پیام

سه شنبه 13 بهمن 1394

پیام

آنها مشغول نوشیدن آبجو بودند و مثل مردانی که برای مدت­های طولانی از هم دور مانده باشند، خاطراتشان را برای هم تعریف می­کردند. از روزهایی که زیر آتش دشمن بودند، یاد کردند. گروهبان­ها و دخترها را به خاطر آوردند و دربارۀ هر دو آنها حرف­های اغراق آمیز زدند. رویداد­های مرگبار در خاطراتشان تبدیل به اتفاقات خنده­دار شدند و چیزهای کم اهمیتی که در طول ده سال به حال خود رها شدند، تبدیل به سوژه­ هایی برای حرافی شدند.

و البته در میان حرف­هایشان، معماهای همیشگی هم وجود داشت.

اولی پرسید: چطور می­تونی این رو توجیه کنی؟ کی شروعش کرد؟

دومی شانه ­ای بالا انداخت و گفت: کسی شروعش نکرد. همه اون کار رو انجام میدادن. مثل یه مرض شیوع پیدا کرده بود. به گمونم تو هم انجامش می­دادی.

اولی زیر خنده زد.

سومی با لحن نرمی گفت: من که هیچ وقت نفهمیدم کجاش سرگرم کنندس. شاید به خاطر اینکه وقتی برای اولین بار به طور تصادفی باهاش برخورد کردم، برای اولین بار بود که زیر آتیش دشمن بودم. توی شمال آفریقا.

دومی گفت: واقعاً؟

-: اولین شبی بود که توی ساحل بندر اوران بودم. باید خودم رو مخفی می­کردم. به خاطر همین رفتم به طرف یه آلونک و بعدش اون رو توی نور منور دیدم...

*

جورج خیلی شاد و شنگول بود. بعد از دو سال که پشت خطوط قرمز مانده بود، حالا می­توانست به عقب برود. حالا می­توانست مقاله ­اش را در مورد زندگی اجتماعی به عنوان سرباز پیاده نظام در جنگ جهانی دوم با جزئیات قابل اعتماد، تکمیل کند.

خارج از جامعۀ بدون جنگ و بی­روح قرن سی­ام، او خودش را برای یک لحظۀ شکوهمند، در عالی­ترین حس تنش جنگی قرن بیستم یافت.

شمال آفریقا! محل نخستین تهاجم بزرگ جنگ. چقدر فیزیکدانان آنجا را به دنبال بهترین مکان و زمان جستجو کرده بودند. سایۀ یک ساختمان چوبی خالی همان بود. برای چند دقیقۀ مشخص، هیچ انسانی به آنجا نزدیک نمی­شد. در آن زمان هیچ انفجاری نمی­توانست تأثیر جدی­ای روی آن بگذارد. با بودن در آنجا، جورج نمی­توانست تأثیری بر روی تاریخ بگذارد. او به عنوان یک «ناظر صرف» برای فیزیک­دانان ایده ­آل بود.

با این وجود خیلی وحشتناک­تر از چیزی بود که او تصورش را کرده بود. صدای انفجار بمب­های هواپیماها که فرو می­افتادند، تمام نشدنی بود. هر از گاهی گلوله ­های رسام آسمان را به دو نیم می­کردند و گاهی اوقات هم نور شبح مانند منورها دیده می­شد که پیچ و تاب خوران پایین می­آمدند.

و او آنجا بود! او، جورج، قسمتی از جنگ بود، قسمتی از نوع تنش باری از زندگی که برای همیشه در جهان قرن سی ­ام که با وقار و رام پرورش یافته بود، از بین رفته بود.

او تصور کرد که می­تواند سایۀ ستونهای سربازان در حال پیشروی را ببیند، و می­تواند صدای آهستۀ قدم­های آنها را بشنود. چقدر دلش می­خواست که واقعاً یکی از آنها باشد، به فقط یک مزاحم موقتی، یک «ناظر صرف»!

او یادداشت برداشتن را متوقف کرد و به قلمش خیره شد.  چراغ میکروسکوپی آن برای یک لحظه او را هیپنوتیزم کرد. فکری ناگهانی به ذهنش رسید و به چوبی نگاه کرد که شانه­اش به آن فشرده می­شد. این لحظه­ای بود که نباید در تاریخ فراموش می­شد. مطمئناً انجام این کار روی چیز تأثیر نمی­گذاشت. او باید از گویش قدیمی­تری از زبان انگلیسی استفاده می­کرد و با این کار کسی مشکوک نمی­شد.

او به سرعت کارش را انجام داد و سربازی را دید که ناامیدانه به طرف آن کلبه می­دود و از مسیر گلوله ­ها جا خالی می­دهد. جورج دانست که وقتش تمام شده است، و حتی به محض آگاهی از این موضوع، خودش را در قرن سی­ام یافت.

چیز مهمی نبود. برای آن چند دقیقه، او قسمتی از جنگ جهانی دوم بود. قسمت کوچکی بود، اما به هر حال بود. و دیگران این را می­فهمیدند. ممکن نبود بدانند که این را می­دانند، اما شاید کسی پیام او را بازگو می­کرد.

کسی، شاید همان سربازی که به طرف پناهگاه می­دوید، آن را می­خواند و می­فهمید که در میان همۀ قهرمان قرن بیستم، یک «ناظر صرف» هم بوده است. مردی که از قرن سی ­ام آمده است. جورج کیلروی. او آنجا بوده است!

پایان


  • نظرات() 
  • سه شنبه 13 بهمن 1394

    کتاب Earth Is Room Enough (زمین به اندازۀ کافی جا دارد) یکی از معروفترین مجموعه داستانهای کوتاه آیزاک ازیموفه که به فارسی هم ترجمه شده. این کتاب شامل پونزده داستان علمی تخیلی و دو قطعه شعره. در ترجمۀ فارسی که توسط هوشنگ غیاثی نژاد انجام شده و با عنوان «گذشتۀ مرده» توسط انتشارات پاسارگاد در سال 1373 منتشر شده، دو تا از داستانها و اون دو قطعه شعر (به گفتۀ مترجم «بنا بر مقتضیات») حذف شدن. یکی از اون شعرها بعداً در کتاب «بهترینهای آسیموف» که انتشارات شقایق با ترجمۀ هروس شبانی در سال 75 منتشر کرد با عنوان «اصل موفقیت داستانهای علمی تخیلی» وجود داره. از اونجایی که من استعداد شعر و شاعری ندارم و اصولاً شعر رو غیر قابل ترجمه می دونم، امیدوارم بنده رو از ترجمۀ اون یکی شعر که The Author's Ordeal (هفت خوان نویسنده) معاف بفرمایید.
    در ادامه دو داستان حذف شدۀ این کتاب رو با هم می خونیم.

  • نظرات() 
  • یکشنبه 11 بهمن 1394

    در یک ستاره، همجوشی تا چه زمانی ادامه خواهد یافت؟

     

    زمانی که پروتون­ها و نوترون­ها به شکل هستۀ اتمها با یکدیگر جمع می­شوند، پایدارترند و جرم کمتری نسبت به زمانی دارند که جدا از یکدیگر هستند. در شکل ترکیب یافته، جرم اضافی به انرژی تبدیل شده و به بیرون تابیده می­شود.

    هزار تن هیدروژن که هستۀ اتم­های آن را پروتون­های مجزا تشکیل می­دهند، به 993 تن هلیوم تبدیل می­شود که هستۀ آن از دو پروتون و دو نوترون تشکیل شده است. هفت تن جرم ناپدید شده، به انرژی معادل با آن تبدیل می­شود.

    ستارگان مانند خورشید ما انرژی را که از این طریق شکل گرفته به بیرون تابش می­کنند. خورشید در هر ثانیه 654,000,000 تن هیدروژن را به کمی کمتر از 650,000,000 میلیون تن هلیوم تبدیل می­کند و در هر ثانیه 4,600,000 تن جرم را از دست می­دهد. حتی با این نرخ عظیم، خورشید به قدر کافی هیدروژن دارد که بتواند میلیاردها سال به کارش ادامه دهد.

    اما بالاخره روزی ذخیرۀ هیدروژن خورشید هم به پایان خواهد رسید. آیا به این معنیست که همجوشی متوقف و خورشید سرد خواهد شد؟

    نه دقیقاً. هستۀ هلیوم از لحاظ اقتصادی آنقدرها به صرفه نیست. البته هستۀ هلیوم هم می­تواند به هسته ­های پیچیده­ تری تبدیل شود. هسته ­هایی به پیچیدگی هستۀ آهن و از این طریق انرژی بیشتری تولید کند.

    اگرچه، نه آنقدرها. هزار تن هیدروژنی که قبلاً اشاره کردم که به 993 تن هلیوم تبدیل می­شود، بعد از آن تنها می­تواند به 991/5 تن آهن تبدیل شود. به هفت تن ماده­ای که در حین تبدیل هیدروژن به هلیوم به انرژی تبدیل می­شود، در حین تبدیل به آهن، تنها 1/5 تن دیگر افزوده خواهد شد.

    و با رسیدن به آهن، به بن­بست بر می­خوریم. در هستۀ آهن، پروتون­ها و نوترونها با حداکثر پایداری با یکدیگر ترکیب شده ­اند. هر تغییری در اتم آهن، چه در جهت تبدیل آن به اتم­های ساده ­تر و چه در جهت تبدیل به اتمهای پیچیده­ تر، انرژی بیشتری از آنچه تابش می­شود، جذب خواهد کرد.

    پس می­توانیم بگوییم که زمانی که یک ستاره به مرحلۀ همجوشی هلیوم می­رسد، چهار پنجم انرژی حاصل از همجوشی را به بیرون تابانده است، و با حرکت به سمت آهن، آن یک پنجم باقی مانده را نیز به بیرون می­تاباند و این آخر کار است.

    اما پس از آن چه خواهد شد؟

    در فرایند گذر از مرحلۀ همجوشی فراتر از هلیوم، هستۀ ستاره بسیار داغ­تر خواهد شد. بر اساس یک نظریه، با رسیدن به مرحلۀ آهن، قسمتی از واکنش هسته ­ای، تولید مقادیر عظیمی از نوترینوها خواهد بود. نوترینوها توسط مواد ستاره­ای جذب نمی­شوند، در نتیجه به محض تشکیل با سرعت نور، راه خود را بیرون باز می­کنند و انرژی را همراه با خودشان به بیرون می­برند. هستۀ ستاره با از دست دادن انرژی سرد می­شود و ستاره ناگهان می­رمبد و به یک کوتولۀ سفید تبدیل می­شود.

    در حین رمبیدن، لایه­ های خارجی که هنوز اتمهایی دارند که کمتر از آهن پیچیده هستند، به یکباره دچار همجوشی شده و به صورت یک نواختر منفجر می­شوند. انرژی­ ای که از این راه تشکیل می­شود، برخی اتمها را به اشکال پیچیده ­تر از آهن تبدیل می­کند. اتمهایی از همه نوع تا به اورانیوم و فراتر از آن.

    باقی­مانده­ های چنین نواختری شامل اتم­های سنگینی است که با گاز میان ستاره­ای در هم می ­آمیزد و ستارگانی که از چنین گازهایی تشکیل می شوند، ستارگان «نسل دوم» هستند و شامل مقادیر اندکی از اتمهایی هستند که از طریق همجوشی عادی خود آنها به وجود نمی ­آیند. خورشید ما نیز یک ستارۀ نسل دوم است و به همین دلیل است که طلا و اورانیوم روی زمین وجود دارد.

  • نظرات() 
  • جمعه 9 بهمن 1394

    البته موقع برگزاری مسابقه، من هم در تالار مسابقات بودم. همه آنجا بودند. نانسی گیلروی به مرحلۀ نهایی رسیده بود. او به همراه پنج نفر دیگر آنجا بودند و به پرسش­های کم اهمیتی پاسخ می­دادند. من می­توانستم به بیشتر پرسش­ها پاسخ دهم برای اینکه از تاریخ خوشم می­آید، اما هیچ وقت نمی­توانم تحت فشار این کار را انجام دهم. اگر همۀ مدرسه در حال تماشای من باشند، به تته پته می­افتم. به نظر نمی­رسید که نانسی را ناراحت کند. دانستن این موضوع چیزی بود که مرا وادار به فکر کردن کرد.

    اولین پرسشی که او نتوانست پاسخ دهد این بود: در بین عموم مردم، حروف HST، HAW و JNG در چه مواردی به کار می­روند و به چه معنی هستند؟

    من می­دانستم که HST برای هری اس. ترومن به کار می­رود. و همین به این معنی بود که دو سری حروف دیگر برای...

    ولی نانسی حتی قبل از اینکه من بتوانم فکر کنم آنها را دریافت و با آن صدای زیر خنده دارش گفت: "اونها حروف مخفف سه معاون رئیس جمهور هستن که زیر نظر فرانکلین دلانو روزولت خدمت می­کردن".

    او درست می­گفت و در اینجا می­بایست طبی دستور، نام آنها را نیز ذکر کند. HST متعلق به هری اس. ترومن بود و او توضیح داد که حرف S مخفف هیچ اسمی نیست. HAW مربوط به هنری آگارد والاس و JNG... در اینجا بود که او نتوانست به پرسش پاسخ دهد.

    او با صدایی زمزمه مانند گفت: "جان گارنر". و وقتی که مسئول پرسش­ها از او پرسید که نام وسط او چه بوده است، او فقط خیره نگاه کرد، سرش را تکان داد و گریه کنان از روی سکوی مسابقه فرار کرد.

    بعضی از بچه­ها خندیدند، اما بیشترشان ناراحت و شرمنده بودند. شاید من تنها کسی بودم که تعجب کرده بود. کمی بعد، وقتی که مسابقه رو به پایان بود، او روی صندلی در ردیف آخر نشسته بود و چهره­اش قرمز و پف کرده بود.

    بعداً وقتی که سر و صدای مسابقه خوابید، من فهمیدم که او بعد از اینکه از روی سکو فرار کرده، رفته و نگاهی به پرسش­های امتحان انداخته است. به این ترتیب بود که او می­توانست مقام اول امتحان علوم را بدست آورد.

    و او واقعاً هم مقام اول را بدست آورد. او برگۀ امتحان را بدون هیچ اشتباهی تحویل داد و صد البته هیچ کس تعجبی نکرد.

    در نتیجه من باید به دفتر مدیر می­رفتم. واقعاً که کار سخت و وحشتناکی بود. مدیر اخمی به من کرد و گفت: "یعنی می­خوای بگی که این کار جیمز فرانکلین نبوده"؟

    گفتم: "نه قربان، اون همچین بچه­ای نیست. و البته هیچ دلیلی هم وجود نداره که اثبات کنه کار اون بوده. درسته که اون اخراج نشده، اما همه بهش شک دارن و این اصلاً خوب نیست".

    مدیر گفت: "من که هیچ نمی­فهمم. کار کس دیگه­ای نمی­تونه باشه. مگه اینکه اونطور که تو فکر می­کنی، آقای راندولف اشتباهی فکر کرده که کسی به ورقه­ها دست زده. احتمالش خیلی کمه. اون در این مورد احتیاط لازم رو به عمل آورده و دروغ هم نمیگه".

    بنابراین من مجبور شدم توضیح دهم که این کار نانسی گیلروی بوده و او باید این کار را بعد از اینکه از روی سکوی مسابقه فرار کرده و قبل از بازگشت به تالار انجام داده باشد. گفتم: "اگه ازش بپرسین، تسلیم میشه و اعتراف می­کنه".

    او گفت: "نانسی گیلروی درخشان­ترین دانش­آموز مدرسس. چرا باید همچین کاری بکنه"؟

    گفتم: "برای اینکه درخشان باقی بمونه، قربان. اون توی مسابقۀ نوستالژیک شرکت کرد اما بعد فهمید که اون مسابقات خیلی زیادن و اون از درس­های عادیش عقب می­مونه. اون بالاخره فهمید که امتحان نهایی علوم خیلی مهمتر از مسابقس. به خاطر همین عمداً اون پاسخ رو خراب کرد که بتونه..."

    مدیر با لحن خشنی گفت: "من باورم نمیشه، جوون. تو نه مدرکی داری و نه حق این رو داری که چنین اتهامی وارد کنی".

    خیلی عصبانی شده بودم، اما نمی­توانستم عقب نشینی کنم. گفتم: "من مدرک بهتری علیه نانسی دارم. بهتر از هر مرکی که علیه جیمی وجود داره. اون پرسش خاص برای نانسی خیلی گرون تموم شد، برای اینکه امکان نداشت که اون طوری پاسخ رو خراب کنه. اون تحت فشار بود و نتونست به اندازۀ کافی سریع فکر کنه".

    -: "تو از کجا می­دونی که اون نمی­تونست پاسخ رو ندونه. مگه می­تونی ذهن مردم رو بخونی"؟

    -: "نه قربان، ولی من پاسخ رو می­دونم برای اینکه مطمئن بشم، توی کتابها بررسیش کردم. نانسی می­دونست که حرف اس، اسم وسط هری ترومنه. می­دونست که اسم وسط هنری والاس، آگارده. اینجا جاییه که اون باید پاسخ رو خراب می­کرد، برای اینکه نمی­تونه اون طور که وانمود کرد، اسم وسط جان گارنر رو فراموش کنه".

    مدیر گفت: "من هم اسم وسط جان گارنر رو یادم نمیاد. عجیب نیست که نانسی هم یادش نیاد"

    من به او پاسخ دادم و مدیر به همین دلیل از نانسی سؤال کرد؛ و البته او هم واقعاً اعتراف کرد.

    گفتم: "نانسی واقعاً چطور می­تونست اسم خودش رو فراموش کنه؟ اسم وسط جان گارنر، «نانس» بود".

    پایان

     

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 8 بهمن 1394

    پروندۀ نیاز

     

    چیزی که در مورد جیمی فرانکلین وجود دارد این است که او به آن پرسش­ها نیاز داشت. همه موافق بودند که به این علت بود که او با حیله گری نگاهی به آنها انداخته بود.

    او تنها بچه در دبیرستان ما بود که مسابقۀ نوستالژیک را تماشا نمی­کرد. برای اینکه در درس­هایش عقب افتاده بود پدرش با او سختگیری کرده بود. به خاطر همین اجازه گرفته بود تا به جایش در سالن اجتماعات مطالعه کند. آنجا در همان راهرویی بود که کلاس علوم قرار داشت و همین به ضررش تمام شد.

    ولی به نظر من این طور نمی­رسید. جیمی به آن پرسش­ها احتیاجی نداشت تا بتواند در درسهایش جلو برود، نه به آن بدی که کس دیگری برای جلو ماندن به آنها نیاز داشت.

    من خودم وضع متوسطی داشتم. به گرفتن نمره­های بالا اهمیتی نمی­دادم و با این وضوع به صورت منطقی برخورد می کردم. پدر من یکی از کارآگاهان ادارۀ پلیس است و من هم می خواهم روزی یکی از آنها بشوم و می­دانم که برای این امر نیاز به زرنگ بودن به شیوۀ متفاوتی از بچه درس­خوان مدرسه است. اگرچه بابا می­گوید که تو به همه نوع زرنگی احتیاج داری و من فکر می­کنم که حق با اوست.

    به هر حال، مسابقۀ نوستالژیک به درد من نمی­خورد و من هم در آن شرکت نکردم. آن را چند کاسب ترتیب داده بودند و به گمان من می­خواستند از طریق آن تبلیغات انجام دهند، و به نظر بعضی پدر و مادرها رسید که ممکن است نظر خوبی باشد. منظورم این است که این مسابقه برای آنها نوستالژیک بود.

    بچه­ها می بایست به پرسش­هایی در مورد دهۀ 1930 پاسخ می­دادند. آن برای ما تاریخ باستان است، اما پدر و مادرها بخت بهتری برای پاسخ دادن به آن پرسش­ها دارند و می­توانند برای یک بار هم که شده نشان دهند که از بچه­هایشان باهوش­تر هستند.

    ممکن بود که من هم بتوانم به خوبی از پس آن کار بر بیایم، اما فکر کردم که نباید همۀ وقتم را صرف کاری غیر از مطالعات درسی­ام بکنم. درس های زیادی داشتم که می بایست آنها را می­خواندم. در ضمن، این را می­دانستم که نانسی گیلروی برنده می­شود. او در هر مسابقه­ای که در آن شرکت می­کرد برنده می­شد. از مسابقۀ هجی کردن واژه­ها تا مسابقۀ رویدادهای جاری و از این قبیل. این مسابقات برای او خیلی مهم بود.

    و موضوع هم همین بود. نانسی مجبور بود برای آن مسابقات، مطالعات خیلی زیادی داشته باشد و باید از این می­ترسید که در امتحان نهایی علوم بد عمل کند. او مجبور بود که آن پرسش­ها را ببیند.

    راندولف پیر که علوم درس می­داد، ممکن بود پس از اینکه متوجه شود اوراق امتحانی دست خورده، پرسش­ها را عوض کند، اما او مرد منطقی­ای است. او امتحان را به همان نحو برگذار کرد و وقتی که جیمی فرانکلین خیلی خوب از پس امتحان بر آمد، او را جلوی همه در کلاس متهم کرد.

    جیمی گفت که به سختی درس خوانده، اما هیچ کس حرف او را باور نکرد. او از آن راهرو عبور کرده بود. همه آن موقع در نمایشگاه بودند. همه فکر می­کردند که باید کار او بوده باشد، اما من اینطور فکر نمی­کردم. جیمی دوست خوب من بود و من می­دانستم که او آدمی نیست که چنین کاری را انجام دهد. من به نانسی مشکوک بودم.

    بنابراین مشکلی پیش آمد. من علاقه­ای نداشتم که کسی را توی درسر بیندازم، اما آیا نباید کسی را از دردسری خلاص می­کردم که شایسته­اش نبود؟

    این موضوع را با بابا در میان گذاشتم.

    او در مورد جزئیات چیزی نپرسید. او درک می­کرد که این مشکل من است. او فقط گفت: "حل نشده ول کردن یه کار خلاف به این معنیه که افراد بی­گناه ممکنه بار سوءظن رو همۀ عمر به دوش بکشن. اگه تنها راه اثبات بی­گناهی اونها، نشون دادن فرد خطاکار باشه، آیا نباید این کار رو انجام داد"؟

    گفتم: "شاید اعتراف فرد خطاکار، به جای اینکه جلوش رو بگیره، باعث بشه که تقصیر بیفته گردن فرد بی­گناه".

    بابا لبخندی زد و فقط با یک طرف دهانش گفت: "نمی­خواد روی این چیزها حساب باز کنی".

    پس بالاخره فهمیدم که چکار باید بکنم.

     

  • نظرات() 
  • سه شنبه 6 بهمن 1394

    گفتم: "اگه اون نتونسته بمب رو روز کریسمس کار بذاره، شاید یه روز دیگه این کار رو بکنه. شاید اون گفته «کریسمس» تا حواس همه رو پرت کنه و بعد از اینکه مردم خیالشون راحت شد، اون وقت...

    بابا یکی از همان فشارهایی که به یک طرف سر من وارد می کرد را انجام داد و گفت: "مثل اینکه خیلی مشتاقی، لری... نه، من همچین فکر نمی­کنم. بمب گذارهای واقعی برای حس قدرت ارزش قائلن. وقتی که اونها میگن که یه کاری رو سر وقت خاص انجام میدن، باید همون وقت باشه، وگرنه هیچ ارزشی براشون نداره".

    کمی مردد شده بودم، اما روزها گذشت و هیچ بمب گذاری­ای در کار نبود و ادرۀ پلیس کم کم به وضع عادی خود بازگشت. FBI هم آنجا را ترک کرد و آنطور که بابا می­گفت، کارمندان دفتر شوروی هم آن موضوع را فراموش کردند.

    در روز 2 ژانویه، تعطیلات کریسمس و سال نو به پایان رسید و من به مدرسه بازگشتم. ما شروع به تمرین نمایش مذهبی کریسمس کردیم. البته ما به آن نمایش مذهبی نمی­گفتیم، برای اینکه قرار نبود در مدرسه جشن دینی بگیریم. ما فقط از روی آواز «دوازده روز کریسمس»، نمایش مفصلی ترتیب دادیم که هیچ جنبۀ دینی­ای ندارد و فقط دربارۀ هدایا است

    دوازده نفر از ما بچه­ها، هر کدام یکی از خطوط آهنگ را می­خواندیم و بعد همۀ ما با هم جملۀ «یک کبک روی درخت گلابی» را می­خواندیم. من نفر شمارۀ پنج بودم و خط «پنج حلقۀ طلایی» را می­خواندم، برای اینکه من هنوز یک پسر بچه با صدای زیر بودم و می­توانستم آن خط را با صدای بلند و به خوبی بخوانم.

    بعضی بچه­ها نمی­دانستند که چرا کریسمس دوازده روز است، اما من برایشان توضیح دادم که اگر روز کریسمس را روز اول در نظر بگیریم، دوازده روز بعد، روز ششم ژانویه است که سه مرد دانا با هدایایی به نزد مسیح تازه متولد شده آمدند، و به خاطر همین است که ما روز ششم برنامه را در سالن با حضور پدر و مادر بچه­ها اجرا می­کنیم.

    بابا چند ساعت مرخصی گرفته بود و همراه مامان در میان تماشاچیان نشسته بود. او گوش­هایش را نیز کرده بود تا برای آخرین بار صدای بلند پسرش را بشنود چون سال بعد صدایم تغییر می­کرد.

    آیا تا به حال شده که ایده­ای در وسط صحنۀ نمایش به ذهنتان برسد و مجبور باشید که به نمایش ادامه بدهید؟

    ما تازه به خط دوم رسیده بودیم که دربارۀ «دو قُمری پشت خالدار» بود که به فکرم رسید: اوه خدای من، سیزدهمین روز کریسمس! همۀ دنیا دور سرم می­چرخید و من نمی­توانستم کاری بکنم جز اینکه روی صحنه بمانم و راجع به پنج حلقۀ طلایی آواز بخوانم.

    فکر نمی­کردم که آنها هرگز بتوانند به خط آن «دوازده طبل زن» احمق برسند. انگار که در لباس­هایم پودر خارش ریخته باشند. اصلاً نمی­توانستم آرام بایستم. تا اینکه وقتی سرانجام نت آخر به پایان رسید، در حالی که تماشاچیان هنوز داشتند تشویق می­کردند، من از گروه نمایش خارج شدم، از روی پله­های سکو به راهروی میان ردیف صندلی­ها پریدم و فریاد زدم: "بابا"!

    بابا شوکه شده بود. به لباسش چنگ زدم و فکر کنم که آنقدر تند حرف زدم که او به سختی متوجه شد که چه می­گویم.

    گفتم: "بابا، کریسمس توی همۀ کشورها، یه روز خاص نیست. این می­تونه کار یکی از مردم خود شوروی باشه. اونها رسماً بی خداهستن، اما ممکنه که یکی از اونها مذهبی باشه و بخواد دفتر شوروی رو به این دلیل بمب گذاری کنه. اون باید یکی از اعضای کلیسای ارتودوکس روس باشه. اونها بر اساس تقویم ما کار نمی­کنن".

    بابا طوری که انگار حتی یک کلمه از حرف­های من را نفهمیده باشد، گفت: "چی"؟

    -: "همینه بابا. من راجع بهش خوندم. کلیسای ارتودوکس روس هنوز از تقویم جولیانی استفاده می­کنه. غرب چند قرن پیش اون رو با تقویم گریگوریان عوض کرد. تقویم جولیانی سیزده روز از تقویم ما عقب­تره. کریسمس ارتودوکس­ها روز بیست و پنجم خودشونه که میشه هفتم ژانویۀ ما. میشه فردا"!

    انگار که حرف­های من را باور نکرده بود. او در تقویمش این موضوع را بررسی کرد و بعد با یک نفر در اداره تماس گرفت که یک ارتودوکس روس بود.

    او توانست یک بار دیگر اداره را به حرکت درآورد. آنها با کارمندان دفتر شوروی تماس گرفتند. به محض اینکه روس­ها حرف زدن راجع به صهیونست­ها را تمام کردند و به خودشان نگاه کردند، آن مرد را گرفتند. نمی­دانم که با او چه کردند، اما در روز سیزدهم، هیچ بمب گذاری­ای انجام نشد.

    ادارۀ پلیس می­خواست به من به عنوان هدیۀ کریسمس، یک دوچرخۀ نو بدهد، اما من قبول نکردم. چون داشتم وظیفه­ام را انجام می­دادم.

    پایان

  • نظرات() 
  • دوشنبه 5 بهمن 1394

    سیزدهمین روز کریسمس

     

    آن سال، سالی بود که ما از اینکه ایام کریسمس به پایان رسیده بود، خوشحال بودیم.

    شب کریسمس ناخوشایندی بود و من تا جایی که می­توانستم بیدار مانده بودم و گوش­هایم را برای شنیدن صدای بمب­ها تیز کرده بودم. مامان و من تا نیمه شب روز کریسمس بیدار ماندیم. تا اینکه بابا تلفن کرد و گفت: خیلی خوب، همه چی تموم شد. اتفاقی نیفتاد. به محض اینکه بتونم میام خونه.

    این هم وضع خانۀ ماست. بابا کارآگاه نیروهای پلیس است و این روزها، با وجود تروریست­ها و بمب گذاری، اوضاع کاملاً هراس انگیز شده است. تا اینکه وقتی در روز بیستم دسامبر، هشداری به دست سران رسید که ممکن است در روز کریسمس، دفتر اتحاد شوروی در سازمان ملل بمب گذاری شود، قضیه جدی شد.

    به همۀ نیروها هشدار داده شد و FBI هم وارد قضیه شد. به گمانم کارمندان دفتر شوروی خودشان مأمور امنیتی داشتند، اما هیچ کدام از اینها بابا را راضی نمی­کرد.

    روز قبل از کریسمس از همه بدتر بود. بابا گفته بود: "اگه یه نفر اونقدر دیوونه باشه که از اینکه دستگیر بشه نترسه، احتمالش هست که بتونه این کار رو انجام بده و اصلاً مهم نیست که چقدر پیشگیری کرده باشیم".

    در صدای بابا خشمی بود که ما به ندرت شنیده بودیم. مامان گفت: "فکر کنم هیچ راهی نیست که بگین ممکنه کار کی باشه".

    بابا سرش را تکان داد و گفت: "حروف نامه­ها از روزنامه بریده شده و روی کاغذ چسبونده شده. هیچ اثر انگشتی وجود نداره. فقط لکه­های دوده وجود داره. اینها چیزهای معمولی­ای هستن از روی اینها نمی­تونیم کاری بکنیم و تهدید هم فقط هشداری بود که ما گرفتیم. چه کار دیگه­ای می­تونیم انجام بدیم"؟

    مامان گفت: "حدس من اینه که این کار کسیه که از روس­ها خوشش نمیاد".

    بابا گفت: "این به اندازیۀ کافی محدود نیست. البته شوروی میگه که این یه تهدید صهیونیستیه و ما هم یه نیم نگاهی به اتحادیۀ دفاعی یهودی­ها داریم".

    گفتم: "عجیبه! بابا این اصلاً معنی نداره. یهودی­ها که نمیان و روز کریسمس رو برای این کار انتخاب کنن، میان؟ کریسمس برای اونها هیچ معنی­ای نداره. برای شوروی هم معنی نداره. اونها رسماً بی خدا هستن".

    بابا گفت: "این جوری که نمیشه برای روس­ها دلیل آورد. بهتره که بری و بخوابی. فردا روز بدیه. حالا چه کریسمس باشه، چه نباشه".

    سپس بابا رفت. او همۀ روز کریسمس را بیرون بود که خیلی افتضاح بود. ما حتی یکی از هدایا را هم باز نکردیم. فقط به رادیو گوش می­کردیم که روی ایستگاه خبری تنظیم شده بود.

    تا اینکه وقتی نیمه شب بابا تلفن کرد و گفت که اتفاقی نیفتاده، توانستیم دوباره نفس راحتی بکشیم، اما من هنوز فراموش کرده بودم که هدیه­هایم را باز کنم.

    ما روز بیست و ششم را به عنوان روز کریسمس در نظر گرفتیم. بابا یک روز مرخصی گرفته بود و مامان هم روز قبلش بوقلمون درست کرده بود. تا قبل از اینکه شام تمام نشده بود، راجع با آن موضوع حرفی نزدیم.

    مامان گفت: "حدس می­زنم اون یارو، حالا هرکی که هست، چون دیده امنیت شدیدی برقراره، راهی پیدا نکرده که نقشۀ بمب گذاری رو عملی کنه".

    بابا که گویی از صداقت مامان سپاسگذار بود، لبخندی زد. او گفت: "فکر نکنم بشه امنیت رو تا این حد شدید برقرار کرد. ولی فرقش چیه؟ بمبی در کار نبود. شاید فقط یه بلوف بوده باشه. از همۀ اینها گذشته، این جریان نظم عمومی رو یه مقدار مختل کرد و شرط می بندم باعث شد کارمندهای دفتر شوروی توی سازمان ملل چند شب بی­خوابی بکشن. این ممکنه برای بمب گذار تقریباً همونقدر خوب باشه که بمب رو منفجر می­کردن".

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • یکشنبه 4 بهمن 1394

    یک ستاره تا چه میزان می­تواند گرم باشد؟

     

    این موضوع بستگی دارد به خود ستاره و اینکه شما کدام قسمت از ستاره را مد نظر داشته باشید.

    بیش از 99 درصد از ستارگانی که می­توانیم بشناسیم، مانند خورشید خودمان، به طبقه بندی خاصی تعلق دارند که «رشتۀ اصلی» نام دارد؛ و معمولاً وقتی که ما راجع به دمای یک ستاره صحبت می­کنیم، منظورمان دمای سطح آن ستاره است. بیایید که از همانجا شروع کنیم.

    هر ستاره­ای گرایش به رمبیدن تحت نیروی گرانشی خودش را دارد، اما هر چه بیشتر می­رمبد، درون آن گرم­تر می­شود، و ستاره گرایش به انبساط خواهد پیدا می­کند. در انتها، این دو نیرو با یکدیگر به تعادل می­رسند و ستاره به اندازۀ ثابتی دست پیدا خواهد کرد. هر چه یک ستاره پرجرم­تر باشد، باید با دمای درونی بیشتری در برابر گرایش به رمبیدن مقاومت کند و در نتیجه دمای سطح آن نیز بالاتر خواهد بود.

    خورشید ما که یک ستاره با اندازۀ متوسط است، دمای سطحی در حدود 6000 درجۀ سلسیوس دارد. ستارگان کم جرم­تر، دمای سطحی پایین تری دارند. دمای سطحی برخی از آنها کمتر از 2500 درجه است.

    ستارگان پرجرم­تر، دمای بالاتری هم دارند: 10,000 درجۀ سلسیوس، 20,000 درجۀ سلسیوس و حتی بالاتر. پرجرم­ترین و در نتیجه درخشان­ترین ستارۀ شناخته شده، دمای سطحی پایداری برابر با 50,000  درجۀ سلسیوس و شاید هم بالاتر دارد. شاید به جرأت بتوانیم بگوییم که بالاترین دمای سطحی پایدار یک ستارۀ رشتۀ اصلی می­تواند به 80,000 درجۀ سلسیوس برسد.

    چرا به بیشتر از این نمی­توانیم دست پیدا کنیم؟ چرا نمی­توانیم ستارگان پرجم­تر و پرجرم­تری داشته باشیم؟ در اینجا ما به مانعی برخورد می­کنیم. اگر یک ستارۀ معمولی آنقدر پرجرم شود که دمای سطحی آن به80,000 درجۀ سلسیوس برسد، دمای فوق­العاده زیاد درون آن باعث انفجارش خواهد شد. ممکن است موقتاً ستاره­ای با دمای سطحی بالاتری وجود داشته باشد، اما پس از اینکه انفجار انجام شد، یک ستارۀ کم­جرم­تر و سردتر به جا خواهد ماند.

    با این حال سطح یک ستاره گرم­ترین جای آن نیست. گرمای سطح ستاره به جو رقیقی که ستاره را پوشانده (و به آن «تاج» هم گفته می­شود) منتقل می­شود. اگر همۀ تاج را در نظر بگیریم، دمای آن چندان زیاد نیست، اما در مقایسه با خود ستاره، تعداد اتمهای موجود در تاج آنقدر کم است که هر اتم می­تواند دمای خیلی زیادی داشته باشد. انرژی گرمایی تک تک اتمها، مقیاسی برای اندازه­گیری دما است، و به همین دلیل، تاج خورشیدی دمایی در حدود 1,000,000 درجۀ سلسیوس دارد.

    دمای مرکز یک ستاره بسیار بیشتر از دمای سطح آن است. باید هم اینطور باشد تا بتواند لایه­های خارجی ستاره را که در برابر فشار گرانشی گسترده شده­اند در جای خود نگه دارد. در نتیجه دمای هستۀ خورشید شاید به 15,000,000 درجۀ سلسیوس برسد.

    طبیعتاً ستارگان پرجرم­تر از خورشید، با توجه به دمای سطحشان، دمای مرکزی بیشتری از خورشید دارند. همچنین، با هر مقدار جرم، هر چه سن ستاره بالاتر می­رود، دمای هستۀ آن نیز بالاتر می­رود. برخی ستاره­شناسان تلاش کرده­اند تا کشف کنند دمای هستۀ یک ستاره، قبل از آنکه منفجر شود، تا چه حد می­تواند بالا رود. یکی از تخمین­هایی که من دیده‌­ام دمایی در حدود6,000,000,000 درجه را براورد می­کند.

    اما تکلیف ستارگانی که در رشتۀ اصلی نیستند چه می­شود؟ مثلاً دربارۀ اجسامی که در دهۀ 1960 کشف شدند، چه می­توانیم بگوییم؟ آنها تپ اختر­هایی هستند که گمان می­رود ستارگان نوترونی آنچنان چگالی هستند که جرم یک ستارۀ معمولی را در کره­ای به قطر شاید 15 کیلومتر جای داده باشند. آیا دمای مرکز آنها می­تواند بیش از حداکثر شش میلیارد درجه باشد؟ یا کوازارها که برخی فکر می­کنند که آنها در حدود یک میلیون ستارۀ معمولی هستند که در یک ستاره با هم ادغام شده­اند. دربارۀ دمای مرکزی آنها چه می­توان گفت؟

    متأسفانه این را کسی نمی­داند.

     

  • نظرات() 
  • شنبه 3 بهمن 1394

    بابا سرش را تکان داد و گفت: ما یکی از مأمورای خوبمون رو گذاشته بودیم که اون رو تحت نظر داشته باشه. اون هم همه چیز رو دیده. ولی مردی که کتک خورده فقط یه نیویورک تایمز همراهش بوده و موقع دعوا هم اون رو با خودش نگه داشته. من به این قضیه شک کردم و دادم روزنامه رو تبدیل به میکروفیلم کردن و خود روزنامه رو هم آوردم خونه. فکر کردم که شاید یه جور سیستم واژه گزینی وجود داشته باشه که از یکی از واژه های روزنامه استفاده کرده... مثلاً آخرین واژه از یه ستون خاص... کی میدونه؟ هر کسی ممکنه نیویورک تایمز همراه خودش داشته باشه. اون مثل دفترچه یادداشت نیست و هیچ کسی هم بهش شک نمی­کنه.

    گفتم: چه طوری می­تونین از روی این روزنامه بفهمین که چه جور سیستمی بوده؟

    بابا شانه­ای بالا انداخت و گفت: شاید روش علامتی وجود داشته باشه. ممکنه که اون به کلید واژه نگاهی انداخته باشه و کاملاً غیر ارادی، بدون اینکه حتی بهش فکر کنه، یه علامت روش گذاشته باشه. به هر حال هیچ کدوم از واژه­های روزنامه روشون علامتی ندارن.

    هیجان زده گفتم: چرا، هست!

    بابا نگاهی به من انداخت که معمولاً وقتی آنطور به من نگاه می­کرد که فکر می­کرد نمی­دانم دارم راجع به چه حرف می­زنم. او گفت: منظورت چیه؟

    -: وقتی که داد زدی و روزنامه رو از دستم قاپیدی، داشتم همون کار رو می­کردم. مدادی که در دست داشتم را به او نشان دادم و گفتم: من داشتم جدول حل می­کردم. ندیدی بابا؟ یه مقدارش حل شده بود. به خاطر همین من شروع به حلش کردم تا تمومش کنم.

    بابا بینی­اش را مالید و گفت: خودمون متوجه شده بودیم، ولی چی باعث شد که تو فکر کنی همچین چیزی معنی­ای هم داره؟ خیلی­ها هستن که جدول حل می­کنن. این کاملاً عادیه.

    -: همین طوره. به خاطر همین هم هست که این یه سیستم امنه. این جدول از وسطش یه مقدار حل شده بود، بابا، فقط یه تیکۀ کوچولو از وسطش. هیچ کس جدول رو از وسط حل نمی­کنه. همه از گوشۀ بالا سمت چپ شروع به حل می­کنن. از ردیف شمارۀ یک.

    -: اگه جدول سختی باشه، شاید نتونی تا وقتی که به وسطش نرسیده باشی، شروع به حل کنی.

    -: این یکی جدول آسونیه. یک افقی یه کلمۀ سه حرفیه که اسم کوچیک رئیس جمهوره و می­تونه آیک باشه. یک عمودی هم... به هر حال این یارو مستقیم رفته سراغ اون قسمت و به خودش زحمت حل جاهای دیگه رو نداده. ردیف بیست و هفت افقی یکی از واژه­هایی بوده که اون روش کار کرده و این روزنامه هم مال دیروزه که بیست و هفتم ماه بوده.

    بابا قبل از اینکه پاسخی بدهد چند لحظه صبر کرد و بعد گفت: تصادفیه.

    گفتم: شاید هم نباشه. جدول نیویورک تایمز هر روز شصت تا شماره داره و روزهای یکشنبه هم تعداش دو برابره. هر روز از ماه یه شماره داره و برای هر روز، کلید واژه­ای با همون شماره توی جدول هست. اگه دو تا واژۀ افقی و عمودی وجود داشته باشه، شاید شما باید همیشه واژۀ افقی رو انتخاب کنین.

    -: هوممم.

    -: از این ساده­تر چی می­تونه باشه. هر کسی می­تونه این رو به یاد داشته باشه و تنها کاری که لازمه انجام بدی اینه که بلد باشی جدول حل کنی. میشه از همه نوع واژه استفاده کرد، کوتاه و بلند، حتی عبارت و حتی واژه­های خارجی.

    مامان گفت: اگه جدول اونقدر سخت باشه که نتونن حلش کنن چی؟

    بابا هیجان زده گفت: اونها می­تونن از جدول هر روز برای روز بعد استفاده کنن و برای اطمینان، جدول حل شده رو که توی شمارۀ بعد چاپ میشه، کنترل کنن. در حالی که کتش را می­پوشید ادامه داد: بجز یکشنبه­‌ها که حل جدول رو یکشنبۀ هفتۀ بعد چاپ می­کنن. امیدوارم که نوشته­های مدادی تو با با چیزهایی که اون نوشته فرق داشته باشه.

    -: اون از خودکار استفاده کرده.

    البته این همۀ پرونده نبود، اما آنها توانستند کد رمز را بشکنند. بابا بابت آن کار پاداش گرفت و آن را در حسابی برای تحصیلات دانشگاهی من پس انداز کرد.

    او گفت که این طور منصفانه­تر است.

    پایان

     

  • نظرات() 
  • جمعه 2 بهمن 1394

    کلید واژه

     

    در حالت عادی، بابا خشمش را در خانه به خوبی کنترل می­کند و هرگز آن را سر من خالی نکرده است، البته تقریباً هرگز. دوست دارم فکر کنم که به این خاطر است که من بچۀ خوبی هستم، ولی او می­گوید به این خاطر است که من آنقدر زرنگ هستم که وقتی او عصبانی می­شود، سر راهش قرار نمی­گیرم.

     اما مطمئناً این بار خودم را از سر راهش کنار نکشیدم. در حالی که چهره­اش قرمز شده بود، روی من شیرجه زد و روزنامۀ نیویورک تایمز را که زیر دست من بود، قاپید.

    او گفت: می­دونی داری چیکار می­کنی؟ مگه تو مخ نداری؟

    من فقط در حالی که مدادی در دست داشتم، آنجا ایستاده بودم. من که کاری نمی­کردم.

    گفتم: مگه چی شده، بابا؟ کاملاً تعجب کرده بودم.

    مامان به سرعت خودش را رساند. فکر کنم به خاطر این بود که می­خواست مطمئن شود پسر یکی یکدانه­اش، به طور برگشت ناپذیری خرد و خمیر نشده است.

    او گفت: چی شده؟ مگه چیکار کرده؟

    بابا ایستاده بود و چهره­اش حتی از قبل هم قرمزتر شده بود. گویی حتی به فکرش هم نمی­رسید که من چنان کاری بکنم. بالاخره گفت: خودش نمی­دونه که بهتره به روزنامه دست نزنه؟ این که روزنامۀ ما نیست.

    همان موقع بود که عصبانی شدم و گفتم: خوب من باید این رو از کجا می­دونستم، بابا؟

    مامان گفت: از کجا باید می­دونست؟ عزیزم، اگه این چیز مهمی بود، باید بهش می­گفتی. نباید میذاشتیش روی میز اتاق نهارخوری.

    به نظر می­رسید که بابا می­خواهد خشمش را کنترل کند، اما نمی­دانست چطور آن کار را انجام دهد. به من گفت: چیزی ازش پاره نکردی، یا دور ننداختی؟

    حدس می­زنم عصبانیتش به خاطر این بود که او مرا سر روزنامه دیده بود، اما ندیده بود که چکار می­کردم. گفتم: روزنامه کامله.

    او در حالی که در اتاق بالا و پایین می­رفت، به سختی نفس می­کشید و ما فقط به او نگاه می­کردیم. فکر کردم که او در حال کار روی پروندۀ مشکلی اشت و وقتی که کارآگاهی روی پروندۀ مشکلی کار می­کند، نباید او را به خاطر اینکه به سختی نفس می­کشد، سرزنش کرد.

    سپس ایستاد. او به روش خودش روی آن کار کرده بود و وقتی که به طرف من برگشت، دوباره خودش شده بود. او گفت: متأسفم لری. تقصیر من بود. مهم نیست. به هر حال ما از این روزنامه میکروفیلم تهیه کردیم. فقط هیچی نتونستم ازش دربیارم.

    مامان نشست و چیزی نگفت، برای اینکه بابا هیچ وقت در خانه راجع به کارش حرف نمی­زد. من هم این را می­دانستم اما در حالی که سعی می­کردم چهره­ام بی­تفاوت به نظر برسد، پرسیدم: از چی، بابا؟ و من هم نشستم.

    بابا نگاهی به ما کرد و او هم نشست و روزنامه را روی میز انداخت و گفت: از اون روزنامه.

    می­دانستم که او دوست دارد حرف بزند برای همین ساکت ماندم تا او ادامه دهد.

    بعد از چند لحظه او گفت: موضوع اینه که... خوب، حالا ولش کنید که موضوع چیه، هر چی هست، موضوع نگران کننده­ایه و شامل یه رمز میشه که نتونستیم اون رو بشکنیم.

    مامان گفت: شغل تو که این نیست، تو که چیزی راجع به رمز نمی­دونی.

    -: این چیزیه که شاید بتونم انجامش بدم.

    گفتم: همۀ رمزها رو میشه باز کرد، نه؟

    بابا گفت: بعضی­هاشون به آسونی بقیه نیستن، لری. بعضی از رمزها بر اساس کلید واژه­ای ساخته میشن که هر از گاهی تغییر می­کنه، شاید هر روز. این باعث میشه که کار سخت بشه، مگه اینکه بتونیم بفهمیم که او کلید واژه چیه، یا از اون هم بهتر بفهمیم که بر چه اساسی کلید واژه رو عوض می­کنن.

    مامان گفت: چطور میشه این کار رو کرد؟

    بابا در حالی که اخم کرده بود گفت: یه راهش اینه که دفترچه یادداشت کسی رو برداری.

    مامان گفت: مطمئناً کسی این رو توی دفترچه یادداشت نمی­نویسه که مردم بتونن پیداش کنن.

    گفتم: ولی این کار رو می­کنن، مامان. اگه سیستم کد گذاری پیچیده باشه، با خاطر آوردنش سخته و ممکنه فراموشش کنن. درسته بابا؟

    او گفت: درسته، ولی هیچ کس دفتر یادداشت یا چیز دیگه­ای پیدا نکرده. لحن صدایش طوری بود که به من می­گفت که دیگر نمی­خواهد آن موضوع را شرح دهد. او ادامه داد: تکالیفت رو انجام دادی، لری؟

    -: همش رو انجام دادم فقط یه خورده از جغرافی مونده. و در حالی که سعی می­کردم همچنان به موضوع ادامه دهم گفتم: اون نیویورک تایمز چه ربطی به قضیه داره؟

    همین باعث شد تا ذهن او از تکالیف من منحرف شود. او گفت: یکی از اونهایی که ما تحت نظر داشتیم رو دیشب مورد ضرب و شتم قرار دادن. اون می­خواست با ضارب دعوا کنه، ولی صدمه دید و ما بردیمش به بیمارستان. همین کارمون رو برای تفتیش بدنیش راحت کرد و کسی هم شک نکرد و نترسید که بخواد سیستم کد گذاری رو عوض کنه. ولی به هیچ جا نرسیدیم. دقتر یادداشتی در کار نبود که...

    من گفتم: شاید ضارب برش داشته...

     ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 30 دی 1394

    سیاهچاله چیست؟

     

    برای درک ماهیت یک سیاهچاله، بیایید با ستاره­ای مثل خورشید شروع کنیم. قطر خورشید در حدود 1,400,000 کیلومتر است و 330,000 برابر سنگین­تر از زمین می­باشد. با توجه به میزان جرم و فاصله­‌ای که از سطح تا مرکز آن وجود دارد، هر جسمی که بر روی سطح خورشید قرار داشته باشد، تحت گرانشی در حدود 28 برابر گرانش سطح زمین قرار می­گیرد.

    یک ستارۀ عادی، اندازۀ معمولی خود را با استفاده از تعادل بین دمای فوق‌­العاده زیاد مرکز آن که تمایل دارد جرم آن را منبسط کند و نیروی گرانشی که تمایل به انقباض و فشرده کردن آن دارد، حفظ می­کند.

    در مرحله‌­ای از عمر ستاره، دمای داخلی آن کاهش می­یابد. در این صورت، گرانش غلبه می­کند. در این حالت ستاره شروع به رمبیدن می­کند و در طول این فرایند، ساختار اتمهای درون آن فرو می­پاشد. تا جایی که اتمها تبدیل به الکترون­ها، پروتون­ها و نوترون­های مجزا می­شوند. رمبش ستاره تا جایی ادامه پیدا می­کند که نیروی دافعۀ الکترون­ها در برابر انقباض بیشتر مقاومت کند.

    در این حالت، ستاره یک «کوتولۀ سفید» خواهد بود. اگر ستاره­ای مانند خورشید ما، برمبد و تبدیل به یک کوتولۀ سفید شود، تمام جرم آن در کره­ای که قطر آن حدوداً 15,000 کیلومتر است، فشرده خواهد شد، و گرانش سطحی آن (بر اساس همان میزان جرم اما در فاصله‌­ای بسیار کمتر)، در حدود 210,000 برابر جاذبۀ سطحی زمین خواهد بود.

    تحت شرایط خاصی گرانش می­تواند الکترون­ها را بیش از حد مقاومتشان بفشارد. ستاره باز هم منقبض خواهد شد و الکترون­ها و پروتون­ها را مجبور خواهد کرد تا با هم ترکیب شوند و تبدیل به نوترون گردند و تا حدی فشرده شوند که نوترون­ها در تماس با یکدیگر قرار گیرند. این ساختار نوترونی در برابر انقباض بیشتر مقاومت خواهد کرد و ما یک ستارۀ نوترونی خواهیم داشت که تمام جرم خورشید را در کره­ای به قطر تنها 15 کیلومتر جای داده است. در این حالت جاذبۀ سطحی آن 210,000,000,000 (دویست و ده میلیارد) برابر جاذبۀ سطحی زمین خواهد بود.

    تحت شرایط خاص گرانش می­تواند حتی بر مقاومت ساختار نوترونی هم غلبه کند. در این صورت چیزی وجود ندارد که در برابر رمبش بیشتر مقاومت کند. ستاره می­تواند تا نقطۀ صفر منقبض شود و گرانش سطح آن به بینهایت می­رسد.

    بر اساس نظریۀ نسبیت، نوری که از ستارگان می­تابد، با دور شدن از میدان گرانشی، مقداری از انرژی خود را از دست می­دهد. هرچه میدان گرانشی قوی­تر باشد، از دست رفتن انرژی نیز بیشتر است. این موضوع، هم با مشاهدۀ آسمان و هم در آزمایشگاه اثبات شده است.

    نوری که از یک ستارۀ معمولی مانند خورشید ما می‌­تابد، مقدار خیلی کمی از انرژی خود را از دست می­دهد. نوری که از یک کوتولۀ سفید می­تابد، مقدار بیشتری را از دست می­دهد و کاهش انرژی نوری که از یک ستارۀ نوترونی می­تابد، از آن هم بیشتر است. اگر ستارۀ نوترونی بیش از آن برمبد، سرانجام به نقطه‌­ای می­رسد که نوری که از آن می­تابد، همۀ انرژی خود را از دست می­دهد و نمی­تواند بگریزد.

    اجسامی که بیش از یک ستارۀ نوترونی به هم فشرده می­شوند، میدان گرانشی آنچنان قوی‌­ای دارند که هر چیزی که به آنها نزدیک می­شود به دام می­افتد و نمی­تواند دوباره از آن خارج شود. مانند این که چیزی درون چا‌‌‌‌له‌­ای بیفتد که عمق آن بی­نهایت است و تا ابد در حال سقوط در آن باشد. در ضمن، همانطور که توضیح دادم، حتی نور هم نمی­تواند از آن بگریزد. بنابراین آن جسم فشرده شده، سیاه خواهد بود؛ و به درستی که نام سیاهچاله برازندۀ آن است.

    ستاره‌­شناسان در حال حاضر در حال جستجوی جای جای آسمان برای یافتن شاهدی برای وجود یک سیاهچالۀ واقعی هستند.

     

  • نظرات() 
  • سه شنبه 29 دی 1394

    خوب دوستان، امیدوارم که از مطالعۀ داستان‌ها لذت برده باشید و ترجمه‌ها مورد قبول واقع شده باشه. با قرار گرفتن آخرین قسمت از داستان «مادر زمین»، کتاب «اولین داستان‌های آیزاک ازیموف» به پایان رسید. شما می­تونید متن کامل همۀ داستان‌ها به علاوۀ توضیحات آیزاک در مورد داستان‌ها (که در وبلاگ درج نشده) رو در کتاب‌های الکترونیکی که تهیه کردم، مطالعه کنید. همچنین دو عنوان از داستان‌ها به علاوۀ یک مقالۀ علمی‌تخیلی که در این وبلاگ قرار داده نشدن رو هم در کتاب‌ها مطالعه کنین.

    لازم به ذکره که قبلاً لینک دانلود جلد اول از این مجموعه در وبلاگ قرار داده شده بود. این نسخه از کتاب مجدداً ویرایش شده و تعدادی عکس بهش اضافه شده و همین فرمت در مورد دو جلد دیگه اجرا شده.

    هر کدوم از جلدهای این کتاب در دو ورژن یکی با فونت سایز درشت مناسب برای مطالعه در موبایل و تبلت و دیگری با فونت سایز معمولی مناسب برای مطالعه در لپتاپ و PC تهیه شده که هر کدوم رو خواستین می­تونین دانلود کنین.

    ترجمۀ این کتاب و تبدیلش به کتاب الکترونیکی، بیشتر از پنج ماه طول کشید. من این کتاب رو که این همه براش زحمت کشیدم، به صورت رایگان در این وبلاگ و چند سایت دیگه برای دانلود قرار میدم. تنها توقعی که دارم اینه که چنانچه از مطالعۀ این کتاب لذت بردین، مبلغ هزار تومن به حساب مؤسسۀ حمایت از کودکان مبتلا به سرطان (محک) واریز کنید. روش واریز رو هم در انتهای هر کتاب درج کردم.

    خوب، امیدوارم لذت ببرید

    دانلود کتاب «اولین داستان‌های آیزاک ازیموف جلد اول»

    ورژن موبایل و تبلت

    ورژن تبلت و PC

    دانلود کتاب «اولین داستان‌های آیزاک ازیموف جلد دوم»

    ورژن موبایل و تبلت

    ورژن تبلت و PC

    دانلود کتاب «اولین داستان‌های آیزاک ازیموف جلد سوم»

    ورژن موبایل و تبلت

    ورژن تبلت و PC

     

  • نظرات() 
  • سه شنبه 29 دی 1394

    مورنو گفت: "بله، منظورم همون­هاییه که بین ستاره­ها هستن. اون نیمه خداها، اون اَبَر انسان­های با جلال و جبروت، اون نژاد قوی، خوش قیافه و ارباب منش. اونها دیوونه هستن، ولی فقط ما روی زمین این رو می­دونیم.

    خوب، حتماً از پروژۀ اقیانوس آرام خبر داری. می­دونم که داری، یه بار به سلیونی این رو بروز دادی و گفتی که یه چیز قلابیه. اما اون اصلاً قلابی نیست و هیچ چیز سری­ای هم دربارش وجود نداره. در واقع تنها رازی که در موردش وجود داره اینه که تقریباً هیچ چیزش سری نیست.

    تو به هیچ وجه احمق نیستی، کیلین. فقط با همۀ وجود راجع به این موضوع فکر نکردی. به خاطر همین به اصل موضوع نرسیدی. فقط احساسش کردی. دفعۀ پیش که توی اون برنامه با من مصاحبه کردی، چی گفتی؟ یه چیزی دربارۀ طرز فکر فضایی­ها در مورد زمینی­ها و خدشه در تعادل اونها بود. همین بود، نه؟ یا یه چیزی توی همین مایه­ها. خیلی خوب، همین خوبه. تو اون موقع ثلث اول از پروژۀ اقیانوس آرام رو توی ذهنت داشتی و این هم به هیچ وجه سری نبود.

    کیلین، از خودت بپرس که طرز فکر یه ارورایی نمونه با یه زمینی نمونه چجوریه؟ حس برتری می­کنه؟ به گمونم این اولین فکریه که به ذهنت میاد. اما بگو ببینم کیلین، اگه اون واقعاً حس برتری کنه، اگه واقعاً برتر باشه، چه لزومی داره که اینطور ادامه دار بهش توجه کنه؟ این چه جور برتری­ایه که باید مدام با تکرار عبارت­هایی مثل «انسان-میمون»، «مادون انسان»، «نیمه حیوانات زمینی» و غیره، تقویت بشه؟ این یه اطمینان بخشی آروم داخلی برای برتری نیست. آیا ممکنه که تو وقتت رو با لقب دادن به کرم­های خاکی تلف کنی؟ نه، اینجا یه چیز دیگه وجود داره.

    یا بیا از یه جهت دیگه به موضوع نزدیک بشیم. چرا جهانگردهای دنیاهای فضایی توی هتل­های مخصوص اقامت می­کنن، با ماشین­های روبسته حرکت می­کنن، و قوانین سخت و انعطاف ناپذیر و شاید نانوشته­ای علیه در هم آمیختگی اجتماعی دارن؟ آیا اونها از آلودگی می­ترسن؟ در این صورت خیلی عجیبه که اونها هیچ ترسی از خوردن غذای ما و نوشیدن شراب ما و دود کردن تنباکوی ما ندارن.

    می­بینی کیلن، در دنیاهای فضای هیچ روانپزشکی وجود نداره. اون اَبَر انسان­ها، اونطوری که خودشون به خودشون میگن، به خوبی تنظیم شدن. ولی روی زمین، اون جوری که توی ضرب­المثل­هاشون میگن، تعداد روانپزشک­ها از تعداد لوله کش­ها بیشتره، و اونها خیلی مریض برای معاینه کردن دارن. پس این ما هستیم، و نه اونها که حقیقت رو در مورد برتری فضایی­ها می­دونیم. ما می­دونیم که این خیلی ساده، عکس­العمل دیوانه­واری در مقابل حس فراگیر گناهکار بودنه.

    فکر می­کنی که نمی­تونه اینطور باشه؟ دست­هات رو طوری تکون میدی که انگار مخالفی. نمی­بینی که یه مشت انسان که یه کهکشان رو قاپیدن، اون هم وقتی که میلیاردها نفر در اثر کمبود فضا به زحمت افتادن، باید به طور ناخودآگاه احساس گناه بکنن؟ و بعد از اینهمه غارت و چپاول، این رو نمی­بینی که تنها راهی که برای توجیه خودشون دارن اینه که بگن زمینی­ها انسان­های پستی هستن و شایستگی کهکشان رو ندارن، و اینکه اونها نژاد جدیدی از انسان هستن که دنیاهای فضایی رو به وجود آوردن و ما در اینجا فقط بازماندگان طاعون زده­ای از یه نژاد قدیمی هستیم که باید خاطر نوع کار کرد قوانین تغییر ناپذیر طبیعی، مثل دایناسورها منقرض بشیم.

    آه، اگه اونها بتونن این طوری خودشون رو متقاعد کنن، دیگه گناهکار نخواهند بود، بلکه فقط اَبَر انسان خواهند بود. فقط یه مشکلی هست و اینه که این طرز فکر کار نمی­کنه. هیچ وقت کار نخواهد کرد. این کار نیاز به تقویت دائمی داره، باید مدام تکرار بشه و توان­دهی بشه. در نتیجه، متقاعد سازی کامل نخواهد بود.

    بیشترین کاری از دستشون برمیاد اینه که وانمود کنن که زمین و جمعیتش اصلاً وجود نداره. در نتیجه اگه کسی از اونها بیاد به زمین، باید از زمینی­ها اجتناب کنه. در غیر این صورت به خاطر اینکه ما به اندازۀ کافی پست نیستیم احساس ناراحتی می­کنه. شاید بعضی وقتها به ما نگاه ترحم آمیزی بکنن، اما نه بیشتر. بدتر از همه اینکه ممکنه اونها باهوش به نظر برسن، به عنوان مثال، مثل اونهایی که من روی آرورا دیدم.

    هر از گاهی، ممکنه یه فضایی مثل موریانو سر بلند کنه که قادره این حس گناه رو درک کنه و از عنوان کردنش با صدای بلند هراسی نداشته باشه. اون در مورد وظایف فضایی­ها در قبال زمین حرف زد، و به همین دلیل برای ما خطرناک بود. برای اینکه اگه بقیه به حرف­هاش گوش می­کردن و به زمین پیشنهاد کمک می­دادن، ممکن بود حس گناه توی اذهانشون فروکش کنه، و این اتفاق بدون کمک ادامه دار به زمین می­افتاد. بنابراین موریانو از سر راه برداشته شد و راه برای اونها که بی­رحم­تر بودن، و به گناهشون اعتراف نمی­کردن، باز شد. کسانی که عکس­العمل­هاشون قابل پیش­بینی و قابل اداره کردن بود.

    مثلاً ما براشون یه یادداشت متکبرانه فرستادیم. در نتیجه اونها اتوماتیک­وار تحریم­های اقتصادی بی­فایده­ای رو وضع کردن که به ما بهانۀ لازم برای جنگ رو داد. بعد به سرعت جنگ رو باختیم و اَبَر انسان­های خشمگین، ما رو زندانی کردن. نه ارتباطی وجود داره و نه تماسی. ما دیگه برای هیچ کدوم از اونها وجود نداریم. خیلی سادس، نه؟ دیدی چقدر خوب کار کرد"؟

    کیلین بالاخره صدایش را یافت چرا که مورنو با مکث کردن به فرصت حرف زدن داده بود. او گفت: "منظورتون اینه که همۀ اینها از قبل برنامه ریزی شده بوده؟ شما عمداً اونها را به جنگ تحریک کردین تا اونها در کهکشان رو به روی زمین ببندن؟ شما افرادی رو به ناوگان خانگی اعزام کردین و مطمئن بودین که می­میرن، فقط به این خاطر که توی جنگ شکست بخورین؟ چرا؟ شما یه هیولا هستین. یه...یه..."

    مورنو اخمی کرد و گفت: "لطفاً آروم باش. به این سادگی­ها که تو فکر می­کنی نیست. من هم هیولا نیستم. فکر کردی که تحریک اونها به جنگ ساده بود؟ این کار باید به آرومی و به روش صحیح انجام می­شد تا به نتیجۀ صحیح برسه. اگه ما قدم اول رو برمی­داشتیم، اگه ما متجاوز بودیم، اگه به هر طریقی تقصیر از جانب ما بود، فضایی­ها زمین رو اشغال می­کردن و با خاک یکسانش می­کردن. اگه ما علیه اونها جرمی مرتکب شده بودیم، اونها دیگه هم احساس گناه نمی­کردن. یا اگه جنگ رو ادامه داده بودیم، اونها می­تونستن تقصیرها رو به گردن ما بندازن.

    اما ما این کار رو نکردیم. ما فقط قاچاقچی­های آرورایی رو زندانی کردیم، و کاملاً هم حق این کار رو داشتیم. اونها فقط به این خاطر وارد جنگ شدن چون می­خواستن از برتریشون محافظت کنن، که باهاش بتونن به وحشت ناشی از گناهشون غلبه کنن. و ما به سرعت جنگ رو باختیم. حتی یه آرورایی هم نمرد. حس گناه عمیق­تر شد و به نتیجۀ دقیق معاهدۀ صلح رسید که روانشناسان ما پیش­بینی کرده بودن.

    و در مورد افرادی که فرستادیمشون تا بمیرن، این یه مسألۀ پیش پافته و ضروری در هر جنگیه. لازم بود که ما در یه نبرد شرکت کنیم و کشته و زخمی شدن در جنگ هم یه امر طبیعیه".

    کیلین حرف او را قطع کرد و گفت: "اما چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا همۀ این چرندیات برای شما منطقیه؟ چی گیر ما اومده؟ عایدات ما از این شرایطی که توش هستیم، چیه"؟

    -: "عایدات؟ چی گیر ما اومده؟ ما کل جهان رو بدست آوردیم. کی می­تونه جلومون رو از پیشروی بگیره؟ تو می­دونی که زمین در این چند قرن آخر به چی نیاز داشت. تو خودت طرح کلیش رو به سلیونی گفتی. ما نیاز به یه جامعه با روبات­های پوزیترونیک و تکنولوژی انرژی اتمی داریم. ما نیاز به کشاورزی شیمیایی و کنترل جمعیت داریم. خوب، چی جلومون رو از این کار می­گیره، هان؟ فقط نقاب قرن­ها تکرار این جمله که روبات­ها موجواتی اهریمنی هستن که شغل ما رو ازمون می­دزدن. اینکه کنترل جمعیت فقط به معنی کشتن بچه­های هنوز به دنیا نیومدس، و چیزهایی مثل این. بدتر از همه اینکه همیشه سوپاپ اطمینانی به نام مهاجرت داشتیم که مانع از این می­شد که به چیز دیگه­ای امید ببندیم".

    -: "ولی دیگه مهاجرت هم نمی­تونیم بکنیم. اینجا به هم چسبیدیم. بدتر از اون، شکست مفتضحانه­ایه که از یه مشت انسان­های بین ستاره­ها خوردیم و معاهدۀ صلح تحقیر آمیزیه که بهمون تحمیل شده. کدوم زمینی­ایه که توی آتیش انتقام نمی­سوزه؟ بند بند وجود همه در حسرت تسویه حساب به صدا در میاد".

    -: "این ثلث دوم از پروژۀ اقیانوس آرامه، تشخیص انگیزه­های انتقام. به همین سادگی".

    و ما از کجا می­تونیم بفهمیم که واقعاً به همین صورته؟ برای اینکه این موضوع در طول قرن­های تاریخ نشون داده شده. یک ملت رو شکست بده، اما کاملاً نابودش نکن. بعد از یه نسل یا دو یا سه نسل، اون قوی­تر از چیزی میشه که قبلاً بود. چرا؟ برای اینکه قربانیان جنگ برای انتقام آماده میشن، نه فقط برای پیروزی صرف.

    فکر کن! روم بار اول کارتاژ رو به آسونی شکست داد، اما دفعۀ دوم چیزی نمونده بود که شکست بخوره. هر بار که ناپلئون اتحاد موقت اروپایی­ها رو شکست می­داد، با اتحاد جدیدی مواجه می­شد که شکست دادنش از قبلی مشکل­تر بود، تا اینکه از هشتمی شکست خورد. شکست دادن ویلهلم در آلمان قرون وسطی چهار سال طول کشید و اما شکست جانشین خلفش، هیتلر، بیشتر از شش سال خطرناک طول کشید.

    بفرمایید! از حالا به بعد زمین باید راهش رو عوض کنه و این به بهای راحتی و خوشحالی بیشتره. برای چیزهای کوچیکی مثل این همیشه میشه صبر کرد. ولی حالا باید برای انتقام آماده بشیم، و برای این نباید صبر کرد.

    فقط مسأله اینجاست که من به درد رهبری نمی­خورم. من به خاطر شکست سال گذشته آدم منفوری هستم و همین طور هم میمونم تا وقتی که استخون­هام تبدیل به غبار بشه و زمین حقیقت رو بفهمه. اما تو... تو و بقیۀ اونهایی که شبیه به تو هستن، همیشه برای راهی جهت مدرنیزه شدن می­جنگن. تو مسئول اونها خواهی بود. شاید صد سال طول بکشه. نوه­های انسان­هایی که هنوز به دنیا نیومدن، شاید اولین کسانی باشن که فرجام این راه رو می­بینن. اما حداقل تو می­تونی شروعش رو ببینی".

    -: "هان، چی گفتی"؟ کیلین در آن رویا غرق شده بود. به نظرش می­رسید که می­تواند آن را در دوردست­های مه گرفته ببیند. یک زمین جدید و تازه تولد یافته. اما تغییر طرز فکر بسیار سخت بود و هنوز انجام نشده بود. او سرش را تکان داد و گفت: "بر فرض اینکه حق با شما باشه، چرا فکر می­کنین که فضایی­ها به ما اجازۀ چنین تغییری رو میدن؟ اونها ما رو تماشا می­کنن، از این مطمئنم، اونها رشد خطر رو تشخیص میدن و متوقفش می­کنن. می­تونی این رو انکار کنی"؟

    مورنو سرش را به عقب برد و بی­صدا خندید. بعد نفس زنان گفت: "ولی هنوز ثلث سوم از پروژۀ اقیانوس آرام باقی مونده. ثلث بسیار ظریف و طعنه آمیز آخر.

    فضایی­ها انسان­های زمینی رو، مادون انسان و پس مونده­های یه نژاد بزرگ خطاب می کنن، ولی انسان­های زمینی ما هستیم. می­دونی که این چه معنی­ای داره؟ ما روی سیاره­ای زندگی می­کنیم که برای میلیاردها سال، زندگی، زندگی­ای که به بشریت انجامید، خودش رو سازگار کرده. هیچ قسمت میکروسکوپی از بدن انسان وجود نداره، هیچ قسمت جزئی از ذهن نیست، که به دلیل یکی از جنبه­های طبیعی زمین به وجود نیومده باشه، یا جنبه­های زیست شناختی گونه­های دیگۀ حیات زمینی، یا جنبه­های جامعه شناختی جامعه­ای که اطرافش رو فرا گرفته.

    هیچ سیارۀ دیگه­ای نمی­تونه به دلیل شکل خاصی که انسان داره، جانشین زمین بشه.

    فضایی­ها به این دلیل وجود دارن که قسمت­هایی از زمین رو در سیارشون کاشتن. خاک به اونجا برده شده، همینطور گیاهان، حیوانات و انسان­ها. اون­ها خودشون رو با زمین شناسی مصنوعی احاطه کردن که منشأش از زمینه و در داخلش، به عنوان مثال، رگه­هایی از کبالت، روی و مس وجود داره که شیمی انسان باید داشته باشه. اونها خودشون رو با باکتری­ها و جلبک­های زمینی احاطه کردن که فقط می­تونن از مواد معدنی موجود در جهت صحیح و به مقدار صحیح استفاده کنن.

    و فقط با وارداته که می­تونن توی این شرایط باقی بمونن. با واردات کالاهای تجملاتی از زمین.

    اما در دنیاهای فضایی، حتی خاک زمین که روی بستر سنگی خوابیده، به وسیلۀ بارون که می­باره و رودخونه­ها که جاری هستن، نمی­تونه باقی بمونه. در نتیجه، ترکیب شدنش با خاک بومی سیاره غیر قابل اجتنابه. اگرچه آهستس. آلودگی باکتری­های خاکی زمینی با باکتری­های بومی، و قرار گرفتنشون در معرض جو متفاوت با جو زمین و پرتوهای خورشیدی متفاوت با پرتوهای خورشیدی زمین، غیر قابل اجتنابه. باکتری­های زمینی از بین میرن یا تغییر می­کنن. و بعد از اون، زندگی گیاهی تغییر می­کنه، و بعد زندگی جانوری.

    البته تغیر بزرگی نیست. زندگی گیاهی در عرض یه روز یا یه دهه، سمی و غیر قابل خوردن نمیشه.  اما بالاخره فضایی ها می­تونن از بین رفتن یا تغییر ترکیبی رو تشخیص بدن که مسئول به وجود اومدن چیزیه که ما بهش میگیم «طعم». این چیزیه که از بین میره.

    و حتی از این هم فراتر میره. مثلاً هیچ می­دونستی که روی آرورا، نزدیک به نیمی از گونه­های باکتری­های بومی شناخته شده، ساختار پروتوپلاسمی دارن که به جای هیدروکربن، بر پایۀ شیمی فلوئوروکربن قرار گرفته؟ می­تونی زندگی توی یه همچین محیط بیگانه­ای رو تصور کنی؟

    خوب، الآن مدت دود دهس که باکتری شناسان و فیزیولوژیست­های زمین دارن روی گونه­های مختلف زندگی دنیاهای فضایی مطالعه می­کنن. این تنها قسمت از پروژۀ اقیانوس آرامه که واقعاً سریه. اونها متوجه شدن که زندگی زمینی که در اونجا پرورش پیدا کرده، همین حالا هم به آهستگی شروع به تغییر در سطح زیر سلولی کرده. حتی در بین انسان­ها.

    این جنبۀ طعنه آمیز ماجراست. فضایی­ها، با نژادپرستی سرسختانه­شون و خط مشی ژنتیکی انعطاف ناپذیرشون، به طور مداوم در بین خودشون در حال حذف بچه­هایی هستن که علامت­هایی از سازگاری با سیاره­های قابل احترامشون رو نشون میدن. اونها معتقدن، یعنی باید بر اساس فرایند فکریشون معتقد باشن، که ملاک برای سلامت انسان، بر اساس شیمی زمینی پایه گذاری شده، نه بر اساس شیمی سیارۀ خودشون.

    اما حالا که راه ارتباط با زمین رو قطع کردن، حالا که حتی یه ذره از خاک زمینی بهشون نمی­رسه، تغییرات روی هم دیگه انباشته میشن. بیماری از راه می­رسه، مرگ و میر افزایش پیدا می­کنه، غیر عادی بودن بچه­ها تداوم پیدا می­کنه..."

    کیلین که جذب موضوع شده بود، ناگهان گفت: "و بعد"؟

    -: "بعد؟ خوب، اونها دانشمندان فیزیک هستن و دانش پست زیست شناسی رو نزد ما ترک کردن. اونها نمی­تونن از حس برتری جویی و استاندارد بی عیب و نقص انسانی­شون دست بکشن. اونها تغییر رو تشخیص نمیدن تا وقتی که برای جنگیدن باهاش بیش از حد دیر شده باشه. همۀ جهش­ها به وضوح قابل دیدن نیستن، و شورش­ها علیه فضایی­هایی که خواهان سیاست­های سختگیرانه­ هستن، افزایش خواهد یافت. قرنی پیش رو خواهند داشت که در اون شاهد افزایش کشمکش­های فیزیکی و اجتماعی خواهند بود که مانع از دخالت اونها در کار ما خواهد شد.

    و ما یک قرن زمان برای بازسازی و تجدید حیات خواهیم داشت و در پایان اون قرن، با کهکشانی روبرو خواهیم شد که نه می­­میره و نه عوض میشه. در اولین گام، ما دومین امپراتوری زمینی رو خواهیم ساخت. خردمندانه­تر و با آگاهی بیشتر از چیزی که قبلاً داشتیم. امپراتوری­ای که بر پایۀ زمینی قدرتمند و مدرن بنا شده باشه.

    در گام دوم، ما با ده، بیست یا هر پنجاه دنیای فضایی روبرو خواهیم شد، که در هر کدوم گونۀ کمی متفاوتی از انسان وجود داره. پنجاه گونه از انسان که دیگه نمی­تونن علیه ما با هم متحد بشن و هر کدومشون با سرعت بیشتری در حال سازگار شدن با سیاره­شون هستن. گونه­هایی که گرایش تبار گرایی کافی برای عشق به زمین رو دارن و به خاطر مادر اصیل و بزرگشون متأسف خواهند بود.

    و نژاد پرستی خواهد مرد، برای اینکه گوناگونی حقیقت نژاد انسان خواهد بود، نه همسانی. هر گونه از انسان، دنیایی برای خودش خواهد داشت که قابل جایگزینی با دنیای دیگه نخواهد بود، و هیچ گونۀ دیگه­ای به همون خوبی نمی­تونه روش زندگی کنه. و دنیاهای دیگه هنوز می­تونن گونه­های جدید پرورش بدن، تا زمانی که ترکیبی عظیم و خردمندانه به وجود بیاد. در این صورت، مادر زمین، نه فقط به انسان­های زمینی، بلکه به یه امپراتوری کهکشانی زندگی بخشیده".

    کیلین که مجذوب این حرف­ها شده بود گفت: "شما خیلی دقیق همۀ این چیزها رو پیش­بینی کردین".

    -: "هیچ چیزی کاملاً اطمینان بخش نیست. اما بهترین مغزهای زمین با اینها موافقن. شاید موانع پیش­بینی نشده­ای توی مسیر وجود داشته باشه، اما از سر راه برداشتن اونها می­تونه ماجراهای زندگی نواده­های ما باشه. ماجرای ما، گامی بود که با موفقیت برداشته شد. الآن وقت برداشتن گام­های بعدیه. کیلین، به ما ملحق شو".

    کیلین به آهستگی شروع به این فکر کرد که بعد از همۀ اینها، مورنو نمی­تواند هیولا باشد.

    پایان

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 28 دی 1394

    -: "خوب، فرض کنید که نظر شما رو قبول کنیم که یادداشت زمین بی ضرر بوده. در این صورت چه فایده­ای داشته؟ برای چی باید ارسال می­شده"؟

    -: "فکر می­کنم که ما موضعمون رو در این پرسش در مقابل عقیدۀ عمومی کهکشان مشخص کردیم. به باور من، ما این موضوع رو کاملاً روشن کردیم. میشه لطفاً پرسش بعدی­تون رو مطرح کنین؟ فکر می­کنم که آخریش باشه، نه"؟

    -: "همین طوره. اخیراً گزارش شده که دولت زمین تدابیر سختگیرانه­ای رو علیه کسانی که فعالیت­های قاچاق انجام میدن، به اجرا درآورده. آیا این موضوع با نظر دولت در این مورد که روابط تجاری سطح پایین برای رفاه زمین زیانباره، هماهنگی داره"؟

    -: "مهم­ترین دغدغۀ ما صلح و آرامشه نه رفاه و سعادت لحظه­ای. دنیاهای فضایی محدودیت­هایی رو در مورد بازرگانی با زمین به وجود آوردن. چنین چیزی مورد تأیید ما نیست و از نظر ما عادلانه نیست. با این وجود ما ازش پیروی می­کنیم، بنابراین هیچ کدومشون نمی­تونن کمترین بهانه­ای برای دشمنی با زمین داشته باشن. به عنوان مثال، من از این امتیاز برخوردارم که در اینجا اعلام کنم که برای اولین بار در طول ماه گذشته، پنج کشتی که با مدارک تقلبی سفر می­کردن، در حین قاچاق کالا از دنیاهای فضایی به زمین متوقف شدن. کالاهایی که همراه داشتن مصادره شد و خدمۀ کشتی­ها زندانی شدن. و این نشون دهندۀ حسن نیت ماست".

    -: "کشتی­ها متعلق به دنیاهای فضایی بودن"؟

    -: "بله، اما تا جایی که به خاطر دارم با مدارک تقلبی زمینی سفر می­کردن".

    -: "و اونهایی که زندانی شدن هم شهروندان دنیاهای فضایی بودن"؟

    -: "فکر کنم همین طور باشه. اونها فقط قوانین ما رو زیر پا نذاشتن، بلکه قوانین دنیاهای فضایی رو هم نقض کردن، و در نتیجه، با این کارشون حقوق بین سیاره­ای­شون رو از دست دادن. فکر می­کنم که این موضوع بهتره همینجا بسته بشه".

    -: "اما این..."

    در اینجا برنامه به طور ناگهای به پایان رسید. انتهای جملۀ کیلین را کسی بجز مورنو نشنید. پایان جمله این بود: "...به معنی جنگه"!

    اما مورنو دیگر روی آنتن نبود. بنابراین در حین اینکه دستکش­هایش را می­پوشید، لبخندی زد، که یک دنیا معنی داشت و با بی­تفاوتی شانه­ای بالا انداخت.

    هیچ کس شانه بالا انداختن او را ندید.

    *

    مجلس آرورا هنوز در حال شور بود. فرانکلین مینارد برای چند لحظه با درماندگی محض از آنجا بیرون آمده بود. او رو به پسرش کرد که برای اولین بار لباس سربازی پوشیده بود.

    -: "حداقل تو مطمئنی که چه اتفاقی قراره بیفته، اینطور نیست"؟

    در پاسخ مرد جوان نه درماندگی­ وجود داشت و نه نگرانی، بلکه تنها رضایت مطلق دیده می­شد. او گفت: "همین طوره، بابا".

    -: "پس از چیزی ناراحت نیستی؟ حتماً فکرش رو نمی­کردی که ما این طوری مانوور کنیم".

    -: "کی اهمیت میده که ما این کار رو کرده باشیم. این مراسم خاکسپاری زمینه".

    مینارد سرش را تکان داد و گفت: "ولی حتماً این رو درک می­کنی که اشتباه از جانب ما بوده. اون شهروندان دنیاهای فضایی که بازداشت شدن، قانون شکن بودن. زمین در این مورد حق داشته".

    پسرش اخمی کرد و گفت: "امیدوارم که چنین چیزهایی رو توی مجلس عنوان نکنی، پدر. به نظر من که کار زمین قابل توجیه نیست. خیلی خوب، حالا اگه قاچاق ادامه پیدا کنه، چی میشه؟ قاچاق فقط به این خاطره که بعضی از دنیاهای فضایی می­خوان برای غذاهای زمینی بازار سیاه درست کنن. اگه زمین یه ذره عقل داشته باشه، می­تونه روش­های دیگه رو هم ببینه، پس چرا کار دیگه­ای در این مورد نمی­کنه؟ به هر حال من فکر نمی­کنم که با باید اجازه بدیم هیچ کدوم از آرورایی­های خوب یا شهروندان دنیاهای دیگۀ فضایی توی دستای انسان-میمون­های زمینی اسیر باشن. اگه نخوان اونها را آزاد کنن، ما این کار رو می­کنیم. در هر صورت دفعۀ بعد هیچ کدوم در امان نیستیم".

    -: "می­بینم که تو هم عقیدۀ عمومی رو انتخاب کردی".

    -: "این عقیده مال خودمه. اگه همه همین عقیده رو دارن، به خاطر اینه که منطقیه. زمین دنبال جنگه، همین رو هم بدست میاره".

    -: "ولی اونها برای چی باید جنگ بخوان، هان؟ چرا اونها باید ما رو به این کار مجبور کنن؟ تمام خط مشی اقتصادی ما در ماه گذشته، فقط به این قصد بوده که اونها موضعشون رو بدون وقوع جنگ عوض کنن".

    او داشت با خودش حرف می­زد اما پسرش برای اینکه به بحث خاتمه دهد گفت: "من اهمیتی نمیدم که چرا اونها باید جنگ بخوان. به هر حال اونها بدستش آوردن و ما هم داریم میریم که داغونشون کنیم".

    مینارد دوباره به مجلس بازگشت، اما حتی هنگامی که همهمۀ نمایندگان سالن را پر کرد، او با عذاب وجدان اندیشید که آن سال از یونجۀ زمینی خبری نخواهد بود. او به خاطر کاهش تولید شیر متأسف می شد. حتی گوشت گوساله هم به نوعی کمتر از قبل خوش طعم بود.

    رأی گیری در اولین ساعات صبح انجام گرفت. آرورا اعلام جنگ کرد. در سپیده­دم، همۀ دنیاهای فضایی متحد با آرورا به آن پیوستند.

    *

    آن جنگ بعدها در کتاب­های تاریخ با نام جنگ سه هفته­ای معروف شد. در هفتۀ اول، نیروهای آرورایی چندین سیارک فراتر از مدار پلوتو را اشغال کردند. در آغاز هفتۀ سوم، تعدادی از کشتی­های ناوگان خانگی زمین، در داخل مدار سیارۀ کیوان، توسط ناوگان آرورایی که از لحاظ تعداد، یک چهارم ناوگان زمین بودند، نابود گشتند.

    اعلام جنگ توسط دنیاهای فضایی طوری دنبال شد که گویی وارد ترقه بازی شده بودند. دو ساعت مانده به پایان روز بیست و یکم جنگ، زمین به محاصره درآمد.

    مذاکره در مورد شرایط صلح در بین دنیاهای فضایی شروع شد. فعالیت زمین فقط شامل امضا کردن می­شد. شرایط صلح غیر عادی و شاید در نوع خود بی­همتا بود و با تحقیری بی­سابقه، تمام گروه­های بزرگ زمینی در این مورد سکوت کردند، گویی خشمگین­تر از آن بودند که بخواهد چیزی بگویند.

    بهترین چیزی که به شرایط صلح اشاره می­کرد، ویدئویی بود که دو روز بعد از اعلام عمومی صلح منتشر شد که در قسمتی از آن می­گفت: "هیچ چیزی در زمین یا روی آن وجود ندارد که ما فضاییان نیازمند یا خواهان آن باشیم. هر چیز ارزشمندی که روی زمین وجود داشته، قرن­ها پیش توسط نیاکان ما از آن خارج شده است.

    آنها ما را «فرزندان مادر زمین» خطاب می­کنند، اما چنین نیست، زیرا که ما فرزندان مادر زمینی هستیم که دیگر وجود ندارد. ما مادرمان را با خود آورده­ایم. زمین امروز در بهترین حالت، خویشاوند دور ماست.

    آیا ما منابع آنها را می­خواهیم؟ چرا باید بخواهیم وقتی که چیزی از آن برای خودشان باقی نمانده است. آیا می­توانیم از دانش و صنایع آنها استفاده کنیم؟ دانش و صنایع آنها به خاطر فقدان وجود ما، مرده­اند. آیا می­توانیم از نیروی انسانی آنها استفاده کنیم؟ کار ده نفر از آنها به اندازۀ کار یک روبات ارزش ندارد. آیا حتی ممکن است به دنبال افتخار مبهم فرمانروایی بر آنها باشیم؟ چنین افتخاری وجود ندارد. آنها به عنوان بردگان بی­عرضه و پست و عاجز ما، تنها می­توانند مانع پیشرفت ما شوند. آنها فقط باعث تلف شدن غذا می شوند و زحمت و توان مدیریتی ما را به هدر می­دهند.

    بنابراین، آنها چیزی بجز مشغلۀ فکری، برای ارائه دادن به ما ندارند. آنها بجز خودشان چیزی برای راحت کردن ما ندارند. بجز عدم حضورشان هیچ راهی برای نفع رساندن به ما ندارند.

    به همین دلیل شرایط صلح به همان نحوی تعیین شده که قبلاً بوده است. ما نمی­خواهیم به آنها آسیبی برسانیم، به همین دلیل به آنها اجازه می­دهیم که منظومۀ شمسی شان را داشته باشند. به آنها اجازه می­دهیم که در آنجا در آرامش زندگی کنند. به آنها اجازه می دهیم که سرنوشت­شان را به روش خودشان تعیین کنند، و حتی با نشانه­ای از حضورمان در آنجا، مزاحمشان نخواهیم بود. اما ما نیز در عوض به دنبال آرامش هستیم. ما نیز در مقابل می­خواهیم که آیندۀ­مان را به روش خودمان بسازیم. پس ما هم حضور آنها را نمی­خواهیم. در نتیجه به همین دلیل، ناوگان کشتی­های ما در مرزهای منظومۀ شمسی به گشت­زنی خواهند پرداخت و دنیاهای فضایی پایگاه­هایی را در سیارک­های خارجی منظومۀ آنها برپا خواهند ساخت تا مطمئن شوند که آنها برای قلمرو ما مزاحمتی ایجاد نخواهند کرد.

    دیگر نه بازرگانی، نه روابط دیپلماتیک، نه مسافرت و نه هیچ ارتباط دیگری در کار نخواهد بود. آنها محاصره­شده­اند و درها به رویشان قفل و مهر و موم شده است. خارج از آنجا ما صاحب یک جهان جدید هستیم. دومین ساختۀ انسان، انسان فرادست.

    آنها از ما می­پرسند: زمین چه خواهد شد؟ پاسخ ما چنین خواهد بود: این مشکل زمین است. رشد جمعیت می­تواند تحت کنترل دربیاید. منابع می­توانند به میزان کافی مورد استفاده قرار گیرند. سیستم اقتصادی می­تواند مورد بازبینی قرار بگیرد. ما این را می­دانیم چرا که خودمان نیز چنین کرده­ایم. اگر نمی­توانند، بگذارید به همان راهی بروند که دایناسورها رفتند و فضا را باز کنند.

    بگذارید آنها فضا را باز کنند، به جای آنکه تا ابد برای فضای بیشتر اعتراض کنند".

    و به این ترتیب بود که پرده­ای غیر قابل نفوذ به دور منظومۀ شمسی کشیده شد. ستارگان برای زمین یک بار دیگر تبدیل به ستارگان شده بودند، مانند روزگاران گذشته، قبل از دورانی که اولین کشتی­ها، از مانع سرعت نور گذشته بودند.

    دولتی که جنگ و صلح را به وجود آورده بود، تسلیم شد، اما حقیقتاً هیچ کسی نبود که جای آن را بگیرد. مجلس زمین، لوئیز مورنو، سفیر سابق آرورا و منشی سابق کابینه را به عنوان رئیس جمهور موقت انتخاب کرد و سراسر زمین، بی حوصله­تر از آن بود که با این انتخاب موافقت کند یا مخالف آن باشد. فقط خیال مردم از این موضوع راحت شده بود که کسی وجود داشت که بخواهد شغل هدایت زمین به عنوان دنیایی زندانی را به سمت سرنوشتش به عهده بگیرد.

    تعداد بسیار کمی ­بودند که می­دانستند پایان جنگ به خوبی برنامه ریزی شده بود یا اینکه چه محاسباتی انجام شده بود تا مورنو خودش را روی صندلی ریاست جمهوری ببیند.

    ارنست کیلین از روی صفحۀ تلویزیون با ناامیدی گفت: "حالا ما خودمان هستیم و خودمان. دیگر نه جهانی پیش رویمان داریم و نه می­توانیم به گذشته برگردیم. فقط زمین را داریم و آینده را".

    همان شب او یک بار دیگر خبری از لوئیز مورنو شنید و پیش از آنکه صبح از راه برسد، آنجا را به مقصد پایتخت ترک کرد.

     *

    به نظر می رسید که حضور مورنو هیچ همخوانی­ای با کاخ به شدت رسمی ریاست جمهوری ندارد. او دوباره سرما خورده بود و موقع حرف زدن، فین فین می کرد.

    کیلین با دشمنی به او نگاه کرد، با نفرتی سوزان که می­توانست حس کند انگشتانش تیر می­کشند و احساس خفگی می­کرد. شاید نباید به آنجا می­آمد. اما خوب، چه فرقی می­کرد. دستورات ساده بودند. اگر خودش نمی­آمد، او را می­آوردند.

    رئیس جمهور نگاه تندی به او انداخت و گفت: "تو باید طرز فکرت رو در مورد من عوض کنی، کیلین. یه جوری به من نگاه می­کنی که انگار من یکی از اونهایی هستم که گور زمین رو کندم. این همون اصطلاحی نبود که دیشب به کار بردی؟ اما باید چند لحظه با دقت به حرف­های من گوش بدی. با این نظرات جنون آمیزی که نسبت به من داری، شک دارم که اصلاً بتونی حرف­هام رو بشنوی".

    -: "من هر چیزی که شما باید بگین رو می­شنوم، آقای رئیس جمهور".

    -: "خوب، حداقل وسائل پذیرایی مهیاست. این برات امیدوار کنندس یا فکر می­کنی که دوربین مخفی توی این اتاق کار گذاشته شده"؟

    کیلین فقط ابروهایش را بالا برد.

    مورنو گفت: "این طور نیست. ما کاملاً تنهاییم. باید تنها باشیم. وگرنه چطور می­تونستم با خیال راحت بهت بگم که قبلاً هماهنگ شده که تو به عنوان رئیس جمهور انتخاب بشی؟ اوه، موضوع چیه"؟

    او به رنگ پریدگی چهرۀ کیلین که ناشی از شگفت زدگی او بود نیشخندی زد و گفت: "پس باور نمی­کنی. اشکالی نداره. قبل از پایان ساعت، همه چیز رو می­فهمی".

    -: "من رئیس جمهور بشم"؟ کیلین با صدای خش دار و عجیب و غریبش در کشمکش بود. سپس با خشکی بیشتری گفت: "شما دیوونه­ شدین".

    -: "نه. من دیوونه نیستم. اما اونهایی که بیرون هستن تقریباً دیوونه شدن. منظورم دنیاهای فضاییه". هیجان خبیثانه­ای ناگهان در چشم­ها، چهره و صدای مورنو به وجود آمد که باعث می شد فراموش کنید که او مثل میمونی است که همیشه سرما خورده است. متوجه پیشانی چین خورده و عرق کردۀ او نمی­شدید. سر تاس و لباس­هایش که به تنش زار می­زدند را فراموش می­کردید. فقط جرقه­ای را می­دیدید که در چشمانش می­درخشید و تیزی­ای را حس می­کردید که در صدایش وجود داشت. این همان چیزی بود که متوجه آن می­شدید.

    کیلین کورمال کنان به دنبال صندلی­ای در پشت سرش گشت و در این هنگام مورنو جلوتر آمد و با هیجانی رو به افزایش شروع به حرف زدن کرد.

     ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • یکشنبه 27 دی 1394

    عصر آن روز کیلین در حین تماشای ویدئوهایی که گرفته بود، متوجه برخی جزئیات شد. به نظر می­رسید که دولت زمین برای همۀ دولت­هایی که نمایندگانشان در کنفرانس حضوور داشتند، یادداشتی فرستاده بود. به آنها به صراحت هشدار داده شده بود که هر گونه تلاش برای قراردادهای نظامی یا اقتصادی در بین آنها، به عنوان تلاشی غیردوستانه بر ضد زمین تلقی خواهد شد و اقدام مناسب را به دنبال خواهد داشت. آن یادداشت، آرورا، تتیس و رئا را به یک میزان تقبیح کرده بود. آنها را متهم به تبانی امپریالیستی علیه زمین کرده بود و الی آخر.

    کیلین در حالی که با حسرت سرش را به دیوار می­کوبید گفت: احمقها! احمقها! احمقها! احمقها! و صدایش در حالی که آن واژه را هنوز زمزمه می­کرد، خاموش شد.

    جلسۀ بعدی کنفرانس با حضور تعدادی از نمایندگان خشمگین که بسیار مشتاق بودند تا به پوچی مخالفت­ها بتازند، برگزار شد. وقتی که جلسه به پایان رسید، تمام موضوعات در مورد بازرگانی بین زمین و دنیاهای فضایی، به عهدۀ کمیسیونی دارای اختیارات کامل گذاشته شد.

    حتی آرورا هم انتظار چنین پیروزی کامل و آسانی را نداشت، و کیلین در راه بازگشت به زمین، روی ویدئوهایی که گرفته بود، صدا گذاری می­کرد. به این ترتیب، نه فقط خودش، بلکه دیگران هم می­توانستند فریاد انزجار سر دهند.

    اما با این حال، هنوز مردانی بودند که لبخند به لب داشتند.

    وقتی که کیلین به زمین رسید، صدایش آهسته افت کرد و خاموش شد و در غوغای پر سرو صدایی که فریاد عملگرایی سر داده بود، محو شد.

      با افزایش محدودیت­های بازرگانی، خدمات همگانی سهمیه بندی می­شد. دنیاهای فضایی به آهستگی حلقه را تنگ­تر می­کردند. نخست آنها برنامه ریزی دقیقی برای سیستم جدید موافقت­نامه­های بازرگانی ایجاد می­کردند. در مرحلۀ دوم، آنها صادرات هر کالایی که ممکن بود در تلاش برای جنگ به کار برود را، به زمین ممنوع می­کردند. سپس برنامۀ گسترده­ای برای تعیین اینکه چه کالاهایی ممکن است به این موضوع ارتباط داشته باشد را  به وجود می­آوردند.

    کالاهای وارداتی تجملی و کالاهای وارداتی اساسی به دلیل همین موضوع یا از بین می­رفتند یا آنقدر گران می­شدند که بجز برای عدۀ اندکی، برای بقیه خارج از دسترس قرار می­گرفتند.

    بنابراین، مردم شروع به راهپیمایی کردند و فریادشان بلند شد و پرچم­هایشان در برابر خوشید به اهتزاز درآمد و سنگهایشان را به سمت ساختمان­های کنسولگری دنیاهای فضایی پرتاب کردند...

    کیلین هم فریاد خشم سر داد و احساس کرد که چیزی نمانده که دیوانه شود.

    تا اینکه ناگهان، لوئیز مورنو، کاملاً با موافقت خودش دربرنامۀ کیلین ظاهر شد و برنامۀ پرسش و پاسخ بدون محدودیتی به عنوان سفیر سابق زمین در آرورا و منشی فعلی کابینه را اجرا کرد.

    برای کیلین، این برنامه همۀ امکانات لازم برای تولدی دوباره را داشت. او مورنو را می­شناخت و می­دانست که احمق نیست. با وجود مورنو در برنامه­اش، او هم شنونده­ای مانند شنوندگان دیگر شده بود. با وجود مورنو که به پرسش­ها پاسخ می­داد، سوء تفاهمات برطرف می­شدند و سردرگمی­ها از بین می­رفتند. صرف این حقیقت که مورنو می­خواست از برنامۀ خودش خودش- به عنوان تریبون استفاده کند، به این معنی بود که هم اکنون، تصمیم گرفته شده بود که سیاست­های خارجی قانونمند­تر و منطقی­تری پیش گرفته شود. شاید حق با مینارد بود. شاید نیشگونی که او از آن حرف زده بود، احساس شده بود و به همان صورتی که پیش­بینی شده بود, عمل کرده بود.

    البته فهرست پرسش­ها پیشاپیش در اختیار مورنو قرار گرفته بود، اما سفیر سابق گفته بود که به همۀ آنها پاسخ خواهد داد، همین طور هر سؤالی که بعداً مطرح شود و پاسخ به آن ضروری باشد.

    به نظر کاملاً ایده­آل می­رسید، حتی شاید هم بیش از حد ایده­آل. اما فقط یک مجرم احمق ممکن بود به این جزئیات بی­اهمیت توجه نشان دهد.

    در مورد آن برنامه تبلیغات کافی انجام شده بود و وقتی که آن دو پشت میز با یکدیگر رو در رو شدند، عقربۀ قرمز رنگی که نشان دهندۀ تعداد دستگاه­های تلویزیونی بود که در حال نشان دادن آن برنامه بودند، روی عدد دویست میلیون قرار گرفت. هر دستگاه تلویزیون به طور متوسط 7/2 بیننده داشت. موسیقی تیتراژ برنامه پخش شد و بعد معرفی رسمی برنامه انجام گرفت.

    کیلین در حالی که به آرامی گونه­اش را می­مالید، منتظر علامت شروع بود.

    سپس شروع کرد: "آقای مورنو، پرسشی که همۀ زمین الآن بهش علاقمندن، در مورد امکان وقوع جنگه. بیایین با همین شروع کنیم. آیا شما فکر می­کنین که جنگ رخ خواهد داد"؟

    -: "اگر فقط زمین رو به حساب بیاریم، نه. مطمئناً نه. زمین در طول تاریخش جنگهای زیادی رو به چشم دیده، و بارها این درس رو آموخته که از جنگ چیزی عایدش نمیشه".

    -: "شما میگین «اگه زمین تنها سیاره به حساب بیاد». آیا منظورتون اینه که عواملی که خارج از کنترل ما هستن ممکنه باعث وقوع جنگ بشن"؟

    -: "نمیگم که حتماً میشن. ولی می­تونم بگم که ممکنه بشن. البته نمی­تونم دربارۀ دنیاهای فضایی حرف بزنم. نمی­تونم اینطور وانمود کنم که از همۀ انگیزه­ها و مقاصد اونها در این لحظۀ بحرانی در تاریخ کهکشان، خبر دارم. شاید اونها جنگ رو انتخاب کنن. البته من امیدوارم که این طور نباشه. اما اگه اونها جنگ راه بندازن، ما هم از خودمون دفاع می­کنیم. به هر حال تحت هیچ شرایطی، ما به اونها حمله نمی­کنیم. اولین ضربه از جانب ما نخواهد بود".

    -: "آیا این درسته که شما عقیده دارین هیچ اختلاف اساسی­ای بین زمین و دنیاهای فضایی وجود نداره، که نشه با مذاکره حلش کرد"؟

    -: "کاملاً درسته. اگه دنیاهای فضایی از صمیم قلب به دنبال راه حل مشکلات باشن، هیچ اختلافی بین ما و اونها نمی­تونه وجود داشته باشه".

    -: "آیا این شامل موضوع مهاجرت هم میشه"؟

    -: "مطمئناً. نقش ما در این موضوع کاملاً روشن و فراتر از چیزیه که بشه ازش عیبجویی کرد. در حال حاضر، دویست میلیون انسان، نود و پنج درصد سرزمین­های موجود در جهان رو اشغال کردن. شش میلیارد انسان، که نود و پنج درصد بشریت رو تشکیل میدن هم در دنیایی به هم فشرده شدن که تنها پنج درصد سرزمین­های تحت اشغال انسان رو تشکیل میده. واضحه که چنین شرایطی، ناعادلانه، بد و ناپایداره. با این وجود، زمین در مواجهه به چنین بی­عدالتی­ای، همیشه این اراده رو داشته که با این مشکل به عنوان یک مسألۀ قابل حل برخورد کنه. هنوز هم چنین اراده­ای وجود داره. با با سهمیه بندی منطقی و محدودیت منطقی موافق هستیم. اما با این حال دنیاهای فضایی از بحث کردن راجع به این موضوع اجتناب می­کنن. بیش از پنج دهس که اونها تمام تلاش­های زمین برای مذاکرۀ آزاد رو رد می­کنن".

    -: "اگه چنین رفتاری از جانب دنیاهای خارجی ادامه پیدا کنه، آیا شما فکر می­کنین که ممکنه منجر به وقوع جنگ بشه"؟

    -: "من باور ندارم که چنین رفتاری ادامه پیدا خواهد کرد. دولت زمین از امید به اینکه دنیاهای فضایی از موضعشون عقب نشینی خواهند کرد، دست برنمی­داره. چرا که عدالت خواهی و حق طلبی اونها نمرده، بلکه فقط به خواب رفته".

    -: "آقای مورنو، اجازه بدین به یه موضوع دیگه بپردازیم. شما فکر نمی­کنین که کمیسیون دنیاهای متحد که اخیراً توسط دنیاهای فضایی ایجاد شده تا تجارت با زمین رو کنترل کنه، خطری برای صلح به وجود بیاره"؟

    -:" از اونجایی که این عمل نشون دهندۀ تمایل بخشی از دنیهای فضایی برای منزوی کردن زمین و تصعیف اقتصادی اونه، می­تونم بگم که چنین چیزی برای صلح خطرناکه".

    -: "قربان، شما دارین به کدوم عمل اونها اشاره می­کنین"؟

    -: "به عمل اونها در محدود کردن بازرگانی بین ستاره­ای با زمین، که باعث شده ارزش اعتباری زمین به کمتر از ده درصد چیزی برسه که سه ماه پیش قرار داشت".

    -: "اما آیا چنین محدودیتی واقعاً برای اقتصاد زمین خطر ایجاد می­کنه؟ به عنوان مثال، آیا این درست نیست که تجارت با دنیاهای فضایی، بخش ناچیزی از کل تجارت زمین محسوب میشه؟ و آیا این حقیقت نداره که واردات از دنیاهای فضایی، در بهترین حالت، به حداقل میزان کالاهای عمومی رسیده".

    -: "پرسش­های شما نشون دهندۀ سفسطۀ عمیقیه که در بین منزوی­ کنندگان ما بسیار شایعه. در مورد ارزش اعتباری، این درسته که بازرگانی بین ستاره­ای ما، در کل تنها پنج درصد از کل بازرگانی­مون رو تشکیل میده. اما نود و پنج درصد موتورهای اتمی ما وارداتیه. هشتاد درصد توریم، شصت و پنج درصد سزیم، شصت درصد مولیبدن و قلع ما وارداتیه. این فهرست رو میشه تا میزان نامشخصی ادامه داد، و میشه به آسونی دید که این پنج درصد، بینهایت مهم و حیاتیه. در ضمن، اگه یکی از کارخونه­های بزرگ ما، یه محموله از ماشین­های شکل دهنده به فولاد رو از رئا وارد کنه، منافعش فقط به خودش نمی رسه. هر زمینی­ای که ابزار آلات فولادی یا اشیاء فولادی که در اون کارخونه تولید میشه، استفاده می­کنه، از منفعتش بهرمند میشه".

    -: "اما آیا این درسته که محدودیت در بازرگانی بین سیاره­ای با زمین می­تونه باعث بشه که میزان غلات و احشام ما به صفر برسه؟ و حالا آسیب به زمین به کنار، آیا این ناقوس گرسنگی جمعیت زمین رو به صدا در نمیاره"؟

    -: "این هم یه اشتباه جدی دیگس. اینکه ذخیرۀ غذای زمین به طرز غم انگیزی ناکافیه، یه حقیقته. دولت زمین آخرین کسیه که چنین چیزی رو انکار می­کنه. اما صادرات مواد غذایی ما نمی­تونه مشکل جدی­ای برای ذخیرۀ ما ایجاد کنه. کمتر از یک پنجم درصد از غذای زمین صادر میشه، در عوض، به عنوان مثال، ما دستگاه­های کودپاش و ماشین آلات کشاورزی بدست میاریم که با استفاده از تأثیری که اونها بر کشاورزی ما دارن می­تونیم بیشتر از چیزی که با صادرات از دست دادیم رو تولید کنیم. بنابراین با مصرف غذای کمتر توسط ما، دنیاهای فضایی متعهد میشن که در مقابل، ذخیرۀ غذایی ما رو که در حال حاضر ناکافیه، جبران کنن".

    -: "پس جناب مورنو، آیا این رو تصدیق می­کنین که حداقل قسمتی از تقصیرها رو باید به گردن خود زمین انداخت؟ به عبارت دیگه، پرسش بعدی من اینه: آیا این یه اشباه بسیار بزرگ برای دولت نبود که اون یادداشت تحریک آمیز رو صادر کرد و دنیاهای فضایی رو به نیت­هایی متهم کرد، اون هم قبل از اینکه چنین نیت­هایی در کنفرانس بین سیاره­ای، آشکار بشن"؟

    -: "من فکر می­کنم که چنین نیت­هایی در اون زمان کاملاً آشکار بودن".

    -: "بنده رو عفو کنید قربان، ولی من خودم توی اون کنفرانس بودم. در همون زمانی که اون یادداشت صادر شد، نمایندگان دنیاهای فضایی تقریباً به بن­بست رسیده بودن. اونهایی که از رئا و تتئیس اومده بودن، مخالف فعالت­های اقتصادی علیه زمین بودن، و بخت قابل توجهی وجود داشت که آرورا در بن­بستی که بهش رسیده، شکست بخوره. یادداشت زمین چنین امکاناتی رو فوراً از بین برد".

    -: "خوب، پس پرسش­تون چیه، آقای کیلین"؟

    -: "بر اساس گفته­های من، آیا شما فکر می­کنین که یادداشت زمین، یه اشتباه مجرمانه در دیپلماسی بوده که در حال حاضر تنها ممکنه توسط خط مشی آشتی جویانۀ هوشمند به وجود بیاد، یا خیر"؟

    -: "شما از واژه­های ثقیلی استفاده می­کنین. به هر حال از اونجایی که من با منطق شما موافق نیستم، نمی­تونم به پرسش­تون پاسخ مستقیمی بدم. من باور نمی­کنم که نمایندگان دنیاهای فضایی می­تونستن به اون صورتی که شما توضیح دادین، رفتار کنن. نخست اینکه همه این رو خوب می­دونن که دنیا­های فضایی خیلی به خودشون افتخار می­کنن و لاف می­زنن که کمترین درصد از جنون، روان­ پریشی و حتی مقدار ناچیزی عدم تطابق فردی تقریباً تا الآن از جامعه­شون ناپدید شده. این یکی از قوی­ترین مشاجرات اونها علیه زمینه و میگن که ما روی زمین، تعداد روانپزشک­هامون از تعداد لوله­ کش­هامون بیشتره و با این وجود، به روانپزشک­های بیشتری هم احتیاج داریم. نمایندگانی که به این کنفرانس فرستاده شده بودن، بهترن مثال برای چنین جوامع پایداری هستن. و حالا شما می­خواین که من باور کنم که این نیمه خداها، به خاطر یه رنجش کوچیک، عقیده­شون رو عوض کردن و یه تغییر اساسی در خط مشی اقتصادی پنجاه دنیا به وجود آوردن. من باور نمی­کنم که اونها بتونن چنین رفتار بچگانه و خبیثانه­ای از خودشون نشون بدن، و بیشتر از اون، اصرار دارم که فعالیت­های اونها بر اساس یادداشت زمین نبوده، بلکه به دلیل انگیزۀ عمیق­تری بوده".

    -: "ولی قربان، من تأثیرش رو با چشم­های خودم دیدم. یادم میاد که اونها از چیزی که براشون حرف­های انسان­های فرودست بود، آزرده شده بودند. هیچ شکی در این مورد وجود نداره که انسان­های دنیاهای فضایی، بر خلاف طعنه­های شما، به میزان چشمگیری متعادل هستن، اما این رفتارشون در مقابل زمین، نشون دهندۀ نقطه ضعفی در تعادل اونهاست".

    -: "آیا شما دارین در این مورد از من سؤال می­کنین، یا دارین از مواضع نژادپرستانه و خط مشی دنیاهای فضایی دفاع می­کنین"؟

     ادامه دارد...

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :15
    • ...  
    • 3  
    • 4  
    • 5  
    • 6  
    • 7  
    • 8  
    • 9  
    • ...  

    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات