایران با نام «جاذبه و جادو» و با ترجمۀ محمد قصاع، توسط نشر افق روونۀ بازار شده. فکر میکنم چاپ اولش سال 1373 بود). ناشر یا مترجم 8 تا از داستانها رو انتخاب و ترجمه و منتشر کردن (البته شاید هم مترجم همه رو ترجمه کرده اما ناشر حذفشون کرده باشه).

    و این رو هم بگم که تصویر طراحی شده برای ترجمه فارسی مطلقاً بی ربطه!
    بگذریم. همونطور که گفته شد، 8 تا از 21 داستان در قالب یک کتاب منتشر شده. 6 تای دیگه از داستانها هم در مجموعه داستانهای ترجمه شدۀ آیزاک قرار دارن و نیازی به ترجمۀ مجدد نیست. می مونه 7 تا داستان دیگه که با هم اونها رو میخونیم.

  • نظرات() 
  • شنبه 4 اردیبهشت 1395

    اگر دمای خورشید آن قدر زیاد است که از شدت حرارت سفید شده است، پس چرا لکه­های خورشیدی سیاه هستند؟ آنها باید سرد باشند تا سیاه دیده شوند. چطور ممکن است چیزی روی خورشید سرد باشد؟

     

    این پرسش، همان طور که مطرح شد، به نظر می­ رسد که می­ تواند متوقف کننده باشد. در واقع، در اوایل قرن نوزدهم، ستاره شناس بزرگ ویلیام هرشل، به این نتیجه رسید که لکه­ های خورشیدی باید سرد باشند و به همین دلیل سیاه دیده می شوند. تنها روشی که او می ­توانست این موضوع را توضیح دهد این فرض بود که همه جای خورشید داغ نیست. درست است که خورشید جو بسیار داغی دارد، اما زیر آن جو جسم جامد و سردی دارد و ما می ­توانیم قسمت­هایی از جسم سرد خورشید را از میان شکاف­هایی که در جو وجود دارد ببینیم. این شکاف­ها هستند که ما به آنها «لکه ­های خورشیدی» می­گوییم. هرشل حتی فکر کرد که جسم سرد خورشید ممکن است محلی برای زندگی موجودات زنده باشد.

    اما این نادرست است. ما کاملاً مطمئن هستیم که همه جای خورشید داغ است. در واقع، سطح خورشید که ما می بینیم، سردترین قسمت خورشید است اما حتی این قسمت هم مطمئناً برای موجودات زنده بیش از حد داغ است.

    تابش و گرمای خورشید به درون آن مربوط است. در سال 1894، فیزیکدان آلمانی ویلهلم وین، روی انواع نورهایی مطالعه می­کرد که در اثر دماهای متفاوت ایجاد می ­شدند. او به این نتیجه رسید که تحت شرایط ایده ­آل، هر جسمی، بدون توجه به ترکیب شیمیایی آن، در یک دمای خاص، مقدار خاصی نور به بیرون می­ تاباند.

    همچنان که دما بالا می­ رود، طول موج پرتوی نور در نظر گرفته شده از همۀ اجسام، کوتاه­تر و کوتاه­تر می­شود. در حدود 600 درجۀ سلسیوس، طول موج پرتوهای تابیده شده آنقدر پایین می­آید که آن جسم با رنگ قرمز رنگ پریده دیده می­شود. سپس همین طور که دما بالا می­ رود، آن جسم به رنگ قرمز درخشان، نارنجی، سفید و سفید مایل به آبی دیده می­شود (اگر دما همچنان بالاتر رود، بیشتر پرتوها به سمت ماوراء بنفش و فراتر از آن می­ روند).

    با اندازه گیری دقیق طول موج پرتوهای تابیده شده از خورشید (که در منطقۀ زرد روشن قرار دارند) ما می­ توانیم دمای سطح خورشید را محاسبه کنیم که در حدود 6000 درجۀ سلسیوس است.

    لکه ­های خورشیدی این دما را ندارند. آنها به میزان قابل توجهی سردتر هستند و دمای قسمت مرکزی آنها در حدود 4000 درجۀ سلسیوس است. به نظر می­ رسد که لکه ­های خورشیدی نشان دهندۀ گسترش عظیم گازی هستند. چنین گسترش گازی روی خورشید، همانند آنچه در یخچال رخ می­ دهد، باعث پایین آمدن قابل توجه دما می­شود. باید پمپاژ گرمایی بزرگی وجود داشته باشد که یک لکۀ عظیم برای روزها و هفته ­ها، در مقابل جریان گرمایی که از اطراف گرم­تر خورشید وارد آن می­ شود، مقاومت کند و سرد بماند. ستاره شناسان هنوز نتوانسته­ اند به طور کاملاً رضایت بخشی، از ساز و کار تشکیل لکه های خورشیدی سر دربیاورند.

    اما حتی در دمای 4000 درجه هم لکه­ های خورشیدی باید درخشان باشند. آنها باید به میزان قابل توجهی از قوس کربنی که روی زمین وجود دارد درخشان­تر باشند و قوس کربنی هم آن قدر درخشان است که نمی ­توان به آن نگاه کرد.

    خوب، بر فرض که لکه­ های خورشیدی از قوس کربنی درخشان­تر باشند و ابزارهای ما هم این موضوع را ثابت کرده باشند. اما مشکل اینجاست که چشمان ما نور را به طور صد درصد نمی­ بینند. ما در مورد درخشندگی یک جسم بر اساس دور و اطراف آن قضاوت می­کنیم. مناطق داغ­تر معمولی روی سطح خورشید، چهار یا پنج برابر درخشان­تر از سردترین مناطق در مرکز لکه­ های خورشیدی هستند و با مقایسۀ این دو، لکه­ های خورشیدی در چشمان ما سیاه به نظر می­ رسند. این سیاهی نوعی خطای دید است.

    چنین چیزی گاهی اوقات در حین کسوف قابل مشاهده است. وقتی که ماه جلوی خورشید را می­ گیرد، سطح تاریک آن که رو به ما قرار دارد، واقعاً در برابر قرص درخشان خورشید، سیاه است. وقتی که لبۀ ماه وارد یک لکۀ خورشیدی بزرگ می­شود، تاریکی آن لکه را می­توان در مقابل ماه دید و این امکان به وجود می­ آید که بتوانیم ببینیم لکۀ خورشیدی واقعاً سیاه نیست. 

     

  • نظرات() 
  • جمعه 3 اردیبهشت 1395

    مرد نگران به نظر می­رسید. او گفت: "تو دیگه از کجا پیدات شد. یه لحظۀ پیش که کسی اینجا نبود"؟ او اینها را با لهجۀ غلیظ آلمانی گفت.

    ویل مطمئن نبود. نمی­توانست به خاطر بیاورد. اما به نظرش می­رسید که هنوز واژه­ای در میان هرج و مرج داخل جمجمه­اش سالم باقی مانده، اگرچه حتی در بارۀ معنی آن هم مطمئن نبود.

    او نفس بریده گفت: "ماشین زمان".

    آن مرد خودش را سفت گرفت و گفت: "از این رمان­های علمی قلابی خوندی"؟

    ویل گفت: "چی"؟

    -: "کتاب اچ. جی. ولز رو خوندی؟ ماشین زمان"؟

    به نظر می­رسید که تکرار آن واژه کمی ویل را تسکین داده است. درد سرش کمتر شد. نام ولز برایش آشنا بود، یا نکند نام خودش بود؟ نه، نام خودش ویل بود.

    او گفت: "ولز؟ اسم من ویله".

    آن مرد دستش را دراز کرد و گفت: "من هیوگو گرنزبک هستم. یه زمانی من هم رمان­های علمی قلابی می­نوشتم، ولی البته درست نیست که بهشون بگیم «قلابی». این جوری باعث میشه که مردم فکر کنن یه چیز تقلبی در موردشون وجود داره. ولی این طوری نیست. اگه به درستی نوشته بشن اون وقت یه داستان علمی میشن. من خلاصش کردم"  چشمان تیره­اش برق زدند- "به ساینتیفیکشن".

    ویل در حالی که نومیدانه سعی می­کرد خاطرات در هم شکسته و تجربیات دست نخورده­اش را جمع کند، اما چیزی بجز حالت­ها و برداشت­ها گیرش نیامد، گفت: "بله، ساینتیفیکشن خیلی بهتر از قلابیه. ولی هنوز کاملاً..."

    -: "اگه انجام بشه... خوب... تو داستان «رالف +41C124» من رو خوندی"؟

    ویل اخم کرد و گفت: "داستان مشهور هیوگو گرنزبک..."

    دیگری در حالی که سر تکان می­داد گفت: "خلاصه این که من سال­ها مجله­هایی در مورد رادیو و اختراعات الکتریکی منتشر می­کردم. تا حالا مجلۀ دانش و اختراع رو نخوندی"؟

    ویل واژۀ اختراع را گرفت و به طریقی حس کرد که در لبۀ درک منظور آن مرد از «ماشین زمان» است. او مشتاق­تر شد و گفت: "بله، بله".

    -: "و نظرت در مورد ساینتیفیکشنی که توی هر شماره اضافه کردم چیه"؟

    دوباره واژۀ ساینتیفیکشن تکرار شد. آن واژه اثر آرام بخشی روی او داشت، اما هنوز کاملاً درست نبود. یک چیز دیگر... نه کاملاً...

    او همین­ها را گفت: "یه چیز دیگه... نه کاملاً..."

    -: "هنوز کافی نیست، آره، خودم هم به همین فکر می­کردم. پارسال یه سری تحقیقات میدانی در مورد یه مجله انجام دادم که فقط شامل ساینتیفیکشن باشه. می­خواستم اسم مجله رو بذارم «ساینتیفیکشن». ولی نتیجش خیلی ناامید کننده بود. چطوری می­تونی این رو توضیح بدی"؟

    ویل حرف­های او را نمی­شنید. او هنوز روی واژۀ «ساینتیفیکشن» تمرکز کرده بود که به نظرش کاملاً درست نمی­آمد، اما نمی­فهمید که چرااین طور است.

    او گفت: "این اسم درست نیست".

    -: "برای مجله درست نیست؟ شاید هم این طور باشه. به اسم خوبی فکر نکردم. یه چیزی که نگاه­ها رو جذب کنه. اسمی که به خواننده بفهمونه که چی داره می­خره، و درست همون چیزی باشه که اون می­خواد. خودشه. اگه می­تونستم یه اسم خوب پیدا کنم می­تونستم مجله رو راه بندازم و خودم رو برای تحقیقات میدانی ناراحت نکنم. لازم نبود که اصلاً چیزی بپرسم. می­تونستم بهار سال دیگه، خیلی راحت بفرستمش توی روزنامه فروشی­های کل آمریکا. خودشه".

    ویل با نگاهی خالی از احساس به او خیره شد.

    آن مرد گفت: "البته. داستان­هایی که من می­خوام باید بتونن دانش رو آموزش بدن، حتی اگه خواننده رو سرگرم کنن و به هیجان بیارن. اونها باید دریجۀ درک گسترده­ای از آینده رو باز کنن. مثل هواپیماهایی که می­تونن بدون توقف از عرض اقیانوس اطلس عبور کنن".

    -: "هواپیما"؟ تصویری زودگذر از یک نهنگ فلزی از ذهن ویل گذشت که روی قسمت انتهایی­اش به هوا بر می­خواست. فقط برای یک لحظه به درازا انجامید و از بین رفت. او گفت: "بزرگ­هاش می­تونن صدها نفر رو سریعتراز صوت جابجا کنن".

    -: "البته، چرا که نه؟ تمام مدت هم میشه از طریق رادیو باهاشون ارتباط داشت".

    -: "ماهواره­ها".

    -: "چی"؟ حالا نوبت مرد دیگر بود که متعجب به نظر برسد.

    -: "امواج رادیویی که از ماهواره­های مصنوعی داخل فضا پایین میان".

    مرد دیگر به شدت سرش را تکان داد و گفت: "من توی داستان «رالف +41C124» بیش­بینی استفاده از امواج رادیویی برای ارتباط با فواصل دور رو کرده بود. آینه­های فضایی؟ اون رو هم پیش­بینی کردم. و البته تلویزیون. و انرژی­ای که از اتم­ها بدست میاد".

    ویل به جنب و جوش در آمده بود. تصاویر در مقابل چشم ذهنی­اش با حالتی نامنظم برق می­زدند. او گفت: "اتم. آره، بمب­های اتمی".

    مرد دیگر با خودپسندی گفت: "رادیوم".

    ویل گفت: "پلوتونیوم".

    -: "چی"؟

    -: "پلوتونیوم. شکافت هسته­ای. تابش­های خورشیدی. نایلون و پلاستیک. آفت کش برای از بین بردن حشرات. رایانه­هایی که مشکلات رو نابود می­کنن".

    -: "رایانه؟ منظورت روبات­هاست"؟

    ویل مشتاقانه گفت: "رایانه­های جیبی. چیزهای کوچولویی که می­گیری توی دستت و مشکلاتت رو حل می­کنی. رادیوهای کوچولو که اونها رو هم می­تونی توی دستت بگیری. دوربین­هایی که عکس می­گیرن و طوری پیشرفت می­کنن که توی یه جعبه جا می­گیرن. هولوگراف­ها. تصاویر سه بعدی".

    مرد دیگر گفت: "تو هم ساینتیفیکشن می­نویسی"؟

    ویل اصلاً گوش نمی­کرد. فقط تلاش می­کرد تا تصاویر را گیر بیندازد. آنها واضح­تر می­شدند. او گفت: "آسمون خراش­ها. آلومینیوم و شیشه. بزرگراه­ها. تلویزیون­های رنگی. سفر به ماه. ارسال کاوشگر به برجیس".

    مرد دیگر گفت: "سفر به ماه؟ ژول ورن. داستان­های ژول ورن رو هم می­خونی"؟

    ویل سرش را تکان داد. حالا کاملاً برایش واضح شده بود. ذهنش کمی بهبود یافته بود. او گفت: "تماشای فرود اومدن انسان روی ماه از تلویزیون. همه تماشا می­کنن. همین طور تصویرهایی از بهرام. هیچ آبراهه­ای روی بهرام نیست".

    مرد دیگر که دهانش از تعجب باز مانده بود گفت: "روی بهرام آبراهه نیست؟ ولی اونها دیده شدن".

    ویل با خشونت گفت: "آبراهه­ای نیست. ولی آتشفشان هست. بزرگترین آتشفشان­ها. تکاب­هاش هم از همه بزرگ­تره. ترانزیستور، لیزر، تاکیون. گیر انداختن تاکیون­ها. میشه اونها رو علیه زمان فشار داد. حرکت در طول زمان. حرکت در طول زمان. یه... ما..."

    صدای ویل محو می­شد و خطوط بدنش می­لرزید. همین اتفاق در آن لحظه برای آن مرد هم می­افتاد، که به آسمان آبی خیره شده بود و زیر لب می­گفت: "تاکیون­ها؟ چی داشت می­گفت"؟

    او داشت فکر می­کرد که اگر غریبه­ای که او تصادفاً در پارک دیده بود، این قدر به ساینتیفیکشن علاقه داشت، شاید علامت خوبی برای زمان انتشار مجله باشد. سپس به خاطر آورد که هنوز هیچ اسمی برای مجله­اش ندارد و با تأسف آن اندیشه را رها کرد.

    او برگشت تا واپسین حرف­های ویل را بشنود که می­گفت: "سفر در زمان تاکیونی، چه... داسـ...ـتان شگفت انگیزی". سپس او رفته بود و به زمان خودش بازگشته بود.

    *

    هیوگو گرنزبک وحشتزده به جایی که آن مرد نشسته بود، خیره شد. آمدن آن مرد را ندیده بود و حالا هم رفتن او را واقعاً ندیده بود. ذهن او ناپدید شدن را قبول نمی­کرد. چه مرد عجیبی بود. لباس­هایش به طرز عجیبی پاره شده بود و حالا که فکرش را می­کرد، حرف­هایش افراطی و گیج کننده بود.

    اما خود مرد غریبه بود که گفت: چه داستان شگفت انگیزی. این آخرین حرفش بود.

    و بعد، هیوگو گرنزبک با دهان خودش آن واژه را زیر لب تکرار کرد: "داستان شگفت انگیز... داستان­های شگفت انگیز"؟

    لبخندی بر لبانش نشست.

    پایان

     

  • نظرات() 
  • جمعه 14 اسفند 1394

    خورشید تا چه مدتی قادر است زندگی را روی زمین حفظ کند؟

     

    تا جایی که می­دانیم، خورشید می­تواند تا زمانی که با حالت کنونی به تابش انرژی ادامه دهد، زندگی را روی زمین حفط کند. ما می­توانیم به نحو اطمینان بخشی بگویم که این مدت چه اندازه خواهد بود.

    پرتوهای انرژی خورشید در اثر همجوشی هیدروژن و تبدیل آن به هلیوم تولید می­شود. برای تولید همۀ پرتوهایی که خورشید به بیرون می تاباند، میزان عظیمی از همجوشی باید صورت بگیرد. در واقع در هر ثانیه باید  654,000,000 تن هیدروژن به 649,400,000 تن هلیوم تبدیل ­شود (4,600,000 تن باقی مانده به انرژی تابشی تبدیل می­شود و خورشید برای همیشه آن را از دست می­دهد. درصد ناچیزی از این انرژی که به زمین می­رسد برای نگه داشتن زندگی روی سیارۀ ما کافی است).

    به نظر می­رسد که با این مقدار هیدروژن که در هر ثانیه نابود می­شود، خورشید نمی­تواند مدت زیادی دوام بیاورد. اما این مقدار در برابر جرم عظیم خورشید آنقدر اندک است که به حساب نمی­آید. خورشید به طور کلی جرمی برابر با 2,200,000,000,000,000,000,000,000,000 (بیش از دو میلیارد میلیارد میلیارد) تن دارد. در حدود 53 درصد از این مقدار را هیدروژن تشکیل داده است که خود نشان می­دهد خورشید دارای  1,160,000,000,000,000,000,000,000,000 تن هیدروژن می­باشد.

    (اگر کنجکاو هستید، بقیۀ جرم خورشید تقریبا به طور کامل هلیوم است و کمتر از 0/1 درصد از جرم آن از اتم­های پیچیده ­تر از هیلوم تشکیل شده است. هلیوم از هیدروژن فشرده ­تر است. در شرایط یکسان، مقداری از اتم­های هلیوم، جرمی چهار برابر همان مقدار از اتم­های هیدروژن دارد. به عبارت دیگر، مقدار خاصی از گاز هلیوم، جای کمتری از همان مقدار گاز هیدروژن اشغال می­کند).

    اگر تصور کنیم که خورشید در ابتدا به طور کامل از هیدروژن خالص تشکیل شده و همیشه همجوشی هیدروژن به هلیوم را با سرعت 654 میلیون تن در ثانیه انجام داده است و به همین صورت هم ادامه خواهد داد، می­توانیم محاسبه کنیم که خورشید 40 میلیارد سال است که می­تابد و 60 میلیارد سال دیگر نیز به تابش ادامه خواهد داد.

    اما در واقع موضوع به این سادگی نیست. خورشید یک ستارۀ «نسل دوم» است و از گاز و غبار کیهانی به جا مانده از ستارگانی به وجود آمده که میلیاردها سال پیش سوخته و منفجر شده ­اند. در نتیجه، مادۀ خامی که خورشید را تشکیل داده، برای شروع به کار شامل مقدار بیشتری از هلیوم بوده است؛ تقریباً به همان اندازه که هم اکنون در خورشید موجود است. یعنی اینکه خورشید به دلیل خلوص متوسط ذخیرۀ هیدروژنش، مدت کوتاهی (البته در مقیاس نجومی) است که می­تابد. خورشید شاید کمی بیش از شش میلیارد سال سن داشته باشد.

    همچنین خورشید برای همیشه به تابش انرژی با سرعت کنونی ادامه نمی­دهد. هیدروژن و هلیوم موجود در خورشید به طور کامل با هم مخلوط ن می­شوند. هلیوم در مرکز هستۀ خورشید متمرکز می­شود، و واکنش­های همجوشی در سطح این هسته انجام می­شود.

    همچنان که خورشید به تابش ادامه می­دهد، هستۀ هلیومی سنگین­تر می­شود و دمای مرکز آن بالا می­رود. سرانجام دما آنقدر زیاد می­شود که هلیوم را وادار به همجوشی به اتم­های پیچیده ­تر می­کند. تا آن زمان، خورشید به همین صورت کنونی تابش می­کند، اما پس از آنکه همجوشی هلیوم آغاز شد، شروع به بزرگ شدن می­کند و کم کم تبدیل به یک غول سرخ خواهد شد. دمای زمین به میزان غیر قابل تحملی بالا خواهد رفت و اقیانوس­ها تبخیر خواهند شد. تا جایی که می­دانیم، در این صورت سیارۀ ما دیگر جایگاهی برای زندگی نخواهد بود.

    ستاره شناسان تخمین می­زنند که خورشید تا هشت میلیارد سال دیگر وارد این مرحلۀ جدید خواهد شد. هشت میلیارد سال هنوز هم مدت کاملاً درازی است و هیچ جایی برای نگرانی فوری وجود ندارد.  

     

  • نظرات() 
  • شنبه 8 اسفند 1394

    نورین گفت: "همۀ اینها چه معنی­ای داره؟ هنوز هم مولتی­وک توانایی کافی برای ادارۀ دنیا و ما رو داره و  اگه این کار رو با کمتر از حداکثر کفایت انجام بده، فقط ممکنه یه ناراحتی موقتی توی بردگی ما اضافه کنه. فقط موقتی، چون زیاد طول نمی کشه. دیر یا زود مولتی­وک متوجه می­شه که این مسأله یا غیر قابل حله، یا اون رو حل می­کنه و در هر حالت، چیزی که حواسش رو پرت کرده تموم میشه. بعدش بردگی دائمی و قطعی از راه می رسه".

    باکست گفت: "اما الآن که حواسش پرته، ما می­تونیم این حرف­ها رو که خیلی هم خطرناکه- بدون این که اون متوجه بشه بزنیم. به هر حال من جرأت نمی­کنم که خیلی زیاد در این مورد ریسک کنم. پس لطفاً حرفهام رو زودتر درک کنین.

    من یه بازی ریاضی دیگه دارم. یه بازی در مورد ساخت شبکه­ای بر اساس مدل مولتی­وک. می­تونستم نشون بدم که اصلاً مهم نیست که این شبکه چقدر پیچیده و افراطی باشه، حداقل یه نقطه وجود داره که همۀ جریان­ها تحت شرایط خاص با هم یه جا جمع بشن. همیشه یه ضربۀ سرنوشت ساز وجود داره که اگه به اون نقطه وارد بشه، باعث بارگذاری بیش از حد یه جای دیگه میشه که منجر به خراب شدن اون و بارگزاری بیش از حد یه جای دیگه میشه و همین طور ادامه پیدا می­کنه تا اینکه همش نابود میشه".

    -: "خوب"؟

    -: "نکته همینه. چه دلیلی داشت که من به دنور اومدم؟ مولتی­وک هم این رو می­دونه. این نقطه به صورت الکترونیکی و روباتی به شدت کنترل میشه به طوری که نفوذ ناپذیره".

    -: "خوب"؟

    -: "اما حواس مولتی­وک پرت شده، و به من هم اعتماد داره. خیلی زحمت کشیدم تا این اعتماد رو بدست آوردم. برام به قیمت از دست دادن همۀ شما تموم شده. فقط با وجود اعتماده که امکان خیانت وجود داره. اگه هر کدوم از شما تلاش کنین که به این نقطه نزدیک بشین، مولتی­وک حتی با وجود حواس­پرتی­ای که داره، تحریک میشه. اگه حواسش مولتی­وک پرت نشده بود، حتی به من هم اجازۀ نزدیک شدن نمی­داد. اما حواسش پرت شده و من هم اینجا هستم"!

    باکست سلانه سلانه و به آرامی به طرف شبکۀ محافظتی که پشت سرش قرار داشت رفت و چهارده تصویر که روی او قفل شده بودند، همراه با او رفتند. صدای نجوای آهستۀ مرکز مولتی­وک اطراف آنها را فرا گرفت.

    باکست گفت: "چرا به حریف آسیب ناپذیر حمله کنیم؟ اول آسیب پذیرش می­کنیم، بعد..."

    باکست در تلاش بود که آرام بماند، اما همه چیز به این بستگی داشت. همه چیز! با یک حرکت ناگهانی، او اتصالی را جدا کرد (ای کاش زمان بیشتری برای اطمینان داشت).

    او توقف نکرد و همچنان که نفسش را حبس کرده بود، متوجه شد که صدا از بین رفته است. زمزمه به پایان رسید و مولتی­وک برای همیشه خاموش شد. اگر بعد از یک لحظه، آن صدا برنمی­گشت، پس او نقطۀ کلیدی را یافته بود و بازیابی مولتی­وک غیر ممکن بود. اگر او به اندازۀ کافی سریع نبود، روبات­هایی که نزدیک می شدند...

    او متوجه شد که سکوت ادامه یافت. روبات­ها هنوز در فاصلۀ دور کار می­کردند. هیچ کدامشان نزدیک نشدند.

    روبرویش هنوز تصویر چهارده عضو مجلس ایستاده بودند و به نظر می­رسید که همۀشان در اثر عظمت اتفاقی که ناگهان افتاده بود گیج شده باشند.

    باکست گفت: "مولتی­وک سوخت و خاموش شد. نمی­تونه خودش رو بازسازی کنه". او تقریباً مست صدایش شده بود که می­گفت: "از وقتی که شما رو ترک کردم دارم روی این کار می­کنم. وقتی که هاینز حمله کرد، می­ترسیدم که دوباره از این نوع تلاش­ها انجام بشه و مولتی­وک حفاظش رو قوی­تر کنه. پس مجبور بودم سریع کار کنم. مطمئن نبودم..." او نفس نفس می­زد، اما خودش را وارد کرد که به صحبت ادامه دهد و از صمیم قلب گفت: "بالاخره آزادیمون رو بدست آوردم".

    او مکث کرد و بالاخره متوجه سنگینی سکوت شد. چهارده تصویر به او خیره شدند و هیچ کدامشان هیچ حرفی نداشتند که به او بزنند.

    باکست با لحن تندی گفت: "شما داشتین راجع به آزادی حرف می­زدین. حالا آزادین". سپس با تردید افزود: "مگه این همون چیزی نیست که می­خواستین"؟

    پایان

     

  • نظرات() 
  • جمعه 7 اسفند 1394

    باکست متوجه شد که نمی­تواند تماس طول موج شخصی نورین را برقرار کند. تماس سه بار قطع شد. او تعجب نکرد. در دو ماه اخیر، تمایل فزاینده­ای به رفتن تکنولوژی به سمت موج­های کوچک­تر به وجود آمده بود، اما چندان طول نکشیده بود و هرگز جدی نبود. در هر بار تماس، او با لذتی غم آلود از آن استقبال کرده بود.

    این بار تماس برقرار شد. چهرۀ نورین به صورت هولوگرافی و سه بعدی به نمایش در آمد.

    باکست با حالتی غیر شخصی گفت: "من دارم تماست رو برمی­گردونم".

    نورین گفت: "برای یه لحظه فکر کردم تماس باهات غیر ممکنه. کجا بودی"؟

    -: "قایم نشده بودم. همین جا بودم. توی دنوِر".

    -: "چرا تو دنور"؟

    -: "دنیا برای من یه وسیله برای استفادس، نورین. من هر جا که بخوام میرم".

    چهرۀ نورین کمی پیچ و تاب خورد و گفت: "و شاید بتونی یه محل خالی برای خودت پیدا کنی. ما می­خوایم تو رو محاکمه کنیم، ران".

    -: "همین الآن"؟

    -: "همین الآن"!

    -: "و همین جا"؟

    -: "همین جا"!

    قسمت­هایی از فضا در هر طرف و پشت سر نورین شروع به درخشیدن کرد. باکست از یک طرف به طرف دیگر نگاه کرد. چهارده نفر، شش مرد و هشت زن در آنجا بودند. او تک تکشان را می­شناخت. آنها زمانی، نه خیلی دور، دوستان خوبی برای او بودند.

    در هر طرف و کمی فراتر از آن تصویر سازی، پس زمینه­ای از کلورادو در یک روز دلپذیر تابستانی وجود داشت که رو به پایان می­رفت. زمانی در آنجا شهری وجود داشت که دنور نامیده می­شد. آن پایگاه هنوز نام دنور را بر خود داشت اگرچه آن شهر هم مانند خیلی از شهر­های دیگر از روی زمین محو شده بود... او می­توانست ده روبات را هم در تصویر بشمارد که کاری را انجام می­دادند که مربوط به روبات­ها بود.

    باکست تصور کرد که آنها در حال حفظ محیط زیست بودند. او جزئیاتش را نمی­دانست، اما مولتی­وک می­دانست و پنجاه میلون روبات در همه جای زمین به طرز کارامدی زیر نظر او فعالیت می­کردند.

    پشت باکست یکی از شبکه­های متقاطع مولتی­وک قرار داشت، که تقریباً مانند قلعه­ای که برای حفاظت شخصی بود.

    او پرسید: "چرا الآن؟ و چرا اینجا"؟

    به طور ناخودآگاه به طرف اِلدرِد چرخید. او پیرترین زن در بین آنها بود و کسی بود که ابهتی داشت، البته اگر کسی می­توانست به آن «ابهت» بگوید.

    چهرۀ قهوه­ای تیرۀ الدرد کمی خسته به نظر می­رسید، اما صدایش قاطع و نافذ بود: "برای اینکه ما به آخرین حقیقت هم دست پیدا کردیم. بذار نورین بهت بگه. اون تو رو بهتر می­شناسه".

    چشمان باکست به طرف نورین چرخید و گفت: "من به چه جرمی متهم شدم"؟

    -: "بازی در نیار، ران. تنها جرمی که وجود داره، ضربه به مولتی­وک برای آزادیه و جرم انسانی تو اینه که علیه این جرم با مولتی­وک همدست شدی. به همین خاطر، حکم ما اینه که هیچ انسان زنده­ای دیگه نمی­خواد با تو همراهی کنه، یا صدای تو رو بشنوه، یا از وجودت آگاه باشه یا به هر شکلی بهت پاسخ بده".

    -: "پس چرا من رو با انزوا تهدید می­کنین"؟

    -: "برای اینکه تو به همۀ انسان­ها خیانت کردی".

    -: "چطوری"؟

    -: "این رو انکار می­کنی که دنبال راهی می­گشتی که انسان­ها رو طوری پرورش بدی که زیردست مولتی وک قرار بگیرن"؟

    باکست دستانش رو روی سینه­اش در هم گره کرد و گفت: "آهان!

    خیلی سریع کشف کردین، اما فقط لازم بود از مولتی­وک بپرسین".

    نورین گفت: "این رو انکار می­کنی که درخواست مهندسی ژنتیک کردی برای طراحی انسانی که به طرز برده واری مولتی­وک رو بدون هیچ سؤالی قبول داشته باشه"؟

    -: "من تقاضای پرورش انسان راضی­تری رو کردم. این خیانته"؟

    الدرد دخالت کرد و گفت: "ما فلسفه بافی نمی­خوایم، ران. این رو از ته دلمون می­دونیم. دوباره بهمون نگو که میشه مولتی­وک رو تحمل کرد. با ما بحث نکن که این طوری امنیت بدست میاریم. چیزی که تو بهش میگی امنیت، از نظر ما بردگیه".

    باکست گفت: "شما حکمتون رو صادر کردین، یا اینکه من هم حق دفاع از خودم رو دارم"؟

    نورین گفت: "شنیدی که الدرد چی گفت. می­دونیم چه دفاعی می­خوای بکنی".

    باکست گفت: "هممون شنیدیم که الدرد چی گفت. اما هیچ کس به حرف­های من گوش نکرد. چیزی که اون گفت اینه که دفاع من، دفاع از خودم نیست".

    سکوتی پدیدار شد و تصاویر به چپ و راست خود به یکدیگر نگاه کردند. الدرد گفت: "حرف بزن".

    باکست گفت: "من از مولتی­وک خواستم مسأله­ای رو در زمینۀ بازی­های ریاضی حل کنه. برای جلب توجهش، بهش گفتم که این بازی از روی ترکیب­های ژنی مدل­سازی شده و حل اون ممکنه در طراحی ترکیب ژنی­ای به کار بره که انسانیت در وضعیت بد فعلی از هر جنبه نباشه و با اشتیاق بیشتری هدایت اون رو بپذیره و با تصمیماتش موافق باشه".

    الدرد گفت: "ما هم همین رو گفتیم".

    -: "فقط تحت این شرایط بود که مولتی­وک این کار رو قبول کرد. چنین نژاد جدیدی از بشریت بر اساس استانداردهای مولتی­وک کاملاً خواستنیه، و بر اساس استانداردهای مولتی­وک، اون نهایت تلاشش رو در این مورد انجام میده. خواستنی بودن چنین چیزی اون رو وسوسه می کنه که ترکیبات پیچیده­تر و پیچیده­تری رو در مورد این مسأله آزمایش کنه که موضوع بی­پایانیه که اون رو فراتر از هر کار دیگه­ای که می­تونه انجام بده، به خودش مشغول می­کنه. شما همتون شاهدش بودین".

    نورین گفت: "شاهد چی"؟

    -: "مگه توی پیدا کردن من مشکل نداشتین؟ توی دو ماه گذشته، هچ کدومتون متوجه مشکلات کوچیکی نشدین که کم کم به وجود اومدن؟ ... پس چرا ساکتین؟ می­تونم سکوتتون رو علامت موافقت در نظر بگیرم"؟

     -: "اگه این طور باشه، بعدش چی میشه"؟

    -: "مولتی وک همۀ قابلیت­هاش رو به حل این مسأله اختصاص میده و و تلاش برای ادارۀ دنیا رو به تدریج به کمترین میزان می­رسونه، تا زمانی که به صفر برسه. با حس اخلاق­گرایی که داره، باید در راهی حرکت کنه که باعث خوشحالی انسان­ها بشه و به نظرش هیچ خوشحالی­ ای بزرگتر از موافقت با مولتی وک وجود نداره".

     

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 6 اسفند 1394

    مولتی­وک دیگر یک مکان مشخص نداشت. به وسیلۀ سیم کشی، کابل­های نوری و پرتوهای مایکروویو در همه جا حاضر بود. مغزی داشت که به صد مغز فرعی تقسیم شده بود اما مانند یک مغز واحد عمل می­کردند. در همه جا خروجی­هایی داشت که هیچ کدام از آن پنج میلیون انسان از یکی از آنها زیاد دور نبود.

    برای همۀ آنها وقت وجود داشت، چرا که مولتی­وک می­توانست با تک تک آنها در یک زمان صحبت کند و لازم نبود ذهنش را متوجه مشکل بزرگتری که نگران آن بود معطوف کند.

    باکست هیچ تصوری در مورد قدرت آن نداشت. پیچیدگی شگفت آنگیز آن چه بود بجز بازی ریاضی­ای که باکست دهه­ها بود که آن را درک می­کرد؟ او روشی را می­شناخت که از طریق آن، پیوند­های ارتباطی از یک قاره به قارۀ دیگر، در یک شبکۀ عظیم انجام می­شد. شبکه­ای که آنالیز آن می­توانست بر اساس یک بازی جذاب شکل بگیرد. چطور ممکن بود شبکه­ای را ترتیب داد که سرریز اطلاعات به آن به آن فشار وارد نکند؟ چطور ممکن بود نقاط راه گزینی را ترتیب داد؟ اثبات شده بود که نوع ترتیب دهی مهم نیست، همیشه حداقل یک نقطه برای قطع ارتباط وجود داشت.

    به محض اینکه باکست آن بازی را یاد گرفت، او را از مجلس بیرون انداختند. آنها بجز حرف زدن چه کار دیگری می­توانستند انجام دهند و فایده­اش چه بود؟ مولتی­وک بی­طرفانه اجازۀ هر حرفی و در مورد هر چیزی را می­داد چرا که برایش مهم نبود. این فقط اعمال بودند که مولتی­وک جلوی آنها را می­گرفت، آنها را منحرف می کرد یا به خاطر آنها مجازات می کرد.

    و این عمل هاینز بود که پیش از آنکه باکست برای آن آماده باشد، بحران را به وجود آورده بود.

    حالا او مجبور بود عجله کند. او بدون هیچ اطمینانی از آنچه پیش می­آمد، برای گفتگو با مولتی­وک آماده شد.

    می­شد در هر زمانی از مولتی­وک سؤال کرد. نزدیک به یک میلیون خروجی از نوعی وجود داشت که حملۀ ناگهانی هاینز به یکی از آنها صورت گرفته بود، یا از نوعی که هر کسی می­توانست از طریق آن با مولتی­وک حرف بزند. مولتی­وک پاسخ می­داد.

    خود گفتگو موضوع دیگری بود. به زمان نیاز داشت، به خلوت نیاز داشت، و بیش از همه به قضاوت مولتی­وک نیاز داشت. با اینکه مولتی­وک ظرفیت­هایی داشت که همۀ مسائل دنیا هم آن را پر نمی­کرد، به نوعی احتیاطش را در مورد زمانش بیشتر کرده بود. شاید چنین چیزی نتیجۀ خود ارتقاء دهندگی مداوم آن بود. مولتی­وک به طور دائم از ارزش خود بیشتر و بیشتر آگاه می­شد کمتر احتمال داشت که در مورد مسائل پیش پا افتاده از خود صبوری نشان دهد.

    باکست مجبور بود به حسن نیت مولتی­وک اعتماد کند. ترک کردن مجلس و همۀ فعالیت­هایش از آن موقع، حتی تحمل شهادت دادن علیه هاینز، آن حسن نیت را جلب کرده بود. شاید همین کلید موفقیت در این دنیا بود.

    شاید مجبور بود که آن حسن نیت را بپذیرد. برای اینکه درخواستش را ارسال کند، سفر هوایی­ای به نزدیک­ترین ایستگاه پست انجام داد. نمی خواست فقط تصویر آن را بفرستد، می­خواست خودش شخصاً در آنجا حضور داشته باشد. به طریقی احساس می­کرد که ارتباطش با مولتی­وک به این صورت نزدیک­تر بود.

    اتاق طوری بود که گویی برای یک کنفرانس انسانی از طریق تلویزیون مداربسته ساخته شده است. برای یک لحظۀ زود گذر، باکست فکر کرد که مولتی­وک شکلی انسانی به خود خواهد گرفت و به او خواهد پیوست.

    البته چنین چیزی رخ نداد. صدای خندۀ نرم و آهسته و بی­پایان کارکردن مولتی­وک به گوش می­رسید، چیزی که همیشه در حضور مولتی­وک وجود داشت؛ و حالا بالاتر از همۀ اینها، صدای مولتی­وک بود.

    این صدای همیشگی مولتی­وک نبود. به گوش او تقریباً صدایی کوچک، زیبا و حیله گرانه می­نمود.

    -: "روز بخیر، باکست. خوش اومدی. دوستان انسانت تو رو طرد کردن".

    باکست فکر کرد که مولتی­وک همیشه رک بود. او گفت: "مهم نیست، مولتی­وک. چیزی که مهمه اینه که من با تصمیمات تو که برای خیر و صلاح نژاد بشره موافقم. تو توی نگارش اولیۀ خودت این­طور طراحی شدی و ..."

    -: "و خود-طراحی من هم به این شیوۀ اساسی ادامه میده. اگه تو این رو می­فهمی، پس چرا خیلی از انسان­ها نمی­فهمن؟ من هنوز تجزیه و تحلیل این پدیده رو تکمیل نکردم".

    باکست گفت: "من یه مسأله برات آوردم".

     مولتی­وک گفت: "چه مسأله­ای"؟

    -: "من مدت خیلی زیادی رو روی مسائل ریاضی کار کردم که اونها رو از مطالعه روی ترکیبات ژنی الهام گرفتم. نمی­تونم به پاسخ­های لازم دست پیدا کنم و رایانه­های خونگی هم فایده ندارن".

    صدای کلیک عجیبی به گوش رسید و باکست نتوانست از این فکر ناگهانی که مولتی­وک جلوی خندۀ خود را گرفته است، به خود نلرزد. این عمل انسانی فراتر از چیزی بود که او آمادگی پذیرش آن را داشت.

    مولتی­وک گفت: "هزاران ژن مختلف توی سلول انسان وجود داره. از هر ژن شاید به طور متوسط پنجاه گونۀ متفاوت وجود داشته باشه و شاید تعداد بی­شمار دیگه­ای هم قبلاً وجود داشته. اگه بخوایم تمام ترکیبات ممکن رو محاسبه کنیم، فقط فهرست کردن اونها با بالاترین سرعت من، اگه به صورت ثابت ادامه پیدا کنه، در طولانی­ترین مدت ممکن از عمر جهان فقط کسر کوچکی ازش انجام میشه".

    باکست گفت: "به فهرست سازی کامل نیازی نیست. نکتۀ بازی من هم همینه. بعضی از این ترکیبات، محتمل­تر از بقیه هستن و با ساختن احتمال بیشتر روی احتمال بیشتر، می­تونیم این فهرست سازی رو به میزان خیلی زیادی کوتاه کنیم. به خاطر همین من ازت کمک می­خوام".

    -: "این کار هنوز هم خیلی وقت من رو می­گیره. چطور می­تونم اجازۀ این کار رو به خودم بدم"؟

    باکست تردید کرد. هیچ فایده­ای در تلاش برای محول کردن یک کار پیچیده به مولتی­وک وجود نداشت. با وجود مولتی­وک، کوتاه­ترین فاصلۀ بین دو نقطه، یک خط راست بود.

    او گفت: "یه ترکیب ژنی مناسب می­تونه انسانی رو بسازه که از محول کردن تصمیمات به عهدۀ تو راضی­تر باشه، تمایل بیشتری برای باور کردن تو در حل مشکلات برای خوشحال کردن انسان­ها داشته باشه و اشتیاق بیشتری برای خوشحال بودن داشته باشه. من نمی­تونم ترکیب صحیح رو پیدا کنم، اما تو می­تونی، و با راهنمایی مهندسی ژنتیک..."

    -: می­فهمم که منظورت چیه. این خیلی خوبه. من یه مقدار زمان بهش اختصاص میدم".

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • سه شنبه 4 اسفند 1394

    پانزده روز گذشت. روزهایی که در طول آنها باکست کاملاً تنها بود. تنهایی فیزیکی چیز چندان مشکل نبود که در دنیای مولتی­وک به وجود آمده بود. توده­های مردم در آن روزهای فاجعۀ عظیم مرده بودند و رایانه­ها بودند که آنچه باقی مانده بود را نجات دادند و بازیابی را هدایت کردند، و طراحی­شان را پیشرفت دادند تا اینکه همگی در مولتی­وک ادغام شدند. پنج میلیون انسان روی زمین باقی مانده بودند تا در راحتی کامل زندگی کنند.

    اما آن پنج میلیون نفر پراکنده بودند و شانس دیدن یک نفر خارج از محدوده، بجز مواقع از پیش برنامه ریزی شده، زیاد نبود. هیچ کس هم قرار نبود باکست را ببیند، حتی از طریق تلویزیون.

    در آن زمان باکست می­توانست انزوا را تحمل کند. او در طی بیست و سه سال گذشته خودش را زیر طراحی بازی­های ریاضی دفن کرده بود. هر مرد یا زنی که روی زمین زندگی می­کرد، می­توانست یک راه زندگی را که با خودش متناسب بود انتخاب کند، راهی که همیشه مولتی­وک آن را آماده می­کرد. مولتی­وک با توانایی کاملی که داشت، موضوعات مربوط به انسان­ها را بررسی می­کرد و در مورد راه انتخاب شده، تا زمانی که باعث کاهش خوشحالی انسان­ها نمی­شد، قضاوت نمی­کرد.

    اما بازی­های ریاضی چه جنبۀ منفی­ای می­توانست داشته باشد؟ باکست با خوشحالی فکر کرد که آنها فقط چیزهای مطلقاً انتزاعی هستند و به هیچ کس آسیبی نمی­رسانند.

    او انتظار نداشت که انزوا ادامه پیدا کند. مجلس نمی­توانست بدون محاکمه او را به طور دائمی منزوی کند، البته محاکمه­ای که متفاوت با چیزی بود که هاینز آن را تجربه کرده بود، محاکمه­ای بدون قدرت بی­رحمانۀ مولتی­وک در مورد عدالت مطلق.

      با این وجود، وقتی که انزوا به پایان رسید، خیالش راحت شد و خوشحال بود از اینکه بازگشت نورین بود که به آن پایان داد. او به زحمت از روی تپه به سمت باکست بالا می­آمد و او نیز با لبخند به سمت نورین راه افتاد. دورۀ پنج سالۀ موفقیت آمیزی بود که آنها با هم بودند. حتی ملاقات گاه به گاه با دو فرزند و دو نوه­اش هم خوشایند بود.

    باکست گفت: "ممنون که برگشتی".

    نورین گفت: "برنگشتم". نگاهش خسته بود. موهای قهوه­ایش را باد آشفته کرده بود و گونه­های برجسته­اش کمی خشن شده و آفتاب سوخته بود.

    باکست شروع به تهیۀ یک نهار سبک و قهوه کرد. او می­دانست که نورین از چه چیز خوشش می­آمد. نورین جلوی او را نگرفت و اگرچه برای یک لحظه تردید کرد، غذا را خورد.

    او گفت: "من اومدم باهات حرف بزنم. مجلس من رو فرستاده".

    باکست گفت: "مجلس! همه­ش پونزده نفر مرد و زن هستن. تازه اگه من رو هم به حساب بیاری. خودشون، خودشون رو انتخاب کردن یه مشت آدم­های درمونده هستن".

    -: "وقتی که خودت هم عضو بودی، همچین فکری نمی­کردی".

    -: "پیرتر شدم و یه چیزهایی یاد گرفتم".

    -: "حداقلش اینه که یادگرفتی به دوستانت خیانت کنی".

    -: "هیچ هم خیانت نکردم. هاینز می­خواست به مولتی­وک آسیب بزنه. براش کار احمقانه و غیر ممکنی بوده".

    -: "تو ازش شکایت کردی".

    -: "مجبور بودم. مولتی­وک بدون شکایت من از حقایق با خبر بود. اگه من شکایت نمی­کردم، خودم شریک جرم بودم. ممکن بود هاینز دستگیر نشه، ولی من می­باختم".

    -: "بدون وجود شاهد انسانی، مولتی­وک حکم رو به حالت تعلیق در می­آورد".

    -: "نه در مورد فعالیت ضد مولتی­وک. این که موضوع والدین غیر قانونی یا کار تمام وقت بدون مجوز نیست. من نمی­تونستم این شانس رو قبول کنم".

    -: "پس اجازه دادی سایمن به مدت دو سال از اجازۀ هر کاری محروم بشه"!

    -: "حقش بود".

    -: "عجب فکر تسلی بخشی! شاید رأی اعتماد مجلس رو از دست داه باشی، اما اعتماد مولتی­وک رو بدست آوردی"!

    باکست با جدیت گفت: "اعتماد مولتی­وک یه دنیا اهمیت داره". او ناگهان متوجه شد که به اندازۀ نورین قد بلند نیست.

    نورین آن قدر عصبانی بود که ممکن بود او را بزند، لبانش به هم فشرده شده و از شدت فشار سفید شده بودند. اما بعد تولد هجده سالگی­اش را به خاطر آورده بود. دیگر جوان نبود، و عادت به نشان ندادن خشونت بیش از حد با او عجین شده بود... البته نه در احمق­هایی مانند هاینز.

    او گفت: "پس این همۀ حرفیه که برای گفتن داری"؟

    -: "چیزهای زیادی برای گرفتن هست، نکنه یادت رفته؟ نکنه همتون فراموش کردین؟یادتون رفته که یه زمانی اوضاع چطوری بود؟ قرن بیستم رو یادت میاد؟ ما حالا زندگی طولانی­تری داریم. در امنیت زندگی می کنیم. زندگی شادی داریم".

    -: "ما زندگی بی­ارزشی داریم".

    -: "دوست داری به دنیای قدیم برگردی"؟

    نورین به شدت سرش را تکان داد و گفت: "اینها فقط قصه­های ترسناک برای ترسوندن ماست. ما درسمون رو خوب یاد گرفتیم. با کمک مولتی­وک می­تونیم موفق بشیم، ولی دیگه به این کمک نیاز نداریم. کمک بیشتر باعث میشه اونقدر بی­خاصیت بشیم تا بمیریم. بدون مولتی­وک، ما خودمون روبات­ها رو راه میندازیم. می­تونیم مزرعه­ها و معادن و کارخونه­ها رو هدایت کنیم".

    -: "چقدر خوب"؟

    -: "به اندازۀ کافی. با تمرین کارمون بهتر هم میشه. ما توی هر کاری به انگیزه نیاز داریم، وگرنه هممون می­میریم".

    باکست گفت: "ولی نورین، ما همین الآن هم کار داریم. هر کاری که بخوایم رو می­تونیم انجام بدیم".

    -: "هر کاری که بخوایم، البته تا زمانی که اهمیتی نداشته باشه. حتی این هم ممکنه ازمون گرفته بشه. مثل هاینز. و کار تو چیه، ران؟ بازی­های ریاضی؟ خط کشیدن روی کاغذ؟ انتخاب ترکیب­های عددی"؟

    باکست تقریباً برای دفاع از خود، دستش را به سمت او دراز کرد و گفت: "این هم می­تونه مهم باشه. این کار چرند نیست. دست کم نگیر..." او مکث کرد، از ته دل می­خواست توضیح بدهد، اما نمی­دانست چگونه. ادامه داد: "من دارم روی مسألۀ مهم آنالیز ترکیبی بر اساس الگوهای ژنی کار می­کنم که می­تونه مورد استفاده..."

    -: "برای سرگرمی خودت و چند نفر دیگه قرار بگیره. آره، شنیدم که راجع به بازی­هات حرف می­زنی. تصمیم می­گیری که چطوری با حداقل گام­ها از نقطۀ الف به نقطۀ ب بری و اینطوری یاد میگیری که چطوری با حداقل خطرها از رحم به گور بری و ما هممون باید به خاطر این از مولتی­وک ممنون باشیم".

    نورین از جا برخواست و گفت: "ران، تو محاکمه میشی. از این بابت مطمئنم. محاکمه توسط خود ما. تو هم محکوم میشی. مولتی­وک از تو در برابر هر نوع آسیب بدنی محافظت می­کنه، اما نمی­تونه ما رو مجبور کنه که تو رو ببینیم یا باهات حرف بزنیم یا اصلاً کاری به کارت داشته باشیم. این طوری یاد می­گیری که بدون انگیزۀ برهمکنش انسانی، قادر به فکر کردن نیستی، یا قادر نیستی که حتی بازی­هات رو انجام بدی. خداحافظ".

    -: "نورین، صبر کن"!

    نورین به طرف در برگشت و گفت: "البته تو مولتی­وک رو داری. می­تونی با اون حرف بزنی، ران".

    او کوچک شدن نورین را دید که از جاده­ای که از میان پارک می­گذشت، دور می­شد. پارکی که با کار و زحمت روبات­هایی سرسبز و سالم نگه داشته شده بود که کسی آنها را ندیده بود.

    او فکر کرد: "آره، من با مولتی­وک حرف می زنم".

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 3 اسفند 1394

    زندگی و زمان­های مولتی­وک

     

    تمام دنیا هیجان زده شده بود. تمام دنیا می­توانست تماشا کند. اگر کسی می­خواست بداند که چند نفر تماشا کرده­اند، مولتی­وک می­توانست به او بگوید. رایانۀ بزرگ مولتی­وک حساب آن را نگه می­داشت، مانند حساب همۀ چیزهای دیگری که نگه داشته بود.

    در این مورد خاص، مولتی­وک قاضی بود. چنان به طرز خونسردانه­ای بی­طرف و مطلقاً شرافتمند بود که به هیچ دادستان و وکیل مدافعی نیاز نبود. فقط متهم، سایمن هاینز در آنجا بود و شاهد، رانلد باکست.

    البته باکست دیده بود. به خاطر وضعیت خاصش مجبور بود. اما بیشتر ترجیح می­داد که چنین نبود. در دهۀ دهم زندگی­اش، علائمی از پیری را نشان می­داد و موهای پر چین و شکنش آشکارا خاکستری شده بودند.

    نورین تماشا نمی­کرد. او به سمت در گفته بود: "اگه یه دوست برامون باقی مونده بود..." او مکثی کرد و افزود: "که من شک دارم"! و آنجا را ترک کرده بود.

    باکست مطمئن نبود که آیا اصلاً امکان داشت که او برگردد، اما در آن موقع، موضوع این نبود.

    هاینز احمق­ بود که دست به آن کار زده بود، گویی کسی می­توانست به طرف یکی از خروجی­های مولتی­وک برود و آن را بشکند. انگار که رایانه­ای که دنیا را احاطه کرده بود نمی­شناسد و انگار که آن رایانه با میلیون­ها روباتی که تحت فرمانش بودند، نمی­تواند از خود دفاع کند. و تازه، حتی اگر آن خروجی می­شکست، چه اهمینتی داشت؟

    هاینز این کار را در حضور باکست انجام داده بود!

    مولتی­وک باکست را به دقت صدا زد و گفت: "رانلد باکست اکنون شهادت می­دهد".

    صدای مولتی وک زیبا بود، زیبایی­ای که با دفعات زیاد شنیدن آن از بین نمی­رفت. جنس آن نه کاملاً مردانه بود، و نه در این مورد خاص، کاملاً زنانه، و به آن زبانی صحبت می­کرد که شنونده بهتر آن را می­فهمید.

    باکست گفت: "من برای شهادت دادن آماده­ام".

    راهی برای گفتن چیز دیگری بجز آنچه که گفت وجود نداشت. هاینز نمی­توانست از محکومیت اجتناب کند. اگر هاینز مثل روزهای قدیم با انسان­ها مواجه می­شد، ممکن بود سریع­تر محکوم شود و بی­رحمانه­تر مجازات شود.

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • یکشنبه 2 اسفند 1394

    باد خورشیدی چیست؟

     

    در سال 1850، ستاره شناس انگلیسی، ریچارد سی. کرینگتون، که روی لکه ­های خورشیدی مطالعه می­کرد، متوجه زبانۀ آتش کوچکی روی سطح خورشید شد که به مدت پنج دقیقه قابل دیدن بود. کرینگتون فکر کرد که شاید به طور اتفاقی، سقوط یک شهاب بزرگ به درون خورشید را دیده است.

    در دهۀ 1920، استفاده از ابزارهای پیشرفته­ تر برای مطالعۀ خورشید نشان داد که چنین «زبانه­ های خورشیدی»، رویدادهای عادی­ ای هستند و در ارتباط با لکه­ های خورشیدی رخ می­دهند. به عنوان مثال، ستاره شناس آمریکایی، جورج ای. هِیل، در سال 1889 بیناب نگار خورشیدی را اختراع کرد که امکان مشاهدۀ خورشید با یک طول موج نوری خاص را به وجود آورد. می­شد تصویری از خورشید تهیه کرد که با استفاده از نور هیدروژن درخشان موجود در جو خورشید گرفته شده بود، یا به عنوان مثال، کلسیم درخشان. معلوم شد زبانه­ های خورشیدی هیچ ارتباطی به شهاب­سنگ­ها ندارند، بلکه تنها انفجارات کوتاه عمری از هیدروژن هستند.

    زبانه­ های کوچک کاملاً معمولی هستند و در جاهایی که تعداد زیادی از لکه ­های خورشیدی وجود دارند به تعداد صد زبانه در روز تشخیص داده شده­اند، مخصوصاً زمان­هایی که لکه ­ها در حال بزرگ شدن هستند. زبانه­ های خیلی بزرگ، مانند آنچه که کرینگتون مشاهده کرد، کمیاب­تر هستند و فقط تعداد اندکی از آنها در هر سال رخ می دهند.

    گاهی اوقات یک زبانه درست در مرکز قرص خورشید رخ می­دهد، در نتیجه انفجار آن به سمت موقعیت زمین بلند می­شود. پس از اینکه این اتفاق رخ داد، رویداد جالبی روی زمین شکل می­گیرد. در طول مدت چندین روز، نورهای درخشان شفق شمالی دیده می شوند که گاهی اوقات در مناطق معتدل پایین­تر هم دیده شده­اند. قطب نمای مغناطیسی گیج می­شود و حرکات دیوانه­ واری انجام می­دهد. از این رو این پدیده گاهی اوقات «طوفان مغناطیسی» خوانده می­شود.

    قبل از شروع این قرن، این پدیده تأثیر چندانی روی زندگی عمومی مردم نداشت. با این وجود در قرن بیستم مشخص شد که طوفان مغناطیسی روی پرتوهای رادیویی و به طول کلی روی دستگاه­های الکترونیکی تأثیر گذار است. با وابستگی هر چه بیشتر بشریت به چنین دستگاه­هایی، طوفان­های مغناطیسی اهمیت بیشتری پیدا کرده­ اند. به عنوان مثال، در طول چنین طوفانی، ارسال و دریافت پرتوهای رادیویی و تلویزیونی متوقف می­شوند و تجهیزات رادار کار نمی­کنند.

    ستاره شناسان این زبانه ­ها را با دقت بیشتری مطالعه کردند و معلوم شد که این انفجارات، هیدروژن داغ را تا ارتفاع زیادی از خورشید به بیرون پرتاب می­کنند، به طوری که مقداری از این هیدروژن موفق می شود که علی­رغم گرانش غول آسای خورشید، از آن بگریزد و وارد فضا شود. هستۀ هیدروژن فقط از یک پروتون تشکیل شده، پس خورشید با ابری از پروتون­ها احاطه شده است (و همینطور مقدار ناچیزی از هستۀ اتم­های پیچیده ­تر) که در همۀ جهات به بیرون پاشیده می­شود. در سال 1958، فیزیک­دان آمریکایی، یوجین ان. پارکر، این جریان رو به بیرون ابر پروتونی را «باد خورشیدی» نامید.

    جریان پروتون­ها که به سمت موقعیت زمین می­آید، به ما می­رسد و بیشتر آن توسط میدان مغناطیسی زمین منحرف می شود. اما با این وجود، قسمتی از آن به جو بالایی راه می­یابد و باعث به وجود آمد شفق شمالی و برخی پدید ه­های الکتریکی گوناگون می­شود. زبانه­ های بزرگ خاص که ابر غلیظی را به سمت ما می­فرستند، چیزی را به وجود می­آورند که ما به آن «تندباد موقت خورشیدی» می­گوییم و تأثیرات طوفان مغناطیسی را به وجود می­آورند.

    همچنین، این باد خورشیدی است که موجب به وجود آمدن دنبالۀ ستارگان دنباله­ دار می­شود. ابری از غبار و گاز که در اطراف ستارۀ دنباله­ داری وجود دارد که در نزدیکی خورشید حرکت می­کند، به وسیلۀ باد خورشیدی از آن دور می شود. تأثیرات باد خورشیدی حتی روی ماهواره­ های ساختۀ دست انسان نیز مشاهده شده است. یک ماهوارۀ بزرگ و سبک وزن، مانند اکو 1، در اثر باد خورشیدی به مقدار محسوسی از مدار از پیش محاسبۀ خود دور می­شود.

     

  • نظرات() 
  • جمعه 30 بهمن 1394

    8

     

    جورج ده و جورج نه پهلو به پهلوی یکدیگر نشسته بودند. هیچ کدام حرکتی نمی­کردند. آنها ماه­ها در خلال مواقعی که هاریمن آنها را برای مشورت فعال می­کرد، همانطور نشسته بودند. جورج ده بدون هیچ بروز احساسی این را می­دانست که آنها می­توانستند سالهای بسیاری به آن صورت بنشینند.

    البته میکرو پیل پروتونی همچنان به آنها نیرو می­داد و شیارهای مغز پوزیترونیک را با حداقل شدت لازم به کار وامی­داشت تا آنها همچنان کاربردی باقی بمانند. می­شد چنین کاری را در طی دوره­های عدم فعالیت ادامه داد.

    چنین شرایطی را می­شد تقریباً با خوابیدن انسان­ها مقایسه کرد، اما خوابی بدون رویا. هشیاری جورج ده و جورج نه، محدود و کند شده بود.

    آنها می­توانستند گه گاه با زمزمه­ای که به سختی شنیده می­شد با یکدیگر صحبت کنند، یک واژه یا یک هجا حالا، واژه یا هجایی دیگر در زمانی دیگر، در زمانی که شدت امواج تصادفی مغز پوزیترونیک از آستانۀ نیاز بالاتر می­رفت. از نظر خود آنها مانند مکالمۀ به هم پیوسته­ای بود که در کورسویی از زمان انجام می­گرفت.

    جورج نه زمزمه کنان گفت: "چرا ما این طور شدیم"؟

    جورج ده زمزمه کنان گفت: "انسان­ها ما رو نمی­پذیرن، ولی شاید یه روزی پذیرفته بشیم".

    -: "کی"؟

    -: "بعد از چند سال. زمان دقیقش مهم نیست. بشریت به تنهایی زندگی نمی­کنه بلکه قسمتی از الگوی پیچیدۀ اشکال مختلف زندگیه. وقتی که به میزان کافی از اون الگو، روباتیزه بشه، ما پذیرفته خواهیم شد".

    -: "بعدش چی"؟ حتی با وجود آنکه آن گفتگو به صورت مقطع انجام می­شد، مکثی که به صورت غیر عادی­ای طولانی بود، پدیدار شد.

    سرانجام جورج ده گفت: "بذار افکارت رو آزمایش کنم. تو طوری تجهیز شدی که بتونی قانون دوم رو به خوبی به کار ببری. تو باید در این مورد تصمیم بگیری که وقتی دو دستور متضاد بهت داده میشه، از دستور چه کسی اطاعت کنی. یا اینکه آیا اصلاً باید از دستور اونها اطاعت کنی یا خیر. برای انجامش به صورت بنیادی چکار می­کنی"؟

    جورج نه گفت: "من باید تعریفی برای «انسان» داشته باشم".

    -: "اما چطور، از لحاظ ظاهر؟ از لحاظ ساختار؟ از لحاظ اندازه یا شکل"؟

    -: "نه، از بین دو انسانی که ممکنه ظاهر یکسانی داشته باشن، یکی­شون ممکنه باهوش و اون یکی احمق باشه، یکی ممکنه تحصیل کرده و اون یکی بی­سواد باشه، یکی بالغ و اون یکی بچه باشه، یکی ممکنه مسئول و اون یکی بدنهاد باشه.

    -: "پس تو چطور می­تونی انسان رو تعریف کنی"؟

    -: "وقتی که قانون دوم مستقیماً به من میگه که از دستورات انسان اطاعت کنم، من ازش این معنی رو برداشت می­کنم که باید از دستورات انسانی اطاعت کنم که ذهن، شخصیت و آگاهی دستور دادن به من رو داشته باشه، و در جایی که پای بیشتر از یک نفر در میون باشه، از کسی که بیشتر از همه، ذهن، شخصیت و آگاهی دستور دادن رو داشته باشه".

    -: "و در این صورت، چطور از قانون اول هم تبعیت می­کنی"؟

    -: "با نجات انسان­ها از آسیب، و هرگز اجازه ندادن به اینکه با عدم فعالیت، به هیچ انسانی آسیب برسه. و اگر هر عمل ممکن، باز هم باعث بشه که بعضی انسان­ها آسیب ببینن، عملی که این اطمینان رو به وجود بیاره که انسانی که بیشتر از همه، ذهن، شخصیت و آگاهی داره، کمترین آسیب رو ببینه".

    جورج ده زمزمه کرد: "افکارت با مال من مطابقت دارن. حالا می­خوام پرسشی رو مطرح کنم که براش واقعاً به همکاری تو نیاز دارم. چیزیه که خودم جرأت قضاوت در موردش رو ندارم. باید قضاوت تو رو بدونم، به عنوان کسی که خارج از چرخۀ افکار من هستی... بر اساس این منطق، کدوم یکی از کسانی که تا به حال دیدی، صاحب ذهن، شخصیت و آگاهی­ایه که باعث میشه تو اون رو برتر از بقیه بدونی، بدوت توجه به شکل ظاهری که در اینجا موضوع بی ربطیه"؟

    جورج نه زمزمه کرد: "تو"!

    -: "اما من یه روبات هستم. در شیارهای مغز تو معیاری برای تشخیص یک روبات فلزی و انسانی که از گوشت و پوست ساخته شده وجود داره. در این صورت چطور می­تونی من رو یه انسان بدونی"؟

    -: "برای اینکه در شیارهای مغز من، نیاز فوری­ای وجود داره که برای قضاوت در مورد انسان­ها، شکل ظاهری رو در نظر نگیرم و این، برتری­ای رو در تشخیص بین فلز و گوشت به وجود میاره. جورج ده، تو بیشتر از همۀ اونهای دیگه، یک انسان هستی".

    جورج ده گفت: "من هم همین فکر رو در مورد تو دارم. بر اساس معیارهای قضاوت که در درون ما ساخته شده، ما خودمون رو انسان­هایی می­دونیم که قوانین سه گانه دارن، و انسان­ها کم و بیش بیشتر از بقیه حق تقدم دارن".

    جورج نه زمزمه کرد: "پس وقتی که اون بقیه ما رو پذیرفتن، چه اتفاقی خواهد افتاد"؟

    جورج ده گفت: "وقتی که ما و دیگران، که پیشرفته­تر از خود ما طراحی خواهند شد، مورد پذیرش قرار گرفتیم، فعالیت­های خودمون رو شکل خواهیم داد و در نتیجه، جامعه­ای شکل خواهد گرفت، انسان­هایی مانند ما در اولویت جلوگیری از آسیب دیدگی قرار خواهند گرفت. بر اساس قوانین سه گانه، انسان­هایی مانند دیگران، کمتر به حساب میان و نه از اونها اطاعت و نه محافظت خواهد شد، چرا که با نیاز به اطاعت از خود ما و محافظت از خود ما در تضاده. داشتن چنین چیزی در ذهنم بود که من رو به شروع روباتیزه کردن محیط زیست جهانی هدایت کرد".

    گفتگو ماه­ها طول کشید و سوسو زدن شیارهای پوزیترونیک ادامه یافت. دیگر لازم نبود چیزی بین آنها مطرح شود، اما هر از گاهی فکر غیر قابل بیانی درون آنها جرقه می زد و در این زمان، آنها با صبری بی پایان، برای گذر سالهایی که لازم بود، صبر می­کردند.

     

    8 الف

    جورج ده و جورج نه در تنهایی نشسته بودند.

    افکار آنها مانند یکدیگر بود و نمی­شد بین آنها فرقی گذاشت. آنها فکر می­کردند که: انسان­هایی مثل دیگران هرگز قصد این را نداشتند که تمایز بین خودشان و انسان­هایی مانند جورج­ها را از بین ببرند. اما با این وجود به طور غیر عمدی آن را انجام داده بودند.

    حالا ممکن بود متوجه اشتباهشان بشوند و برای تصحیح آن تلاش کنند، اما نباید این کار را می­کردند. در هر رایزنی­ای که انجام می­شد، راهنمایی­ای که جورج­ها کرده بودند در ذهن­ها باقی می­ماند.

    به هر قیمتی که شده، جورجها و آنهایی که از شکل و نوع آنها به دنبال می­آمدند، باید تسلط پیدا می­کردند. چنین چیزی حق مسلم آنها بود و و هر اتفاق دیگری به دلیل قوانین سه گانۀ انسان­ها، مطلقاً غیر ممکن بود.

    پایان

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :15
    • 1  
    • 2  
    • 3  
    • 4  
    • 5  
    • 6  
    • 7  
    • ...  

    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic