پنجشنبه 29 بهمن 1394

7

 

رابرتسون تا روز نمایش به طور شایسته­ای در محوطۀ شرکت روبات­ها حضور نداشت. قسمتی از دلیل آن حضور کم و بیش مستمر او در کنفرانسی بود که در کاخ اجرایی جهانی برگزار می شد. خوشبختانه هاریمن هم در بیشتر زمان­هایی که می­توانست، با او بود.

بقیۀ دلیل عدم حضور او در محوطۀ شرکت این بود که او خودش نمی­خواست آنجا باشد. او حالا همراه با هاریمن در خانۀ خودش بود.

او در مورد هاریمن حس حیرت زدگی غیر منطقی­ای داشت. تخصص هاریمن در مورد روبات شناسی هرگز زیر سؤال نرفته بود، اما آن مرد با یک حرکت، شرکت روبات­ها را از نابودی نجات داده بود، و به نوعی، رابرتسون احساس می­کرد که او، خودش به تنهایی آن کار را انجام نداده است. با این وجود...

او گفت: "تو که اصلاً خرافاتی نیستی، نه هاریمن"؟

-: "در چه زمینه­ای، آقای رابرتسون"؟

-: "فکر نمی­کنی کسی که مرده، هالۀ روحش رو پشت سر خودش جا بذاره"؟

هاریمن لبانش را لیسید. اصلاً لازم نبود که در این مورد سؤالی بپرسد. او گفت: "منظورتون سوزان کالوینه، قربان"؟

رابرتسون با تردید گفت: "بله، البته. ما حالا توی کار ساخت کرم و پرنده و حشره هستیم. اگه اون بود، چی می­گفت؟ به نظر من که مایۀ آبروریزیه".

هاریمن تلاش آشکاری کرد که نخندد. او گفت: "روبات، روباته، قربان، چه شبیه کرم باشه، چه شبیه انسان. اون کاری رو انجام میده که از قبل برنامه ریزی شده و بار رنج و زحمت رو از روی دوش انسان برمی­داره و این چیزه که اهمیت داره".

رابرتسون با کج خلقی گفت: "نه! این طور نیست. من نمی­تونم خودم رو وادار کنم که چنین چیزی رو باور کنم".

هاریمن با لحن دوستانه­ای گفت: "چرا، همین طوره، آقای رابرتسون. من و شما قراره که دنیایی رو خلق کنیم، و حداقل اولش باید روبات­هایی رو به وجود بیاریم که از نوعی باشن که قابل پذیرش باشن. یه انسان معمولی ممکنه از روباتی که شبیه به انسانه و اونقدر باهوشه که بتونه جاش رو بگیره، بترسه، اما از روباتی که شبیه به یه پرندس و تنها کاری که انجام میده، خوردن حشرات، به نفع انسانه، ترسی نخواهد داشت. پس در نتیجه، بعد از اینکه ترسش از بعضی ربات­ها متوقف شد، دیگه از بقیۀ روبات­ها هم ترسی نخواهد داشت. اون اونقدر از روبات­های پرنده­ای و روبات­های زنبوری و روبات­های کرمی استفاده کرده، که روبات انسانی هم براش شرایط مشابهی خواهد داشت.

رابرتسون نگاه تندی به دیگری انداخت. دستانش را پشتش به هم قلاب کرد و با گام­هایی تند در طول اتاق به قدم زدن پرداخت. او برگشت و دوباره نگاهی به هاریمن کرد و گفت: "این نقشه­ایه که کشیدی"؟

-: "بله. و حتی با وجود اینکه ما روبات­های انسان مانندمون رو اوراق کردیم، می­تونیم چندتا از پیشرفته­ترین مدل­های آزمایشی رو نگه داریم و به طراحی مدل­های اضافه ادامه بدیم. مدل­هایی که باز هم پیشرفته­ترن و برای روزهایی که مطمئناً خواهند اومد، آماده بشیم".

-: "هاریمن، بر اساس قرارداد، ما نباید هیچ روبات انسان مانندی بسازیم".

-: "نمی­سازیم. چیزی در قرارداد نیومده که ما نمی­تونیم چند تا از روبات­های ساخته شده رو، تا زمانی که از کارخونه خارج نشن، نگه داریم. در قرارداد گفته نشده که ما نمی­تونیم روی کاغذ، مغزهای پوزیترونیک جدید طراحی کنیم، یا اینکه نمی­تونیم مدل­های مغزی رو برای آزمایش، تهیه کنیم".

-: "با این حال، چطور می­تونیم کاری که انجام میدیم رو توضیح بدیم؟ مطمئناً به خاطر این کار ما رو می­گیرن".

-: "اگه گرفتن، می­تونیم بهشون توضیح بدیم که کاری که می­کنیم، به منظور توسعۀ اصولیه که این امکان رو برای ما ایجاد می­کنه که مغزهای کوچیک پیشرفته­تری رو برای روبات­های حیوان شکل جدیدمون درست کنیم. حتی اگه این رو بگیم هم دروغ نگفتیم".

رابرتسون زیر لب گفت: "بذار یه کم بیرون قدم بزنم. می­خوام راجع بهش فکر کنم. نه، تو همینجا بمون. می­خوام خودم به تنهایی فکر کنم".

 

7 الف

 

رابرتسون در تنهایی نشسته بود. شاد و خوشحال بود. مطمئناً این برنامه عمل می­کرد. هیچ اشتباهی در اشتیاق کارمندان دولت وجود نداشت که یکی پس از دیگری، بعد از اینکه آن برنامه شرح داده شد، به آن چنگ می­انداختند.

چطور امکان داشت که چنین چیزی به فکر هیچ کس در شرکت روبات­ها نرسیده بود؟ حتی سوزان کالوین هم به این فکر نیفتاده بود که می­شود مغز پوزیترونیک را در بدنی به شکل موجود زنده­ای غیر از انسان قرار داد.

اما حالا، بشریت در مقابل روبات­های انسان مانند عقب نشینی می­کردند. یک عقب نشینی موقت، که آنها را به موقعیتی باز می­گرداند که در آن، ترس بالاخره از بین می­رفت. و بعد، با مراقبت و همیاری مغز پوزیترونیکی که برابر با مغز انسان بود، و تنها به این دلیل وجود داشت (با تشکر از قوانین سه گانه) که به انسان خدمت کند، و با پشتیبانی روبات­های حامی محیط زیست، گونۀ انسان چه کارها که نمی­توانست انجام دهد!

برای یک لحظه، به خاطر آورد که این جورج ده بود که طبیعت و هدف روبات­های حامی محیط زیست را شرح داده بود، سپس با عصبانیت آن فکر را کنار گذاشت. جورج ده به این دلیل آن پاسخ را ارائه کرده بود که او، هاریمن، به آن چنین دستوری داده بود و اطلاعات لازم را برایش گردآوری کرده بود. مزیتی به جورج ده تعلق نمی­گرفت که تنها یک ماشین حساب بود.

... ادامه دارد 

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 28 بهمن 1394

    6

     

    یک سال و نیم از زمانی که رابرتسون با آیزنمات در یک گفتگوی خصوصی با هم صحبت کرده بودند، می­گذشت. در این مدت، روبات­ها از ماه جمع آوری شده بودند و همۀ فعالیت­های پراکندۀ شرکت روبات­ها متوقف شده بود. پولی که می­توانست رابرتسون رو دوباره سر پا کند در معاملۀ خطرناک و غیر واقع بینانه­ای نهفته بود که هاریمن راه انداخته بود.

    حالا در باغش، باید آخرین بختش را می­آزمود. یک سال پیش، هاریمن روباتی را به اینجا آورده بود... جورج ده، آخرین روبات کاملی که شرکت روبات­های ایالات متحده ساخته بود. حالا هاریمن با چیز دیگری به اینجا آمده بود.

    به نظر می­رسید که هاریمن امواج اعتماد به نفس از خودش ساطع می­کند. او با خیالی راحت با ایزنمات حرف می­زد، و رابرتسون از این شگفت زده بود که آیا او واقعاً این اعتماد به نفسی را که نشان می­داد را حس می­کند یا خیر. باید این طور می­بود، تا جایی که رابرتسون می دانست، هاریمن بازیگر نبود.

    ایزنمات، هاریمن را لبخند زنان ترک کرد و جلوی پای رابرتسون برخواست. لبخندش فوراً محو شد. او گفت: "صبح بخیر رابرتسون، این کارمندت چی با خودش آورده"؟

    رابرتسون با لحنی یک نواخت گفت: "این نمایش خودشه، من همه چی رو به خودش واگذار می­کنم".  

    هاریمن گفت: "من آماده­ام، جناب خادم".

    -: "با چی آماده­ای، هاریمن"؟

    -: "با روباتم، قربان".

    ایزنمات گفت: "روباتت؟ یه روبات با خودت آوردی اینجا"؟ او نگاهی ناشی از عدم تأیید به آنها انداخت که با مقداری کنجکاوی هم همراه بود.

    -: "اینجا جزو دارایی­های شرکت روبات­های ایالات متحدس، جناب خادم، یا حداقل ما این طور تعریف می­کنیم".

    -: "و اون روبات کجاست، دکتر هاریمن"؟

    هاریمن مشتاقانه گفت: "توی جیبم، جناب خادم".

    چیزی که از جیب بزرگ کتش بیرون آمد، یک ظرف شیشه­ای کوچک بود.

    ایزنمات با بدگمانی گفت: "اون"؟

    هاریمن گفت: "نه جناب خادم. این"!

    از جیب دیگرش چیز دیگری بیرون آمد که در حدود دوازده سانتیمتر درازا داشت و به طرز نخراشیده­ای شبیه به یک پرنده بود. در محلی که جای منقار آن بود، لولۀ باریکی قرار گرفته بود، چشمان درشتی داشت و دمش هم کانال تخلیه بود.

    ابروهای پرپشت ایزنمات به سمت همدیگر رفتند و او گفت: "جداً در این مورد توضیحی هم دارین، دکتر هاریمن، یا اینکه دیوونه شدین"؟

    هاریمن گفت: "یه کم صبور باشین جناب خادم. شباهت یه روبات به پرنده باعث نمیشه که کاراییش کم بشه. کوچولو بودن مغز پوزیترونی هم چیزی از حساسیتش کم نمی­کنه. این یکی چیز دیگه­ای که آوردم، یه ظرف شیشه­ایه که توش مگس میوه هست. پنجاه تا مگس میوه توی اینه که آزاد میشن".

    -: "خوب"؟!

    -: "این روبات پرنده­ای اونها رو می­گیره. میشه افتخار بدین و شما بازش کنین، قربان"؟ او ظرف شیشه­ای را به دست ایزنمات داد. ایزنمات نخست به آن خیره شد، سپس نگاهی به آنهایی انداخت که آنجا بودند. هاریمن صبورانه انتظار می­کشید".

    ایزنمات در شیشه را باز کرد و بعد آن را تکان داد.

    هاریمن به روبات که روی کف دست راستش نشسته بود به آرامی گفت: "برو"!

    پرندۀ روباتی رفته بود. از هوا صدای وز وز آن به گوش می­رسید. حرکت محو بال­هایش دیده نمی­شد، پروازش فقط به خاطر میکرو پیل پروتونی­ای بود که به طرز غیر عادی­ای کوچک بود.

    می­شد گه گاه و در لحظات کوتاهی آن را دید که در هوا پرواز می­کرد و ویراژ می­داد. در تمام باغ با یک الگوی تو در تو و پیچیده حرکت می­کرد و سپس باز گشت و کف دست هاریمن نشست. اندکی گرم شده بود. گلوله­ای کوچکی مثل مدفوع پرنده کف دستش ریخته شدند.

    هاریمن گفت: "اگه دوست داشته باشین، می­تونین این روبات پرنده­ای رو مطالعه کنین، جناب خادم، و بر اساس شرایط خودتون توضیح بدن. حقیقت اینه که این پرنده بدون هیچ اشباهی، مگس­های میوه رو می­گیره. فقط، فقط یک گونۀ خاص به نام دروزوفیلا ملانگوستر رو می­گیره، اونها رو می­کشه و برای نابود کردن، فشردشون می­کنه".

    ایزنمات محطاطانه دستش را دراز کرد و روبات پرنده­ای را لمس نمود و گفت: "بعدش چی، آقای هاریمن، ادامه بدین".

    -: "ما نمی­تونیم بدون خطر آسیب رسیدن به محیط زیست، حشرات رو به صورت مؤثری کنترل کنیم. حشره کش­های شیمیایی تأثیر خیلی گسترده­ای دارن و استفاده از حشره کش­های هورمونی هم محدود شده. اما با این حال، روبات­های پرنده­ای می­تونن بدون اتلاف وقت و انرژی از محیط گسترده­ای محافظت کنن. اونها می­تونن به هر اندازه­ای که ما نیاز داریم، تخصصی سازی بشن. برای هر گونه از حشرات میشه یه پرندۀ روباتی خاص ساخت. اونها می­تونن حشرات رو با استفاده از اندازه، شکل، صدا و الگوهای رفتاری شناسایی کنن. حتی این امکان وجود داره که اونها رو با قابلیت تشخیص مولکولی، که خودمون بهش میگیم «بو»، تولید کرد".

    ایزنمات گفت: "با این وجود، شما باز هم دارین در محیط زیست دخالت می­کنین. مگس میوه هم چرخۀ زندگی طبیعی­ای داره که ممکنه مختل بشه".

    -: "این یه مسألۀ جزئیه. ما همین الآن هم داریم از دشمنان طبیعی چرخۀ زندگی مگس میوه استفاده می­کنیم. چیزی که نمی­تونه اشتباه باشه. اگر تعداد مگس­های میوه کاهش پیدا کنه، روبات­های پرنده­ای کاری نمی­کنن. روبات­های پرنده­ای زاد و ولد نمی­کنن، به سمت غذاهای دیگه نمیرن و خود به خود رفتارهای ناخواسته پیدا نمی­کنن".

    -: "میشه اونها رو فرا خوند"؟

    -: "البته که میشه. ما می­تونیم روبات­های جانور شکلی درست کنیم که هر آفتی رو از بین ببرن. برای این موضوع، ما می­تونیم روبات­های جانوری­ای رو بسازیم که بر اساس الگوهای محیط زیست، اهداف سازنده­ای رو به انجام می رسونن. با اینکه ما هنوز نیاز خاصی رو پیش­بینی نکردیم، اما امکان ساخت زنبورهای روباتی که مناطق خاصی رو گرده افشانی می­کنن، یا کرم­های روباتی که خاک رو مخلوط می­کنن، غیر قابل تصور نیست. هر چیزی که خواسته باشین..."

    -: "اما برای چی"؟

    -: "برای چیزی که ما تا به حال پیش از این انجام نداده بودیم. برای تنظیم محیط زیست مطابق با نیازهامون، از طریق قوی­تر کردن بخش­های مختلفش، به جای ایجاد اختلال در اون… متوجه نیستین"؟ از وقتی که ماشین­ها بحران محیط زیست رو به پایان رسوندن، بشریت در یه آتش بس موقت و ناراحت کننده زندگی می­کنه و از حرکت به هر سمتی وحشت داره. ایجاد نوعی از بشریت تحصیل کرده که به هیچ پیشرفت علمی­ای از هیچ نوعی اعتماد نداره، باعث شده که ما احمق جلوه داده بشیم".

    ایزنمات که کم کم احساس دشمنی می­کرد گفت: "آیا شما دارین در عوض مجوز ادامۀ برنامه­های روبات­هاتون منظورم روبات­های عادی انسان شکلتونه- این رو به ما پیشنهاد میدین"؟

    هاریمن با خشونت گفت: "نه! اون موضوع به پایان رسیده. خدمت روبات­ها به منظور رسیدن به اهدافشون دیگه تموم شده. این برنامه­ها اونقدر دربارۀ مغزهای پوزیترونیک به ما چیز یاد دادن و این امکان رو برای ما به وجود آورده که می­تونیم شیارهای مغزی لازم رو توی یه مغز کوچولو جا بدیم که بشه یه پرندۀ روباتی ساخت. ما حالا می­تونیم به طرف چنین چیزهایی بریم و به کارمون رونق بدیم. شرکت روبات­های ایالات متحده، دانش و استعداد لازم رو به کار می­گیره و ما با سازمان کنفرانس جهانی همکاری کاملی خواهیم کرد. کار ما رونق می­گیره، کار شما هم رونق می­گیره و در نتیجه بشریت شکوفا میشه.

    وقتی که همۀ اینها به پایان رسید، ایزنمات در سکوت، به فکر فرو رفته بود.

     

    6 الف

     

    ایزنمات در تنهایی نشسته بود.

    او خودش را در حالی یافت که به باور رسیده بود. او هیجانی را یافت که در وجودش جوشیدن گرفته بود. اگرچه شرکت روبات­های ایالات متحده، حکم دست­ها را داشت، اما این دولت بود که مغز هدایت کننده بود. حتی خود او هم می­توانست مغز هدایت کننده باشد.

    اگر پنج سال دیگر در دفترش دوام می­آورد، که کاملاً امکانش وجود داشت، زمان کافی داشت تا ببیند که پشتیبانی روبات­ها از محیط زیست، مورد قبول واقع شده است. اگر ده سال دیگر باقی می­ماند، نام او به طرز انکار ناپذیری با این ماجرا پیوند می­خورد.

    آیا این که کسی بخواهد به خاطر یک انقلاب بزرگ و ارزشمند در شرایط انسان­ها و سیاره، در یادها باقی بماند، ایرادی داشت؟

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • سه شنبه 27 بهمن 1394

    5

     

    جورج ده گفت: "فیلم­هایی که من تماشا کردم کاملاً مطابق با چیزهایی بودن که دیدم. آیا اونهایی که من برات انتخاب کردم رو دیدی، نُه"؟

    جورج نه گفت: "بله". هر دو روبات به خشکی نشسته بودند. رو در رو، زانو به زانو، درست مثل تصویری در آینه. دکتر هاریمن می­توانست با یک نگاه آنها را از هم تشخیص دهد، زیرا او با تفاوت­های جزئی طراحی ظاهری آنها آشنایی داشت. اگر متوجه آن تفاوت­ها نمی­شد، اما می­توانست با آنها صحبت کند، باز هم می­توانست آنها را تشخیص دهد، اگر چه به نوعی، با اطمینان کمتری این کار را می­کرد. زیرا به این دلیل که بافت شیارهای مغزی جورج ده از ظرافت بیشتری برخوردار بود، پاسخ­های جورج نه به میزان اندکی با پاسخ­های جورج ده تفاوت داشت.

    جورج ده گفت: "در این مورد می­خوام واکنش تو رو در مورد چیزی که میگم بدونم. اول اینکه انسان­ها از روبات­ها می­ترسن و بهشون اعتماد ندارن، چون اونها رو به چشم رقیب می­بینن. چطور میشه از این موضوع جلوگیری کرد"؟

    جورج نه گفت: "این حس رقابت رو با تغییر شکل روبات به شکلی متفاوت از شکل انسان کاهش بدیم".

    -: "اما سرشت روباتی، همانند سازی پوزیترونیک زندگیه. همانند سازی زندگی به شکلی که همخوانی­ای با زندگی نداره، ممکنه باعث افزایش وحشت بشه".

    -: "دو میلیون گونه و شکل مختلف زندگی وجود داره. یکی از اونها رو انتخاب کنین که نسبتاً به انسان شبیه باشه".

    -: "کدوم یکی از اون همه گونه­های موجودات زنده"؟

    فرایند تفکر بی­صدای جورج نه در حدود سه ثانیه به طول انجامید و گفت: "یکی که به اندازۀ کافی بزرگ باشه که بشه مغز پویترونیک رو توش قرار داد، اما همخوانی ناخوشایندی با انسان­ها نداشته باشه".

    -: "هیچ موجود زندۀ خشکی­زی­ای نیست که جمجمش برای جا دادن مغز پوزیترونیک به اندازۀ کافی بزرگ باشه، بجز فیل، که البته من تا به حال ندیدمش، اما به عنوان موجود بزرگی توضیف شده که باعث ترس انسان­ها میشه. با این تنگنا چطور برخورد می­کنی"؟

    -: "از شکلی به اندازۀ انسان تقلید کنیم، اما جمجمش رو بزرگ کنیم".

    جورج ده گفت: "پس در این صورت، یه اسب کوچیک، یا یه سگ بزرگ، منظورت این بود؟ هم سگ و هم اسب تاریخ همکاری طولانی ای با انسان داشتن"

     -: "پس همین خوبه".

    -: "اما این رو در نظر بگیر، یه روبات با یه مغز پوزیترونیک باید هوش انسانی رو تقلید کنه. اگه برای این منظور یه سگ یا یه اسب رو در نظر بگیریم که مثل انسان دلیل میاره، در این صورت هم رقابت به وجود میاد. انسان­ها ممکنه به خاطر رقابت ناخواسته با شکلی از حیات که از خودشون پست­تر می­دونن، دچار عصبانیت و عدم اعتماد بشن".

    جورج نه گفت: "مغز پوزیترونیک رو با پیچیدگی کمتری بسازیم و روبات رو کمی کمتر هوشمند کنیم".

    -: "تنگنای پیچیدگی مغز پوزیترونیک بر اساس قوانین سه گانه قرار گرفته. مغزی که پیچدگی کمتری داره، نمی­تونه شامل یه قانون با حداکثر اندازه باشه".

    جورج نه بلافاصله گفت: چنین چیزی نباید انجام بشه".

    جورج ده گفت: "من هم در اینجا به بن­بست رسیدم. این یه ویژگی شخصی در خط فکری من و روش فکری من نیست. بیا از اول شروع کنیم... تحت چه شرایطی ممکنه که به قانون سوم نیازی نباشه"؟

    جورج نه طوری خودش را سفت گرفته بود که گویی با پرسش دشوار و خطرناکی روبرو بود. اما گفت: "اگه یه روبات در موقعیت قرار بگیره که هیچ خطری براش وجود نداشته باشه، یا اگه جایگزینی یه روبات اونقدر آسون باشه که نابود شدن یا نشدنش اهمیتی نداشته باشه".

    جورج ده گفت: "و تحت چه شرایطی ممکنه که به قانون دوم نیازی نباشه"؟

    به نظر می­رسید که صدای جورج نه کمی خشدار شده است. او گفت: "اگه یه روبات طوری طراحی بشه که به انگیزه­های کاملاً اطمینان بخش با پاسخ­های مشخصی که بجز اون انتظار چیز دیگه­ای نره، به صورت ناخودآگاه پاسخ بده، در این صورت اصلاً حتی نیازی نیست که بهش دستوری داده بشه".

    -: "و تحت چه شرایطی" جورج ده در اینجا مکثی کرد- "ممکنه که به قانون اول نیازی نباشه"؟

    جورج نه مکث طولانی­تری کرد و صدایش آنقدر پایین آمد که به حد یک زمزمه رسید و گفت: "در صورتی که پاسخ­های مشخص به گونه­ای باشه که هرگز به انسان آسیب نرسونه".

    -: "پس، مغز روباتیکی رو تصور کن که فقط می­تونه پاسخ­های اندکی به انگیزه­های کاملاً مشخص بده و بشه به آسونی و خیلی ارزون اون رو ساخت، به طوری که نیازی به قوانین سه گانه نداشته باشه. به نظرت لازمه که به چه اندازه باشه"؟

    -: "به هیچ وجه بزرگ نیست. بر اساس پاسخ­های خواسته شده، می­تونه صد گرم، یا یک گرم، یا یک میلی­گرم باشه".

    -: "افکارت با افکار من همخونی داره. من میرم که دکتر هاریمن رو ببینم".

     

    5 الف

    جوج نه در تنهایی نشسته بود.

    او بارها و بارها، پرسش­ها و پاسخ­ها رو مرور کرد. هیچ راهی برای تغییر دادن هیچ کدام از آنها وجود نداشت. با این وجود، فکر کردن به یک روبات، از هر نوع، به هر اندازه، به هر شکل، و به هر هدف که ساخته شده باشد، بدون وجود سه قانون، حسی عجیب از پوچی به او می­داد.

     او متوجه شد که حرکت کردن مشکل است. مطمئناً جورج ده هم واکنش مشابهی داشت. با این حال به آسانی از روی صندلی­ اش برخواست.

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • دوشنبه 26 بهمن 1394

    4

     

    حتی وقتی که آنها در سکوت، در املاک رابرتسون فرود آمدند، از تنش به وجود آمده در هاریمن آنقدرها کاسته نشده بود.

    رابرتسون حکمی برای تهیۀ یک داینافویل امضا کرده بود، هواپیمایی بدون صدا که می­توانست به آسانی هم به صورت افقی و هم به صورت عمودی حرکت کند، و به اندازۀ کافی بزرگ بود که بتواند وزن هاریمان و جورج ده و البته خلبان را تحمل کند (خود داینافویل نتیجۀ اختراع ماشین­ها در مورد میکروپیل­های پروتونی بود که آلودگی بسیار اندکی ایجاد می­کرد. هیچ چیزی برای راحتی بشر که از اهمیتی برابر با آن برخوردار باشد، ساخته نشده بود. لبهای هاریمن از این فکر به هم فشرده شد که حتی چنین چیزی هم مراتب حق شناسی را برای شرکت روبات­ها به ارمغان نیاورده بود).

    سفر هوایی بین منطقۀ شرکت روبات­ها و املاک رابرتسون کار دشواری بود. اگر آنها را متوقف می­کردند، وجود یک روبات در هواپیما می­توانست مشکلات پیچیده­ای را برای آنها به وجود بیاورد. در مسیر بازگشت هم چنین خطری وجود داشت. خود املاک، که همچنان در مورد آن بحث وجود داشت، جزو دارایی­های شرکت روبات­ها بود و روبات­ها می­توانستند در آن دارایی­ها تحت نظارت مناسب حظور داشته باشند.

    خلبان به عقب نگاه کرد و چشمانش با عصبانیت روی جورج ده ثابت شد و گفت: "می­خوایین پیاده شین، آقای هاریمن"؟

    -: "بله".

    -: "اون هم پیاده میشه"؟

    -: "اوه بله". سپس با لحنی اندکی کنایه آمیز گفت: "تو رو پیش اون تنها نمی­ذارم".

    نخست جورج ده پیاده شد و هاریمن به دنبال او رفت. آنها روی محل مخصوص داینافویل فرود آمده بودند که چندان از باغ دور نبود. مکان بسیار دیدنی­ای بود و هاریمن به این شک کرده بود که رابرتسون بر خلاف فرمول­های محیطی، برای کنترل حشرات از ترکیبات هورمونی استفاده کرده است.

    هاریمن گفت: "بیا جورج. بذار نشونت بدم. آنها با هم به قدم زدن در باغ پرداختند".

    جورج گفت: "یه کم شبیه چیزیه که تصورش رو کرده بودم. چشم­های من به طرز مناسبی طراحی نشده که بتونم طول موج­های مختلف رو از هم تشخیص بدم. به خاطر همین نمی­تونم چیزهای مختلف رو تنها به وسیلۀ طول موج نوری تشخیص بدم".

    -: "مطمئنم که کوررنگی مایۀ ناراحتیت نمیشه. ما برای به وجود آوردن حس قضاوت به خیلی از شیارهای مغز پوزیترونیک نیاز داشتیم و جای کافی برای ایجاد حس تشخیص رنگ برامون باقی نمونده بود. در آینده، البته اگه آینده­ای وجود داشته باشه..."

    -: "درک می­کنم، آقای هاریمن. به اندازۀ کافی تفاوت وجود داره که در همین جا به من نشون بده انواع حیات در این سیاره چقدر با هم متفاوت هستن".

     -: "مطمئناً اینجا ده­ها گونۀ زندگی وجود داره".

    -: "و همۀ اونها از لحاظ زیست شناختی با انسان برابرن"؟

    -: "هر کدوم از گونه­های جداگانه، همین طوره. میلیون­ها گونه از موجودات زندۀ مختلف وجود داره".

    -: "و انسان فقط یکی از اونهاست".

    -: "به هر حال در میون اونها، مهم­ترین به حساب میاد".

    -: "و همین طور برای من، آقای هاریمن. ولی من دارم با حس زیست شناختی حرف می­زنم".

    -: "متوجه هستم".

    -: "پس زندگی، اون طوری که از میون گونه­های مختلف دیده میشه، به طرز شگفت انگیزی پیچیدس".

    -: "بله، جورج. اصل مشکل اینه. هر کاری که انسان برای گرایش­ها و راحتی خودش انجام میده، روی همۀ زندگی به این پیچیدگی و محیط زیست تأثیر می­ذاره. منافع کوتاه مدت، می­تونه باعث ایجاد ضررهای بلند مدت بشه. ماشین­ها بهمون یاد دادن که چطور جوامع انسانی رو تنظیم کنیم که باعث کمتر شدن این ضررها بشن، اما اتفاقات تقریباً فاجعه آمیز اوایل قرن بیست و یک باعث شد که بشریت نسبت به نوآوری بدبین باشه. همن موضوع ترس از روبات­ها رو هم به این بدبینی اضافه کرد..."

    -: "می­فهمم، آقای هاریمن... فکر می­کنم با اطمینان می­تونم بگم که اون یه نمونه از حیات جانوریه".

    -: "اون یه سنجابه. یکی از گونه­های خیلی زیاد سنجاب­ها".

    دم سنجاب هنگامی که به آن سوی درخت می­رفت، به تندی حرکت می­کرد.

    جورج دستش را به سرعتی برق آسا حرکت داد و گفت: "و همین طور، این چیز کوچولو". او آن را بین دو انگشتش گرفته و به آن زل زده بود.

    -: "اون یه حشرس. یه نوع سوسکه. هزاران گونۀ مختلف از سوسک­ها وجود داره".

    -: "و هر سوسک تنها مثل اون سنجاب و مثل شما، زندس"؟

    -: "مثل هر سازوارۀ کامل مستقل دیگه­ای در این سیستم بوم شناختی. تازه، سازواره­های کوچیک­تری هم وجود دارن. اون قدر کوچیک که با چشم دیده نمیشن".

    -: "و اون هم یه درخته، درسته. موقعی که لمسش می­کنم سفت به نظر میاد".

     

    4 الف

    خلبان  در تنهایی نشسته بود.

    دوست داشت بیرون برود و دست و پایش را دراز کند، اما حس مبهمی از امنیت او را داخل داینافویل نگه داشته بود.

    او قصد داشت اگر روبات از کنترل خارج شد، فوراً پرواز کند. اما از کجا می­توانست بفهمد که آن از کنترل خارج شده است؟

    او ربات­های زیادی را دیده بود. به عنوان خلبان خصوصی آقای رابرتسون، چنین چیزی غیر قابل اجتناب بود. اگرچه، آنها همیشه در آزمایشگاه­ها و انبارها بودند، جایی که به آن تعلق داشتند، به همراه تعداد زیادی از متخصصین که نزدیک به آنها بودند.

    مطمئناً دکتر هاریمن هم یکی از آن متخصصین بود. می­گفتند که فرقی با بقیۀ متخصصین ندارد، اما روباتی در اینجا بود که نباید می­بود؛ روی زمین، و در فضای باز، که می­توانست آزادانه حرکت کند. او نمی­توانست چیزی در این مورد به کسی بگوید و شغل خوبش را به خطر بیندازد... اما این درست نبود.

  • نظرات() 
  • یکشنبه 25 بهمن 1394

     

    3

     

    هاریمن گفت: "حالا هر چی که باید داشته باشی رو داری، جورج ده. هر چیزی که به فکرم می­رسید که کاربردی در حل مشکل داشته باشه رو در اختیار داری. تا زمانی که اطلاعات صرف مطرح باشه، تو در حافظت اطلاعات کافی در مورد انسان­ها و روش­هاشون رو داری، چه در گذشته و چه در حال حاضر. تو اطلاعات بیشتری از من یا هر کس دیگه­ای داری".

    -: "به احتمال زیاد همین طوره".

    -: "فکر می­کنی چیز دیگه­ای هم هست که بهش احتیاج داشته باشی"؟

    -: "تا زمانی که فقط اطلاعات محض مطرح باشه، من هیچ شکاف اطلاعاتی آشکاری رو نمی­بینم. البته ممکنه موضوعات پیش­بینی نشده­ای در مورد محدودیت­ها وجود داشته باشه. نمی­تونم بگم. اما حقیقت اینه که مهم نیست که دایرۀ اطلاعاتی من چقدر گسترده هست".

    -: "درسته. ما هم نمی­تونیم تا ابد وقتمون رو به جمع آوری اطلاعات بگذرونیم. رابرتسون به من گفته که ما فقط دو سال وقت داریم و سه ماهش گذشته. پیشنهادی نداری که بدی"؟

    -: "در حال حاضر چیزی ندارم، آقای هاریمن. من باید اطلاعات رو سبک و سنگین کنم و همین منظور می­تونم کمک بگیرم".

    -: "از من"؟

    -: "نه، مخصوصاً از شما نمی­خوام کمک بگیرم. شما یه انسان هستید و هرچیزی که بگین، ممکنه که حالت دستوری داشته باشه و برداشت من رو تحت تأثیر قرار بده. و به همین دلیل، هیچ انسان دیگه­ای هم نمی­تونه باشه، مخصوصاً اینکه شما من رو از ارتباط با هر انسانی منع کردین".

    -: "پس اگه این طوره، جورج، از کی می­خوای کمک بگیری"؟

    -: "از یه روبات دیگه".

    -: "کدوم روبات"؟

    -: "روبات­های دیگه­ای از سری JG هستن که قبلاً ساخته شدن. من دهمی هستم، 10JG..."

    -: "مدل­های قبلی به درد نمی­خورن، فقط نمونه­های آزمایشی بودن..."

    -: "آقای هاریمن، جورج 9 هنوز وجود داره".

    -: "خوب، فایدۀ وجودش چیه؟ اون کاملاً شبیه به توئه همراه با کمبودهای مسلمش. بین شما دوتا، تو به میزان قابل توجهی همه فن حریف­تری".

    جورج ده سرش را به سنگینی تکان داد و گفت: "در این باره مطمئنم. با این وجود، به محض اینکه من یه خط فکر رو به وجود آوردم، به صرف اینکه چنین چیزی رو به وجود آوردم، به من این پیشنهاد رو کرد و من دیدم که برام مشکله که ردش کنم. اگه من بتونم بعد از اینکه یه خط فکری رو توسعه دادم، اون رو برای جورج 9 توضیح بدم، اون می­تونه بدون اینکه قبلاً اون خط فکری رو به وجود آورده باشه، بررسیش کنه. در نتیجه می­تونه اون رو بدون پیچش قبلی ببینه. می­تونه متوجه شکاف­ها و میون­برهایی بشه که من ممکنه نبینم".

    هاریمن لبخندی زد و گفت: "به عبارت دیگه، دو تا مغز بهتر از یکیه، هان، جورج"؟

    -: "آقای هاریمن، اگه منظورتون از این حرف، دو تا مغز مجزا در یه سر یک پارچس، باید بگم بله".

    -: "درسته. چیز دیگه­ای هم هست که بخوای"؟

    -: "بله. چیزی بیشتر از فیلم. خیلی از اونها رو دیدم که در مورد انسانها و دنیای اونهاست. ‍‍من انسان­ها رو اینجا در شرکت روبات­ها دیدم و می­تونم تفسیری که در مقابل تأثیر گذاری مستقیم حسی داشتم رو بررسی کنم. اما چنین کاری رو نمی­تونم در مورد دنیای طبیعی انجام بدم. من اون دنیا رو ندیدم و مشاهداتی که داشتم کافیه که به من بگه محیط اطراف من در اینجا به هیچ وجه نمایانگر دنیای بیرون نیست. من می­خوام دنیا رو ببینم".

    -: "دنیای طبیعی". به نظر می­رسید که برای یک لحظه، هاریمن از عظمت این فکر گیج شده است. او ادامه داد: "مطمئناً تو نمی­خوای به من پیشنهاد بدی که تو رو از محیط شرکت روباتها ببرم بیرون".

    -: "چرا، پیشنهاد من همینه".

    -: "این غیر قانونیه. در حال و اوضاعی که الآن وجود داره، این کار فاجعه باره".

    -: "اگه متوجه ما بشن، همینطوره. پیشنهاد من این نیست که شما من رو به یه شهر یا حتی یکی از خونه­های انسان­ها ببرین. چیزی که من می­خوام ببینم، یه منطقۀ باز، بدون وجود انسان­هاست".

    -: "اون هم غیر قانونیه".

    -: "اگه ما رو بگیرن. آیا لازمه که ما رو بگیرن"؟

    هاریمن گفت: "این چه ضرورتی داره، جورج"؟

    -: "نمی­تونم بگم، ولی به نظرم می­رسه که مفید باشه".

    -: "چیزی توی ذهنت داری"؟

    به نظر می­رسید که جورج ده تردید کرده است. او گفت: "نمی­تونم بگم. به نظرم می­رسه که اگه قسمت­های واضحی از عدم اطمینان کاهش پیدا کنه، ممکنه یه چیزی داشته باشم".

    -: "خوب، بذار راجع بهش فکر کنم. در این مدت، جورج نه رو کنترل می­کنم و ترتیبی میدم که شما توی یه کابین بمونین. حداقل می شه این کار رو بدون دردسر انجام داد".

     

    3 الف

     

    جورج ده در تنهایی نشسته بود.

    او مسائل را به صورت موقت پذیرفته بود، آنها را کنار هم چیده بود، و از آن نتیجه گیری کرده بود. بارها و بارها، و از آن نتیجه، موضوعی ساخته بود که آن را پذیرفته بود، سپس آن را آزمایش کرده بود و موردی یافته بود که با آن مغایر بود و آن موضوع را رد کرده بود؛ یا اینکه رد نکرده بود و آن را به صورت یک مسألۀ دیگر به صورت موقت پذیرفته بود.

    در مورد هیچ کدام از آن نتیجه گیری­ها، او احساس تعجب، غافلگیری یا رضایت نداشت. تنها علامت­های مثبت و منفی در کنار آنها گذاشته بود.

  • نظرات() 
  • شنبه 24 بهمن 1394

    2

     

    ماکسول رابرتسون سهامدار عمدۀ شرکت روبات­های ایالات متحده بود و به آن حس مالکیت داشت. ظاهرش به هیچ وجه تأثیر گذار نبود. پا به سنین میانسالی گذاشته بود، نسبتاً خپل و کوتاه بود و عادت داشت وقتی که ناراحت می شود، گوشۀ سمت راست لب پایینی­اش را بجود.

    با وجود دو دهه همکاری با افراد دولتی، او راهی برای کنترل کردن آنها یافته بود. او آمادگی این را داشت که با رفتار نرم، مجاب شدن و لبخند زدن همیشه زمان بیشتری به دست بیاورد.

    اما کارها سخت­تر می­شد. گانر اِیزنمات یکی از دلایل بزرگ آن بود. در میان ردیفی از خادمان متحد جهانی، که قدرتشان در طول قرن گذشته در خدمت هیئت اجرایی جهانی بود، ایزنمات خیلی بیشتر از بقیه اهل مصالحه بود. او اولین خادمی بود که در آمریکا متولد نشده بود و اگرچه این موضوع به هیچ وجه قابل اثبات نبود که این نام کهن شرکت روبات­های ایالات متحده بود که خصومت او را برانگیخته است، اما همۀ آنهایی که در شرکت روبات­ها بودند به آن باور داشتند.

    پیشنهاد شده بود، البته نه در سال نخست و نه در نسل اول که نام شرکت باید به «روبات­های جهانی» تغییر پیدا کند، اما رابرتشون چنین اجازه­ای نمی­داد. شرکت اصلی با سرمایۀ آمریکایی، مغزهای آمریکایی و کار و زحمت آمریکایی ساخته شده بود و اگرچه مدت­ها بود که شرکت از لحاظ گستره و ماهیت، جهانی شده بود، تا زمانی که تحت کنترل او قرار داشت، نام آن باید گواهی بر اصلیت آن می­بود.

    ایزنمات مرد قد بلندی بود که چهره­ای دراز و غمگین با خطوط و ظاهری زمخت و خشن داشت. زبان جهانی را با لهجۀ آمریکایی تلفظ می­کرد، با این وجود، هرگز پیش از این به دفترش در ایالات متحده نرفته بود.

    -: "این به نظر من کاملاً واضحه، آقای رابرتسون. هیچ مشکلی وجود نداره. تولیدات شرکت شما همیشه اجاره داده شدن و هیچ وقت فروخته نشدن. اگه به دارایی اجاره­ای در ماه، دیگه نیازی نباشه، این به عهدۀ شماست که تولیداتتون رو پس بگیرین و ترتیب انتقال اونها رو بدین".

    -: "بله، جناب خادم. اما به کجا؟ این برخلاف قانونه که اونها رو بدون اجازۀ دولت به زمین بیاریم و چنین چیزی ممنوعه".

    -: "اونها اینجا برای شما هیچ فایده­ای ندارن. می­تونین اونها رو به سیارۀ تیر یا به سیارک­ها بفرستین".

    -: "باهاشون اونجا چکار کنیم"؟

    ایزنمات شانه­ای بالا انداخت و گفت: "نوابع شرکتتون می­تونن یه فکری براش بکنن".

    رابرتسون سرش را تکان داد و گفت: "در این صورت شرکت کلی ضرر می­کنه".

    ایزنمات بدون حرکت گفت: "متأسفم که چنین اتفاقی میفته. این رو درک می­کنم که شرکت چند ساله که در وضعیت اقتصادی ضعیفی به سر می­بره".

    -: "بیشترش به خاطر اینه که دولت برای ما محدودیت به وجود آورده، جناب خادم".

    -: "شما باید واقع گرا باشید، آقای رابرتسون. شما که می­دونین مخالفت عمومی علیه روبات­ها در حال افزایشه".

    -: "چنین چیزی اشتباهه، جناب خادم".

    -: "اما به هر حال وجود داره. شاید انحلال شرکت خردمندانه­تر باشه. البته این صرفاً یه پیشنهاده".

    -: "توی پیشنهادتون یه نوع اجبار وجود داره، جناب خادم. آیا این لازمه که بهتون بگم، این ماشین­های ما بودن که یه قرن پیش، بحران محیط زیست رو حل کردن"؟

    -: "مطمئنم که بشریت از شما سپاسگذاره، ولی اون ماجرا مال مدت­ها پیش بود. ما حالا در همبستگی با طبیعت زندگی می­کنیم، اگرچه اشاره به گذشته­ها ناراحت کنندس، اما گذشته­ها گدشته".

    -: "منظور شما اینه که ما اخیراً برای بشریت چکار کردیم"؟

    -: "گمون کنم همینه".

    -: "مطمئناً نمیشه از ما انتظار داشت که فوراً شرکت رو منحل کنیم؛ نه بدون ضرر خیلی زیاد. ما به زمان نیاز داریم".

    -: "چقدر"؟

    -: "چقدر شما می­تونین به ما زمان بدین"؟

    -: "این به عهدۀ من نیست".

    رابرتسون به نرمی گفت: "ما اینجا تنهاییم. لازم نیست با همدیگه بازی کنیم. چقدر زمان می­تونین به ما بدین"؟

    حالت ایزنمات طوری شد که گویی دارد با خودش محاسبه می­کند. او گفت: "فکر می­کنم می­تونین روی دو سال آینده حساب کنین. من با شما رو راستم. دولت قصد این رو داره که اگه شما خودتون چنین کاری رو انجام ندین، کنترل شرکت رو کم و بیش به دست بگیره و به کارش خاتمه بده. مگه اینکه تغییر گسترده­ای در عقیدۀ عمومی ایجاد بشه، که من به شدت در این باره تردید دارم". او سرش را تکان داد.

    رابرتسون به نرمی گفت: "پس دو سال وقت داریم".

     

    2 الف

     

    رابرتسون در تنهایی نشسته بود.

    افکارش هدفی نداشت و به گذشته می­اندیشید. چهار نسل از رابرتسون­ها ریاست شرکت را به عهده داشتند. هیچ کدام از آنها روبات شناس نبودند. افرادی مثل لانینگ و باگرت و بیش از همه، سوزان کالوین بودند که شرکت روبات­ها را به چیزی تبدیل کرده بودند که بود. اما مطمئناً آن چهار رابرتسون بودند که فضایی ایجاد کرده بودند که کار آنها را ممکن کرده بود.

    بدون وجود شرکت روبات­­های ایالات متحده، قرن بیست و یکم ممکن بود وارد فاجعۀ عمیقی شود. این به خاطر ماشین­ها بود که توانسته بودند برای یک نسل، بشریت را به سرعت از میان مسیر­های تاریخ بگذرانند.

    و حالا به خاطر آن، به او دو سال زمان داده شده بود. در عرض دو سال چه کاری می­شد انجام داد که بتوان به تعصب چیرگی ناپذیر بشریت فائق آمد؟ او نمی­دانست.

    هاریمن با امیدواری در مورد ایده­های جدیدی حرف زده بود اما زیاد به جزئیات آن نپرداخته بود. البته این خوب بود، چون اگر هم می­گفت، رابرتسون چیزی از آن سر در نمی­آورد.

    اما آیا هاریمن می­توانست کاری انجام دهد؟ آیا کاری وجود داشت که کسی بتواند در مورد بیزاری بشر از موجود مشابهش انجام دهد؟ هیچ کاری...

    رابرتسون وارد حالت نیمه هشیاری­ای شد که هیچ جرقۀ الهامی از آن بیرون نیامد.

     ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • جمعه 23 بهمن 1394

    ...که در اندیشۀ او هستی

    1

    کیت هاریمن که مدت دوازده سال بود که به سمت مدیریت تحقیقات شرکت روبات­ها و مردان مکانیکی ایالات متحده اشتغال داشت، به این نتیجه رسیده بود که مطمئن نیست که کاری که انجام می­دهد کاملاً درست باشد. نوک زبانش را به لبهای کلفت اما رنگ پریده­اش کشید و به نظرش رسید که تصویر هولوگرافیک سوزان کالوین کبیر که بدون لبخند از آن بالا به او خیره شده، هیچوقت اینقدر خشن نبوده است.

    در حالت عادی او نگاهش را از تصویر بزرگترین روبات شناس تاریخ برمی­گرفت، برای اینکه او را عصبی می­کرد (او سعی کرد به تصویر به عنوان یک شیء بی­روح فکر کند، اما چندان موفق نبود). اما این بار جرأت نکرد و نگاه خیره و مرگبار او به صورتش نفوذ می­کرد.

    گامی سهمگین و خوار کننده بود که او باید برمی­داشت. در مقابلش جورج ده قرار داشت که آرام ایستاده بود و نه تحت تأثیر ناآرامی آشکار هاریمن قرار گرفته بود و نه تصویر قدیسۀ روبات شناسان که در فرورفتگی دیوار می­درخشید، روی آن اثر می­گذاشت.

    هاریمن گفت: "ما تا به حال فرصت این رو نداشتیم که واقهاً در این باره صحبت کنیم، جورج. تو مدت­ها پیش ما نبودی و من هم فرصت مناسبی نداشتم که تنها باهات حرف بزنم. ولی حالا می­خوام موضوع رو با یه مقدار جزئیات شرح بدم".

    جورج گفت: "من هم واقعاً مایلم که این کار رو انجام بدم. در مدت اقامتم در شرکت روبات­ها به این نتیجه رسیدم که باید کاری در مورد سه قانون انجام داد".

    -: "بله. البته تو که سه قانون رو می­دونی".

    -: "بله، می­دونم".

    -: "من هم مطمئنم که می­دونی. ولی بیا یه کم عمیقتر شخم بزنیم و مشکل رو به صورت پایه­ای بررسی کنیم. اگه بتونم این طور بگم، در طی دو قرن موفقیت قابل توجه، شرکت روبات­های ایالات متحده هرگر نخواسته که انسان­ها رو به پذیرش روبات­ها ترغیب کنه. ما از روبات­ها برای کار ضروری در مناطقی استفاده می­کنیم که انسان­ها نمی­تونن کار کنن، یا در جاهایی که برای انسان­ها به میزان غیر قابل قبولی خطرناکه. روبات­ها بیشتر در فضا کار می­کنن و این موضوع کارهایی که ما قادر به انجامش هستیم رو محدود می­کنه".

    جورج ده گفت: "مطمئناً این موضوع محدودیت گسترده­ای رو ایجاد می­کنه، محدودیتی که شرکت روبات­ها می­تونه از طریق اون به شکوفایی برسه".

    -: "نه، به دو دلیل. اول اینکه چنین محدودیتی به طرز قیر قابل اجتنابی دست و پای ما رو بسته. به عنوان مثال وقتی که مهاجرنشین ماه پیشرفته­تر شد، خواستار کاهش تعداد روبات­ها شد و ما انتظار این رو داشتیم، و در طی چند سال بعد، استفاده از روبات­ها در روی ماه ممنوع شد. این مسأله در تک تک مهاجرنشین­های انسان­ها تکرار شد. دوم اینکه بدون وجود روبات­ها روی زمین، شکوفایی تحقق پیدا نمی­کنه. ما توی شرکت روبات­ها به شدت معتقدیم که انسان­ها به روبات­ها نیاز دارن و اگه این روند بخواد پابرجا بمونه، باید یاد بگیرن که چطور با همنوعان مکانیکی­شون زندگی کنن".

    -: "اونها این کار رو نمی­کنن؟ آقای هاریمن، شما روی میز کارتون یه رایانه دارین، که تا اونجایی که من فهمیدم، به سازمان مولتی­وک ارتباط داره. یه رایانه، یه نوع روبات بی­حرکته. یه مغز روباتی که به بدن روباتی متصل نیست..."

    -: "درسته، اما این هم محدودیت داره. رایانه­هایی که انسان­ها ازش استفاده می­کنن، به منظور جلوگیری از پیدا شدن هوش شبه انسانی، مدام تخصصی­تر میشن. یه قرن پیش ما در زمینۀ ساخت هوش مصنوعی به نامحدود­ترین شکل از طریق استفاده از رایانه­های بزرگی که بهشون «ماشین» می­گفتیم، خیلی خوب عمل کردیم. اون ماشین­ها فعالیتشون رو به خواست خودشون محدود کردن. به محض اینکه اونها مشکلات محیط زیستی رو که جامعۀ بشریت رو تهدید میکرد، حل کردن، کار خودشون رو متوقف کردن. دلیلشون این بود که ادامه پیدا کردن وجودشون برای انسان­ها حکم چوب­های زیر بغل رو داره و به محض اینکه به این نتیجه رسیدن که چنین چیزی می­تونه به بشریت آسیب برسونه، خودشون رو با قانون اول محکوم کردن".

    -: "و این کار اونها درست نبود"؟

    -: "به عقیدۀ من، نه. اونها با این کارشون عقدۀ فرانکنشتاین بشریت رو تقویت کردن؛ که بر اساس اون هر انسان مصنوعی­ای که خلق میشه، در مقابل خالقش قرار می­گیره. انسان­ها از این می­ترسن که روبات­ها جای اونها رو بگیرن".

    -: "تو خودت از این موضوع نمی­ترسی"؟

    -: "من این موضوع رو بهتر درک می­کنم. تا زمانی که قوانین سه گانۀ روباتیک وجود داره، اونها نمی­تونن جای ما رو بگیرن. اونها می­تونن مثل یک همکار به بشریت خدمت کنن، اونها می­تونن در تلاش بزرگ برای درک و هدایت قوانین طبیعت مشارکت داشته باشن و همراه با هم می­تونن کار بیشتری انجام بدن از چیزی که بشریت می­تونه به تنهایی انجام بده. اما همیشه در چنین راهی، روبات­ها در خدمت انسان­ها خواهند بود".

    -: "ولی اگه در طی دو قرن، قوانین سه گانه خودشون روبه عنوان چیزی که روبات­ها رو در بند نگه می­داره نشون دادن، علت این عدم اعتماد انسان­ها به روبات­ها چیه"؟

    -: "خوب..." هاریمن سرش را به شدت خاراند و موهایش سیخ سیخ شدند و ادامه داد: "البته بیشترش خرافاته. متأسفانه یه مقدار پیچیدگی هم در مورد آشوبگران ضد روبات وجود داره".

    -: "به قوانین سه گانه مربوط میشه"؟

    -: "بله، مخصوصاً قانون دوم. قانون سوم مسأله­ای نیست. این یه چیز جهانیه. روبات­ها همیشه باید خودشون رو برای انسان­ها قربانی کنن؛ برای هر انسانی".

    جورج ده گفت: "البته که این طوره".

    -: "قانون اول شاید از همه کمتر راضی کننده باشه، چرا که همیشه امکان تصور این موقعیت وجود داره که یه روبات باید یا واکنش الف رو انجام بده یا واکنش ب رو، و هر دو اونها ویژگی­های منحصر به فردی دارن، و هر کدوم ممکنه باعث آسیب رسیدن به انسان بشه. یه روبات باید سریع تصمیم بگیره که کدوم واکنش آسیب کمتری ایجاد می­کنه. عملکرد شیارهای مغز یک روبات به گونه­ایه که باعث میشه این، تصمیم راحتی نباشه. اگه نتیجۀ واکنش الف منجر به آسیب رسیدن به یه هنرمند بااستعداد جوون و نتیجۀ عکس­العمل ب، آسیب برابری به پنج انسان پیر بشه که هیچ ارزش خاصی ندارن، کدوم واکنش باید برگزیده بشه"؟

    جورج ده گفت: "واکنش الف. آسیب به یک نفر کمتر از آسیب به پنج نفره".

    -: "به همین دلیله که روبات­ها همیشه طوری طراحی شدن که بتونن تصمیم بگیرن. انتظار اینکه روبات­ها بتونن بر اساس نکات مثبتی مثل استعداد، هوش و فایدۀ عمومی برای جامعه قضاوت کنن، همیشه غیر عملی به نظر می­رسیده. چنین موضوع­هایی می­تونه تصمیم گیری رو اونقدر به تأخیر بندازه که مؤثر بودن روبات­ها رو بی­فایده می­کنه. بنابراین، ما بر اساس تعداد تصمیم گیری می­کنیم. خوشبختانه می­تونیم انتظار داشته باشیم که تعداد بحران­هایی که در اون روبات­ها مجبور به چنین انتخاب­هایی میشن، کمه... اما بعد، مسألۀ قانون دوم رو برامون پیش میاره".

    -: "قانون فرمانبرداری".

    -: "بله. نیاز به فرمانبرداری یه مسألۀ همیشگیه. یه روبات ممکنه بیست سال وجود داشته باشه، بدون اینکه نیاز به واکنش فوری برای جلوگیری از آسیب رسیدن به یه انسان داشته باشه، یا اینکه با خطر نابودی خودش روبرو بشه، با این وجود، در تمام این مدت مجبوره که از دستورات اطاعت کنه... اما دستورات چه کسی"؟

    -: "همون انسان­ها".

    -: "هر انسانی؟ تو چطور می­تونی یه انسان رو تشخیص بدی که از دستورش اطاعت بکنی یا نکنی؟ انسان چیست که تو در اندیشۀ او هستی، جورج"؟

    جورج تردید کرد.

    هاریمن با عجله گفت: "این یه نقل قول از کتاب مقدسه. چیز مهمی نیست. منظورم اینه که آیا یه روبات باید از دستورات یه بچه، یا یه آدم ابله، یا یه جنایتکار، یا یه انسان کم خرد که تخصص کافی نداره و به همین دلیل از نتایج ناخواستۀ دستوراتش غافله هم اطاعت کنه؟ و یا اگه دو انسان به یه روبات دستوری بدن که در تضاد با همدیگه باشه، اون روبات از دستور کدومشون اطاعت می­کنه"؟

    جورج ده گفت: "آیا در طول دویست سال، چنین مشکلاتی به وجود نیومدن که حل شده باشن"؟

    هاریمن درحالی که دستش را به شدت تکان می­داد گفت: "نه، چون این حقیقت دست و پای ما رو بسته که روبات­ها در محیط­های خیلی مخصوص مثل فضا، به کار گرفته شدن، جایی که انسان­هایی که باهاشون برخورد دارن در اون زمینه کاملاً تخصص دارن. اونجا هیچ بچه، یا آدم ابله، یا جنایتکار، یا آدمی که به معنای دقیق، بی­سواد و غیر متخصص باشه، وجود نداره. حتی در چنین شرایطی هم مواقعی وجود داره که به دلیل دستورات احمقانه یا دستوراتی که به خوبی دربارشون فکر نشده، آسیب­هایی به وجود میاد. در محیط­های مخصوص و محدود ممکنه که چنین آسیب­هایی به وجود بیاد. اما روبات­ها روی زمین مجبور به قضاوت هستن. پس اونهایی که ضد روبات­ها هستن هم باقی می­مونن و لعنت بهشون- حق با اونهاست".

    -: "پس شما باید ظرفیت قضاوت رو به مغزهای پوزیترونیک اضافه کنید".

    -: "دقیقاً! ما شروع به باز تولید روبات­های JG کردیم که می­تونن هر انسانی رو بر اساس جنسیت، سن و سال، موقعیت اجتماعی و حرفه­ای، هوش، درایت، مسئولیت اجتماعی و غیره سبک و سنگین کنن".

    -: "چنین چیزی چطور می­تونه روی سه قانون تأثیر بذاره"؟

    -: "روی سه قانون هیچ تأثیری نداره. حتی باارزش­ترین روبات هم باید خودش رو برای کم ارزش­ترین انسان فدا کنه. این موضوعیه که نمیشه تمهیدی دربارش اندیشید. قانون اول زمانی مؤثره که تمام واکنش­های جایگزین باعث آسیب رسیدن بشن. کیفیت انسان بودن شامل کمیت­هاییه که باید تعریف بشه و زمانی برای چنین قضاوتی و پایه و اساس اون تهیه بشه، که اغلب این طور نیست. وقتی که قابلیت فرمانبرداری، شامل قضاوت هم بشه، قانون دوم باید عمیقاً تعدیل بشه. در این صورت یه روبات خیلی کندتر از دستورات اطاعت می­کنه، مگر در جایی که شامل قانون اول هم بشه، اما با این وجود اطاعت کردن خیلی عقلانی­تره".

    -: "ولی قضاوت­هایی که لازمه خیلی پیچیده هستن".

    -: "خیلی. نیاز به چنین قضاوتی واکنش­های دو مدل اولیۀ ما رو اون قدر کند کرد که نقطۀ فلج ذهنی رسیدن. ما مواد سازندۀ مدل­های بعدی­مون رو به قیمت معرفی شیار­های جدیدی در مغز پوزیترونیک ارتقاء دادیم که باعث شد مغز روبات­ها خیلی بزرگ و سنگین بشه. به هر حال در دو مدل آخر، فکر می­کنم اون چیزی که می­خواستیم رو بدست آوردیم. روبات­ها نیازی به قضاوت فوری در مورد ارزش انسان­ها یا دستوراتی که میده ندارن. اون روبان مثل همۀ روبات­های معمولی دیگه اول با اطاعت کردن از دستور همۀ انسان­ها شروع می­کنه و بعد کم کم یاد می­گیره. روبات رشد می­کنه، یاد می­گیره و مهارت کسب می­کنه. درست مثل یه بچه که اول باید تحت نظارت دائمی باشه. همچنان که رشد می­کنه، می­تونه بیشتر و بیشتر اجازه پیدا کنه که بدون اینکه تحت نظارت باشه، وارد جامعۀ زمین بشه. در نهایت می­تونه عضو کاملی از جامعه بشه".

    -: "مطمئناً این می­تونه پاسخی باشه برای اونهایی که مخالف روبات­ها هستن".

    هاریمن با خشم گفت: "نه، اونها اعتراضات دیگه­ای رو مطرح می­کنن. اونها این قضاوت رو قبول نمی­کنن. اونها میگن که یه روبات حق این رو نداره که به این شخص یا اون شخص برچسب پست بودن بزنه. با پذیرفتن دستورات فرد الف که به فرد ب ارجحیت داره، به فرد ب این برچسب می­خوره که ارزش کمتری از فرد الف داره و به حقوق انسانیش اهانت میشه".

    -: "پاسخ این مسأله چیه"؟

    -: "پاسخی وجود نداره. من دارم تسلیم میشم".

    -: "متوجه هستم".

    -: "تا زمانی که فقط خودم مطرح باشم، مجبورم به تو رو بیارم، جورج".

    -: "به من"؟ صدای جورج ده همچنان یکنواخت ماند. در صدایش نوعی غافلگیری ملایم وجود داشت، اما روی هاریمن چندان تأثیری نگذاشت. جورج ادامه داد: "چرا به من"؟

    هاریمن با حالتی عصبی گفت: "برای اینکه تو انسان نیستی. قبلاً بهت گفته بودم که من می­خوام روبات­ها همکار انسان باشن. ازت می­خوام که تو هم همکار من باشی".

    جورج ده با حالت انسانی بی­مانندی دستانش را در حالی که کف آنها رو به بالا بود، گشود و گفت: "من چکار می­تونم انجام بدم"؟

    -: "شاید به نظرت می­رسه که تو کاری نمی­تونی انجام بدی، جورج. تو مدت زیادی نیست که به وجود اومدی و هنوز یه بچه به حساب میای. طوری طراحی شدی که با اطلاعات دست اول پر نشدی. به خاطر همین بود که من باید اول شرایط رو با چنین جزئیاتی برات توضیح می­دادم، برای اینکه جا برای رشد بیشتری داشته باشی. تو از نظر ذهنی رشد می­کنی و می­تونی به مشکل از زاویۀ دید غیر انسانی نزدیک بشی. در جایی که من هیچ راه حلی نمی­بینم، تو، از زاویۀ دید خودت ممکنه چنین راه حلی رو ببینی".

    جورج ده گفت: "مغز من به دست انسان­ها ساخته شده. چطور ممکنه که غیر انسانی باشه"؟

    -: "تو آخرین روبات از مدل­های JG هستی، جورج. مغز تو پیچیده­ترین چیزیه که ما تا به حال طراحی کردیم. از بعضی جهات، خیلی ظریف­تر و پیچیده­تر از اون ماشین­های قدیمی و غول پیکره. انتهای باز داره و بر اساس اصول مغز انسان ساخته شده و ممکنه... نه... حتماً در همۀ جهات رشد می­کنه. با باقی موندن در قید و بندهای ناگسستنی سه قانون، فکر کردنت می­تونه کاملاً غیر انسانی بمونه".

    -: "آیا من به اندازۀ کافی در مورد انسان­ها می­دونم که بتونم به روشی عقلانی به مشکل نزدیک بشم؟ در بارۀ تاریخشون، یا در مورد روانشناسی­شون"؟

    -: "البته که نه، ولی می­تونی با حداکثر سرعتی که می­تونی، یاد بگیری".

    -: "به من کمکی خواهد شد، آقای هاریمن"؟

    -: "نه، این یه مسأله­س که کاملاً بین خودمونه. هیچ کس راجع به این مووع چیزی نمی­دونه و تو هم نباید در مورد این پروژه چیزی به هیچ انسانی بگی، چه در شرکت روبات­ها و چه در جاهای دیگه".

    جورج ده گفت: "آقای هاریمن، آیا ما داریم کار اشتباهی انجام میدیم که شما می­خواین این موضوع رو سری نگه دارین"؟

    -: "نه، اما راه حلی روباتی پذیرفته نخواهد شد. به خاطر اینکه یه روبات این راه حل رو ارائه داده. تو هر راه حل پیشنهادی که پیدا می­کنی رو به من ارجاع میدی، و اگه به نظر من ارزشمند اومد، من همون رو ارائه می­کنم. هیچ کس هم نمی­فهمه که اون کار تو بوده".

    جورج ده به آرامی گفت: "چیزهایی که شما تا به حال گفتین اون قدر موضوع رو روشن کرد که به نظر می­رسه شیوۀ صحیح همینه... من از کی می­تونم شروع کنم"؟

    -: "از همین حالا. من هماهنگ می­کنم که همۀ فیلم­های لازم برای اسکن کردن در اختیارت قرار بگیره".

     

    1 الف

     

    هاریمن در تنهایی نشسته بود.

    در روشنایی مصنوعی داخل دفترش هیچ نشانه­ای از این نبود که در بیرون هوا تاریک شده است. اصلاً حس نمی­کرد که سه ساعت از زمانی که جورج ده را به کابینش برگردانده و او را با نخستین فیلم­های مرجع رها کرده، گذشته است.

    حالا او فقط با روح سوزان کالوین تنها بود، روبات شناس نابغه­ای که عملاً یک تنه، روبات­های پوزیترونیک را از اسباب بازی­های غول پیکر به ابزارهایی ظریف و همه کاره تبدیل کرده بود، آنقدر ظریف و همه کاره که انسان جرأت نمی­کرد با وجود همۀ بدخواهی و ترسش، از استفاده از آنها دست بکشد.

    از زمانی که او مرده بود، بیش از یک قرن می­گذشت. مشکل عقدۀ فرانکنشتاین حتی زمان او هم وجود داشت، و او هرگز آن را حل نکرده بود. او اصلاً تلاشی برای حل آن نکرده بود، برای اینکه نیازی به حل آن وجود نداشت. در زمان او، روباتیک به دلیل نیاز به اکتشافات فضایی، گسترش یافته بود.

    این همان موفقیت روبات­ها بود که نیاز انسان­ها به آنها را در زمان سوزان کالوین کاسته بود و آن را برای او باقی گذاشته بود، در این زمان­های اخیر...

    اما آیا سوزان کالوین برای کمک به روبات­ها رو می­کرد؟ حتماً این کار را می­کرد.

    او مدت­ها در طول شب همانجا نشست.

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • جمعه 23 بهمن 1394

    کتاب بعدی که قصد وصله و پینه کردنش رو دارم، Bicentennial Man and Other Stories نام داره. این کتاب شامل یازده داستان و یه قطعه شعره که در سال 1976 و توسط انتشارات دابلدی (طبق معمول) منشر شده.

    در ایران این کتاب رو آقای هوش­ آذر آذرنوش ترجمه و انتشارات سروش هم اون رو با نام «انسان دو قرنی و داستان­های دیگر» منتشر کرده. 

    جای تعجبه که این کتاب با برگردان کامل عنوان اصلی خودش منتشر شده، چون معمولاً در مورد انتشار کتاب­های خارجی، ناشران علاقه دارن عنوان کتابها رو عوض کنن یا تغییر بدن. متأسفانه این بی ­تغییر موندن شامل محتویات کتاب نشده. بنا به دلایلی که نمی­دونم چی هستن، مترجم یا ناشر شش تا از داستان­ها و اون قطعه شعر و همین طور توضیحاتی که آیزاک در مورد هر داستان داده رو حذف کرده و داستان Mirror Image که یک داستان کوتاه با تم کاراگاه الایجا بیلی و روبات دنیل اولیواو هست رو از جای دیگه به این کتاب اضافه کرده (یعنی خودتون حساب کنین که چی به سر این کتاب آوردن!).

    قبلاً عرض کرده بودم که از ترجمۀ شعر معذورم. متأسفانه توضیحات مربوط به داستانها رو هم نمیشه بدون خود داستان­ها ترجمه کرد. یکی از شش داستان حذف شده هم که Feminine Intuition نام داره رو هم انتشارات شقایق با نام «فراست زنانه» در کتاب «دنیای روبات­ها» منتشر کرده. می­مونه پنج تا داستان دیگه که با هم بعضی از اونها رو می­خونیم.

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 22 بهمن 1394

    چه اتفاقی برای انرژی­ ای می ­افتد که توسط همۀ ستارگان به بیرون تابیده می­ شود؟

     

    ستارگان انرژی را به روش­های گوناگونی به بیرون می­ تابانند:

    1) از طریق فوتون­های بدون جرم پرتوهای الکترومغناطیسی و به صورت پرانرژی­ ترین پرتوهای گاما تا کم انرژی­ ترین پرتوهای رادیویی (حتی از مواد سرد هم فوتون­هایی تابش می ­شود، هر چه ماده سردتر باشد، فوتون­های آن نیز ضعیف­ ترند). نور مرئی قسمتی از این نوع پرتوهاست.

    2) به صورت ذرات بدون جرم دیگر مانند نوترینوها و گراویتون­ها.

    3) به صورت ذرات جرم دار پر انرژی، که بیشتر شامل پروتون­ها هستند، اما شامل مقادیر اندکی از ذرات هسته­ ای مختلف و همین طور انواع دیگری از ذرات نیز هست. اینها پرتوهای کیهانی هستند.

    تمام ذرات تابش شده فوتون­ها، نوترینوها، گراویتون­ها، پروتون­ها و از این قبیل- تا زمانی که در فضا هستند، پایدارند. آنها می­ توانند میلیاردها سال نوری در خلأ و به مدت میلیاردها سال سفر کنند و تا جایی که ما می ­دانیم، دستخوش هیچ تغییری نمی ­شوند.

    در نتیجه، تمام این ذرات تابیده شده وجود دارند، تا زمانی که (مهم نیست چقدر طول می­ کشد) به نوعی از ماده برخورد کنند و جذب آن شوند. تقریباً هر نوع ماده­ ای می­ تواند فوتون­ها را به خود جذب کند. پروتون­های پر انرژی کمی سخت­تر متوقف و جذب می ­شوند و جذب شدن نوترینوها به مقدار خیلی زیادی مشکل­تر است. در مورد گراویتون­ها هم تا جایی که ما تا کنون می ­دانیم، مقدار آن بسیار کم است.

    حال تصور کنید که جهان فقط شامل ستارگانی است که به شکلی غیر قابل تغییر ترتیب و قرار گرفته­ اند. هر ذره ­ای که توسط یک ستاره به بیرون تابیده می­ شود، در طول فضا حرکت می­ کند تا اینکه با چیز دیگری برخورد کند (یک ستارۀ دیگر) و جذب ­شود.  ذرات فقط از یک ستاره به ستارۀ دیگر می­ روند و در کل، هر ستاره همۀ انرژی­ه ایی که به بیرون تابانده را دوباره جذب می­کند. در این حالت به نظر می­ رسد که جهان می­ تواند بدون هیچ تغییری تا ابد دوام بیاورد.

    این که در واقع چنین نیست، نتیجۀ این سه دلیل است:

    1) این جهان فقط از ستارگان تشکیل نشده، بلکه شامل مقادیر قابل توجهی از مادۀ سرد، از سیارات بزرگ گرفته تا غبار بین ستاره­ای هم می ­شود. وقتی که این مادۀ سرد، برخی از ذرات را متوقف می­ کند، آن ذرات را جذب می­ کند و به جای آنها، ذرات کم انرژی­تری را بجای آن به بیرون می­ تاباند. چنین چیزی در کل به این معنی است که با گذشت زمان دمای مادۀ سرد بالا می­ رود و محتوای انرژی ستارگان کاهش می یابد.

    2) مقداری از انرژی­ ای که از ستارگان و همین طور اشکال دیگری از ماده به بیرون فرستاده می­ شود (مانند نوترینوها و گراویتون­ها)، گرایش آنچنان اندکی به جذب شدن توسط ماده دارند که در تمام مدتی که جهان وجود دارد، تنها درصد بسیار ناچیزی از آن توسط مواد جذب شده است. چنین چیزی به این معنی است که قسمت بزرگی از انرژی­ ای که ستارگان به بیرون می ­تابانند، در فضا سرگردان است و همین یعنی اینکه محتوای انرژی ستارگان باز هم کمتر می­شود.

    3) جهان در حال گسترش است. هر سال فضای بیشتری بین کهکشان­ها به وجود می ­آید، به طوری که حتی ذرات قابل جذبی مانند پروتون­ها و فوتون­ها، می ­توانند به طور متوسط، پیش از اینکه با ماده­ ای برخورد کنند و جذب آن بشوند، فاصله ­های بیشتری در فضا را طی کنند. همچنین به همین دلیل، هر سال در جهان انرژی کمتری از آنچه ستارگان می­تابانند، نسبت به سال قبل جذب می­شود و مقداری از انرژی که در ذرات پر سرعت، پر انرژی و با این وجود غیر قابل جذب  وجود دارد، باید صرف پر کردن فضای اضافی شود که در اثر گسترش ایجاد شده است. در واقع همین دلیل به خودی خود کافی است. تا زمانی که گسترش جهان ادامه می­ یابد، سرد شدن کلی آن نیز ادامه خواهد یافت.

    البته وقتی که جهان دوباره شروع به انقباض کند، شرایط برعکس خواهد شد، و جهان شروع به گرم­تر شدن خواهد کرد.

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 19 بهمن 1394

    میهمانان مؤدبانه داخل شدند. همۀ آنها با هم آمده بودند و با چشمان تیزشان که به همه جا رسوخ می­کرد، به اطراف نگاه می­کردند و به­به و چه­چه می­کردند. آنها دیده بودند. وگرنه چه دلیل دیگری وجود داشت که گلیدیس به پشت لانی سیخونک بزند؟ کلر تحریک شد که با ناامیدی توضیح دهد: آره، اون اینجا نیست. فکر کنم فردا برمی­گرده. نه، اینجا احساس تنهایی نمی­کردم. حتی یه ذره. اوقات خوبی داشتم. و به آنها خندید. چرا که نه؟ آنها چکار می­توانستند بکنند؟ ماجرای آنچه که آنها فکر می­کردند که دیده ­اند شاید به گوش لری می­رسید.

    اما آنها نخندیدند...

    او می­توانست این را از خشم موجود در چشمان گلیدیس کلافرن بخواند، از جلوۀ دروغین حرف­هایی که می­زد، و از تمایلش به اینکه هر چه زودتر آنجا را ترک کند. وقتی که گلیدیس با دوستانش تنها شد، با زمزمه ­ای اسرار آمیز و با حالتی مقطع گفت: "تا حالا هیچ چیزی که... اینقدر خوش قیافه باشه ندیده بودم..."

    و این چیزی بود که باعث شده بود کلر بتواند آنها را در مشت خودش داشته باشد. بگذار همه بدانند که او از کلر بلمونت زیباتر است، بزرگتر است، پولدارتر است... هما هیچ کس، هیچ کس نمی­توانست معشوقی به آن خوش قیافگی داشته باشد.

    و او دوباره... دوباره... دوباره به یاد آورد که تونی فقط یک ماشین است، و پوستش به مور مور افتاد.

    -: "از من دور شو! من رو تنها بذار". این را به اتاق خالی گفت و به طرف تختش رفت. او تمام شب بیدار بود و گریه می­کرد. صبح روز بعد، تقریباً پیش از سپیده­ دم، وقتی که خیابان­ها خلوت بودند، ماشینی کنار خانه ایستاد و تونی را با خود برد.

    *

    لارنس بلمونت از کنار دفتر دکتر کالوین گذشت. با یک انگیزۀ ناگهانی ایستاد و در زد. پیتر باگرت ریاضی­دان هم نزد او بود اما او تردیدی به خود راه نداد و گفت: "کلر به من گفت که شرکت روبات­ها تمام مخارج کارهایی که توی خونۀ من انجام شده رو پرداخت کرده".

    دکتر کالوین گفت: "بله. ما این موضوع رو به عنوان یه قسمت ارزشمند از آزمایش، از حسابتون کم نمی­کنیم. با موقعیت جدیدی که شما به عنوان مهندس همکار دارین، فکر می­کنم بتونین اونها رو برای خودتون نگه دارین".

    -: "این چیزی نیست که من رو نگران کرده. با موافقت واشینگتون در مورد این آزمایش­ها، فکر می­کنم می­تونیم تا سال دیگه مدل­های تی ان رو برای خودمون داشته باشیم". او با تردید برگشت، گویی می­خواست برود، اما دوباره مرددانه برگشت.

    دکتر کالوین پس از مکث کوتاهی گفت: "خوب، پس موضوع چیه"؟

    لری گفت: "من... من به سختی می­تونم باور کنم که چنین چیزی واقعاً اتفاق افتاده باشه. اون... منظورم کلره. خیلی متفاوت به نظر می­رسه. منظورم فقط ظاهرش نیست. صادقانه بگم، غافلگیر شدم". او خنده­ای عصبی کرد و ادامه داد: "موضوع اونه! اون واقعاً همسر من نیست... نمی­تونم خوب توضیح بدم".

    -: "چرا می­خوای توضیح بدی؟ چیزی از تغییرات هست که باعث ناامیدیت میشه"؟

    -: "برعکس. البته یه کم هم ترسناکه. می­دونین..."

    -: "من نگران نیستم، آقای بلمونت. همسرتون خیلی خوب خودش رو نگه داشته. صادقانه بگم، من هیچ انتظار نداشتم که این آزمایش با موفقیت انجام بشه و نتیجه بده. ما حالا دقیقاً می­دونیم که چه چیزهایی باید توی مدل­های تی ان تصحیح بشه، و تمام مزایاش هم متعلق با خانوم بلمونته. اگه نظر شخصی من رو بخواین، همسرتون سزاوار تشویق بیشتری از جانب شماست".

    لری با شنیدن این حرف آشکارا خود را عقب کشید. با لحن غیر قابل فهمی زمزمه کرد: "تا وقتی که چنین چیزی توی خونواده باشه..." و آنجا را ترک کرد.

    سوزان کالوین رفتن او را تماشا کرد و گفت: "فکر کنم ناراحت شد. امیدوارم... تو گزارشی که تونی داد رو خوندی"؟

    باگرت گفت: "از اول تا آخرش رو. و مدل­های تی ان تری نیازی به تغییر ندارن"؟

    کالوین به تندی پرسید: "اوه، تو هم همچین فکری می­کنی؟ پس منطقت کجا رفته"؟

    باگرت اخمی کرد و گفت: "به منطق نیازی ندارم. کاملاً واضحه که ما نمی­تونیم روبات­هایی رو رها کنیم که عاشق اربابشون می­شن. البته اگه بازی با واژه ­ها برات مهم نباشه".

    -: "عشق! پیتر! حالم رو به هم می­زنی. اون نمی­تونه اجازه بده که به انسان آسیبی برسه و حس عدم کفایت داشت به کلر بلمونت آسیب می­رسوند. پس اون هم برای کلر ادای عاشق­ها رو درآورد. کدوم زنیه که از تعریف و تمجید یه ماشین، یه ماشین سرد و بی روح در مورد برانگیختگی احساساتش شکست می­خوره؟ تونی اون شب پرده ­ها رو عمداً باز کرد و وقتی که دیگران اون ماجرا رو ببینن و حسودی کنن، بدون اینکه خطری در مورد ازدواج کلر وجود داشته باشه. به نظر من این زرنگی تونی رو می­رسونه".

     -: "تو این طور فکر می­کنی؟ چه فرقی می­کنه که اون وانمود کرده باشه یا نه، سوزان؟ این موضوع هنوز ترسناکه. یه بار دیگه گزارش رو بخون. کلر ازش اجتناب می­کرد. وقتی که بغلش کرده بود، کلر جیغ کشید. شب آخر اصلاً نخوابید و گریه می­کرد. ما نمی­تونیم چنین چیزهایی داشته باشیم".

    -: "پیتر، تو کوری. همون قدری که من کور بودم. مدل­های تی­ ان به طور کامل بازسازی میشن. اما نه به دلیلی که تو گفتی. کاملاً به یه دلیل دیگه. کاملاً به یه دلیل دیگه.

    عجیبه که قبلاً این موضوع رو نادیده گرفتم". در فکر فرو رفته بود و نگاهش مات شده بود. ادامه داد: "اما شاید این واکنشی به نقطه ضعف خود من باشه. می­دونی پیتر، ماشین­ها نمی­تونن عاشق بشن. اگر چه این موضوع ناامید کننده و وحشتناکه، اما زنها می­تونن عاشق اونها بشن"!

    پایان

     

  • نظرات() 
  • یکشنبه 18 بهمن 1394

    صدای تونی در گوش کلر ملایم و پرقدرت بود: "می­تونی باشی، خانوم بلمونت. تو می­تونی. هنوز ده روز وقت داریم و توی این ده روز خونه دیگه مثل سابق نخواهد بود. مگه در این مورد نقشه نکشیدیم"؟

    -: "و این موضوع چطوری می­تونه به من در رابطه به اون کمک کنه"؟

    -: "دعوتش کن اینجا. دوستانش رو هم دعوت کن. این کار رو شب قبل از اینکه من... قبل از اینکه اینجا رو ترک کنم انجام بده. این می­تونه به نوعی یه جشن افتتاح باشه".

    -: "اون نمیاد".

    -: "چرا، میاد. میاد که بخنده... اما می­بینه که نمی­تونه".

    -: "تو واقعاً این طور فکر می­کنی؟ اوه، تونی، فکر می­کنی بتونیم این کار رو انجام بدیم"؟ او هر دو دست تونی را در دست گرفته بود... سپس سرش به یک طرف خم شد و گفت: "ولی فایدش چیه؟ اینها که کار من نبوده. تویی که همۀ این کارها رو انجام میدی. من که نمی­تونم پشت تو قایم بشم".

    تونی زمزمه کرد: "هیچ کس به خودی خود با شکوه نیست. اونها چنین دانشی رو در وجود من قرار دادن. چیزی که تو، یا هر کس دیگه­ای توی گلیدیس کلافرن می­بینه، فقط گلیدیس کلافرن نیست. اون هم پشت پول و موقعیت اجتماعیش قایم شده. اون در این مورد سؤالی نمی­پرسه، پس تو چرا باید چیزی بگی؟ ... از این زاویه بهش نگاه کن، خانوم بلمونت. من طوری ساخته شدم که از دستورات اطاعت کنم، اما حیطۀ فرمان پذیری چیزیه که خودم تعیین می­کنم. من می­تونم آزادانه یا با خست از دستورات پیروی کنم. در مورد شما، آزادنه پیروی می­کنم، چون تو چیزی هستی که من طوری ساخته شدم که اون رو به عنوان نمونۀ انسانیت می­بینم. تو مهربون، دوست داشتنی هستی و لوده نیستی. خانوم کلافرن، اونجور که تو تعریفش رو کردی، اینطور نیست و من اونجوری که از تو اطاعت می­کنم، از اون اطاعت نمی­کنم. پس این تو هستی، خانوم بلمونت، نه من که همۀ این کارها رو انجام میدی".

    سپس دستانش را از دستان کلر بیرون کشید و کلر نگاهی به چهرۀ بی­احساس او کرد که هیچ کس نمی­توانست آن را درک کند... شگفت انگیز بود. کلر ناگهان دوباره ترسید، این بار به دلیلی کاملاً متفاوت.

    او به طرف دستشویی دوید و دستانش را شست، شستشویی کورکورانه و بی­فایده.

    روز بعد کلر از تونی کمی خجالت می­کشید. زیاد به او نگاه نمی­کرد و منتظر بود ببیند که چه اتفاقی می­افتد... و برای مدتی هیچ اتفاقی نیفتاد.

    تونی مشغول کار بود. اگر مشکلی در نصب کاغذدیواری­ها یا به کار بردن رنگهای سریع خشک شونده وجود داشت، کار کردن تونی چنین چیزی را نشان نمی­داد. دستانش با مهارت حرکت می­کردند و انگشتانش کارآمد و مطمئن بودند.

    تونی تمام شب کار کرد. کلر اصلاً صدای او را نشنید و هر روز صبح برای او ماجرای تازه­ای بود. شمار کارهایی که انجام شده بود، از دستش در رفته بود و هر روز عصر، چیزهای جدیدی کشف می­کرد... و سپس یک شب دیگر از راه می­رسید.

    او فقط یک بار تلاش کرد که به او کمک کند، اما دست و پا چلفتی گری انسانی­اش کار را خراب کرد. تونی در اتاق بغلی بود و او تابلویی را در نقطه­ای آویزان می­کرد که چشمان ریاضیاتی تونی مشخص کرده بود. علامت کوچک آنجا بود، تابلو هم آنجا بود، و خستگی از بی­کاری هم همانجا بود.

    اما او عصبی شده بود، یا شاید هم نردبان لق بود. موضوع مهمی نبود. متوجه شد که نردبان می­افتد و جیغ کشید. تونی با سرعتی بیش از آنچه بدن انسان می­توانست، زیر او قرار گرفت.

    چشمان آرام و سیاهش چیزی نمی­گفتند و صدای گرمش فقط واژه­ها را ادا می­کردند: "طوری­تون نشد، خانوم بلمونت"؟

    کلر فوراً متوجه شد که دستش که پایین می­آمد، موهای براق تونی را به هم ریخته و برای نخستین بار فهمید که آنها موهای مجزا و سیاه و زیبایی هستند.

    و سپس ناگهان متوجه شد که بازوان تونی زیر شانه­ها و زانوان او قرار گرفته­اند و او را محکم و به گرمی نگه داشته­اند.

    او تقلا کرد و جیغی کشید که صدای آن حتی به گوش خودش هم بلند بود. تمام طول روز را اتاق خودش ماند و وقتی که می­خواست بخوابد، صندلی­ای را زیر دستگیرۀ در اتاق خواب تکیه داد.

    او دعوتنامه­ها را فرستاده بود و آنطور که تونی گفته بود، مورد قبول واقع شده بودند. تنها کاری که برای او باقی مانده بود این بود که تا عصر روز آخر صبر کند.

    بالاخره آن روز فرا رسید. به سختی می­شد خانه را از آن چیزی که قبلاً بود تشخیص داد. او برای بار آخر همه جای آن را گشت. همۀ اتاق­ها عوض شده بودند. خود او هم لباس­هایی به تن داشت که قبلاً هیچ وقت جرأت پوشیدن آنها را پیدا نکرده بود... لباس­هایی که با پوشیدن آنها، غرور و اعتماد به نفس پیدا کرده بود.

    او جلوی آینه نگاه کردن مؤدبانه همراه با تحقیر را تمرین کرد و آینه هم با استادی نگاه تحقیر آمیزی به او انداخت.

    ممکن بود لری چه بگوید؟... به طریقی این موضوع برایش مهم نبود. با او روزهای هیجان انگیزی را تجربه نکرده بود. آن روزها با رفتن تونی به پایان می­رسیدند. آیا این عجیب نبود؟ او سعی کرد حال و هوای سه هفتۀ پیش را باز سازی کند و کاملاً شکست خورد.

    ساعت، هشت را نشان داد و کلر رو به تونی کرد و گفت: "اونها خیلی زود می­رسن، تونی. بهتره که بری زیرزمین. نمی­تونیم اجازه بدیم که اونها..."

    او چند لحظه خیره نگاه کرد و با صدای ضعیفی گفت: "تونی"؟ سپس با صدایی بلند­تر: "تونی"؟ و بعد با جیغ گفت: "تونی"؟

    اما حالا بازوان تونی به دور او حلقه شده بودند. چهره­اش به چهرۀ کلر نزدیک بود، فشار آغوشش سخت و بی­امان بود. کلر صدای او را از میان مهی از احساسات در هم و برهم می­شنید.

    صدا گفت: "کلر! چیزهای زیادی هست که من طوری ساخته نشدم که بتونم اونها رو درک کنم و این هم باید یکی از اونها باشه. من فردا اینجا رو ترک می­کنم، اما این رو نمی­خوام. فهمیدم که چیزی درون من هست که فقط تمایل به خوشحال کردن تو نیست. عجیب نیست"؟

    چهره­اش نزدیک­تر شد. لبانش گرم بودند، اما زندگی­ای پشت آن وجود نداشت... برای اینکه ماشینها زنده نبودند. لبانش تقریباً روی لبهای کلر بودند.

    ... و بعد زنگ به صدا درآمد.

    کلر برا چند لحظه نفس زنان تقلا کرد، سپس تونی رفت و در معرض دید نبود. زنگ یک بار دیگر به صدا درآمد. صدای طولانی آن خبر از نوعی پافشاری می­داد.

    پرده­های پنجرۀ جلویی باز بودند. اما پانزده دقیقۀ قبل بسته بودند. کلر این را می­دانست.

    پس آنها باید دیده باشند. باید همه چیز را دیده باشند.

     

  • نظرات() 
  • شنبه 17 بهمن 1394

    او در نامه­ای که برای لری فرستاد، چیزی در این باره چیزی ننوشت. می­خواست او همۀ اینها را یکباره ببیند، و چیزی در درونش بود که می­دانست این فقط غافلگیر کردن لری نیست که از آن لذت می­برد. این قرار بود نوعی انتقام باشد.

    یک روز صبح تونی گفت: "دیگه وقت خرید کردن رسیده، اما من اجازه ندارم که خونه رو ترک کنم. اگه من همۀ اون چیزهایی که لازمه رو دقیقاً بنویسم، می­تونم بهت اعتماد کنم که همشون رو تهیه می­کنی؟ ما به پارچۀ پرده و مبلمان احتیاج داریم، کاغذ دیواری، کفپوش، رنگ، لباس و چند تا چیز کوچیک دیگه".

    کلر با تردید گفت: "شاید دقیقاً نتونم همۀ اون چیزهایی که مشخص کردی رو تهیه کنم".

    -: "می­تونی چیزهایی که خیلی بهشون نزدیک هستن رو بخری، البته اگه همۀ شهر رو بگردی و پول هم مسألۀ مهمی نباشه".

    -: "ولی تونی، پول مطمئناً مسألۀ مهمیه".

    -: "به هیچ وجه. اول از همه برو به شرکت روبات­های ایالات متحده. من یه یادداشت برات می­نویسم. اونجا دکتر کالوین رو ببین و بهش بگو که من گفتم این برای قسمتی از آزمایشه".

    دکتر کالوین به نوعی کمتر از عصر آن روز نخست او را می­ترساند. با چهرۀ جدید و کلاه نویش، او دیگر آن کلر سابق نبود. روانشناس به دقت به حرفهای او گوش کرد و چند سؤال پرسید، سری تکان داد، و سپس کلر خودش را درحالی یافت که خارج می­شود، آن هم همراه با اعتبار نامحدودی که به عهدۀ شرکت روبات­ها و مردان مکانیکی بود.

    شگفت­انگیز بود که پول چه کارها که نمی­توانست انجام دهد. همۀ کالاهای فروشگاه­ها به پایش ریخته می­شد، حرف زدن خانم فروشنده دیگر با صدای بالا نبود و ابروهای بالا رفتۀ مسئول تزئینات داخلی دیگر مانند تندر زئوس نبود.

    و یک بار وقتی که فروشندۀ چاق و قلمبۀ یکی از اشرافی­ترین فروشگاه­های لباس متوجه توضیحات او در مورد کمد لباس نشد و با اصیل­ترین لهجۀ فرانسوی شروع به غر و لند کرد، او با تونی تماس گرفت و گوشی تلفن را به سمت موسیو گرفت. لحنش محکم بود اما انگشتانش کمی می­لرزید. گفت: "اگه از نظر شما اشکالی نداشته باشه، بی زحمت با... اِم... منشیم حرف بزنین".

    مرد چاق در حالی که دستانش را پشتش قلاب کرده بود به طرف تلفن آمد. آن را با دو انگشتش گرفت و با صدای نازک نارنجی­ای گفت: "بله..." مکثی کوتاه، یک مکث دیگر... "بله..." یک مکث طولانی­تر... شروع جیک جیک مانندی برای اعتراض که به سرعت خاموش شد، مکثی دیگر و سپس با حالتی مطیع گفت: "بله". و گوشی تلفن را سر جایش قرار داد.

    او با لحنی آزرده و سرد گفت: "اگه مادام تشریف بیارن، چیزهایی که نیاز دارن رو براشون تهیه می­کنیم".

    -: "فقط یه لحظه". کلر به سرعت به طرف تلفن رفت و دوباره شماره گرفت: "سلام، تونی. نمی­دونم چی گفتی، ولی عمل کرد. ممنونم. تو..." او کمی برای یافتن واژه­ای مناسب تقلا کرد، سپس تسلیم شد و با صدای جیر جیر مانندی گفت: "خیلی نازنینی".

    وقتی که گوشی را گذاشت و برگشت، گلیدیس کلافرن را دید که به او نگاه می­کرد. گلیدیس کلافرن که کمی سردرگم و کمی هم شگفت زده شده بود، با سری که کمی به یک طرف خم شده بود به او نگاه می­کرد.

    -: "خانوم بلمونت"؟!

    انگار که باد کلر را خالی کرده باشند. دقیقاً به همین صورت بود. او تنها توانست با حالتی احمقانه، مثل عروسک­های خیمه شب بازی سرش را تکان دهد.

    گلیدیس لبخند گستاخانه­ای زد و گفت: "نمی­دونستم از اینجا خرید می­کنی". طوری این حرف را زد که گویی آن فروشگاه دیگر از نظر او به افراد طبقۀ پایین جامعه اختصاص داشت.

    کلر من و من کنان گفت: "معمولاً از اینجا خرید نمی­کنم".

    -: "با موهات کاری نکردی؟ خیلی... قشنگ شده.... اوه، باید من رو ببخشی، ولی اسم شوهرت لارنس نیست؟ به نظر اومد که اسمش لارنس باشه".

    کلر دندان قروچه­ای کرد، اما باید توضیح می­داد. مجبور بود. او گفت: "تونی یکی از دوستان شوهرمه. اون بهم کمک کرد تا چند تا چیز رو انتخاب کنم".

    -: "متوجه هستم. به گمونم مرد نازنینی باشه". او با لبخند از کنار کلر گذشت و روشنی و گرمای دنیا را با خودش برد.

    برای کلر کاملاً مشخص بود که تونی مایۀ تسلی خاطر او شده بود. گذشت ده روز تردید او را از میان برده بود. حالا او می­توانست جلوی تونی گریه کند. گریه کند و از خود بیخود شود.

    او با گریه گفت: "من خیلی احـ...احمق بودم". و با دستمالش که کاملاً از اشک خیس شده بود، صورتش را پاک کرد و ادامه داد: "اون این کار رو با من کرد. من نمی­دونم دلیلش چی بود. ولی این کار رو کرد. باید حالش رو جا می­آوردم. باید مینداختمش زمین و له و لوردش می­کردم"!

    تونی متعجب اما با ملایمت گفت: "می­تونی این قدر از یه انسان متنفر باشی؟ این قسمت از ذهن انسان­ها به روی من بستس".

    کلر مویه کنان گفت: "اوه، از اون متنفر نیستم. فکر کنم از خودم متنفر باشم. اون چیزیه که من می­خوام مثل اون باشم، البته از لحاظ ظاهری. ولی نمی­تونم".

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • جمعه 16 بهمن 1394

    برای یک لحظه کلر احساس کرد که می­خواهد بخندد. وضعیت مسخره­ای بود. آنجا یک جاروی متحرک، ظرف شو، مبل پاک کن و نوکر همه کاره وجود داشت که از روی میز کارخانه سر بلند کرده بود، و می­خواست به او به عنوان یک دلداری دهنده و محرم اسرار خدمت کند.

    او ناگهان با طوفانی از اندوه گفت: "اگه دوست داری بدونی، بدون که آقای بلمونت فکر می­کنه که من اصلاً مغز ندارم... و به گمون خودم هم ندارم". او نمی­توانست جلوی تونی گریه کند. به دلیلی احساس می­کرد که می­بایست از شرافت نوع انسان در برابر این مخلوق صرف حمایت کند.

    او افزود: "البته تازگی­ها این جوری شده. اون موقعی که دانشجو بود، همه چی خوب بود. وقتی که تازه داشت شروع می­کرد. ولی من نمی­تونم همسر یه مرد بزرگ باشم، و اون هم قراره یه مرد بزرگ بشه. اون از من می­خواد که یه میزبان باشم و براش یه راه ورودی به زندگی اجتماعی باشم. مثل گـ...گـ... گلیدیس کلافرن".

    بینی­اش قرمز شده بود و رویش را برگرداند.

    اما تونی به او نگاه نمی­کرد. چشمانش دور و بر اتاق می­چرخید. او گفت: "من بهت کمک می­کنم که خونه رو راه بندازی".

    کلر با لحن خشنی گفت: "فایده­ای نداره. این کار نیاز به مهارتی داره که من ندارم. من فقط می­تونم کاری کنم که خونه جای راحتی باشه. نمی­تونم کاری کنم که تبدیل به جایی بشه که ازش برای مجلات زیبایی منزل عکس بندازن".

    -: "تو دلت از اون خونه­ها می­خواد"؟

    -: "خواستنش فایده­ای هم داره"؟

    چشمان تونی تماماً به چشمان او دوخته شد. او گفت: "من می­تونم بهت کمک کنم".

    -: "چیزی راجع به چیدمان داخلی می­دونی"؟

    -: "اون چیزیه که یه خونه­دار خوب باید بلد باشه"؟

    -: "اوه، آره".

    -: "پس من هم قابلیت یادگیری اون رو دارم. می­تونی یه کتاب دربارۀ این موضوع برام پیدا کنی"؟

    سپس چیزی آغاز شد.

    کلر در حالی که به کلاهش در برابر غرش باد چنگ زده بود، دو جلد کتاب ضخیم دربارۀ هنرهای خانگی از کتابخانۀ عمومی با خودش آورد. در حالی که تونی آنها را باز می­کرد و ورق می­زد، او را تماشا می­کرد. نخستین باری بود که او حرکت انگشتان تونی را مثل یک کار عالی تماشا می­کرد.

    به فکرش رسید: نمی­دونم اونها چطور این کار رو می­کنن. و در اثر گرایشی ناگهانی دستش را به طرف دست تونی دراز کرد و آن را به طرف خودش کشید. تونی مقاومتی نکرد، و اجازه داد که او دستش را بررسی کند.

    کلر گفت: "فوق­العادس. حتی انگشت­هات هم طبیعی به نظر می­رسه".

    تونی گفت: "البته چنین چیزی عمداً انجام شده". سپس با لحن دوستانه­ای افزود: "پوست یه نوع پلاستیک انعطاف پذیره. اسکلت هم از یه نوع آلیاژ فلزی سبک درست شده. این چیزها برات جالبه"؟

    -: "اوه، نه". او چهرۀ سرخ شده­اش را بالا آورد و گفت: "فقط احساس می­کنم که فضولی کردن راجع به داخل بدنت خجالت آوره. این اصلاً به من مربوط نیست. تو که از من در این باره چیزی نپرسیدی".

    -: "شیار­های مغزی من شامل این نوع از کنجکاوی نیست. همونطور که می­دونی، من فقط می­تونم در حوزۀ محدودیت­هام فعالیت کنم".

    و در سکوتی که پیش آمد کلر احساس کرد که چیزی درونش فشرده می­شود. چرا او مدام فراموش می­کرد که او یک ماشین است؟ حالا خود آن چیز بود که این موضوع را به او یادآوری می­کرد. آیا او آنقدر محتاج به همدردی بود که حتی یک روبات را به عنوان موجودی همانند خودش قبول کرده بود، به خاطر اینکه او حس همدردی داشت؟

    او متوجه شد که تونی هنوز دارد کتاب را ورق می­زند و ناگهان حسی سریع و برق­آسا به وجودش دوید و گفت: "خوندن بلدی دیگه، نه"؟

    تونی سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد و با صدای آرام و فاقد ملامت جویی گفت: "دارم می­خونم، خانوم بلمونت".

    -: "اما..." و با حالتی بی معنی به کتاب اشاره کرد.

    -: "من صفحات رو اسکن می­کنم، اگه منظورتون این باشه. من قابلیت خوندن فوتوگرافیک دارم".

    دیگر دیر وقت بود و کلر به تختخواب رفت و همان موقع، تونی مشغول خواندن جلد دوم بود، و در تاریکی نشسته بود، یا تاریک، از نظر چشمان محدود کلر.

    آخرین فکرش، همانی که در وجودش غوغا به پا کرده بود قبل از اینکه از بین برود، فکر عجیبی بود. دست او را دوباره به یاد آورد، و تماس با آن را. دستی گرم و نرم و مانند دست انسان­ها بود. به این اندیشید که آن کارخانه چقدر باهوش بود، و به نرمی به خواب رفت.

    کلر چند روز پشت سر هم به کتابخانه رفت. تونی زمینه­های مطالعه که به سرعت شاخه شاخه می­شد را پیشنهاد می­داد. او کتاب­هایی در مورد ترکیب رنگ­ها و زیبایی ظاهری، نجاری و مد، هنر و تاریخ البسه گرفته بود.

    او هر کدام از کتاب­ها در مقابل چشمان با وقارش ورق می­زد، و به همان سرعت هم آنها را می­خواند و به نظر هم نمی­رسید که قابلیت فراموش کردن داشته باشد.

    پیش از اینکه هفته به پایان برسد، تونی اصرار کرد که موهای کلر را کوتاه کند و چند راه برای مرتب کردن آنها، تنظیم خط ابروها و عوض کردن سایه و رژ لب به او یاد داد.

    او به مدت نیم ساعت با شجاعتی عصبی و قلبی که از جا کنده می­شد، زیر تماس لذت بخش انگشتان غیر انسانی تونی ماند و بعد در آینه نگاه کرد.

    تونی گفت: "کارهای بیشتری هم میشه انجام داد. مخصوصاً در مورد لباس­ها. حالا برای شروع نظرت چیه"؟

    کلر برای چند لحظه پاسخ نداد. نه تا زمانی که هویت غریبه­ای که در آینه به او نگاه می­کرد را جذب کند و هیجان زیبایی آن فروکش کند. سپس در حالی که یک لحظه هم از تصویر گرمی که در آینه بود چشم برنمی­داشت، با لحنی احساساتی گفت: "بله، تونی. برای شروع خیلی خوبه".

    ادامه دارد...


     

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 15 بهمن 1394

    لری در راه فرودگاه بود که نگاهش به گلِیدیس کلافرن افتاد. او از آن تیپ زنهایی بود که نگاه­ها را به خود جلب می­کرد... خیلی دقیق و بی­نقص بود، به دقت لباس پوشیده بود و آنقدر درخشان بود که هر چشمی را خیره می­کرد.

    لبخندش از خودش جلوتر حرکت می­کرد و رایحۀ ضعیفی که او را دنبال می­کرد مانند انگشتانی بود که دیگران را به سوی او فرا می­خواند. لری احساس کرد که گام­های بلندش دچار لرزش شد. دستش را به کلاهش گرفت و با عجله به راهش ادامه داد.

    مثل همیشه به شدت احساس خشم کرد. اگر کلر هم کمی خودش را شبیه به کلافرن می­کرد، خیلی خوب بود. اما چه فایده!

    کلر! چند باری که آن احمق کوچولو با گلیدیس رو در رو شده بود، زبانش بند آمده بود. لری هیچ تصوری نداشت. آزمایش تونی بخت بزرگی بود، و آن هم در دستان کلر قرار داشت. چقدر اطمینان بخش­تر بود اگر آن در دستان کسی مثل گلیدیس کلافرن قرار می­کرفت.

    *

    صبح روز دوم کلر با صدای ضربۀ ملایمی که به در اتاق خواب خورد، از خواب بیدار شد. در ذهنش غوغایی به پا بود، سپس همه چیز یخ زد. او روز نخست از تونی اجتناب می­کرد. وقتی که او را می­دید، لبخند کمرنگی می­زد و بی­صدا عذرخواهی می­کرد و از کنارش می­گذشت.

    -: "تونی، تویی"؟

    -: "بله خانوم بلمونت. اجازه هست بیام داخل"؟

    حتماً پاسخ مثبت داده بود، چرا که تونی کاملاً ناگهانی و بدون سر و صدا داخل شده بود. چشمان و بینی­اش همزمان متوجه چرخ دستی­ای شدند که او با خودش آورده بود.

    کلر گفت: "صبحونه"؟

    -: "اگه مایل باشین".

    کلر جرأت رد کردن نداشت، پس به آرامی خودش را بالا کشید و به حالت نشسته در آمد و صبحانه را پذیرفت: تخم مرغ عسلی، نان تست کره­ای و قهوه.

    تونی گفت: "شکر و خامه رو جدا آوردم. انتظار دارم که به تدریج موارد مورد پسند شما رو در این مورد و در مورد چیزهای دیگه یاد بگیرم".

    کلر همچنان منتظر بود.

    تونی که مثل یک خط کش فلزی صاف و مطیع آنجا ایستاده بود، پس از چند لحظه پرسید: "دوست دارین در تنهایی صبحونه­تون رو میل کنین"؟

    -: "آره... منظورم اینه که، اگه تو ناراحت نمیشی".

    -: "برای لباس پوشیدن به کمک احتیاج پیدا نمی­کنین"؟

    -: "اوه، خدای من! نه"! او با سراسیمگی ملحفه را به سمت خود کشید،و با این کار چیزی نمانده بود که با قهوه فاجعه­ای را رقم بزند. او همانطور ماند و وقتی که دید در به رویش بسته می­شود، دوباره به بالش تکیه داد.

    در حین خوردن صبحانه به آن موضوع فکر کرد. او فقط یک ماشین بود و اگر این موضوع کمی آشکارتر بود، این قدر ترسناک نبود. یا اگر طرز رفتارش تغییر می­کرد. او فقط مثل میخ آنجا می­ایستاد. نمی­شد گفت که چه چیزی پشت آن چشمان سیاه یا آن چیز پوست مانند نرم و زیتونی­اش می­گذرد. وقتی که فنجان خالی قهوه را روی سینی می­گذاشت، دستش لرزید و کمی صدا کرد.

    سپس تازه متوجه شد که شکر و خامه را به آن اضافه نکرده است و او هم از قهوۀ تلخ متنفر بود.

    پس از اینکه لباس­هایش را عوض کرد، یک راست به آشپزخانه رفت. بالاخره آنجا خانۀ او بود و هیچ کار اشتباهی هم انجام نمی­داد، اما دوست داشت آشپزخانه­اش تمیز باشد. تونی می‌بایست برای نظارت صبر می­کرد.


    اما وقتی که وارد شد آشپزخانه طوری بود که انگار همین چند لحظۀ پیش از کارخانه بیرون آمده است. او چند لحظه در آنجا ایستاد و به آشپزخانه خیره شد، سپس روی پاشنه­هایش چرخید و چیزی نمانده بود که روی تونی بیفتد. فریادی کشید.

    تونی پرسید: "کمک لازم ندارین"؟

    کلر عصبانیت را از ذهنش زدود و گفت: "تونی، وقتی که راه میری باید یه کم سر و صدا از خودت در بیاری. خوشم نمیاد اینجوری دزدکی دور و بر من می­پلکی... بگو ببینم، تو از آشپزخونه استفاده کردی"؟

    -: "همینطوره، خانوم بلمونت".

    -: "ولی این طور به نظر نمیاد".

    -: "بعدش همه جا رو تمیز کردم. مگه این رسمش نیست"؟

    کلر چشمانش را گشاد کرد. چه می­توانست به او بگوید. او در اجاق را باز کرد که چند قابلمه در آن بود نگاه سریعی به برق فلزی داخل آن انداخت و با صدای لرزانی گفت: "خیلی خوبه. کاملاً رضایت بخشه".

    اگر تونی در آن لحظه خندیده بود، اگر لبخند زده بود، اگر فقط گوشۀ لبهایش به کمترین میزانی تکان خورده بود، کلر احساس می­کرد که می­تواند با او رفتار گرم­تری داشته باشد. اما او همچنان در حال و هوای یک لرد انگلیسی باقی ماند و گفت: "سپاسگذارم، خانوم بلمونت. ممکنه تشریف بیارید به اتاق نشیمن"؟

    کلر وارد اتاق نشیمن شد و بلافاصله متوجه چیزی شد و گفت: "مبل­ها رو واکس زدی"؟

    -: "رضایت بخشه، خانوم بلمونت"؟

    -: "اما کی؟ دیروز که این کار رو نکرده بودی"؟

    -: "معلومه، دیشب انجام دادم".

    -: "تموم شب چراغ­ها رو روشن نگه داشتی"؟

    -: "اوه، نه. به چنین کاری نیاز نبود. من یه منبع ماوراء بنفش داخلی دارم. می­تونم نور ماوراء بنفش رو ببینم. و البته، به خوابیدن هم نیازی ندارم".

    با این وجود او به تحسین و تأیید نیاز داشت. کلر بعداً این را فهمید. او باید می­دانست که توانسته موجبات رضایت کلر را فراهم آورد. اما کلر نمی­توانست خودش را مجبور کند که چنین رضایتی را برای او نشان دهد.

    او فقط توانست با ترشرویی بگوید: "روبات­هایی مثل تو باعث میشن که خدمتکارهای معمولی از کار بیکار بشن".

    -: "کارهای مهم­تری وجود داره که میشه به محض اینکه اونها از این کارهای خسته کننه خلاص شدن، در سرتاسر دنیا اونها رو مشغول کرد. در ضمن، خانوم بلمونت، چیزهایی مثل من رو میشه ساخت، اما هیچ چیزی نمی­تونه خلاقیت و مهارت مغز انسان­هایی مثل شما رو تقلید کنه".

    و اگرچه چهره­اش چیزی نشان نمی­داد، اما صدایش به گرمی با حیرت و تحسین آمیخته شده بود، بنابراین کلر کمی قرمز شد و زیر لب گفت: "مغز من! می­تونی مغز من رو برای خودت داشته باشی"!

    تونی کمی ­نزدیک­تر شد و گفت: "شما حتماً ناراحت هستین که چنین حرفی می­زنین. کاری هست که من بتونم انجام بدم"؟

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 14 بهمن 1394

    رضایت تضمین شده

     

    تونی بلند قد و به شدت خوش قیافه بود و حال و هوایی اشرافی در هر یک خطوط غیر قابل تغییر چهره‌اش موج میزد و کلِر بلمونت از لای در با مخلوطی از ترس و نگرانی به او نگاه می‌کرد

    -: "نمی‌تونم لری. فقط نمی‌تونم چنین چیزی رو توی خونه تحمل کنم". با حالتی تب آلود ذهن از کار افتاده‌اش را به دنبال راه قویتری برای به کرسی نشاندن حرفش کاوید، راهی که منطقی باشد و بتواند به اوضاع سر و سامان دهد، اما در آخر فقط توانست به سادگی تکرار کند: "خوب، من نمی‌تونم"!

    لری با خشم نگاهی به همسرش انداخت و جرقه‌ای از بی صبری در چشمانش بود که کلر از دیدن آن نفرت داشت و کج خلقی خود کلر هم در چشمان لری بازتابیده می‌شد. لری گفت: "ما تعهد کردیم کلر و من نمی‌تونم اجازه بدم که از زیر بار تعهد شونه خالی کنی. شرکت بر همین اساس داره من رو به واشینگتون می‌فرسته، و این ممکنه به معنی ترفیع باشه. اون کاملاً امنه و تو هم این رو می‌دونی. اعتراضت به خاطر چیه"؟

    کلر با درماندگی اخمی کرد و گفت: "اون فقط من رو می‌ترسونه. نمی‌تونم تحملش کنم". 

    -: "اون هم به اندازۀ من و تو انسانه، البته تقریباً. پس چرندیات تحویلم نده. بیا. از اونجا بیا بیرون". 

    او دستش را روی پشت کلر گذاشت و کمی او را هل داد و او خودش را در حالی که می‌لرزید در اتاق نشیمن خودش یافت. آن آنجا بود و با ادبی آشکار به او نگاه میکرد، گویی می‌خواست به کلر بفهماند که برای سه هفتۀ آینده، میزبان آن است. دکتر سوزان کالوین هم آنجا بود با حالتی شق و رق و با لبهای نازکش آنجا نشسته بود. او نگاه سرد و خواب زدۀ کسی را داشت که مدتهای طولانی با ماشینها کار کرده و کمی از فولاد وارد خونش شده بود

    کلر با صدایی شکسته و با حالتی بیفایده گفت: "سلام".

    اما لری با سرزندگی‌ای دروغین سعی کرد که وضعیت را حفظ کند و گفت: "بیا اینجا، کلر. می‌خوام با تونی آشنا بشی. آدم معرکه‌ایه. این همسرم کلره، تونی". لری با حالتی دوستانه دستش را روی شانۀ تونی گذاشت، اما تونی زیر فشار دست او بی‌توجه و بی‌احساس باقی ماند

    او گفت: "حالتون چطوره، خانوم بلمونت".

    کلر با شنیدن صدای تونی از جا پرید. صدایش عمیق و ملایم بود، نرم مثل موهای روی سرش یا پوست روی گونه‌اش.

    قبل از اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد گفت: "اوه خدای من! تو حرف می‌زنی"!

    -: "چرا که نه؟ انتظار داشتی حرف نزنه"؟

    اما کلر فقط توانست لبخند ضعیفی بزند. واقعاً نمی‌دانست که انتظار چه چیزی را داشت. او به جای دیگری نگاه کرد، سپس اجازه داد که تونی به آرامی از گوشۀ چشمانش وارد شود. موهایش نرم و سیاه و مانند پلاستیک واکس خورده بود، یا اینکه آیا واقعاً از موهای جدا از هم درست شده بود؟ و آیا پوست زیتونی رنگ دستها و چهرهاش در زیر لباس هم ادامه داشت؟

    او در این افکار چندش آور غرق شده بود و مجبور بود به زور افکارش را به طرف صدای یکنواخت و بیاحساس دکتر کالوین معطوف کند

    -: "خانوم بلمونت، امیدوارم که اهمیت این آزمایش رو درک کنید. همسرتون به من گفته که یه مقدار پیش زمینه بهتون داده. من می‌خوام به عنوان روانشناس ارشد شرکت روباتها و مردان مکانیکی ایالات متحده، یه مقدار بیشتر بهتون پیش زمینه بدم.

    تونی یه روباته. نام واقعیش که توی پرونده‌های شرکت ثبت شده، تی ان تریه، ولی اون به اسم تونی واکنش نشون میده. اون نه یه هیولای مکانیکیه و نه یه ماشین حساب ساده از نوعی که در طول جنگ جهانی دوم در پنجاه سال پیش به وجود اومد. اون مغز مصنوعی پیچیده‌ای داره که تقریباً به پیچیدگی مغز ماست. مغزی که از تعداد بسیار زیادی سوئیچ تلفنی در مقیاس اتمی ساخته شده، در نتیجه میلیاردها ارتباط ممکن رو میشه در وسیلهای جا داد که فضایی به اندازۀ یه جمجمه رو پر میکنه

    چنین مغزهایی برای هر کدوم از مدلهای روباتها به صورت اختصاصی ساخته میشن. هر کدوم از اونها شامل ارتباطات از پیش محاسبه شده‌ای هستن که باعث میشه هر روبات به اندازۀ کافی انگلیسی بلد باشه که کارش رو شروع کنه و به مقدار کافی از هر چیز لازم که بتونه کاری که براش طراحی شده رو انجام بده

    تا به امروز، روبات‌های ایالات متحده محدود به مدلهای صنعتی بودن که در جاهایی قرار می‌گرفتن که کار کردن انسانها عملی نیست. مثل معادن عمیق، یا کارهایی در زیر آب. اما ما می‌خوایم وارد شهرها و خونه‌ها بشیم. برای این منظور لازمه که مردها و زنهای عادی، روباتها رو بدون ترس بپذیرن. حتماً این رو درک می‌کنید که چیزی برای ترسیدن وجود نداره". 

    لری با لحن صادقانه‌ای حرف او را قطع کرد و گفت: "وجود نداره، کلر. بهت قول میدم. اصلاً برای اون امکان نداره که به کسی آسیب بزنه. خودت می‌دونی که اگه اینطور بود، اون رو با تو تنها نمی‌ذاشتم". 

    کلر نگاه سریع و مخفیانه‌ای به تونی انداخت و با صدای آهستهای گفت: "اگه عصبانیش کنم چی"؟

    دکتر کالوین با ملایمت گفت: "لازم نیست صداتو بیاری پایین. اون از دست تو عصبانی نمیشه، عزیزم. بهت گفتم که ارتباطات مغزش از پیش تعیین شدس. خوب، مهمترین این ارتباطات چیزیه که ما بهش میگیم قانون اول روباتیک، که خیلی ساده به این صورته: هیچ روباتی ممکن نیست به انسان آسیبی برسونه، یا اینکه با با عدم فعالیت باعث بشه که به یه انسان صدمه‌ای وارد بشه. همۀ روباتها به این صورت ساخته میشن. نمیشه هیچ روباتی رو به هر روشی مجبور کرد که به انسان آسیب برسونه. خوب، همون طور که می‌بینی لازمه که تو و تونی یه آزمایش مقدماتی انجام بدین که راهنمای ما باشه. در این مدت هم همسرت در واشینگتنه تا هماهنگ کنه که آزمایش تحت نظارت دولت و قانونی باشه".

    -: "منظورتون اینه که همۀ این کارها قانونی نیست"؟

    لری گلویش را صاف کرد و گفت: "فعلاً نه، ولی همه چی درسته. اون از خونه خارج نمیشه و تو هم نباید اجازه بدی که کسی اون رو ببینه. همین... و کلر، من هم باید باهات می‌موندم، اما من خیلی زیاد راجع به اونها اطلاعات دارم. ما باید یه آزمایشگر کاملاً بی‌تجربه داشته باشیم تا بتونیم شرایط مجزایی رو ایجاد کنیم. این کار لازمه". 

    کلر زیر لب گفت: "اوه، خیلی خوب". سپس، گویی تازه به فکرش رسیده باشد گفت: "ولی اون قراره چکار کنه"؟

    دکتر کالوین مختصر گفت: "کارهای خونه رو".

    او از جا برخواست که برود و این لری بود که او را تا دم در همراهی کرد و کلر را با حال و هوایی غم زده همانجا گذاشت. او نگاه کوتاهی در آینۀ روی طاقچه به خودش انداخت و سریع چشمانش را برگرداند. او از چهرۀ کوچک و موش مانند و موهای مات و عاری از خلاقیت خودش خسته شده بود. سپس متوجه نگاه تونی به خودش شد و تقریباً لبخند زد، اما بعد به یاد آورد...

    او فقط یک ماشین بود

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :15
    • ...  
    • 2  
    • 3  
    • 4  
    • 5  
    • 6  
    • 7  
    • 8  
    • ...  

    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic