سه شنبه 8 دی 1394

آرشیو دار ادامه داد: "گورو­های اون گروه با همکاری گوروهای گروه کوهستان آهن، که همونطور که خودت می­دونی تخصصشون در فلزکاریه، از روی اون ماشین پرنده یه نمونه ساختن. یه پرواز از روی اقیانوس انجام شد و باید بگم که تعداد زیادی کتاب، دربارۀ اون ماشین پرنده، دانش جدیدی به نام «آئرودینامیک»، جغرافیای جدید و حتی یه سیستم فلسفی جدید که دربارۀ تعدد هوشمندان بود، نوشته شد. همۀ اونها توسط گروه بندر شرقی و گروه کوهستان آهن نوشته شدن. کار قابل توجهی بود که فقط در عرض پنج سال انجام شد و همۀ اون کتاب­ها الآن اینجا موجودن".

-: "ولی اون ایکاها چی؟ اونها هنوز توی گروه بندر شرقی هستن"؟

-: "اِممم، کاملاً مطمئنم که هستن. اونها از رفتن به قارۀ خودشون امتناع کردن. یه خودشون می­گفتن «پناهندۀ سیاسی»".

-: "پناهـ...چی چی"؟

آرشیو دار گفت: "به زبون خودشون می­گفتن و این تنها ترجمه­ایه که وجود داره".

-: "خوب حالا چرا پناهندۀ سیاسی؟ چرا نمی­گفتن پناهندۀ جغرافیایی؟ فکر کنم این ترجمه باید یه معنی­ای داشته باشه".

آرشیو دار شانه­ای بالا انداخت و گفت: "من می­تونم چند تا کتاب بهت معرفی کنم. خودشون که ادعا می­کنن جنایتکار نیستن. من فقط همون چیزهایی رو می­دونم که بهت گفتم".

-: "خوب، بگو ببینم اونها چه شکلی هستن. عکسی ازشون داری"؟

-: "توی کتابخونه هست".

-: "تو رسالۀ «اصول دیرین شناسی» من رو خوندی"؟

-: "یه نگاهی بهش انداختم".

-: "نقاشی­هایی که از نخستی­سانان اولیه کشیده شده بود رو دیدی"؟

-: "متأسفانه نه".

-: "خوب، نگاه کن. مثل اینکه بالاخره مجبوریم بریم به کتابخونه".

آرشیو دار درحالی که از جا بر می­خواست زیر لب گفت: "خیلی خوب، بریم".

*

در اختیار گرفتن پست مدیریت گروه گوروهای رودخانۀ سرخ هیچ تفاوتی با پست سرپرستی موزه یا نگهداری آرشیو یا هر کار داوطلبانۀ دیگر نداشت. اگر انتظار تفاوتی را داشته باشید، در آن صورت توانایی اجرایی آن جامعه خیلی کم خواهد شد.

در واقع تمام مشاغل در گروه گورویی جایی که شغل در آن مثل لقبی بود که دیگران یک فرد را با آن خطاب می­کردند- به دو طبقه تقسیم بندی شده بودند: مشاغل داوطلبانه، و مشاغل دیگر که شامل مشاغل غیر داوطلبانه یا عمومی می­شدند. تمام مشاغل طبقۀ اول با هم برابر بودند. اگر یک گورو از کندن چاله­­های مفید لذت می­برد، تمایلش قابل احترام و شغلش شرافتمندانه بود. اگر کسی از این حفاری لذت نمی­برد، اما وجود چنین چاله­هایی ضروری بود، این کار تبدیل به یک شغل عمومی می­شد، و به جهت راحتی کار، انجامش توسط قرعه کشی یا به صورت گردشی بین افراد مختلف انجام می­شد. آزار دهنده اما غیر قابل اجتناب بود.

به این ترتیب بود که مدیر در خانه­ای زندگی می­کرد که وسیع­تر یا مجلل­تر از خانه­های بقیه نبود، در قسمت بالای هیچ میزی نمی­نشست، هیچ لقب خاصی بجز عنوان شغلی­اش نداشت و نه کسی به او رشک می­برد، نه کسی از او متنفر بود و نه کسی او را می­ستود.

او هماهنگ کردن فعالیت تجاری بین گروهی را دوست داشت، اقتصاد عمومی گروه را نظارت می­کرد و در مورد مخالفت­هایی که به ندرت پیش می­آمد، قضاوت می­کرد. صد البته او برای انجام کاری که خودش دوست داشت، به هیچ وجه سهمیۀ غذا و انرژی بیشتری دریافت نمی­کرد. 

به همین دلیل برای ملاقات با او به قرار قبلی نیازی نبود، اما برای رعایت شایستۀ موقعیت او بود که راف برای ملاقات با مدیر، درنگ کرد. روز تعطیل هنوز به پایان نرسیده بود. مدیر با آسودگی روی صندلی راحتی بعد از شامش نشسته بود و سیگار برگ بعد از شامش را هم به لب داشت و کتاب بعد از شامش هم در دستش بود. شش فرزند و همسرش هم دور و اطرافش را گرفته بودند.

به محض این که راف وارد شد، با سلام و احوال­پرسی­ای چندگانه روبرو شد و دستانش را بالا آورد و روی گوش­هایش گذاشت برای اینکه همۀ آن مدیر کوچولوها هم شغلی داشتند و شغلشان، ایجاد سر و صدا بود. مطمئناً این همان کاری بود که آنها دوست داشتند انجام بدهند و مطمئناً افراد دیگر، همۀ مشاغل باقی مانده را درو می­کردند و پردۀ گوش­های آن بچه­ها هم ظاهراً بسیار مقاوم بود.

مدیر با تشر آنها را از آنجا دور کرد. سپس به راف سیگار برگ تعارف کرد و او پذیرفت و گفت: "من قصد دارم برای یه مدت گروه رو ترک کنم، لار. به خاطر شغلم مجبورم".

-: "ما که از رفتنت خوشحال نمیشیم، راف. امیدوارم که خیلی طول نکشه".

-: "من هم همینطور. توی واحد­های مشترک چی­داریم"؟

-: "مطمئنم که برای کاری که تو می­خوای انجام بدی کافیه. می­خوی کجا بری"؟

-: "به گروه بندر شرقی".

مدیر سری تکان داد و دود سیگارش را فکورانه پف کرد و گفت: "متأسفانه اونجور که توی دفاتر ما ثبت شده، بندر شرقی بیشتر از سهمیش به ما بدهکاره. اکه دوست داری، خودت می­تونی چک کنی. اما واحد­های مشترکی که برای تبادل توی دستمون داریم رو فقط برای تأمین هزینه­های لازم باید صادر کنیم".

-: "بسیار خوب، ولی بگو ببینم، وظیفۀ من در قبال شغل عمومی اعزام به مأموریت چی میشه"؟

-: "اِممم... مجبورم فهرست رو بیارم. چند لحظه صبر کن". او چرخید و بدن سنگین وزنش را به حرکت درآورد و از اتاق به راهرو رفت. راف مکثی کرد تا به جوان­ترین بچه­ای که دور رو بر او می­پلکید، چشمکی بزند و از میان دندان­های درخشانش، با عصبانیتی دروغین، غرشی کرد. یک دستۀ کوچک از خز سیاه و پرپشت روی سرش بود با یک بینی کودکانه و دراز که هنوز از شکل حیوانی اجدادش که نیم میلیون سال پیش می­زیستند، به حالت پهن بزرگسالی درنیامده بود.

مدیر در حالی که عینک بزرگی به چشم داشت، با یک دفتر حساب سنگین بازگشت. او با حالتی مو شکافانه دفتر را گشود، آن را ورق زد تا به صفحۀ مورد نظر رسید و انگشتش را در طول ستون­ها به حرکت در آورد.

او گفت: "تنها پرسشی که وجود داره در مورد ذخیرۀ آبه، راف. وظیفۀ تو هم توی گروه نگهبانی، برای هفتۀ دیگس. هیچ وظیفۀ دیگه­ای برای حداقل دو ماه دیگه نداری".

-: "قبل از اون موقع برمی­گردم. هیچ کسی نیست که به جای من برای نگهبانی آب انجام وظیفه کنه"؟

-: "اِممم... یکی رو پیدا می­کنم. اگر هم نشد پسر بزرگم رو می­فرستم. اون الآن به سن کار کردن رسیده و دوست داره همه چیز رو امتحان کنه. شاید از کار کردن توی سد خوشش بیاد".

-: "پس اگه این کار رو کرد، به من خبر بده. شاید بتونه برای همیشه جای من رو بگیره".

مدیر مؤدبانه لبخندی زد و گفت: "براش نقشه نکش، راف. اگه اون بفهمه که خوابیدنش برای ما مفیده، حتماً همین رو به عنوان شغل انتخاب می­کنه. حالا از این گذشته، برای چی می­خوای بری به بندر شرقی؟ البته اگه دوست داری راجع بهش حرف بزنی".

-: "شاید خندت بگیره، وی من تازه فهمیدم که چیزی به نام ایکا وجود داره".

-: "ایکا؟ آره، می­دونم". مدیر با انگشتش اشاره­ای کرد و گفت: "همون موجوداتی که از اون طرف دریا اومدن! درسته"؟

-: "درسته! ولی همش این نیست. من دارم از کتابخونه میام. تصاویر سه بعدیشون رو دیدم، لار. اونها نخستی­سانان اولیه هستن، یا تقریباً میشه گفت هستن. در هرصورت، نخستی­سان­های هوشمندی هستن. چشم­های کوچیک با بینی پهن دارن و استخون فکشون کاملاً متفاوته، ولی هرچی نباشه، اونها عمو زاده­های ما به حساب میان. من باید اونها رو ببینم، لار".

مدیر شانه­ای بالا انداخت. از نظر او این موضوع هیچ جذابیتی نداشت. او گفت: "ولی چرا، راف؟ دلیل خاصی داره که می­خوای ببینی­شون"؟

-: "دلیل"؟ راف به وضوح تحت تأثیر آن سؤال قرار گرفته بود. او گفت: "نمی­دونی توی این چند سال اخیر چه اتفاقی افتاده؟ کتاب دیرین ­شناسی من رو نخوندی"؟

مدیر به صراحت گفت: "نه، نخوندم تا خودم رو از گزند ماشین­های آشغال جمع کن حفظ کنم".

راف گفت: "که همین شاید اثبات می­کنه که بیشتر لایق ماشین آشغال جمع کن هستی تا دیرین ­شناسی. ولی مهم نیست. من نزدیک به ده سال دست تنها داشتم برای این فرضیه که نخستی­سانان اولیه موجودات هوشمندی با تمدن توسعه یافته بودن، تلاش می­کردم. بجز یه سری اطلاعات ضروری زیست شناختی هیچ چیز دیگه­ای رو طرف خودم نداشتم، یعنی چیزی که کمتر از همه مورد قبول دیرین شناسانه. اونها چیزی رو می­خوان که بتونن لمسش کنن. اونها باقی مونده­های اون گروه­ها رو می خوان، یا چیزهای دست سازشون، یا ساختمون­هاشون یا کتاب­هاشون. ولی تنها چیزی که من می­تونستم بهشون بدم، یه اسکلت بود با یه جمجمۀ بزرگ. ستاره­های بالای سر! لار، اونها چطور می­تونن انتظار داشته باشن که این جور چیزها بعد از ده میلیون سال دووم بیارن؟ فلز زنگ می­زنه، کاغذ می­پوسه، فیلم از بین میره.

فقط سنگه که باقی می­مونه، لار، و استخون­هایی که تبدیل به سنگ شدن. من چنین چیزی رو داشتم. یه جمجمه با یه محفظۀ مغزی. با چند تا چاقوی کند سنگی که از سنگ چخماق درست شده بودن".

لار گفت: "خوب، اونها همون چیزهای دست سازی هستن که گفتی".

-: "اون چیزها مال دوران دیرینه سنگی هستن. کسی اونها رو قبول نمی­کنه. می­گن که اونها رو طبیعت به صورت تصادفی در اثر فرسایش به وجود آورده. عجب احمق­هایی هستن"!

سپس با عصبانیتی دانشمندانه پوزخندی زد و گفت: "ولی اگه ایکاها نخستی­سان­های هوشمند باشن، من عملاً می­تونم فرضیم رو اثبات کنم".

 ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • دوشنبه 7 دی 1394

    بی ربط

     

    راف یکی از آمریکایی­های نمونۀ زمان خودش بود. البته بر اساس استاندارد­های آمریکایی زمان ما، به طور چشمگیری زشت هم بود. ساختار استخوانی فکش بسیار بزرگ بود و ماهیچه­های صورتش اطراف آن را گرفته بودند. بینی­ای خمیده و پهن داشت و چشمان کوچک و سیاهش از بینی­اش فاصلۀ کمی داشتند. گردنش کلفت و بدنش تنومند بود و انگشتانی قاشقی و ناخنهایی خمیده داشت.

    اگر روی پاهای بلندش صاف می­ایستاد، قدش به دو متر و سی سانتیمتر می­رسید و نشسته یا ایستاده، وزنش در حدود یک چهارم تن بود.

    در کنار همۀ اینها، پیشانی­ای بسیار بلند و خمیده و جمجمه­ای بزرگ داشت. قلم به طرز خوشایندی در دست عظیمش می­چرخید و درحالی که روی میز خم شده بود، ذهنش را رها کرده بود.

    در واقع همسرش و دوستان آمریکایی­اش او را یک شخص خوشایند می­دانستند که نشان دهندۀ تغییر طولانی­ای در طول زمان بود.

    رافِ پسر نمونۀ کوچکتر یک آمریکایی نمونه بود. او یک نوجوان بود و هنوز موهای دوران کودکی­اش را که بدنش را پوشانده بود، از دست نداده بود. موهایی پراکنده و تیره با فرهایی ریز که سینه و پشتش را پوشانده بودند، اما در حال ریختن بودند و شاید تا یک سال دیگر می­توانست با پیراهن مخصوص بزرگسالان، پوست کاملاً برهنۀ مردانه­اش را بپوشاند.

    اما در حال حاضر تنها نشسته بود و با حواس پرتی، نقطه­ای در روی سینه­اش را می­خاراند. احساس کنجکاوی می­کرد و کمی هم حوصله­اش سر رفته بود. رفتن به موزه با پدرش، وقتی که افراد دیگری هم در آنجا بودند، بد نبود. اما آن روز، موزه بسته بود و وقتی که در راهروهای خالی قدم برمی­داشت، صدای پایش در آنجا می­پیچید.

    در ضمن او می­دانست که در آنجا چیزی بجز سنگ و استخوان وجود ندارد.

    راف پسر پرسید: "اون چیه"؟

    -: "کدوم"؟ راف سرش را بلند کرد و از روی شانه­اش نگاهی انداخت. سپس با خوشنودی گفت: "اوه، اون یه چیز کاملاً جدیده. بازسازی­ای از یه نخستی­سان اولیه­س. گروه رودخانۀ شمالی برامون فرستاده. کار قشنگیه، نه"؟ و در حالی که هنوز نگاهش خوشحال بود، برگشت تا به کارش ادامه دهد. نخستی­سان اولیه حداقل تا یک هفتۀ دیگر به نمایش در نمی­آمد. قبل از آن می­بایست مکان افتخار آمیزی برای آن تعیین می­شد که در اطرافش اشیاء شایسته­ای قرار داشته باشند، اما فعلاً در دفترش قرار داشت و عزیز دل خودش بود.

    راف پسر با احساس کاملاً متفاوتی به «آن کار قشنگ» نگاهی انداخت. چیزی که او می­دید یک مجسمۀ لاغر با اندازه­ای تحقیر آمیز بود، با دستها و پاهایی بلند و پوشیده از مو، چهره­ای زشت با اعضای کوچک و  چشمانی درشت و ورقلمبیده.

    او گفت: "حالا اون چی هست، بابا"؟

    راف با بی صبری گفت: "موجودی بوده که میلیون­ها سال پیش زندگی می­کرده و ما فکر می­کنیم که اون شکلی بوده".

    نوجوان با اصرار گفت: "چرا"؟

    راف تسلیم شد. ظاهراً مجبور بود که آن موضوع را از ریشه حل کند و خلاص شود. او گفت: "خوب، مثلاً ما می­تونیم بر اساس شکل استخون­هاشون بگیم که ماهیچه­هاشون چطوری بوده و موقعیت زردپی­هایی که اونها رو به استخون­ها وصل می­کرده کجا بوده و اعصابشون از کجا­ها رد شده. از روی دندون­ها می­تونیم بفهمیم که یه جانور چه نوع سیستم هضم غذایی می­تونه داشته باشه، و از روی شکل استخون­های پا می­تونیم بگیم که نحوۀ ایستادنش چطور بوده. بعد هم بر اساس اصول تطبیقی، با استفاده از موجوداتی که امروزه وجود دارن و اسکلتی شبیه به این دارن، بگیم که ظاهر اونها چه شکلی بوده. مثلاً به همین دلیله که اون با موهای قرمز پوشیده شده. بیشتر نخستی­سانان امروزی اونها گروه بی اهمیتی هستن، آخه بیشترشون از بین رفتن- موهای قرمز و باسن بدون موی پینه بسته..."

    راف جوان به سرعت به سمت مجسمه دوید و با دیدن آن نقطه، از روی رضایت سری تکان داد.

    -: "... و بینی گوشتالو و گوش­های چروکیدۀ کوچیک دارن. بر اساس دندون­های چند کاره­ای که دارن، رژیم غذایی خاصی ندارن. چشم­های بزرگشون نشون میده که موجوداتی شب زی بودن. خیلی سادس. مثل اینکه چشمت رو گرفته، جوونک"!

    راف پسر به آن فکر کرد و فکر کرد و سپس با لحن تحقیر آمیزی گفت: "به نظر من که شبیه یه ایکا می­مونه. یه ایکای پیر و زشت".

    راف به او خیره شد. ظاهراً نکته­ای را متوجه نشده بود. او گفت: "ایکا دیگه چیه؟ یکی از موجودات تخیلیه که توی کتاب­هات خوندی"؟

    -: "تخیلی! بابا، تا حالا شده بری پیش آرشیو دار"؟

    سؤال ناراحت کننده­ای بود و بابا به آن پاسخ نداد چرا که از وقتی که به بلوغ رسیده بود پیش او نرفته بود. زمانی که بچه بود، »آرشیو دار» به عنوان متصدی نگهداری افسانه­های گفته شده، نوشته شده و ثبت شده جذابیت بی­پایانی داشت. اما حالا که بزرگ شده بود...

    او با شکیبایی گفت: "داستان جدیدی از ایکاها اومده؟ یادم نمیاد اون موقع که من جوون بودم چیزی دیده باشم".

    -: "مطلب رو نگرفتی بابا"! اگر کسی او را می­دید، می­فهمید که آنقدر عصبانی شده که قادر به بیان آن نیست. با لحنی خشمگین گفت: "ایکا یه چیز واقعیه. اونها از یه دنیای دیگه اومدن. تا حالا چیزی راجع بهشون نشنیدی؟ ما حتی راجع بهشون توی مدرسه هم شنیدیم، یا توی گروه مجلات. اونها توی سرزمین خودشون سرو ته می­ایستن، ولی خودشون این رو نمی­دونن و درست شبیه این نخستی­سان پیری می­مونن که اینجاست".

    راف همۀ حواسش را جمع کرد. او احساس کرد که در اطلاعات پسر نوجوانش در مورد موجودات باستانی، ناهماهنگی وجود دارد و چند لحظه تردید کرد. با این همه، او چیزهایی شنیده بود. صحبت­هایی دربارۀ وجود کشور­های دیگری که در نیمکرۀ دیگر زمین قرار داشتند. به نظرش رسید که گزارش­هایی در مورد وجود حیات در آنها وجود دارد. البته همۀ آنها مبهم بودند، شاید به این دلیل که خردمندانه نبود که کسی به شدت به زمینه­ای که شخص دیگری به آن علاقمند بود، بیش از حد نزدیک شود.

    او از پسرش پرسید: "و این ایکاها به صورت گروهی زندگی می­کنن"؟

    پسرش به سرعت سری تکان داد و گفت: "آرشیو دار میگه که اونها می­تونن به خوبی ما فکر کنن. اونها ماشین­هایی دارن که می­تونن باهاش پرواز کنن. این­جوری بود که تونستن بیان اینجا".

    راف چشم غره­ای رفت و گفت: "پسرم"!

    -: "دروغ نمیگم. می­تونی از آرشیو دار بپرسی و ببینی که اون چی میگه".

    راف به آهستگی کاغذهایش را جمع کرد. آن روز هوا ابری بود، اما او می­توانست آرشیو دار را در خانه­اش ببیند.

    *

    آرشیو دار عضو ارشد گروه گوروهای رودخانۀ سرخ بود و تعداد کمی از اعضای زندۀ آن گروه وجود داشتند که زمانی را به خاطر می­آوردند که او هنوز عضو ارشد نشده بود. او با موافقت عمومی توانسته بود آن پست را بدست آورد و وظایفش را به خوبی انجام می­داد، و به همان دلیلی عضو ارشد شده بود که راف سرپرست موزه شده بود. او آن پست را دوست داشت، آن را می­خواست و حتی به فکرش هم خطور نمی­کرد که نوع دیگری از زندگی را بخواهد.

    به دلیل الگوی اجتماعی سختگیرانۀ گروه گورو، عضویت در آن بجز از طریق تولد در آن گروه، مشکل بود، اما نوعی سهل گیری هم در آن وجود داشت که واژۀ «الگو» را بی­معنا می­ساخت. هر کدام از اعضای گورو می­توانست کاری را که احساس می­کرد برای او مناسب است را انتخاب کند، و چنین کاری، از آنجا که انجام آن ضروری بود، با تعیین اکثریت اعضا، به صورت اشتراکی و پی­درپی انجام می­شد. به این ترتیب به نظر می­رسید که کار ساده­ای باشد، اما در عمل، سنت­هایی که در طی پنج هزار سال از زمانی که به نظر می­رسید اولین گروه گوروها تشکیل شد، روی هم انباشته شده بودند، آن سیستم را پیچیده، انعطاف پذیر و کارامد ساخته بودند.

    همانطور که راف پیش­بینی کرده بود، آرشیو دار در خانه­اش بود از سر گیری ارتباط مجدد و نادیده گرفتن آشنایی قبلی کمی شرم آور بود. زمانی که بچه بود از کتابخانۀ کتاب­های مرجع آرشیو دار قبلاً استفاده کرده بود البته همیشه به صورت غیر مستقیم- اما بعد دوستی­ها کمرنگ شده بودند.

    اتاقی که وارد آن شده بود، کم و بیش انباشته از نوارهای ضبط شده و به مقدار کمتری نوشته­های چاپی بود. آرشیو دار با حالتی عذر خواهانه با او احوالپرسی کرد.

    او گفت: "چند تا محموله از گروه­های دیگه رسیده. برای طبقه بندیشون وقت لازم دارم ولی انگار برای انجامش وقتی پیدا نمی­کنم". او پیپش را روشن کرد و پک­های محکمی به آن زد و ادامه داد: "فکر کنم که یه دستیار تمام وقت لازم دارم. پسرت راف چطوره؟ اون هم مثل تو که بیست سال پیش اینجا میومدی، خیلی این­طرف­ها میاد".

    -: "هنوز هم اون موقع­ها یادته"؟

    -: "فکر کنم بهتر از خودت یادم باشه. به نظرت پسرت از این کار خوشش میاد"؟

    -: "مثل اینکه باهاش حرف زدی. شاید خوشش بیاد. ولی واقعاً نمی­تونم بگم که مجذوب دیرین شناسی شده". راف یکی از نوارها را برداشت، به برچسب معرفی آن نگاه کرد و گفت: "اوممم، از گروه درۀ جوکین. از اینجا خیلی دوره".

    آرشیو دار سری تکان داد و گفت: "آره، خیلی دوره. البته من هم چند تا از نوارهای خودمون رو براشون فرستادم". سپس با غرور افزود: "کارهای گروه ما در تمام قاره خیلی مورد توجه قرار گرفته". سپس با دستۀ پیپش به راف اشاره­ای کرد و گفت: "راستش رو بخوای، رسالۀ خودت دربارۀ نخستی­سان های منقرض شده، همه جا پخش شده. من دو هزار نسخه ازش ارسال کردم اما هنوز هم براش تقاضا هست. کار دیرین شناسی خوبی بود".

    -: "خوب، من هم به خاطر دیرین شناسی اومدم اینجا و به خاطر چیزی که پسرم میگه تو بهش گفتی..." راف نمی­دانست که از کجا شروع کند. او گفت: "انگار تو راجع به موجوداتی به اسم ایکا که اون طرف کرۀ زمین زندگی می­کنن حرف زده بودی. دوست دارم بدونم که تو چه اطلاعاتی راجع بهشون داری".

    آرشیو دار به فکر فرو رفت و گفت: "خوب، هم خودم می­تونم بهت بگم، هم اینکه بریم کتابخونه و به کتاب­های مرجع نگاه کنیم".

    -: "نمی­خواد به خاطر من خودت رو به زحمت بندازی و کتابخونه رو باز کنی. امروز تعطیله. تو فقط چند تا نکته راجع بهشون بگو، من خودم بعداً کتاب­های مرجع رو می­بینم".

    آرشیو دار پیپش را با دندان گرفت، صندلی­اش را به عقب کشید و به دیوار تکیه داد و فکورانه گفت: "خوب، گمون کنم قضیۀ اونها با اکتشافاتی که توی قاره­های اونطرف زمین انجام شد، شروع شد. پنج سال پیش بود. شاید خودت هم خبر داشته باشی".

    -: "من فقط کلیاتش رو می­دونم. اینکه اون قاره­ها وجود دارن. همه این رو می­دونن. یادم میاد که فکر می­کردم این می­تونه زمینۀ خوبی برای تحقیقات دیرین شناسی باشه، همین".

    -: "آه، پس خیلی چیزهای دیگه مونده که باید بهت بگم. قاره­های جدید به طور مستقیم توسط ما کشف نشدن. پنج سال پیش یه گروه از موجودات غیر گورویی با ماشینی که می­تونست بر اساس اصول مطلقاً علمی پرواز کنه، اومدن به بندر شرقی. ما بعداً فهمیدیم که ماشینشون بر اساس قدرت شناورسازی هوا کار می­کنه. اونها به زبونی حرف می­زدن که آشکارا هوشمندانه بود و به خودشون هم می­گفتن «ایکا». گوروهای گروه بندر شرقی زبونشون رو یاد گرفتن. زبون آسونی بود اگرچه پر از صداهایی بود که غیر قابل تلفظ بودن. من کتاب دستور زبانشون رو دارم. اگه برات جالبه..."

    راف دستش را به علامت منفی تکان داد.

     

  • نظرات() 
  • یکشنبه 6 دی 1394

     

    5

     

    شام به پایان رسیده بود، شراب آمادۀ سرو شدن بود و سیگارها بیرون آمده بود. افراد گروه گروه مشغول حرف زدند بودند و ناخدای ناوگان تجاری در مرکز بزرگترین گروه قرار داشت. یونیفورم سفید و براقش چشمان شنوندگان را خیره کرده بود.

    او با خودپسندی گفت: "این سفر که چیزی نیست. قبل از این یه بار سیصد تا کشتی تحت فرماندهی من بود. ولی هیچ وقت همچین محموله­ای نداشتم. بگین ببینم شما می­خواین با این پنج هزارتا گوی فلوروسنس توی این بیابون چکار کنین"؟

    لودن آنتیوک با وقار خندید، شانه­ای بالا انداخت و گفت: "برای غیر انسان­هاست. امیدوارم که محمولۀ مشکل سازی نبوده باشه".

    -: "نه مشکل ساز نبود. ولی حجیم بود. اونها خیلی شکننده هستن و با وجود اون همه قوانین بسته بندی و اقدامات احتیاطی برای جلوگیری از شکستن اونها، نمی­تونستم توی هر کشتی بیشتر از بیست تا بذارم. ولی فکر می­کنم دولت پولش رو میده".

    زامو با حالتی عبوس لبخندی زد و گفت: "این اولین باره که با روش­های دولتی کار می­کنین، ناخدا"؟

    فضانورد منفجر شد و گفت: "کهکشان بزرگ! نه! البته سعی می­کنم باهاشون روبرو نشم ولی هر از گاهی گیرشون میفتم. حقیقتش کار کردن برای دولت نفرت انگیزه. خطوط قرمز! کاغذ بازی! همین­ها کافیه تا جلوی رشدت رو بگیره و مانع از پیشرفتت بشه. این مثل یه غدۀ سرطانی می­مونه که توی کهکشان رشد کرده. به نظر من که باید برید و انداختش دور".

    آنتیوک گفت: "شما جانب انصاف رو رعایت نمی­کنید، ناخدا. شما این مسأله رو درک نمی­کنید".

    ناخدا با خوش خلقی گفت: "خوب، به عنوان یکی از این بوروکرات­ها، گمون کنم بتونین موضع خودتون رو شرح بدین، جناب مدیر".

    آنتیوک گیج به نظر می­رسید. او گفت: "خوب، کار دولتی یه کار جدی و پیچیدس. ما توی این امپراتوری که میلیاردها نفر جمعیت داره، هزاران برنامه داریم که باید نگرانشون باشیم. میشه گفت تقریباً خارج از توانایی انسانه که بدون سازماندهی دقیق بتونه یه کار نظارت دولتی رو انجام بده. من فکر می­کنم که امروزه فقط چهارصد میلیون نفر توی سرویس مدیریت امپراتوری مشغول به کار باشن و برای هماهنگ کردن تلاش­های اونها و یکپارچه کردن اطلاعاتشون، چیزی لازمه که شما اسمش رو «خط قرمز» یا «کاغذ بازی» میذارین. هر ذره از اون که ممکنه احمقانه به نظر برسه یا ناراحت کننده باشه، فایدۀ خودش رو داره. هر تکه از کاغذهای اون با تلاش چهارصد میلیون انسان تولید میشه. اگه سرویس مدیریتی متوقف بشه، امپراتوری متوقف میشه؛ و به همراه اون صلح بین ستاره­ای، نظم عمومی و تمدن از بین میره".

    نا خدا گفت: "ای بابا..."

    آنتیوک که به نفس نفس افتاده بود گفت: "نه، جدی میگم. قوانین و سیستمی که سرویس مدیریتی به وجود آورده، اونقدر گسترده و انعطاف ناپذیره که گاهی اوقات ممکنه که یه کارمند نالایق به کاری منصوب بشه. شما ممکنه بخندین، اما دانشمندان نالایق، خبرنگاران نالایق و حتی ناخداهای نالایق هم وجود دارن. در مورد کارمندان نالایق به نظر من آسیبی که ممکنه به وجود بیاد، کوچیکه. در بدترین حالت، سیستم می­تونه خودش رو متعادل کنه".

    ناخدا با بداخلاقی غرید: "بله، ولی اگه یه مدیر لایق منصوب بشه چی؟ لیاقت اون هم در اثر همون قوانین انعطاف ناپذیر، کاهش پیدا میکنه و تا حد متوسطی پایین میاد".

    آنتیوک با لحن گرمی گفت: "به هیچ عنوان. یه مدیر با کفایت می­تونه با وجود محدودیت قوانین کار کنه و هر کاری که می­خواد رو انجام بده".

    بنر پرسید: "چطوری"؟

    آنتیوک ناگهان درمانده شد. او گفت: "خوب... خوب... یه روش اینه که بتونی برای یه پروژه، اولویت الف بگیری. یا اگه امکان داشت، اولویت الف الف".

    ناخدا سرش را به عقب برد تا بخندد، اما موفق به خنده نشد، زیرا در چرخید و باز شد و چند مرد هراسان به داخل ریختند. فریاد آنها نخست بی­معنی می­نمود، سپس یکی از آنها گفت: "قربان، کشتی­ها رفتن. غیر انسان­ها اونها رو به زور گرفتن".

    -: "چی؟ همشون"؟

    -: "تک تکشون. کشتی­ها و اون موجودات..."

    *

    ساعتها گذشت تا دوباره آن چهار نفر در دفتر آنتیوک دور هم جمع شدند.

    آنتیوک به سردی گفت: "اونها هیچ اشتباهی نکردن. هیچ کشتی­ای رو پشت سرشون جا نذاشتن. حتی اون کشتی تمرینی رو، زامو. و در تمام فضای این بخش حتی یه کشتی دولتی وجود نداره. تا بخوایم گروه تعقیب تشکیل بدیم، اونها از کهکشان خارج شدن و در نیمه راه ابرهای ماژلانی هستن. ناخدا، مسئولیت انتصاب نگهبانان کافی به عهدۀ شما بود".

    ناخدا زار زد: "ولی این اولین روزی بود که خارج از فضا بودیم. از کجا باید می­دونستیم..."

    زامو به تندی حرف او را قطع کرد و گفت: "صبر کن ناخدا، من کم کم دارم متوجه یه چیزهایی میشم". سپس با لحن خشکی گفت: "آنتیوک، شما این رو برنامه ریزی کرده بودین".

    -: "من"؟ رفتار آنتیوک سرد و تقریباً بی­تفاوت بود.

    -: "همین امروز عصر به ما گفتین که یه مدیر زرنگ می­تونه برای یه پروژه اولویت الف بگیره و اینجوری هر کار که خواست انجام بده. شما همچین پروژه­ای رو گرفتین و به غیر انسان­ها کمک کردین تا فرار کنن".

    -: "من این کار رو کردم؟ خیلی عذر می­خوام، ولی چطور چنین چیزی امکان داره؟ این خود شما بودین که توی یکی از گزارشاتتون مسألۀ کاهش زاد و ولد اونها رو پیش کشیدین. همین بنرد که اینجاست، کسیه که با مقاله­های احساس برانگیزش، ادارۀ کل رو به وحشت انداخت و اونها یه پروژه با اولویت الف الف رو به وجود آوردن. من که کاری نمی­تونستم بکنم".

    زامو با لحن خشنی گفت: "شما به من پیشنهاد دادین که توی گزارشم مسألۀ کاهش زاد و ولد رو مطرح کنم".

    آنتیوک با متانت گفت: "من این کار رو کردم"؟

    بنرد ناگهان نعره زد: "حالا که موضوعش پیش اومد، این تو بودی که به من هم پیشنهاد کردی که به موضوع کاهش زاد و ولد توی مقالم اشاره کنم".

    آن سه نفر دور او را گرفته و محاصره­اش کرده بودند. آنتیوک به پشتی صندلی­اش تکیه داد و گفت: "من نمی­دونم که منظور شما از این «پیشنهاد» چیه. اگه شما دارین من رو متهم می­کنین، باید مدرکتون رو نشون بدین، یه مدرک قانونی. مدارک قانونی توی این امپراتوری یا نوشته میشه، یا به صورت فیلم در میاد، یا اینکه شهود اونها رو اظهار می­کنن. من همۀ نامه­هایی که به عنوان مدیر برای ادارۀ کل یا هر جای دیگه­ای فرستادم رو اینجا دارم. من هیچ وقت درخواست پروژه­ای با اولویت الف نکردم. ادارۀ کل اون رو برای من تعیین کرد و زامو و بنرد هم مسئولش بودن. این یه چیز چاپ شدس".

    زامو با صدایی که تبدیل به یک غرش نامفهوم شده بود گفت: "تو به من کلک زدی تا به اون موجودات یاد بدم که چطور یه کشتی رو هدایت کنن".

    -: "این که پیشنهاد خودت بود. من گزارش شما رو دارم که توش پیشنهاد مطالعۀ «عکس­العمل اونها در مواجهه با ابزار انسان­ها» رو داده بودین. ادارۀ کل هم اون گزارش رو داره. مدرک مدرک قانونی- کاملاً آشکاره. من نمی­تونم کاری در این مورد انجام بدم".

    ناخدا ناگهان فریاد زد: "شما کشتی­های من رو به همین خاطر به اینجا آوردین. پنج هزار تا گوی! شما می­دونستین که برای حملش صدها کشتی لازمه".

    آنتیوک به سردی گفت: "من اصلاً درخواست گوی نکرده بودم. این نظر خود ادارۀ کل بود. اگرچه فکر می­کنم که دوستان فیلسوف بنرد هم کمکشون کرده باشن".

    بنرد گفت: "تو از اون رهبر سفئیدها پرسیدی که آیا می­تونه ذهن­ها رو بخونه. تو داشتی بهش می­گفتی که احساساتش رو در مورد اون گوی­ها به زبون بیاره".

    -: "ای بابا، رونوشت او گفتگو رو که خود تو تهیه کردی. اون هم ثبت شده. تو نمی­تونی چیزی رو اثبات کنی". او به پا خواست و گفت: "دیگه باید من رو ببخشید. باید گزارشم رو برای ادارۀ کل آماده کنم".

    آنتیوک در آستانۀ در چرخید و گفت: "به طریقی میشه گفت که مشکل غیر انسان­ها حل شده، اگرچه فقط رضایت اونها حاصل شد. حالا اونها زاد و ولد می­کنن و خودشون برای خودشون یه دنیا پیدا می­کنن. این همون چیزیه که می­خواستن.

    یه چیز دیگه. من رو با این چیزهای احمقانه متهم نکنین. من بیست و هفت ساله که توی این سرویس بودم و بهتون اطمینان میدم که کاغذ بازی من اونقدر محکم هست که نشون بده هر کاری که انجام دادم، درست بوده. راستی ناخدا، خوشحال می­شم که هر وقت دلتون خواست، به صحبتی که امروز عصر داشتیم ادامه بدم و بهتون توضیح بدم که چطور یک مدیر لایق می­تونه از میون خطوط قرمز، هر کاری که می­خواد رو انجام بده".

    کاملاً تعجب برانگیز بود که او با آن چهرۀ گرد، صاف و کودکانه، می­توانست چنان لبخند طعنه آمیزی را روی لبانش نشان دهد.

    *

    از: ادارۀ کل ایالات خارجی

    به: لودن آنتیوک، مدیر امور همگانی

    موضوع: سرویس مدیریت

    مراجع:

    الف) بازرسی سرویس مدیریت 22874ک. تاریخ 978/1 اک

     

    1) با در نظر گرفتن عقیدۀ موافقی که در مرجع (الف) به آن اشاره گردید، شما از مسئولیت فرار غیر انسان­های ساکن در سفئوس 18 مبرا هستید. از شما درخواست می­گردد که آمادگی خود را برای انتصاب مسئولیت بعدی خود اعلام نمایید.

    ر. هورپریت. رئیس سرویس مدیریت

    978/15 اک

    پایان

     

  • نظرات() 
  • شنبه 5 دی 1394

    آنتیوک ضرب­المثلی قدیمی را زیر لب زمزمه کرد: "هیچ کس نمی­تونه یه منظره برای یه کور مادرزاد توصیف کنه".

    -: "بله، دقیقاً همینه. این چیزی که شما بهش میگین «خوندن ذهن»، کاملاً اشتباهه و نمی­تونه در مورد ما به کار بره. نه به این خاطر که ما نمی­تونیم احساسات شما رو به نحو شایسته­ای دریافت کنیم، بلکه به این دلیل که مردم شما نمی­تونن اونها رو به خوبی ارسال کنن و برای ما هم راهی وجود نداره که بهتون توضیح بدیم چطور باید این کار رو بکنین".

    -: "هومممم"!

    -: "البته یه وقت­هایی هم هست که تمرکز زیاد یا تنشی احساسی در برخی مردم دنیاهای دیگه به وجود میاد که اون عده از ما که در این حس تبحر بیشتری دارن، یا به نوعی میشه گفت دید تیز­تری دارن، می­تونن یه چیز کلی رو دریافت کنن. البته خیلی مبهمه. خودم بعضی وقتها تعجب می­کنم که..."

    آنتیوک دوباره و با دقت شروع به چرخاندن گوی فلوروسنس کرده بود. چهرۀ سرخ رنگش غرق در فکر بود و چشمانش به سفئید خیره شده بود. گستیو بنرد انگشتانش را می­کشید و چیزی که نوشته بود را بازخوانی می­کرد و لبهایش در سکوت می­جنبیدند.

    گوی فلوروسنس آهسته می­چرخید و به نظر می­رسید که تنش در سفئید افزایش می­یابد و چشمانش به سمت نورهای رنگارنگی که از سطح شکنندۀ آن می­تابید، افتاد.

    سفئید گفت: "اون چیه"؟

    آنتیوک در حالی که با وقار می­خندید گفت: "این؟ یه مد کهکشانیه مال سه سال پیشه. معنیش اینه که الآن یه چیز از مدت افتادس. یه وسیلۀ بدرد نخوره، ولی قشنگه. بنرد، می­تونی پنجره­ها رو تنظیم کنی و جلوی نور رو بگیری"؟

    صدای کلیک ظریفی به گوش رسید و پنجره­ها چرخیدند و محیط را تاریک کردند. در وسط اتاق، آن گوی فلوروسنس با درخششی گلگون قرار داشت و به نظر می­رسید که نور آن در اتاق جریان می­یابد. آنتیوک با چهره­ای سرخ و در اتاقی سرخ، آن را روی میز قرار داد و با دستان سرخش آن را چرخاند. همچنان که می­چرخید، رنگ آن با شتابی کند، تغییر می­کرد و جریان­های دیگری از نور را با هم می­آمیخت و از هم جدا می­کرد.

    آنتیوک در حال و هوای اسرار آمیزی که آن رنگین کمان مذاب و تغییر پذیر به وجود آورده بود گفت: "سطحش از ماده­ای ساخته شده که فلوروسنس متغیری رو به نمایش در میاره. تقریباً بدون وزنه و بینهایت شکنندس. اما تعادلش رو به صورت ژیروسکوپی حفظ می­کنه و در صورت مراقبت عادی، به سختی ممکنه بیفته. چیز نسبتاً قشنگیه. به نظر تو اینطور نیست"؟

    صدای سفئید از جایی به گوش رسید که می­گفت: "بینهایت قشنگه".

    -: "ولی دیگه از مد افتاده. مدت­هاست که مدل­های جدیدی به بازار اومده".

    سفئید با صدای مبهمی گفت: "خیلی قشنگه".

    بنرد چراغ را سر جایش گذاشت و رنگ­ها محو شدند. سفئید گفت: "این چیزیه که مردم من ممکنه ازش خوششون بیاد". او با شیفتگی به آن چراغ خیره شده بود.

    آنتیوک از جا برخواست و گفت: "بهتره که بری. اگه بیشتر بمونی ممکنه هوای اینجا روت تأثیر بدی بذاره. به خاطر محبتت ازت ممنونم".

    سفئید هم از جا برخواست و گفت: "من هم از محبت شما ممنونم".

    آنتیوک گفت: "به هر حال، بیشتر مردم شما موافقن که کشتی فضایی مدرنی که بهشون دادیم رو مطالعه کنن. تصور می­کنم که متوجه هستین که هدف ما مطالعۀ عکس­العمل مردم شما در مواجهه با تکنولوژی ماست. عذرخواهی من رو بپذیرین".

    -: "نیازی به عذرخواهی نیست. من خودم استعداد خلبانی دارم. باید خیلی جالب باشه. من رو به یاد تلاش­های خودمون میندازه و بهمون یادآوری می­کنه که چقدر به مسیر درست نزدیک شده بودیم".

    سفئید رفت و آنتیوک در حالی که اخم کرده بود نشست. با لحن کمی تندی به بنرد گفت: "خوب، امیدوارم که توافقمون رو به خاطر داشته باشی. این مصاحبه نباید منتشر بشه".

    بنرد شانه­ای بالا انداخت و گفت: "خیلی خوب".

    آنتیوک روی صندلی­اش نشسته بود و انگشتانش روی مجسمۀ فلزی کوچکی که روی میز بودحرکت می­کردند. او گفت: "راجع به همۀ اینها چه فکری می­کنی"؟

    -: "من براشون متأسفم. فکر می­کنم که بفهمم چه احساسی دارن. ما باید اونها رو آموزش بدیم که از این حالت بیان بیرون. فلسفه می­تونه این کار رو انجام بده".

    -: "تو همچین فکری می­کنی"؟

    -: "بله".

    -: "البته نمی­تونیم بهشون اجازه بدیم که برن".

    -: "اوه، نه. این که پرسیدن نداره. خیلی چیزها هست که می­تونیم ازشون یاد بگیریم. این حسی که اونها دارن فقط یه حس گذراست. بالاخره فکرشون عوض میشه، مخصوصاً وقتی که بهشون استقلال کامل بدیم".

    -: "نظرت راجع به اون گوی فلوروسنس چیه؟ اون ازش خوشش اومد. شاید خوب باشه که بتونیم چند هزار تا از اونها رو سفارش بدیم. خدا می­دونه، شاید این دوای درد اونها باشه. خیلی هم ارزونن".

    بنرد گفت: "به نظر می­رسه که ایدۀ خوبی باشه".

    -: "اگرچه، ادارۀ کل هرگز موافقت نمی­کنه. من اونها رو می­شناسم".

    خبرنگار پشت چشمی نازک کرد و گفت: "ولی این شاید چیز خوبی باشه. اونها به یه سرگرمی جدید احتیاج دارن".

    -: "خوب، می­تونیم یه کاری بکنیم. من می­تونم یه رونوشت از این مصاحبه رو به عنوان بخشی از گزارش برای اونها بفرستم و روی موضوع اون گوی­ها تأکید کنم. در ضمن، تو هم یه فیلسوفی و شاید روی افراد مهمی نفوذ داشته باشی که حرفشون بیشتر از حرف من توی ادارۀ کل خریدار داشته باشه. متوجهی که"!

    بنرد که به فکر فرو رفته بود گفت: "بله، بله".

    *

    از: ستاد فرماندهی سفئوس 18

    به: ادارۀ کل ایالات خارجی

    موضوع: تحقیقات در مورد پروژۀ ایالات خارجی 2910، «سرعت زاد و ولد غیر انسان­های ساکن سفئوس 18-قسمت 2»

    مراجع:

    الف) نامۀ ادارۀ کل ایالات خارجی، سفئوس ن.ک­م/ک­ا­ر 115097. تاریخ 997/223 اک

    پیوست­ها:

    1) رونوشت گفتگو بین ل. آنتیوک از ستاد فرماندهی سفئوس 18 و نی-سان، قاضی عالی­ رتبۀ  غیر انسان­های ساکن سفئوس 18

     

    1) بدین وسیله پیوست 1 جهت اطلاع ادارۀ کل ایالات خارجی ارسال می­گردد.

    2) تحقیقات دربارۀ موضوع پروژۀ مصوب در مرجع (الف)، در مسیر جدیدی که در پیوست 1 به آن اشاره شده پیگیری می­شود. ادارۀ کل ایالات خارجی اطمینان داده است که از هر وسیله­ای برای مقابله با حالت­های روانشناختی مضر در غیر انسان­ها، استفاده شود.

    3) به این نکته اشاره می­گردد که قاضی عالی رتبۀ غیر انسانهای ساکن سفئوس 18 علاقۀ زیادی به گوی­های فلوروسنس نشان داده است. تحقیقات مقدماتی در مورد این جنبه از روانشناسی غیر انسان­ها آغاز شده است.

    ل. آنتیوک، ناظر ستاد فرماندهی سفئوس 18

    977/272 اک

     

    *

    از: ادارۀ کل ایالات خارجی

    به: ستاد فرماندهی سفئوس 18

    موضوع: تحقیقات در مورد پروژۀ ایالات خارجی 2910، «سرعت زاد و ولد غیر انسان­های ساکن سفئوس 18»

    مراجع:

    الف) نامۀ ستاد فرماندهی سفئوس 18. اا، ل­ا/م­ن. تاریخ 977/272 اک

     

    1) با مراجعه به پیوست 1 از مرجع (الف) پنج هزار گوی فلوروسنس از طریق بخش تجاری به واحد ترابری سفئوس 18 تحویل می­گردد.

    2) به فرمان امپراتوری، به ستاد فرماندهی سفئوس 18 امر می­گردد تا از هر روشی برای دلجویی کردن از نارضایتی غیر انسان­ها استفاده شود.

    ک. موریلی. رئیس ادارۀ کل ایالات خارجی

    977/283 اک

     ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • جمعه 4 دی 1394

     

    4

     

    مخلوق کوچک آجری رنگ می­بایست ناراحت­تر از چیزی بود که رفتارش نشان می­داد. او در حرارتی که که به اندازه ای تنظیم شده بود که از همراه انسانش با پیراهن گشادی که پوشیده بود، بخار بر می­خواست، به دقت خودش را پتو پیچ کرده بود.

    او با صدای زیرش با دقت گفت: "یه کم مرطوبه، ولی توی این دمای پایین اونقدرها هم غیر قابل تحمل نیست".

    آنتیوک لبخندی زد و گفت: "خیلی خوب شد که تو اومدی. برنامه ریزی کرده بودم که ببینمت، ولی با اون جوی که شما دارین..." لبخندش غمگین می­نمود.

    -: "این که مسأله­ای نیست. شما اهالی دنیای دیگه خیلی بیشتر از اون چیزی که خود ما می­تونستیم، برامون کار انجام دادین. این لطفیه که شما در حق ما کردین و اینکه ما نتونستیم به خوبی پاسخ بدیم مایۀ ناراحتی من شده". به نظر می­رسید که او همیشه حرفهایش را به صورت غیر مستقیم عنوان می­کند، گویی افکارش هم به صورت غیر مستقیم به موضوع نزدیک می­شدند، یا گویی نمی­خواست به عنوان فردی کم خرد شناخته شود.

    گستیو بنرد که در یک گوشۀ اتاق نشسته بود و یکی از پاهای بلندش را روی دیگری انداخته بود و به سرعت و با خطی خرچنگ غورباقه چیزی می­نوشت گفت: "اشکالی نداره که من همۀ اینها رو ثبت کنم"؟

    سِفِئید غیر انسان نگاهی به خبرنگار انداخت و گفت: "من اعتراضی ندارم".

    آنتیوک با لحن عذرخواهانه­ای گفت: "این یه کار صد درصد اجتماعی نیست، آقا. من نمی­خوام شما رو با این چیزها ناراحت کنم. پرسش­های مهمی وجود دارن که قبلاً شرح داده شدن و شما هم رهبر مردم خودتون هستین".

    سفئید سری تکان داد و گفت: "من خوشحالم که نیت شما خیره. خواهش می­کنم ادامه بدین".

    مدیر مدام می­لولید و برایش مشکل بود که افکارش را در قالب واژه­ها بیان کند. او گفت: "موضوع حساسیه و اگه اینقدر مهم نبود، امکان نداشت که... اِم... مطرحش کنم. من فقط سخنگوی حکومت هستم".

    -: "مردم من حکومت دنیاهای دیگه رو یه حکومت مهربون می­دونن".

     -: "خوب، آره، اونها مهربونن. یه همین دلیل، این واقعیت که مردم شما دیگه زاد و ولد نمی­کنن، اونها رو ناراحت می­کنه".

    آنتیوک مکثی کرد و با نگرانی منتظر عکس­العمل طرف مقابل شد که رخ نداد. چهرۀ سفئید در همه جا بجز یک قسمت که به آرامی می­لرزید و همان محل چروکیده­ای بود که لولۀ نوشیدن آب قرار داشت، بی احساس باقی ماند.

    آنتیوک ادامه داد: "این پرسشی بود که ما تردید داشتیم مطرحش کنیم. برای اینکه این یه موضوع فوق­العاده خصوصیه. عدم دخالت یکی از اهداف اولیۀ حکومت ماست، و ما نهایت تلاشمون رو کردیم که دربارۀ این موضوع بدون اینکه مردم شما نارحت بشن، تحقیق کنیم. اما صادقانه بگم که..."

    سفئید در مکثی که پدیدار شد جملۀ او را کامل کرد: "شکست خوردین"؟

    -: "بله، یا حداقل کمبود قابل توجهی پیدا نکردیم که بر اساس اون بتونیم محیط زندگی شما رو به صورت دقیقی مثل دنیای اصلیتون بازسازی کنیم. البته با متعادل­ سازی­ای که اونجا رو بیشتر قابل زندگی­ کنه. طبیعتاً فکر کردیم که این موضوع به خاطر نوعی کمبود شیمیاییه. به خاطر همین بود که من از شما خواستم داوطلبانه به ما دربارۀ این موضوع کمک کنین. مردم شما در مطالعۀ بیوشیمی خودتون خیلی پیشرفته هستن. اگه شما این رو انتخاب نکنین، یا اینکه نسبتاً..."

    به نظر می­رسید که سفئید به این موضوع علاقمند است. او گفت: "نه، نه، من می­تونم بهتون کمک کنم". پوست شل و آویزان سر بدون مویش در عکس­العملی غیر انسانی چین خورد و ادامه داد: "این موضوعی نیست که حتی به فکرمون برسه که ممکنه باعث ناراحتی شما مردم دنیاهای دیگه بشه. کاریه که شده و خود همین نشونۀ دیگه­ای برای مهربونی شماست. این دنیا برای ما خیلی هم خوشاینده و در مقایسه با دنیای خودمون مثل بهشت می­مونه. هیچ کمبودی نداره. شرایطی که ما الآن داریم مثل افسانه­هامون دربارۀ عصر طلاییه".

    -: "خوب..."

    -: "ولی یه چیزی هست، یه چیزی که شما درک نمی­کنین. البته انتظار این رو هم نداریم که هوشمندان دیگه مثل ما فکر کنن".

    -: "من سعی می­کنم درک کنم".

    صدای سفئید به نرمی بالا رفت و حالا حروف بی صدا را بهتر تلفظ می­کرد: "ما توی دنیای خودمون داشتیم می­مردیم. اما داشتیم مبارزه می­کردیم. دانش ما که در طول تاریخمون که خیلی قدیمی­تر از مال شماست، توسعه یافته بود، در حال از دست رفتن بود، ولی هنوز به طور کامل از بین نرفته بود. شاید به خاطر اینکه  زیست شناسی پایۀ دانش ما رو تشکیل می­داد، تقریباً مثل فیزیک که پایه­های دانش شما رو تشکیل داده. مردم شما اشکال جدیدی از انرژی رو کشف کردن و به ستاره­ها دست پیدا کردن. مردم ما هم حقایقی رو در روانشناسی و روانپزشکی کشف کردن و یه جامعۀ واقعی عاری از بیماری و جنایت رو توسعه دادن.

    لازم نیست بپرسیم که کدوم یکی از اینها ستودنی­تره، ولی هیچ شکی هم نیست که در نهایت کدوم یکی از اینها به موفقیت دست پیدا کرد. در دنیای ما که در حال مردن بود، زندگی و منابع قدرت هیچ ارزشی نداشت و دانش زیست شناختی ما فقط می­تونست مردن رو برامون راحت­تر کنه.

    ولی ما هنوز مبارزه می­کردیم. برای قرنها، ما به دنبال یافتن عناصر انرژی اتمی بودیم و کم کم امیدهایی در حال شکل گیری بود که بتونیم محدودیت سطح دو بعدی دنیامون رو بشکنیم و به ستاره­ها دست پیدا کنیم. توی منظومۀ ما هیچ سیارۀ دیگه­ای وجود نداشت که بتونیم ازش به عنوان جای پا استفاده کنیم. نزدیک­ترین ستاره با ما بیست سال نوری فاصله داشت. ما هیچ آگاهی­ای در مورد وجود سیستم­های سیاره­ای دیگه نداشتیم، اما چنین چیزی نسبتاً منطقی بود.

    اما یه چیزی در زندگی وجود داره که اصرار داره دست از تلاش بر نداریم، حتی اگه این تلاش بیهوده باشه. در اون زمان پنج هزار نفر از ما باقی مونده بود. فقط پنج هزار نفر. و کشتی ما هم آماده بود. البته یه کشتی آزمایشی بود و احتمال داشت که شکست بخوره. ولی نیروهای پیشرانه و هدایتمون درست کار کرده بودن..."

    مکث طولانی­ای پدیدار شد و چشمان سیاه سفئید در حین یادآوری دوران گذشته می­درخشید.

    گزارشگر ناگهان وارد صحبت شد و گفت: "بعدش سر و کلۀ ما پیدا شد"؟

    سفئید گفت: "بعدش سر و کلۀ شما پیدا شد. این همه چیز رو عوض کرد. به درخواست خودمون، انرژی بدست آوردیم. یه دنیای جدید، سازگار و ایده­آل رو حتی بدون درخواست بدست آوردیم. مشکلات اجتماعیمون رو مدت­ها قبل خودمون کرده بودیم، و مشکلات مهم­تر محیط زیستمون هم ناگهان برای ما کاملاً حل شدن".

    آنتیوک بی­صبرانه گفت: "خوب"؟

    -: "خوب، این جورایی هم خوب نبود. برای قرن­ها اجداد ما تلاش کرده بودن تا به ستاره­ها دست پیدا کنن، ولی بعد ثابت شد که ستاره­ها جزو مایملک دیگرانن. ما برای زندگیمون مبارزه می­کردیم، و بعد این زندگی تبدیل به هدیه­ای شد که دیگران به ما داده بودن. هیچ دلیل دیگه­ای برای مبارزه کردن باقی نمونده بود. هیچ چیز دیگه­ای برای بدست آوردن باقی نمونده بود. همۀ جهان جزو دارایی نژاد شماست".

    آنتیوک مؤدبانه گفت: "ولی این دنیا مال شماست".

    -: "اگه بخوایم خوشبینانه نگاه کنیم، این یه هدیه­س. ما حقی برای داشتنش نداریم".

    -: "به عقیدۀ من شما این دنیا رو بدست آوردین".

    در این هنگام چشمان سفئید با نگاهی نافذ به چهرۀ دیگری افتاد گفت: "شما قصد خیر دارین، اما فکر نمی­کنم که درک کنین. ما در این دنیایی که به عنوان هدیه به ما داده شده، هیچ جایی برای رفتن نداریم. توی کوچۀ بن­بست گیر کردیم. هدف زندگی، تلاش کردنه، و ما این هدف رو از دست دادیم. زندگی دیگه برای ما جالب نیست. به خاطر همین تمایلی به زاد و ولد نداریم. قصد ما اینه که خودمون رو از سر راه شما برداریم".

    آنتیوک با حواس پرتی گوی فلوروسنسی را از لبۀ پنجره برداشت و آن را روی پایه­اش پیچاند. همچنان که آن را می­چرخاند، سطح براق آن نور را باز می­تاباند.

    سپس گفت: "راه حل شما اینه؟ که با زاد و ولد نکردن نسل خودتون رو منقرض کنین"؟

    سفئید زمزمه کنان گفت: "شاید راه فراری هم وجود داشته باشه، اما توی این کهکشان، جایی برای ما وجود نداره. همۀ کهکشان مال شماست".

    -: "بله، اگه شما استقلال می­خواین براتون هیچ جایی نزدیک­تر از ابرهای ماژلانی وجود نداره. ابرهای ماژلانی..."

    -: "و شما نمی­تونین اجازه بدین که ما ازتون جدا بشیم. نیتتون خیره. می­دونم".

    -: "بله، چون نیتمون خیره، نمی­تونیم بذاریم که شما برین".

    -: "این یه مهربونی دروغکیه".

    -: "شاید، ولی شما نمی­تونین خودتون رو تطبیق بدین؟ شما که یه دنیا دارین".

    -: "این چیزیه که نمیشه توضیحش داد. ذهن­های شما فرق داره. ما نمی­تونیم خودمون رو تطبیق بدیم. جناب مدیر، من فکر می­کنم که شما قبلاً به همۀ اینها فکر کردین. مفهوم کوچۀ بن­بست که ما خودمون رو در حالی می­بینیم که توش گیر افتادیم، برای شما تازگی نداره".

    آنتیوک سرش را بالا آورد و دستش را روی چراغ گذاشت و گفت: "مگه تو می­تونی ذهن من رو بخونی"؟

    -: "این فقط یه حدس بود. و من فکر می­کنم حدس خوبی هم بود".

    -: "بله، ولی تو می­تونی ذهن من رو بخونی؟ منظورم ذهن انسان­ها به طور کلیه. این نکتۀ خیلی جالبیه. دانشمندها میگن که نمی­تونین ولی بعضی وقتها من تعجب می­کنم اگه نتونین این کار رو بکنین. می­تونی به این سؤال پاسخ بدی؟ من می­تونم بدون هیچ دلیل بازداشتت کنم".

    -: "نه، نه..." سفئید کوچک اندام ردایش را به سمت خودش کشید و سرش را برای چند لحظه در یقۀ کتش که گرم کن برقی­داشت فرو برد. سپس ادامه داد: "شما اهالی دنیاهای دیگه راجع به خوندن ذهن حرف می­زنین. به هیچ وجه این طور نیست، اما مطمئناً توضیحش بی­فایدس".

     ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 3 دی 1394

     

    3

     

    اگرچه بدخلقی تامر زامو با وجود تحقیقات گروه علمی 10 کمتر شده بود، اما با این وجود، حس دوستانۀ او افزایش نیافته بود. آنتیوک خودش را در حالی یافت که تک و تنها پشت پنجرۀ نظارت در داخل آزمایشگاه اصلی ایستاده بود.

    آزمایشگاه اصلی ساختمان وسیعی بود که بر اساس شرایط سفئوس 18 ساخته شده بود و برای آزمایش کنندگان، مکانی ناراحت و برای آزمایش شوندگان، دنج و راحت بود. نور درخشان و گرم و سفید قوس الکتریکی، به جای آفتاب، به شنهای سوزان و هوای خشک و غنی از اکسیژن می­تابید. در زیر آن نور، غیر انسان­ها با پوست قرمز آجری و چروکیده و بدنهای لاغر و عضلانیشان، یکی یک و دو تا دو تا از سرما چندک زده بودند. 

    زامو از آزمایشگاه بیرون آمد. امدکی مکث کرد تا تشنگی­اش را با نوشیدن آب برطرف کند. در حالی که لب بالایش هنوز خیس بود، نگاهش را بالا آورد و گفت: "دوست داری بری اونجا"؟

    آنیوک سرش را تکان داد و گفت: "نه، ممنون. دمای اونجا الآن چقدره"؟

    -: "اگه زیر سایه باشی پنجاه درجه. تازه از سرما هم شکایت دارن. الآن وقت آب خوردن اونهاست. دوست داری آب خوردنشون رو تماشا کنی"؟

    از چشمه­ای در وسط آزمایشگاه، فوارۀ آبی به بالا جهید و غیر انسان­های کوچک اندام، به پا خواستند و مشتاقانه با حالتی عجیب و یورتمه وار به طرف آن رفتند. آنها دور و بر آب همهمه می­کردند و به یکدیگر تنه می­زدند. وسط صورتشان به طور ناگهانی تغییر شکل می­داد و یک لولۀ بلند و انعطاف پذیر گوشتالود از آن بیرون می­آمد که آن را به میان فوارۀ آب می بردند و در حالی که آب از آن می­چکید، بیرون می­کشیدند.

    آب خوردن آنها چند دقیقه­ای به طول انجامید و بدنهایشان باد کرد و چین و چروک پوستشان ناپدید شد. سپس کم کم عقب رفتند و از کنار فوارۀ آب کنار کشیدند. لوله­های نوشیدن آبشان، داخل و خارج می رفت تا اینکه در یک لکۀ صورتی رنگ و چروکیده در بالای دهانشان فرو رفت. حال که سیراب شده بودند، با بدنهای خپلشان گروه گروه به گوشه کناری خزیدند تا زیر سایه، بخوابند.

    زامو با لحن تحقیر آمیزی گفت: "فقط یه مشت حیوون"!

    آنتیوک پرسید: "چقدر طول میکشه تا دوباره بخوان آب بخورن"؟

    -: "تا هر وقت که بخوان می­تونن طولش بدن. اگه مجبور بشن تا یه هفته هم می­تونن صبر کنن. ما هر روز بهشون آب میدیم. اونها آب رو زیر پوستشون ذخیره می­کنن. عصرها هم غذا می­خورن. گیاه­خوارن، می­دونستی"؟

    آنتیوک لبخندی زد و گفت: "هر از گاهی بد نیست که یه مقدار اطلاعات دست اول بدست بیارم. همیشه که نمی­تونم گزارشات رو بخونم".

    -: "که اینطور. خوب، از اون بچه سوسول­های روی ترانتور چه خبر"؟

    آنتیوک مرددانه شانه­ای بالا انداخت و گفت: "متأسفانه نمی­تونی ضمانت ادارۀ کل رو بدست بیاری. از اونجایی که امپراتور با اورلیونیست­ها هم عقیدس، بشر دوستی الآن مد روزه".

    او لحظه­ای مکثی کرد و با تردید لب پایینی­اش را گاز گرفت و ادامه داد: "ولی این مسألۀ سرعت زاد و ولد هم هست. بالاخره این موضوع در ستاد فرماندهی ثبت شد و بهش اولویت الف الف دادن".

    زامو بدون اینکه چیزی بگوید، غر و لندی کرد.

    آنتیوک گفت: "شاید این رو درک نکنی، ولی این پروژه الآن اولویت بیشتری از هر کاری داره که الآن داره در سفئوس 18 انجام میشه. خیلی مهمه".

    او به سمت پنجرۀ آزمایشگاه برگشت و ناگهان و بی مقدمه گفت: "فکر نمی­کنی که این مخلوقات ممکنه غمگین باشن"؟

    زامو با لحن انفجار آمیزی گفت: "غمگین باشن"؟

    آنتیوک با تردید حرفش را تصحیح کرد: "خوب، پس بهتره که بگم «ناسازگار». متوجهی که منظورم چیه؟ این باید خیلی مشکل باشه که محیط رو برای گونه­ای که چیز زیادی ازش نمی­دونیم، تنظیم کنیم".

    -: "بگو ببینم، تو اصلاً اون دنیایی که اینها رو ازش آوردیم رو دیدی"؟

    -: "گزارشهایی رو خوندم که..."

    زامو با تحقیر گفت: "گزارش! من هم اونها رو دیدم. اونجا شاید به نظر تو یه بیابون بیاد. ولی برای اون شیاطین یه بهشت پر از آبه. هر قدر که بخوان آب و غذا در اختیارشونه. به جای یه تیکه سنگ گرانیت و سیلیسیم که توش مجبور باشن قارچها رو توی غارها پرورش بدن و آب رو از داخل سنگهای گچی تقطیر کنن، یه دنیا با گیاهان و آب جاری برای خودشون دارن. اونها در عرض ده سال تا آخرین نفر نابود می­شدن. ما نجاتشون دادیم. حالا باید غمگین باشن؟ هه، اگه اینطور باشه، پس اونها از حیوون هم پست­ترن".

    -: "خوب، شاید. ولی من یه نظری دارم".

    زامو سیگاری برداشت و گفت: "نظر داری؟ نظرت چیه"؟

    -: "یه چیزی که شاید بتونه بهت کمک کنه. چرا نباید این مخلوقات رو به صورت نظام­مند مطالعه کنیم؟ بهشون اجازه بدیم که ابتکار عمل رو بدست بگیرن. از این گذشته، اونها واقعاً هم دانش بسیار پیشرفته­ای داشتن. شما توی گزارش­هاتون مدام راجع بهش حرف می زنین. یه مسأله بهشون بدین تا حل کنن".

    -: "مثلاً چه مسأله­ای"؟

    آنتیوک دستانش را با درماندگی تکان داد و گفت: "اِم... اِم... هر چیزی که فکر می­کنین مفید باشه. مثلاً کشتی­های فضایی. اونها رو بذارین توی اتاق کنترل و عکس­العمل­هاشون رو مطالعه کنین".

    زامو به خود زحمت فکر کردن نداد و گفت: "برای چی"؟

    -: "برای اینکه عکس­العمل ذهنی اونها در کارکردن با ابزار و کنترل­هایی که متناسب با انسان­ها تنظیم شده، می­تونه خیلی چیزها بهتون یاد بده. در ضمن، به نظر من این از هر چیزی که شما بهشون دادین، حق­السکوت مؤثرتریه. اگه اونها فکر کنن که می­تونن کارهای جالب­تری انجام بدن، تعداد بیشتری داوطلب میشن".

    -: "شما این رو به خاطر روانشناسی اونها میگین. شاید از اون چیزی که به نظر میاد جالب­تر باشه. به فکر من نرسیده بود. در هر صورت، من چجوری می­تونم مجوزش رو بگیرم که به اونها اجازه بدم یه کشتی رو کنترل کنن؟ من که از خودم اختیاری ندارم، و چنین چیزی اونقدر ارزش نداره که بخوام از خط قرمز­هایی که برای ما تعیین کردن، عبور کنم".

    آنتیوک به فکر فرو رفت و روی پیشانی­اش چند خط کم عمق به وجود آمد. سپس گفت: "لازم نیست که حتماً یه کشتی فضایی باشه. اما اگر هم اینطور باشه، بهتره که شما یه گزارش دیگه بنویسین و خودتون این موضوع رو قویاً مطرح کنین، می­دونین که منظورم چیه. من هم می­تونم چند تا راه پیدا کنم که اون رو با پروژۀ سرعت زاد و ولد خودم ربط بدم. با داشتن اولویت الف الف می­تونیم عملاً هر چیزی رو بدون سؤال و جواب بدست بیاریم"

    زامو که کمی هیجان زده شده بود، با ملایمت گفت: "خوب، شاید. در این بین من چند تا آزمایش متابولیسمی اساسی دارم که باید انجامشون بدم. داره دیر میشه. راجع به این موضوع هم فکر می­کنم. نکتۀ خوبی بود".

    *

    از: ستاد فرماندهی سفئوس 18

    به: ادارۀ کل ایالات خارجی

    موضوع: تحقیقات در مورد پروژۀ ایالات خارجی 2910، «سرعت زاد و ولد غیر انسان­های ساکن سفئوس 18-قسمت 1»

    مراجع:

    الف) نامۀ ادارۀ کل ایالات خارجی، سفئوس ن.ک­م/ک­ا­ر 115097. 997/223 اک

    پیوست­ها:

    1) گزارش گروه علمی 10، بخش فیزیک و بیوشیمی، قسمت 15. تاریخ 997/220 اک

     

    1) بدین وسیله پیوست (1) جهت اطلاع ادارۀ کل ایالات خارجی ارسال می­گردد.

    2) توجه مخصوص شما به بخش 5، پاراگراف 3 از پیوست 1 جلب می­گردد که در آن درخواست شده که یک کشتی فضایی برای استفادۀ گروه علمی 10 به منظور تسریع تحقیقات مصوب ادارۀ کل ایالات خارجی، در نظر گرفته شود. توسط ستاد فرماندهی سفئوس 18 توضیح داده شده که این تحقیقات می­تواند برای موضوع پروژۀ مصوب، درج شده در مرجع (الف) مفید واقع شود. پیشنهاد می­شود با توجه به اولویت بالایی که ادارۀ کل ایالات خارجی برای این پروژه در نظر گرفته، فوریت درخواست گروه علمی رعایت گردد.

    ل. آنتیوک. ناظر ستاد فرماندهی سفئوس 18

    977/240 اک

    *

    از: ادارۀ کل ایالات خارجی

    به: ستاد فرماندهی سفئوس 18

    موضوع: تحقیقات در مورد پروژۀ ایالات خارجی 2910، «سرعت زاد و ولد غیر انسان­های ساکن سفئوس 18»

    مراجع:

    الف) نامۀ ستاد فرماندهی سفئوس 18، اا-ل­ا/م­ن. تاریخ 977/240 اک

     

    1) با توجه به درخواست درج شده در پیوست (1) مرجع (الف)، کشتی تمرینی ان-ر-2055 در اختیار ستاد فرماندهی سفئوس 18، جهت استفاده در تحقیقات در مورد غیر انسان­های ساکن سفئوس 18 و با ملاحظۀ موضوع این پروژه و سایر پروژه­های مصوب ادارۀ کل ایالات خارجی، قرار می­گیرد.

    2) اکیداً درخواست می­گرد که کار بر روی همۀ جنبه­های این پروژه تسریع گردد.

    ک. موریلی. رئیس ادارۀ کل ایالات خارجی

    977/251 اک

     ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 2 دی 1394

    2

     

    خبرنگار آنقدر لاغر و نحیف بود که باعث می­شد بلند قد  به نظر برسد. او گِستیو بَنِرد نام داشت و شهرت او به خاطر داشتن توانایی های آنچنان مختلفی بود که  امکان نداشت در یک نفر وجود داشته باشند.

    لودن آنتیوک نگاه مشکوکانه­ای به او انداخت و گفت: "فایده­ای نداره که بخوایم شما رو از حقوقتون محروم کنیم. اما گزارش گروه علمی محرمانس. من نمی­فهمم که چطور..."

    بنرد با لحنی عاری از احساس گفت: "بالاخره درز می­کنه. همه چی درز می­کنه".

    آنتیوک آشکارا گیج و چهرۀ سرخش کمی چین خورده بوده. او گفت: "خوب، پس من مجبورم جلوی درز کردن اطلاعات رو بگیرم. نمی­تونم از چیزی که شما گفتین بگذرم.همۀ نکات مربوط به شکایت گروه علمی باید آشکار بشن. متوجه که هستید".

    بنرد با لحنی که به اندازۀ کافی آرام بود گغت: "نه، این خیلی مهمه. حقوق من هم مستقیماً مربوط به دستور­العمل­های امپراتوریه. من فکر می­کنم که امپراتوری باید بدونه که چه اتفاق­هایی داره میفته..."

    آنتیوک با ناامیدی گفت: "ولی اتفاقی نمیفته. همۀ ادعاهای شما اشتباهه. ادارۀ کل قصد نداره که قوانینش رو تغییر بده. نامه رو که بهتون نشون دادم..."

    خبرنگار با لحنی تمسخر آمیز گفت: "فکر کردین وقتی که زامو بهتون فشار بیاره، می­تونین جلوش وایستین"؟   

    -: "اگه فکر کنم که اشتباه می­کنه، این کار رو خواهم کرد".

    بنرد گفت: "اگه"؟! سپس با حرارتی ناگهانی ادامه داد: "آنتیوک، امپراتوری یه چیز خیلی بزرگ در اینجا داره. یه چیزی که بزرگتر از اونیه که دولت بتونه درکش کنه. اونها دارن نابودش می­کنن. دارن با این مخلوقات مثل یه مشت حیوون رفتار می­کنن".

    آنتیوک با درماندگی گفت: "واقعاً..."

    -: "راجع به سفئوس 18 حرف نزن. اون یه باغ وحشه. یه باغ وحش درجه یک که توی اون دانشمندای شما دارن روی اون مخلوقات بیچاره با ابزارهاشون آزمایش انجام میدن. درسته که بهشون غذا میدین، ولی اونها رو توی قفس نگه می­دارین. من همۀ اینها رو می­دونم. الآن دو ساله که دارم دربارۀ اونها می­نویسم. تقریباً باهاشون زندگی کردم".

    -: "زامو میگه..."

    بنرد باز هم با تحقیر گفت: "زامو"!

    آنتیوک با پافشاری گفت: "زامو میگه ما با اونها خیلی انسانی­تر از اون که باید رفتار می­کنیم"

    گونه­های بلند و صاف خبرنگار، سخت و انعطاف ناپذیر به نظر می­رسیدند. او گفت: "زامو در مورد حق و حقوق خودش مثل حیوانات رفتار می­کنه. اون دانش رو می­پرسته. ما می­تونیم با تعداد کمتری از اونها کارمون رو انجام بدیم. شما کارهای اورلیون رو خوندین"؟ او این جملۀ آخر را ناگهان مطرح کرد.

    -: "اِم، بله. من درک می­کنم که امپراتور..."

    -: "امپراتور مراقب ماست. این خیلی خوبه. بهتر از امپراتور قبلیه که اخلاقش مثل سگ بود".

    -: "من متوجه نمیشم که هدف شما چیه"؟

    -: "این بیگانه­ها چیزهای زیادی دارن که به ما یاد بدن. این رو نمی­فهمین؟ چیزی وجود نداره که زامو و گروه علمیش بتونن ازش استفاده کنن. نه شیمی، نه تله­پاتی. این یه روش زندگیه، یه روش برای فکر کردن. این بیگانه­ها هیچ جرم و جنایتی ندارن، هیچ مورد ناجوری ندارن. آیا تلاشی برای مطالعۀ فلسفۀ زندگی اونها انجام گرفته؟ یا از اونها برای حل مسألۀ مهندسی اجتماعی کمک گرفته شده"؟

    آنتیوک به فکر فرو رفت و گونه­های چاقش شل شدند. سپس گفت: "موضوع جالبیه. موضوعیه که روانشناسها می­تونن..."

    -: "به هیچ وجه. بیشتر اونها یه مشت شارلاتان هستن. روانشناس­ها می­تونن مشکل رو نشون بدن، اما راه حلشون ناامید کنندس. ما به افرادی از اورلیون احتیاج داریم. افراد فیلسوفی که..."

    -: "ولی ببین، ما که نمی­تونیم سفئوس 18 رو تبدیل کنیم به... به جایی برای مطالعۀ مسائل ماوراءالطبیعی".

    -: "چرا نتونیم؟ این کار رو میشه به راحتی انجام داد".

    -: "چطوری"؟

    -: "آزمایشات احمقانه­تون رو فراموش کنین. به این بیگانه­ها اجازه بدین که جامعشون رو مستقل از دخالت انسانها بسازن. بهشون استقلال کامل بدین و اجازۀ معاشرت..."

    آنتیوک با حالتی عصبی گفت: "چنین چیزی کار یه روز و دو روز نیست".

    -: "ولی می­تونیم توی یه روز شروعش کنیم".

    مدیر به آرامی گفت: "خوب، من نمی­تونم جلوی شما رو بگیرم که این کار رو شروع نکنین". سپس در حالی که نگاهش مشکوک به نظر می­رسید ادامه داد: "اما اگه بخواین گزارش گروه علمی 10 رو منتشر کنید و بین گروه­های بشر دوست در موردش بدگویی کنید، بازی خودتون رو خراب خواهید کرد. دانشمندها خیلی قدرت دارن".

    -: "ما فیلسوف­ها هم به همون اندازه قدرتمندیم".

    -: "بله، اما راه آسونی هم وجود داره. لازم نیست که غلو کنید. فقط به این نکته اشاره کنین که گروه علمی در حال حل مسئله نیست. بدون احساس به این نکته اشاره کنین و اجازه بدین که خواننده­ها خودشون این رو بفهمن. مثلاً می­تونین مسألۀ سرعت زاد و ولد رو در نظر بگیرین. می­تونین به این نکته اشاره کنین که در اثر کارهایی که دانشمنها دارن انجام میدن، در عرض یک نسل، غیر انسان­ها منقرض میشن. به این نکته اشاره کنین که لازمه از بعد فلسفی به این موضوع نزدیک بشین. یه می­تونین به یه موضوع واضح دیگه بپردازین. از حس قضاوتتون استفاده کنین".

    آنتیوک در حالی که برمی­خواست با حالت از خود متشکر لبخندی زد و گفت: "ولی به خاطر کهکشان هم که شده، گندش رو در نیارین".

    بنرد که همچنان بی­علاقه به نظر می­رسید گفت: "شاید حق با شما باشه".

    مدتی بعد، بنرد نامه­ای را از طریق کپسول پیام برای دوستی فرستاد: "از هر طریق که فکرش را بکنید، او فرد باهوشی نیست. او فرد گیجی است که هیچ هدفی در زندگی­اش نداشته است. برای شغلی که به او محول شده، مطلقاً ناکارامد است. اما توانایی پیرایش و روشن کردن موضوعات را دارد و مشکلات دور و اطرافش را از طریق مصالحه و سازش حل می­کند و می­تواند اجازه نامه را با وجود مشکلات بدست آورد. چنین چیزی می­تواند ارزش او را اثبات کند.

    اورلیون نگهدار تو باد"

    *

    از : ستاد فرماندهی سفئوس 18

    به: ادارۀ کل ایالات خارجی

    موضوع: گزارشات جدید در مورد سرعت زاد و ولد غیر انسان­ها در سفئوس 18

    مراجع:

    الف) نامۀ ستاد فرماندهی سفئوس 18. اا-ل­ا/م­ن. تاریخ 977/174 اک

    ب) دستور­العمل امپراتوری ج­ا2374. تاریخ 975/234 اک

    پیوست­ها

    1) گزارش بنرد. تاریخ محلی سفئوس 18 977/201 اک

    2) گزارش بنرد. تاریخ محلی سفئوس 18 977/203 اک

     

    1) نازایی غیر انسانهای ساکن سفئوس 18 که در مرجع الف به ادارۀ کل ایالات خارجی گزارش گردیده، تبدیل به موضوع گزارش خبرگزاری کهکشانی شده است. گزارشات درخواست شده، بدین وسیله جهت اطلاع ادارۀ کل ایالات خارجی توسط پیوست­های 1 و 2 ارسال گردیده است. اگرچه گزارشات گفته شده، با درج مهر محرمانه، بسته شده و از دسترس عموم خارج گردیده، اما گزارشگر به حقوق خود مبنی بر آزادی بیان تحت شرایط مرجع (ب) اشاره کرده است.

    2) با توجه به اینکه علنی شدن این موضوع غیر قابل جلوگیری است و درک ناصحیح گروه بزرگی از جامعه اجتناب ناپذیر است، لذا درخواست می­شود ادارۀ کل ایالات خارجی در آینده دستور­العمل­های مستقیم در مورد نازایی غیر انسان­ها را صادر نماید.

    ل. آنتیوک. ستاد فرماندهی سفئوس 18

    977/209 اک

    *

    از: ادارۀ کل ایالات خارجی

    به: ستاد فرماندهی سفئوس 18

    موضوع: تحقیقات در مورد سرعت زاد و ولد غیر انسانهای ساکن سفئوس 18

    مراجع:

    الف) نامۀ ستاد فرماندهی سفئوس 18. اا.ل­ا/م­ن. تاریخ 977/209 اک

    ب) نامۀ ستاد فرماندهی سفئوس 18 اا.ل­ا/م­ن. تاریخ 977/174 اک

     

    1) پیشنهاد می­شود تحقیقاتی به منظور پیشگیری از پدیدۀ ناخوشایند کاهش زاد و ولد که در مراجع (الف) و (ب) به آن اشاره شد، انجام گیرد. به همین منظور می­بایت پروژه­ای تحت عنوان «تحقیقات در مورد سرعت زاد و ولد غیر انسان­های ساکن سفئوس 18»، به جهت اهمیت حیاتی این موضوع شکل گیرد. به این تحقیقات اولویت الف الف اعطا می­گردد.

    2) این پروژه با شمارۀ 2910 مشخص می­گردد و بودجۀ لازم برای آن با شمارۀ 78/18 تخصیص داده می­شود.

    ک. موریلی. رئیس ادارۀ کل ایالات خارجی

    977/223 اک

     ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • سه شنبه 1 دی 1394

    زامو ادامه داد: "در ضمن، کاملاً آشکاره که بدون کالبد شکافی یا آزمایش بر اساس رژیم­های غذایی و دارویی، غیر ممکنه که بتونیم چیز ارزشمندی دربارۀ مغز یا روانشناسی یا شیمی این حیوانات یاد بگیریم. می­دونید جناب مدیر، تحقیقات علمی، بازی خطرناکیه. انسانیت جای زیادی توی این بازی نداره".

    آنتیوک در حالی که با انگشتش مرددانه به چانه­اش می­زد گفت: "حالا لازمه که اینقدر سخت بگیرین؟ این غیر انسان­ها موجودان بی­آزاری هستن. مطمئناً کالبد شکافی... شاید اگه بتونین از طریق دیگه­ای بهشون نزدیک بشین... به نظر من شما اونها رو با خودتون دشمن کردین. رفتار شما به طریقی سلطه جویانس".

    -: "سلطه جویانه! من یکی از این روانشناس­های نق نقوی معمولی نیستم که این روزها همه جا پیداشون میشه. من باورم نمیشه که شما بتونین مسأله­ای که برای حلش نیاز به کالبد شکافی هست رو با چیزی که بهش میگین «رفتار صحیح شخصی»، لاپوشونی کنید".

    -: "متأسفم که شما همچین فکری می­کنید. انجام آزمایشان روانشناسی اجتماعی نیاز به موافقت همۀ مدیران سطح آ-4 داره".

    زامو ته سیگار جویده شده­اش را از دهانش برداشت و بعد از آن وقفۀ تحقیر آمیز، دوباره در دهانش گذاشت و گفت: "پس شما هم بهتره که یه مقدار از مهارتتون رو در مورد ادارۀ کل به کار ببرین. من هم یه چند تایی دوست و آشنا توی دربار امپراتوری دارم".

    -: "خوب، من نمی­تونم این موضوع را بوسیلۀ دوستی با اونها حل کنم. البته چندان هم بد نیست. من اونقدر اختیارات ندارم که اصول اولیه رو نادیده بگیرم و چنین چیزی هم فقط با دستور ادارۀ کل ممکنه انجام بشه. اما می­دونید، شما می­تونید به طور غیر مستقیم روی این موضوع کار کنید". او لبخند کمرنگی زد و گفت: "استراتژی".

    -: "از چه نوعی"؟

    آنتیوک در حالی که با یک دستش توده­ای گزارشات که با نوار خاکستری بسته بندی شده بودند و روی زمین در کنار صندلی بعدی قرار داشتند را نشان می­داد، با انگشت دست دیگرش به زامو اشاره کرد و گفت: "ببین، من بیشتر اینها رو خوندم. بدرد نمی­خورن، اما حقایقی هم درشون هست. به عنوان مثال، آخرین نوزاد غیر انسان، چه زمانی در سفئوس 18 به دنیا اومد"؟

    زامو چند لحظه در ذهنش موضوع را بررسی کرد و گفت: "نمی­دونم. اهمیتی هم نمیدم".

    -: "اما ادارۀ کل اهمیت میده. در طول دو سالی که سفئوس 18 پایه گذاری شده، هیچ نوزاد غیر انسانی در اونجا به دنیا نیومده. می­دونی دلیلش چیه"؟

    فیزیولوژیست شانه­ای بالا اندخت و گفت: "عوامل خیلی زیادی می­تونه داشته باشه. باید مورد مطالعه قرار بگیره".

    -: "بسیار خوب. حالا فکر کن که یه گزارش بنویسی..."

    -: "گزارش! من تا حالا بیست تا گزارش نوشتم".

    -: "یکی دیگه بنویس. روی مسألۀ حل نشده تأکید کن. بهشون بگو که باید روشهات رو تغییر بدی. روی مسألۀ سرعت زاد و ولد پافشاری کن. ادارۀ کل این موضوع رو نادیده نمی­گیره. اگه نسل این غیر انسان­ها منقرض بشه، یه نفر باید به امپراتون جواب پس بده. می­دونی..."

    زامو در حالی که خیره نگاه می­کرد گفت: "این اونها رو تکون میده"؟

    -: "من بیست و هفت ساله که دارم برای ادارۀ کل کار می­کنم. روشهاشون رو می­شناسم".

    -: "بهش فکر می­کنم". زامو برخواست و شق و رق از دفتر بیرون رفت و در را محکم پشت سرش بست.

    مدتی بعد زامو به همکارش گفت: "هرچی نباشه، اون یه بوروکراته. نمی­تونه بدون کاغذبازی­های مرسوم کاری رو انجام بده و می­ترسه که با این ریسک سرش رو به باد بده. خودش کم کم کارها رو انجام میده. البته اگه ما هم روش کار کنیم، شاید سرعتش بیشتر هم بشه".

    *

    از: ستاد فرماندهی سفئوس 18

    به: ادارۀ کل ایالات خارجی

    موضوع: پروژۀ ایالات خارجی شمارۀ 2563، «تحقیقات علمی روی غیر انسان­های ساکن سفئوس 18-قسمت دوم»

    مراجع:

    الف) نامۀ ادارۀ کل ایالات خارجی. س­پ-ن-ک­م-ج­گ. 100132 تاریخ 975/303  اک

    ب) نامۀ ستاد فرماندهی- سفئوس 18. اا-ل­ا/م­ن. تاریخ 977/140 اک

    پیوست­ها:

    1) گروه علمی 10، بخش فیزیک و بیوشیمی، تحت عنوان «مشخصات فیزیولوژیک غیر انسان­های ساکن سفئوس 18، قسمت یازدهم». تاریخ 977/172 اک

     

     

    1) پیوست همراه با این نامه جهت اطلاع برای ادارۀ کل ایالات خارجی ارسال گردیده است. در بخش دوازده، پاراگراف 1 خط 16 به امکان تغییر خط مشی ادارۀ کل ایالات خارجی در مورد نوع رفتار با غیر انسانها به منظور تسهیل  تحقیقات فیزیک و شیمی در حوزۀ مربوط به مرجع (الف) اشاره گردیده است.

    2) به اطلاع ادارۀ کل ایالات خارجی می­رساند که مرجع (ب) در مورد امکان تغییر در روش­های تحقیقاتی به شور گذاشته شده و این نکته در مورد سفئوس 18 زودهنگام تشخیص داده شده است. با این وجود پیشنهاد می­گردد که پرسش در مورد سرعت زاد و ولد غیر انسانها، به عنوان موضوع یک پروژه در ادارۀ کل ایالات خارجی تحت عنوان ستاد فرماندهی- سفئوس 18 به منظور اهمیت دادن به گروه علمی 10، به عنوان مدرکی در مورد بخش 5 پیوست 1، تعیین گردد.

    ل. آنتیوک، ناظر ستاد فرماندهی- سفئوس 18

    977/174 اک

     

    *

    از: ادارۀ کل ایالات خارجی

    به: ستاد فرماندهی سفئوس 18

    موضوع: پروژۀ ایالات خارجی شمارۀ 2563، «تحقیقات علمی روی غیر انسان­های ساکن سفئوس 18-قسمت دوم»

    مراجع:

    الف: نامۀ ستاد فرماندهی- سفئوس 18. اا-ل­ا/م­ن. تاریخ 977/174 اک

    1) در پاسخ به پیشنهاد ارائه شده در پاراگراف 2 مرجع (الف)، این موضوع تأیید می­شود که پرسش در مورد سرعت زاد و ولد غیر انسانها، خارج از حوزۀ اختیارات ستاد فرماندهی سفئوس 18 می باشد. با در نظر گرفتن این واقعیت که گروه علمی 10 گزارش نموده است که علت نازایی احتمالاً به دلیل کمبود شیمیایی مواد غذاییست، از آنجا که پروه علمی 10 شایستگی خود را اثبات نموده، تحقیقات در این زمینه به این گروه محول می­گردد.

    2) شیوۀ تحقیقاتی گروه­های مختلف می­بایست بر اساس دستور­العمل­های جاری درمورد آن موضوع باشد. هیچ تغییری در اصول پیش بینی نشده است.

    ک. موریلی

    رئیس ادارۀ کل ایالات خارجی

    977/176 اک

     ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • دوشنبه 30 آذر 1394

    کوچۀ بن­بست

     

    برای اولین بار در تاریخ کهکشان، یک گونۀ غیر انسانی کشف شد که...

    مقاله­ای در مورد تاریخ

    نوشتۀ لیگرن وایر

    1

    از: ادارۀ کل ایالات خارجی

    به: لودن آنتیوک، مدیر امور همگانی

    موضوع: ناظر ساکنان غیر نظامی سفئوس 18 (موضوع حکومتی)

     

    مراجع:

    الف) فعالیت شورای 2515 در سال 971 امپراتوری کهکشانی تحت عنوان «انتصاب کارمندان سرویس حکومتی»

    ب) فرمان امپراتوری ج­ ا 2374 در تاریخ 975/243 ا ک

    1) بر اساس اختیارت قانونی مرجع «الف»، بدین وسیله شما برای این موقعیت انتخاب شده­اید. اختیار موقعیت ذکر شده به عنوان «ناظر ساکنان غیر نظامی سفئوس 18» بر روی تمام موجودات غیر انسانی ساکن در آن سیاره بر اساس شرایط خود مختاری که در مرجع (ب) به آن اشاره شد، تعمیم داده خواهد شد.

    2) وظایف موقعیت ذکر شده شامل نظارت عمومی بر امور داخلی غیر انسان­ها، تعیین حکومت قانونی و بررسی و گزارش به کمیته­ها و آماده سازی گزارش شش ماهه در مورد همۀ مراحل در امورات غیر انسان­ها می­باشد.

    ک. موریلی. رئیس ادارۀ کل ایالات خارجی

    997/12 ا ک

    لودن آنتیوک که تا کنون به دقت مشغول گوش کردن بود، سر گردش را به نرمی تکان داد و گفت: "دوست من، من دلم می­خواد بهتون کمک کنم، اما شما پیش آدم اشتباهی اومدین. بهتره که این موضوع را با ادارۀ کل مطرح کنید".

    تامر زامو خودش را روی صندلی­اش انداخت، بینی عقابی اش را مالید، به حرفی که می­خواست بزند خوب فکر کرد و به آرامی گفت: "منطقیه، ولی عملی نیست. من الآن نمی­تونم به ترانتور سفر کنم. شما نمایندۀ ادارۀ کل روی سفئوس 18 هستین. نکنه کاملاً بیچاره شدین"؟

    -: "خوب، حتی به عنوان ناظر هم من محدود به قوانین ادارۀ کل هستم".

    زامو گفت: "خوب، پس به من بگین که قوانین ادارۀ کل چه چیزهاییه. من رفتم به کمیتۀ تحقیقات علمی که به نظر می­رسه مستقیماً در اختیار امپراتوریه و قدرت بسیار زیادی هم داره. اما تا همین الآن وقتی که هر کدوم از جنبه­های اختیارات ساکنان سفئوس مطرح میشه، همه برای توجیه خودشون، مثل طوطی عبارت «ادارۀ کل» رو تکرار می­کنن. قوانین ادارۀ کل چیه؟ هیچ کس به من توصیح دست و حسابی نمیده".

    آنتیوک که همچنان با خونسردی به او می­نگریست گفت: "تا جایی که من می­دونم، البته به صورت کاملاً غیر رسمی، قوانین ادارۀ کل شامل نحوۀ رفتار با غیر انسان­ها به شایسته­ترین شکل ممکن..."

    -: "پس اونها چه اختیاری دارن که..."

    -: "هیسسس! بالا بردن صدا هیچ فایده­ای نداره. حقیقت اینه که اعلیحضرت امپراتور خیلی بشر دوست و پیرو فلسفۀ اورِلیون هستن. حتی می­تونم بهت بگم که همه به خوبی می­دونن که این خود امپراتور بودن که برای اولین بار پیشنهاد دادن که این دنیا پایه گذاری بشه. می تونی مطمئن باشی که قوانین ادارۀ کل کاملاً مطابق با نظرات امپراتوره. و می­تونی مطمئن باشی که من نمی­تونم بر خلاف این جریان حرکت کنم".

    پلکهای فیزیولوژیست لرزید و گفت: "خوب، که اینطور، اگه شما بخواین چنین طرز فکری داشته باشین، ممکنه که شغلتون رو از دست بدی. نه، من نمی­خوام شما رو با اردنگی بندازن بیرون. به هیچ وجه چنین منظوری نداشتم. اما کم کم شغلتون رو از دست خواهید داد، برای اینکه کاری نیست که در اینجا بخواد به انجام برسه".

    -: "واقعاً؟ چرا"؟ آنتیوک مردی کوتاه قد، سرخ چهره و چاق، با گونه­هایی گوشتالود بود و معمولاً برایش مشکل بود که حالتی بغیر از ادب همراه با ملایمت و دلخوشی از خود نشان دهد، اما در آن لحظه گرفته به نظر می­رسید.

    زامو با بداخلاقی گفت: "تو مدت زیادی اینجا نبودی. ولی من بودم. اشکال نداره سیگار بکشم"؟ سیگار کج و کوله و کلفتی که در دستش بود با یک پک ملایم روشن شد.

    او با لحن خشنی ادامه داد: "در اینجا جایی برای بشر دوستی وجود نداره، جناب مدیر. شما با غیر انسان­ها طوری رفتار می­کنین که انگار اونها انسانن و این هیچ فایده­ای نداره. در واقع، من دوست ندارم در مورد اونها از واژۀ «غیر انسان» استفاده کنم. اونها حیوونن".

    آنتیوک با لحنی معترضانه اما ملایم گفت: "اما اونها باهوشن".

    -: "خوب، پس حیوانات باهوش. به نظر من بین ما و اونها هیچ نقطۀ اشتراکی وجود نداره. به هر حال حشر و نشر با هوشمندان بیگانه در یک فضا، عمل درستی نیست".

    -: "پس پیشنهاد شما اینه که همشون رو بکشیم و از شرشون خلاص بشیم"؟

    -: "کهکشان بزرگ! نه"! او با سیگارش اشاره­ای کرد و گفت: "پیشنهاد من اینه که به اونها به عنوان موضوعاتی برای مطالعه نگاه کنیم، فقط همین. اگه اجازش رو داشته باشیم می­تونیم اطلاعات خوبی از این حیوانات بدست بیاریم. حتی می­تونم بگم که می­تونه منافع فوری­ای برای نژاد انسان داشته باشه. این عین انسانیته. البته اگه نظر رهبران مذهبی بی بخار اورلیون برای شما جذابیت داشته باشه، برای خود اون حیوانات هم خوبه".

    -: "می­تونین یه مثال بزنین"؟

    -: "اگه بخوام به واضح­ترین نکته اشاره کنم، حتماً چیزهایی راجع به شیمی اونها شنیدین، درسته"؟

    آنتیوک به علامت تأیید سری تکان داد و گفت: "بله، من به تمام گزارشاتی که در مورد اون غیر انسانها در طی ده  سال گذشته منتشر شده یه نگاهی انداختم. دوست دارم چیزهای بیشتری بدونم".

    -: "هوم، خوب، پس تنها چیزی که لازمه بگم اینه که روشهای درمانی شیمیایی اونها کاملاً پیچیدس. مثلاً من خودم شاهد بودم که با استفاده از یک قرص، یه استخون شکسته جوش خورد. کل استخون در عرض فقط پونزده دقیقه به حالت اول در اومد. طبیعتاً هیچ کدوم از داروهای اونها رو نمیشه در مورد انسانها به کار برد. خیلی از انسانها در اثر استفاده از این داروها به سرعت کشته میشن. ولی اگه ما بتونیم بفهمیم که اون داروها چطور روی اون غیر انسانها، روی اون حیوانات اثر می­کنن..."

    -: "بله، بله، متوجه اهمیتش هستم".

    -: "اوه، پس متوجه هستین. مایۀ خوشحالیه. نکتۀ دوم اینه که این حیوانات با روش متفاوتی با هم ارتباط برقرار می­کنن".

    -: "تله پاتی"!

    دانشمند دهانش را کج کرد و گفت: "تله پاتی! تله پاتی! تله پاتی! انگار که دارن یه واژۀ جادویی رو به کار می­برن. هیچ کس بجز اسمش، چیزی دربارۀ تله پاتی نمی­دونه. مکانیزم تله پاتی چیه؟ بر اساس چه فیزیولوژی و قوانین طبیعی­ای بنا شده؟ من می­خوام این رو کشف کنم، اما نمی­تونم. اگه بخوام از خود شما نقل قول کنم، قوانین ادارۀ کل این رو ممنوع کرده".

    دهان کوچک آنتیوک جمع شد و گفت: "اما، عذر می­خوام دکتر اما من همۀ حرفهاتون رو نفهمیدم. کی جلوی شما رو گرفته؟ مطمئناً مدیریت ساکنان هیچ تلاشی برای جلوگیری از تحقیقات علمی روی غیر انسان­ها انجام نمیده. البته من نمی­تونم پشت سر سلف خودم حرف بزنم، ولی من خودم..."

    -: "هیچ دخالت مستقیمی تا به حال اتفاق نیفتاده. من هم چنین چیزی نگفتم. اما به کهکشان قسم، جناب مدیر، روح چنین موقعیتیه که کاملاً دست ما رو بسته. شما ما رو مجبور می­کنین که باهاشون مثل انسان برخورد کنیم. به اونها هم اجازه میدین که رهبر خودشون رو داشته باشن و بهشون خودمختاری داخلی میدین. شما با دادن چیزی که در فلسفۀ اورلیون بهش میگن «حقوق»، لوسشون کردین. من نمی­تونم با رهبرشون کنار بیام".

    -: "چرا نمی­تونی"؟

    -: "برای اینکه اون اجازه نمیده که دست من باز باشه. نمیذاره بدون موافقت هیچ کدوم از افرادشون، روش آزمایش انجام بدم. دو سه تا داوطلبی هم که داریم زیاد به درد نمی­خورن. این طوری توافق غیر ممکنه".

    آنتیوک از روی ناچاری شانه­ای بالا انداخت.

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • یکشنبه 29 آذر 1394

    گراهام شانه­ای بالا انداخت و گفت: "خوب، اگه می­خوای اخم کنی، بکن. من بدون کمک تو هم می­تونم داستان رو بازنویسی کنم".

    او دستنوشته را روی ماشین تحریر گذاشت و انگشتانش را محتاطانه بالای کلیدهای آن تکان داد. آنها به نرمی حرکت می­کردند و از بندهای انگشتانش هم صدایی در نمی­آمد. او سرعتش را بیشتر و بیشتر کرد تا به سرعت عادی­اش رسید. 

    او فریاد زد: "کار می­کنه! نمی­تونم داستان جدید بنویسم، ولی می­تونم یه داستان قدیمی رو که منتشر نشده بازنویسی کنم".

    مک­دانلپ از روی شانه­های او نگاه می­کرد و فقط هر از گاهی نفس می­کشید. او گفت: "سریع­تر! سریع­تر"!

    گراهام با بد اخلاقی گفت: "از این هم سریعتر؟ دفتر مدیریت هزینه­ها ممنوع کرده. پنج دقیقۀ دیگه باید صبر کنی".

    -: "اون میره توی داستان"؟

    -: "اون همیشه اونجا بوده. این هفته هر روز عصر رو توی خونۀ جون گذرونده". او واژه­های آخر جمله را با غیض تف کرد و ادامه داد: "ولی خدا به دادش برسه وقتی منشیت وارد این قضیه بشه".

    -: "پسرم، تو می­تونی روی منشی من حساب کنی".

    -: "اون می­تونه تا ساعت نه داستان بازنویسی شده رو بخونه".

    -: "البته اگه تا اون موقع نمرده باشه".

    -: "اگه شانس منه که مرده! اون داستان رو باور می­کنه"؟

    -: "هر کلمش رو! اون دو میستر رو دیده. می­دونه که وجود داره".

    سرانجام کار تمام شد و گراهام دست از کار کشید. او از پله­ها بالا رفت و مک­دانلپ، لنگ لنگان پشت سر او رفت.

    *

    او زنگ در را به صدا در آورد و بعد در را به شدت باز کرد. رجینالد دو میستر آنجا ایستاده بود و تحت تأثیر انگشتانی که به سویش نشانه رفته بود قرار گرفته بود و تنها حرکت سریع سرش به عقب بود که مانع از آن شد که تبدیل به یک شخصیت افسانه­ای یک چشم شود.

    جون بیلینگز هم ساکت و ناراحت در کنار او ایستاده بود.

    گراهام با لحن خبیثانه­ای غرید: "رجینالد دو میستر، آماده باش که با سرنوشتت روبرو بشی".

    دو میستر گفت: "مگه من چه بدهی­ای به شما دارم؟ گیج کنندس". او با حالت جذابی سیگاری روشن کرد و لبخندی زد.

    جون در حالی که اشک می­ریخت گفت: "سلام گرَمی".

    -: "برو گم شو، زن نابکار"!

    جون بینی­اش را بالا کشید. او احساس می­کرد که مثل هروئین به آن مردی که از کتاب بیرون آمده، اعتیاد پیدا کرده است. به همین خاطر اجازه داد اشکهایش سرازیر شوند و خیلی تنها و درمانده به نظر می­رسید.

    دو میستر با خستگی گفت: "بهتره که برگردیم به موضوع. این کارها چه معنی­ای داره"؟

    -: "من داستان «مرگ در سومین کشتی» رو بازنویسی کردم".

    -: "خوب"؟

    گراهام ادامه داد: "نسخۀ بازنویسی شده الآن پیش منشی مک­دانلپه. یه دختر که شبیه دوشیزه بیلینگز، نامزد سابق منه. اون دختریه که می­خواد نمونۀ کامل از مجسمۀ بلاهت باشه، ولی هنوز نشده. اون هر واژه از داستان رو باور می­کنه".

    -: "خوب"؟

    صدای گراهام تهدید آمیز­تر شده بود. او ادامه داد: "احتمالاً سانچا رودریگز رو به خاطر میاری"؟

    برای اولین بار دو میستر به خود لرزید. سیگارش را که از گوشۀ لبش افتاده بود، در هوا گرفت و گفت: "اون توی فصل شش توسط سام بلِیک کشته شد. اون عاشق من بود. پیرمرد، فکر کردی من رو توی دردسر انداختی"؟

    -: "این حتی نصف اون دردسری نیست که تو الآن توش گیر افتادی، پیرمرد. توی نسخۀ بازنویسی شده، سانچا رودریگز نمرده".

    صدای زنانۀ تیز، اما واضحی به گوش رسید که گفت: "مرده؟! اگه مرده بودم بهش نشون می­دادم. بگو ببینم توی این یه ماهه کجا بودی، خائن"؟!

    سیگار دو میستر باز هم افتاد، اما این­ بار آن را نگرفت. حتی سعی هم نکرد. او شبحی که تازه پدیدار شده بود را به جا آورد. به چشمان یک ناظر بی­طرف، او فقط یک دختر لاتین خوش اندام بود که چشمانی درخشان و ناخنهایی بلند و براق داشت. اما برای دو میستر، او سانچا رودریگز بود که از مرگ بازگشته بود.

    منشی مک­دانلپ داستان را خوانده و باور کرده بود.

    دو میستر در حالی که نبض روی شقیقه­اش با ظرافت هر چه تمام­تر می­زد گفت: "دوشیزه رودریگز، چقدر دیدن دوبارتون مسحور کنندس".

    -: "باید من رو خانوم دو میستر صدا بزنی، نون به نرخ روز خور خائن فرومایه. بگو ببینم، خانوم کی باشن"؟

    جون با متانت عقب نشینی کرد و پشت نزدیک­ترین صندلی، سنگر گرفت.

    رجینالد با لحنی عاجزانه گفت: "خانم دو میستر..." و بعد با درماندگی به گراهام رو کرد.

    گراهام گفت: "اوه، مثل اینکه فراموش کرده بودی، سگ پست چرب زبون. حالا بهت نشون میدم که فریب دادن یه زن بی­پناه چه معنی­ای داره. حالا با ناخونهام تبدیلت می­کنم به گوشت چرخ کرده"!

    دو میستر خواست که ابراز پشیمانی کند و گفت: "اما عزیزم..."

    -: "نمی­خواد برای من شیرین زبونی کنی. بگو ببینم با این خانومه چیکار داشتی"؟

    -: "اما عزیزم..."

    -: "لازم نکرده توضیح بدی. بگو ببینم با این خانومه چیکار داشتی"؟

    -: "اما عزیزم..."

    -: "ساکت شو! بگو ببینم با این خانومه چیکار داشتی"؟

    رجینالد دو میستر حرفی برای گفتن نداشت و خانم دو میستر مشتش را به سمت او تکان می­داد و می­گفت: "جواب بده"!

    دو میستر ناپدید شد. خانم دو میستر هم درست پشت سر او غیبش زد. جون بیلینگز در هم شکست و اشکهایش سرازیر شد.

    گراهام دارن بازوانش را در هم گره کرد و با نگاهی عبوس به او خیره شد. مک دانلپ دستانش را به هم مالید و یک قرص کبد خورد.

    جون گفت: "تقصیر من نبود، گرَمی. تو خودت توی کتاب­هات گفته بودی که همۀ زنها جذب اون میشن، به خاطر همین کاری از دست من برنمی­اومد. ولی در اعماق وجودم، همۀ این مدت ازش متنفر بودم. باور نمی­کنی"؟

    گراهام گفت: "همون داستان تکراری". او روی مبل کنار جون نشست و گفت: "همون داستان تکراری. ولی من می­بخشمت، البته شاید"!

    مک­دانلپ با صدای لرزانی گفت: "پسرم، تو زندگی من رو هم نجات دادی. همینطور زندگی زنم رو. ولی این رو یادت باشه که به من قول دادی سالی یه داستان دو میستر برام بنویسی".

    گراهام دندان قروچه­ای کرد و گفت: "فقط یکی. یه داستان منتشر نشده ازش رو هم نگه می­دارم تا مشکلی پیش نیاد. تو هم باید رمان من رو چاپ کنی، موافقی پیرمرد"؟

    مک­دانلپ زیر لب غرولندی کرد.

    -: "چاپ می­کنی"؟

    -: "بله گراهام، البته گراهام، حتماً گراهام، با کمال میل گراهام".

    -: "پس حالا ما رو تنها بذار. چند تا موضوع خیلی مهم هست که می­خوام با نامزدم در میون بذارم".

    مک­دانلپ لبخندی زد و پاورچین به سمت در رفت و فکورانه گفت: "آه، عشق، عشق". و در همین حال یک قرص جگر را با یک جرعه از شربت سینه فرو داد.

    پایان

     

  • نظرات() 
  • شنبه 28 آذر 1394

    دو میستر با احساساتش در کشمکش بود. او دستش را روی شانۀ گراهام گذاشت و گفت: "دوست عزیز من، در واقع این من بودم که با منطق تو متقاعد شدم. من نمی­تونم اجازه بدم که تو خودت رو به خاطر من قربانی کنی. چیزهای خیلی بزرگی هست که تو باید به وجود بیاری. رمان معدنچی­های زغالسنگت رو بنویس. اونه که به حساب میاد، نه من".

    -: "من نمی­تونم، دوست قدیمی. اون هم بعد از اون همه کاری که تو برام کردی و به زندگی من معنا بخشیدی. من فردا یه داستان جدید رو شروع می­کنم".

    -: "گراهام، پدر... پدر معنوی من، من نمی­تونم چنین اجازه­ای بدم. تو فکر کردی که بین ما هیچ نوع احساسات پدر و فرزندی وجود نداره"؟

    -: "اما جنگ، به جنگ فکر کردی؟ بدنهای تیکه پاره شده! حمام­های خون"!

    -: "من باید بمونم. کشورم به من احتیاج داره".

    -: "ولی اگه من نوشتن رو متوقف کنم، در نتیجه وجود تو هم متوقف میشه. نمی­تونم چنین اجازه­ای بدم".

    -: "آهان، اون"! دو میستر خندۀ برازنده­ای کرد و گفت: "ولی اوضاع تغییر کرده. عدۀ خیلی زیادی هستن که به وجود من باور دارن و همین باعث میشه که وجود من محکم­تر از اونی باشه که بشه خدشه­ای بهش وارد کرد. دیگه مجبور نیستم که نگران این باشم که کسی من رو فراموش کنه".

    گراهام از بین دندانهایش که به هم فشرده شده بودند با صدای آهسته­ای گفت: "اوه، پس این حقه­ای بود که سوار کردی، افعی خوش خط و خال! فکر کردی که من ندیدم که چطوری به جون چسبیده بودی"؟

    دو میستر با لحنی اشراف مآبانه گفت: "ببین پیرمرد، من بهت اجازه نمیدم که با این لحن توهین آمیز دربارۀ عشق واقعی و پاک ما حرف بزنی. من جون رو دوست دارم و اون هم من رو دوست داره. این رو می­دونم. اگر هم خیلی دلت می­خواد قدیمی مسلک باشی و امل بازی در بیاری، می­تونی یه کم نیترو گلیسیرین بخوری و با چکش بزنی توی سر خودت"!

    -: "نیترو گلیسیرین رو به خورد خودت میدم! چون امشب میرم خونه و یه داستان دو میستر دیگه می­نویسم. تو یه قسمت از داستان خواهی بود و باید برگردی و بری توی داستان. با این یکی چطوری"؟

    -: "طوری نیستم، برای اینکه تو دیگه نمی­تونی یه داستان دو میستر بنویسی. من الآن دیگه خیلی واقعی هستم و تو دیگه نمی­تونی مثل قبل من رو کنترل کنی. حالا تو با این یکی چطوری"؟

    یک هفته طول کشید تا گراهام ذهنش را جمع و جور کند تا ببیند که چه فکری باید بکند و البته افکارش به طور کلی، غیر قابل چاپ هستند.

    در واقع نوشتن غیر ممکن شده بود.

    ایده­هایی ناگهانی برای رمان بزرگش به ذهن او می­رسید، ایده­هایی احساس برانگیز و تأثیر گذار، حماسی و شاعرانه، طرح­هایی نبوغ آمیز، اما راجع به دو میستر هیچ چیزی نمی­توانست بنویسد.

    ماشین تحریر به سادگی از نوشتن حرف R بزرگ سر باز می­زد.

    گراهام اشک می­ریخت، نفرین می­کرد و موهایش را می­کشید. او ماشین تحریر، قلم، مداد، مداد شمعی، زغال و خون را آزمود.

    اما با هیچ کدام نمی­توانست بنویسد.

    زنگ در به صدا در آمد و گراهام در را باز کرد.

    مک­دانلپ سکندری خوران وارد شد و از روی تودۀ کاغذهای پاره شده، مستقیم در میان بازوان گراهام افتاد.

    گراهام او را گرفت و با لحن سردی گفت: "هان"؟

    مک­دانلپ گفت: "قلبم"! و در جیبش به دنبال قرص کبدش گشت.

    گراهام مؤدبانه گفت: "لطفاً اینجا نمیر. دولت به من اجازه نمیده که جسد یه مرده رو بندازم توی کورۀ آشغال سوزی"!

    مک­دانلپ با حالتی احساساتی گفت: "گراهام، پسرم، دیگه اولتیماتومی در کار نیست. هیچ تهدیدی هم در کار نیست. من اینجا اومدم تا ازت درخواستی بکنم. من تو رو مثل پسرم دوست دارم. این دو میستر بو گندو باید نابود بشه. تو باید به خاطر من هم که شده، داستانهای بیشتری از دو میستر بنویسی. گراهام، می­خوام یه چیزی رو به طور خصوصی بهت بگم. زن من عاشق اون کارآگاه شده. به من میگه که من رومانتیک نیستم. من! رومانتیک نیستم! این رو درک می­کنی"؟

    گراهام با لحنی جانسوز گفت: "درک می­کنم. اون همۀ زنها رو جذب خودش می­کنه".

    -: "با اون قیافش؟ با اون عینک تک چشمیش"؟

    -: "توی همۀ کتاب­های من که این طور نوشته".

    مک­دانلپ خودش را جمع و جور کرد و گفت: "آهان! باز هم توی احمق! اگه اونقدر کار رو متوقف می­کردی که ذهنت درک می­کرد که ماشین تحریر چی میگه..."

    -: "تو خودت پافشاری می­کردی که برای زنها جذابیت داشته باشه". گراهام دیگر اهمیتی نمی­داد. زنها! او خندۀ تلخی کرد. هیچ چیزی در مورد آنها وجود نداشت که یک رمان پر فروش از پس آن بر نیاید.

    مک دانلپ سینه­اش را صاف کرد و گفت: "خوب، جذابیت برای زنها یه عنصر خیلی ضروریه. ولی گراهام، حالا باید چکار کنم. مسأله فقط زن من نیست. پنجاه درصد سهام شرکت مک­دانلپ مال اونه. به نام خودشه. اگه اون من رو ترک کنه، من کنترل شرکت رو از دست میدم. بشه فکر کن گراهام. این یه فاجعه در دنیای نشره".

    گراهام آه عمیقی کشید و با لحنی دلسوزانه گفت: "گرو، پیرمرد، من هم می­خواستم یه همچین چیزی رو بهت بگم. جون، نامزد من، می­شناسیش که، عاشق این کرم شده. دو میستر هم عاشق جون شده چون جون کسی بود که پیش­نمونۀ شخصیت لتیشا رِنولدزه".  

    مک­دانلپ با لحن توهین آمیزی گفت: "چی­چی لتیشا بوده"؟

    -: "بی خیال. زندگی من از هم پاشیده". او شجاعانه لبخندی زد و اشکهایش را (بعد از دو قطرۀ اول که روی بین­اش چکیده بود) که دور از شأن مردانه­اش بود پاک کرد.

    -: "پسر بیچارۀ من". و دست لزارن گراهام را در دستش گرفت.

    گراهام گفت: "اون هیولای کثیف گیرش انداخت".

    مک­دانلپ گفت: "مثل یه آلمانی توی روسیه افتاد توی تله".

    گراهام گفت: "قربانی یه شیطان پلید شد".

    مک­دانلپ گفت: "دقیقاً"! او طوری دست گراهام را کشید که گویی داشت گاوی را می­دوشید و گفت: "تو باید یه داستان دو میستر دیگه بنویسی و اون رو برش گردونی به جهنم، همونجایی که بهش تعلق داره. درسته"؟

    -: "درسته! ولی یه مشکل کوچیکی وجود داره".

    -: "چی"؟

    -: "من نمی­تونم بنویسم. اون الآن خیلی واقعی شده. نمی­تونم برش گردونم داخل کتاب".

    مک­دانلپ تازه متوجه شده بود که آن تودۀ کاغذ پاره­ها که کف اتاق ریخته بود، چه هستند. او سرش را در میان دستانش گرفت و نالید: "شرکتم! زنم"!

    گراهام گفت: "ولی ارتش همیشه وجود داره".

    مک­دانلپ سرش را بالا آورد و گفت: "داستان «مرگ در سومین کشتی»، همونی که سه هفتۀ پیش برگشت دادم چی"؟

    -: "اون که به حساب نمیاد. مال تاریخ گذشتس. تأثیری نداره".

    -: "بدون اینکه منتشر بشه"؟

    -: "معلومه. اون همون داستانی بود که من توش به ادارۀ نظام وظیفه اشاره کرده بودم. همونی که دو میستر به خدمت فرا خونده شده بود".

    -: "من فکر می­کنم جای بهتری برای دو میستر وجود داره".

    گراهام از جا پرید و یقۀ مک­دانلپ را گرفت و گفت: "مک­دانلپ! شاید بشه اون داستان رو بازنویسی کرد".

    مک­دانلپ سرفۀ خشکی کرد و صدای غر غرش را خفه نمود و گفت: "می­تونیم هر جا که دلمون خواست بفرستیمش".

    -: "می­تونیم همه چی رو درست کنیم".

    چهرۀ مک­دانلپ کبود شده بود.

    گراهام یقۀ کت او را تکاند و گفت: "چرا هیچی نمیگی"؟

    مک­دانلپ خودش را کنار کشید و یک قاشق شربت سینه خورد. سپس دستش را به سمت قلبش برد و چند ضربه به آن زد. بعد سرش را تکان داد و اخمی کرد.

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • جمعه 27 آذر 1394

    دو میستر آهی کشید و گفت: "می­دونی، این آخرش نیست. تو همه چیز رو توی این دنیا برای من راحت کردی. در ضمن، تو کاری کردی که من توی همۀ باشگاه­ها و رستوران­ها معروف باشم، دوست­های نزدیکی توی شهرداری و ادارۀ پلیس داشته باشم. و صاحب پنت هاوس خیابون پارک که یکی از مجموعه دارن آثار هنریه، از دوستان منه. پیرمرد، همۀ اونها به من علاقه دارن".

    گراهام فکورانه گفت: "من که اصلاً یک کلمه از حرف­هات رو گوش نکردم و نشنیدم که چی گفتی".

    دو میستر گفت: "با این حال نمی­تونی این رو انکار کنی که کتاب­های من، من رو سطح دنیا معروف کردن. یه جورهایی خیره کننده­تره، آزادتر از منطق خشک و خسته کنندس. یه چیزی فراتر از نیازهای این دنیاس. من باید برگردم و مشارکت فعال داشته باشم. تا فردا بیشتر وقت نداری".

    گراهام زیر لب گفت: "این تهدید جدیدته، دو میستر"؟

    -: "این یه روش قدیمی برای شدت دادن به تهدیده. من تا آخرین ذره از شخصیتت رو ازت می­گیرم. اون وقت فشار افکار عمومی باعث میشه که مجبور به نوشتن بشی. دیدی که امروز توی روزنامه چه لقبی بهت داده بودن، پیرمرد"؟

    -: "بله آقای دو میستر کثیف. اون مطلب نیم ستونی رو که توی صفحۀ ده همون روزنامه نوشته بود رو هم خوندی؟ من خودم برات می­خونم: جرم شناس مشهور به زودی به خدمت نظام وظیفه فراخوانده خواهد شد..."

    برای یک لحظه، دو میستر چیزی نگفت و کاری انجام نداد. سپس او یکی پس از دیگری، این کارها را کرد: عینک تک چشمی­اش را به آرامی برداشت، به سنگینی نشست، چانه­اش را با حواس پرتی مالید و بعد از اینکه مدت طولانی سیگارش را پشت دستش کوبید، آن را روشن کرد. هر کدام از این کارها، به چشمان گراهام دارن، نشان دهندۀ دلواپسی و استیصال شخصیت داستانی­اش بود.

    اما گراهام به خاطر نمی­آورد که دو میستر همۀ آن چهار کار را پشت سر هم انجام داده باشد.

    سرانجام دو میستر به حرف آمد و گفت: "این که چرا توی کتاب آخرت، قضیه خدمت نظام وظیفه رو پیش کشیدی رو من نمی­دونم. این موضوعیه که مربوط به زمان حال میشه. این خواستۀ شیطانی که درست در آخرین لحظه این خبر رو بدی، مربوط به رمانهای معماییه. ولی یه معمای واقعی، مستقل از زمانه. هیچ ربطی به رویدادهای حال حاضر نداره، باید..."

    گراهام گفت: "فقط یه راه وجود داره که از خدمت خلاص بشی".

    -: "حتماً یه جایی به یه مسألۀ حیاتی در مورد معافیت از خدمت اشاره کردی".

    گراهام گفت: "فقط یه راه وجود داره که از خدمت خلاص بشی".

    دو میستر گفت: "کارآگاه­ها هم بعضی وقتها دچار فراموشی میشن".

    -: "می­تونی بری توی کتاب­ها رو بگردی ولی هیچ سرنخی پیدا نمی­کنی".

    -: "تو بنویس، من انجامش میدم".

    -: "به جنگ فکر کن".

    -: "تو برو به خودت فکر کن".

    آن دو مرد رو به رو ایستاده بودند (یا اگر گراهام هنوز روی زمین نیفتاده بود، ایستاده می­بودند) و هیچ کدام حاضر به عقب نشینی نبودند.

    به بنبست رسیده بودند.

    سپس صدای شیرین و زنانۀ جون بیلینگز به گوش رسید و آن تنش را از میان برد: "گراهام دارن، میشه ازت بپرسم که روی زمین چکار می­کنی؟ زمین امروز جارو شده و لازم نیست با این کارت به من نشون بدی که باید کارم رو بهتر انجام بدم".

    گراهام به آرامی گفت: "من زمین رو جارو نمی­کنم. اگه با دقت نگاه می­کردی، می­دیدی که نامزد عزیت افتاده اینجا و همه جای بدنش کبود شده و داره درد می­کشه".

    -: "تو میزم رو داغون کردی".

    -: "پام شکسته".

    -: "گلدونم رو هم خورد کردی".

    -: "همینطور دو تا از دنده­هام".

    -: "تنگ ماهیم هم که اینجا افتاده".

    -: "سیبک گلوم هم ضربه خوره".

    -: "دوستت رو هم به من معرفی نکردی".

    -: "مهرۀ گردنم هم... کدوم دوست"؟

    -: "این دوست"!

    -: "دوست؟! هه"! و اشک جلوی چشمانش را گرفت. جون خیلی جوان­تر و شکننده­تر از آن بود که با حقایق سخت و سهمگین روبرو شود. گراهام زیر لب گفت: "این رجینالد دو میستره"!

    در این لحظه، دو میستر سیگارش را از وسط به دو نیم کرد که نشانه­ای از احساسات خیلی شدیدش بود.

    جون آهسته گفت: "ولی تو با با اون چیزی که فکرش رو می­کردم، خیلی فرق داری".

    دو میستر با شور و شوق گفت: "انتظار داشتی که چه شکلی باشم"؟

    -: "نمی­دونم، با این چیزی که الآن هستی فرق داشت. اون طوری که توی داستان­ها خونده بودم..."

    -: "دوشیزه بیلینگز، شما یه جورهایی من رو یاد لتیشا رِنولدز میندازین".

    -: "خودم هم همین فکر رو می­کنم. گراهام گفت که اون رو از روی من الگو برداری کرده".

    -: "الگوبرداری ضعیفی بوده. بسیار ضعیف".

    آنها اکنون تنها پانزده سانتیمتر از هم فاصله داشتند و چشمانشان به یکدیگر دوخته شده بود. گراهام فریادی کشید. با هجوم خاطره­ای به ذهنش که سرش را به درد آورد، از جا پرید.

    جمله­ای از داستان «پروندۀ کفش­های گل آلود» به ذهنش رسید. همچنین جمله­ای از داستان «قتل­های گل پامچال». همینطور جمله­هایی از داستانهای «ماجرای غم انگیز هارتلی مَنِر»، «مرگ یک شکارچی»، «عقرب سپید» و به طور خلاصه، همۀ داستانهای دیگر.

    آن جمله چنین بود: جذابیت خاصی در دو میستر بود که زنان را یارای مقاومت در برابر او نبود.

    و جون بیلینگز هم یک زن بود.

    گراهام دستور داد: "جون، از اتاق برو بیرون".

    -: "نمیرم".

    -: "یه موضوعی هست که من باید با آقای دو مسیتر به صورت رو در رو مطرح کنم. یه موضوع مردونس. اصرار می­کنم که تو این اتاق رو ترک کنی".

    دو میستر گفت: "دوشیزه بیلینگز، لطفاً برین".

    جون ابتدا تردید کرد اما بعد با صدای بسیار آرامی گفت: "بسیار خوب".

    گراهام فریاد زد: "صبر کن. من اجازه نمیدم که اون بهت دستور بده. اصرار می­کنم که بمونی".

    جون خیلی آرام در را پشت سرش بست.

    آن دو مرد به یکدیگر رو کردند. در چشمان آنها یکدنگی و ستیزه­جویی موج می­زد و هیچ گذشت و سازشی دیده نمی­شد. این دقیقاً همان موقعیتی بود که گراهام دارن برای خوانندگانش به تصویر می­کشید، موقعیتی که در آن دو مرد قوی، برای یک دست، یک قلب و یک دختر می­جنگیدند.

    آنها همزمان با هم گفتند: "بیا یه قراری بذاریم".

    گراهام گفت: "تو من رو متقاعد کردی، رِجی. جامعه به ما نیاز داره. من فردا شروع به نوشتن یه داستان معمایی دیگه می­کنم. بیا با هم دست بدیم و گذشته­ها رو فراموش کنیم".

     ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 26 آذر 1394

    گراهام دارن با صدای بلند خندید و گفت: "په! آقا رو! من خودم یکی از اعضای عالی رتبۀ اتحادیۀ نویسندگان هستم. اگه بخوای من رو تهدید کنی، خودم تو رو میذارم توی لیست سیاه. از این خوشت میاد"؟

    -: "خیلی هم خوشم میاد. آخه به گمونم می­تونم ثابت کنم که تو یه سارق ادبی هستی"!

    -: "من"؟! گراهام نفسش را حبس کرد و بعد از اینکه دوباره به خود آمد گفت: "من که اصیل­ترین نویسندۀ این دهه هستم"؟

    -: "عجب! نکنه یادت رفته که توی هر داستان جدیدی که نوشتی، یه نگاهی هم به دفترچه یادداشت دو میستر دربارۀ داستان قبلی انداختی".

    -: "خوب که چی"؟

    -: "اون دفترچه یادداشتش رو با خودش آورده. رجینالد، پسرم، یادداشتت رو دربارۀ پروندۀ آخرت به آقای دارن نشون بده... بیا خودت ببین. این پروندۀ جنایت در مایل استونزه و توش همۀ جزئیات کتاب تو رو نوشته و تاریخش هم مال یه سال قبل از انتشار کتاب توئه. کاملاً هم موثقه".

    -: "باز هم میگم، خوب که چی"؟

    -: "نکنه این حق رو داشتی که از دفترچه یادداشتش کپی برداری کنی و یه داستان بنویسی"؟

    -: "مثل اینکه دچار فلج مغزی شدی! اون دفترچه یادداشت اختراع خود منه"!

    -: "کی گفته؟ این با خط دو میستر نوشته شده و هر خط شناسی می­تونه این رو ثابت کنه. البته شاید تو با دو میستر قرارداد کتبی بسته باشی که این حق رو بهت بده که بتونی از اون دفترچه یادداشت استفاده کنی".

    -: "چطور می­تونم با شخصیت افسانه­ای قرارداد ببندم"؟

    -: "کدوم شخصیت افسانه­ای"؟

    -: "هم خودت و هم من خوب می­دونیم که دو میستر وجود نداره".

    -: "آهان، ولی هیئت منصفه که این رو نمی­دونه. اگه من توی دادگاه شهادت بدم که سه تا قرص کبد خوردم و اون ناپدید نشد، دوازده نفر چطور می­خوان بگن که اون وجود نداره"؟

    -: "تو می­خوای از من باج بگیری"؟

    -: "دقیقاً! من یه هفته بهت وقت میدم. به عبارت دیگه هفت روز".

    گراهام با ناامیدی رو به دو میستر کرد و گفت: "تو هم باهاش همدست شدی. من توی داستان­هام بهت عالی­ترین احساس شرافت رو دادم. این شرافتمندانس"؟

    دو میستر شانه­ای بالا انداخت و گفت: "عزیز من، همۀ اینها یه جور غافلگیری محسوب میشه".

    گراهام از جا برخواست.

    -: "کجا داری میری"؟

    -: "میرم خونه تا یه نامه برات بنویسم". گراهام اخمی کرد و ادامه داد: "برات پستش می­کنم. من تسلیم نمیشم. تا آخرش مبارزه می­کنم. و دو میستر، من غافلگیرت می­کنم و سرت رو گوش تا گوش می­برم تا خونت مثل فواره بپاشه روی کت جدید آقای مک­دانلپ".

    او با حالتی شق و رق از آنجا دور و پشت در ناپدید شد. دو میستر هم در میان عدم ناپدید شد.

    مک دانلپ آهی کشید و یک قرص کبد و یک قرص سنگ کلیه را با یک قاشق شربت سینه، به سرعت و پشت سر هم فرو داد.

    *

    گراهام در اتاق نشیمن خانۀ جون نشسته بود و وقتش را با شکستن بند انگشتانش تلف می­کرد. جون در آن لحظه آنجا نبود و گراهام احساس می­کرد که اینطور بهتر است. او دختر خوب و دوست داشتنی­ای بود اما ذهنش در اختیار خودش نبود.

    گراهام حرفهایی که جون در شش روز گذشته به او گفته بود را در ذهنش مرور می­کرد:

    -: "گراهام، دیروز دوستت رو توی باشگاه دیدم. می­دونی، دو میستر رو میگم. بد جوری شوکه شدم. همیشه فکر می­کردم که اون هم مثل شرلوک هلمز وجود نداره. ببخشید عزیزم، آخه نمی­دونستم... هی، کجا داری میری"؟

    -: "هی، دارن، شنیدم که رئیست دو میستر برگشته به شهر. حتماً می­خواد مواد خام برای سری داستان جدیدش تهیه کنه. خیلی آدم خوش شانسی هستی که یه نفر رو داری که طرح­های داستانت رو آماده می­کنه. خوب، خداحافظ".

    -: "گراهام، عزیزم، دیشب کجا بودی؟ کار و بار آن بدون تو پیش نمیره. یا حداقل اگه به خاطر دو میستر نبود، پیش نمی­رفت. بعد از اینکه تو رفتی، سراغت رو گرفت. فکر کنم دلش برای واتسونش تنگ شده بود. به نظر من واتسون بودن خیلی احساس شگفت انگیزه... آقای دارن! یا شاید باید قربان خطابتون کنم"؟

    -: "تو یک از اینها رو بذار به عهدۀ من. به گمونم این چیزهای خطرناک کار تو باشن. خوب، حقیقت عجیب­تر از افسانس. هه هه"!

    -: "کارمندای پلیس قدغن کردن که جرم شناس آماتور، دو میستر خودش رو با این پرونده سرگرم کنه. گزارشگرهای ما هم نمی­تونن به آقای دو میستر دسترسی پیدا کنن و نظرش رو بپرسن. دو میستر به خاطر حل نبوغ آمیز ده دوازده پروندۀ جنایی در بین مردم خیلی معروفه. اون به اصطلاح «واتسون»ش توی داستان­ها این طور نوشته، آقای گرِیل دون"!

    گراهام به خود لرزد و دستش هم به خاطر شدت اشتیاق ریختن خون دو میستر دچار رعشه شده بود. دو میستر او را غافلگیر کرده بود، اما اشکالی نداشت. او داشت وجودش را از دست می­داد، دقیقاً همانطور که دارن تهدید کرده بود.

    گراهام کم کم متوجه شد که صدای زنگ یکنواختی که می­شنود، از داخل سرش نیست، بلکه صدا از پشت در می­آید.

    صدای جون بیلینگز از بالای پله­ها طوری به گوش رسید که گویی کسی به گوشش سیلی زده باشد: "هی، خنگول، قبل از اینکه صدای زنگ خونه رو روی سرمون خراب کنه، ببین کی پشت دره. من نیم ساعت دیگه میام پایین".

    -: "بله، عزیزم".

    گراهام به طرف در رفت آن را گشود.

    دو میستر گفت: "آه، سلام، چطوری"؟ و با دست موهایش را عقب زد.

    گراهام با چشمان بی رمقش لحظه­ای به او نگاه کرد و بعد با عصبانیت غرشی کرد و با حالتی گوریل­وار، شروع به چرخیدن به دور کارآگاه کرد.

    -: "عزیز من، انگار حالت خوب نیست".

    گراهام گفت: "خیلی هم حالم خوبه. اما تو قراره که به تاریخ بپیوندی، آخه من می­خوام دست­هام رو با قرمزترین خونی که از قلبت میاد بیرون بشورم"!

    -: "ولی بعدش مجبور میشی دست­هات رو با آب بشوری. این یه چیز کاملاً مسلمه"!

    -: "مزخرف گویی کافیه. برای آخرین بار حرفی داری که بزنی"؟

    -: "راستش نه"!

    -: "خوبه، چون من هیچ علاقه­ای به حرف آخرت ندارم".

    او ناگهان وارد عمل شد و خودش را مانند یک فیل خشمگین روی دو میستر نگون بخت انداخت. دو میستر به سمت چپ جا خالی داد و با یک دست و یک پایش ضربه­ای به گراهام زد که او را روی یک خط منحنی پرت کرد. وقتی که حرکت گراهام به پایان رسید، یک میز، یک گلدان، یک تنگ ماهی را شکست و یک متر و نیم از گچ دیوار را خراب کرد.

    گراهام چشمانش را باز و بسته کرد و بعد با گوشۀ چشمش یک ماهی قرمز را دید که روی زمین افتاده است.

    دو میستر با صدای آهسته­ای گفت: "عزیز من، اوه عزیز من"!

    خیلی دیر شده بود، گراهام صحنه­ای از داستان «گروه هفت تیر کشان» را به خاطر آورد: دستان دو میستر با حالتی تندروار حرکت کرد و آن دو جانی بدبخت را از پا در آورد. البته این به خاطر قدرت عضلاتش نبود، بلکه به این خاطر بود که او جودو بلد بود. او بدون اینکه به نفس نفس بیفتد، آن دو را شکست داد. آن دو جانی از شدت درد ناله می­کردند.

    گراهام از شدت درد ناله کرد.

    او ران راستش را چهار پنج سانتیمتر بالا آورد و استخوانش را جا انداخت.

    -: "فکر نمی­کنی بهتر باشه که بلند شی، پیرمرد"؟

    گراهام گفت: "من همین جا می­مونم و اونقدر به کف زمین نگاه می­کنم که یا زمین از من شکایت کنه یا این که بتونم یکی از عضلاتم رو تکون بدم. حالا فرق نداره که کدوم. حالا قبل از اینکه بخوام کارت رو یکسره کنم، بگو ببینم تو اینجا چه غلطی می­کنی"؟

    دو میستر عینک تک چشمی­اش را تنظیم کرد و گفت: "می­دونی، فکر کنم ضرب­العجل مک­دانلپ فردا به آخر می­رسه".

    -: "و کار تو و اون هم باهاش به آخر می­رسه".

    -: "نمی­خوای دوباره فکر­هات رو بکنی"؟

    -: "هه"!

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 25 آذر 1394

    گراهام وسط حرف او پرید و گفت: "این چیزی که تو داری میگی، از همه لحاظ بی­شرمانه­ترین پیشنهادیه که تا بحال به گوش من خورده".

    -: "ولی این کار پول سازیه".

    -: "پول که همه چیز نیست".

    -: "اگه راست میگی، یکی از اون چیزها رو نام ببر... هیس"! او لگدی به قوزک پای گراهام زد و با لبخندی عصبی از جا برخواست و گفت: "آقای دو میستر"!

    دو میستر با صدای خسته­ای گفت: "عذر می­خوام دوست قدیمی. همونطور که خودتون می­دونین، نتونستم کاملاً از پسش بر بیام. اون همه تعهد. حتماً برای شما خیلی خسته کنندس".

    عضلات کنار گوش گراهام شروع به پرش کردند. او از روی شانه­اش نگاهی به عقب انداخت و آنقدر عقب عقب رفت تا اینکه به جایی رسید که بتواند بنشیند. رجینالد دو میستر یک عینک تک چشمی به چشم داشت و نگاهش از پشت عینک باعث میشد خون گراهام منجمد شود.

    دو میستر شروع به احوالپرسی کرد: "واتسون عزیز خودم! خوشحالم که دوباره می­بینمت. چه سعادتی"!

    گراهام گفت: "چرا نمیری به جهنم"؟

    -: "عزیز من. اوه، عزیز من"!

    مک­دانلپ قاه قاه خندید و گفت: "این همون چیزیه که من دوست دارم. شوخی و سرگرمی باعث میشن که همه چیز خوشایند باشه. حالا می­تونیم برگردیم سر کارمون"؟

    -: "حتماً! اگه اشتباه نکنم، ناهار هم توی راهه. من می­خوام یه بطری شراب سفارش بدم. همون همیشگی، هنری".

    پیشخدمت که آنجا منتظر ایستاده بود، به سرعت رفت و با یک بطری برگشت، آن را باز کرد و در جام­ها ریخت.

    دو میستر، با لذت جرعه­ای از آن نوشید و گفت: "پیرمرد، تو توی داستانهات کاری کردی که من مشتری دائمی اینجا بشم. تا الآن که هیچ دردسری پیش نیومده. همۀ این پیشخدمت­ها هم من رو می­شناسن. آقای مک­دانلپ. من شما رو آوردم اینجا تا آقای دارن رو متقاعد کنین که به نوشتن داستانهای دو میستر ادامه بده".

    مک­دانلپ گفت: "بله".

    گراهام گفت: "نه".

    مک دانلپ گفت: "بهش اهمیت نده. اون یه خورده دمدمی مزاجه. نویسنده­ها رو که می­شناسی".

    گراهام گفت: "بهش اهمیت نده. اون یه آدم سبک مغزه. ناشرها رو که می­شناسی".

    -: "ببین پیرمرد، من متوجه شدم که توی این لج و لجبازی، تو حرفهای ناخوشایند­تری نسبت به مک­دانلپ زدی".

    گراهام گفت: "مثلاً چی، بوگندوی پیر"؟

    -: "خوب، بگو ببینم تا به حال کسی غافلگیرت کرده"؟

    -: "مثلاً یکی بیاد و از پشت من رو بگیره و بگه: بوووووو"؟

    -: "ای بابا، عزیز من! کار من خیلی از این چیزی که تو گفتی، ظریف­تره. من می­تونم با روش­های جدید یه نفر رو غافلگیر کنم. به عنوان مثال، تا حالا شده که شخصیتت رو از دیگران مخفی نگه داری"؟

    و زیر لب خندید.

    چیزی آشنا در خندۀ او وجود داشت. گراهام فوراً به خاطر آورد. در صفحۀ 130 از کتاب «قتل گسترش می­یابد» نوشته شده بود: پلکهایش با تنبلی بالا و پایین می­رفت. او خنده­ای ملایم و آهنگین کرد و اگرچه چیزی نگفته بود، هنک مارسلو چهره­اش را پوشاند. تهدیدی پنهانی و نیرویی مخفی در آن خندۀ ملایم وجود داشت که به طریقی باعث شد که آن مزرعه­دار تنومند به فکر دست بردن به سمت اسلحه­اش نیفتد.

    صدای خندۀ کریه دو میستر همچنان در گوش گراهام طنین انداز بود، پس او هم چهره­اش را پوشاند و به فکر دست بردن به سمت اسلحه­اش نیفتاد.

    مک­دانلپ از سکوت پیش آمده استفاده کرد و گفت: "می­بینی گراهام. چرا می­خوای با اشباح رابطه داشته باشی؟ اشباح چیزهای منطقی­ای نیستن. اونها اصلاً انسان نیستن. اگه چیزی که می­خوای، درامد بیشتری...

    گراهام که گویی آتش گرفته بود گفت: "حرف زدن راجع به پول رو بس می­کنی یا نه؟ از این به بعد، من می­خوام رمان­های بزرگی بنویسم که احساسات مردم رو به حرکت دربیاره و اشکشون رو سرازیر کنه".

    چهرۀ قرمز مک­دانلپ تغییر کرد و گفت: "نه"!

     در واقع، برای اینکه بحث رو عوض کنم -لحن حرف زدن گراهام حالا کاملاً عوض شده بود و واژه­ها از دهانش مانند عسل جاری بود- یه دستنوشته آوردم که می­خوام بهت نشون بدم.

    یقۀ کت مک­دانلپ را عرق از سر و رویش جاری بود را گرفت و گفت: "این رمانیه که پنج سال روش کار کردم. رمانیه که شور و حرارتش، غرقت می­کنه. رمانیه که از اعماق وجودت تو رو می­لرزونه. رمانیه که در یه دنیای جدید رو به روت باز می­کنه. رمانیه که می­تونه..."

    مک­دانلپ گفت: "نه"!

    -: "رمانیه که پوچی این دنیا رو با خاک یکسان می­کنه. رمانیه که به دل واقعیت نفوذ می­کنه. رمانیه..."

    مک­دانلپ دستش را تا جایی که می­توانست دراز کرد و دستنوشته را گرفت و گفت: "نه"!

    گراهام پرسید: "چه چیز جهنمی­ای باعث میشه که تو این رو نخونی"؟

    -: "همین الآن"؟

    -: "آره. شروع کن".

    -: "ببین، شاید فردا خوندمش. شاید هم پس فردا. الآن باید شربت سینم رو بخورم".

    -: "از اون موقعی که من اومدم اینجا، حتی یه بار هم سرفه نکردی".

    -: "الآن خودت متوجه میشی".

    گراهام گفت: "این صفحۀ اولشه. چرا نمی­خوای شروع کنی. اون تو رو بلافاصله درگیر می­کنه".

    مک­دانلپ دو پاراگراف از آن را خواند و گفت: "این داستان درباره مردم شهریه که توی معدن زغالسنگ کار می­کنن"؟

    -: "آره".

    -: "پس نمی­تونم بخونمش. من به گرد زغالسنگ حساسیت دارم".

    -: "ولی این که گرد واقعی نیست، مک­­ابله"!

    مک­دانلپ خاطر نشان کرد: "همین­ها رو دربارۀ دو میستر هم گفته بودی"!

     رجینالد دو میستر سیگارش را با حالتی موشکافانه چند بار پشت دستش کوبید و گراهام فوراً آن را به عنوان رفتاری که نشان از قصدی ناگهانی داشت، شناسایی کرد.

    -: "این حرفها رو بذارین کنار. مک­دانلپ، ادامه بده".

    مک­دانلپ همۀ توان روحی­اش را جمع کرد و گفت: "بسیار خوب آقای دارن. مهربونی به شما نیومده. به جای دو میستر، می­خوای به من گرد زغالسنگ بدی. به جای محبوبیت پنجاه ساله، می­خوای به من ارزش اجتماعی بدی. خیلی خوب آقای دارن، فکر کردی خیلی زرنگی؟! اگه تا یه هفتۀ دیگه به شرایط من عمل نکنی، کاری می­کنم که همۀ بنگاه­های انتشاراتی خوشنام ایالات متحده و کشورهای خارجی، تو رو توی لیست سیاه بذارن". او انگشتش را تکان داد و افزود: "حتی توی اسکاندیناوی"!

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • سه شنبه 24 آذر 1394

    جون دندان قروچه­ای کرد و مشتش را گره کرد و گفت: "اوه عزیزم. من چقدر خوشحالم که عشق کوره! اگه می­تونست فقط یه نگاه کوچولو بکنه، من که طاقت نمی­آوردم. ببین، تو می­خوای کاری کنی که دو میستر و رودریگز عاشق هم بشن. اونها باید در تمام طول داستان با هم رابطۀ عاشقانه داشته باشن و می­تونی اون لتیشای وحشتناک رو هم بفرستی به یه صومعه. اون طور که تو اون رو به تصویر کشیدی، ممکنه که صومعه براش بهتر باشه".

    -: "ولی عزیزم، تو که همه چیز رو نمی­دونی. ماجرا از این قراره که رجینالد دو میستر عاشق لتیشا رِنولدز شده و اون رو می­خواد، نه اون او دختره رودریگز رو".

    -: "چی شد که همچین فکری کردی"؟

    -: "خودش به من گفت".

    -: "کی بهت گفت"؟

    -: "رجینالد دو میستر".

    -: "کدوم رجینالد دو میستر"؟

    -: "رجینالد دو میستر خودم".

    -: "منظورت چیه که گفتی رجینالد دو میستر خودم"؟

    -: "شخصیت داستانی من، رجینالد دو میستر"!

    جون از جا برخواست، نفس عمیقی کشید و با لحن خیلی آرامی گفت: "بهتره که تمومش کنیم".

    او چند لحظه غیبش زد و با یک قرص آسپیرین برگشت و گفت: "رجینالد دو میستر تو، از داخل کتاب، خودش بهت گفت که عاشق لتیشا رِنولدز شده"؟

    -: "همین طوره".

    جون آسپیرین را بلعید.

    -: "خوب، بذار همون طوری که اون به من توضیح داد، من هم به تو توضیح بدم. همۀ شخصیت­های داستانی وجود دارن، حداقل توی ذهن نویسنده­ها. ولی وقتی که مردم اونها رو باور می­کنن، وجود اونها هم واقعی میشه. به خاطر اینکه مردم به هر چیزی که باور داشته باشن، بهش وابسته هم میشن. و به هر حال، وجود چیه"؟

    جون با لبهایی لرزان گفت: "اوه، گرَمی، این کار رو نکن. اگه بندازنت توی تیمارستان، مامانم نمیذاره باهات ازدواج کنم"!

    -: "به خاطر خدا، جون، به من نگو گرَمی. دارم بهت میگم که اون، اونجا بود داشت سعی می­کرد به من بگه که چی بنویسم و چطور بنویسم. تقریباً به بدی تو بود. ای بابا، عزیزم. گریه نکن".

    -: "نمی­تونم. من همیشه فکر می­کردم که تو دیوونه­ای، ولی هیچ وقت فکر نمی­کردم که دیوونه باشی"!

    -: "خیلی خوب، فرقش چیه؟ بهتره که دیگه راجع بهش حرف نزنیم. من که دیگه نمی­خوام هیچ وقت رمان­های معمایی بنویسم. در ضمن، وقتی که شخصیت داستانی من، شخصیت داستانی خودم، سعی می­کنه که بهم بگه چکار باید بکنم، تا جایی که..."

    جون چشمانش را از پشت دستمال بالا آورد و گفت: "تو از کجا می­دونی که اون واقعاً خود دو میستر بود"؟

     -: "ای بابا! همین که سیگارش رو چند بار زد پشت دستش، فهمیدم که بدترین اتفاق ممکن افتاده".

    تلفن به صدا در آمد. جون از جا پرید و گفت: "تو جواب نده، گراهام. شاید از تیمارستان تماس گرفتن. من بهشون میگم که تو اینجا نیستی. الو... الو... اوه آقای مک­دانلپ". او با آسودگی نفسش را بیرون داد و دستش را جلوی قسمت دهانی تلفن گرفت و با صدای آهسته­ای گفت: "شاید یه تله باشه.

     الو آقای مک­دانلپ... نه اینجا نیست. بله، فکر کنم بتونم باهاش تماس بگیرم... فردا ظهر رستوران مارتین... بهش میگم... باکی؟... با کی"؟ سپس ناگهان گوشی را گذاشت.

    -: "گراهام، قرار نهار فردات با آقای مک­دانلپ..."

    -: "به حساب اون! فقط به حساب اون"!

    چشمان درشت و آبی رنگ جون درشت­تر و آبی­تر شد و گفت: "رجینالد دو مستر هم قراره همراه تو باشه..."

    -: "کدوم رجینالد دو میستر"؟

    -: "رجینالد دو میستر خودت".

    -: "رجـ...."

    -: "اوه، گرَمی، بس کن..." چشمانش پر از اشک شده بود. ادامه داد: "می­بینی گرَمی، حالا اونها هر دوتامون رو میندازن توی دیوونه خونه. همینطور آقای مک­دانلپ رو. شاید هر سه تامون رو بندازن توی یکی از این سلول­ها که دیواره­های بالشتکی داره. اوه، گرمی... سه نفر تعداد خیلی افتضاحیه"!

    و صورتش پوشیده از اشک شد.

    *

    وقتی که گراهام دارن وارد شد، گرو س. مک­دانلپ تنها پشت میز نشسته بود. گراهام اندکی خوشنودی از خودش نشان داد.

    همانطور که خودتان فهمیده­اید، حضور مک­دانلپ دلیل این خوشنودی نبود، بلکه غیبت دو میستر دلیل آن بود.

    مک­دانلپ از پشت عینکش نگاهی به او انداخت و یک قرص کبد که خوراکی مورد علاقه­اش بود، بلعید و گفت: "آهان، بالاخره اومدی. این چه شوخی مسخره­ای بود که با من کردی؟ تو حق این رو نداشتی که من رو بوسیلۀ شخصی مثل دو میستر گیج کنی و از قبل به من هشدار ندی که اون یه شخص واقعیه. می­تونستم از قبل اقدامات احتیاطی رو به عمل بیارم. می­تونستم یه محافظ استخدام کنم. می­تونستم یه هفت تیر بخرم".

    -: "اون واقعی نیست. خدا لعنتش کنه! نصف ایده­ش رو که تو خودت به من دادی".

    مک­دانلپ با حرارت ادامه داد: "حالا دیگه داری بهم تهمت می­زنی. در ضمن، منظورت چی بود که گفتی اون واقعی نیست؟ وقتی که خودش رو معرفی کرد، من سه تا قرص کبد رو با هم قورت دادم، ولی اون ناپدید نشد. می­دونی سه تا قرص یعنی چی؟ سه تا قرص مثل اونی که من خوردم، می­تونست یه فیل رو البته اگه واقعی نبود- ناپدید کنه".

    گراهام با درماندگی گفت: "همونطور که گفتم، اون فقط توی ذهن من وجود داره".

    -: "می­دونم که اون توی ذهن تو وجود داره. سازمان غذا و دارو باید ذهنت رو بازرسی کنه".

    چند پاسخ دندان­ شکن، همزمان به ذهن گراهام رسید اما چون در آنها از واژه­های رکیک آنگلوساکسون استفاده شده بود، فوراً از گفتن آنها صرف نظر کرد. در ضمن هه هه- یک ناشر، فقط یک ناشر است. حال هر چقدر هم که می­خواهد آنگلوساکسون باشد.

     او گفت: "سؤالی که اینجا پیش میاد اینه که چطور می­تونیم از شر این دو میستر خلاص بشیم".

    -: "از شر دو میستر خلاص بشیم"؟ مک­دانلپ عینکش را که از روی بینی­اش لیز خورده بود با یک دست برداشت و با صدایی که از شدت هیجان بالا رفته بود گفت: "کی می­خواد از شر اون خلاص بشه"؟

    -: "می­خوای اون دور و برت باشه"؟

    مک­دانلپ در حالی که می­لرزید گفت: "خدا نکنه. برادر زن من پیش اون مثل یه فرشته می­مونه".

    -: "اون خارج از کتاب­های من هیچ کاری نداره".

    -: "از نطر من، اون توی کتاب­ها هیچ کاری نداره. از وقتی که شروع به خوندن دستنوشته­های تو کردم، دکترم قرص سنگ کلیه و شربت سینه هم به دارو­هام اضافه کرده". او نگاهی به ساعتش انداخت و یک قرص سنگ کلیه برداشت و گفت: "بدترین دشمن من کسیه که سالی فقط یه کتاب منتشر می­کنه".

    گراهام صبورانه پرسید: "پس چرا نمی­خوای از شر دو میستر خلاص بشی"؟

    -: "برای اینکه اون محبوبیت داره".

    گراهام با نگاهی تهی به او خیره شده بود.

    -: "ببین، کدوم یکی از نویسنده­های دیگه، یه کارآگاه واقعی دارن؟ همۀ اونها افسانه­ای هستن. همه هم این رو می­دونن. ولی مال تو... مال تو واقعیه. ما می­تونیم بهش اجازه بدیم که پرونده­ها رو حل کنه و تعریف و تمجید روزنامه­ها رو بدست بیاریم. او کاری می­کنه که کارمند­های ادارۀ پلیس احمق به نظر بیان. اون می­تونه..."


     ادامه دارد...

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :15
    • ...  
    • 5  
    • 6  
    • 7  
    • 8  
    • 9  
    • 10  
    • 11  
    • ...  

    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic