شنبه 26 دی 1394

مورنو با رضایت هراس انگیزی گفت: "هیئت تحقیق همه چیز رو تا الآن بررسی کرده، نه"؟

-: "تا الآن. فقط تا همین الآن. هنوز راه زیادی در پیش داریم".

-: "اونها به رفتن ادامه میدن. برای کسی که نزدیک به یک سال در آرورا زندگی کرده، مثل من، هیچ شکی وجود نداره که ما داریم در مسیر درست حرکت می­کنیم".

-: "اوممم، با این وجود من فقط  بر اساس گزارشات آزمایشگاهی جلو میرم".

-: "کاملاً درسته". بدن کوچکش سفت و سخت بود و نگاهی پیروزمندانه داشت. او ادامه داد: "یه روزی همه چیز عوض میشه. استاین، تو این فضایی­ها رو ندیدی. شاید یه روز به عنوان توریست بیای به هتل­های مخصوصشون، یا با ماشین­های روبسته توی جاده­هاشون رانندگی کنی، ماشین­هایی که سیستم­های تصفیۀ هوای خصوصی برای بینی­های حساس اونها داره. با پریسکوپ­های متحرک دور و بر رو نگاه کنی.

ولی تو که اونها رو توی دنیای خودشون که پر از امنیت بیمارگونه و گندیده­شونه ملاقات نکردی. ادامه بده استاین و یه مدت منفور باش. ادامه بده و ببین چطور می­تونی با چمن­های آراستشون که روش پا میذارن کنار بیای.

فقط کافیه تا من ریسمان مناسب رو بکشم، اونوقت لون موریانو می­افته. لون موریانو، تنها کسی در بین اونها که ظرفیت درک کارکرد یه ذهن دیگه رو داره. این بحرانیه که دیگه ازش گذر کردیم و یه راه هموار پیش روی ماست.

مایۀ خوشنودیه! مایۀ خوشنودیه".

سپس ناگهان در حالی که بیشتر با خود حرف می­زد تا استاین گفت: "کیلین هم می­تونه آزاد بشه. بعد از این، حرف­های ناچیزی که اون می­زنه، هیچ خطری ایجاد نمی­کنه. در واقع من یه نظریه­ای دارم. کنفرانس بین سیاره­ای در هسپروس تا یه ماه دیگه برگزار میشه. می­تونیم اون رو بفرستیم تا اجلاس رو گزارش کنه. با این کار هم دوستی و حسن نیتمون رو بهش نشون دادیم و هم برای تابستون از اینجا دورش می­کنیم. فکر می­کنم میشه هماهنگی­های لازم رو انجام داد".

و همین طور هم شد.

در میان دنیاهای فضایی، هسپروس از همه کوچکتر بود. آخرین دنیایی بود که مسکونی شده بود و دورتر از بقیه نسبت به زمین بود. نامش نیز به همین دلیل به آن داده شده بود. از آنجا که تسهیلات کمی داشت، برای برگزاری اجلاس بزرگ دیپلماتیک آنقدرها مناسب نبود. به عنوان مثال، امواج شبکۀ مخابراتی را نمی­شد برای تمام نمایندگان، منشی­ها و مدیرانی که از پنجاه دنیا به آنجا آمده بودند، ترتیب داد. بنابراین جلسات به صورت حضوری در ساختمانی که به همین منظور ساخته شده بود، برگزار می­شد.

با این وجود نمادگرایی­ای در انتخاب محل اجلاس صورت گرفته بود که عملاً مورد توجه کسی قرار نگرفته بود. هسپروس در میان همۀ دنیاهای فضایی، بیشترین فاصلۀ نسل را با زمین داشت. اما فاصلۀ فضایی آن، که کمی بیشتر از صد پارسک بود، کمتر از فاصۀ انسانی آن بود. نکتۀ مهمی که در مورد هسپروس وجود داشت این بود که آن سیاره، نه توسط زمینی­ها، بلکه توسط فضایی­های دنیای فاونوس مسکونی شده بود.

در نتیجه آنها دومین نسل به حساب می­آمدند و زمین را مادر خود نمی­دانستند. زمین برای آنها مادربزرگ نامشخصی بود که در میات ستارگان گم شده بود.

آن طور که در چنین جلساتی معمول بود، کارهای کوچکی در طبقات اجلاس انجام شده بود. فضایی برای سیستم­های صوتی کنار گذاشته شده بود تا صدا برای گوش­های همۀ حضار خوشایند باشد. مبادله و خرید و فروش در لابی و سر میز نهار انجام می شد که در آنجا بسیاری از برخورد­های همیشگی در حین صرف سوپ، ملایم­تر می­شدند و در هنگام خوردن تنقلات، از بین می­رفتند.

  با این حال، مشکلات خاصی در این مورد خاص به وجود می­آمدند. امواج مخابراتی در همۀ دنیاها مانند آرورا اینقدر پیشرفته و فراگیر نبود، اما در همۀ آنها بارز و آشکار بود. در نتیجه حس هتک حرمت و ناخوشنودی در آن مردان بلند قد و موقر که مجبور بودند با یکدیگر تماس بدنی داشته باشند، راحتی حریم خصوصی که آن دیوار نامرئی برایشان به وجود می­آورد را نداشته باشند و کلید قطع ارتباط زیر انگشتشان قرار نداشته باشد، وجود داشت.

آنها با اضطراب و شرمندگی با یکدیگر روبرو می­شدند و سعی می­کردند در حین غذا خوردن به هم نگاه نکنند و به خاطر لمس ناخواستۀ یکدیگر جیغ نکشند. حتی خدمات روباتی هم سهمیه بندی شده بود.

ارنست کیلین، تنها تهیه کنندۀ تلویزیونی زمین، از بعضی مسائلی که شرح آن داده شد، خبر داشت. اما نمی­توانست نگاه دقیق­تری به موضوع داشته باشد. هیچ کدام از آنها نمی­توانستند در جامعه­ای زندگی کنند که انسانیت حالتی گله وار داشت.

بیشتر آن ناراحتی­ها در ضیافت شام رسمی­ای که دولت هسپروس آن را برگزار کرده بود، از بین رفت، اما تنش­های دیگری هنوز در او وجود داشت.

حضار بعد از شام به گروه­های کوچکی تقسیم شدند. کیلین به گروهی پیوست که فرانکلین مینارد آرورایی در آن بود. به عنوان نمایندۀ بزرگترین دنیا، طبیعتاً بیشتر خبرها در گروهی بود که او در آن حضور داشت.

مینارد گاه و بیگاه در فاصلۀ بین جرعه­هایی که از کوکتل زرد تیرۀ هسپروسی می­نوشید، حرف می زد. اگرچه تماس مستقیم و بدنی نزدیک با دیگران داشت، با این حال نقابی از ارباب منشی به چهره زده بود.

او گفت: "خلاصه اینکه اگه ما از ماجراجویی­های نظامی اجتناب کنیم، زمین در مقابل ما بیچاره میشه. اگه ما قصد داشته باشیم که از چنین ماجراجویی­هایی اجتناب کنیم، عملاً به اتحاد اقتصادی نیاز داریم. بذارید زمین خودش بفهمه که اقتصادش تا چه میزان در مورد چیزهایی که فقط ما می­تونیم بهش بدیم، به ما وابستس و دیگه هیچ حرفی در مورد فضای زندگی نمی­زنه. و اگه ما با هم متحد باشیم، زمین هیچ وقت جرأت نمی­کنه که بهمون حمله کنه. حالا چه بخواد موتورهای اتمی مبادله کنه یا نکنه. هر چور که خودش دلش می­خواد".

سپس با تکبری آشکار رو به کیلین کرد که در همان لحظه می­خواست جواب بدهد.

کیلین گفت: "جناب نماینده، شما کالاهایی رو می­سازین، منظورم آونهاییه که به زمین ارسال می­کنین. اونها که مجانی به زمین داده نمیشن. اونها با محصولات کشاورزی مبادله میشن"

مینارد لبخندی ابریشمین زد و گفت: "بله، فکر کنم نمایندۀ تتیس قبلاً به اینن نکته اشاره کرده باشه. این هم توهم رایجی در بین ماست که فکر می­کنیم دونه­های زمینی به صورت مناسبی رشد..."

در این هنگام یک نفر دیگر به آرامی حرف او را قطع کرد و گفت: "ببین، من اهل تتیس نیستم ولی چیزی که گفتی خواب و خیال نیست. من روی رئا بذر چاودار پرورش میدم، اما هنوز نتونستم نونی با کیفیت نون زمین تولید کنم. هیچ وقت اون طعم خاص رو نمیده". او به همۀ شنوندگارن رو کرد و ادامه داد: در واقع من شش تا کشاورز زمینی رو پنج سال پیش آوردم تا به کار روبات­ها نظارت کنن. اونها کاری با مزرعه کردن که با دیدنش شگفت زده میشین. بوته­های ذرتی در میاد که پنج متر ارتفاعشونه. کار اونها یه مقدار مفید بود. استفاده از بذر زمینی­ هم مفید بود. ولی حتی اگه شما بذر زمینی پرورش بدین، محصولاتشون سال دیگه زمینی نخواهد بود".

مینار پرسید: "وزارت کشاورزی دولت شما، خاک رو آزمایش نکرده"؟

مرد رئایی در پاسخ با تکبر گفت: "توی بخش ما خاکی بهتر از اونجا وجود نداره. دونه­های چاودار هم از نوع درجه یک هستن. من صد کیلو بذر برای پاکسازی نژادی به زمین فرستادم که با مهر درجه یک برگشتن". او فکورانه یک طرف چانه­اش را مالید و ادامه داد: "من دارم راجع به طعمش حرف می­زنم. به نظر نمیاد که به درستی..."

مینارد سعی کرد تا بحث را تمام کند. او گفت: "طعم و مزه یه چیز غیر ضروری و موقتیه. این قبیله نشین­های حقیر زمینی، وقتی که احساس درموندگی کنن، میان به سمت ما و شرایط ما رو قبول می­کنن. ما فقط یه طعم اسرار آمیز رو از دست میدیم، اما اونها موتورهای اتمی­شون، ماشین­های کشاورزی­شون و خودروهای زمینی­شون رو از دست میدن. در واقع این اصلاً ایدۀ بدی نیست که بدون طعم زمینی­ای که شما نگرانش هستین، به تلاشمون ادامه بدیم. بذارین قدر طعم تولیدات خودمون رو بدونیم به جای طعم چیزی که اگه این فرصت رو بهش بدیم، مقابلون می­ایسته".

مرد رئایی لبخندی زد و گفت: "عجب. می­بینم که داری سیگاری می کشی که از توتون زمینی درست شده".

-: "عادتیه که اگه مجبور بشم، می­تونم کنار بذارمش".

-: "البته مگه اینکه کلاً سیگار رو ترک کنی. من که حاضر نیستم از تنباکوی دنیاهای فضایی بجز برای کشتن پشه­ها، استفادۀ دیگه­ای بکنم".

او به آن موضوع کم اهمیت، خندۀ پر سر و صدایی کرد و گروه را ترک نمود. مینارد در حالی که به بینی­اش چین انداخته بود، رفتن او را تماشا کرد.

آن مشاجرۀ کوچک در مورد چاودار و تنباکو باعث به وجود آمدن رضایتی آشکار در کیلین شده بود. او چنین رفتارهایی را به عنوان بازتاب­های کوچکی از واقعیت سیاست­های کهکشانی پذیرفته بود. تتیس و رئا بزرگترین دنیاها در جنوب کهکشان بودند، مانند آرورا که بزرگترین دنیا در شمال آن بود. هر سه سیاره مانند یکدیگر نژاد پرست و انحصار طلب بودند. از نظر زمین، آنها شبیه به هم و کاملاً با هم جور بودند. در حالت عادی، هر کسی ممکن بود فکر کند که در این مورد، هیچ جای بحثی وجود ندارد.

اما آرورا قدیمی ترین سیاره در بین دنیاهای فضایی بود. از همه پیشرفته­تر بود و قوی­ترین نیروی نظامی را داشت و در نتیجه، آرزو داشت که رهبری دنیاهای دیگر را به عهده بگیرد. همین برای تحریک شدنش در برابر مخالفان کافی بود و رئا و تتیس، کانون دنیاهایی بودن که این رهبری را به رسمیت نمی­شناختند.

کیلین با تأسف از چنین شرایطی سپاسگذار بود. اگر زمین می­توانست به صورت مناسبی به قدرت خود متکی باشد، ابتدا در یک زمینه و بعد در مورد چیزهای دیگر، می­توانست بر فروپاشی چیره شود.

او دزدانه و با احتیاط مینارد را زیر نظر گرفت و می­خواست ببیند که او در بحث روز بعد چه عکس­العملی نشان می­دهد. در آن بحث، او بیشتر از آنچه که ادب حکم می­کرد، ساکت بود.

در این هنگام یک منشی جزء یا یک کارمند دون پایه راه خود را از میان انبوه میهمانان گشود و توجه مینارد را به خود جلب کرد.

کیلین که درحال تماشا بود، مرد آرورایی را دید که به او پاسخ داد و دید که به دقت به حرف­های او گوش داد. دید که دهان مینارد تکان خود و واژۀ «چی؟» را ساخت به طوری که به چشمان هر کسی قابل تشخیص بود، اگرچه دورتر از آن بود که بتواند بشنود، و بعد دستش را به سمت کاغذی دراز کرد که مرد دیگر به سویش گرفته بود.

در نتیجه، جلسۀ روز بعد کنفرانس، کاملاً متفاوت با چیزی انجام شد که کیلین پیش­بینی کرده بود.    

ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • جمعه 25 دی 1394

    لوئیز مورِنو، سفیر زمین در آرورا، مردی با بدنی نحیف و رنجور بود، و آن موضوع تصادفی نبود. سعی شده بود تمامی دیپلمات­های زمینی از بین افرادی که یا پوست تیره داشتند، یا قد کوتاه بودند، یا چروکیده و یا ضعف جسمانی داشتند، یا هر چهار صفت را با هم داشتند، انتخاب شوند.

    تا زمانی که دنیاهای فضایی برای زمینی­ها نهایت جذابیت را نشان می­دادند، این فقط برای محافظت از خود بود. دیپلمات­هایی که به آرورا می­آمدند، به میزان قابل ملاحظه­ای به بازگشت بی میلی نشان می­دادند. بدتر و خطرناک­تر اینکه چنین چیزی به معنی رشد حسی از دوستی با نیمه خدایان ساکن در ستارگان می­شد و باعث افزایش از خودبیگانگی در میان زمینیان می­گشت.

    البته مگر اینکه سفیر خودش را در حالی می­یافت که بازپس فرستاده شده بود. مگر اینکه سفیر خودش را چیز نفرت­ انگیزی می­یافت. در آن صورت دیگر یک خدمتکار باوفای زمین محسوب نمی­شد.

    سفیر زمین کمتر از صد و شصت ساننتیمتر قد داشت، با سری تاس و پیشانی­ای که به عقب شیب داشت. ریشش متمایل به قرمز بود و حلقۀ سرخی دور چشمانش داشت. سرما خوردگی خفیفی داشت و در نتیجه گاه و بیگاه با دستمال بینی­اش را پاک می­کرد. اما با وجود همۀ اینها، مرد باهوشی بود.

    برای مینارد، دیدن مرد زمینی و شنیدن صدایش، ناراحت کننده بود. هر بار که سفیر بینی­اش را تمیز می­کرد، به او حالت تهوع دست می­داد و از چندش به خود می­لرزید.

    مینارد گفت: "عالیجناب، من خواستم با شما تماس بگیرم چون می­خواستم به اطلاعتون برسونم که مجلس تصمیم گرفته از دولت شما بخواد که شما رو فرا بخونه".

     -: "این نظر لطف شماست جناب نماینده. فکرش رو می­کردم. میشه بفرمایید دلیلش چیه"؟

    -: "دلیلش چیزی نیست که بشه توضیحش داد. به عقیدۀ من این حق یه کشوره که خودش تشخیص بده که آیا یه نماینده مورد قبول کشور میزبان هست یا خیر. فکر هم نمی­کنم که شما نیاز به روشن شدن بیشتر این موضوع داشته باشید".

    -: "خیلی خوب". سفیر مکثی کرد تا دوباره از دستمالش استفاده کند و ادامه داد: "همش همین بود"؟

    مینارد گفت: "نه دقیقاً. موضوع دیگه­ای هم هست که می­خوام عنوان کنم. ازتون می­خوام که بمونین".

    پره­های قرمز شدۀ بینی سفیر کمی لرزیدند، اما او لبخندی زد و گفت: "مایۀ افتخاره".

    مینارد با لحن تکبر آمیزی گفت: "عالیجناب، دنیای شما ستیزه جویی آشکاری رو از خودش نشون میده که از نظر ما در آرورا، ناراحت کننده و غیر ضروریه. من فکر می­کنم این بازگشت برای شما به منزلۀ فرصت مناسبیه که از نفوذتون علیه نشون دادن چنین چیزی استفاده کنین. همونطور که می­دونین، اخیراً در نیویورک مردم با دو نفر از آرورایی­ها با خشونت رفتار کردن. اگه یه دفعۀ دیگه این اتفاق بیفته، برای زمین گرون تموم میشه".

    -: "این اتفاق فقط به این دلیل افتاده که کاسۀ صبر مردم لبریز شده، نماینده مینارد. مطمئناً شما نمی­تونین به نوجونها توضیح بدین که فریاد زدن توی خیابون باعث ایجاد دشمنی میشه".

    -: "فعالیت­های دولت ما به روش­های مختلفی از این قضیه حمایت می­کنه. مثلاً میشه به ماجرای دستگیری اخیر آقای ارنست کیلین اشاره کرد".

    سفیر به آرامی گفت: "که یه موضوع کاملاً داخلی محسوب میشه".

    -: "اما نه در مورد کسی که روح منطقی­ای در جهت دنیاهای فضایی نشون میده. کیلین یکی از معدود زمینی­هایی که تا همین اواخر می­تونست صداش رو به گوش مردم برسونه. اون اونقدر باهوش هست که بفهمه هیچ قانون مقدسی نمی­تونه از یه انسان پست محافظت کنه، صرفاً به این دلیل که اون یه انسان پسته".

    سفیر از جا برخواست و گفت: "من هیچ علاقه­ای به فرضیه­های نژادپرستانۀ آرورایی­ها ندارم".

    -: "یه لحظه صبر کنین. دولت شما ممکنه بفهمه که خیلی از نقشه­هاش با دستگیری کارگزارتون، موریانو، غلط از آب در میاد. به این حقیقت توجه داشته باشین که ما آرورایی­ها عاقل­تر از اون هستیم که به این دستگیری سزاوار باشیم. این می­تونه باعث بشه که یه مقدار مکث کنن".

    -: "مگه موریانو کارگزار منه؟ باور کنید جناب نماینده، اگه از من سلب صلاحیت بشه، اینجا رو ترک می­کنم. اما مطمئناً سلب مصونیت دیپلماتیک من، به معنی سلب مصونیتم به عنوان یک انسان شریف از مسئولیت­های خبر گیری نیست".

    -: "شغل شما اینه"؟

    -: "آیا آرورایی­ها تصور می­کنن که دیپلماسی با خبرگیری یکیه؟ دولت من خیلی خوشحال میشه که این رو بشنوه. می­تونیم در این مورد اقدامات احتیاطی رو به عمل بیاریم".

    -: "پس شما از موریانو دفاع می­کنین؟ یا انکار می­کنین که اون برای زمین کار می­کنه"؟

    -: "من فقط از خودم دفاع می­کنم. در مورد موریانو هم اونقدر احمق نیستم که بخوام چیزی بگم".

    -: "چه حماقتی"؟

    -: "من نمی­تونم از خودم دفاع کنم، اما اون رو متهم نکنم؟ من نه بهش اتهام می زنم و نه ازش دفاع می­کنم. مشاجرۀ دولت شما با موریانو، مثل مشاجرۀ دولت من با کیلین، کسی که شما برای دفاع ازش اشتیاق بیشتری نشون میدین، یه مسألۀ داخلیه. من همین الآن از اینجا میرم".

    ارتباط قطع و تقریباً بلافاصله دیوار پدیدار شد. هیکمن فکورانه به مینارد نگاه می­کرد.

    مینارد با اخم گفت: "راجع بهش چی فکر می­کنی"؟

    -: "فکر می­کنم که واقعاً شرم­آوره که این تقلید مسخرۀ انسانیت باید روی آرورا پا بذاره".

    -: "باهات موافقم. اما با این حال... با این حال..."

    -: "خوب"؟

    -: "با این حال هنوز فکر می­کنم که اون استادیه که ما رو به هر سازی که می­خواد می­رقصونه. قضیۀ موریانو رو می­دونی"؟

    -: "البته".

    -: "خوب، اون محکوم میشه و میفرستنش به یه سیارک. حزبش هم از هم گسسته میشه. در نتیجه همه میگن که چنین کاری باعث شکست وحشتناکی برای زمین میشه".

    -: "دربارۀ این موضوع شکی داری"؟

    -: "مطمئن نیستم. رئیس کمیته، باند، روی اعلام این فرضیش پافشاری می­کنه که پروژۀ اقیانوس آرام اسمیه که زمین به پروژه­ای داده که از خائنین داخلی ما علیه دنیاهای فضایی استفاده کنه. اما من مطمئن نیستم که حقایق با این فرضیه جور دربیاد. به عنوان مثال، ما این مدارک رو علیه موریانو از کجا آوردیم"؟

    -: "با اطمینان نمی­تونم بگم".

    -: "ما مدارک رو از کارگزارانمون گرفتیم. اما اونها خودشون مدارک رو از کجا آوردن؟ اون مدارک یه کمی بیش از حد متقاعد کننده هستن. موریانو می­تونست بیشتر از خودش محافظت کنه..."

     مینارد تردید کرد. به نظر می­رسید که کمی سرخ شده است. ادامه داد: "خوب، اگه به صورت اجمالی بخوام بگم، به نظر من این سفیر زمینی­ها بوده که بیشترین مدارک رو به ما ارائه داده. من فکر می­کنم اون از حس همدردی موریانو با زمینی­ها استفاده کرده تا باهاش از در دوستی در بیاد و بعد هم از پشت بهش خنجر بزنه".

    -: "برای چی"؟

    -: "من نمی­دونم. شاید برای اطمینان از وقوع جنگ، با این پروژۀ اقیانوس آرام که منتظر ماست".

    -: "من که باورم نمیشه".

    -: "می­دونم. هیچ دلیلی برای اثباتش ندارم. فقط یه مشت حدس و گمانه. حتی کمیته هم حرفهام رو باور نمی­کنه. به نظرم می­رسه که شاید آخرین گفتگویی که با سفیر داشتم، یه چیزی رو آشکار کنه، اما فقط دیدنش باعث نارحتی من شد و من بیشتر وقتم رو صرف این کردم تا اون رو از جلوی چشمم دور کنم".

      -: "خوب، دوست من، تو داری احساساتی میشی. این یه ضعف ناراحت کنندس. شنیدم که تو رو به سمت نمایندگی اجلاس بین سیاره­ای توی هسپروس منصوب کردن. بهت تبریک میگم".

    مینارد با بی­توجهی گفت: "متشکرم".

    *

    لوئیز مورنو، سفیر سابق آرورا از بازگشت به زمین خوشحال بود. او دور از مناظر مصنوعی بود که به نظر می­رسید هیچ زندگی­ای در آنها وجود ندارد، و وجودشان فقط به دلیل ارادۀ قوی صاحبانشان بود. دور از مردان و زنان زیبا و روبات­های در همه جا حاضرشان.

    او به میان صدای هوم خفیف زندگی و صدای برخورد نامنظم پاها، تنه زدن­ها و برخورد نفس­ها به صورتش بازگشته بود.

    البته او قادر نبود به طور کامل از همۀ آن شور و هیجان لذت ببرد. چندروز اول ورودش به برگزاری کنفرانس با سران دولت زمین گذشته بود.

    در واقع یک هفتۀ کامل گذشت تا اینکه زمانی رسید که توانست خودش را واقعاً راحت احساس کند. او در یکی از کمیاب­ترین مناطق پر تجمل زمین بود. در باغی روی بام. در کنارش، گستاو استاین فیزیولوژیست آرام قرار داشت، که یکی از بازیگران اولیۀ نقشه‌­ای بود که بر اساس شایعات به آن پروژۀ اقیانوس آرام می­گفتند.


     ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 24 دی 1394

    کیلین بی­صبرانه گفت: "آقای مدیر، شما می­خواین جنگ بشه"؟

    -: "من می­خوام جنگ بشه؟ سؤال بی­شرمانه­ای بود".

    -: "پس کدوم یکی از تعیین کنندگان خط مشی دولت خواهان جنگه؟ مثلاً کی مسئول شایعۀ از پیش طراحی شدۀ پروژۀ اقیانوس آرامه"؟

    -: "پروژۀ اقیانوس آرام؟ این رو دیگه از کجا شنیدی"؟

    -: "من منابعم رو فاش نمی­کنم".

    -: "پس بذار بهت بگم. تو قضیۀ این پروژۀ اقیانوس آرام رو از موریانوی آرورایی توی سفر اخیرش به زمین شنیدی. ما بیشتر از اون چه که فکرش رو می­کنی راجع بهت اطلاعات داریم، آقای کیلین".

    -: "می­دونم. ولی من قبول نمی­کنم که این موضوع رو از موریانو شنیدم. چرا فکر می­کنین که می­تونستم از اون اطلاعات بگیرم؟ به خاطر این نیست که بهش عمداً اجازه داده شده بود تا از این چرندیات اطلاع پیدا کنه"؟

    -: "چرندیات"؟

    -: "بله. به عقیدۀ من پروژۀ اقیانوس آرام یه چیز تقلبیه. یه چیز تقلبی که برای ایجاد اطمینان به وجود اومده. فکر می­کنم نقشۀ دولت اینه که اجازه بدن این اطلاعات سری کم کم درز پیدا کنه تا خط مشی جنگی دولت تقویت بشه. این یه قسمت از جنگ روانی علیه مردم خود زمینه و در نهایت هم باعث ویرانی زمین میشه. و من هم قصد دارم که این نظریه رو به اطلاع مردم برسونم".

    سلیونی به آرامی گفت: "شما این کار رو نمی­کنین، آقای کیلین".

    -: "چرا، می­کنم".

    -: "آقای کیلین، دوست شما، لون موریانو در آرورا مشکلات خودش رو داره. شاید به خاطر اینکه زیادی با شما دوسته. مراقب باشین که شما هم اینجا به خاطر دوستی با اون دچار مشکلات مشابهی نشین".

    -: "من نگران نیستم". سپس خندۀ کوتاهی کرد، به پا خواست و با گام­های کشیده به سمت در رفت. وقتی که دید پشت در، دو مرد بزرگ جثه ایستاده­اند که به او اجازۀ خروج نمی­دهند، لبخندی زد و گفت: "منظورتون از این کار اینه که من بازداشتم"؟

    سلیونی گفت: "دقیقاً همین طوره".

    -: "به چه جرمی"؟

    -: "بعداً یه فکری براش می­کنیم".

    و کیلین در معیت آن دو نفر آنجا را ترک کرد.

    *

    روی آرورا، تصویر آینه­ای آنچه در زمین اتفاق افتاده بود، در مقیاسی بزرگتر در حال وقوع بود.

    کمیتۀ کارگزاران خارجی مجلس، از زمان جلسه­ای که در آن لون موریانو و حزب محافظه کارانش طرح بزرگ اجبار به انتخابات علنی را داده بودند، چند روز بود که جلسه داشت. انتخاباتی که به دلیل سیاست نظامی برتر حزب استقلال طلبان، و همچنین فعالیت­های کمیتۀ کارگزاران خارجی، شکست خورده بود.

    ماه­ها بود که مدارک در حال انباشته شدن بود و وقتی که معلوم شد انتخابات غیر علنی به مقدار قابل توجهی به نفع استقلال طلبان است، کمیته قادر بود ضربۀ خودش را وارد کند.

    موریانو احضاریه را در منزلش دریافت کرد و تحت بازداشت خانگی قرار گرفت. اگرچه این شیوۀ بازداشت خانگی تحت آن شرایط غیر قانونی بود حقیقتی که موریانو به آن پافشاری می­کرد- با این وجود، با موفقیت به انجام رسید.

    به مدت سه روز از موریانو با لحنی مؤدب و یکنواخت، بازجویی کاملی به عمل آمد. سه نفر بازجو از کمیته، پرسش و پاسخ را به صورتی نوبتی به عهده گرفتند و بعد از ساعتها به موریانو تنها ده دقیقه فرصت استراحت دادند تا خود اعضای کمیته با هم مشورت کنند.

    بعد از سه روز او شروع به عکس­العمل نشان دادن کرد. صدایش گرفته بود و اصرار داشت با کسانی که او را متهم کرده  بودند، رو در رو شود. با درماندگی اصرار می­کرد که باید از ماهیت دقیق اتهامش مطلع شود و از بس علیه آن شیوۀ غیر قانونی فریاد زده بود، گلویش زخم شده بود.

    سرانجام کمیته بیانیه را برای او خواند...

    -: "درسته یا نه؟ درسته یا نه"؟

    موریانو به سختی ­توانست با وجود ساختار عنکبوت مانندی که او را در بر گرفته بود، دستش را با درماندگی تکان دهد.

    او صحت مدارک را رد کرد اما فوراً به اطلاعش رسید که این فقط جلسۀ کمیتۀ بازجویی است و محاکمه به حساب نمی­آید.

    رئیس کمیته سرانجام چکشش را فرود آورد. او مردی با گذشت با اهدافی بزرگ بود. او یک ساعت در مورد جمع بندی نهایی نتایج بازرسی صحبت کردکه فقط قسمت نسبتاً کوتاهی از آن کفایت می­کرد.

    او گفت: "اگه شما فقط با افراد دیگه­ای توی آرورا تبانی کرده بودین، ما می­تونستیم درکتون کنیم، و حتی شما رو ببخشیم. چنین اشتباهاتی قبلاً هم در طول تاریخ آرورا توسط افراد بلند همت لا پوشونی شده و به اطلاع عموم نرسیده. اما همش این نیست. چیزی که ما رو می­ترسونه و جای ترحم باقی نمی­گذاره، اشتیاق شما برای همدستی با بازماندگان مادون انسان­های طاعون زده و نادون زمینیه.

    شما متهم هستید و شواهد سنگینی هم علیه شما وجود داره که با بدترین عناصر جمعیت بی اصل و نصب زمین دسیسه چینی کردین..."

    گریۀ عذاب آور موریانو حرف رئیس کمیته را قطع کرد: "ولی به چه انگیزه­ای؟ به چه انگیزه­ای باید این کار رو کرده باشم"؟

    متهم روی صندلی­اش نشانده شد. رئیس کمیته لبهایش را به هم فشرد و متن از پیش نوشته شدۀ گفته­هایش را کنار گذاشت و آمادۀ صحبت شد.

    او گفت: "پرداختن به انگیزه­های شما ربطی به این کمیته نداره. ما حقایق مربوط به پرونده رو نشون دادیم. کمیته مدرکی داره که..." او مکثی کرد و نگاهی به ردیفی از مردان که در سمت چپ و راستش نشسته بودند انداخت و ادامه داد: "فکر می­کنم بتونم بگم که کمیته مدرکی داره که نشون میده که شما قصد داشتین از نیروی زمینی­ها برای راه انداختن کودتایی استفاده کنین که شما رو دیکتاتور آرورا می­کنه. ولی تا وقتی که مدرک مورد استفاده قرار نگرفته، بیشتر از این توضیح نمیدم، بجز اینکه بگم بر اساس شنیده­ها، چنین سرانجامی با شخصیت شما ناسازگار نیست".

    او به متن سخنرانی­اش باز گشت و ادامه داد: "اون عده از ما که اینجا نشستیم، از چیزی بهمون خبر رسیده که بهش میگن پروژۀ اقیانوس آرام؛ که بر اساس شایعات، تلاش قسمتی از زمینه برای بازگردوندن سلطۀ اونها بر دنیاهای فضایی.

    لازم به تأکید نیست که هر تلاشی از این نوع محکوم به شکسته و شکست خوردن ما هم باور نکردنیه. فقط یه چیز هست که می­تونه باعث لغزش ما بشه و اون هم ضعف داخلیه که احتمالش ناچیزه. با همۀ اینها، ژنتیک یه دانش کاملاً مطمئن به حساب نمیاد. حتی با وجود بیست نسلی که پیش از ما وجود داشته، ویژگی­های ناخواسته­ای ممکنه در نقاط تصادفی به وجود بیاد و هر کدوم از اونها ممکنه نقیصه­ای در سپر فولادی قدرت آرورا به وجود بیاره.

    پروژۀ اقیانوس آرام همینه. استفاده از مجرمین و خائنین ما علیه خودمون. و اگه بتونن چنین افرادی رو در نظام حکومتی ما پیدا کنن، زمینی­ها ممکنه حتی موفق هم بشن.

    کمیتۀ کارگزاران خارجی به وجود اومده تا با چنین تهدیداتی مقابله کنه. بهتره که ادامه بدیم..."

    و سخنانش را با آخرین سرعت ادامه داد.

    وقتی که حرف­هایش به آخر رسید، موریانو، رنگ پریده و با چشمانی از حدقه بیرون زده مشتش را روی میز کوبید و گفت: "من اصرار دارم که حرف بزنم..."

    رئیس کمیته گفت: "متهم می­تونه صحبت کنه".

    موریانو به پا خواست و برای چند لحظۀ طولانی به او نگریست. اتاق که با استفاده از پرتوهای ارتباطی کمیته برای هفتاد و پنج میلیون بیننده جا داشت، خالی مانده بود. فقط بازرسان، حقوق­دانان، کارمندان ثبت و البته محافظینش با او در آنجا بودند.

    اگر در آنجا شنونده­ای حضور داشت، برایش بهتر بود. اما حالا حرف­هایش برای چه کسی جذابیت داشت؟ چشمانش از یکی به دیگری افتاد اما هیچ کدام از دیگری بهتر نمی­نمود.

    او گفت: "اول از همه، من قانونی بودن این نشست رو قبول ندارم. حقوق قانونی من در مورد حریم خصوصی و فردیت من زیر پا گذاشته شده. من توسط گروهی محاکمه شدم که دادگاه به حساب نمیان، توسط افرادی که گمان می­کنن من گناهکارم. به من فرصت کافی برای دفاع از خودم داده نشده. در واقع فقط با یه جمله من رو به عنوان یه مجرم، متهم کردن.

    من کاملاً و بدون قید و شرط، رد می­کنم که در هرگونه فعایت زیانباری علیه کشور شرکت داشتم یا در تلاش برای خرابکاری با هرگونه سازمانی در ارتباط بودم.

    من به صراحت و با تمام قدرت این کمیته رو متهم می­کنم که از توانش برای برنده شدن در منازعات سیاسی استفاده کرده. من گناهکار شناخته شدم، اما علتش خیانت من نیست بلکه مخالفت منه.  من مخالف سیاست نابودی قسمت بزرگی از نژاد انسان به این دلیل که اونها کم اهمیت و مادون انسان دونسته میشن هستم.

    به جای نابودی، ما باید به این انسان­هایی که محکوم به یه زندگی خشن و غم انگیز شدن، تنها به این دلیل که اول نیاکان ما و نه نیاکان اونها بودن که به دنیاهای فضایی رسیدن، کمک کنیم. با توان و منابعی که ما داریم می­تونیم به بازسازی و توسعۀ..."

    رئیس کمیته صدایش را از صدای موریانو بالاتر برد و گفت: "شما از موضوع خارج شدین. این کمیته آمادس تا دفعیات شما رو بشنوه، اما موعظه راجع به حقوق زمینی­ها، خارج از بحث نجیب زادگان این سیارس".

    مدارک رسمی کاملاً بر علیه او بودند. این یک پیروزی بزرگ برای استقلال طلبان به حساب می­آمد؛ از میان اعضای کمیته، تنها فرانکلین مینارد بود که کاملاً راضی نشده بود. هنوز شک کوچکی وجود داشت.

    او شک داشت...

    آیا او باید برای آخرین بار تلاشش را می­کرد؟ آیا او حق حرف زدن داشت، اما آن میمون عجیب و غریب که سفیر زمین بود، حق حرف زدن نداشت؟ او به سرعت تصمیمش را گرفت و فوراً بر اساس آن عمل کرد. تنها مکثی کرد تا با شاهدی هماهنگی­های لازم را انجام دهد، چرا که برای او حتی ارتباط خصوصی با یک زمینی حتی بدون وجود شاهد هم خطرناک بود.

     

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 23 دی 1394

    هیکمن به آهستگی ابرویش را بالا آورد و گفت: "در این مورد اطمینان کمتری وجود داره. به من گفتن که بعضی از زیست­شناس­های زمین کاملاً توی کارشون مهارت دارن. طبیعتاً از اونجایی که من یه فیزیک­دانم، صلاحیت قضاوت در این مورد رو ندارم. اما با این حال توی بعضی زمینه­های خاص، تخصص دارن. به عنوان یه مثال کاملاً روشن می­تونم به کشاورزیشون اشاره کنم. همینطور میکروب­شناسی. اِم..."

    -: "راجع به جنگ میکروبی چی داری که بگی"؟

    -: "این هم یه فکریه. اما نه، نه، کاملاً غیر قابل تصوره. یه دنیای پرجمعیت و کاملاً فشرده مثل زمین نمی­تونه با شبکۀ گسترده­ای از دنیاها، به وسیلۀ میکروب­ها جنگ کنه. این طوری وارد همه گیری بی­پایانی میشه که براش مثل یه نوع تلافی خواهد بود. در واقع می­تونم بگم که با شرایط زندگی­ای که ما اینجا توی آرورا یا دنیاهای فضایی دیگه داریم، هیچ بیماری واگیر داری واقعاً شیوع پیدا نمی­کنه. نه، مینارد. می­تونی این رو از میکروب­شناس­ها هم بپرسی ولی فکر می­کنم اونها هم بهت همین رو بگن".

    مینارد گفت: "و روش سوم"؟

    -: "روش روانشناختی؟ این یکی رو نمیشه پیشگویی کرد. و دنیاهای فضایی هم جوامع باهوش و سالمی هستن و تحت تأثیر تبلیغات عادی یا شور هیجان ناسالم قرار نمی­گیرن. به عقیدۀ من..."

    -: "خوب"؟

    -: "اگه پروژۀ اقیانوس آرام یه همچین چیزی باشه چی؟ منظورم چیز بزرگیه که تعادل ما رو به هم بزنه. یه چیز فوق سری، که اگه به روش درستی نشون داده بشه، باعث میشه که دنیاهای فضایی یه کم در برابر زمین سر خم کنن، البته فقط به خاطر امنیت خودشون".

    سکوت طولانی­ای پدیدار شد. سپس مینارد با عصبانیت منفجر شد:" غیر ممکنه"!

    -: "واکنش شما درسته. شما تردید دارین. ولی من جداً نمیگم که این یه تفسیر درسته. این فقط یه فکره".

    سکوت طولانی­تری به وجود آمد. سپس هیکمن به حرف آمد و گفت: "سؤال دیگه­ای نیست"؟

    مینارد از خواب و خیال بیرون آمد و گفت: "نه... نه".

    پرتوهای مخابراتی قطع شدند و در جایی که قبلاً اتاقی دیده می­شد، دیواری پدیدار گشت.

    مینارد سرسختانه و با ناباوری، آهسته سرش را تکان داد.

    *

    ارنست کیلین، با احساسی از گذشت قرن­ها پا روی پله­ها گذاشت. ساختمانی قدیمی بود که در طول تاریخ، تار عنکبوت بسته بود. زمانی ساختمان مجلس انسان­ها بود که از درون آن احکامی صادر می شد که همۀ ستاره­ها را در بر می­گرفت.

    ساختمان بلندی بود که به سمت آسمان کشیده می­شد و اوج می­گرفت و به ستاره­ها می­رسید. به ستاره­هایی که حالا رو برگردانده بودند.

    مدت زیادی از اینکه آن ساختمان به مجلس زمین تعلق داشت نگذشته بود. مجلسی که حالا به یک ساختمان نئوکلایسک جدید انتقال پیدا کرده بود که سبک معماری آن از سبک باستانی دوران پیش اتمی، نوعی بوزینه ساخته بود.

    اما با این وجود، ساختمان قدیمی هنوز نام بزرگش را حفظ کرده بود. نام رسمی آن هنوز «استلار هاوس» بود، اما فقط جایی برای کاغذ بازی کارمندان پیر و چروکیده بود.

    کیلین وارد طبقۀ دوازدهم شد، و آسانسور پشت سرش به سرعت پایین رفت. علامت درخشانی به نرمی و وضوح می­گفت که انجا «ادارۀ کل اطلاعات» است. او نامه­ای را به مسئول پذیرش داد و منتظر ماند. سر انجام از دری عبور کرد که روی آن نوشته بود. ال. زد. سِلیونی، مدیر اطلاعات.

    سلیونی مردی کوچک اندام با پوستی تیره بود. موهایی پرپرشت و سیاه و سبیلی کوتاه و سیاه داشت. وقتی که لبخند می­زد، دندان­های سفیدش برق می­زدند و به همین دلیل گاه و بیگاه لبخند می­زد.

    وقتی که برخواست و دستش را دراز کرد، لبخند به لب داشت. کیلین دست او را گرفت. سلیونی او را دعوت به نشستن کرد و یک سیگار به او تعارف کرد. سپس گفت: "خیلی خوشحالم که شما رو می­بینم آقای کیلین. واقعاً لطف کردین که توی این فرصت کوتاه به نیویورک پرواز کردین".

    کیلین گوشۀ لبهایش را به سمت پایین خم کرد و با دستش حرکت کوچکی انجام داد و آن موضوع را بی­اهمیت نشان داد.

    سلیونی ادامه داد: "فکر می­کنم دوست داشته باشین در مورد همه چیز بهتون توضیح بدم".

    کیلن گفت: "اگه توضیح بدین ممنون میشم".

    -: "متأسفانه دونستن اینکه چطور میشه توضیحش داد، مشکله. به عنوان مدیر بخش اطلاعات، موقعیت مشکلی دارم. من باید از امنیت و سلامت زمین محافظت کنم و همزمان بر آزادی سنتی مطبوعات نظارت کنم. طبیعتاً و خوشبختانه ما چیزی به نام سانسور نداریم ولی باز هم طبیعتاً، یه وقت­هایی آرزو می­کنیم که ای کاش چنین چیزی رو داشتیم".

    کیلین گفت: "این موضوع به من ربط پیدا می­کنه؟ منظورم سانسوره".

    سلیونی پاسخ مستقیمی نداد. به جای آن، آهسته لبخندی زد که آشکارا فاقد حس خوش مشربی بود. سپس گفت: "آقای کیلین. شما یکی از پربیننده­ترین و تأثیر گذارترین برنامه­های تلویزیونی رو دارین. در نتیجه شما برای دولت جذابیت ویژه­ای دارین".

    کیلین با سرسختی گفت: "زمانش مال خودمه. بابتش پول میدم و مالیات بر درامدم رو هم پرداخت می­کنم. از اینجا نتیجه می­کیرم که دارم صمیمانه از قوانین اجتماعی که بر تابوها حکومت می­کنن، پیروی می­کنم. در نتیجه دقیقاً متوجه نمیشم که چه جذابیتی می­تونم برای دولت داشته باشم".

    -: "اوه، شما حرف من رو بد برداشت کردین. البته گمون کنم تقصیر خودمه که حرفم رو واضح نگفتم. شما به هیچ جرمی متهم نشدین و هیچ قانونی رو نشکستین. من هم فقط داشتم توانایی مطبوعاتی شما رو تحسین می­کردم. چیزی که می­خوام راجع بهش حرف بزنم، طرز برخورد حرفه­ای شماست".

    -: "در رابطه با چی"؟

    سلیونی با خشونتی ناگهانی گفت: "در رابطه با سیاست ما در مورد دنیاهای فضایی".

    -: "آقای مدیر، طرز برخورد حرفه­ای من دقیقاً نشون میده که من چه احساسی دارم و چه فکری می­کنم".

    -: "از نظر من اشکالی نداره. شما قانوناً حق دارین که احساسات و افکار خودتون رو داشته باشین. اما با این وجود عادلانه نیست که اونها رو در بین بینندگانتون که نیم میلیارد نفر میشن، پخششون کنین".

    -: "شاید از نظر شما عادلانه نباشه. اما از نظر بقیه کاملاً قانونیه".

    -: "بعضی وقت­ها لازمه که خیر و صلاح مملکت بالاتر از تعابیر سفت و سخت و خودخواهانۀ قانونی قرار بگیره".

    کیلین دوبار پایش را به زمین کوبید و اخم کرد. سپس گفت: "ببینین، بیاین روراست باشیم. شما دقیقاً چی می­خواین"؟

    مدیر اطلاعات دستانش را گشود و گفت: "اگه در یک کلمه بخوام خلاصش کنم، باید بگم، همکاری. واقعیتش رو بخواین، آقای کلین، ما نمی­تونیم به شما اجازه بدیم که ارادۀ مردم رو تضعیف کنین. شما موقعیت زمین رو درک نمی­کنین؟ زمین شش میلیار نفر جمعیت داره و ذخیرۀ غذا و تجهیزات در حال کاهشه. زمین تاب تحمل بیشتر از این رو نداره و تنها راه حل این مسأله، مهاجرته. هیچ وطن پرست زمینی نمی­تونه در این موقعیتی که ما داریم، اعلام بی­طرفی کنه. هیچ انسان منطقی در هیچ کجا نمی­تونه بی­طرف باشه".

    کیلین گفت: "من متوجه منطق شما در مورد جدی بودن مشکل افزایش جمعیت هستم، اما مهاجرت تنها راه حل این مشکل نیست. در واقع مهاجرت یه راه مطمئن برای نابودیه".

    -: "جداً؟ چرا این حرف رو می­زنین"؟

    -: "برای اینکه دنیاهای فضایی اجازۀ مهاجرت نمیدن، و شما هم فقط با جنگ می­تونین اونها رو مجبور به پذیرش مهاجر کنین. و اگه جنگی رخ بده، ما برنده نخواهیم بود".

    سلیونی به نرمی گفت: "بگو ببینم، تا به حال هیچ وقت خواستی مهاجرت کنی؟ به نظرم برای مهاجرت واجد شرایط باشی. تو کاملاً قد بلندی، موهای تقریباً روشنی داری، باهوشی..."

    کیلین خیلی خلاصه گفت: "من تب یونجه دارم".

    مدیر لبخندی زد و گفت: "خوب، پس در این صورت، تو دلیل خوبی برای محکوم کردن استبداد ژنتیکی و سیاست­های نژاد پرستانۀ اونها داری".

    کیلین با حرارت پاسخ داد: "من تحت تأثیر رفتارهای فردی قرار نمی­گیرم. حتی اگه برای مهاجرت به طور کامل واجد شرایط تشخیص داده بشم، باز هم سیاست­های اونها رو محکوم می­کنم. اما محکوم کردن من هیچ فایده­ای نداره. سیاست­های اونها، سیاست­های اونهاست و می­تونن تحمیلش کنن. در ضمن، سیاست­های اونها هم دلایلی داره، حتی اگه اون دلایل اشتباه باشن. بشریت یک بار دیگه در دنیاهای فضایی شروع به کار می­کنه و اونها، یعنی کسانی که اول به اونجا دست پیدا کردن، دوست داشتن بعضی از نقایص بدن انسان رو حذف کنن که امروزه کاملاً آشکار شده. تب یونجه یه بیماری ژنتیکی ناخوشاینده. مستعد سرطان بودن، از اون هم بدتره. حساسیت اونها در مورد رنگ پوست و رنگ مو البته بی­معنیه، اما من می­تونم تمایل اونها به هم شکل بودن رو درک کنم. و در مورد زمین هم ما می­تونیم حتی بدون کمک فضایی­ها خیلی کارها بکنیم".

    -: "مثلاً چه کاری"؟

    -: "مثلاً می­تونیم روبات­های پوزیترونیک و صنایع کشت هیدروپونیک رو معرفی کنیم، و از اون مهم­تر، کنترل زاد و ولد رو باید شروع کنیم. البته یه کنترل هوشمند، بر مبنای اصول روان­پزشکی به منظور حذف عوامل روان­پریشی، بیماری­های مادر زادی..."

    -: "مثل همون کاری که در دنیاهای فضایی انجام میشه".

    -: "نه دقیقاً. من به هیچ مسألۀ نژاد پرستانه­ای اشاره نکردم. من فقط راجع به بیماری­های جسمانی و روانی حرف زدم که در همه جا وجود داره. مهم­تر از همه اینه که نرخ زاد و ولد باید پایین­تر از نرخ مرگ و میر قرار بگیره تا وقتی که به توازن مناسبی برسیم".

    سلیونی با لحن عبوسی گفت: "ما از لحاظ فنون صنعتی در مضیقه هستیم و منابع ما برای معرفی ربات­ها و صنایع کشت هیدروپونیک یا هر چیز دیگه­ای به پایین­ترین سطح خودش توی پونصد سال گذشته رسیده. نکتۀ دیگه­ای که هست اینه که سنت­های زمینی و فلسفۀ اخلاقی ما، کار کردن روبات­ها و استفاده از غذاهای مصنوعی رو ممنوع می­کنه. از همه مهمتر اینکه کشتن بچه­های به دنیا نیومده در فرهنگ ما ممنوعه. به همین خاطر، کیلین، ما نمی­تونیم اجازه بدیم که چنین مطالبی رو از طریق برنامه­هات عنوان کنی. چون توجهات رو منحرف می­کنی و باعث تضعیف ارادۀ عمومی میشی".

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • سه شنبه 22 دی 1394

    تا وقتی که پیش زمینۀ ذهنی وجود نداشته باشد، کاملاً مشکل است که بتوان هر کدام از دنیاهای فضایی را برای بومیان زمینی توصیف کرد. دنیاهای فضایی، که در حدود پنجاه تا بودند، در ابتدا مهاجر نشین بودند، بعد تبدیل به مستعمره شدند و سپس مستقل شدند. آنها حتی در بین خودشان هم بینهایت با هم متفاوت بودند. اما در یک چیز کلی با هم مشترک بودند.

    آن، چیزی بود که در دنیایی به وجود آمده بود که به صورت طبیعی با بشریت سازگاری نداشت و توسط انسان­هایی بدعنق، متفاوت، متهور و کجرو، مسکونی شده بود.

    اگر واژه­ای می­توانست آن را توضیح دهد، آن واژه، «فردیت» بود.

    به عنوان مثال، دنیایی به نام آرورا وجود داشت که سه پارسک با زمین فاصله داشت. آن اولین سیاره­ای بود که خارج از منظومۀ شمسی پایه گذاری شده بود و تجسمی از سپیده­دم سفرهای بین ستاره­ای بود. نامش نیز به همین دلیل انتخاب شده بود.

    آرورا آب و هوا داشت، اما بر خلاف استانداردهای زمینی، صخره­ای و غیر حاصلخیز بود. زندگی گیاهی بر روی آن وجود داشت که وابسته به رنگیزه­های سبز و زردی بود که هیچ ربطی به کلروفیل نداشتند و به اندازۀ آن هم مؤثر نبودند، و باعث به وجود آمدن مناطق غیر حاصلخیزی شده بود که به چشمان کسی که به آن عادت نداشت، بد قلق و ناخوشایند می­نمود. زندگی جانوری آن در موجودات تک سلولی خلاصه شده بود که درست مثل باکتری بودند. تا زمانی که دو سیستم زیست شناختی زمینی و آرورایی کاملاً از لحاظ شیمیایی با هم متفاوت بودند، هیچ چیز خطرناکی وجود نداشت.

    آرورا به صورت کاملاً تدریجی وصله پینه شد. اول از همه سر و کلۀ غلات و حبوبات و درختان میده پیدا شد. درختچه­ها، گل­ها و علفها هم بعد از آن آمدند. به دنبال آن، نوبت به گله­های حیوانان اهلی رسید. و از آنجا که گویی نیاز بود تا از تبدیل شدن آن به نسخه­ای به سیارۀ مادر جلوگیری شود، روباتهای پوزیترونیک هم برای ساختن عمارت­های بزرگ، تسطیح زمین­ها و ساختن نیروگاهها آمدند. خلاصه­اینکه آمدند تا کار کنند و آن سیاره را سبز و انسانی کنند.

    آرورا تبدیل به یک دنیای جدید و مجلل با منابع معدنی نامحدود شد. نیروگاه­های اتمی با شکوهی پایه ریزی شدند که انرژی لازم برای تنها هزارها نفر، یا حداکثر میلیون­ها نفر، و نه میلیاردها نفر را تأمین می­کردند. دانش طبیعی در آنجا به صورت گسترده­ای شکوفا شد؛ در جایی که فضای کافی برای این شکوفایی وجود داشت.

    مثلاً اگر خانۀ فرانکلین مِینارد را در نظر بگیریم، که در آن همراه با همسر و سه فرزند و بیست و هفت روباتش زندگی می­کرد، در جایی قرار گرفته بود که شصت کیلومتر با نزدیک­ترین همسایه فاصله داشت. با این حال اگر می­خواست، می­توانست با استفاده از امواج ارتباطی، اتاق نشیمنش را با هر یک از هفتاد و پنج میلیون آرورایی دیگر به اشتراک بگذارد. چه به صورت تکی و چه همزمان با هم.

    مینارد هر سانتیمتر از دره­اش را به خوبی می­شناخت. دقیقاً می­دانست که کجا به پایان می­رسد و در کجا راه صخره­ای بیگانه شروع می­شود که در طول آن شیب­های تندی با صخره­های لبه­دار وجود دارد و گلسنگ­های خار داری که با لجاجت به صخره­ها چسبیده بودند، گویی از مادۀ نرم­تری که جای آنها در زیر خورشید را اشغال کرده بود، متنفر بودند.

    مینارد مجبور نبود که در آن دره زندگی کند. او نمایندۀ مجلس و یکی از اعضای کمیتۀ کارگزاران خارجی بود. او می­توانست تمام کارهایش، از جمله ضروری­ترین آنها را با استفاده از امواج ارتباطی انجام دهد، بدون اینکه مجبور باشد خلوت با ارزشش را که هیچ انسان زمینی توان درکش را نداشت، قربانی کند.  

    حتی همان کار را هم می­توانست بوسیلۀ امواج ارتباطی انجام دهد. مثلاً یکی از آنهایی که در اتاق نشیمنش نشسته بود، چارلز هیکمن بود که عملاً در اتاق نشیمنش در یک جزیره در یک دریاچۀ مصنوعی که در آن پنجاه نوع مختلف ماهی وجود داشت، نشسته بود. جزیره در فاصلۀ چهارصد هزار کیلومتری در فضا قرار داشت.

    البته ارتباط تنها یک تصویر سازی بود. اگر مینارد دستش را دراز می­کرد می­توانست دیوار نامرئی را در پشت تصویر احساس کند.

    حتی روبات­ها هم آن تصویر را تشخیص می­دادند، و وقتی که هیکمن دستش را برای گرفتن یک سیگار دراز کرد، روبات­های مینارد برای انجام خواستۀ او حرکتی نکردند. نیم دقیقۀ بعد روبات هیکمن برایش سیگار آورد.

    آن دو مرد مانند اهالی دو دنیای خارجی با یکدیگر صحبت می­کردند که خیلی خشک بود و هجاهایی که به کار می بردند، خیلی بی روح­تر از آن بودند که دوستانه باشند، اما با این حال، خصمانه هم نبودند. صرفاً فاقد آن حس غیر قابل تعریف خونگرمی­بود که ساکنان زمین در کندوهای خود داشتند.

    مینارد گفت: "خیلی وقت بود که می­خواستم باهات خصوصی صحبت کنم، هیکمن. وظایفی که توی مجلس دارم، امسال..."

    -: "کاملاً. قابل درکه. البته حق هم داری. مخصوصاً از وقتی که راجع به طبیعت فوق­العادۀ املاکت شنیدم. راسته که احشامت از علوفۀ وارداتی تغذیه می­کنن"؟

    -: "متأسفانه دربارۀ این موضوع اغراق شده. مطمئناً بهترین گاوهای شیرده من موقع بارداری و زایمان از علوفۀ زمینی تغذیه می­کنن، ولی هزینه­هاش خیلی کمرشکنه. می ترسم که چنین چیزی عمومی بشه. در هر صورت محصول شیرشون فوق­العادس. اگه دوست داری یه مقدار از تولید رو به صورت روزانه برات بفرستم".

    هیکمن خجالت زده سرش را خم کرد و گفت: "نظر لطفته. پس تو هم باید به جاش یه مقدار از ماهی­های سالمون من رو بگیری".

    در چشمان زمینی­ها، آن دو مرد بسیار شبیه به هم بودند. هر دو قد بلندبودند که برای آرورایی­ها غیر معمول نبود که قد متوسط مردانش به 185 سانتیمتر می­رسید. هر دو مو بور بودند و عضلات ورزیده­ای داشتند که کاملاً برجسته و مشخص بودند. اگرچه هیچ کدام کمتر از چهل سال نداشتند، هنوز حتی به نیمۀ زندگی هم نرسیده بودند.

    تعارفات کافی بود. مینارد بدون هیچ تغییر لحنی، به کار جدی ای که به خاطر آن تماس گرفته بود پرداخت.

    او گفت: "می­دونی، کمیته خیلی به موریانو و گروه محافظه کارها توجه نشون میده. ما می خوایم باهاشون قرارداد دائم ببندیم. منظورم از ما، گروه استقلال طلب­هاست. ولی قبل از اینکه چنین کاری بکنیم، به خاطر لزوم آرامش و اطمینان می­خوام ازت چند تا سؤال بپرسم".

    -: "چرا از من"؟

    -: "برای اینکه تو مهم­ترین فیزیک­دان آرورایی". فروتنی رفتاری غیر طبیعی و تنها رفتاری بود که آموزش آن به بچه­ها مشکل بود. در یک جامعۀ فرد محور، چنین چیزی بی­فایده بود و هیکمن هم به آن توجهی نشان نداد. او تنها با حالتی بی­احساس به آخرین حرف مینارد سر تکان داد.

    مینارد ادامه داد: "و به عنوان یکی از ما، تو یه استقلال طلبی".

    -: "من یکی از اعضای حزبم. وظایفم رو انجام میدم، ولی خیلی فعال نیستم".

    -: "به همین دلیل امنیت داری. بگو ببینم، تا به حال چیزی راجع به پروژۀ اقیانوس آرام شنیدی"؟

    -: "پروژۀ اقیانوس آرام"؟ در صدایش کنجکاوی مؤدبانه­ای وجود داشت.

    -: "چیزیه که روی زمین در حال انجامه. اقیانوس آرام اسم یکی از اقیانوس­های زمینه، اما از روی این اسم نمیشه چیزی فهمید".

    -: "تا حالا هیچی راجع بهش نشنیدم".

    -: "تعجبی نداره. چون فقط عدۀ کمی راجع بهش می­دونن. حتی روی زمین. ارتباط ما با اونها از طریق پرتوهای موج کوتاهه و نباید از این بیشتر بشه".

    -: "درک می کنم".

    -: "پروژۀ اقیانوس آرام هر چی که باشه و اطلاعاتی که کارگزارانمون بهمون دادن خیلی سربسته و مبهمه- ممکنه که برای ما تهدید کننده باشه. به نظر می­رسه که خیلی از اون دانشمندهای زمینی باهاش در ارتباط باشن. همین طور بعضی از تندروها و سیاستمدارهای احمق زمینی".

    -: "هوممم. یه زمانی یه چیزی بود که بهش می­گفتن «پروژۀ منهتن»".

    مینارد به تندی گفت: "که اینطور. راجع به چی بود"؟

    -: "اوه، این یه موضوع باستانیه. فقط به خاطر تشابه اسمی به ذهنم رسید. پروژۀ منهتن مربوط به قبل از دورۀ سفرهای بین ستاره­ایه. یه جنگ کوچیک در دوران تاریک رخ داد، و این اسم به گروهی از دانشمندان داده شد که انرژی اتمی رو توسعه دادن".

    مینارد دستش را مشت کرد و گفت: "آهان، پس فکر می­کنی که این پروژۀ اقیانوس آرام چه کاری می­تونه بکنه"؟

    هیکمن کمی فکر کرد و بعد گفت: "فکر می­کنی که زمین داره برای جنگ نقشه می کشه"؟

    بر روی چهرۀ مینارد ناگهان نشانه­های انزجار پدیدار شد. او گفت: "شش میلیارد نفر، شش میلیارد نیمه بوزینه که اونقدر فشرده شدن که چیزی نمونده منفجر بشن، می­خوان فقط با ما که کلاً چند میلیون نفر هستیم روبرو بشن. فکر نمی­کنی که این یه موقعیت خطرناکه"؟

    -: "این فقط یه عدده".

    -: "درسته. ولی آیا با گقتن این که این فقط یه عدده، امنیت ما تضمین میشه؟ من فقط یه مدیرم. تو هم یه فیزیک­دانی. بگو ببینم راهی وجود داره که زمین در جنگ پیروز بشه"؟

    هیکمن که با متانت روی صندلی­اش نشسته بود با دقت و آهسته فکر کرد. سپس گفت: "بذار منطقی راجع بهش حرف بزنیم. سه روش عمده وجود داره از طریق اون یه نفر یا یه گروه می­تونه علیه حزب مخالف پیروز بشه و میشه اونها رو به صورت فیزیکی، زیست شناختی و روانشناختی طبقه بندی کرد.

    روش فیزیکی رو میشه به حساب نیاورد. زمین، پیش زمینۀ صنعتی نداره. از لحاظ فنی نمی­دونه که چکار باید بکنه. منابعش خیلی محدوده. حتی یه فیزیک­دان برجسته هم نداره. پس کاملاً غیر ممکنه که اونها بتونن یه وسیلۀ فیزیکی-شیمیایی رو توسعه بدن که تا به حال برای دنیاهای خارجی شناخته نشده باشه. البته به شرطی که موقعیت این مسأله، به معنی دست تنها بودن گروه مخالف در زمین علیه یکی یا همۀ دنیاهای خارجی باشه. به نظر من هیچ کدوم از دنیاهای خارجی علیه ما با زمین ائتلاف نمی­کنه".

    مینارد گفت: "نه، نه، نه. اصلاً چنین چیزی مطرح نیست. این رو از فکرتون خارج کنید".

    -: "پس از اونجایی که سلاح­های غافلگیر کنندۀ فیزیکی قابل تصور نیستن، لازم نیست که بحث رو بیشتر از این ادامه بدیم".

    -: "پس روش دومتون چی میشه؟ همون روش زیست شناختی".

    ادامه دارد...

     

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 21 دی 1394

    مادر زمین

     

    -: "اما می­تونی مطمئن باشی؟ می­تونی مطمئن باشی که حتی یه تاریخ­دان حرفه­ای همیشه می­تونه فرق بین پیروزی و شکست رو تشخیص بده"؟

    گوستاو استاین که آن پرسش مسخره را با لبخند موذیانه­ای مطرح کرده بود با دست سبیل خاکستری­اش را که تازه لیوان را از روی آن برداشته بود، پاک کرد. او تاریخ­دان نبود، بلکه یک فیزیولوژیست بود. 

    اما همراهش یک تاریخ­دان بود و با لبخندی بر لب، آن را پذیرفت.

    آپارتمان استاین، برای زمین کاملاً مجلل بود. البته فاقد حریم خصوصی­ای بود که در دنیاهای فضایی وجود داشت. پشت پنجره پدیده­ای گسترده شده بود که همه­اش متعلق به سیارۀ خانگی بود. یک شهر. یک شهر بزرگ، پر از جمعیت که به یکدیگر تنه می­زدند عرق می­ریختند.

    آپارتمان استاین نه با قدرتش سازگاری داشت و نه تجهیزات کاملی داشت. حتی فاقد وسائل اولیه­ای مثل روبات­های پوزیترونیک بود. خلاصه اینکه فاقد شایستگی و خود بسندگی بود، و مثل همۀ چیزهای دیگر روی زمین، صرفاً قسمتی از زندگی اشتراکی بود، جزئی از یک کل بزرگتر، سهمی مثل سهم بقیه.

    اما استاین یک زمینی بود و در آنجا به دنیا آمده و زندگی کرده بود. و با همۀ اینها، آن آپارتمان با استاندارد زمین کاملاً مجلل به شمار می­آمد.

    با یک نگاه از پنجره­ای که شهر در برابر آن گسترده بود، می­شد ستارگان را دید و دنیاهای فضایی در میان آنها بودند. دنیاهایی که در آنها شهری وجود نداشت و پر از باغ و بوستان بود، با چمن­هایی که مثل زمرد برق می­زدند، با انسان­هایی که همۀ آنها مثل پادشاهان زندگی می­کردند، جایی که همۀ انسانها بیهوده آرزو می­کردند که به آنجا بروند.

    بجز عدۀ اندکی که بهتر می­دانستند، مثل گوستاو استاین.

    *

    نشست عصر جمعه با ادگار فیلد از آن کارهای تشریفاتی­ای بود که افراد مسنی که زندگی آرامی داشتند، از آن خوششان می­آمد. برنامۀ خوشایندی بود با دو پیر پسر که به آنها این فرصت را می­داد که در حین نوشیدن شراب شری و زیر ستارگان با هم یکی به دو کنند. این کار آنها را از مشکلات زندگی دور می­کرد و بیشتر از همه به حرف زدن وا می­داشت.

    مخصوصاً اینکه فیلد که یک سخنران، دانشمند و مردی محجوب و سر به زیر بود، بخش­های منتخب و منظوم کتاب تاریخ هنوز تمام نشده­اش دربارۀ امپراتوری زمین را می­خواند و معنی می­کرد.

    او گفت: "من منتظر آخرین حرکت هستم. بعد اسمش رو میذارم «افول و سقوط امپراتوری» و منتشرش می­کنم".

    -: "پس حتماً انتظار داری که آخرین حرکت به زودی اتفاق بیفته".

    -: "به طریقی میشه گفت که اتفاق افتاده. فقط بهتره که صبر کنم تا همه از این حقیقت آگاه بشن. می­دونی، سقوط یه امپراتوری یا یه نظام اقتصادی یا یه سنت اجتماعی در سه مرحله اتفاق می­افته. تردید شما..."

     او برای ایجاد تأثیر بیشتر مکث کرد و منتظر ماند تا استاین بگوید: "و اون مراحل چی هستن"؟

    فیلد انگشت اشاره­اش را بالا آورد و گفت: "مرحلۀ اول وقتیه که تورم کوچیکی پیش میاد که به یه راه بی بازگشت به سمت پایان اشاره می­کنه. البته چنین چیزی رو تا قبل از اینکه پایان از راه برسه، نمیشه دید یا تشخیص داد. تا وقتی که تورم اصلی در دیدرس قرار می­گیره".

    -: "و تو می­تونی بگی که اون تورم کوچیک چیه"؟

    -: "فکر می­کنم که بتونم. برای اینکه من همین الآن از مزیت درک وقایع یک قرن و نیم پیش برخوردارم. این اتفاق زمانی پیش اومد که مهاجر نشین بخش سیریوس، آرورا، مجوز معرفی ربات­های پوزیترونیک برای زندگی اشتراکی­شون رو از دولت مرکزی زمین گرفت. اگه به عقب نگاه کنیم، واضحه که راه برای توسعۀ یه جامعۀ کاملاً ماشینی بر اساس کار روبات­ها و نه کار انسان­ها باز شده؛ و این ماشینی شدن، تبدیل به عاملی برای کشمکش بین دنیاهای فضایی و زمین شده".

    فیزیولوژیست زیر لب گفت: "که اینطور. شما تاریخ­دان­ها عجب آدمهای زرنگی هستین. دومین نقطۀ سقوط امپراتوری چیه و کی اتفاق می­افته"؟

    فیلد با وقار انگشت وسطی­اش را بالا آورد و گفت: "دومین مرحله اینه که یه علامت برای یه متخصص بلند میشه که اونقدر بزرگ و سادس که به راحتی دیده میشه؛ و از این مرحله هم گذر کردیم، با برقراری اولین بنگاه مهاجرت از زمین توسط دنیاهای خارجی. این حقیقت که زمین قادر نیست از خودش در برابر این حرکت زیانبار محافظت کنه، فریادی بود که به گوش همه رسید. این اتفاق مال پنجاه سال پیش بود".

    -: "خوبه، خوبه. و مرحلۀ سوم"؟

    -: "مرحلۀ سوم"؟ او انگشت سومش را هم بالا آورد و گفت: "این از همه کم اهمیت­تره. زمانی اتفاق می­افته که اون علامت تبدیل به دیواری میشه که روش نوشته «پایان». تنها کار برای دونستن اینکه اون نقطۀ پایان پیش اومده، نه نیاز به ژرف اندیشی داره، نه نیاز به تعلیم خاصی داره. وقت باید توانایی این رو داشت که به اخبار توجه کرد".

    -: "من فکر می­کنم که اون مرحلۀ سوم هنوز پیش نیومده".

    -: "معلومه که پیش نیومده. در این صورت نیازی نبود که بپرسی. اما ممکنه که خیلی زود پیش بیاد. مثلاً اگه یه جنگ رخ بده".

    -: "فکر می­کنی که این اتفاق بیفته"؟

    فیلد پاسخ قاطعی نداد: "زمانۀ پر آشوبیه و احساسات بیهوده در مورد درخواست مهاجرت زمین رو در بر گرفته. و اگه یه جنگ پیش بیاد، زمین خیلی سریع و به طور دائمی شکست می­خوره و اون دیوار برقرار میشه".

     -: "اما می­تونی مطمئن باشی؟ می­تونی مطمئن باشی که حتی یه تاریخ­دان حرفه­ای همیشه می­تونه فرق بین پیروزی و شکست رو تشخیص بده"؟

    فیلد لبخندی زد و گفت: "شاید تو از چیزی خبر داری که من خبر ندارم. مثلاً یه چیزی هست که بهش میگن «پروژۀ اقیانوس آرام»".

    استاین دوباره جام­ها را پر کرد و گفت: "یک کلمه هم راجع بهش نشنیدم. بیا موضوع بحث رو عوض کنیم".

    او جامش را به سمت پنجرۀ عریض بلند کرد و ستارگان دور دست را دید که از پشت مایع درون جام با رنگ سرخی چشمک می­زدند و گفت: "به سلامتی پایان خوش برای مشکلات زمین".

    فیلد هم جامش را بلند کرد و گفت: "به سلامتی پروژۀ اقیانوس آرام".

    استاین با متانت جرعه­ای نوشید و گفت: "ولی ما هرکدوم برای چیز متفاوتی می­نوشیم".

    -: "واقعاً این طوره"؟

    *

    ادامه دارد...


  • نظرات() 
  • شنبه 19 دی 1394

    رئیس گفت: "پروفسور بولدر، به گمونم شما می­تونین نوشته­های یونانی رو بخونین".

    بولدر با خونسردی گفت: "بله، می­تونم".

    -: "و با پول دولت برای پروفسور تایوود یه کتاب شیمی رو به یونانی ترجمه کردین".

    -: "بله. به عنوان مشاوری که قانوناً استخدام شده این کار رو کردم".

    -: "اما با این وجود، تحت شرایط خاصی، این ترجمه می­تونه یه جرم تلقی بشه، اگه معلوم بشه که شما شریک جرم تایوود بودین".

    -: "می­تونین این دو تا رو به هم ربط بدین"؟

    -: "مگه شما نمی­تونین؟ مگه شما چیزی در مورد سفر در زمان که پروفسور تایوود راجع بهش حرف می­زد نشنیدین؟ یا... هر چی که خودتون بهش میگین... ریز ترجمۀ جسمانی"!

    بولدر لبخند کوچی زد و گفت: "آهان! پس به شما هم گفته"!

    رئیس با خشونت گفت: "نه، نگفته. پروفسور تایوود مرده".

    -: "چی؟ حرفتون رو باور نمی­کنم".

    -: "سکته کرده و مرده. این رو ببین".

    او یکی از عکس­هایی که شب اول گرفته شده بود را در گاوصندوق دیواری­اش داشت. چهرۀ تایوود از شکل افتاده، شل و ول و مرده بود، اما قابل شناسایی بود.

    نفس بولدر طوری به داخل و خارج می­رفت که گویی چرخ دنده­های آن گیر می­کرد. او سه دقیقۀ تمام به آن عکس خیره شد و سپس پرسید: "اینجا کجاست"؟

    -: "نیروگاه اتمی".

    -: "آزمایشش رو تموم کرد"؟

    رئیس شانه­ای بالا انداخت و گفت: "راهی برای گفتنش وجود نداره. وقتی که پیداش کردیم مرده بود".

    لبهای بولدر به هم فشرده و رنگ پریده بود. او گفت: "ممکنه که به طریقی انجام شده باشه. باید یه کمیته از دانشمندان تشکیل بشه و اگه لازم بود، آزمایش تکرار بشه".

    اما رئیس فقط به او نگاه کرد و یک سیگار برداشت. هیچ وقت ندیده بودم که آنقدر طولش بدهد، و وقتی که آن را پایین گذاشت، کج و کوله شده بود و دود بی خاصیتش از آن بر می­خواست. او گفت: "تایوود بیست سال پیش برای مجله یه مقاله نوشته بود که..."

    لبهای پروفسور پیچ و تابی خورد و گفت: "اوه، پس اون مقاله بهتون سر نخ داده. می­تونید فراموشش کنید. اون مرد فقط یه فیزیک­دان بود و هیچ چیزی نه دربارۀ تاریخ می­دونست و نه دربارۀ جامعه شناسی. اون فقط یه رویای کودکانه بود نه چیز دیگه".

    -: "پس فکر نمی­کنین که ترجمۀ شما در زمان به عقب فرستاده شده تا یه عصر طلایی رو به وجود بیاره"؟

    -: "البته که نه. فکر کردین میشه پیشرفت­هایی که با دو هزار سال سعی و تلاش بدست اومده رو به یه جامعه که در کودکی قرار داره و آمادگی این رو نداره منتقل کرد؟ فکر می­کنین که یه اختراع بزرگ یا یه کشف علمی بزرگ ممکنه که در ذهن نابغه­ای که از فرهنگ محیط زیستش جدا مونده، به طور کاملاً رشد یافته به وجود بیاد؟ اعلام قانون گرانش نیوتون بیست سال با تأخیر انجام گرفت، چون اندازه­گیری قطر زمین ده درصد خطا داشت. چیزی نمونده بود که ارشمیدس حساب دیفرانسیل و انتگرال رو کشف کنه، اما شکست خورد چون سیستم عدد نویسی عربی که یه هندی یا یه گروه از هندی­ها اختراعش کرده بودن رو نمی شناخت.

    دربارۀ این موضوع هم میشه گفت که صرف برده داری در یونان و روم باستان، باعث میشه که ماشین­ها به سختی بتونن توجه کسی رو جلب کنن. برده داری هم ارزون­تره و هم انعطاف پذیرتره. از خردمندان هم به سختی میشه انتظار داشت که انرژیشون رو صرف ابزارهایی کنن که قراره جای کارهای بدنی رو بگیرن. حتی ارشمیدس که بزرگترین مهندس دوران باستان بود هم از انتشار همۀ اختراعات عملیش سر باز زد. چون براش فقط ریاضیات محض جذابیت داشت. وقتی یه نفر از افلاطون پرسید که هندسه به چه دردی می­خره، بلافاصله از آکادمی اخراجش کردن، به خاطر اینکه می­گفتن فاقد روح فیلسوفانس.

    دانش به صورت جهشی حرکت نمی­کنه. بلکه آهسته رو به جلو میره و در مسیر­هایی حرکت می­کنه که الگو­های اجتماعی مجبورش می­کنن. و هیچ مرد بزرگی پیشرفت نمی­کنه مگه اینکه روی شونه­های جامعه­ای بایسته که احاطش کرده".

    در اینجا رئیس حرف او را قطع کرد و گفت: "پس میشه به ما بگین که نقش شما توی کار تایوود چی بود؟ ما این حرف شما رو قبول کردیم نمیشه تاریخ رو تغییر داد".

    -: "اوه چرا، میشه، اما نه به صورت هدفمند. ببینید، وقتی که تایوود از من برای ترجمۀ کتاب به یونانی درخواست کرد، من به خاطر پولی که توی این کار بود، قبول کردم. ولی اون می­خواست که ترجمه روی طومار پوستی انجام بشه. اصرار داشت که از اصطلاحات باستانی یونانی استفاده بشه. یعنی اینکه از زبون افلاطون برای گفتن حرف­هاش استفاده کنه، بدون توجه به اینکه من چقدر مجبور خواهم بود که مفاهیم رو بپیچونم و می­خواست که همۀ اونها رو با دست روی طومار بنویسم.

    من کنجکاو شده بودم. من هم اون مقاله رو توی مجله پیدا کردم. از اونجایی که پیشرفت دانش مدرن فراتر از تصورات فیلسوفانه به هر روش ممکنیه، برای من سخت بود که یک راست به نتیجۀ قاطع برسم. اما بالاخره حقیقت رو فهمیدم. حقیقت اینه که نظریۀ تایوود در مورد تغییر تاریخ خیلی بچگانس. در هر لحظه ممکنه بیست میلیون حالت مختلف به وجود بیاد و هیچ سیستم ریاضی­ای، یا اگه بخوایم یه عبارت مناسب وضع کنیم، هیچ سیستم روانتاریخی ریاضیاتی­ای تا به حال به وجود نیومده که بشه باهاش این اقیانوس از حالت­های ممکن رو محاسبه کرد.

    خلاصه بگم، هر تغییری در رویداد­های دو هزار سال پیش، می­تونست رویدادهای بعدی رو تغییر بده، اما نه به صورتی که بشه اون رو پیش­بینی کرد".

    رئیس با آرامش ساختگی­ای گفت: "مثل سنگریزه­ای که می­تونه باعث بهمن بشه. درسته"؟

    -: "دقیقاً. حالا یه کم اوضاع رو درک کردین. من قبل از هر کاری چند هفته عمیقاً راجع به این موضوع فکر کردم و بعد فهمیدم که باید چکار کنم".

    غرش ضعیفی به گوش رسید. رئیس برخواست و صندلی­اش کمی به عقب رفت. او روی میز خم شد و با دستش گلوی بولدر را گرفت. قدم جلو گذاشتم تا جلویش را بگیرم اما او با حرکت دستش مرا متوقف کرد.

    کمی حلقۀ دستانش را تنگ­تر کرد. بولدر هنوز هم می­توانست نفس بکشد. رنگ از چهره­اش پریده بود و در تمام طول مدتی که رئیس مشغول حرف زدن بود، برای نفس کشیدن تقلا می­کرد.

    رئیس گفت: "فهمیدم که چطور تصمیم گرفتی که چکار باید بکنی. با ذهن­های شما یه مقدار آشنایی دارم. فیلسوف­های بیماری که فکر می­کنن لازمه که دنیا اصلاح بشه. تو می­خوای تاس بریزی تا ببینی که چی پیش میاد. شاید حتی اهمیتی هم ندی که در قدم بعدی زنده نباشی، یا اینکه هیچ کس نفهمه که چکار کردی. ولی تو باید دوباره همون رو از اول درست کنی. باید به خدا یه شانس دیگه برای حرف زدن بدی.

    شاید من بخوام زنده بمونم، حتی اگه اوضاع دنیا بدتر بشه. توی بیست میلیون حالت مختلف، حتماً حالت­های بدتر هم هست. یه نفر به اسم ویلدر یه نمایشنامه نوشته به اسم«پوست دندان ما». شاید خونده باشی. موضوعش این بود که بشریت فقط به خاط پوست دندونش نجات پیدا می­کنه. نه، فکر نکن که می­خوام برات راجع به عصر یخبندون که چیزی نمونده بود ما رو از صفحۀ روزگار محو کنه، سخنرانی کنم. اونقدرها راجع بهش نمی­دونم. حتی نمی­خوام راجع به پیروزی یونانی­ها توی جنگ مارتن حرف بزنم. یا دربارۀ عربها که در شهر تور شکست خوردن،یا مغول­ها که در لحظۀ آخر بدون اینکه شکست بخورن برگشتن. برای اینکه من تاریخ­دان نیستم.

    ولی قرن بیستم رو در نظر بگیر. آلمان­ها در جنگ جهانی اول دو بار در مارن متوقف شدن. واقعۀ دانکرک در جنگ جهانی دوم اتفاق افتاد و آلمان­ها به طریقی در مسکو و استالینگراد متوقف شدن. ما می­تونستیم توی جنگ آخر از بمب اتم استفاده کنیم، اما نکردیم، و درست در لحظه­ای که به نظر می­رسید هر دو طرف می­خوان از بمب اتم استفاده کنن، سازش بزرگ اتفاق افتاد. اون هم فقط به خاطر اینکه ژنرال بروس، اونقدر در پرواز از فرودگاه سیلان تأخیر کرد تا پیام مستقیم به دستش رسید. در طول تاریخ هم وقایع یکی بعد از دیگری مثل این اتفاق میفته. در برابر هر کدوم از «اگه این اتفاق نیفتاده بود، فلان اتفاق شگفت انگیز نمی­افتاد» ها، بیست تا «اگه این اتفاق نیفتاده بود، فلان فاجعه به سرمون نمیومد» وجود داره.

    تو داری با این قمار یک به بیست، روی زندگی تک تک انسان­های روی زمین قمار می­کنی. برای اینکه تایوود اون متن رو به زمان گذشته فرستاده".

    او جملۀ آخر را با عصبانیت گفت و دستش را باز کرد و بولدر توانست یک بار دیگر روی صندلی­اش بیفتد.

    سپس بولدر زیر خنده زد. در حالی که نفس نفس می­زد به تلخی گفت: "احمق­ها! ببینید چقدر به اصل موضوع نزدیک شدین، اما با این حال هنوز هم نمی­تونین ببینینش. پس تایوود کتاب رو به عقب فرستاد، هان؟ شما مطمئنین"؟

    رئیس اخمالود گفت: "هیچ کتابی که به زبون یونانی باشه در صحنه پیدا نشد و چند میلیون کالری انرژی هم ناپدید شد. این چیز­ها این حقیقت رو عوض نمی­کنه که ما فقط دو و نیم هفته وقت داریم".

    -: "اوه، یه مشت مزخرفات! لطفاً اینقدر احمق و دراماتیک نباشین. فقط گوش کنین که چی میگم و سعی کنین که بفهمین. یه زمانی دو تا فیلسوف یونانی بودن به اسم لوسیپوس و دموکریتوس که نظریۀ اتمی رو به وجود آوردن. اونها می­گفتن که همۀ مواد از اتم­ها تشکیل شدن. اتم­هایی که به اشکال متفاوت و تغییر ناپذیری هستن و با ترکیبات مختلفی که با هم ایجاد می­کنن، انواع چیزهای مختلفی که در طبیعت وجود داره رو می­سازن. این نظریه نتیجۀ آزمایش یا مشاهده نبود. به طریقی میشه گفت یه نظریۀ خودجوش بود.

    لوکرتیوس شاعر رومی، توی کتاب De Rerum Natura که دربارۀ طبیعت چیزها بود، اون نظریه رو به دقت و پر از جزئیاتی که به طرز شگفت انگیزی مدرن بود، شرح داد.

    در اون دوران، در یونان، هرون یه موتور بخار و اسلحه­های جنگی ساخت که تقرباً ماشینی شده بودن. بعدش دوره­ای اومد که در اون، عصر ماشین­ها به سر رسیده بود، در اون دوره هیچ ماشینی نبود، نه تحقیقاتی دربارش انجام می­شد و نه با شرایط اجتماعی هماهنگ بود. دانش زمان اسکندر عجیب و غریب بود و پدیده­ها غیر قابل توجیه بودن.

    بعد یه نفر ممکنه که به یه افسانۀ قدیمی رومی توی کتاب سیبل اشاره کنه که شامل اطلاعات اسرار آمیزیه که مستقیم از طرف خدایان اومده...

     به عبارت دیگه، آقایون، البته حق با شماست که هر تغییری در جریان رویداد­های گذشته، حالا هر چقدر هم که می­خواد جزئی و کم اهمیت باشه، پیامدهای غیر قابل محاسبه­ای داره، و من هم باور دارم که حق باشماست که تصور می­کنید که احتمال بیشتری وجود داره که هر تغییری باعث پیامد­های بدتری بشه تا پیامد­های بهتر، با این وجود باید خاطر نشون کنم که شما توی نتیجه گیری نهایی­تون اشتباه کردین.

    برای اینکه این همون دنیاییه که در اثر فرستاده شدن کتاب شیمی به زمان گذشته به وجود اومده.

    این همون «مسابقه با بی­بی دل»ه. اگه بخش «از میان آینه» رو به خاطر داشته باشین، توی مملکت بی­بی دل، یک نفر می­بایست با آخرین سرعتی که می­توانست بدود تا همانجایی باقی بمونه که بود. این پرونده هم به همون صورته. شاید تایوود فکر کرده که داره یه دنیای جدید به وجود میاره، ولی کسی که اون ترجمه رو به وجود آور من بودم، و دقت کردم که فقط قسمت­هایی به حساب بیان که مثل همون قطعات تکه و پاره مشکوکی باشه که ظاهراً یونانیان باستان از ناکجا آباد بدست آورده بودن.  

    و همۀ سعی و تلاش من در این مسابقه این بود که همون جایی که هستم، باقی بمونم".

    *

    سه هفته گذشت و بعد از آن سه ماه و سپس سه سال. هیچ اتفاقی نیفتاد، و چون اتفاقی نیفتاد، اثباتی هم در کار نبود و ما از تلاش برای توضیح آن دست کشیدیم.

    اما پرونده بسته نشد. نمی­شد بولدر را یک جنایتکار معرفی کرد بدون اینکه به عنوان قهرمانی معرفی شود که دنیا را نجات داده است. او نادیده گرفته شد. و در پایان، پرونده نه حل شد، نه بسته شد، بلکه فقط روی آن علامت سؤال گذاشتند و در عمیق­ترین گاو صندوق واشینگتون دفنش کردند.

    رئیس در حال حاضر در واشینگتون است و یکی از کله گنده­ها محسوب می­شود، و من هم رئیس ادارۀ کل منطقه هستم.

    با این حال، بولدر هنوز هم یک استادیار است. ترفیع درجات در دانشگاه خیلی کند انجام می شود.

    پایان

     

  • نظرات() 
  • جمعه 18 دی 1394

    رئیس پس کله­اش را مالید و گفت: "امواج گسترش پذیر. قبلاً یه داستان خوندم که..."

    -: "من هم همین طور. این نظریۀ جدیدی نیست. اما می­خوام چند لحظه راجع بهش فکر کنی، چون می­خوام برات یه قسمت از مقالۀ پروفسور المر تایوود رو بخونم که بیست سال پیش توی مجله چاپ شده بود. درست قبل از شروع آخرین جنگ..."

    کپی میکروفیلم­ها را از جیبم بیرون آوردم و دیوار سفید هم صفحۀ نمایش بسیار زیبایی را به وجود آورد که همان چیزی بود که من می­خواستم.

    رئیس به سمت آن چرخید اما من با اشارۀ دست او را برگرداندم و گفتم: "نه قربان، خودم می­خوام براتون بخونم و می­خوام که شما فقط گوش کنین".

    او به پشتی صندلی تکیه داد.

    ادامه دادم: "عنوان مقاله هست «نخستین ناکامی بزرگ انسان». یادت باشه که این مقاله درست قبل از جنگ نوشته شده. زمانی که ناامیدی به خاطر ناکامی نهایی ملل متحد به اوج خودش رسیده بود. چیزی که می­خوام برات بخونم قسمتی از بخش اول مقالس. گوش کن.

    اینکه انسان با همۀ تخصص فنی­ای که دارد، در حل مشکلات اجتماعی که امروزه با آن دست و پنجه نرم می­کند، ناکام ماند، دومین تراژدی­ای است که برای این نژاد پیش آمده است. تراژدی نخست که شاید از این هم بزرگتر بود، این بود که یک بار همین مشکلات حل شده بودند، اما حل آنها دائمی نبود. برای اینکه تخصص فنی­ای که امروزه در اختیار ماست، در آن زمان وجود نداشت.

    این موضوع مثل این است که نان بدون کره، یا کرۀ بدون نان داشته باشیم، و هرگز هر دوی آنها را با هم نداشته باشیم.

    یک دنیای یونانی را تصور کنید، دنیایی که فلسفۀ ما، ریاضیات ما، ارزش­های اخلاقی ما، هنرهای ما، ادبیات ما و در واقع همۀ فرهنگ ما از آن سرچشمه گرفته است...

    در دوران پریکلس، یونان، که مانند دنیای ما در اندازه­ای کوچک­تر بود، به طرز شگفت­انگیزی ملغمه­ای از برخورد عقاید و روش­های زندگی بود. بعد روم از راه رسید و آن فرهنگ را به زور تبدیل به صلح کرد. اما صلح و آرامشی که روم به وجود آورد، تنها دو قرن دوام داشت، و تا این زمان، هیچ دوره­ای مانند آن وجود نداشته است...

    جنگ از میان برداشته شده بود. ملی­گرایی وجود نداشت. روم یک امپراتوری پهناور بود. پل اهل تارسوس و فلاویوس جوزفوس شهروندان روم بودند. اهالی اسپانیا، شمال آفریقا و ایلریا تحت فرمان روم بودند. برده داری هنوز وجود داشت، اما از نوع تبعیض آمیز نبود بلکه نوعی مجازات بود که به دلیل شکست اقتصادی­ای انجام می­شد که جنگ موجب آن شده بود. هیچ انسانی به خاطر رنگ پوست یا محل تولدش بردۀ بالفطره نبود. 

    در مورد مذاهب با مدارای کامل برخورد می­شد. اگر در مورد مسیحیت که مدت کمی قبل به وجود آمده بود، استثنا قائل شدند، به این دلیل بود که آنها از پذیرش اصول مدارا امتناع کرده بودند، چرا که اصرار داشتند تنها آنها هستند که به حقیقت دست پیدا کرده­اند. موضوعی که مورد تنفر تمدن روم بود.

    با همۀ فرهنگ غربی که در یک شهر گنجانده شده بود، با وجود جزئی نگری ملی و مذهبی و در غیاب انحصار طلبی، با وجود آن تمدن عظیم، چرا انسان نتوانست آنچه را که بدست آورده بود را در چنگ خود نگه دارد؟

    دلیل آن، تنها این بود که یونانی­های باستان، عقب نگه داشته شده بودند. به این دلیل بود که بدون تمدن ماشینی، رفاه عده­ای ناچیز و در نتیجه فرهنگ تمدن، به معنی بردگی عدۀ زیادی از افراد بود. به این دلیل بود که تمدن نمی­توانست راهی بیابد تا کارها برای همۀ مردم راحت شود.

    پس، گروه­های افسرده رو به سمت دنیاهای دیگر کردند و به سمت مذاهبی رفتند که منافع مادی این دنیا را رد می­کردند. در نتیجه، به مدت بیش از یک هزاره برای دانش غیر ممکن بود که بتواند شور و شوقی ایجاد کند. انگیزۀ نخستین یونانی­ها به خاموشی گرایید، و امپراتوری قدرت فنی برای به عقب راندن بربریت را از دست داد. در واقع سال 1500 بعد از میلاد بود که جنگ تبدیل به انگیزه­ای کافی برای صنایع یک ملت شد تا بتوانند مردم را برای شکست دادن قبله نشین­ها و بیابانگردها، سر و سامان دهد.

    تصور کنید که یونانی­ها به طریقی می­توانستند راهنمایی­ای در مورد شیمی و فیزیک مدرن بدست بیاورند. تصور کنید که رشد امپراتوری با رشد علوم، فنون و صنایع همراه بود. امپراتوری­ای را تصور کنید که در آن ماشین­ها جای برده­ها را گرفته باشند و در آن همۀ مردم سهمی از خوبی­های دنیا را داشته باشند. امپراتوری­ای که در آن، لشکریان تبدیل به ستون دفاعی­ای می شدند که هیچ قوم بربری یارای مقاومت در برابر آن را نداشت. تصور کنید که چنین امراتوری­ای می­توانست در همۀ دنیا گسترش پیدا کند. امپراتوری­ای بدون پیشداوری­های مذهبی و ملی.

    امپراتوری­ای که در آن تمام انسان­ها با هم برادرند و آزاد زندگی می­کنند...

    کاش می­شد تاریخ را عوض کرد. کاش می­شد جلوی آن ناکامی بزرگ اولیه را گرفت..."

    اینجا بود که خواندن را تمام کردم.

    رئیس گفت: "خوب"؟

    -: "خوب خیلی راحته که همۀ اینها رو ربطش بدیم به این حقیقت که تایوود کل ساختمون نیروگاه رو به اشتیاق این منفجر کرده که یه چیزی رو در زمان به عقب بفرسته، اون هم در زمانی که توی گاوصندوق دفترش ما بخش­هایی از یه کتاب شیمی رو پیدا کردیم که به زبون یونانی ترجمه شده بود".

    در حالی که به این موضوع فکر می­کرد، حالت چهره­اش عوض شد. سپس به سنگینی گفت: "ولی هیچ اتفاقی نیفتاد".

    -: "می­دونم. ولی بعدش دانشجوی تایوود بهم گفت که صد سال برگشت به عقب، یه روز طول می­کشه، و از اونجایی که زمان هدف، یونان باستانه که دو هزار سال با زمان حال فاصله داره، ارسال به عقب بیست روز طول می­کشه".

    -: "میشه متوقفش کرد"؟

    -: "نمی­دونم. شاید تایوود می­دونست، ولی اون هم مرده".

    عظمت این موضوع ناگهان در وجودم رسوخ کرد، عمیق­تر از آنچه که شب قبل اتفاق افتاده بود.

    ممکن بود که حکم مرگ همۀ انسانیت صادر شده باشد. تا زمانی که آن موضوع فقط یک مفهوم انتزاعی وحشتناک بود، چیزی که از آن یک واقعیت غیر قابل تحمل می­ساخت این بود که حکم مرگ من هم صادر شده بود. همینطور همسرم و فرزندم.

    با همۀ اینها، این مرگی بدون آگاهی از آن بود. فقط توقف وجود بود، همین و بس. مثل یک نفس گذرا، مثل توقف یک رویا، مثل وارد شدن به عدمی بدون فضا و بدون زمان. اصلاً مرگی در کار نبود، چرا که در واقع من اصلاً به دنیا نمی­آمدم.

    یا شاید هم می­آمدم؟ آیا امکان داشت که من وجود داشته باشم، فردیت من، گذشتۀ من یا اگر دوست داشته باشید، روح من؟ آیا امکان داشت که یک زندگی دیگر داشته باشم؟ یک زندگی با شرایط متفاوت؟

    بعد از آن به هیچ کدام از آنها فکر نکردم. رئیس رشتۀ افکارم را پاره کرد و گفت: "پس دو و نیم هفتۀ دیگه بیشتر باقی نمونده. نباید وقت رو تلف کنیم. بیا".

    با یک طرف دهانم پوزخندی زدم و گفتم: "چکار می­تونیم بکنیم؟ کتاب رو تعقیب کنیم"؟

    او به سردی پاسخ داد: "نه، ولی دو سری کار هست که می­تونیم انجام بدیم. اول از همه اینکه شاید تو کاملاً در اشتباه باشی. همۀ این منطق بافی­ها ممکنه که یه جاییش اشتباه از کار در بیاد. شاید عمداً این رو جلوی ما انداختن تا حقیقت اصلی رو بپوشونن. باید این رو بررسی کرد.

    دوم اینکه شاید حق با تو باشه، اما برای متوقف کردن اون کتاب راهی وجود داشته باشه. منظورم راهی بغیر از تعقیب کردنش با ماشین زمانه. اگه وجود داشته باشه، ما باید بفهمیم که چطور میشه این کار رو کرد".

    -: "قربان، فقط می­خواستم این رو بگم که اگه یه جاییش اشتباه باشه، فقط یه دیوونه می­تونه فکر کنه که چنین چیزی باور پذیره. پس به گمونم حق با من باشه. و فکر می­کنم که هیچ راهی هم برای متوقف کردنش وجود نداشته باشه".

    -: "پس، مرد جوون، من می­خوام خودم رو به مدت دو و نیم هفته کاملاً مشغول کنم. بهت پیشنهاد می­کنم که تو هم همین کار رو بکنی. اینجوری زمان خیلی سریع­تر می­گذره".

    البته او درست می­گفت.

    پرسیدم: "از کجا باید شروع کنم"؟

    -: "اول از همه ما به فهرست مردها و زنهایی احتیاج داریم که برای دولت کار می­کنن و از بودجۀ دولتی تایوود استفاده می­کردن".

    -: "چرا"؟

    -: "منطق بافی! تو که توی این کار استادی. تایوود یونانی بلد نبود، پس ما می­تونیم این طور فکر کنیم که یه نفر دیگه کار ترجمه رو انجام داده. احتمالش کمه که کسی بخواد این کار رو مجانی انجام بده و احتمالش کمتره که تایوود هزینۀ این کار رو شخصاً پرداخت کرده باشه. حقوق پروفسوری برای این کار کفاف رو نمیده".

    گفتم: "شاید اون رازدارتر از اونی بوده که بخواد این کار رو با بودجۀ دولتی انجام بده".

    -: "چرا باید رازدار باشه؟ چه خطری داره؟ مگه ترجمه کردن یه کتاب شیمی به زبون یونانی جرمه؟ کی ممکنه از این ترجمه، چنان نتیجه­ای رو بگیره که تو توضیح دادی"؟

    نیم ساعت طول کشید تا توانستیم به اسم مایکرافت جیمز بولدر که در فهرست با عنوان مشاور ثبت شده بود، دست پیدا کنیم و بفهمیم که به او در فهرست دانشگاه با عنوان استادیار فلسفه اشاره شده، و با کنترل تلفنی بفهمیم که در میان دستاورد­های بیشمارش، آگاهی به زبان یونانی کلاسیک هم وجود دارد.

    رئیس دستش را به سمت کلاهش دراز کرده بود که دستگاه دورنگار داخل دفتر صدایی کرد و معلوم شد که مایکرافت جیمز بولدر، در اتاق انتظار است و دو ساعت تمام اصرار کرده که رئیس را ببیند.

    رئیس کلاهش را سر جایش گذاشت و در دفترش را باز کرد.

    پروفسور مایکرافت جیمز بولدر، مردی بود که همه چیزش خاکستری بود. موهایش خاکستری بودند، چشمهایش خاکستری بودند و لباس­هایی که به تن داشت هم خاکستری بودند.

    اما بیش از همه، رفتارش هم خاکستری بود. خاکستری با تنشی که به نظر می­رسید با خطوط چهرۀ لاغرش در هم تنیده شده است.

    او به نرمی گفت: "قربان، سه روزه که دارم سعی می­کنم یه مقام مسئول رو پیدا کنم که به حرف­هام گوش کنه. هیچ کسی که مقامش بالاتر از شما باشه رو گیر نیاوردم".

    رئیس گفت: "شاید مقام من به اندازۀ کافی بالا باشه. بگو ببینم چی تو فکرته".

    -: "خیلی مهمه که بهتون بگم من با پروفسور تایوود مصاحبه داشتم".

    -: "می­دونین که اون الآن کجاست"؟

    -: "کاملاً مطمئنم که دولت بازداشتش کرده".

    -: "چرا"؟

    -: "برای اینکه می­دونم داشت نقشه می­کشید که آزمایشاتی انجام بده که قوانین امنیتی رو زیر پا میذاشت. اتفاق­هایی که بعد از اون رخ داد، اونقدر به قضیه نزدیکن که من می­تونم حدس بزنم که قوانین امنیتی واقعاً شکسته شدن. می­تونم اینطور تصور کنم که حداقل برای انجام اون آزمایش­ها تلاش کرده. من باید بفهمم که آیا اون آزمایش­ها موفقت آمیز بوده یا نه".

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 17 دی 1394

    آن روز عصر را در بخش ریاست گذراندم. ما در آنجا یک کتابخانه داریم. یک کتابخانۀ خاص. صبح روز بعد از انفجار، دو یا سه نفر از اعضا که در کارشان خبره بودندبه سرعت به داخل کتابخانه­های بخش شیمی و فیزیک دانشگاه خزیدند. آنها تمامی مقاله­هایی که تایوود تا آن موقع منتشر کرده بود را در هر نشریۀ علمی پیدا کردند و آن صفحات را جدا کردند. بغیر از این آسیب دیگری به چیزی نزدند.

    افراد دیگری به سراغ قفسه­های مجلات و فهرست کتاب­ها رفتند. در پایان آنها در بخش ریاست اتاقی را به وجود آوردند که کلیۀ کارهای تایوود را می­شد در آن پیدا کرد. هیچ کس در آنجا نبود که از هدف اصلی این کار مطلع باشد. کاری بود که فقط برای این انجام شده بود که همۀ کارها می­بایست برای حل مشکل به طور تمام و کمال انجام می شدند.

    من به آن کتابخانه رفتم. دنبال مقالات علمی نبودم. می­دانستم که آنها چیزی نیستند که من می­خواستم. اما او بیست سال پیش یک سری مقالات برای مجله­ای نوشته بود و من آنها را خواندم. همینطور همۀ نامه­های خصوصی که در آنجا جمع کرده بودند را هم برداشتم.

    سپس نشستم و به فکر فرو رفتم، و بعد ترس برم داشت. حدود ساعت چهار صبح بود که رختخواب رفتم و کابوس دیدم.

    اما مثل همیشه ساعت نه صبح در دفتر خصوصی رئیسم بودم.

    رئیس مرد بزرگ جثه­ای است. با موهای خاکستری چرب و پرپشت. او سیگار نمی­کشد، اما همیشه روی میزش یک جعبه سیگار برگ دارد و وقتی که برای چند ثانیه نمی­خواهد که چیزی بگوید، یکی از آنها را بر می­دارد، کمی آن را روی میز قل می دهد، آن را بو می کند و بعد آن را وسط دهانش می­گذارد و با دقت روشنش می­کند. در لحظه­ای که می­خواهد چیزی بگوید، یا تصمیم می­گیرد که دیگر حرفی نزند، سیگار را روی میز رها می­کند تا بسوزد و خاکستر شود.

    او هر جعبه سیگار را در عرض سه هفته مصرف می­کند و هر سال کریسمس، نیمی از هدایایش، جعبه­های سیگار برگ هستند.

    با این حال در آن لحظه او هیچ سیگاری برنداشت. فقط دستان بزرگش را روی میز مشت کرد و از زیر پیشانی پر چین و چروکش نگاهی انداخت و گفت: "چه خبر"؟

    برایش تعریف کردم. البته خیلی آهسته چرا که هر کسی نمی­توانست مفهوم «ریز ترجمۀ جسمانی» را درک کند، مخصوصاً وقتی که از آن با عنوان سفر در زمان یاد می­کنید. یعنی همان کاری که من کردم.

    وقتی که حرف­هایم تمام شد، به یکدیگر خیره شدیم.

    او گفت: "پس تو فکر می­کنی که اون داشت سعی می­کرد که یه چیزی رو در زمان به عقب بفرسته؟ یه چیزی که نیم کیلو تا یک کیلو وزنش بوده و با این کار کل ساختمون رو منفجر کرده"؟

    گفتم: "همه چی جور در میاد".

    برای چند لحظه او را به حال خودش گذاشتم. او به فکر فرو رفته بود و من هم می­خواستم که بیشتر فکر کند. می­خواستم که اگر امکانش وجود داشت، به فکر همان چیزی بیفتد که من هم فکرش را می­کردم تا مجبور نباشم به او بگویم. چون او از اینکه آن را به او بگویم متنفر بود... چون از یک جهت دیوانه کننده بود و از جهتی دیگر، وحشتناک.

    پس ساکت ماندم و او به فکر کردن ادامه داد و هر از گاهی بعضی از افکارش به سطح می­آمدند.

    بعد از مدتی گفت: "بر فرض که اون دانشجو، هاو، حقیقت رو گفته باشه. بهتره که دفترچۀ یادداشتش رو هم کنترل کنی. در واقع امیدوارم که توقیفش..."

    -: "همۀ افرادی که توی اون طبقه بودن، خارج شدن، قربان. دفترچۀ یادداشت دست ادواردزه".

    -: "بسیار خوب. بر فرض که اون همۀ حقایقی رو که می­دونست به ما گفته باشه. چرا تایوود یهو از کمتر از چند میلی گرم پرید به نیم کیلو"؟

    چشمانش پایین آمدند و خشن به نظر می­رسیدند. او گفت: "حالا بیا و از زاویۀ سفر در زمان روی ماجرا تمرکز کن. به نظرم این باید برات یه نکتۀ خیلی حیاتی باشه که انرژی هم برای این کار لازمه".

    با لحن عبوسی گفتم: "بله، قربان، دقیقاً همین فکر رو می­کنم".

    -: "فکر نکردی که ممکنه که اشتباه کرده باشی؟ یا این که موضوع رو برعکس متوجه شده باشی"؟

    -: "دقیقاً متوجه نشدم که چی گفتین".

    -: "خوب ببین، تو میگی که مقاله­های تایوود رو خوندی. بسیار خوب. او یکی از دانشمندهایی بود که بعد از جنگ جهانی دوم با بمب اتمی مبارزه می­کردن و یه دنیای پایدار می­خواستن. این رو که می­دونستی، نه"؟

    سری به علامت مثبت تکان دادم.

    رئیس با حرارت ادامه داد: "اون یه اشتباه خیلی پیچیده داشت. خودش توی درست کردن بمب نقش داشت، اما بعد از اون از فکر کاری که کرده بود، شبها خوابش نمی­برد. برای سالها با اون ترس زندگی کرد. و اگرچه بمب در جنگ جهای سوم مورد استفاده قرار نگرفت، ولی می­تونی تصور کنی که عدم اطمینان هر روزه چی به سرش آورد. می­تونی تصور کنی که روحش چقدر در عذاب بود تا اینکه در سال شصت و پنج، اونها تصمیم گرفتن که قرارداد صلح نهایی رو امضا کنن؟

    ما جرئیات تجزیه و تحلیل روانپزشکی تایوود و چند نفر دیگه مثل اون رو در اختیار داریم، که طی آخرین جنگ ازشون گرفته شده. این رو می­دونستی"؟

    -: "نه قربان".

    -: "حقیقت داره. البته بعد از سال شصت و پنج این کار رو متوقف کردیم. چون با برقراری کنترل جهانی انرژی اتمی، پس مونده­های بمب اتمی در همۀ کشور­ها جمع آوری شدند و با برقراری تحقیقات در رابطه با لایه­های جو زمین که روی سیاره تأثیر میذاشتن، بیشتر برخورد­های اخلاقی بین مغزهای علمی از بین رفت.

    اما کشفیات در مورد زمان، خیلی جدی بود. سال 1964، تایوود دچار بیماری­ای­شد که به طور ناخودآگاه از هر چیزی که ارتباطی به انرژی اتمی داشت، متنفر شده بود. شرع کرد به اشتباهاتی که خیلی هم جدی بودن. در نتیجه ما مجبور شدیم که اون رو از تحقیقات در کلیۀ زمینه­ها منع کنیم. چند نفر دیگه هم مثل اون بودن، و اوضاع هم اون موقع خیلی خراب بود. اگه یادت باشه، چیزی نمونده بود که هند رو به طور کامل از دست بدیم".

    با توجه به اینکه من آن موقع در هند بودم، به خاطر داشتم. اما هنوز نکتۀ مورد نظر او را نفهمیده بودم.

    او ادامه داد:  "چی میشه اگه ته مونده­های اون فکر هنوز هم توی ذهن تایوود مونده باشه؟ متوجه نیستی که این سفر در زمان مثل یه شمشیر دو لبه می­مونه؟ چرا باید نیم کیلو ماده رو در زمان به عقب فرستاد؟ با این کار می­خواست چی رو اثبات کنه؟ همون وقتی که کسری از میلی گرم رو به عقب فرستاد، نظریش رو اثبات کرده بود. به گونم همون هم برای بردن جایزۀ نوبل کافی بود.

    اما با نیم کیلو ماده می­تونست کاری بکنه که با یه میلی گرم نمی­تونست و با همون کار بود که مرکز نیرو رو نابود کرد. اون راهی برای ناپدید کردن مقدار غیر قابل تصوری از انرژی پیدا کرده بود. با ارسال چهل کیلو خاک به عقب، می­تونست همۀ پلوتونیوم موجود در دنیا رو از بین ببره و انرژی اتمی رو برای مدت نامحدودی نابود کنه".

    اصلاً تحت تأثیر قرار نگرفته بودم، اما سعی کردم که موضوع را آنقدرها هم ساده نگیرم. گفتم: "شما فکر می­کنین که ممکنه که اون فکر کرده باشه که می­تونه بیشتر از یه بار قسر در بره"؟

    -: "همۀ این ماجرا بر این حقیقت استواره که اون یه آدم عادی نبود. من از کجا باید بدونم که اون فکر می­کرده که چه کار می­تونسته بکنه. در ضمن، افرادی هم باید پشت سرش بوده باشن، که دانش کمتر و مغز بیشتر داشته باشن، کسانی که کاملاً آماده باشن از این نقطه به بعد کار رو پیش ببرن".

    -: "هیچ کدوم از این افراد تا حالا پیدا نشدن؟ اصلاً مدرکی در موردشون وجود داره"؟

    یعد از کمی مکث، او دستش را به سمت جعبۀ سیگار دراز کرد. به سیگار خیره شد و آن را در دستانش چرخاند. فقط کافی بود که کمی بیشتر صبور باشم.

    سپس بدون اینکه آن را روشن کند، آن را محکم روی میز گذاشت و گفت: "نه".

    سپس نگاهی به من انداخت و گفت: "پس تو هنوز کاری در این مورد نکردی"؟

    شانه­ای بالا انداختم و گفتم: "به نطر که درست نمیاد".

    -: "خودت هم هیچ نظری نداری"؟

    -: "چرا، ولی نمی­تونم خودم رو وادار کنم که راجع بهش حرف بزنم. اگه اشتباه کرده باشم، بدترین اشتباه عمرم رو کردم. ولی اگه حق با من باشه، درست­ترین کار رو کردم".

    او گفت: "گوش می کنم". و دستش را زیر میز برد.

    نتیجۀ مطلوب را گرفتم. اتاق کاملاً عایق بندی شده بود. ضد صدا و ضد پرتوهای رادیو اکتیوی بود که ممکن بود از هر نوع انفجار اتمی ساطع شود. و علامت کوچکی که روی میزش بود نشان می­داد که حتی رئیس جمهور ایالات متحده هم نمی­تواند حرف ما را قطع کند.

    به عقب تکیه دادم و گفتم: "رئیس، اولین باری که با همسرت ملاقات کردی رو یادت میاد؟ این یه موضوع کوچیک بود"؟

    حتماً فکر می­کرد که حرف نامربوطی زده­ام. چه فکر دیگری می­توانست بکند؟  

    اما او لبخندی زد و گفت: "من عطسه کردم و اون برگشت. گوشۀ خیابون این اتفاق افتاد".

    -: "چه چیزی باعث شد که شما در اون لحظه، اون گوشۀ خیابون باشین. چی باعث شد که اون هم اونجا باشه؟ یادت میاد که چرا عطسه کردی؟ سرما خورده بودی؟ یا گرد و خاک داخل بینیت رفته بود؟ تصورش رو بکن که چه عواملی باید دست به دست همدیگه بدن تا در زمان و مکان مناسب، شما برای اولین بار با همسرتون ملاقات کنین".

    -: "اگه اون موقع این اتفاق نمی­افتاد، شاید توی یه موقعیت دیگه با هم ملاقات می کردیم".

    -: "ولی نمی­تونستی این رو بدونی. از کجا می­دونی با کسی ملاقات نکردی، به خاطر اینکه یه بار سرت رو برنگردوندی. یا به خاطر اینکه دیر کرده بودی. زندگیت در هر لحظه شاخه شاخه میشه و تو به طور اتفاقی یکی از این شاخه­ها رو انتخاب می کنی. هر کس دیگه­ای هم همین کار رو می­کنه. از بیست سال پیش شروع کن و شاخه­هایی که در طول این زمان از هم جدا میشن رو در نظر بگیر.

    تو عطسه کردی، بعد اون دختر رو دیدی، نه یه دختر دیگه. نتیجه این شد که تو یه تصمیم قاطع گرفتی، همین طور اون دختر و همین طور دختری که اون رو ندیدی، و مردی که اون دختر دیگه رو دید و همۀ آدمهایی که بعد از اون باهاشون ملاقات کردی، خونوادۀ خودت، خونوادۀ اون دختر، خونوادۀ افراد دیگه و بچه­هات.

    به خاطر عطسه­ای که بیست سال پیش کردی، ممکنه که پنج نفر، یا پنجاه نفر، یا پونصد نفر الآن مرده باشن که می­بایست زنده بمونن، یا زنده هستن در صورتی که می­بایست مرده باشن. حالا دویست سال به عقب برو، یا دو هزار سال و یه عطسه، حتی عطسۀ کسی که در طول تاریخ چیزی ازش شنیده نشده، می­تونست به این معنی باشه که امروز هیچ کدوم از افرادی که زنده هستن، زنده نباشن".

     ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 16 دی 1394

    عمل کرد. البته این را می­دانستم. برای اینکه همه، ماجراهای جنایی را می­خوانند و با همۀ کلیشه­ها آشنا هستند. او از جا پرید و سیل واژه­ها طوری از دهانش جاری شد که گویی یک متن از پیش نوشته شده را می­خواند.

    او گفت: "مطمئناً همین طوره. شما نباید بابت این قضیه به من مشکوک بشین. چرا... چرا... شغل من..."

    پیشانی­اش خیس عرق بود. او را روی صندلی نشاندم و شروع به اجرای مرحلۀ بعدی کردم. گفتم: "من هنوز به هیچ کسی در مورد هیچ چیزی مشکوک نیستم. اگه حرف بزنی، توی دردسر نمی­افتی، دوست عزیز".

    در این هنگام او به حرف آمد: "البته همۀ اینها فوق محرمانس".

    پسرک بیچاره. حتی معنی واژۀ «فوق» را هم نمی­دانست. از آن لحظه به بعد، همیشه شخصی او را زیر نظر داشت تا اینکه دولت تصمیم گرفت کل پرونده را با یک علامت سؤال، مختومه اعلام کند. (شوخی نمی­کنم. امروز آن پرونده نه باز است، نه بسته. فقط یک علامت سؤال روی آن وجود دارد).

     او با بدگمانی گفت: "به گمونم بدونی که «سفر در زمان» چیه".

    البته که می­دانستم «سفر در زمان» چیست. پسر بزرگ من دوازده سال داشت و هر روز بعد از ظهر با تماشای برنامه­های تلویزیونی، مانند اسفنج چنین مزخرفاتی را جذب می­کرد.

    گفتم: "دربارۀ سفر در زمان چی داری که بگی"؟

    -: "به صورت نظری، می­تونیم انجامش بدیم. اما در عمل، فقط چیزیه که بهش میگیم «ریز ترجمۀ جسمانی»".

    حالتی که به خودم گرفته بودم را تقریباً فراموش کردم. در واقع، کاملاً آشکار بود که آن جیرجیرک می­خواست مرا دست بیندازد، و هیچ مهارتی هم در آن نداشت. پیش از آن هم اتفاق افتاده بود که افرادی من را هالو می­پنداشتند، اما دیگر آنقدرها هم هالو نبودم.

    با صدایی از ته گلویم گفتم: "یعنی می­خوای بگی که تایوود از زمان خارج شده، مثل اِیس راجر، تکاور تنهای زمان"؟ (آن یکی از برنامه­های محبوب نوجوانان بود. در برنامۀ آن هفته، ایس راجر دست تنها چنگیز خان را شکست داده بود).

    اما او با انزجار نگاهی به من انداخت و فریاد زد: "نه! من نمی­دونم بابا الآن کجاست. مگه گوش نکردی که چی گفتم؟ من گفتم ریز ترجمۀ جسمانی. این نه یه برنامۀ تلویزیونیه، نه جادو و جمبله. موضوعیه که دانش امکان پذیرش کرده. به عنوان مثال، حتماً دربارۀ برابری ماده و انرژی چیزی می­دونی".

    با ترشرویی سر تکان دادم. بعد از بمباران اتمی هیروشیما، همه آن موضوع را می­دانستند.

    او ادامه داد: "خیلی خوب. همین برای شروع خوبه. اگه تو یه مقدار از ماده رو برداری و روش ترجمۀ جسمانی انجام بدی، یعنی اینکه در زمان، به عقب بفرستیش، به این معنیه که در زمانی که اون رو به عقب فرستادی، مقداری ماده خلق کردی. برای این منظور تو باید از مقدار انرژی­ای استفاده کنی که برابر با جرم اون ماده باشه. به عبارت دیگه، برای ارسال یک گرم از هر چیزی به زمان گذشته، باید یک گرم ماده رو به طور کامل تبدیل به انرژی کنی تا انرژی لازم برای این کار به دست بیاد".

    گفتم: "هوممم. این برای خلق یک گرم ماده در زمان گذشته بود. اما آیا شما با این کار، یک گرم ماده رو در زمان حال، نابود نمی­کنین؟ آیا همین کار باعث نمیشه که انرژی لازم برای انتقال در زمان بدست بیاد"؟

    در آن هنگام نگاه او طوری به نظر می­رسید که گویی در حال تماشای کسی است که دارد با دم شیر بازی می­کند. انگار تا آن موقع ندیده بود که یک فرد عادی از یک دانشمند سؤال بپرسد.

    او گفت: "سعی می­کنم موضوع رو اونقدر ساده کنم که شما هم بفهمید. در واقع موضوع پیچیده­تر از این حرف­هاست. خیلی خوب بود اگه ما می­تونستیم از انرژی ناپدید شدن به منظور پدیدار سازی استفاده کنیم. اما در اون صورت یه چرخه به وجود میومد. حرفم رو باور کنین. آنتروپی مانع از این کار میشه. اگه بخوام دقیق­تر بگم، لازمه که انرژی بر اینرسی جسمانی غلبه پیدا کنه، و این کار زمانی اتفاق میفته میزان انرژی بر حسب واحد اِرگ برای انتقال ماده در زمان به عقب، بر حسب گرم، برابر با جرم ضرب در مربع سرعت نور بر حسب سانتیمتر باشه. این همون معادلۀ برابری ماده و انرژی اینشتینه. اگه بخوای می­تونم فرمولش رو برات بنویسم".

    در حالی که کمی مشتاق­تر شده بودم گفتم: "خودم معادله رو می­دونم. ولی آیا اینها که گفتی آزمایش هم شدن؟ یا فقط یه مشت فرمول روی کاغذه"؟

    آشکار بود که این موضوع او را به صحبت وا می­داشت.

    به من گفته بودند که وقتی از او خواسته بودند تا راجع به مشکلش حرف بزند، همان برق عجیب و غریبی را در چشمانش داشت که همۀ دانشجوهای تحقیقاتی دیگر داشتند. او راجع به آن موضوع با همه حرف زده بود، حتی با یک پاسبان احمق که در آن لحظه، راحت و آسوده در خانۀ خودش بود.

    او با لحن مردی که قصد دارد کسی را ناگهان به داخل چاه هل دهد گفت: "می­دونین، همۀ این ماجراها با قضیۀ نوترینو شروع شد. اواخر دهۀ سی اونها می­خواستن نوترینو رو پیدا کنن، ولی موفق نشدن. نوترینو یه ذرۀ زیر اتمیه که هیچ بار الکتریکی­ای نداره و جرمش حتی از الکترون هم کمتره. شناساییش تقریباً غیر ممکنه و هنوز هم شناسایی نشده. ولی هنوز دارن دنبالش می­گردن، چون بدون وجود نوترینو، بعضی از رفتار­های هسته­ای متعادل نمیشن. اینجوری شد که بابا تایوود حدود بیست سال پیش به نظریه­ای رسید که می­گفت مقداری از انرژی ناپدید شده و به صورت ماده، در زمان به عقب رفته. ما داشتیم راجع به اون موضوع کار می­کردیم، یا شاید بهتره بگم که اون داشت کار می­کرد. و من هم اولین دانشجویی بودم که داشتم روی این موضوع باهاش کار می­کردم.

    معلوم بود که ما باید با مقادیر خیلی جزئی جرم کار می­کردیم و... خوب، این فکر نبوغ آمیز به ذهن بابا تایوود رسید که از رگه­هایی از ایزوتوپ­های رادیواکتیو مصنوعی استفاده کنیم. میشه از چند میکروگرم از اون ماده استفاده کرد و با شمارشگر، فعالیتش رو بررسی کرد. تفاوت فعالیتش در طول زمان رو میشه با استفاده از یه قانون خیلی ساده و سر راست بررسی کرد. قانونی که تا حالا تحت هیچ کدوم از شرایط آزمایشگاهی تغییر نکرده.

    خوب، فرض کن که ما یه نقطه رو پونزده دقیقه به عقب بفرستیم. در نتیجه، پونزده دقیقه قبل از اینکه اون رو بفرستیم، همه چیز هماهنگ میشه. در این صورت، مقدارماده، یهو نزدیک به دو برابر اون چیزی میشه که باید باشه، و بعد در لحظه­ای که باید به عقب فرستاده بشه، یهو پایین­تر از چیزی میشه که در حالت طبیعی بوده. ماده در طی زمان خودش رو همپوشانی می­کنه و برای پونزده دقیقه، ما دو مقدار از اون ماده رو داریم که..."

    حرف او را قطع کردم و گفتم: "منظور شما اینه که همون اتم­ها رو همزمان در دو مکان خواهید داشت".

    او با غافلگیری ملایمی گفت: "بله. چرا که نه؟ برای همینه که ما به این­همه انرژی احتیاج داریم. برابر با به وجود اومدن اون اتم­ها". سپس با شتاب ادامه داد: "حالا بهت میگم که کار خاص من این وسط چی بود. اگه شما چیزی رو پونزده دقیقه به عقب بفرسین، ظاهراً اون رو به هون نقطه از زمین فرستادین، بدون توجه به اینکه در طی این پونزده دقیقه، زمین بیست و پنج هزار کیلومتر به دور خورشید چرخیده و خود خورشید هم بیشتر از هزار و پونصد کیلومتر حرکت کرده. اما ناهماهنگی­های جرئی­ای هم وجود داره که من اونها رو تحلیل کردم و معلوم شد که به دو دلیل اتفاق افتادن.

    اولیش به خاطر تأثیر اصطکاکیه که وجود داره. اگه از این موضوع به عنوان یه قانون استفاده کنیم، اون جسم نسبت به زمین دچار نوعی لغزش میشه، که بستگی به این داره که چقدر در زمان به عقب رفته و نوع جسم چیه. در نتیجه بعضی از این ناهماهنگی­ها را تنها به این روش میشه توضیح داد که خود سفر در زمان هم به زمان احتیاج داره".

    پرسیدم: "یعنی چی"؟

    -: "منظورم اینه که فعالیت رادیو اکتیویته در حین زمان ترجمه، به صورت یکنواخت پراکنده میشه انگار که در حین سفر در زمان گذشته هم به صورت ثابت به فعالیتش ادامه میداده. محاسبات من نشون میده که... خوب، اگه شما در طول زمان، صد سال به عقب برین، به اندازۀ یک روز پیرتر میشین. یا اگه بخوام یه جور دیگه بگم، اگه شما ساعت داخل ماشین زمان رو با ساعت خارج از ماشین زمان مقایسه کنید، می­بینید که ساعت داخل ماشین زمان در حین سفر به صد سال گذشته، بیست و چهار ساعت به جلو حرکت می­کنه. فکر می­کنم که این یه ثابت جهانی باشه. به خاطر اینکه سرعت نور هم یه ثابت جهانیه. به هر صورت، کار من این بود".

    بعد از یک دقیقه که همۀ اینها را نشخوار کردم، گفتم: "انرژی لازم برای این آزمایشات رو از کجا آوردین"؟

    -: "اونها یه خط مخصوص از نیروگاه به آزمایشگاه کشیدن. بابا اونجا خیلی نفوذ داره".

    -: "هوممم، سنگین­ترین جسمس که به عقب فرستادین چقدر بود"؟

    -: "اِم..." چشمانش به سمت بالا چرخیدند- "فکر کنم یه بار یک صدم میلی گرم رو به عقب فرستادیم. که میشه ده میکرو گرم".

    -: "تا حالا سعی نکردین چیزی رو به آینده بفرستین"؟

    او به سرعت گفت: "نمیشه این کار رو انجام داد. غیر ممکنه. اگه بخوایم این کار رو انجام بدیم، باید علامت معادلات رو عوض کنیم و در این صورت انرژی لازم برای این کار بیشتر از بی­نهایت خواهد بود. این یه مسیر یه طرفس".

    در حالی که به ناخن­هایم نگاه می­کردم گفتم: "با شکافت... اِم... مثلاً پنجاه کیلو پلوتونیوم، چه مقدار ماده رو می­تونین در زمان به عقب بفرستین"؟ فکر کردم که همه چیز در حال روشن شدن است.

    او فوراً پاسخ داد: "در شکافت پلوتونیوم، بیشتر از یک یا دو درصد از ماده به انرژی تبدیل نمیشه. با این حساب اگه پنجاه کیلو پلوتونیوم به طور کامل استفاده بشه، نمی­تونه بیشتر از نیم کیلو یا یک کیلو ماده رو به عقب بفرسته".

    -: "همش همین؟ بگو ببینم می­تونی همۀ این انرژی رو مهار کنی؟ منظورم اینه که نیم کیلو پلوتونیوم می­تونه یه انفجار شدید ایجاد کنه".

    او بادی به غبغب انداخت و گفت: "بستگی داره. اگه همۀ اون انرژی رو بگیری و بذاری که کم کم آزاد بشه، میشه کنترلش کرد. اگه همۀ انرژی رو یه دفعه آزاد کنی و با همون سرعت آزاد سازی بخوای ازش استفاده کنی، باز هم می­تونی کنترلش کنی. در فرایند ارسال ماده در طول زمان، انرژی باسرعت بیشتری از آزاد سازیش، استفاده میشه. حتی اگه انرژی­ای باشه که در اثر شکافت اتمی آزاد شده باشه. در هر صورت، اگه بخوایم به صورت تئوری به مسأله نگاه کنیم..."

    -: "ولی چطور می­تونین از شرش خلاص شین"؟

    -: "طبیعتاً انرژی در طول زمان پراکنده میشه. البته حداقل مدت زمانی که میشه ماده رو در طول زمان فرستاد، بستگی به جرم ماده داره. به عبارت دیگه شما باید چگالی انرژی خیلی بالایی در طول زمان داشته باشین".

    گفتم: "خیلی خوب بچه جون. من همین الآن با بخش ریاست تماس می­گیرم و اونها یه نفر رو می­فرستن تا تو رو ببره خونه. باید یه چند وقتی رو اونجا بمونی".

    -: "ولی آخه برای چی"؟

    -: "خیلی طول نمی­کشه".

    و طول هم نکشید. بعد از آن، همه چیز به نفع او انجام گرفت.

     ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • سه شنبه 15 دی 1394

    کیسر گستاخانه گفت: "این عقیدۀ نادرستیه که شما افراد غیر حرفه­ای فکر می­کنین یه دانشمند می­تونه به یه معادله نگاه کنه و بگه: آهان، بله. بعد هم بره و یه کتاب راجع بهش بنویسه. ریاضیات به خودی خود وجود نداره. فقط یه ابزار کدگذاری برای توضیح مشاهدات طبیعی یا عقاید فلسفیه. هر کسی می­تونه ازش برای نیاز­های خاص خودش استفاده کنه. به عنوان مثال، هیچ کس نمی­تونه به یه علامت نگاه کنه و مطمئن باشه که چه معنی­ای داره. در ضمن، دانش از همۀ حروف الفبا، به صورت، بزرگ، کوچیک یا ایتالیک استفاده کرده و هر کدوم هم معنی متفاوتی دارن. از حروف به شکل ضخیم، گوتیک، حروف یونانی، هم به صورت حروف بزرگ و هم حروف کوچیک، به صورت زیر نویس، بالانویس، علائم نوشتاری و حتی حروف عبری هم استفاده میشه. دانشمندای مختلف، ممکنه برای یه موضوع از علامت­های مختلف، یا از علامت­های یکسان، برای موضوعات متفاوت استفاده کنن. پس اگه یه برگۀ مجزا مثل این رو به کسی نشون بدی، بدون اینکه هیچ اطلاعاتی دربارۀ موضوعی که داری روش تحقیق می­کنی، یا علامت­های خاصی که در اون استفاده شده، بهش بدی، اون مطلقاً هیچ چیزی ازش نمی­فهمه".

    حرف او را قطع کردم و گفتم: "ولی شما گفتین که اون داشته روی لحظه­های چهارگانه تحقیق می­کرده. آیا این موضوع، باعث نمیشه که این نوشته­ها قابل فهم بشن"؟ و به نقطه­ای روی سینه­ام ضربه زدم که آن کاغذ دو روز بود داخل جیبم داشت مچاله می­شد.

    -: "نمی­تونم بگم. من که هیچ ارتباط استانداردی ندیدم که انتظار چنین چیزی رو داشته باشم. حداقل، من متوجهش نشدم. مطمئناً نمی­تونم چیزی رو براتون تضمین کنم".

    سکوت کوتاهی پدیدار شد و سپس  او گفت: "چرا از دانشجوهاش نمی­پرسی"؟

    ابروهایم را بالا بردم و گفتم: "منظورتون توی کلاس­هاشه"؟

    با ناراحتی گفت: "نه! منظورم دانشجو­های تحقیقاتی­شه. دانشجو­های دورۀ دکترا. اونها باهاش کار می­کردن. اونها باید بهتر از من یا هر کس دیگه­ای توی هیئت علمی از جزئیات کاری که می­کرد خبر داشته باشن".

    بدون اینکه احساساتم را بروز دهم گفتم: "این هم یه نظریه". و همین طور هم بود. نمی­دانم چرا خودم به فکر آن نیفتاده بودم. حدس می­زنم علتش این بود که طبیعتاً فکر می­کردم اطلاعات یک پروفسور ، بیشتر از هر دانشجویی است.

    همین که برخواستم تا بروم، کیسر یقۀ کتش را بست و گفت: "در ضمن، به نظر من شما توی مسیر اشتباهی هستین. اینو به صورت محرمانه بهتون میگم، چون اگه شرایط غیر عادی­ای پیش نیومده بود، هیچ وقت نمی­گفتم. اما تایوود در مورد این حرفه، در سطوح بالا آموزش ندیده بود. البته این رو اعتراف می­کنم که معلم خوبی بود، اما گزارش­های تحقیقاتش هیچ وقت مورد قبول نبود. همیشه تمایل به استفاده از نظریه­های کلی داشت که با شواهد آزمایشگاهی جور در نمیومد. شاید او برگه­ای که دست شماست هم یکی از همین­ها باشه. ممکن نبود که کسی بخواد که... اِم... به خاطر اونها، تایوود رو بدزده".

    -: "که اینطور. متوجه هستم. شما خودتون هیچ نظری ندارین که اون هدفش چی بوده"؟

    در حالی که لبهایش را جمع کرده بود گفت: "مطلقاً هیچی. ولی همه این رو می­دونستن که اون مریض بود. دو سال پیش سکته کرده بود که باعث شده بود به مدت نصف سال کلاس نداشته باشه. هیچ وقت هم مثل قبل حالش خوب نشد. سمت چپ بدنش برای یه مدت فلج شده بود و هنوز هم موقع راه رفتن می­لنگید. یه سکتۀ دیگه حتماً می­کشتش. هر لحظه هم ممکن بود که اتفاق بیفته".

    -: "پس شما فکر می­کنین که اون مرده"؟

    -: "غیر ممکن نیست".

    -: "پس با این حساب، جسدش کجاست"؟

    -: "خوب، به گمونم پیدا کردنش کار شماست"!

    همینطور هم بود، و من آنجا را ترک کردم.

    من با هر چهار دانشجوی تحقیقاتی تایوود در یک مکان در هم و برهم که به آن آزمایشگاه تحقیقاتی می­گفتند، صحبت کردم. این دانشجو­های آزمایشگاه تحقیقاتی، در آنجا دو کار امیدوار کننده انجام می­دادند، تا وقتی که سال بعد یا در همین حدود با دانشجویان سال پایین جایگزین شوند.

    تجهیزات آزمایشگاه روی صندلی­ها تلنبار شده بود. روی نیمکت­های آزمایشگاه، وسیله­ای برای استفادۀ فوری قرار داشت. در سه یا چهار تا از دم دست­ترین کشوها، وسائل یدکی یا جزوه­هایی بود که احتمالاً مورد استفاده قرار می­گرفتند. در کشو­های دورتر، در طبقاتی که تا نزدیکی سقف می­رسیدند، در گوشه­های آزمایشگاه، بقایای خرت و پرت­های دانشجویان سال­های گذشته بود که هرگز مورد استفاده قرار نگرفته بودند و دور هم ریخته نشده بودند. در واقع ادعا می­شد که هیچ دانشجوی تحقیقاتی­ای، همۀ چیزهایی که در آزمایشگاه قرار داشت را نمی شناخت.

    هر چهار دانشجوی تایوود نگران بودند. ولی سه تایشان بیشتر نگران کارهای خودشان بودند. ممکن بود که غیبت تایوود کارهای آن را دچار مشکل کرده باشد. آن سه تا را نادیده گرفتم، چون احتمالاً تا حالا مدرکشان را گرفته بودند و چهارمی را صدا کردم.

    او از بقیه نحیف­تر و رنجورتر به نظر می­رسید، و از همه کم حرف­تر بود که به نظر من علامت امیدبخشی بود.

    او روی یک صندلی سفت در سمت راست میز نشسته بود. من به پشتی صندلی قدیمی چرخان و پر سر و صدایی تکیه دادم و کلاهم را تا روی پیشانی پایین کشیدم. نام او ادوین هاو بود و مدتی بعد مدرکش را گرفت. این را از آنجایی می­دانم که او هم اکنون یکی از افراد مهم دایرۀ علوم است.

    گفتم: "فکر کنم تو هم همون کاری رو می­کردی که بقیۀ بچه­ها انجام می­دادن".

    -: "به طریقی میشه گفت که یه کار هسته­ای بوده".

    -: "ولی دقیقاً همون نبوده"؟

    او به آرامی سرش را تکان داد و گفت: "هر کدوم از ما از زاویۀ متفاوتی روی موضوع کار می­کردیم. باید یه چیز کاملاً واضح و روشن داشته باشیم، وگرنه نمی­تونستیم منتشرش کنیم. ما می­خواستیم مدرکمون رو بگیریم".  

    او دقیقاً همان چیزی را گفت که من یا شما ممکن بود بگوییم. او گفت: "می­خواستیم باهاش زندگیمون رو بچرخونیم". که شاید برای همۀ آنها چنین بود.

    گفتم: "بسیار خوب. شما از کدوم زاویه روی موضوع کار می­کردین"؟

    -: "من کارهای ریاضیش رو انجام می­دادم. منظورم اینه که با پروفسور تایوود این کار رو می­کردم".

    -: "چه نوع ریاضیاتی"؟

    او لبخند کوچکی زد و همان حالتی را به خود گرفت که همان روز صبح، پروفسور کیسر به خودش گرفته بود. حالتی که گویی می­گفت: «فکر کردی که من می­تونم همۀ افکار عمیقم رو به توی خنگ توضیح بدم».

    به هر حال او با صدای بلند گفت: "توضیحش ممکنه یه مقدار مشکل باشه".

    گفتم: "بذار بهت کمک کنم. یه چیزی مثل این نبود"؟ و آن برگۀ کاغذ را به او نشان دادم.

    او آن را به دقت نگاه نکرد. فقط آن را قاپید و با صدای ضعیفی ناله کنان گفت: "این رو از کجا آوردی"؟

    -: "از گاوصندوق تایوود".

    -: "بقیش هم پیشته"؟

    -: "بقیش توی گاو صندوقه".

    او کمی احساس راحتی کرد و گفت: "به کسی که نشونش ندادی، دادی"؟

    -: "به پروفسور کیسر نشون دادم".

    با حالت بی­ادبانه­ای شیشکی بست و گفت: "اون کله خر؟ چی گفت"؟

    کف دستانم را به سمت بالا چرخاندم که هاو به خنده افتاد. سپس با لحن دیگری گفت: "خوب، اون همون کاری بود که من کردم".

    -: "همۀ اینها دربارۀ چیه؟ یه جوری توضیح بده که من هم بفهمم".

    هاو آشکارا تردید کرد. سپس گفت: "خوب، ببین، این یه موضوع محرمانس. حتی دانشجوهای دیگۀ بابا هم نباید چیزی در این باره بدونن. حتی فکر نمی­کنم که خودم هم خیلی خوب درکش می­کنم. من فقط دنبال گرفتن مدرکم هستم. موضوع مربوط میشه به جایزۀ نوبل بابا تایوود و قرار بود من هم توی کَل تِک، دستیارش باشم. ممکنه قبل از اینکه راجع بهش حرف بزنیم، همه جا منتشر بشه".

    سرم را به آهستگی تکان دادم و سعی کردم صدایم نرم باشد. گفتم: "نه پسر جون. قضیه رو پیچوندی. قبل از اینکه منتشر بشه، باید راجع بهش حرف بزنی. برای اینکه تایوود رفته و این احتمال وجود داره که مرده باشه، یا شاید هم نمرده باشه، و اگه مرده باشه، ممکنه که به قتل رسیده باشه. و اگه این بخش، از جریان قتل بویی ببره، همه راجع بهش حرف می­زنن. پس اگه بخوای اینقدر راز دار باشی، ممکنه که برات گرون تموم بشه، بچه جون".

     ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • دوشنبه 14 دی 1394

    مسابقه با بی­‌بی دل

     

    اگر دوست دارید، می­خواهم معمایی را برایتان طرح کنم. آیا ترجمۀ یک کتاب درسی شیمی به زبان یونانی، جرم است؟

    یا بگذارید موضوع را به طریق دیگری مطرح کنیم. اگر کسی بزرگترین نیروگاه انرژی اتمی کشوری را با آزمایشات بدون مجوز، به نابودی بکشاند، آیا صحیح است که او را یک جنایتکار بدانیم؟

    بروز چنین مشکلاتی فقط به زمان بستگی دارد. ما شروع به زه کشی نیروگاه انرژی اتمی کردیم. دقیقاً نمی­دانم منبع همجوشی به چه اندازه­ای بود، اما در عرض دو میکروثانیه، همۀ آن دچار همجوشی شد.

    انفجاری در کار نبود. شدت نامناسبی از پرتو گاما هم در کار نبود. فقط تمام قطعات متحرک موجود در آن نیروگاه، دچار به هم جوش خورده بودند. تمام آن ساختمان کمی داغ شد و هوای اطراف به شعاع سه کیلومتر در همۀ جهات اندکی گرم شد. فقط یک ساختمان فرسوده و بدرد نخور از بین رفته بود که بعدها با یک ساختمان صد میلیون دلاری جایش را عوض کردند.

    حدود ساعت سه بامداد بود که آن اتفاق افتاد و آنها المر تایوود را تک و تنها در اتاق منبع مرکزی پیدا کردند.

    یافته­های جستجوی دقیق بیست و چهار ساعته را می­توان به طور خلاصه برشمرد:

    1) المر تایوود، دارندۀ دکترای علوم، که در جوانی به عضویت افتخاری پروژۀ منهتن در آمده بود، و اکنون درجۀ پروفسوری فیزیک هسته­ای دارد، به طور غیر قانونی وارد نشده بود. او یک مجوز عبور درجۀ یک داشت. اما هیچ سند ثبت شده­ای یافت نشد که هدف او را از حضور در آنجا در آن زمان خاص نشان بدهد. بر روی یک میز وسیله­ای وجود داشت که در هیچ کدام از اسناد، ثبت نشده بود. آن هم دچار جوش خوردگی شده بود و البته آنقدر داغ نبود که نتوان آن را لمس کرد.

    2) المر تایوود مرده بود. در کنار میز روی زمین افتاده بود و چهرۀ پوشیده از خونش تقریباً سیاه شده بود. هیچ تشعشع رادیویی در کار نبود. هیچ نیروی خارجی از هیچ نوعی وجود نداشت. به گفتۀ پزشک، او دچار سکتۀ مغزی شده بود.

    3) در گاوصندوق دفتر المر، دو چیز عجیب وجود داشت. بیست برگۀ کاغذ که روی آن ظاهراً با ریاضیات پر شده بود و دسته­ای کاغذ صحافی شده که در آن چیزهایی به یک زبان خارجی نوشته شده بود و بعداً معلوم شد که یونانی است. بعد از ترجمه معلوم شد که موضوع آن نوشته­ها، در مورد شیمی است.

    کل این ماجرا چنان به صورت محرمانه در آمد که گویی هر چیزی که به آن ربط داشت، مرده است. فقط با این واژه می­توان آن را توصیف کرد. گفته شد که بیست و هفت زن و مرد، شامل وزیر دفاع، وزیر علوم و دو سه نفر دیگر از مقامات بالا که برای عموم مردم ناشناخته بودند، در حین تحقیقات وارد آن ساختمان شده بودند و همۀ آنهایی که آن شب درون آن ساختمان بودند، یعنی فیزیک­دانی که به عنوان تایوود شناخته شد و دکتری که او را معاینه کرد، در حال حبس خانگی بودند.

    تا کنون هیچ روزنامه­ای به آن ماجرا دست پیدا نکرده است. هیچ مفسری هم از قضیه اطلاع ندارد. فقط تعداد کمی از اعضای کنگره هستند که از قسمتی از ماجرا خبر دارند.

    طبیعتاً باید هم چنین می­بود. کسی یا گروهی یا کشوری که توانسته بود تمام انرژی موجود در حدود بیست و پنج تا پنجاه کیلوگرم پلوتونیوم را بدون هیچ انفجار بمکد، صنایع آمریکا و نیروی دفاعی آمریکا را چنان در دست داشت که می­توانست روشنایی و زندگی یکصد و شصت میلیون نفر را در یک چشم به هم زدن خاموش کند و از بین ببرد.

    آیا آن شخص، تایوود بود؟ آیا تایوود و دیگران بودند؟ آیا دیگرانی بودند که از طریق تایوود اقدام می­کردند؟

    و شغل من چیست؟ من یک دام گذار هستم. یا اگر دوست دارید، مرد همیشه در صحنه. کسی که در دانشگاه ول می­چرخد و دربارۀ تایوود از این و آن سؤال می­کند. اما با این وجود، داشت شکست می­خورد. اگر موضوع یک فراموشی بود، یا یک دستبرد، آدم ربایی، قتل، فرار، دیوانگی یا تصادف، می­توانستم خودم را پنج سال با آن مشغول کنم و نگاه­های ناخوشایند دیگران را به سمت خودم جلب کنم یا شاید توجه آنها را به خودم جلب کنم. اما مطمئناً این کار به آن روش پیش نمی­رفت.

    اما فکر نکنید من از همان اول در جریان پرونده بودم. من یکی از آن بیست و هفت نفری که قبلاً راجع به آنها به شما گفتم، نبودم، اگرچه رئیس من یکی از آنها بود. اما کمی راجع به آن می­دانستم و همین برای شروع کار کافی بود.

    پروفسور جان کیسِر هم یک فیزیک­دان بود. من فوراً نزد او نرفتم. رویۀ مرسوم این بود که تا جایی که می­توانستم خودم را درستکار و شریف نشان دهم. کاری بی معنی اما لازم بود. اما حالا در دفتر کیسر بودم.

    دفتر پروفسورها را می­توان به خوبی تشخیص داد. هیچ کس آنجا را گرد گیری نمی­کند بجز یک زن نظافتچی خسته که لنگ لنگان در ساعت هشت صبح به آنجا می­آید و خود پروفسور هم هیچ وقت متوجه وجود گرد و خاک نمی­شود. تعداد زیادی کتاب، بدون نظم و ترتیب در دفتر وجود دارد. آنهایی که به میز نزدیک­تر هستند، بیش از همه مورد استفاده قرار گرفته­اند. آنهایی که از همه دورترند، همان­هایی هستند که دانشجویان قرض گرفته­اند و آنها را همانجا گذاشته­اند. همچنین نشریات تخصصی­ای هم وجود دارند که پیش پا افتاده به نظر می­رسند و منتظر هستن که شاید روزی خوانده شوند. و تعدادی کاغذ هم روی میز وجود دارند که روی بعضی از آنها چیزهایی نوشته شده است.

    کیسر مردی مسن و یکی از هم نسلان تایوود بود. بینی­ای بزرگ و کمی قرمز داشت و مشغول کشیدن پیپ بود. او همان نگاه آرام و غیر خونخوارانه­ای را داشت که افراد دانشگاه دیده داشتند. نگاهی که یا به خاطر این بود چنین مشاغلی، افراد آرامی را جذب خود می­کنند یا به خاطر این بود که چنین مشاغلی، چنین افرادی را می­سازند.

    گفتم: "کاری که پروفسور تایوود می­کرد، چی بود"؟

    -: "تحقیقات فیزیکی".

    پاسخ­هایی مانند این مرا اذیت می­کرد. چند سال پیش چیزی نمانده بود که مرا دیوانه کنند. پس گفتم: "این رو که می­دونم پروفسور. من دنبال جزئیاتشم".

    او با بردباری چشمکی به من زد و گفت: "جزئیاتش زیاد به دردتون نمی­خوره. مگه اینکه خودتون هم یه فیزیک­دان تحقیقاتی باشین. توی این وضعیت، اهمیتی هم داره"؟

    -: "شاید نه، ولی اون رفته. اما اگه اتفاقی بدی براش افتاده باشه" با حرکت دستم نشان دادم که من بحث را اداره می­کنم- "ممکنه که به کارش ربط پیدا کنه. مگه اینکه ثروتمند بوده باشه و به انگیزۀ پول این کار رو کرده باشه".

    کیسر خندۀ خشکی کرد و گفت: "استادهای دانشگاه هیچ وقت ثروتمند نیستن. با چیزی که ما ارائه میدیم وضع زندگی ما کاملاً مشخصه".

    آن حرف را هم نادیده گرفتم، چرا که می­دانستم ظاهر من، علیه من است. در واقع من دانشگاه را با نمرۀ «خیلی خوب» به پایان رساندم و رئیس دانشگاه هم می­توانست این را درک کند. و هرگز هم در زندگی­ام فوتبال بازی نکردم. اگرچه ظاهرم خلاف این را نشان می­داد.

    گفتم: "پس فقط توضیح علت کارهاش برای ما می­مونه".

    -: "منظورت جاسوسیه؟ یا دسیسه ­چینی بین­المللی"؟

    -: "چرا که نه؟ قبلاً هم از این اتفاق­ها افتاده. در ضمن، اون یه فیزیک­دان هسته­ای هم بوده".

    -: "البته که بوده. ولی  دیگران هم بودن. مثلاً خود من".

    -: "آهان، ولی شاید اون چیزی می­دونسته که شما نمی­دونستین".

    فک پروفسور کیسر سفت و سخت به نظر می­رسید. وقتی که مچ پروفسورها را بگیرید، آنها هم مثل مردم عادی رفتار می­کنند. او با لحن خشکی گفت: "تا جایی که می­تونم به خاطر بیارم، تایوود یه مقاله دربارۀ چسبندگی مایعات بر اساس خطوط رایلی، در مدارهای بالاتر و اسپین مداری دو ذرۀ هسته­ای منتشر کرده بود، اما اصل کارش بیشتر در مورد لحظه­های چهارگانه بود. من دربارۀ این موضوعات به اندازۀ کافی اطلاعات دارم".

    -: "اون الآن هم داره روی لحظه­های چهارگانه کار می­کنه"؟ سعی کردم تعجبم را از چشمانم بروز ندهم و فکر می­کنم که موفق شدم.

    کیسر تقریباً با پوزخند گفت: "به طریقی، بله. شاید بالاخره به مرحلۀ آزمایش هم برسه. به نظر می­رسه که بیشتر زندگیش رو وقف محاسبۀ نتایج نظریۀ خودش کرده".

    -: "مثل این"؟ و برگۀ کاغذی را روی میز جلوی او اندختم.

    آن برگۀ کاغذ یکی از همان­هایی بود که درون گاوصندوق دفتر تایوود قرار داشت. اگر آن برگه­ها را از داخل گاو صندوق یک پروفسور بیرون نیاورده بودند، مطمئناً هیچ معنی­ای نداشتند. گاهی­اوقات کسی چیزی را درون گاوصندوق قرار می­داد، آن هم فقط به این دلیل که کشو پر از برگه­های امتحانی بی نام و نشان بود. و صد البته هیچ چیزی هم از داخل آن خارج نمی­شد. در آن گاوصندوق ما شیشه­های کوچکی از بلورهای زرد رنگ که برچسب آنها، به سختی قابل خواندن بود، یک کتابچۀ استنسیل شده که یادآور زمان جنگ جهانی دوم بود و روی آن مهر «محرمانه» خورده بود، یک کپی از یک کتاب سال دانشکدۀ قدیمی و تعدادی نامه دربارۀ موقعیت­های ممکن مدیر تحقیقات الکتریکی آمریکا که تاریخ آن مربوط به ده سال قبل بود و البته آن کتاب شیمی به زبان یونانی را پیدا کرده بودیم.

    آن برگۀ کاغذ هم آنجا بود. آن برگه­ها را مانند یک مدرک دانشگاهی طومار کرده و دور آن را با کش بسته بودند و هیچ عنوان توضیحی­ای هم روی آن وجود نداشت. در حدود بیست برگۀ کاغذ که پوشیده از لکه­های جوهر بود، پر از جزئیات و کوچک...

    یکی از آن برگه­ها در اختیار من بود. فکر نمی­کنم کسی در دنیا وجود داشته باشد که بیش از یک برگه را در اختیار داشته باشد. و مطمئن هم هستم که هر کدام از آن افراد به خوبی می­دانند که اگر آن برگۀ خاص را از دست بدهند، درست همزمان با آگاهی دولت از این موضوع، زندگیشان را هم از دست می­دهند.

    آن برگه را طوری جلوی کیسر انداختم که گویی بمبی بود که می­توانست دانشگاه را با خاک یکسان کند.

    او مدتی به آن خیره شد و سپس نگاهی به پشت آن انداخت، که خالی بود. چشمانش از بالا به پایین می­آمد و دوباره به بالا می­جهید. او گفت: "من نمی­دونم این راجع به چیه". واژه­ها را طوری ادا می­کرد که گویی در دهانش ترش مزه بودند.

    چیزی نگفتم. فقط برگه را تا کردم و در جیب داخلی کتم چپاندم.

     

  • نظرات() 
  • جمعه 11 دی 1394

    راف معترضانه گفت: "پس چرا موجودات دیگه­ای وجود ندارن؟ فقط نخستی­سانان اولیه به وفور پیدا شدن و اونها هم هوشمند بودن. اونها نباید توی تلۀ رادیواکتیویته گیر می­افتادن".

    -: "شاید اونها هوشمند نبودن. این فقط فرضیۀ توئه و یه حقیقت اثبات شده نیست".

    -: "مطمئناً هوشمندتر از موجودات هم دوره­شون بودن که مغز کوچیکی داشتن".

    -: "شاید این طور هم نبوده. تو بیش از حد داری دربارۀ اونها خیال پردازی می­کنی".

    راف زمزمه کنان گفت: "شاید هم دارم خیال پردازی می­کنم. می­تونم توی ذهنم تصویری از یه تمدن بزرگ در یه میلیون سال پیش رو ببینم. یه قدرت بزرگ، یه هوش سرشار، که کاملاً نابود شده و ازش چیزی بجز یه خاطره و یه استخون سنگ شده که یه زمانی توش یه مغز وجود داشته، باقی نمونده، و یه دست استخونی پنج انگشتی با انگشت شست، که نشونه­ای از توانایی کار کردن با دسته. اونها باید هوشمند بوده باشن".

    لرنین شانه­ای بالا انداخت و گفت: "پس چی اونها رو کشته؟ میلیون­ها گونۀ زنده نجات پیدا کردن".

    راف سرش را بالا آورد و با عصبانیت گفت: "لرنین، من دیگه نمی­تونم داوطلبانه با گروه شما همکاری کنم. رفتن به دنیای دیگه می­تونه مفید باشه، البته اگه بتونم مطالعاتم رو بهونه کنم. هدف شما برای من فقط مثل یه شغل عمومی می­مونه. نمی­تونم با جون و دل این کار رو انجام بدم".

    لرنین گفت: "این حرف­ها منصفانه نیست. افراد خیلی زیادی بین ما هستن که حاضرن علاقمندی­های خودشون رو فدا کنن. اگه همۀ ما، علاقۀ شخصیمون رو مقدم بدونیم و صرفاً به خاطر کوته فکری خودمون بریم و توی دنیای دیگه دست به تحقیق بزنیم، هدف بزرگمون نابود میشه. دوست من، ما نمی­تونیم به هیچ کدوم از افرادمون اجازه بدیم که ازمون جدا بشن. اگه زندگی ما بستگی به حل فوری مسألۀ دنیای ایکاها داشته باشه، و این رو باور کن که داره، همۀ ما باید براش تلاش کنیم".

    راف با اکراه پیچ و تابی به آرواره­اش داد و گفت: "شما به خاطر این موجودات کوچیک ضعیف و احمق خیلی نگرانین. اما من یه مسألۀ خیلی بزرگ علمی دارم. بین این دو تا موضوع، من هیچ ارتباطی نمی­بینم. اصلاً ممکن نیست که ارتباطی وجود داشته باشه".

    -: "من هم نمی­بینم. ولی یه لحظه به حرفم گوش کن. یه گروه کوچیک از مورد اعتمادترین افراد ما که به دیدن دنیای دیگه رفته بودن، یه هفتۀ پیش برگشتن. البته سفرشون رسمی نبوده و فقط برای جاسوسی رفته بودن. در مورد این می­خوام باهات حرف بزنم. به خاطر همین ازت می­خوام که رازدار باشی".

    -: "طبیعتاً".

    -: "افراد ما دفتر رویدادهای ایکاها رو در اختیار دارن".

    -: "عذر می­خوام. متوجه نشدم".

    -: "این اسم برای توضیح اون چیز ساخته شده. یه سری کاغذهای چاپ شدس که توی مراکز اجتماعی ایکاها وجود داشته و توشون وقایع اتفاق افتاده در هر روز رو ثبت می­کردن".

    توجه راف موقتاً به موضوع جلب شد و گفت: "به نظر من که ایدۀ خیلی عالی­ایه".

    -: "ذاتاً بله. اشارۀ ایکاها به رویدادهای جالب، فقط شامل رویدادهای غیر اجتماعی میشه. به هر حال، همینیه که هست. نظر من اینه که وجود آمریکا امروزه برای اونها کاملاً شناخته شدس و همشون دارن راجع بهش به عنوان «سرزمین جدید فرصت­ها» صحبت می­کنن. گروه­های متعددی از ایکاها دارن به آمریکا به عنوان یه آرزوی جهانی نگاه می­کنن. ایکاها خیلی زیاد و پرجمعیت هستن و اقتصادشون هم غیر عقلانیه. اونها یه سرزمین جدید می­خوان و اینجا برای اونها یه سرزمین خالیه".

    راف با ملایمت گفت: "ولی خالی نیست".

    -: "برای اونها خالیه. این یه خطر خیلی بزرگه. سرزمین­های که توسط گوروها اشغال شده، برای اونها زمین­های خالیه و اونها در نظر دارن که زمین­ها رو بگیرن. تعداد اونها اونقدر زیاده که اگه بخوان می­تونن زمین­ها رو یکی بعد از دیگری بگیرن".

    راف شانه­ای بالا انداخت و گفت: "حتی اگه اینطور باشه، اونها..."

    -:" بله، اونها ضعیف و احمقن. خودت این رو گفتی. همینطور هم هستن، ولی به صورت انفرادی. اگه هدف داشته باشن، با هم متحد میشن. البته مطمئناً بعد از اینکه به هدفشون رسیدن، از هم جدا میشن، اما موقتاً به هم ملحق میشن و اینطوری قوی­تر میشن. کاری که شاید ما نتونیم انجام بدیم و خودت هم شاهدی. در صورتی که جنگ بشه، اونها از سلاح­های جنگیشون استفاده می­کنن. مثلاً ماشین­های پرندشون سلاح­های جنگی تراز اول محسوب میشه".

    -: "ولی ما هم از روی اونها ساختیم".

    -: "از لحاظ تعداد چی؟ ما مواد منفجرۀ اونها رو هم ساختیم، ولی فقط توی آزمایشگاه. همینطور لوله­های آتیش و ماشین­های مسلح، ولی فقط به صورت آزمایشی. اما باز هم هست. توی پنج سال گذشته، یه چیز دیگه هم ساخته شده که ایکاهای خودمون هم ازش بی خبرن".

    -: "و اون چیه"؟

    -: "ما نمی­دونیم. توی دفتر رویدادها بهش اشاره شده و از اسامی­ای استفاده کردن که برای ما بی معنیه. ولی محتوای کلی اون باعث وحشت میشه، حتی برای خود این ایکاها که عاشق کشتنن. ظاهراً دلیلی وجود نداره که قبلاً ازش استفاده کرده باشن، یا اینکه همۀ گروه­های ایکاها اون رو داشته باشن، ولی ازش به عنوان یه عامل تهدید کننده استفاده کردن. شاید وقتی که همۀ مدارکی که توی این سفر جمع­آوری شده رو ببینی، کاملاً برات روشن بشه".

    -: "ولی اون چی هست؟ یه جوری راجع بهش حرف میزنی انگار لولوخورخوره­س"!

    -: "اونها یه جوری راجع بهش حرف میزنن انگار لولوخورخوره­س. ایکاها از لولو خورخوره چه تصوری می­تونن داشته باشن؟ این وحشتناک­ترین جَنبشه. تا جایی که فهمیدیم، این موضوع شامل بمبارون عنصریه که اونها بهش میگن «پلوتونیوم»، -که نه ما تا به حال چیزی راجع بهش شنیدیم، نه ایکاهای ما- با چیزهایی که بهش میگن نوترون. ایکاها میگن که اونها ذرات زیر اتمی بدون بار الکتریکی هستن. همۀ اینها کاملاً مسخرس".

    -: "همش همینه"؟

    -: "همینه. میشه رفتنت رو به تعویق بندازی تا ما دفتر رویداد رو بهت نشون بدیم و تو بتونی راجع بهش نظر بدی"؟

    راف با بی میلی سری تکان داد و گفت: "بسیار خوب".

    *

    راف در تنهایی نشسته بود و افکار بی حسش حول آن موضوع می­چرخید. ایکاها و نخستی­سانان اولیه. موجودات زنده­ای با عادتهایی عجیب و غریب و موجودات مرده­ای با آرزوی دستیابی به قله­ها. مواد منفجرۀ نفرت انگیز و بمباران نوترونی و گذشته­ای اسرار آمیز و پر افتخار.

    هیچ ارتباطی بین آنها وجود نداشت! هیچ ارتباطی وجود نداشت!

    پایان

     

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 10 دی 1394

    راف با لحن خشکی گفت: "من یه دیرین شناسم. این ایکاها فقط از جنبۀ زیست شناختی برای من جالبن. اگه با پیچش­های استخون لگن خاصرشون آشنایی داشتم، به پیچش­های فرهنگیشون اهمیتی نمی­دادم. اگه می­تونستم شکل استخون جمجمشون رو ببینم، به اینکه نظام اخلاقیشون چقدر اسرار آمیزه اهمیتی نمی­دادم".

    -: "فکر نمی­کنی که دیوانگی اونها روی ما تأثیر بذاره"؟

    راف گفت: "بین ما اونها یه اقیانوس با ده هزار کیلومتر شاید هم بیشتر فاصله وجود داره. ما دنیای خودمون رو داریم، اونها هم دنیای خودشون رو. هیچ ارتباطی هم بین ما و اونها وجود نداره".

    لرنین فکورانه گفت: "ارتباطی وجود نداره. همه همین رو میگن. هیچ ارتباطی وجود نداره. اما با این وجود، ایکاها خودشون رو به ما رسوندن. بقیشون هم ممکنه دنبالشون بیان. به ما گفتن که عدۀ کمی از اونها به دنیاشون حکومت می­کنن. کسانی که خودشون هم تحت سلطۀ نیاز عجیب و غریبشون به امنیت هستن در زبان ایکایی بهشون میگن «قدرتمندان». ظاهراً معنیش اینه که خواسته­های یک نفر بر خواسته­های عموم افراد حکومت می­کنه. چی میشه اگه طرز تفکر این «قدرتمندان» به ما هم سرایت کنه"؟

    راف به فکر فرو رفت. موضوعی مطلقاً مسخره بود. تصور آن موقعیت عجیب، غیر ممکن به نظر می­رسید.

    لرنین گفت: "این ایکاها میگن که دنیای اونها و دنیای ما در زمان­های خیلی قدیم به هم نزدیک­تر بودن. میگن که توی دنیای اونها فرضیه­های خیلی معروفی دربارۀ جابجایی قاره­ها وجود داره. شاید برات جالب باشه، اگرچه ممکنه پذیرفتن وجود فسیل­های نخستی­سان­های اولیه که اینقدر به ایکاهایی که ده هزار کیلومتر از ما دورن، شباهت دارن، برات سخت باشه".

    در این هنگام، ابهام از ذهن باستان شناس برطرف شد و گفت: "اوه، چرا این رو زودتر بهم نگفتین"؟

    -: "خوب الآن بهت میگم. به عنوان یه مثال از اینکه اگه به ما ملحق بشی و بهمون کمک کنی، چه چیزهایی گیرت میاد. یه چیز دیگه هم هست. این ایکاها دانشمندان علوم طبیعی هستن. مثل دانشمندای خودمون که اینجا توی بندر شرقی هستن، ولی با گرایش متفاوتی که اون هم به خاطر تفاوت بافت فرهنگیه. تا وقتی که اونها توی گروه­های خودشون زندگی می­کنن و توی گروه­های خودشون فکر می­کنن، دانششون نتیجۀ زندگی گله­ایه. به صورت انفرادی، اونها کند و فاقد قدرت تخیل هستن. اما وقتی که جمع میشن، هر کدومشون یه مقدار خیلی کم رو تهیه می­کنن که روی هم یه ساختار خیلی بزرگ رو به وجود میاره. در اینجا هر فردی به صورت انفرادی خیلی عالی عمل می­کنه، اما تنها کار می­کنه. به عنوان مثال خود تو. فکر نکنم که تو چیزی از شیمی بدونی".

    راف حرف او را تصدیق کرد: "فقط چند تا اصول اولیش رو می­دونم. طبیعتاً این رو به شیمی­دان­ها می­سپرم".

    -: "بله، طبیعتاً. ولی من یه شیمی­دانم. با این وجود این ایکاها که از نظر ذهنی از من پایین­ترن، و هیچ کدومشون هم توی دنیای خودشون شیمی­دان به حساب نمیان، بیشتر از من راجع به شیمی اطلاعات دارن. مثلاً هیچ می­دونستی که عناصری وجود دارن که به صورت خود بخودی، دچار فروپاشی میشن"؟

    راف با لحنی انفجار آمیز گفت: "غیر ممکنه. عناصر همیشگی هستن. غیر قابل تغییر..."

    لرنین خندید و گفت: "پس تو اینطور آموزش دیدی. من هم اینطور آموزش دیدم. همین­ها رو هم به دیگران یاد میدم. اما حق با ایکاهاست. برای اینکه من توی ازمایشگاه­هام این رو آزمایش کردم و همۀ جزئیاتش هم درست از آب در اومد. اورانیوم به صورت خودبخودی دچار فروپاشی میشه و از خودش تابش ارسال می­کنه. راجع به اورانیوم چیزی نشنیدی؟ در ضمن، من تابش­هایی از انرژی رو تشخیص دادم که فراتر از تابش­های اورانیومه و باید مربوط به گونه­های دیگه­ای از عناصر باشه برای ما ناشناخته هستن، اما ایکاها اونها رو خوب می­شناسن. و این عناصر گمشده به خوبی می­تونن جاهای خالی جدول تناوبی عناصر که شیمی­دان­ها تلاش می­کنن به دانش قالب کنن، رو پر کنن. اگرچه شاید استفاده از عبارت «قالب کردن» زیاد صحیح نباشه".

    راف گفت: "خوب، برای چی اینها رو به من میگی؟ اینها هم می­تونن به حل مشکل من کمک کنن"؟

    لرنین با لحنی به سردی آهن گفت: "شاید. می­تونی این رو یه نوع رشوه به حساب بیاری. می­دونی، انرژی ای که از اورانیوم تولید می­کنه، پایداره. هیچ متغیر خارجی­ای نمی­تونه روش اثر بذاره. همینطور که اورانیوم به تابش انرژی ادامه میده، با سرعت ثابتی به سرب تبدیل میشه. یه عده از افراد ما با استفاده از این حقیقت، روشی رو پایه گذاری کردن که باهاش می­تونن سن زمین رو تعیین کنن. اما برای این کار قبلش لازمه که منطقه­ای رو پیدا کنن که توش رگه­های اورانیوم وجود داشته باشه، که یه عنصر بسیار پراکندس. بعد باید تعیین کنن که چه مقدار سرب درون اون رگۀ اورانیوم وجود داره. این هم باید در نظر داشته باشیم که سربی که به وسیلۀ فروپاشی اورانیوم به وجود میاد با سرب معمولی فرق داره، ولی شناسایی اینها راحته. بعدش تشخیص سن لایه­ای که اورانیوم در اون وجود داره، به آسونی انجام میشه. و صد البته، اگه یه فسیل هم درون اون لایه پیدا بشه، به همون اندازه قدمت داره. درست نمیگم"؟

    راف با پاهایی لرزان به پا خواست و گفت: "ستاره­های بالای سر! داری من رو دست میندازی؟ واقعاً چنین چیزی ممکنه"؟

    -: "نه تنها ممکنه، بلکه خیلی هم آسونه. بهت میگم که دفاعی که ما امروزه داریم، حتی در این روزهای آخر، با همکاری دانش به وجود اومده. دوست من، ما یه گروه در بین همۀ گروه­ها هستیم، و می­خوایم که شما هم با ما باشین. اگه شما به ما ملحق بشین، موضوع پروژۀ زمین گشایی تا مناطقی که غنی از فسیل هستن هم ساده میشه. حالا چی میگی"؟

    -: "من بهتون کمک می­کنم".

    *

    به سختی می­شود گفت که گروه­های گورویی چنان اجتماع گستره­ای که اکنون به وجود آمده بود را دیده باشند. گروه بندر شرقی، همانطور که قبلاً به آن اشاره شد، یک مرکز کشتی­رانی بود و مطمئناً یک کشتی اقیانوس پیما، فراتر از ظرفیت گروهی نبود که در تمام طول هر دو ساحل آمریکا به تجارت مشغول بود. چیزی که غیر معمول بود، گستردگی همکاری گوروهایی از همۀ گروه­ها بود. گوروهایی با علایق بسیار متنوع.

    اما همۀ آنها خوشحال نبودند.

    به عنوان مثال، راف، در آن صبح خاص که مد نظر ماست، بعد از شش ماه از نخستین ورودش به بندر شرقی، با نگرانی به دنبال لرنین می­گشت.

     لرنین هم مثل همیشه به دنبال چیز دیگری نبود بجز افزایش سرعت کارها.

    آنها یکدیگر را در بندرگاه ملاقات کردند. لرنین ته سیگارش را با دندان گرفته بود و راف را به سمتی که دود سیگار می رفت، هدایت می­کرد. او گفت: "دوست من، به نظر نگران می­رسی. البته نه کاملاً. نگران پیشرفت اقیانوس پیما هستی"؟

    راف به سنگینی گفت: "من نگران اون گزارش­هایی هستم که گروه آزمایش­گران عمر صخره­ها برامون فرستادن".

    -: "آهان، پس به خاطر اینه که ناراحتی"؟

    راف با لحن انفجار آمیزی گفت: "ناراحت؟ تو اون گزارش­ها رو دیدی"؟

    -: "یه نسخه ازشون به دستم رسیده. منم یه نگاهی بهشون انداختم. حتی یه قسمت­هایی­شون رو هم خوندم. ولی من وقت خیلی کمی دارم که بیشترش از دست رفته. میشه لطفاً تو بهم توضیح بدی"؟

    -: "حتماً. توی این سه ماه آخر، سه تا از مناطقی من به عنوان مناطق فسیل خیز بهشون اشاره کردم رو آزمایش کردن. اولین منطقه، جایی توی خود گروه بندر شرقی بود. یکی دیگشون توی گروه ساحل اقیانوس آرام بود، سومی­شون هم توی گروه دریاچۀ مرکزی بود. من عمداً خواستم که این مناطق رو اول آزمایش کنن چون اینها غنی­ترین مناطق هستن و خیلی با هم فاصله دارن. می­دونی اونها به من گفتن که عمر سنگ­هایی که ما روشون ایستادیم، چقدره"؟

    -: "دو میلیارد سال. این قدیمی­ترین سنیه که می­تونم بگم".

    -: "و این عدد، سن قدیمی­ترین سنگ­هاست، یه لایۀ پایه از سنگهای آتشفشانی بازالت. لایۀ بالاییش که یه لایۀ رسوبیه، شامل ده دوازده تا فسیل از نخستی­سان­های اولیه­س. فکر می­کنی عمر اینها چقدر باشه؟ پونصد تریلیون سال! می­فهمی"؟

    -: "تریلیون"؟! لرنین چشمانش را تنگ کرد و سرش را تکان داد و گفت: "عجیبه"!

    -: "باز هم هست. گروه ساحل اقیانوس آرام هم صد تریلیون سال قدمت داره و اونطور که به من گفتن، عمر دریاچۀ مرکزی هم تقریباً به هشتاد تریلیون سال می­رسه".

    لرنین گفت: "بقیۀ آزمایش­ها چی؟ اونهایی که ربطی به لایه­های تو نداشتن"؟

    -: "این از همشون عجیب­تره. بیشتر تحقیقات روی لایه­هایی انجام شده که مشخصاً فسیل خیز نبودن. اونها معیار­های انتخابی خودشون رو دارن که بر اساس ادلۀ زمین­شناختیه. نتایجی هم که بدست اومده منطقی­ترن. از یه میلیون سال تا دو میلیارد سال. بستگی به عمق و تاریخچۀ زمین شناختی منطقه­ای داره که مورد آزمایش قرار گرفته. فقط مناطق منه که همچین نتایج عجیب و غریب و غیر ممکنی رو به بار آورده".

    لرنین گفت: "ولی زمین­شناس­ها در یارۀ این موضوع چی میگن؟ نمیگن که ممکنه خطایی رخ داده باشه"؟

    -: "بدون شک. ولی معیارهای اونها پنجاه درصد علت رو نشون میده. برای خودشون، این یه روش اثبات شدس و بابت این خوشحالن. مطمئناً سه نوع انحراف وجود داره، ولی اونها با خونسردی اسمش رو میذارن عوامل ناشناخته. ولی من مثل اونها به قضیه نگاه نمی­کنم. این سه تا معیار می­تونن معنی همه چیز رو عوض کنن". راف با عصبانیت ادامه داد: "تو از کجا مطمئنی که این رادیواکتیویته کاملاً پایداره"؟

    -: "مطمئنم؟ اصلاً مگه میشه مطمئن بود؟ فقط هیچ کدوم از چیزهایی که ما می­شناسیم روش تأثیر نمیذاره. ایکاها هم همین رو بهمون گفتن. در ضمن، دوست عزیز، اگه منظورت اینه که رادیواکتیو در گذشته با دامنه بیشتری نسبت به حال حاضر انجام می­شده، چرا فقط توی لایه­های فسیلی این اتفاق افتاده. چرا همه جا اینطور نیست"؟ 

    -: "واقعاً چرا؟ این یه جنبۀ دیگه از این مسألس که هر روز مهم­تر میشه. فکرش رو بکن. ما مناطقی داریم که نشون دهندۀ رادیو اکتیویتۀ غیر عادی در گذشتس. مناطقی هم داریم که در اونها فسیل­ها به صورت غیر عادی زیاد میشن. چرا این دو منطقه باید با هم مقارن باشن"؟

    -: "پاسخ داره خودش رو به وضوح نشون میده، دوست من. اگه نخستی­سان­های اولیۀ شما در همون زمان­هایی وجود داشته باشن که رادیواکتیویته زیاد میشه، مطمئناً نشون میده که رادیواکتیو باعث مرگشون شده. تابش­های رادیو اکتیو در مقدار زیاد مرگبارن. به این میگن رابطۀ رادیو اکتیویته و فسیل".

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 9 دی 1394

    راف قبل از آن هم به سفر رفته بود، اما هیچ وقت به طرف شرق نرفته بود و دیدن زمین­های کشاورزی او را تحت تأثیر قرار داده بود. در تاریخ قدیم، گروه­های گورویی کاملاً غیر تخصصی بودند. آنها کاملاً خود بسنده بودند و تجارت بیشتر فعالیتی دوستانه بود تا اینکه به خاطر نیاز انجام شود.

    در بیشتر گروه­ها هنوز هم وضع به همین منوال بود. گروه خودش، رودخانۀ سرخ یک نمونه به شما می­رفت. در طول هشتصد کیلومتر، زمین­های پربار کشاورزی همچنان ادامه می­یافتند. رودخانه­ها انواع ماهی­ها را پرورش می­دادند و صنایع توسعه یافته را مرتباً تغذیه می­کردند. در واقع صادرات غذا، دلیل برای سلامت یک ایالت به شمار می­آمد.

    به هر حال، همچنان که به طرف شرق می­رفتند، گروه­هایی که از کنار آنها می­گذشتند، توجه کمتر و کمتری به خاک داشتند و بر تراکم کارخانه­های دودزا افزوده می­شد.

    در گروه بندر شرقی، راف یک مرکز تجاری را پیدا کرد که رونق آن در درجۀ اول وابسته به کشتی­ها بود. گروه بندر شرقی، گروهی پرجمعیت­تر از حد متوسط بود، با تراکم بیشتر و خانه­هایی که به همین دلیل کمتر از صد متر با هم فاصله داشتند.

    راف با تصور زندگی در چنین خانه­هایی اینچنین نزدیک به هم احساس مور مور کرد. بندرگاه حتی از این هم بدتر بود با گوروهایی که می بایست به کار اجباری بارگیری و تخلیه می­پرداختند.

    مدیر گروه بندر شرقی مرد جوانی بود که تازه به این شغل دست پیدا کرده بود و در لذت آن غرق شده بود. او با خوشحالی به آن غریبۀ بلند مرتبه خوش­آمد گفت.

    رافت پشت میزی با انواع غذاهایی عالی نشست و در حینی که از یک ظرف به ظرف دیگر می­پرداخت، در گفتگویی طولانی هم شرکت می کرد. به گوشش رسید که گوشت گوساله از گروه پرِیری، سیب زمینی­ها از گروه جنگل­های شمال شرقی، قهوه از گروه ایستموس، شراب از گروه اقیانوس آرام و میوه­ها از گروه دریاچۀ مرکزی آمده­اند که چیزهایی عجیب و فوق­العاده بودند.

    در حین کشیدن سیگار که آن هم از گروه جزیرۀ جنوبی آمده بود- او موضوع ایکاها را پیش کشید. مدیر گروه بندر شرقی با لحنی جدی و کمی معذب گفت: "مردی می­خوای ببینیش اسمش لرنینه. خوشحال میشه اگه بتونه کمکی بهتون بکنه. گفتین که یه چیزهایی راجع به این ایکاها می­دونین"؟

    -: "گفتم دوست دارم یه چیزهایی بدونم. اونها شبیه یه گونه از حیوانات منقرض شده هستن که من باهاشون آشنایی دارم".

    -: "آهان، پس این موضوع مورد علاقۀ شماست".

    راف مؤدبانه گفت: "شاید شما بتونین یه چیزهایی در مورد جزئیات ورودشون بهم بگین، جناب مدیر".

      -: "البته من اون موقع هنوز مدیر نشده بودم، دوست عزیر. به خاطر همین اطلاعات دست اول زیادی ندارم. اما اطلاعاتش ثبت شده. گروه ایکاها با ماشین پرندشون اومدن... راجع به دستگاه­های پرنده چیزی شنیدی"؟

    -: "بله، بله".

    -: "بله، خوب... ظاهراً اونها فراری بودن".

    -: "این رو هم شنیدم. اونها ادعا کردن که جنایت­کار نیستن. اینطور نیست"؟

    -: "بله. عجیبه، نه؟ اونها گفتن که محکوم شده بودن. به محض اینکه زبونشون رو یاد گرفتیم، این رو بعد از یه سری پرسش­های ماهرانه گفتن. ولی این که تبهکار و شرور باشن رو انکار کردن. ظاهراً اونها با قوانین مدیرشون مخالف بودن".

    راف سرش را تکان داد و گفت: "آه، و تصمیم عمومی این بود که اونها رو نباید تحمل کرد. اینطور نیست"؟

    -: "گیج کننده­تر از این حرف­هاست. اونها اصرار داشتن که هیچ تصمیم عمومی­ای در کار نبوده. به ادعای اونها، مدیرشون به اختیار خودش قوانین رو تعیین می­کرده".

    -: "و با کسی جایگزین نشده"؟

    -: "ظاهراً اونها کسی که چنین عقیده­ای داشته رو مجرم می­دونستن. مثل همین­ها که راجع بهشون حرف می­زنیم".

    سکوتی ناباورانه پدیدار شد. سپس راف گفت: "این به نظر شما منطقیه"؟

    -: "نه، من فقط چیزی که اونها گفتن رو بازگو می­کنم. البته زبون ایکاها هم خودش مانع بزرگیه. صداهایی درش وجود داره که غیر قابل تلفظن. واژه­هایی دارن که در جاهای مختلف جمله، معانی مختلفی داره و با تغییر لحن هم معنیشون فرق می­کنه. ترجمۀ زبونشون مثل حل یه معمای خیلی پیچیدس".

    راف گفت: "به عنوان اعضای یه گونۀ متفاوت، حتماً از پیدا کردن گوروها خیلی غافلگیر شدن".

      -: "غافلگیر شدن"؟ صدای مدیر افت کرد و ادامه داد: "می­تونم بگم که غافلگیر شده بودن.  به دلایل مشخصی این اطلاعات منتشر نشده. پس امیدوارم که یادتون باشه که این چیزها محرمانس. این ایکاها قبل از اینکه خلع سلاح بشن، پنج تا از گوروها رو کشتن. اونها ابزاری داشتن که باهاش می­تونستن با استفاده از عکس­العمل یه انفجار شیمیایی کنترل شده، یه گلولۀ فلزی رو با سرعت خیلی زیاد پرتاب کنن. همون موقع از روشون نمونه برداری کردیم. طبیعتاً تحت اون شرایط نمی­تونستیم بهشون انگ جنایتکار بودن بزنیم. به خاطر اینکه منطقی بود که فکر کنیم اونها نفهمیده بودن که ما موجودات هوشمند هستیم. ظاهراً" مدیر لبخند تلخی زد- "ما شبیه حیواناتی بودیم که توی دنیای اونها هستن. خودشون که این طور می­گفتن".

    اما راف که گویی او را برق گرفته بود گفت: "ستاره­های بالای سر! اونها این رو گفتن؟ جزئیاتش رو نگفتن؟ نگفتن چجور حیواناتی"؟

    مدیر عقب نشینی کرد و گفت: "خوب، من نمی­دونم. اونها به زبون خودشون چند تا اسم گفتن. اما چه معنی­ای می­توست داشته باشه؟ اونها به ما می­گفتن «خرس» گنده..."

    -: "چی چی گنده"؟

    -: "خرس. کوچکترین نظری ندارم که اونها چی­می­تونن باشن. بجز این که احتمالاً شبیه ما هستن. می­دونم که توی آمریکا چنین چیزی وجود نداره".

    -: "خرس. خرس". راف آن واژه را مرتب تکرار می­کرد. سپس گفت: "جالبه. خیلی خیلی جالبه. حیرت انگیزه. جناب مدیر، هیچ می­دونستین که مباحثات زیادی در مورد نیاکان ما گوروها وجود داره؟ این که حیوانات زنده­ای که با گوروهای هوشمند نسبت دارن، اهمیت خیلی زیادی داره". راف با لذت دستانش را به هم می­مالید.

    مدیر از احساساتی که به وجود آورده بود، لذت می­برد. او گفت: "و معمایی که به این موضوع اضافه میشه اینه که اونها خودشون رو با دو اسم صدا می­کردن".

    -: "دو اسم"؟

    -: "بله. البته هنوز کسی تفاوتشون رو نمی­دونه. فرقی هم نداره که ایکاها چقدر بهمون توضیح بدن. فقط این رو می­دونیم که یکی از اونها اسم عمومیشون و یکی دیگه، اسم خاصه. تنها تفاوتی که متوجهش شدیم همینه".

    -: "متوجه هستم. «ایکا» کدوم یکی­شونه"؟

    -: "اسم خاصه. اسم عمومی­شون" مدیر به آرامی با هجاهایی جدا از هم گفت: "شامـ-پانـ- زه هست. آره، همینه. اسم یه گروهشون ایکاست، گروه­های دیگه هم اسامی دیگه­ای دارن. ولی کلاً بهشون میگن شامـ ... همونی که گفتم".

    مدیر درون ذهنش جستجو می­کرد تا موردی تر و تازه و متفاوت با آنچه قبلاً گفته شده بود را پیدا کند، اما راف رشتۀ افکارش را پاره کرد: "می­تونم فردا لرنین رو ببینم"؟

    -: "البته".

    -: "پس همین کار رو می­کنم. بابت مهمان نوازیتون ممنونم، جناب مدیر".

    *

    لرنین فردی لاغر و نحیف بود. راف شک داشت که وزنش به 110 کیلو برسد. راه رفتنش هم ایراد داشت و کمی می­لنگید. اما به محض اینکه گفتگو شروع شد، هیچ کدام از اینها تأثیری روی راف نگذاشتند چرا که لرنین متفکری بود که می­توانست به این طریق دیگران را تحت تأثیر قرار دهد.

    این اشتیاق راف بود که باعث شده بود در نیمۀ اول گفتگو، بر آن مسلط باشد و پاسخ­­های لرنین مانند صاعقه، مختصر و درخشان بودند. سپس به طور ناگهانی چرخشی به وجود آمد و لرنین رشتۀ کلام را به دست گرفت.

    او با خشکی ذاتی­ای که تا آنجا که می­توانست، آن را دوست داشتنی کرده بود گفت: "عذر می­خوام دوست عزیز، اگه مسألۀ شما رو مهم نمی­دونم. نه، نه، نه اینکه" او دستش را که انگشتان بلندی داشت بالا آورد- "برای من مهم نیست، صرفاً برای اینکه علاقمندی­های من یه جای دیگس، بلکه برای هیچ کدوم از گرورهای دیگه از این سر تا اون سر دنیا هم مهم نیست".

    سپس به سرعت افزود: "شاید به نظر بی­ادبانه، یا بی­رحمانه یا غیر متمدنانه باشه. ولی بهتره که توضیح بدم. باید توضیح بدم چون در درجۀ اول شما یه دانشمند اجتماعی هستین و این موضوع رو، شاید حتی بهتر از خود ما درک می­کنین".

    راف با عصبانیت گفت: "این موضوع دلبستگی من در طول زندگیم بوده. من نمی­تونم به خاطر پسند دیگران ازش دست بکشم".

     -: "چیزی که من راجع بهش حرف می­زنم می­تونه دلبستگی همه باشه. فقط به این دلیل که می­تونه زندگی همۀ ما رو نجات بده".

    راف کم کم داشت مشکوک می شد. چنان دیدگاه عجیب و خنده­داری ممکن است به ذهن کسی برسد که خیلی پیر شده باشد. اما لرنین هنوز پیر نشده بود.

    لرنین با اشتیاقی تأثیر گذار گفت: "ایکاهای دنیای دیگه می­تونن برای ما خطرناک باشن. برای این که با ما دوست نیستن".

    راف پرسید: "شما از کجا می­دونین"؟

    -: "دوست عزیز، هیچ کسی بجز من اینقدر نزدیک با این ایکاهایی که به اینجا اومدن زندگی نکرده. من هم این رو فهمیدم که محتویات احساسی ذهن اونها برای ما غریبس. من اطلاعات عجیب و غریبی رو جمع آوری کردم که تفسیرش برای ما خیلی مشکله، اما نکاتی توش وجود داره که باعث نگرانی ما میشه.

    چند تا از این نکات رو فهرست وار بهت میگم: ایکاها در گروه­های سازمان یافته، به دلایل مبهمی، همدیگه رو می­کشتن. اونها به این نتیجه رسیدن که براشون غیر ممکنه که مثل مورچه­ها، توی اجتماعات عظیم و به هم فشرده زندگی کنن. این هم براشون غیر ممکن بود که به دیگران اجازه بدن که توی جمعشون حضور پیدا کنن. اگه بخوام از اصطلاحات دانشمندان علوم اجتماعی استفاده کنم، اونها گله­ای هستن بدون ساختار اجتماعی، درست برعکس ما گوروها که ساختار اجتماعی بدون زندگی گله­ای داریم. اونها سیستم رفتاری خیلی پیچیده­ای دارن، که همونطور که به ما هم گفتن، به افراد جوونشون یاد میدن. اما به دلایلی که برای ما مبهمه، بعضی­ها ازش سرپیچی می­کنن".

     ادامه دارد...

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :15
    • ...  
    • 4  
    • 5  
    • 6  
    • 7  
    • 8  
    • 9  
    • 10  
    • ...  

    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات