چهارشنبه 31 تیر 1394

اگر چه شاید داستانها را در همین وبلاگ مطالعه کرده باشید، اما شاید بخواهید که همه داستانها را در قالب یک کتاب الکترونیک (Ebook) هم داشته باشید.
به همین منظور مجموعه کامل داستانها را با ویرایش کامل و توضیحات اضافه به صورت پاورقی (که در وبلاگ درج نشده) به صورت یک فایل PDF آماده کرده ام که می توانید آن را دانلود کنید.
در اینجا ذکر این نکته را لازم می دانم که این فایل در اصل با فونت کودک شماره 12 نوشته شده بود که بعد از تولید فایل PDF با همین مشخصات متوجه شدم که نوشته ها ریزتر از آن هستند که در تلفنهای هوشمند و تبلت به راحتی قابل مطالعه باشند و آن فایل برای عزیزانی که می خواهند کتاب را در موبایل و تبلت بخوانند غیر قابل استفاده بود. بنابراین سایز فونت را درشت تر کردم که باعث شد تعداد صفحات به طرز غیر قابل باوری زیاد شود. 
این توضیح را از آن جهت ارائه کردم که خدای نکرده دوستان فکر نکنند که تمایل داشتم کتابی با حجم پانصد ششصد صفحه تولید کرده باشم و به خاطر تعداد بالای صفحات به خودم ببالم! فایل اصلی در حدود 200 صفحه بوده است.

برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید.

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 31 تیر 1394

    گونزالو گفت: چرا موریارتی نمی­تونست اون کار رو بکنه؟

    دریک گفت: برای اینکه در اون صورت باید اسم مقالش رو میذاشت «دینامیک سیاره تیر». امکان نداشت که اون یه پارادوکس نجومی رو که به مدت سی سال برای ستاره شناسان معما شده بود رو حل کنه، بعد اسم مقالش رو یه چیز دیگه بذاره.

    میسن ناراضی به نظر می­رسید. او گفت: پس شما دارین میگین که هیچ چیزی نبوده که موریارتی می­تونسته نوشته باشه و عنوانش «دینامیک یک سیارک» باشه و شامل ریاضیات پیشرفته درجه یک باشه؟

    دریک یک حلقه دود بیرون داد و گفت: حدس می­زنم منظورم همین بودم. چیز دیگه­ای که می­خوام بگم اینه که حدس میزنم سر آرتون کانن دویل اونقدر کم از ستاره­شناسی می­دونسته که نباید حرفش رو می­زده، و وقتی که داشته اون عنوان رو اختراع می­کرده، نمی­دونسته که داره چی میگه. ولی فکر می­کنم این از اون چیزهاییه که اجازه ندارین راجع بهش حرف بزنین.

    صورت گرد میسن رازآلود شده بود. او گفت: نه، نه در دنیای شرلوکی. به هر حال من اون مقاله رو می­نویسم.

    هنری از کنار کمد گفت: عذر می­خوام، میشه یه سؤال بپرسم؟

    دریک گفت: خودت می­دونی که می­تونی، هنری. ولی نگو که تو یه ستاره شناسی.

    -: نه قربان، حداقل نه بیشتر از اطلاعات متوسط هر آمریکایی تحصیل کرده دیگه­ای. اما من درست فکر می­کنم که تعداد خیلی زیادی سیارک وجود داره؟

    دریک گفت: مدار بیش از 1700 سیارک تا حالا محاسبه شده (2).

    -: و مدار چند تایی هم در زمان پروفسور موریارتی شناخته شده بود. اینطور نیست؟

    -: حتماً. چند دوجین از اونها.

    -: پس در این صورت، قربان، چرا عنوان مقاله دینامیک یک سیارکه؟ چرا یک سیارک؟

    دریک لحظه­ای فکر کرد و گفت: نکته خوبیه. من نمی­دونم مگه اینکه این نشونه دیگه­ای باشه بر اینکه دویل به اندازه کافی نمی­دونسته...

    میسن گفت: این رو نگین.

    -: پس همون بهتره بگم که من نمی­دونم.

    گونزالو گفت: شاید موریارتی فقط روی یه سیارک کار کرده. همین و بس.

    دریک گفت: در این صورت باید اسم مقاله رو میذاشت «دینامیک سِرِس» یا هر سیارکی که داشت روش کار می­کرد.

    گونزالو با یکدندگی گفت: نه، منظورم این نیست. منظورم این نیست که اون روی یه سیارک خاص کار می­کرده. منظورم اینه که اون یه سیارک رو به صورت شانسی انتخاب کرده. یا شاید یه سیارک ایده­آل که حتی شاید وجود هم نداشته. و بعد روی دینامیک اون کار کرده.

    دریک گفت: نکته بدی نیست ماریو. تنها مشکل اینه که اگه موریارتی روی دینامیک یه سیارک کار می­کرده، سیستم ریاضیات پایه اون می­تونسته درباره همه سیارکها به کار بره و در اون صورت اسم مقاله رو میذاشته «دینامیک سیارکها». و در ضمن، هر چیزی که اون داشته روش کار می­کرده بر اساس نظریه نیوتون بوده که ارزش چندانی نداشته.

    گونزالو با بی­میلی گفت: منظورت اینه که هیچ کدوم از سیارکها، چیزی مخصوصی در مورد مدارشون نداشتن؟

    دریک گفت: تا سال 1875 که چنین چیزی کشف نشده بود. مدار همه اونها مابین سیاره­های بهرام و برجیس بود و همه اونها هم دقیقاً از نظریه جاذبه پیروی می­کردن. در حال حاضر ما چند سیارک با مدارهای غیرعادی می­شناسیم. اولین سیارک غیر عادی که کشف شد، اروس بود که مدارش در رفت و برگشت، از بهرام به خورشید نزدیک­تره و گاهی تا چهارده میلیون کیلومتری زمین هم میاد و بعد از ماه بزرگترین جسمیه که تا این حد به زمین نزدیک میشه.

    البته اون تا سال 1898 کشف نشده بود. بعد در سال 1906، سیارک آشیل کشف شد. این اولین سیارک از سیارکهای تروایی بود که روی یه مدار غیر عادی دور خورشید می­چرخن چون مدارشون روی مدار سیاره برجیسه و یه گروهشون در جلو و گروه دیگه در پشت سر برجیس دور خورشید می­چرخن.

    گونزالو گفت: ممکن نیست که موریارتی در مورد این اکتشافات پیشدستی کرده باشه و روی مدارهای غیر معمولی کار کرده باشه؟

    -: حتی اگه پیشدستی هم کرده باشه، این مدارها صرفاً به خاط موقعیت مکانیشون غیر عادی هستن، نه به خاطر دینامیکشون. سیارکهای تروایی شاید از نظر تئوری جالب باشن اما ریاضیاتی که حرکت اونها رو توضیح میده، یک قرن قبل توسط لاگرانژ ابداع شده بود.

    سکوت کوتاهی به وجود آمد و بعد هنری گفت: به هر حال، عنوان مقاله خیلی مشخصه، قربان. اگه ما قبول کنیم که منطق شرلوکی باید احساس برانگیز باشه، نمیشه به زمانی ارجاع داد که فقط یک جسم در فاصله بین بهرام و برجیس به دور خورشید می­چرخیده؟

    دریک لبخندی زد و گفت: نمی­خواد ادای آدمهای ناآگاه رو دربیاری، هنری. تو داری به فرضیه انفجاری اشاره می­کنی که منشأ به وجود اومدن سیارکها بوده.

    برای لحظه­ای به نظر رسید که هنری می­خواهد لبخند بزند. اما اگر میل آن هم وجود داشت، هنری بر آن چیزه شد و گفت: تا جایی که من مطالعه کردم، تصور میشه که یه سیاره مابین بهرام و برجیس وجود داشته و منفجر شده.

    دریک گفت: این دیگه یه فرضیه عمومی نیست، ولی یه زمانی بود. در سال 1801، وقتی که اولین سیارک، سرس، کشف شد، معلوم شد که فقط 724 کیلومتر قطرشه، که به طرز تعجب برانگیزی کوچیک بود. چیزی که خیلی تعجب برانگیزتر بود این بود که در طی سه سال بعد، سه تای دیگه کشف شد که مدارشون خیلی شبیه به هم بود. موضوع سیاره منفجر شده در همون موقع مطرح شد.

    هنری گفت: ممکن نیست که وقتی پروفسور موریارتی میگه «یک سیارک» در واقع داره به همون سیاره اشاره می­کنه؟

    دریک گفت: گمون کنم ممکن باشه. ولی چرا بهش نمیگه «یک سیاره»؟

    -: ممکنه که اون یه سیاره بزرگ بوده باشه؟

    -: نه، هنری. اگه همه سیارکها رو ی هم بریزیم، یه سیاره درست میشه که به زحمت قطرش به 1600 کیلومتر می­رسه.

    -: ممکنه نزدیک­تر به چیزی باشه که به عنوان یه سیارک شناخته میشه تا به چیزی که یه سیاره شناخته میشه؟ ممکن نیست که در سال 1875 که سیارکهای کمتری شناخته شده بودن، و اون جسم حتی کوچکتر هم بوده، این موضوع صحیح­تر به نظر می­رسیده؟

    دریک گفت: شاید، ولی چرا به خود اون سیارک اشاره نکرده؟

    -: شاید پروفسور موریارتی احساس کرده که اگه عنوان مقاله رو بذاره «دینامیک آن سیارک»، موضوع خیلی سرراست خواهد بود. شاید اون احساس می­کرده که در مورد فرضیه انفجار اونقدرها هم مطمئن نیست و نمیشه در مورد چیزی بیشتر از یه سیارک حرف زد. به هر حال پروفسور موریارتی بی­وجدان، شاید خودش رو فراتر از علم می­دونسته. ما باید گمان کنیم که اون یه آدم با دقت و یه ریاضیدان سختگیر بوده.

    میسن دوباره لبخند می­زد. او گفت: ازش خوشم میاد هنری. ایده خوبیه. و بعد به گونزالو گفت: راست می­گفتین.

    گونزالو گفت: بهتون که گفتم.  

    دریک گفت: یه لحظه صبر کنین بذارین ببینیم که این ما رو به کجا می­بره. موریارتی نمی­تونسته فقط راجع به دینامیک سیارک اصلی به عنوان دنیایی که روی یه مدار دور خورشید می­چرخیده، حرف بزنه، برای اینکه اون باید مثل همه سیارکهایی که بعداً ازش تشکیل شدن، از نظریه جاذبه پیروی کنه.

     اون باید راجع به انفجار صحبت کرده باشه. باید نیروهایی در ساختار سیاره که منطقاً باعث انفجار میشن رو مورد تحلیل و بررسی قرار داده باشه. باید در مورد پیامدهای انفجار بحث کرده باشه، و همه اینها باید بر اساس نظریه جاذبه باشن. اون باید رویدادها رو به شیوه­ای محاسبه کرده باشه که نشون بده سیارکها بعد از انفجار سیارک اولیه در مدارهایی قرار می­گیرن که تا امروز روی اونها به دور خورشید می­چرخن.

    دریک اینها را توضیح داد، بعد سری تکان داد و گفت: ولی اینها بد نیست. اینها فقط مسائل ریاضی هستن که برای مغز موریارتی ارزش دارن، و ما می­تونیم این رو به عنوان تلاش یه ریاضیدان برای ساده­تر کردن یه مسئله پیچیده نجومی نشون بدیم. آره، ازش خوشم میاد.

    میسن گفت: آره منم خوشم اومد. اگه بتونم همه اون چیزهایی که شما در اینجا گفتین رو به خاطر بیارم، می­تونم مقالم رو بنویسم. خدای بزرگ، این شگفت انگیزه.

    هنری گفت: در واقع، آقایون، من فکر می­کنم که این فرضیه حتی از اونچه که دکتر دریک نشون داد هم بهتره. آقای روبین کمی قبل تر گفتن که ما باید وانمود کنیم که روی مقاله دکتر موریارتی سرپوش گذاشته شده، به خاطر همینه که توی گزارشات علمی پیدا نشده. خوب به نظر من می­رسه که اگه ما بتونیم این سرپوش گذاشتن رو هم توجیه کنیم، موضوع می­تونه مؤثرتر هم بشه.

    اولان گفت: کاملاً همینطوره، ولی واقعاً میشه؟

    هنری با لحن گرمی گفت: تصور کنید که فراتر از سختی این مسئله و منافعی که در اثر حل این مسئله بدست میاد، پروفسور موریارتی، کشش غیرعادی هم در خود این مسئله احساس می­کرده که نشون دهنده شخصیت شناخته شدش بوده.

    بعد از همه اینها، ما با هم در مورد ساختار جهان توافق نظر داریم. برای استاد جنایتکاری مثل موریارتی، کسی که به خاطر نبوغ بیمارگونش در تلاشه که روی زمین هرج و مرج به وجود بیاره، می­خواد که اقتصاد و جامعه رو مختل کنه و به تباهی بکشونه، تصور نابودی طبیعی و عملی یه سیاره جاذبه خاصی داره.

    ممکن نیست که موریارتی تصور کرده باشه که روی اون سیارک اصلی، یه نفر مثل خودش وجود داشته، کسی که خباثتش فقط شامل حال روح بشر نشده باشه، بلکه نیروی­های خطر ناک و ویرانگر رو به درون سیاره وارد کرد باشه؟ موریارتی ممکنه تصور کرده باشه که این سوپر موریارتی روی سیارک اصلی، دنیای خودش و همه زندگی­هایی که روی اون وجود داشته و زندگی خودش رو نابود کرده باشه و با لذتی خبیثانه، سیارکهایی که امروزه وجود دارن رو به عنوان سنگ قبرهایی که خاطره اون عمل رو نگه می­دارن، رها کرده باشه.

    ممکنه نیست که حتی موریارتی به این عمل حسادت می­کرده و داشته تلاش می­کرده که همون عمل رو در مورد زمین هم انجام بده؟ ممکن نیست که اگه اون چند ریاضیدان اروپایی، نگاهی هر چند اجمالی به چیزهایی که موریارتی توی مقالش گفته بود مینداختن و می­فهمیدن که اون چیزی که اون توضیح داده، فقط توضیح ریاضی حرکت سیارک اصلی نیست، بلکه شروعی برای دستورالعمل نهایت جنایته، که هم خود زمین رو نابود کنه، و هم همه زندگی روی اون رو و یه کمربند سیارکی خیلی بزرگتر به وجود بیاره؟

    پس تعجبی نیست که اگه روی یه همچین مقاله علمی وحشتناکی سرپوش گذاشته بشه.

    و وقتی که هنری حرفهایش را تمام کرد، لحظه­ای سکوت برقرار شد و بعد دریک شروع به کف زدن کرد. دیگران هم فوراً به او پیوستند.

    هنری سرخ شد و وقتی که تشویق به پایان رسید، زمزمه کنان گفت: ببخشید که یه مقدار احساساتی شدم.

    اولان گفت: به هیچ عنوان. این فوران شگفت انگیز احساسات شاعرانه بود و من خیلی خوشحالم که این رو شنیدم.

    هالستد گفت: بی­پرده بگم که به نظر من این عالیه. این دقیقاً همون کاریه که موریارتی کرده و همه چی رو توضیح میده. نظر تو چیه ران؟

    میسن گفت: به نظر من هم همینطوره. به زودی دیگه من یه آدم دهن بسته نمی­مونم. نمی­تونم هیچ چیزی بهتر از یه مقاله شرلوکی بر مبنای تحلیلی که هنری ارائه کرد بخوام. اما چطور می­تونم ایده هنری رو وجداناً تصاحب کنم؟

    هنری گفت: این همش متعلق به شماست آقای میسن، یه هدیه مجانی، به خاطر اینکه من رو هم در این جلسه جذاب وارد کردین. آخه می­دونین، خود من هم سالهاست که یکی از عاشقان سینه چاک شرلوک هلمز هستم.

     

    1) یکی از مهم‌ترین و مشهورترین آزمایش‌های تاریخ فیزیک است که در سال ۱۸۸۷ میلادی، آلبرت مایکلسون و ادوارد مورلی انجامش دادند. این آزمایش راه را برای پذیرش نظریه نسبیت خاص که اینشتین در سال ۱۹۰۵ ارائه داد، هموار کرد. آزمایش مایکلسون مورلی را معمولاً نخستین شاهد قوی برای رد نظریه اتر می‌دانند. آلبرت مایکلسون به خاطر این آزمایش جایزه نوبل فیزیک را در سال ۱۹۰۷ از آن خود کرد.

    2) تعداد ارائه شده مربوط به اواسط دهه هفتاد میلادی است.

     

    مؤخره

     

    اجازه دهید اعترافی بکنم.

    من یکی از اعضای باشگاه بیکر استریت ایرگیولارز هستم. همیشه از این متنفر بودم که یک مقاله شرلوکی ننوشته­ام. من همان کسی بودم که فکر می­کردم که اگر مجبور شوم، نوشتن مقاله آسان خواهد بود، اما بعد با وحشت متوجه شدم که همه اعضای باشگاه بیکر استریت ایرگیولارز، اطلاعات بیشتری از من در مورد این نوشته­های مقدس دارند و برای من ممکن نیست که با آنها رقابت کنم. (در هر صورت رانلد میسن در این داستان من نیستم و در هیچ موردی به من شباهت ندارد).

    تنها بعد از اجبار دو نفر از اعضای بی اس آی، مایکل هریسن و بانِش هافمن و بعد از پیشنهاد هریسن که من موضوع «دینامیک یک سیارک» را انتخاب کنم بود که به خودم تکانی دادم. من یک مقاله 1600 واژه­ای متعصبانه نوشتم و عمیقاً عاشق تحلیل هوشمندانه خودم از آن شرایط شدم طاقت نداشتم که فکر کنم که تنها چند صد نفر از اعضای بی اس آی آن را دیده اند.

    به همین دلیل برای جذب مخاطب بیشتر، آن را تبدیل به داستان «نهایت جنایت» از داستانهای بیوه مردان کردم.

    و بالاخره اینکه خودم را یک ناجور واقعی خیابان بیکر احساس کردم.

    و یک بار دیگر، حالا که دارم این کتاب را جمع بندی می­کنم، چیزی که در انتهای کتاب اول گفتم را تکرار می­کنم. من داستانهای بیشتری از بیوه مردان سیاه خواهم نوشت. اول اینکه، من عاشق تک تک شخصیتهای این داستانها هستم. و دیگر اینکه دست خودم نیست. کاملاً برای مشخص شده که هر چیزی که من می­بینم یا هر کاری که انجام می­دهم، به طور خودکار و غیر ارادی در ذهنم می­چرخد، تا ببینم که آیا می­شود یک ایده داستانی بیوه مردان سیاه از آن بیرون بیاورم یا خیر.   

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 31 تیر 1394

    میسن سرش را تکان داد و گفت: اون توی داستانهای زیادی حضور نداشت، اما قرینه شرلوک هلمز بود. اون ناپلئون جنایتکاران بود، رقیب تحصیل کرده هلمز و خطرناک ترین دشمنش. همونطور که هلمز نمونه عمومی یه کارآگاه افسانه­ایه، موریارتی هم نمونه عمومی یه استاد شرارته. در واقع موریارتی بود که در مبارزه نهایی داستان «آخرین مسأله»، هلمز رو کشت و باعث مرگ خودش هم شد. اون دوباره به زندگی برنگشت.

    اولان گفت: و راجع به کدوم جنبه موریارتی می­خواین مقاله بنویسین؟ و فکورانه جرعه­ای از براندی­اش را نوشید.

    میسن صبر کرد تا هنری دوباره فنجانش را پر کند و گفت: خوب، نقشش به عنوان یه ریاضیدان من رو کنجکاو کرده. می­دونید، این اخلاقیات بیمار گونه موریارتی بود که ازش یه جنایتکار ساخت. اون از تأثیر گذاشتن روی زندگی انسانها و خدمت کردن به عنوان مسئول تخریب و ویرانگری لذت می­برد. اگه اون مسیر استعدادهاش رو به سمت کارهای مشروع و قانونی کج می­کرد، می­تونست بدون شک یه فرد معروف در سطح دنیا بشه، یا اینکه در دنیای شرلوک، یه ریاضیدان معروف باشه.

    در تمام این آثار، فقط به دو تا از کارهای ریاضی اون اشاره شده. اون نویسنده شرحی بر قضیه دو جمله­ای برای یک چیز بود. بعد، در رمان «دره وحشت»، هلمز به این نکته اشاره می­کنه که اون یه پایان نامه نوشته با عنوان «دینامیک یک سیارک» که چنان با ریاضی غنی شده که هیچ دانشمندی در اروپا قادر نیست دربارش بحث و مناظره کنه.

    روبین گفت: اتفاقاً یکی از بزرگترین ریاضیدانان زنده جهان، یه آمریکایی بود. جوسایا ویلارد گیبز که...

    میسن با عجله گفت: موضوع این نیست. وقتی که پای علم وسط کشیده میشه، دنیای شرلوکی فقط شامل اروپا میشه. موضوع اینه که درباره محتویات مقاله «دینامیک یه سیارک» چیزی گفته نمیشه. مطلقاً هیچ چیز. و هیچ شرلوکی هم قبلاً مقاله­ای در این باره ننوشته. من دربارش تحقیق کردم و می­دونم.   

    دریک گفت: و شما می­خواین چنین مقاله­ای بنویسین؟

    میسن گفت: خیلی دلم می­خواد ولی نمی­تونم. من یه مقدار اطلاعات غیر تخصصی درباره ستاره شناسی دارم. من می­دونم سیارک چیه. اونها اجسامی هستن که در بین مدارهای سیاره­های بهرام و برجیس دور خورشید می­چرخن. می­دونم که دینامیک هم چیه. درباره مطالعه حرکت اجسام و تغییرات حرکت در اثر اعمال نیروئه. ولی اینها من رو به هیچ جا نمی­رسونه. «دینامیک یک سیارک» درباره چیه؟

    دریک فکورانه گفت: این، همه اون چیزیه که داری، میسن؟ فقط یه عنوان؟ هیچ چیز دیگه­ای نیست که به اون مقاله ارجاع داده باشه؟

    -: حتی یه ارجاع کوچیک در هیچ کجا نیست. فقط عنوان مقاله هست، به علاوه اشاره به اینکه توش از ریاضیات خیلی پیشرفته استفاده شده.

    گونزالو طرحی که کشیده بود میسن که با صورتی کاملاً گرد می­خندید- را روی دیوار کنار بقیه قرار داد و گفت: اگه شما می­خواین راجع به حرکت سیاره­ها بنویسین، فکر می­کنم باید ریاضیات خیلی پیشرفته بلد باشین.

    دریک فوراً گفت: نه لازم نیست. بذار من بهت توضیح بدم ماریو. شاید من فقط یه بیوشیمی دان جزء باشم ولی راجع به ستاره شناسی هم یه چیزایی می­دونم. حقیقت اینه که همه ریاضیاتی که باید درباره حرکت سیارکها بدونیم در سال 1680 توسط آیزاک نیوتون به وجود اومده.

    حرکت یک سیارک کاملاً بستگی به نیروهای جاذبه داره و معادلات نیوتون محاسبه شدت این نیروها رو بین هر دو جسم امکان پذیر کرده به شرطی که میزان جرم هر دو اونها و فاصله اونها از هم مشخص شده باشه. البته وقتی که پای تعداد زیادی از اجسام وسط باشه و فاصله اونها هم تغییر کنه، محاسبات ریاضی کسل کننده میشه. سخت نمیشه، فقط خسته کنندس.

    البته نیروی جاذبه­ای که تأثیر اصلی رو روی سیارکها میذاره، مربوط به خورشیده. هر سیارکی روی یه مدار بیضی شکل به دور خورشید می­چرخه، و اگه فقط یه سیارک و خورشید وجود داشت، مدار اون دقیقاً به وسیله معادلات نیوتون قابل محاسبه بود. سیارکهای دیگه­ای هم وجود دارن، اما تأثیرات جاذبه­ای اونها، که خیلی کمتر از نیروی جاذبه خورشیده، و میشه از تأثیر اونها روی حرکت سیارک اصلی صرف نظر کرد. به طور کلی اگه فقط جاذبه خورشید رو در نظر بگیریم، خیلی نزدیک به هدف خواهیم بود.

    اولان گفت: فکر کنم خیلی زیادی سادش کردی جیم. شاید من یه وکیل جزء باشم و ادعا هم نمی­کنم که  چیزی راجع به ستاره شناسی می­دونم ولی هیچ وقت نشنیدم که هیچ راه حلی برای مسئله نیروی جاذبه بین بیشتر از دو جسم وجود نداشته باشه.

    دریک گفت: درسته. اگه منظورت اینه، همه راه حل­های عمومی که ارائه شده برای مسائلیه که درباره بیشتر از دو جسمه. مسئله یک جسمی وجود نداره. نیوتون مسئله دوجسمی رو حل کرده ولی تا به امروز هیچ کس موفق نشده راه حلی برای مسئله سه جسمی پیدا کنه. اگرچه مسئله اینه که فقط نظریه پردازها به مسئله سه جسمی علاقه دارن. ستاره شناسان برای مطالعه حرکت اجسام، اول تأثیرات نیروی جاذبه غالب رو محاسبه می­کنن بعد مرحله به مرحله اون رو با اضافه کردن نیروهای جاذبه کمتر تصحیح می­کنن. همین براشون کفایت می­کنه. و بعد با حالتی از خود متشکر به عقب تکیه داد.

    گونزالو گفت: پس اگه فقط نظریه پردازها به مسئله سه جسمی علاقه دارن و اگه موریارتی یه ریاضیدان خیلی پر قدرت بوده، پس مقالش فقط راجع به همین می­تونسته باشه.

    دریک سیگار دیگری روشن کرد و بعد از اولین پک سرفه­ای کرد. بعد گفت: اگه دلت بخواد حتی ممکنه راجع به زندگی عشقی زرافه­ها هم باشه. ولی ما باید به عنوان مقاله توجه کنیم. اگه موریارتی مسئله سه جسمی رو حل کرده باشه، پس می­تونسته اسم مقالشو بذاره «تحلیل مسئله سه جسمی» یا بذاره «عمومیت بخشی به قانون جاذبه جهانی». اسمش رو نمیذاشت «دینامیک یک سیارک».

    هالستد گفت: درباره حرکات سیارکها چی؟ یه چیزی راجع بهش شنیدم. فاصله­هایی در فضا وجود نداره که هیچ سیارکی اونجاها نباشه؟

    دریک گفت: اوه، البته. می­تونیم اطلاعاتشو از دائره­المعارف کلمبیا دربیاریم. اگه هنری لطف کنه و بیارتش...

    هالستد گفت: بی خیالش. تو فقط هر چی می­دونی دربارش به ما بگو، بعد اگه مجبور شدیم اطلاعاتشو خودمون چک می­کنیم.

    دریک گفت: خوب بذار ببینم...او به طور آشکاری از ادامه تسلطش بر گفتگوها لذت می­برد. سبیل خاکستری­اش تند تند تکان می­خورد و چشمانش که در پوست چروکیده­اش آشیانه کرده بود، می­درخشید.

    او گفت: یه ستاره شناس آمریکایی بود به نام کِرکوود و فکر می­کنم اسم کوچیکش هم دانیل بود. یه زمانی در اواسط قرن نوزدهم به این نکته اشاره کرد که به نظر می­رسه سیارکها در مدارهاشون گروه گروه هستن. چند دوجین از اونها شناخته شده بودن که همشون هم بین مدار بهرام و برجیس بودن و همونطور که کرکوود اشاره کرده بود، زیاد از هم پراکنده نمی­شدن. اون همچنین اشاره کرد که فضاهای خالی هم وجود داره که هیچ سیارکی اونجا نیست.

    در سال 1866 یا سال...نه کاملاً مطمئنم که سال 1866 بود که اون روی دلیل این پدید کار می­کرد. هر سیارکی که در اون فضاها دور خورشید بچرخه، در دوره­های مساوی تحت تأثیر جاذبه برجیس قرار می­گیره.

    گونزالو گفت: اگه اونجا سیارکی وجود نداشته باشه، پس از کجا می­فهمی که با چه سرعتی دور خورشید می­چرخه؟

    -: کاملاً سادس. کپلر در سال 1619 این مسئله رو حل کرد و اسمش رو گذاشت قانون سوم کپلر. می­تونم ادامه بدم؟

    گونزالو گفت: اینها همش یه مشت حرفه. قانون سوم کپلر چی هست؟

    ولی اولان گفت: بذار جیم حرفشو زنه ماریو. منم نمی­تونم عیناً نقل قول کنم ولی ستاره شناسها از بالا تا پایینش خبر دارن. ادامه بده جیم.

    دریک گفت: اگه یه سیارک در اون شکافها بود، در مداری دور خورشید می­چرخید که ممکن بود شش سال یا چهار سال طول بکشه. هر دور چرخش برجیس به دور خورشید، دوازده سال طول میکشه. معنیش اینه که هر سیارک در اون مدارها، هر دو یا سه دور یک بار، در همون موقعیت مکانی نسبت به برجیس قرار می­گیره. جاذبه مشتری هر بار اونها رو به سمتی میکشه، هر بار به همون جهت خاص. حالا ممکنه یه به سمت جلو بکشه یا به سمت عقب.

    اگه کشش به سمت عقب باشه، حرکت سیارک کندتر میشه به همین دلیل به یه مدار نزدیک­تر به خورشید سقوط میکنه و از منطقه شکاف خارج میشه. اگه کشش رو به جلو باشه، حرکت سیارک سریعتر میشه و به یه مدار دورتر از خورشید صعود میکنه، و باز هم از منطقه شکاف خارج میشه. به این ترتیب دیگه هیچ چیزی توی منطقه شکاف باقی نمیمونه، و چیزهایی ایجاد میشه که بهش شکافهای کرکوود گفته میشه. همین اتفاق توی حلقه­های کیوان هم میفته. اونجا هم شکافهایی وجود داره.

    ترامبول گفت: گفتی که کرکوود این کشف رو در سال 1866 انجام داد؟

    -: بله.

    -: و فکر می­کنی که موریارتی مقالش رو در چه سالی نوشت؟

    میسن گفت: در سال 1875، اگه به طور منطقی روی مجموعه آثار شرلوک کار کنیم.

    ترامبول گفت: شاید دویل از کشفیات کرکوود الهام گرفته باشه و عنوان مقاله رو به این دلیل انتخاب کرده باشه. در این صورت ما می­تونیم تصور کنیم که موریارتی نقش کرکوود رو بازی می­کنه و می­تونی یه مقاله درباره شکافهای موریارتی بنویسی.

    میسن مضطربانه گفت: اونوقت این کافیه؟ کار کرکوود چقدر اهمیت داشته؟ چقدر سخت بوده؟

    دریک شانه­ای بالا انداخت و گفت: این مقاله قابل احترامیه، ولی بر مبنای فیزیک نیوتون بنا شده. یه کار خوب درجه دو، نه درجه یک.

    روبین گفت: صبر کنید، صبر کنید. ریش تنکش از شدت هیجان می­لرزید. شاید موریارتی به طور کامل از فیزیک نیوتون خارج شده باشه. شاید وارد فیزیک اینشتین شده باشه. اینشتین نظریه جاذبه رو بازنویسی کرد.

    دریک گفت: اون رو گسترش داد. با نظریه نسبیت عام در سال 1916.

     -: درسته. چهل سال بعد از مقاله موریارتی. باید همین باشه. تصور کن که موریارتی به اینشتین پیشدستی کرده باشه.

    دریک گفت: در سال 1875؟ این باید قبل از آزمایش مایکلسون-مورِلی (1) باشه. فکر نمی­کنم که امکان انجامش وجود داشته باشه.

    روبین گفت: البته که وجود داشته، اگه موریارتی به اندازه کافی نبوغ داشته باشه، که داشته...

    میسن گفت: اوه، بله. در دنیای شرلوکی، پروفسور موریارتی در هر زمینه ای نبوغ کافی داشته. مطمئناً اون به اینشتین پیشدستی کرده. تنها موضوع اینه که، اگه اون این کار رو کرده باشه، تاریخ پیشرفت علم رو به طور کلی تغییر نمیده؟

    روبین در حالی که از شدت هیجان به لکنت افتاده بود گفت: نه اگه روی مقاله سرپوش گذاشته باشه. همه چی با هم جور در میاد. روی مقاله سرپوش گذاشته شد و پیشرفت بزرگ از دست رفت تا اینکه اینشتن دوباره کشفش کرد.

    گونزالو با اعتراض گفت: چی باعث شد که فکر کنی روی مقاله سرپوش گذاشته شده؟

    روبین گفت: مقاله وجود نداره، داره؟ اگه ما از دید یه ناجور خیابون بیکر به دنیا نگاه کنیم، پس پروفسور موریارتی واقعاً وجود داشته و مقاله هم نوشته شده، و واقعاً نظریه نسبیت عام رو هم پیشبینی کرده. ما هنوز نمی­تونیم این رو در نوشته­های علمی پیدا کنیم و هیچ نشونه­ای از دید نسبیتی در دوران قبل از اینشتین وجود نداره. تنها توضیح ممکن اینه که موریارتی شیطان صفت روی مقاله سرپوش گذاشته.

    دریک هرهر خندید و گفت: اگه اون شخصیت شیطان صفت دلیل کافی داشته باشه، پس روی مقاله­های علمی زیادی سرپوش گذاشته. ولی حدس تو درست نیست مانی. امکان نداشته که اون مقاله شامل نظریه نسبیت عام باشه. به خاطر اینکه عنوانش این رو نشون نمیده.

    روبین معترضانه گفت: چرا امکان نداشته؟

    دریک گفت: برای اینکه بازبینی محاسبات جاذبه­ای به این منظور که نظریه نسبیت از داخلش استخراج بشه، هیچ ربطی به دینامیک یه سیارک نداره. در واقع در سال 1875 فقط یه چیز بوده که ستاره­شناسها می­دونستن که میشه بررسیش کرد. یه معما درباره جاذبه­.

    روبین گفت: آهان، حالا کم کم دارم متوجه منظورت میشم.

    اولان گفت: خوب، من نمیشم. ادامه بده جیم. معما چی بود؟

    دریک گفت: مربوط میشه به سیاره تیر، که روی یه مدار کاملاً بیضوی دور خورشید می­چرخه. سیاره تیر در یه نقطه از مدارش به خورشید نزدیک­تر میشه (نزدیک­تر از هر سیاره دیگه­ای البته به این دلیل که این سیاره از بقیه سیارات به خورشید نزدیک­تره) و به این نقطه حضیض خورشیدی میگن. هر بار که سیاره تیر یک دور به دور خورشید میزنه، نقطه حضیض یه مقدار خیلی کم به جلو رونده میشه.

    قبلاً تصور می­شد که دلیل این جلو روندگی، تأثیرات جاذبه­ای کوچیک یا اغتشاشات جاذبه­ای بقیه سیاراته. ولی بعد از اینکه همه این تأثیرات در نظر گرفته شد، باز هم این جلو روندگی به طور کامل توضیح داده نشد. این موضوع در سال 1843 کشف شد. یه مقدار جلو روندگی جزئی باقی مونده بود که با نظریه جاذبه عمومی توجیه نمی­شد. مقدارش زیاد نبود، فقط چهل و سه ثانیه قوسی در هر قرن. معنیش اینه که نقطه حضیض خورشیدی در هر 4200 سال به اندازه ناچیزی برابر با قطر ظاهری ماه کامل جابجا می­شد، یا اینکه یه دور کامل در آسمون رو او کمی محاسبات ذهنی انجام داد- در حدود سه میلیون سال طی می­کرد.

    این حرکت زیادی نیست اما اونقدری هست که نظریه جاذبه نیوتون رو تحت تأثیر قرار بده. بعضی ستاره شناسان تصور می­کردن که یه سیاره دیگه در اون طرف تیر هست که به خورشید نزدیک­تره. تا زمانی که اون ناشناخته بود، تأثیرش محاسبه نشده بود. ولی می­شد محاسبه کرد که اگه وجود داشته باشه، اندازش چقدر باید باشه و مدارش به چه شکلی می­تونه باشه تا چنین تأثیری روی تیر بذاره و نقطه حضیضش رو دچار حرکات ناهماهنگ بکنه. تنها مشکل این بود که اونها هیچ وقت اون سیاره رو پیدا نکردن.

    بعد اینشتین نظریه جاذبه نیوتون رو دوباره تنظیم کرد و عمومی­ترش کرد. و بعد نشون داد که وقتی این معادلات جدید برای حرکات حضیض خورشیدی سیاره تیر به کار میره، تمام اون حرکات رو به خوبی توجیه می­کنه. و البته چند تا کار دیگه هم کرد، که لازم نیست بهش فکر کنید. 

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 31 تیر 1394

    نهایت جنایت

     

    راجر هالستد گفت: بیکر استریت ایرِگیولارز (ناجورهای خیابان بیکر)، تشکیلاتیه برای هواداران سینه چاک شرلوک هلمز. اگه این رو نمی­دونین، پس هیچی نمی­دونین!

    او از بالای نوشیدنی­اش طوری به ترامبول لبخند زد که گویا این موضوع را تنها نوعی از برتری می­داند که دیگران در برابر آن نمی­توانند تاب بیاورند.

    گفتگوهایی که در حین صرف کوکتل در ضیافت ماهانه بیوه مردان سیاه انجام می­شد، در حد زمزمه بود اما ترامبول در این لحظه با عصبانیت اخم کرد و بر طبق عادت ناشایستش صدایش را بالا برد.

    او گفت: وقتی یه جوون خام بودم، داستانهای شرلوک هلمز رو با با یه لذت ابتدایی می­خوندم، ولی الان دیگه خام و بی­تجربه نیستم. بالاخره فهمیدم که اینها همون چیزهایی هستن که نمیشه به همه گفت.

    امانیوئل روبین از پشت عینک ته استکانی­اش مانند جغد به او خیره شد، سری تکان داد و گفت: جوونی و بی­تجربگی ربطی به این نداره، تام. داستانهای شرلوک هلمز به عنوان داستانهای معمایی شناخته میشن و خود داستانهای معمایی یکی از شاخه های بزرگ ادبیاته. این نشون میده که این داستانها تا اون زمان محدود به نوجوونها و رمانهای بی­ارزش بودن و بعداً تبدیل به سرگرمی برای بزرگسالان شدن.

    اولان با حالتی سختگیرانه از فرار قامت 188 سانتیمتری­اش به روبین 160 سانتی نگاهی کرد و گفت: در واقع به عقیده من، سر آرتور کانن دویل، همچین معمایی نویس فوق­العاده­ای هم نبوده. آگاتا کریستی خیلی خیلی بهتره.

    روبین گفت: به عنوان یه معمایی نویس، باید بگم که ابراز عقاید کوته فکرانه و معلم مآبانه، یکی از هزاران راه بشر برای جا زدن خودش به عنوان یه فرد صاحب صلاحیت و متخصصه. خود کریستی از مطالعه کتابهای دویل استفاده کرد و از اونها چیز یاد گرفت. اینم یادت نره که کارهای اولیه کریستی خیلی ضعیف بودن. اینم بگم حالا کم کم داشت گرم میشد- که آگاتا کریستی هرگز از محافظه کاری و ترس از خارجی­ها که باعث پیش­داوری در مورد اونها می­شد، خلاص نشد. آمریکایی­ها در داستانهاش آدمهای مسخره­ای هستن. اسم همه اونها هیرامه و انگلیسی رو با لهجه ای حرف می­زنن که برای هیچ بنی بشری شناخته شده نیست. اون به طور آشکاری ضد یهود بود و از دهن شخصیتهای داستانهاش، یکریز می­گفت که به خارجی­ها شک داره.

    هالستد گفت: ولی هنوز کارآگاهش بلژیکیه.

    روبین گفت: از حرفام بد برداشت نکن، من عاشق هرکول پوارو ام. فکر می­کنم به اندازه ده دوازده تا شرلوک هلمز می­ارزه. من فقد داشتم به این نکته اشاره می­کردم که میشه از هر کسی ایراد گرفت. در واقع تمام معمایی نویس­های انگلیسی در دهه­های بیست و سی، محافظه کار بودن و بر محوریت طبقات فرادست جامعه قلم می­زدن. میشه درباره داستانهای معمایی مختلفی حرف زد که توی اونها مثلاً- یه مرد از اشراف، توی کتابخونه کاخ اعیانیش با چاقو با قتل رسیده، یا در مورد اختلافات طبقاتی و دارایی­های مستقل. حتی کارآگاه­ها هم اغلب جنتلمن هستن، مثل پیتر ویمزی، رادریک اَلِن، آلبرت کمپیون...

    ماریو گونزالو گفت: پس اگه اینطوره، به عنوان کسی که همین الان از رسیده و از راه پله حرفهای شما رو شنیده به این نتیجه می­رسیم که داستانهای معمایی بر اساس دموکراسی رشد و نمو پیدا کردن. از این به بعد باید با پاسبون­ها و کارآگاه­های خصوصی مست و دلالهای محبت و زنهای فاحشه و بقیه اونهایی که چراغ هدایت رو توی جامعه مدرن بدست گرفتن، کار کنیم. او نوشیدنی­ای را که به سمتش دراز شده بود گرفت و گفت: متشکرم هنری، این بحث چطور شروع شد؟

    هنری گفت: به شرلوک هلمز اشاره شد.

    -: در رابطه با تو؟ گونزالو خوشحال به نظر می­رسید.

    -: نه قربان. در رابطه با بیکر استریت ایرگیولارز.

    چهره گونزالو خالی از احساس به نظر می­رسید. او گفت: اون چی...

    هالستد گفت: اجازه بده مهمون امشبم رو بهت معرفی کنم، ماریو. اون خودش برات تعریف می­کنه. رانِلد مِیسن، ماریو گونزالو. رانلد عضو بی اس آیه (BSI)، و من هم همینطور. ادامه بده ران. بهش بگو.

    رانلد میسن آشکارا مرد چاقی بود، با سر طاس براق و سبیل فرچه مانند مشکی. او گفت: بیکر استریت ایرگیولارز، گروهی از هواداران سینه چاک شرلوک هلمز هستن. اونها یک بار در سال در ماه ژانویه، در روز جمعه­ای که به روز تولد اون مرد بزرگ نزدیک تره، دور هم جمع میشن. در طی بقیه سال هم فعالیتهای شرلوکی دیگه انجام میدن.

    -: مثلاً چی؟

    -: خوب اونها...

    هنری شروع شام را اعلام کرد و میسن با تشویش خاطر گفت: من باید روی صندلی خاصی بشینم؟

    گونزالو گفت: نه، نه، می­تونین بغل دست من بشینین تا با هم صحبت کنیم.

    صورت پهن میسن با لبخندی به دو نیم شد و گفت: خوبه، دقیقاً به خاطر همینه که من اینجا هستم. راج هالستد بهم گفت که شاید شما یه چیزی برای من داشته باشید.

    -: در رابطه با چی؟

    -: کارهای شرلوکی. میسن یک نان رول را به دو نیم کرد و با حرکات پی­درپی کارد به آن کره مالید. می­دونین، موضوع اینه که کانن دویل تعداد زیادی از داستانهای شرلوک هولمز رو با بیشترین سرعتی که می­تونسته نوشته، چون از اونها متنفر بوده...

    -: واقعاً متنفر بوده؟ چرا...

    -: چرا اونها رو می­نوشته؟ به خاطر پول. دلیلش این بوده. از همون اولین داستان، اتاق مطالعه­ای در اسکارلت، شرلوک هلمز دنیا رو به آتیش کشید. اون تبدیل شد به یه شخصیت معروف جهانی و نمیشه واقعاً گفت که چه تعدادی از مردم فکر می­­کردن که اون واقعاً زندگی می­کرده. تعداد غیر قابل شمارشی نامه به آدرسش در خیابون بیکر شماره 221 ب فرستاده شده بود و توی هزاران نامه مشکلاتی شرح داده شده بودن تا حلشون کنه.

    کانن دویل شگفت زده شد و شکی نداشت که کسی نمی­تونه در این شرایط تاب بیاره. اون داستانهای دیگه­ای نوشت و اونها رو فروخت، اما سفارشات همچنان فزونی پیدا می­کرد. به همین دلیل زیاد خوشش نیومد. اون توی ذهنش خودش رو نویسنده رمانهای عاشقانه تاریخی بزرگ تصور می­کرد اما می­دید که داره به خاطر نوشتن داستانهای معمایی شهرت پیدا می­کنه و این ناراحتش می­کرد، مخصوصاً که می­دید کارآگاه تخیلیش، از خودش خیلی معروف­تر شده. اون شش سال روی این داستانها کار کرد تا داستان آخرین مسأله، که در اون داستان، عمداً شرلوک هلمز رو کشت. فریاد اعتراض دنیا به این موضوع بلند شد و بعد از چند سال دیگه دویل مجبور شد با دلایلی، هلمز رو احیا کنه و به نوشتن داستانها بیشتر ادامه بده.

    در کنار ارزشهای معمایی داستانها، و جذابیت شخصی خود شرلوک هلمز، این داستانها، تصاویری متنوع از بریتانیای کبیر در اواخر دوره ویکتوریایی نشون میدن. مثل اینکه کسی در دنیایی زندگی کنه که هیچ وقت از سال 1895 تکون نمی­خوره.

    گونزالو گفت: اون کارهای شرلوکی چی هستن؟

    -: خوب، بهتون گفتم که دویل دوست نداشت که فقط راجع به هلمز بنویسه. وقتی که اون داستانهای مختلف رو می­نوشت، این­ کار رو خیلی سریع انجام می­داد و خودش رو برای استدلالات محکم به دردسر نمینداخت. به خاطر همین توی داستانهاش نکات عجیبی وجود داره، مثل گره­های باز نشده، یا حفره­های کوچیک و از این جور چیزها. بازی به این ترتیبه که وانمود می­کنیم که هیچ خطا و اشتباهی در کار نیست. در واقع برای یه شرلوکی واقعی، دویل اهمیت زیادی نداره. این دکتر جان ه. واتسون بوده که داستانها رو نوشته.

    جیمز دریک که از طرف دیگر میسن در سکوت گوش می­کرد گفت: می­دونم چی میگین. من خودم یه بار یکی از هواداران هلمز رو دیدم که شاید اون هم عضو بیکر استریت ایرگیولارز بوده باشه- اون بهم گفت که داره روی یه مقاله کار می­کنه که ثابت می­کنه هم شرلوک هلمز و هم دکتر واتسون، کاتولیکهای پر شور و حرارتی بودن. من گفتم: مگه خود دویل کاتولیک نبود؟ که البته بود. دوست من یه نگاه سردی به من انداخت و گفت: خوب بوده باشه، که چی بشه؟!

    میسن گفت: دقیقاً، دقیقاً. قابل احترام­ترین کارهای شرلوکی اینه که بتونین نکته مورد نظرتون رو با نقل قول کردن از کتابها و استدلال با دقت اثبات کنید. مثلاً بعضی­ها مقاله­هایی نوشتن که به گمون خودشون ثابت کردن که دکتر واتسون، زن بوده یا اینکه شرلوک هلمز با خانمی که صاحب خونش بوده، سر و سری داشته. یا مقاله­های دیگه ای که درباره جوونی شرلوک هلمز بوده یا اینکه دکتر واتسون دقیقاً کجا برای اولین بار در جنگ زخمی شده و از این جور چیزها.

    به طور ایده­آل، شرط عضویت در باشگاه بیکر استریت ایرگیولارز اینه که هر کسی یه مقاله شرلوکی بنویسه، ولی کسی عملاً اجرای این قوانین رو جدی نمی­گیره. من هنوز چنین مقاله­ای ننوشتم، اگر چه خیلی دوست دارم که بنویسم. میسن برای لحظه­ای پر از امید و آرزو به نظر رسید. او ادامه داد: تا زمانی که اینکار رو نکنم نمی­تونم خودم رو یه ناجور واقعی بدونم.

    ترامبول روی میز به طرف او خم شد و گفت: من دارم سعی می­کنم رابطه حرفهای شما رو با نطقی که روبین کرد بفهمم. شما به خونه شمار 221 ب خیابون بیکر اشاره کردین.

    میسن گفت: بله. این همونجاییه که هلمز زندگی می­کرده.

    -: و به خاطر همینه که اسم باشگاه بیکر استریت ایرگیولارزه؟

    میسن گفت: این اسمیه که شرلوک هلمز روی چند تا بچه شیطون که براش جاسوسی می­کردن و اطلاعات جمع می­کردن، گذاشته بود. اونها دسته ناجور هلمز بودن و با پلیس فرق داشتن.

    ترامبول گفت: اوه، خوب، به گمونم موضوع بی ضرری باشه.

    میسن با جدیت گفت: و برای ما لذت زیادی به همراه داره. بجز اینکه در حال حاضر مایه دردسر و آزار من شده.

    درست در همین لحظه و کمی بعد از اینکه هنری کوردن بلوی گوشت گوساله را آورد- بود که صدای روبین یک درجه بالاتر رفت و گفت: البته هیچ راهی وجود نداره که بشه تقلیدی بودن شرلوک هلمز رو انکار کرد. تمام تکنیکهای کارآگاهی شرلوک هلمز به وسیله ادگار آلن پو و کارآگاهش، آگوست دوپین ابداع شده. پس شرلوک هلمز واقعی اون بوده. به هر حال پو فقط سه داستان از دوپین نوشت و این شرلوک بود که واقعاً تونست قلب دنیا رو تسخیر کنه.

    در واقع، احساس شخصی من اینه که رفتار شرلوک هلمز به عنوان یک انسان، حالا واقعی یا افسانه­ای، خیلی چشمگیرتر از رفتارش به عنوان شخصیتی استدلال کننده و منطقی بود. نه افتخاراتش در ارتش، نه جذابیت مدبرانش، نه رهبری مذهبیش، هیچ کدوم به اندازه قدرت مغز خونسردش مهم نبودن. هیچ چیز رازآلودی درباره هلمز وجود نداره. اون حقایق رو جمع آوری می­کرد و از اونها نتیجه می­گرفت. نتایجش هم همیشه منصفانه نبودن. دویل همیشه دست رو به دلخواه خودش می­چید، ولی همه معمایی نویسها همین کار رو می­کنن. منم همین کار رو می­کنم.

    ترامبول گفت: با این حرفها هیچ چیزی رو نمی­تونی ثابت کنی.

    روبین بدون اینکه رشته کلامش را از دست بدهد ادامه داد: اون همچنین اولین ابر قهرمان در ادبیات مدرن بود. اون همیشه به عنوان فردی خوش اندام توصیف شده، اما این حقیقت که اون همه موفقیت­هاش رو از طریق مغزش بدست می­آورد نباید این حقیقت رو بپوشونه که اون قدرتهای مافوق انسانی هم داشت. یه بار که یه ملاقات کننده برای اثبات قدرتش به شرلوک هلمز، سیخ داخل شومینه رو خم کرد، هلمز هم اون رو تقریباً دوباره صافش کرد، که کار خیلی مشکل تریه. یه بار دیگه...

    میسن سرش را به سمت جایی که روبین نشسته بود تکان داد و به گونزالو گفت: آقای روبین خودش مثل یکی از ناجورهای خیابون بیکر میمونه.

    گونزالو گفت: من که فکر نمی­کنم. اون فقط همه چیز می­دونه. ولی بهش نگو که من اینو گفتم.

    -: شاید بتونه یه اشاره­هایی در مورد کارهای شرلوکی به من بکنه.

    -: شاید، ولی اگه واقعاً توی دردسر افتادی، اونی که می­تونه بهت کمک کنه، هنریه.

    -: هنری؟ چشمان میسون دور میز می­چرخید و سعی می­کرد که نام اول حاضرین را به خاطر بیاورد.

    گونزالو گفت: پیشخدمتمون. اون شرلوک هلمز ماست.

    میسن مشکوکانه گفت: من که فکر نمی­کنم.

    -: صبر کن شام تموم شه. خودت می­بینی.

    هالستد به لیوان آبش ضربه زد و گفت: آقایون، امشب می­خوایم روی یه موضوع متفاوت کار کنیم. آقای میسن مشکلی داره که مربوط میشه به نوشتن یه مقاله شرلوکی، و معنیش اینه که اون برای ما یه معمای ادبی خالص آورده. معمایی که هیچ ارتباطی به زندگی حقیقی نداره. ران، توضیح بده.

    میسن با قاشق مقداری بستنی در بشقاب دسرش کشید و بعد آن را به عنوان حسن ختام شام در دهانش گذاشت و گفت: اینکه من باید این مقاله رو آماده کنم فقط به خاطر احترام شخصیه. من عاشق این هستم که یه ناجور خیابون بیکر باشم، ولی وقتی که می­بینم همه اعضای باشگاه خیلی بیشتر از من درباره این مجموعه آثار اطلاعات دارن و بچه­های سیزده ساله مقاله می­نویسن و به خاطر نبوغشون مورد تشویق قرار می­گیرنئ ، برام سخته که سرم رو بالا نگه دارم.

    مشکل اینجاست که من قدرت تخیل لازم برای این کار رو ندارم. ولی می­دونم که می­خوام چکار کنم. من می­خوام یه مقاله درباره دکتر موریارتی بنویسم.

    اولان گفت: آه، بله. شخصیت شرور این داستانها.

  • نظرات() 
  • جمعه 26 تیر 1394

    گونزالو با موافقت گفت: گوش کنید، گوش کنید. او طرح چهره لمنستر را به پایان برده بود و صورت او را به صورت مثلثی رو به پایین کشیده بود که هیچ کدام از جزئیات چهره­اش فراموش نشده بود.

    لمنستر با بردباری به آن نگاه کرد و رضایتمندانه سرش را تکان داد، بعد در حالی که هنری بدون سر و صدا مشغول پاک کردن میز بود، جرعه­ای از براندی­اش را نوشید.

    او گفت: من از خونواده­ای هستم که میشه بهش گفت یه خونواده اصیل نیوانگلندی. خونواده من پولش رو در حدود دو قرن پیش و از طریق چند کارخونه نساجی بدست آورده و همینطور به عقیده من- تجارت زشت اون روزها یعنی خرید و فروش برده و مشروبات الکلی. خونواده از پولش با سرمایه گذاری در تجارتهای محافظه کارانه و چیزهای دیگه­ای مثل این حفظ کرد. ما غولهای سرمایه­داری نیستیم ولی اونهایی که از خونواده باقی موندن، یعنی من و پسر عموم، آدمهای مرفهی هستیم. من زنم رو طلاق دادم و بچه­ای هم ندارم.

    تاریخچه خونوادگی چیزی بود که من رو به تبارشناسی علاقمند کرد، و پول خونوادگی این امکان رو به وجود آورد که من بتونم به علائق شخصیم بپردازم. البته فعالیت پرمنفعتی نیست، حداقل به اون صورتی که من بهش می­پردازم، ولی من مشکلی ندارم.

    عمو برایس برادر بزرگتر پدرم- در جوونی، بعد از درگذشت همسرش، خودش رو بازنشسته کرد. اون یه خونه پر زرق و برق توی کانکتیکات ساخت و خودش رو با جمع کردن اشیای مختلف سرگرم کرد. من خودم هیچ علاقه­ای به تلمبار کردن چیزها ندارم، اما تصور می­کنم این کار همون رضایت خاطری رو برای عموم به ارمغان می­آورد که تحقیقات در مورد تبار شناسی برای من. 

    اولان گفت: اون چی جمع می­کرد؟

    -: چیزهای مختلف، ولی نه غیرعادی. آدم خسته کننده­ای بود، بدون هیچ قدرت خلاقه­ای. اول با جمع کردن کتاب شروع کرد، بعد به سکه­های قدیمی رو آورد و در نهایت تمبر. جنون جمع آوریش هیچ وقت اونقدر شدید نشد که پول خیلی هنگفتی بابت خرید یه چیز بده، به همین دلیل هم مجموعش چیزی نبود که بشه بهش گفت «یه مجموعه درجه یک». چیزهایی بودن که آدمهای پر افاده­ای که ازشون خبرداشتن، بهشون می­خندیدن. اما با این حال هنوز هم براش مایه خوشحالی بود و البته کتابخونه هزار کتابیش هم مطلقاً بی­ارزش نبود. بقیه چیزها هم همینطور. و البته حتی یه مجموعه­دار جزء هم گاهی اوقات چیزهای خوبی گیرش میاد.

    ترامبول گفت: پس عموتون هم یه همچین چیزی گیر آورد؟

    -: عمه هِستر من، بچه سوم خونواده بود که دو سال کوچیکتر از عموم و پنج سال بزرگتر از پدرم که چهارده سال پیش فوت کرد بود. عمه هستر می­گفت که عمو برایس یه چیز خیلی باارزش بدست آورده.

    -: اون از کجا می­دونست؟

    -: عمه هستر همیشه به عموم نزدیک بود. اون توی فلوریدا زندگی می­کرد، ولی از وقتی که عموم همسرش رو از دست داد، هر سال چند ماه از تابستون رو با برادرش در کانکتیکات می­گذروند. عمم هیچ وقت ازدواج نکرده بود و از نظر سن و سال هم به عموم نزدیک بود. عموم یه پسر داشت اما اون برای یه ربع قرنه که توی آمریکای جنوبی زندگی می­کنه. اون با یه دختر برزیلی ازدواج کرده و سه تا بچه داره. رابطه خوبی هم با پدرش نداشت و هرکدوم وانمود می­کردن که اون یکی وجود نداره. البته من بودم و اونها هم از سر وظیفه شناسی، با ابراز محبت از راه دور من رو خوشحال می­کردن و من هم اونها رو خیلی دوست داشتم.

    عمه هستر یه زن خیلی سالخورده بود و درباره خونواده هم خیلی خودخواه بود و البته این خودخواهی به شدت مسخره و غیرعادی بود. اون موقع حرف زدن خیلی دقیق و سختگیر بود، و معتقد بود که توی دنیا بیرحمی زندگی می­کنه که پر از دزد و سوسیالیسته. مثلاً اون هیچ وقت جواهراتش رو استفاده نمی­کرد. همیشه اونها رو توی یه گاوصندوق انبار می­کرد.

    طبیعی بود که عموم خونه رو برای عمم میذاره و در نتیجه عمم هم اون رو برای من به ارث گذاشت. من به اندازه کافی از تبار خونواده اطلاع داشتم که به یاد بیارم عمو برایس یه پسر داره که وارث مستقیم و برحق عمومه، اما رابطشون بیشتر از اون خراب بود که بتونه خونه رو به ارث ببره. من به پسرعموم نامه نوشتم و ازش پرسیدم که آیا در مورد وصیت­نامه رضایت داره یا نه، و سه روز پیش هم نامه­ای ازش به دستم رسید که توش نوشته بود که خوشحال میشه خونه و اسباب و اساسیش مال من باشه. در واقع، به تلخی گفته بود که تا جایی که به اون مربوط میشه، من می­تونم خونه رو با هر چی که توشه، آتیش بزنم.

    ترامبول گفت: آقای لمنستر، میشه به مورد گمشده بپردازین؟

    -: آه، متأسفم. فراموش کرده بودم. عمه هستر، گفته بود که از حس وفاداری عموم نسبت به مجموعش خوشحال نیست. به من می­گفت: این خنزرو پنزرها، ارزش بی­مانندی دارن.

    اولان، با لبخند گفت: این چیزی بود که عمتون راجع به اونها می­گفت، خنزر و پنزر؟

    -: اون اصطلاح مورد علاقش بود. بهتون اطمینان می­دم که به خوبی به خاطر میارم. روش حرف زدنش قدیمی بود. مطمئنم که عمداً اینطور حرف می­زد. احساس می­کرد که روش حرف زدن علامت مهمی برای نشون دادن موقعیت اجتماعیه.

    روبین حرف او را قطع کرد: شاو هم همین فکر رو می­کرد. مثلاً در پیگمالیون...

    ترامبول گفت: بی خیال مانی. آقای لمنستر، میشه ادامه بدین؟

    -: من فقط می­خواستم بگم که فکر می­کنم، وسواس عمه هستر در مورد پیچیدگی استفاده از واژه­ها، چیزی بود که اون احساس می­کرد باعث میشه از طبقات فرودست جامعه خارج بشه. اگه من می­خواستم بهش بگم که باید چیزی رو از کسی بخواد، اون حتماً چیزی می­گفت در این حدود: عزیزم، ولی دقیقاً باید از کی تقاضا کنم؟ اگه می­تونست از فعل «تقاضا کردن» استفاده کنه، هر گز از فعل «خواستن» استفاده نمی­کرد. اون هیچ وقت جملاتش رو با حروف اضافه یا خط فاصله­ای که جمله رو ناتموم میذاره، تموم نمی­کرد. در واقع اون تنها کسی بود که من میشناختم که همیشه از جملات شرطی استفاده می­کرد. اون یه بار به من گفت: جیسن عزیزم، میشه یه مقدار مهربونتر باشی و بری و مطمئن بشی که بارون میاد یا نه؟ بیشتر وقتها نمی­فهمیدم که چی نیگه.

    ولی مثل اینکه بازم دارم از موضوع دور میشم. همونطور که گفتم، اون نظر افراطی­ای درباره ارزش مجموعه عموم داشت و بعد از درگذشتش، همیشه می­خواست یه کاری با اون مجموعه انجام بده. با اصرار عمم، عموم یه سیستم ضد سرقت خیلی مفصل خرید که یه علامت مخصوص روش نصب شده بود که با اداره پلیس محلی تماس می­گرفت.

    هالستد پرسید: استفاده­ای هم داشت؟

    لمنستر گفت: تا جایی که من می­دونم نه. هیچ سرقتی انجام نشد. عموی من توی یه منطقه جرم خیز زندگی ­نمی­کرد. اما کسی نمی­تونست به عمم اینو بقبولونه؛ و من تعجب نمی­کنم که سارقان بالقوه متوجه می­شدن که مجموعه عموم ارزش کمتری نسبت به اون چیزی که عمم تصور می­کرد داشته باشه. بعد از مرگ عموم، عمه هستر داد بعضی از دارایی های عموم رو قیمت گذاری کنن. وقتی بهش گفتن که ارزش مجموعه تمبر شاید در حدود ده هزار دلار باشه، عمم وحشت کرد. به من گفت: اونها همشون دزدن.لطف می­کنن و به من ده هزار دلار میدن، بعد مطمئناً خودشون مجموعه رو خورد خورد به حداقل یه میلیون دلار می­فروشن. بعد از اون دیگه اجازه قیمت گذاری رو ندارد و همه چی رو سفت توی چنگ خودش نگه داشت. خوشبختانه به اندازه کافی پول برای زندگی داشت و مجبور نشد که چیزی رو بفروشه. مطمئنم که در روزی که داشت می­مرد باور داشت که دارایی زیادی رو برای من به ارث می­ذاره که بتونم یه آینده خیلی عالی داشته باشم، که بدبختانه چنین چیزی نبود.

    عمو برایس در این مورد تعصب معقولی داشت. اون می­دونست که مجموعش ارزش متوسطی داره. خودش این رو بارها در مواقع مختلف به من گفته بود. البته این رو هم گفته بود که چند تا چیز باارزش هم داره، ولی نگفت که اونها چی هستن. اما جزئیات بیشتری رو به عمه هستر گفته بود. وقتی عمم، بهش فشار آورد که مجموعه تمبرش رو بذاره توی گاوصندوق، عموم گفت: چی، بذارم توی گاوصندوق و دیگه نتونم ببینمش؟ اونجوری که دیگه اصلاً برای من ارزشی نداره. در ضمن همچین ارزش زیادی نداره. بجز یکی که خودم مراقبش هستم.

    اولان گفت: اون یدونه تمبر توی مجموعه عموتون که گفته بود خودش ازش مراقبت می­کنه، همون چیزیه که الان گم شده؟ اون یه تمبره یا چیز دیگه­ایه؟

    -: بله، عمه هستر موقع مرگ عموم همینو گفت. عموم خونشو با اسباب و اساسیه برای عمم به ارث گذاشت، و معنیش اینه که ارثیه شامل اون تمبر هم می­شد. بعد از خاک سپاری، عمم بهم تلفن زد و گفت که نتونسته اون تمبر رو پیدا کنه و باور داشت که دزدیده شده. البته من هم در مراسم خاکسپاری حضور داشتم و اون موقع هنوز در کانکتیکات بودم چون می­خواستم چند تا سنگ قبر قدیمی رو بررسی کنم. فردای اون روزی که بهم تلفن زد، برای شام رفتم اونجا.

    با جار و جنجال شام خوردیم، چون عمه هستر عصبانی بود که نتونسته تمبر رو پیدا کنه. فکر می­کرد که تمبر میلیونها دلار می­ارزیده و خدمتکار اون رو دزدیده، یا شاید هم اونهایی که اومده بودن به مراسم خاکسپاری. یه مقداری هم به من مظنون بود. بعد از دسر به من گفت: من فکر می­کنم که عموت در مورد محل اون تمبر بهت چیزی نگفته باشه. گفته؟

    -: من گفتم که نگفته و حقیقت هم همین بود- هیچ وقت چنین کاری نکرده.

    ترامبول گفت: عمتون هیچ نظری نداشت که عموتون اون تمبر رو کجا پنهون کرده باشه؟

    -: بله البته. یکی از دلایل عصبانیتش این بود. عموم بهش گفته بود، اما به جای تمبر، به طور دقیق اشاره نکرده بود و عمم هم به این فکر نیفتاده بود که از عموم بخواد جای دقیق تمبر رو مشخص کنه. فکر کنم به اینکه عموم خودش به دقت از تمبر مراقبت می­کرد، رضایت داده بود و به بیشتر از اون فکر نمی­کرد. عموم بهش گفته بود که تمبر رو توی یکی از دفترهای خلاصه نشدش گذاشته و خودش هر وقت که بخواد می­تونه به آسونی پیداش کنه. ولی هیچ دزد خرده پایی نمی­تونه پیداش کنه.

    اولان با تعجب گفت: توی یکی از دفترهای خلاصه نشدش؟ منظورش این بود که تمبر رو توی مجموعش نگه می­داشته؟

    -: اون چیزی که عمه هستر نقل قول کرد این بود «توی یکی از دفترهای خلاصه نشده». ما اینطور فرض کردیم که منظورش داخل مجموعه بوده.

    روبین گفت: جای احمقانه­ای برای قرار دادن تمبر بوده. اون دفتر تمبر هم ممکن بود به آسونی یه تمبر دزدیده بشه. ممکنه یه نفر بخواد خود دفتر رو بدزده و اون تمبر هم براش حکم یه جایزه رو داشته باشه.

    لمنستر گفت: من فکر نمی­کنم که عموم به طور جدی فکر کرده باشه که اونجا یه جای امن باشه. صرفاً برای اینکه عمم رو راضی کرده باشه اینو بهش گفته. در واقع اگه عمم اونقدر بهش غر نمی­زد، تمبر رو صاف و ساده توی مجموعش نگه می­داشت، که همونجا هم بود و جاش هم امن بود. البته هیچ وقت اینو به عمم نگفتم.

    روبین گفت: وقتی که مردم میگن «خلاصه نشده» معمولاً منظورشون دیکشنری خلاصه نشده وبستره. عموتون یه دونه از اون رو نداشت؟

    -: چرا داشت. روی یه پایه کوچیک که فقط مخصوص اون بود. عمم به اون فکر کرده بود و اون رو هم گشته بود اما تمبر رو پیدا نکرده بود. اون موقع بود که به من تلفن کرد. بعد از شام ما با هم به کتابخونه رفتیم و منم دوباره «خلاصه نشده» رو گشتم. عموم تمبرهای خوبشو توی یک پاکت کوچیک و شفاف میذاشت و ممکن بود یکی از اون پاکتها لای ورقهای دیکشنری باشه. در این صورت کاملاً جلب توجه می­کرد. اون دیکشنری ورقهای نازکی داشت و حتما تمایل زیادی وجود داشته که اون صفحه خاص باز بشه. عمه هستر گفت که فقط یه آدمی مثل عمو برایس ممکنه تمبر رو یه همچین جای احمقانه­ای بذاره که هر لحظه ممکن بود دزدیده بشه.

    در هر صورت این کاملاً غیر ممکن بود. من خودم از اون دیکشنری خلاصه نشده در آخرین سالی که عموم زنده بود استفاده کرده بودم و مطمئنم که هیچی توش نبود. من لای شیرازه کتاب رو هم گشتم تا مطمئن بشم که تمبر رو اونجا قایم نکرده باشه. حتی تحریک شدم که کل دیکشنری رو ورق ورق کنم اما به نظر نمی­رسید که عمو برایس تمبر رو چنان استادانه در اونجا مخفی کرده باشه که پیدا نشه. اون تمبر رو لای ورقهای یه کتاب گذاشته بود، ولی نه لای دیکشنری خلاصه نشده.

    اینو به عمم گفتم. بهش گفتم که ممکنه لای ورقهای یه کتاب دیگه باشه. اینم بهش گفتم اشاره عمو در مورد اینکه تمبر رو لای یه دفتر خلاصه نشده گذاشته به این معنیه که تمبر لای دیکشنری خلاصه نشده نیست.

    روبین گفت: موافقم، ولی اون چند تا دفتر خلاصه نشده داشت؟

    لمنستر سرش را تکان داد و گفت: نمی­دونم. چیزی راجع به دفترها نمی­دونم، حداقل از نگاه یه مجموعه دار. من از عمه هستر پرسیدم که عموم چیزهای خلاصه نشده دیگه­ای هم داشته، مثلاً کتابهای بازول، یا مجموعه کامل قصه­های بوکاچیو، ولی اون حتی از من هم کمتر درباره اون چیزها می­دونست.

    گونزالو گفت: شاید «خلاصه نشده» برای یه مجموعه دار معنی خاصی داشته باشه. شاید معنیش این باشه که فقط به عنوان مثال- یه دونه جلدِ کتاب داشته و اون چیز رو لای جلد گذاشته.

    اولان گفت: نه ماریو، من یه چیزهایی درباره کتابها می­دونم. «خلاصه نشده» هیچ معنی دیگه­ای نداره بجز نسخه کامل کتاب.

    لمنستر گفت: به هر حال موضوع این نیست. نظر من این بود که ما باید تمام کتابها رو جستجو می­کردیم.

    هالستد شکاکانه گفت: همه هزارتا کتاب رو؟

    -: تعدادشون خیلی بیشتر از هزارتا بود و به هر حال این یه وظیفه بود. اینم بگم که عمه هستر این کار رو به خوبی انجام داد. اون شش تا بچه رو از همون شهر استخدام کرد، که همشون هم دختر بودن. چون اون می­گفت که دخترها آرومتر و قابل اعتمادتر از پسرها هستن. همشون هم ده دوازده ساله بودن. اونقدر سن داشتن که کارشون رو به دقت انجام بدن و اونقدر جوون بودن که قابل اعتماد باشن. اونها به مدت چند هفته هر روز میومدن و روزی چهار پنج ساعت کار می­کردن.

  • نظرات() 
  • جمعه 26 تیر 1394

    خلاصه نشده

     

    راجر هالستد که در حالت عادی، شخص متعادلی بود (به اندازه هر کس دیگری که توانسته بود از تدریس ریاضیات در دبیرستان جان سالم بدر ببرد)، با حالتی عبوس و اخم آلود به ضیافت ماهانه بیوه مردان سیاه رسید.

    او گفت: هنری، من یه معجون مری خون آلود (1) می­خورم. با خون کمتر و چند قلپ ودکای اضافه.

    هنری در سکوت و با زبردستی مشغول درست کردن نوشیدنی شد و آن را با اضافه کردن ودکا تکمیل کرد، و جیمز دریک، که میزبان آن شب بود، در حالی که سبیل غیر قابل توصیف خاکستری رنگش تکان می­خورد، از میان دود سیگارش به او خیره شد و با صدای نرم و خشدارش پرسید: چی شده راج؟

    راجر گفت: من دیر کردم.

    دریک که از نیوجرسی آمده بود و همیشه هم دیر می­آمد گفت: خوب که چی! نوشیدنیت رو سریع بخور و بیا.

    هالستد گفت: دلیلی که باعث شد تأخیر کنم من رو آزار میده. پیشانی بلندش درست از جایی که زمانی خط رویش موهایش قرار داشت، قرمز شده بود. او ادامه داد: داشتم دنبال دکمه­های سردستم می­گشتم. دکمه­های مورد علاقم، که البته تنها دکمه­هایی بود که داشتم. بیست دقیقه طول کشید. همه جا رو گشتم.

    -: پیداشون کردی؟

    -: نه، فکرشو بکن که یه خونه دو طبقه سه خوابه چقدر سوراخ سمبه برای قایم کردن چیزها داره. می­تونستم بیست ساعت بگردم و هیچی پیدا نکنم.

    جفری اولان که لیوان دوم نوشیدنی­اش به خط نیمه رسیده بود گفت: تو که مجبور نیستی همه جای خونه رو بگردی راج. تو که اونها رو لای گچبری یا توی ناودون نمیذاری! معمولاً کجا میذاریشون؟

    -: توی یه جعبه کوچیک که توی کشو دارم. اول اونجا رو نگاه کردم. ولی اونجا نبودن. صدایش از حالت ملایم همیشگی بالاتر رفته بود و امانیوئل روبین از طرف دیگر میز شام گفت: اونها رو روی مچ همون پیراهنی که دفعه قبل پوشیدی جا گذاشتی و بعد پیراهنتو دادی خشکشویی. دیگه رنگشون رو هم نمی­بینی.

    هالستد دستش را مشت کرد و آن را تکان داد و گفت: اینطوری نیست. این تنها پیراهن منه که سرآستین فرانسوی داره و من توی سه ماه گذشته نپوشیدمش. تازه دکمه­ها رو یه شب دیگه که داشتم دنبال یه چیز دیگه می­گشتم سر جاشون دیدم.

    روبین گفت: خوب دنبال همون چیز دیگه بگرد، دکمه­ها خودشون پیدا میشن!

    هالستد گفت: هه هه خندیدیم! و نوشیدنی­اش را تمام کرد.

    گونزالو گفت: این پیراهنی که پوشیدی همونیه که سرآستین فرانسوی داره، راج؟

    -: آره، همونه.

    -: اگه این تنها پیراهن با سرآستین فرانسویه که تو داری و دکمه­هات رو هم پیدا نکردی، پس با چی اونها رو بستی؟

    هالستد سرآستین­هایش را نشان داد و با اوقات تلخی گفت: با نخ قیطون! یه نخ قیطون سفید برداشتم و گره پاپیونی زدم!

    گونزالو که خودش نمونه­ای برای خطاهای دیدنی در مورد لباس پوشیدن بود و آن شب لباسهایش در طیفهای مختلف رنگ آبی بود و کراوات سرمه­ای زده بود، چهره در هم کشید و گفت: خوب چرا یه پیراهن دیگه نپوشیدی؟

    هالستد گفت: به خاطر اینکه خونم به جوش اومده بود و نمی­خواستم پیراهنمو عوض کنم.

    دریک گفت: خوب حالا اگه یه کم حالت بهتر شده، مهمونم رو بهت معرفی کنم.  جِیسِن لِمِنستِر، ایشون راجر هالستده و کسی هم که داره از پله­ها میاد بالا و داد میزنه اسکاچ با سودا، آخرین عضومون، تامس ترامبوله.

    لمنستر وظیفه شناسانه لبخند زد. او تقریباً همقد اولان 188 سانتیمتری، اما لاغرتر از او بود. او در سنین چهل سالگی بود اما جوانتر به نظر می­رسید و زیر کت کرم رنگش یک تیشرت یقه اسکی مشکی پوشیده بود و استخوانهای گونه­اش به طرز چشمگیری در بالای چانه باریکش قرار داشت.

    او گفت: آقای هالستد، متأسفم که کسی زیاد با شما همدردی نکرد اما من از صمیم قلب با شما همدردی می­کنم. وقتی موردی پیش میاد که چیزی که دنبالش می­گردیم پیدا نمیشه، قلب من به در میاد.

    قبل از اینکه هالستد بتواند مراتب قدرشناسی­اش را بیان کند، هنری علامت شروع شام را داد. بیوه مردان سیاه، روی صندلی­هاشان نشستند و ترامبول با صدای بلند و به سرعت، دعای سلامتی سلطان کهنسال، کول را قرائت کرد.

    روبین که به دقت به چیزی که در جلویش قرار داشت نگاه می­کرد، با عصبانیت به هنری گفت: این شبیه یه لوله تخم مرغیه. این چیه، هنری؟

    -: لوله تخم مرغی، قربان.

    -: اینجا چکار می­کنه؟

    -: سرآشپز برای شام باشگاه یه غذای چینی آماده کرده.

    -: توی یه رستوران ایتالیایی؟!

    -: من مطمئنم که سرآشپز این رو یه چالش تلقی می­کنه.

    ترامبول گفت: میشه خفه شی و غذات رو کوفت کنی، مانی. خوشمزس.

    روبین شروع به خوردن کرد، بعد دستش را به سمت خردل دراز کرد و گفت: خوبه. و بعد با نارضایتی افزود: به عنوان یه لوله تخم مرغی!

    حتی روبین هم از سوپ لانه پرنده (2) خوشش آمد و وقتی هم که اولین بشقاب از خوراک اردک پکن روی میز قرار گرفت، او کاملاً مهربان شده بود.

    او گفت: در واقع، شما چیزی رو گم نمی­کنین، بلکه فراموششون می­کنین. یه چیزی رو توی دستتون نگه می­دارین و در حالی که فکرتون جای دیگه­ایه، اون رو میذارین زمین. دو دقیقه بعد نمی­تونین بگین که اون چیز رو کجا زمین گذاشتین. حتی اگه تصادفاً هم پیداش کنین، یادتون نمیاد که اون چیز رو اونجا گذاشته باشین. راجر هم دکمه­هاش رو گم نکرده. اونها رو جایی گذاشته و الان یادش نمیاد که کجا.

      گونزالو در حالی که خیلی شیک و مجلسی یک قارچ سیاه برمی­داشت گفت: چیزی که بیشتر از همه من رو ناراحت می­کنه، موافقت کردن با مانیه.

    -: منظورت اینه که چیزی که بیشتر از اون تو رو ناراحت می­کنه اینه که برای یه بار هم که شده حرف حساب بزنی!

    -: می­خواستم بگم که توی حرفی که الان زد، یه چیزهایی هست. تصادفاً اطمینان دارم. بدترین چیز اینه که آدم یه چیزی رو در جایی مخفی کنه که دست سارق بهش نرسه. سارق هم درست میره سروقت همون و پیداش می­کنه. درصورتی که صاحبش اگه می­خواست، هیچ وقت اون رو پیدا نمی­کرد. من یه بار دفتر چه حساب بانکیم رو جایی گذاشتم و بعد از پنج سال پیداش کردم!

    روبین گفت: زیر صابون قایمش کرده بودی؟

    گونزالو با لحنی شیرین گفت: شاید تو این کار رو بکنی اما من نه.

    اولان گفت: بعد از اینکه پیداش کردی، کجا گذاشتیش؟

    گونزالو گفت: باز هم فراموشش کردم!

    لمنستر با لحنی موافق گفت: البته این امکان هم هست که چیزی رو در جایی بذارین، بعد از اونجا برش دارین و بذارین یه جای امن­تر. بعد از اون فقط همون جای اول رو به خاطر بیارین، که چیزی اونجا نیست.

    ترامبول گفت: برای شما چنین اتفاقی افتاده، آقای لمنستر؟

    لمنستر گفت: در حد حرف بله، ولی نمی­دونم که آیا واقعاً چنین اتفاقی افتاده یا نه.

    هنری دیس کلوچه­های شانس را آورد و با صدای پایین به هالستد گفت: خانم هالستد الان تماس گرفتن و گفتن که دکمه­هاتون پیدا شدن.

    هالستد به تندی چرخید و گفت: پیدا شدن؟ نگفت کجا بودن؟

    -: زیر تخت، قربان. همسرتون گفتن که احتمالاً افتادن اونجا.

    -: من که زیر تخت رو گشتم.

    -: خانم هالستد گفتن که اونها نزدیک یکی از پایه­های تخت بودن. کاملاً مخفی قربان. ایشون مجبور شدن کورمال کورمال دنبالش بگردن. ایشون گفتن که بهتون بگم قبلاً هم این اتفاق افتاده.

    اولان با ملایمت گفت: کلوچه شانست رو باز کن راج. اون بهت میگه که قراره یه چیزی خیلی مهم پیدا کنی.

    هالستد این کار را کرد و گفت: میگه «اجازه بده که لبخند چتر تو باشد». و آشکارا آزرده خاطر به نظر می­رسید.

    روبین گفت: من فکر نمی­کنم که برای بیوه مردان سیاه مناسب باشه که وقتی یه جلسه مردونه در حال انجام باشه، از یه زن پیغام دریافت کنه.

    گونزالو گفت: سیگنالهای الکتریکی که جنسیت ندارن، اگرچه فکر نمی­کنم که تو این رو بدونی، مانی. همه بجز تو این رو می­دونن.

    هنری جامهای براندی را می­آورد و دریک با خشمی مهار نشدنی (و شاید هم نامناسب) به سرعت با قاشق به لیوان آبش ضربه زد.

    او گفت: اجازه بدین جیسن لمنستر رو به شما معرفی کنم. ایشون به نوعی همسایه دور من به حساب میاد. ایشون تبار شناسه و من فکر نمی­کنم که هیچ کدوم از اعضای بیوه مردان سیاه البته مثل همیشه به استثنای هنری- شجره­نامه قابل توجهی داشته باشه. پس بهتره مراقب خودمون باشیم.

    لمنستر گفت: در واقع اینطور نیست. هیچ کس به خاطر شجره­نامش ناامید نشده. تعداد نیاکان در هر نسل به صورت تصاعد هندسی افزایش پیدا می­کنه، منهای ازدواجهای فامیلی. اگه ما در مورد همشیرها، والدین و همشیرهاشون، پدربزرگ و مادربزرگ و همشیرهای اونها، همه بستگان سببی و همشیرهاشون، و والدین و پدر بزرگ و مادربزرگ­هایی که در اثر این ازدواجها به موضوع اضافه میشن، تحقیق کنیم، در طول فقط یک قرن، افراد زیادی رو داریم که می­تونیم باهاشون در این زمینه کار کنیم.

    با تأکید روی اتباطات پیاپی و نادیده گرفتن دیگران، امکان نداره که ما اشتباه کنیم. البته برای یه تبارشناس حرفه­ای، ممکنه مواردی از ارزشهای تاریخی آشکار وجود داشته باشه، که در اغلب موارد چیزهای کوچیکی هستن، اما بعضی وقتها بینهایت مهمن. به عنوان مثال، من کشف کردم که نواده مارتا واشینگتون که...

    ترامبول که در طول این اشاره، دستش را بی فایده بالا برده بود بالاخره گفت: خواهش می­کنم آقای لمنستر- ببین جیم، این خارج از دستور جلسس. ما باید سؤال و جواب کنیم. میشه به صلابه کشیدن رو شروع کنی؟

    دریک ته سیگارش را دور انداخت و گفت: به نظرم بحث جالبی بود. ولی حق با توئه. تو به صلابه بکش.

    ترامبول با عصیانیت اخم کرد و گفت: من فقط می­خوام که همه چی طبق برنامه باشه. آقای لمنستر، ببخشید که حرفتون رو قطع کردم. بحث جالبی بود ولی ما باید مطابق سنت کارمون رو ادامه بدیم. اولین سؤال من معمولاً اینه که ازتون بخوام که وجودتون رو توجیه کنین، اما با توجه به اشاره­ای که کردین معلومه که پاسختون در چه زمینه­ای خواهد بود. پس اجازه بدین که ازتون سؤال بعدی رو بپرسم. آقای لمنستر، شما در حین صرف شام به این موضوع پرداختین که ممکنه یک نفر، چیزی رو در جایی قرار بده، بعد جاش رو تغییر بده و در آخر فقط اون مکان اولیه رو به خاطر بیاره. این رو هم گفتین که این اتفاق فقط در حد حرف براتون افتاده و شاید در عمل هیچ وقت چنین اتفاقی نیفتاده باشه. ممکنه جزئیاتش رو شرح بدین؟ من کنجکاو شدم که بدونم چی توی ذهن شما می­گذره.

    -: در واقع چیزی نیست. عمه من ماه گذشته فوت کرد در اینجا لمنستر دستش را بلند کرد- ولی لطفاً من رو از اظهار تأثرات رسمی معاف کنید. اون هشتاد و پنج سالش بود وتوی بیمارستان بستری شده بود. موضوع اینه که اون خونش رو با همه اسباب و اساسیه برای من به ارث گذاشت. خونه ای که قبلاً متعلق به برادرش بود، تا زمانی که در حدود ده سال پیش فوت کرد، و ماجرای آقای هالستد با دکمه­های سردستش، من رو یاد این انداخت که وقتی عمم، خونش رو برای من به ارث گذاشت، چه اتفاقاتی افتاد.

    ترامبول گفت: خوب، تعریف کنید که چه اتفاقی افتاد؟

    -: خوب، اون معتقد بود که یه چیزی توی اون خونه پنهان شده. یه چیز باارزش. اون چیز هیچ وقت پیدا نشد و همه ماجرا همینه.

    ترامبول گفت: پس در هر صورت، اون چیز هنوز اونجاست، نه؟

    -: اگه اصولاً چیزی اونجا وجود داشته باشه، بله، همینطوره.

    -: و حالا اون متعلق به شماست؟

    -: بله.

    -: و شما قصد دارین در این باره چکار کنید؟

     -: من که فکر نمی­کنم بتونم کاری بکنم. ما دنبالش گشتیم و پیداش نکردیم. شاید هم هیچ وقت پیداش نکنیم. هنوز...

    -: بله؟

    -: خوب من تصمیم گرفتم که خونه رو بفروشم و اسباب و اسایش رو هم به مزایده بذارم. به اون خونه و وسایل احتیاجی ندارم اما منطقاً پولش استفاده­های زیادی داره. به هر حال این موضوع ناراحت کنندس که یکی از لوازم خونه رو به قیمت صد دلار بفروشم و ارزش اون چیز خاص که توش مخفی شده مثلاً- بیست و پنج هزار دلار باشه.

    ترامبول به عقب تکیه داد و گفت: با کسب اجازه از میزبان، آقای لمنستر، من می­خوام ازتون خواهش کنم که ماجرا رو با جزئیات دقیقتر و منطقی­تری برامون تعریف کنید. مثلاً بگید که اون چیزی که گم شده چیه و چطور گم شده و الی آخر.

  • نظرات() 
  • دوشنبه 15 تیر 1394

    گونزالو ناگهان گفت: اگه شما می­خواید که شهر ماه رو در طرف دیگه ماه بسازید که زمین توی آسمونش نباشه، باید بگم که شما خل شدین. مخاطبین واقعاً می­خوان که زمین رو توی آسمون داشته باشن.

    سروی به نشانه موافقت دستش را بلند کرد و گفت: دقیقاً! من موافقم. ولی اگه زمین همیشه وسط آسمون باشه، انگار که اصلاً اونجا نیست. نه، من جایی رو انتخاب می­کنم که زمین بیشتر دیده بشه. به نظر من بهتره که شهر در دهانه­ای ساخته بشه که در لبه سطح مرئی ماه قرار گرفته. در اونجا شما می­تونید زمین رو همیشه در افق مشاهده کنید.

    بذارید یه مقدار بیشتر توضیح بدم. دقیقاً یک طرف ماه به سمت زمین قرار نداره. یه مقدار خیلی جزئی به سمت عقب و جلو تاب می­خوره. به مدت چهارده روز به یه سمت تاب می­خوره و چهارده روز بعدی به سمت دیگه. به این میگن لیبِرِیشن به معنی نوسان در اینجا او لحظه ای سکوت کرد تا مطمئن شود که تلفظ انگلیسی صحیح آن کلمه را استفاده کرده است (1)- و علتش هم اینه که ماه دقیقاً روی یه دایره کامل به دور زمین نمی­چرخه.

    همونطور که می­بینید، حالا اگه ما کمپ باهیی رودر دهانه­ای به همین نام برقرار گنیم، زمین دقیقاً در افق نمی­مونه بلکه در یه دوره بیست و هشت روزه بالا و پایین میره. اگه شهرهای ماه در مکانهای دقیق، جاگذاری بشن، میبینن که زمین طلوع و غروب می­کنه، البته به آهستگی. از خود همین موضوع میشه بهره برداری تخیلی کرد. شخصیتهای فیلم می­تونن بعضی فعالیتهای مهمشون رو در زمان غروب زمین انجام بدن، و شکلهای مختلف زمین هم می­تونن گذر زمان رو نشون بدن و هیجان رو بالا ببرن. میشه جلوه­های ویژه عالی و معرکه ای هم درست کرد. اگه سیاره ناهید نزدیک زمین باشه و زمین هم در موقعیت هلال ضخیم باشه، در اون حالت ناهید در درخشان­ترین حالت خودشه، و وقتی که زمین غروب کرد، ما می­تونیم ناهید رو نشون بدیم، که در آسمون بدون هوای ماه، خودش به صورت یه هلال خیلی کوچیک دیده میشه.

    اولان زیر لب گفت: غروب زمین و ستاره شامگاه. به نظر من که اسم تر و تمیزیه.

    گونزالو گفت: حالا واقعاً دهانه­ای به اسم باهیی وجود داره؟

    سروی گفت: معلومه که وجود داره. بزرگترین دهانه­ایه که از سطح زمین دیده میشه. قطرش 290 کیلومتره- که میشه 180 مایل.

    گونزالو گفت: یه جورایی شبیه اسمهای چینیه.

    سروی با متانت گفت: فرانسویه. به نام یه ستاره شناس فرانسوی که در سال 1789، در زمان انقلاب، شهردار پاریس بود.

    گونزالو گفت: اصلاً زمان خوبی برای شهردار بودن نبود.

    سروی گفت: اون این دهانه رو کشف کرد. در سال 1793 سرشو با گیوتین قطع کردن!

    اولان گفت: من تقریباً طرف شما هستم آقای سروی. پیشنهاد شما قابل درک­تره. اعتراض شریکتون بابت چی بود؟

    سروی با حالتی شانه بالا انداخت که گویا او در این مورد نه می­تواند توضیحی دهد و نه کاری از دستش برمی­آید. او گفت: دلایل احمقانه. اون میگه یه همچین چیزی برای اونهایی که میرن سینما بیش از حد پیچیدس. میگه اگه مردم این چیزها رو ببینن، گیج میشن. البته به این نکته هم اشاره کرده که حرکت زمین توی آسمون ماه بیش از حد کنده. چندین روز طول می­کشه تا قرص کامل زمین از افق بالا بیاد و چند روز هم طول می­کشه تا کاملاً پاین بره.

    گونزالو گفت: حقیقت داره؟

    -: حقیقت داره، ولی خوب داشته باشه. در این صورت باز هم جالبه.

    هالستد گفت: می­تونن یه مقدار تقلب هم چاشنی کارشون کنن. می­تونن کاری کنن که زمین سریعتر حرکت کنه. نمی­شه؟

    سروی با ناخوشنودی گفت: اینجوری زیاد خوب نیست. شریکم میگه که مردمی که سینما میرن با دقت دنبال این چیزها هستن و این نوع تغییرات در حقایق نجومی مایه آبروریزی میشه. اون راجع به این چیزها خیلی جدیه. همش دنبال اینه که گافها و خطاهای هر چیزی رو پیدا کنه. مثلاً در مورد نام دهانه. چیزی که اون میگه اونقدر مسخره و خنده داره که حتی خودش هم حاضر نیست توی گزارش بهش اشاره کنه. ما تا به حال اینجوری با هم جر و بحث نکرده بودیم. واقعاً مثل دیوونه­ها شده بود.

    اولان گفت: آره. الان یادم اومد که گفتین ممکنه تسلیم بشین.

    سروی گفت: خوب، شاید مجبور بشم، و اصلاً هم خوشحال نمیشم. البته گفتم که الان اوقاتش حسابی تلخه.

    روبین گفت: تا حالا دو دفعه اینو گفتی ژان. من تا حالا شریکت رو ندیدم و نمی­تونم در باره خلقیاتش قضاوت کنم. چرا اون اوقاتش تلخه؟

    سروی سرش را تکان داد و گفت: یه ماه یا شاید هم یه کم بیشتر قبل، همسرش خودش رو کشت. قرص خواب خورده بود. شریک من خودشو وقف همسرش کرده بود و شیفته همسرش بود. طبیعتاً براش خیلی گرون تموم شده و کاملاً طبیعیه که الان اخلاقش سر جاش نیست.

    دریک موقرانه سرفه­ای کرد و گفت: حالا مجبوره کار کنه؟

    -: من گمون نمی­کنم که کار نکردن براش خوب باشه. کار کردن باعث میشه که عقلش سر جاش باشه.

    هالستد گفت: چرا همسرش خودکشی کرد؟

    سروی با کلمات جواب نداد فقط با ابروهایش طوری بازی کرد که معنی­اش این بود: به هر حال!

    هالستد با سماجت گفت: بیماری لاعلاج داشت؟

    سروی آهی کشید و گفت: کی می­تونه بگه؟ برای یه مدت، هاوارد بیچاره او با شرمندگی مکثی کرد- قصد نداشتم به اسمش اشاره کنم.

    ترامبول گفت: شما می­تونید هر چیزی که خواستین اینجا بگین. هر چیزی که توی این اتاق گفته میشه کاملاً محرمانس. و قبل از اینکه بپرسین بهتون میگم که پیشخدمت ما کاملاً مورد اعتماده.

    سروی گفت: خوب اسمش که به هر حال اهمیتی نداره. اسمش هاوارد کافمنه. به طریقی، کار کردن براش خیل خوبه. بغیر از اوقاتی که سر کاره، مثل یه آدم مره میمونه. دیگه هچ چیزی براش اهمیت نداره.

    ترامبول گفت: خوب، یه چیزی براش اهمیت داره. اون دهانه خودشو می­خواد نه دهانه شما رو!

    سروی گفت: درسته. من راجع به این موضوع فکر کردم و به خودم گفتم که این علامت خوبیه. اون خودشو با یه چیزی مشغول کرده. این یه شروعه. و شاید به همین دلایل من باید تسلیم بشه. بله، من تسلیم میشم. اینجوری کارها سر و سامون پیدا می­کنه. هیچ دلیلی وجود نداره که شما آقایون بخواید بین یکی از ما دو نفر انتخاب کنبد. انتخاب قبلاً انجام شده و چیزیه که مورد پسند اونه.

    اولان اخم کرد و گفت: به نظر من بهتره که ما سؤالاتمون رو در مورد کار شما متمرکز کنیم، و بالاتر از اون فکر می­کنم که ما نباید شما رو با سؤالاتمون در مورد بداقبالی­های خصوصیتون آزار بدیم. البته در بیوه مردان سیاه، هیچ سؤالی ممنوع نیست و لازم هم نیست که کسی مانند دادگاه از خودش دفاع کنه. من از اشاره شما به زن بدبختی که مرتکب خودکشی شده، راضی نیستم. به عنوان مردی که ازدواج شادی داشته، ترکیب عشق و خودکشی یه معماست. گفتین که اون مریض نبود؟

    سروی گفت: در واقع من چنین چیزی نگفتم. توضیح دادن این موضوع برام راحت نیست.

    روبین با قاشق به لیوان خالی که در جلویش بود ضربه­ای زد و قاطعانه گفت: حق امتیاز میزبان! و سکوت برقرار شد.

    او گفت: ژان، تو مهمون من و دوست من هستی. مجبور نیستی به سؤالات ما جواب بدی. ولی من قبلاً برات روشن کرده بودم که قیمت قبول کردن مهمون نوازی ما، به صلابه کشیده شدنه. اگه پای تو توی یه ماجرای جنایی گیره و نمی­خوای دربارش حرف بزنی، همین الان پاشو برو. ما چیزی به کسی نمیگیم. اما اگه بخوای حرف بزنی، در هر صورت، هر چیزی که بگی، باز هم ما به کسی چیزی نمیگیم!

    اولان گفت: اگه واقعاً قضیه جناییه، ما قویاً پیشنهاد می­کنیم که اعتراف کنید.

    سروی، از خنده به لرزه درآمد و گفت: برای یه لحظه، برای یه لحظه وحشتناک، تصور کردم که توی یکی از رمانهای کافکا هستم و شما دارید سعی می­کنید که پای من رو توی یه قضیه جنایی وسط بکشید. آقایون، من هیچ جنایت مهمی مرتکب نشدم. شاید سرعت غیر مجاز داشته باشم یا توی حساب مالیات بر درامدم یه ذره تقلب کرده باشم و از این جور چیزها. شنیدم که میگن آمریکایی، مثل پای سیب (2). ولی اگه شما فکر می­کنید که من اون زن رو کشتم و کاری کردم که خودکشی به نظر برسه، این فکر رو فوراً از ذهنتون بیرون کنید. اون یه خودکشی بود. پلیس هیچ شکی نداره.

    هالستد گفت: اون مریض یود؟

    -: خوب، حالا که اینطوره، جواب میدم. تا جایی که من می­دونم اون هیچ بیماری نداشت. ولی از همه اینها گذشته، من دکتر نیستم و معاینش هم نکردم.

    هالستد گفت: بچه هم داشت؟

    -: نه بچه نداشت اِم، آقای هالستد، یه دفعه یادم اومد که شما قبلاً گفتید که مهمونهاتون مسئله­هایی دارن که برای شما میارن و شما سعی می­کنید که اونها رو بررسی کنید. من گفتم که مسئله­ای ندارم، ولی می­بینم که شما به هر حال یکی پیدا کردید.

    ترامبول گفت: اگه شما مطمئن هستین که اون خودکشی کرده، گمون کنم که یه یادداشت از خودش به جا گذاشته باشه.

    سروی گفت: بله یه یادداشت گذاشته.

    -: و توش چی نوشته؟

    -: دقیقاً نمی­تونم نقل قول کنم. خودم اون رو ندیدم. اونجوری که هاوارد به من گفت، عذرخواهی کرده بابت اینکه باعث ناراحتی شده و دیگه نمی­تونسته ادامه بده. یه چیز کاملاً رقت انگیز بود و به شما اطمینان میدم که پلیس رو راضی کرده بود.

    اولان گفت: پس اگه اونها یه ازدواج شاد داشتن و پای هیچ بیماری هم وسط نیست و هیچ مشکلی هم در مورد بچه­ها نداشتن پس-یا نکنه در مورد بچه مشکل داشتن؟ نکنه زنه بچه می­خواسته و شوهرش امتناع می­کرده؟

    گونزالو مداخله کرد: هیشکی خودشو به خاطر اینکه بچه نداره، نمی­کشه.

    روبین گفت: مردم به خاطر بعضی دلایل احمقانه خودکشی می­کنن. یادم میاد...

    ترامبول با صدایی وحشتناک فریاد زد: لعنتی! شما دو تا! جف داشت حرف می­زد.

    اولان گفت: اینکه بچه نداشتن، تأثیری توی خودکشی داشت؟

    سروی گفت: تا جایی که من می­دونم نه. ببینید آقای اولان، من در مورد چیزهایی که میگم دقت می­کنم. من نگفتم که اونها ازدواج شادی داشتن.

    اولان با سنگینی گفت: ولی شما گفتید که اون خودشو وقف همسرش کرده بود و از واژه قدیمی «شیفته» استفاده کردین.

    سروی گفت: عشق برای شادبودن کافی نیست، اگه فقط از جانب یک طرف باشه. من نگفتم که زنش هم عاشق اون بود.

    دریک سیگار دیگری روشن کرد و گفت: اوه، قضیه پیچیده تر شد.

    اولان گفت: پس به عقیده شما این باعث خودکشی اون شد؟

    سروی به ستوه آمده بود. او گفت: این بیشتر از عقیده منه، آقا. من می­دونم که این موضوع به خودکشی ربط داشت.

    اولان، انعطاف ناپذیر، گویی که سؤالش را در محضر دادگاه مطرح می­کند، پرسید: میشه جزئیاتش رو به ما بگین؟

    سروی لحظه­ای تردید کرد و گفت: بهتون یادآوری می­کنم که به من قول دادین که هر چی بگم محرمانه می­مونه. مری خانم کافمن و شریک من هفت سال پیش با هم ازدواج کردن و به نظر ازدواج آسونی میومد. ولی کی می­تونست بگه که چی پیش میاد.

    یه مرد دیگه­ای هم بود، مسنتر از هاوارد بود و از نظر من به اندازه اون خوشتیپ نبود. ولی بازم کسی چه می­دونه؟ چیزی که مری توی اون می­دید شاید از ظاهرش معلوم نبود.

    هالستد گفت: شریکتون این قضیه رو از کجا فهمید؟

    سروی سرش را بالا آورد و آشکارا سرخ شده بود. او گفت: اون هیچ وقت نفهمید. مطمئنم که شما فکر نمی­کنید که من اینو بهش گفتم. بهتون اطمینان میدم که من همچین آدمی نیستم. آدمی نیستم که بخوام توی روابط زن و شوهری دخالت کنم. راستش رو بخواید، اگه می­گفتم هم باور نمی­کرد. بیشتر احتمال داشت که با من برخورد کنه. پس من چیکار کردم؟ مدرک جمع می­کردم؟ یه جوری ترتیب قضایا رو می­دادم که مچ زنش رو طوری بگیره که رد خور نداشته باشه؟ نه من چیزی نگفتم.

    اولان در حالی که آشکارا خجالت زده شده بود گفت: پس اون هیچ وقت نفهمید؟

    -: نه نفهمید. البته این قضیه خیلی طول نکشید. اون دو تا بیش از حد احتیاط می­کردن. شوهره هم یه عاشق کوردل بود. شما بودین چیکار می­کردین

    گونزالو مختصر گفت: توی اینجور قضایا، شوهر همیشه آخر از همه متوجه میشه.

    دریک گفت: اگه این رابطه نامشروع رو به خوبی قایم کرده بودن، پس شما از کجا فهمیدین آقای سروی؟

    سروی گفت: بهتون اطمینان میدم که کاملاً تصادفی فهمیدم. واقعاً بدشانسی آورد. یه روز عصر با یه دختر قرار ملاقات داشتم. دختره رو خوب نمی­شناختم و اوضاع هم خوب پیش نرفت. نگران بودم که بخواد از شر من خلاص بشه. ولی در درجه اول، مؤدبانه نبود که بخوام قالش بذارم. به خاطر همین تا خونش که گوشه شهر بود همراهیش کردم. یه خداحافظی سرسری هم کردم و رفتم به یه رستوران کوچیک همون نزدیکی­ها تا یه فنجون قهوه بخورم حالم بیاد سر جاش. اونجا بود که مری کافمن رو با اون مرده دیدم.

  • نظرات() 
  • دوشنبه 15 تیر 1394

    غروب زمین و ستاره شامگاه

     

    امانیوئل روبین که آخرین رمان معمایی که نوشته بود، توسط ناشر پذیرفته شده بود، نوشیدنی اش را با رضایت برداشت و اجازه داد تا برق خوشحالی در پشت چشمانش از پشت عینک ته استکانی بدرخشد.

    او شروع به اظهار فضل در این زمینه کرد: رمان معمایی، قوانین خاص خودش رو داره. اگه شکسته بشن، از لحاظ هنری از دست میره. حالا هرچقدر هم که از لحاظ فروش موفق باشه.

    ماریو گونزالو که تازه موهایش را کوتاه کرده بود تا پس گردنش هم دیده شود، بدون اینکه شخص خاصی مخاطبش باشد گفت: همیشه برام جالب بوده وقتی که یه نویسنده سعی میکنه جنبه هنری خط خطی­هایی که روی کاغذ انجام میده رو بررسی کنه. و بعد با خودپسندی به کاریکاتوری که از میهمان ضیافت آن شب بیوه مردان سیاه کشیده بود نگاه کرد.

    روبین گفت: اگه کاری که تو داری می­کنی تعریف هنره، من از همه روابطم با صنعت نویسندگی صرف نظر می­کنم. اگه بخوام یه مثال برای خلاص شدن خودم بزنم، اون یه ایده داستانی احمقانس.

    ترامبول که می خواست او هم نقشی در این بازی داشته باشد و پیازداغش را زیاد کند گفت: در این صورت به شهرت و اعتبارت بر­نمی­خوره؟

    روبین با غرور گفت: وقتی میگم یه داستان احمقانه، منظورم مثلاً داستانیه که یه محقق احمق جواب معما رو یهویی پیدا می­کنه ولی سؤالی که می­پرسه منطقیه، یا توسط شاهد احمقی که چیزی رو میگه که میدونه ولی دلیلی برای مخفی کردنش نداره.

    جفری اولان، که یک قطعه استخوان کاملاً تمیز در بشقابش داشت و آن تنها شاهدی بر این نکته بود که زمانی در بشقابش یک تکه کت و کلفت از روست بیف خوابیده بود، گفت: یه نویسنده بی استعداد چنین کاری می­کنه، مانی. کاری که تو می­کنی اینه که یه سری دلیل پشت هم می­چینی تا کسی در باره یه چیز بدیهی سؤال نپرسه یا چیزی نگه.

    روبین گفت: دقیقاً! به عنوان مثال، چیزی که من می­نویسم باید به داستان کوتاه باشه، اگر هر حرکت در یک خط روایت بشه. ولی مشکل اینجاست که این خط، خیلی صاف و مستقیمه. من هنوز به آخر خط نرسیدم، خواننده تا آخرش رو خونده. کاری که من باید انجام بدم اینه که یه قسمت حیاتی از دلیل رو طوری مخفی کنم که در آخر کار یه داستان احمقانه نباشه. به همین خاطر یه دلیل اختراع می­کنم که اون قسمت رو مخفی می­کنه، و برای اینکه اون دلیل منطقی باشه، باید اونو بر پایه­ای استوار کنم که حمایتش کنه. در نتیجه کارم رو با یه رمان تموم می­کنم. یه رمان خوب لعنتی! ریش کم پشتش از شدت خودپسندی سیخ سیخ شده بود.

    هنری، پیشخدمت جاودانی ضیافتهای بیوه مردان سیاه، با چابکی معمولش بشقاب را از جلوی روبین برداشت. روبین بدون اینکه تکانی بخورد گفت: نظرت چیه هنری؟

    هنری به نرمی گفت: به عنوان یه خواننده داستانهای معمایی، من ترجیح میدم که قسمتی از اطلاعات در طول داستان به من داده بشه و من در آخر داستان متوجه بشم که اونقدر باهوش نبودم که متوجه اون اطلاعات بشم.

    جیمز دریک با صدای خشدار آدمهای سیگاری گفت: من فقط داستانهای معمایی­ای رو می­خونم که در اونها همه نکات مربوط به شخصیت یک، به عهده شخصیت دو باشه. چون شخصیت اول واقعی مرده. به این دلیل اینو گفتم که توی همه داستانها، در لیست شخصیتهایی که اول داستان گفته میشه، شخصیت یک توی لیست نیست. این کار داستان رو نابود می­کنه.

    روبین گفت: بله، ولی این که تقصیر نویسنده نیست. یه سری آدمهای پست و حقیر این کار رو کردن. یه بار من داستانی با چنان توضیحی نوشتم که هیشکی نتونست آخرشو به من نشون بده. فقط خودم گفتم که آخرش چی میشه.

    میهمان در سکوت به همه اینها گوش می­داد. موهایش آنقدر روشن بود که میشد گفت بلوند است و چنان موجهای مرتبی داشت که به نظر می­رسید به سرش ملحق شده است. او صورت لاغر ولی خوش خنده­اش را به سمت بغل دستی­اش راجر هالستد چرخاند و گفت: معذرت می­خوام، ولی توی این مدتی که با مانی روبین دوستم، می­دونم که اون معمایی نویسه. این درباره بقیه شما هم صدق می­کنه؟ این گروه، یه گروه معمایی نویسیه؟

    هالستد که با رضایتی موقرانه به تکه بزرگی از کیک شکلاتی خامه­ای که به عنوان دسر در جلویش قرار داشت نگاه می­کرد، توجهش را به سختی از آن منحرف کرد و گفت: به هیچ وجه. روبین تنها معمایی نویس اینجاست. من خودم معلم ریاضی هستم. دریک شیمیدانه، اولان حقوقدانه، گونزالو هنرمنده و ترامبول هم متخصص کشف رمزه که برای دولت کار می­کنه.

    او ادامه داد، از طرف دیگه، همه ما به معما علاقه داریم. مهمون ما معمولاً یه مسئله­ای داره که طرح می­کنه و ما روش بحث می­کنیم. یه جور معما، تا الان هم بد کار نکردیم...

    میهمان به عقب تکیه داد و نقلی خندید و گفت: حیف که من چنین چیزی با خودم ندارم. یه معما، یا یه قتل، یه دستی که یواشکی از پشت پرده بیرون بیاد و یقه یه نفر رو بگیره. در طول زندگیم چنین چیزی وجود نداشته. فقط حرکت صاف و سرراست به جلو، حیف. زندگیم خیلی کسل کننده بوده. من حتی ازدواج هم نکردم. او دوباره خندید.

    نام میهمان، ژان سروی بود و هالستد که داشت با شور و حرارت به کیک خامه­ای حمله می­کرد، با حس رفاقتی که بعد از این گفتگوی کوتاه وجودش را پر کرده بود، گفت: اشکالی نداره شما رو جان صدا کنم؟

    -: اصلاً نمی­خوام شما رو ناراحت کنم دوست من، ولی خواهش می­کنم این کار رو نکنین. اسم من جان نیست. لطفاً من رو همون ژان صدا کنید.

    هالستد سرش را تکان داد و گفت: سعیمو می­کنم که بتونم حرف ژ رو تلفظ کنم. ولی هر وقت می­خوام اسمتون رو درست تلفظ کنم تبدیل میشه به ژانگ!

    -: ولی اینکه خیلی خوبه. شگفت انگیزه.

    هالستد که به همان حالت مؤدبانه­اش برگشته بود گفت: شما خیلی خوب انگلیسی حرف می زنید.

    سروی گفت: اروپایی­ها استعداد زبان آموزی دارن. در ضمن من الان نزدیک ده ساله که توی آمریکا زندگی می­کنم. حدس می­زنم شما همتون آمریکایی باشید. البته آقای آوالان یه جورایی بریتانیایی به نظر میاد.

    هالستد گفت: آره، به نظر منم شبیه بریتانیایی­هاست. و بعد در حالی که آشکارا سعی در پنهان کردن خوشنودی­اش داشت گفت: البته تلفظ صحیح اسم ایشون اَوَلانه. روی هجای اول باید تأکید کنید و آخرش رو هم نباید تو دماغی بگید.

    ولی سروی فقط خندید و گفت: آه بله، سعیمو می­کنم. وقتی برای اولین بار با روبین آشنا شدم، صداش می­کردم رو-بنگ! با تأکید تلفظ روی هجای دوم و خیلی هم تو دماغی تلفظ می­کردم. اون با جدیت و سر حوصله اشتباه من رو تصحیح کرد. اون خیلی بامزس!

    بعد از آن بحث کم کم داغ شد و بیشتر حول موضوع روابط حسنه بین آگاتا کریستی و ریموند چندلر می­چرخید. البته روبین در چنان سکوت سنگینی فرو رفته بود که گویی او کسی را می­شناسد که در معمایی نویسی از هر کسی برتر است اما فقط از روی فروتنی از او نام نمی­برد.

    روبین خودش را آماده کرده بود تا وقتی فنجانهای قهوه جمع شد و هنری جامهای براندی بعد از شام را آماده کرد. نوبت او بود که با قاشق به لیوان آب ضربه بزند و بگوید: خاموش! خاموش! آقایون، به وقت اون رسیدیم که مهمون ما، ژان سروی، بهای شامی که خورده رو پرداخت کنه. تام، همه چی در اختیار توئه.

    تام با عصبانیت اخمی کرد و گفت: اگه براتون مهم نیست آقای سروی- او حرف ی آخر اسم را مانند صدای هیس کشید تا توجه میهمان را جلب کند- من قصد ندارم که لهجه فرانسویم رو به نمایش بذارم و مثل مانی روبین از خودم یه احمق بسازم. به من بگید آقا، که شما چطور وجود خودتون رو توجیه می­کنید؟

    سروی با خوشنودی گفت: به آسونی! اگه من نبودم، شما امشب مهمونی نداشتین.

    -: لطفاً ما رو داخل این قضیه نکنید. به سؤال کمی روشن­تر جواب بدین.

    -: روشن­تر، خوب، من رویا می­سازم. چیزهایی رو طراحی می­کنم که نمیشه اونها رو ساخت. چیزهایی که هرگز دیده نشدن. چیزهایی که ممکن نیست وجود داشته باشن.

    ترامبول با ترشرویی گفت: بسیار خوب. پس شما هم یه علمی­تخیلی نویس هستین. مثل اون رفیق مانی که اسمش چی بود اِم- آهان، آسیموف.

    روبین بی­معطلی گفت: دوست من نیست. من فقط گهگداری که توی مسائل اولیه علمی گیر می­کنه بهش کمک می­کنم.

    گونزالو گفت: همونی نیست که یه بار گفتی یه جلد از دائره­المعارف کلمبیا رو با خودش اینور و اونور می­بره چون توش راجع بهش نوشتن؟

    روبین گفت: حالا بدتر هم شده. به یکی تو بریتانیکا رشوه داده که اسمشو توی ویرایش جدید پونزدهم هم بنویسن و حالا همه جلدهای دائره­المعارف رو با خودش می­بره.

    اولان شروع کرد که بگوید: ویرایش جدید پونزدهم...

    -: محض رضای خدا، میشه بذارید مهمونمون حرف بزنه؟

    سروی که تا آن لحظه کسی حرفش را قطع نکرده بود گفت: نه آقای ترامبول، من علمی­تخیلی نویس نیستم. اگرچه بعضی وقتها داستانهای علمی می­خونم. به عنوان مثال کارهای ری برَدبری و هالَن الیسون رو خوندم (او هر دو اسم را تو دماغی ادا کرد). ولی فکر نکنم تا حالا آسیموف خونده باشم.

    روبین غرغرکنان گفت: براش اینو تعریف می­کنم. عاشقت میشه.

    سروی ادامه داد: ولی گمون کنم بتونید اسم من رو مهندس علمی­تخیلی بذارید.

    ترامبول گفت: معنی این چیه؟

    -: من راجع به جمعیت ماه نشین داستان نمی­نویسم. من اونها رو طراحی می­کنم.

    -: شما اونها رو طراحی می­کنید؟

    -: اوه بله. و نه فقط جمعیت ماه نشین، اگرچه این الان بزرگترین دلمشغولی ماست. ما در باره هر زمینه طراحی ابتکار آمیز برای صنایع خصوصی مثل هالیوود و حتی ناسا کار می­کنیم.

    گونزالو گفت: شما واقعاً فکر می­کنید که مردم بتونن روی ماه زندگی کنن؟

    -: چرا که نه، فقط به این بستگی داره که بشریت اراده کنه، که برای اول کار چه مقداری می­خواد سرمایه گذاری کنه. محیط ماه می­تونه دقیقاً مانند زمین مهندسی بشه. محیط­های محدود زیر سطحی. فقط در مورد جاذبه نمیشه کاری کرد. ما باید خودمون رو به جاذبه ماه عادت بدیم که یک ششم جاذبه زمینه. بغیر از این لازمه که مقدار تجهیزات اصلی  برای مهندسی هوشمند از زمین بیاریم. در اینجاست که ما وارد قضیه میشیم. من و شریکم.

    -: شما یه شرکت دو نفره هستین؟

    -: همین کفایت می­کنه. البته تا زمانی که شریک من، شریکم باقی بمونه.

    -: پس شما از هم جدا نمیشین؟

    -: نه نه، ولی راجع به چیزای کوچیک با هم بحث و جدل کردیم. جای تعجب نیست. اوقاتش تلخ بود. ولی نه، ما از هم جدا نمیشیم. شاید اون موقع من نظرم رو عوض کردم و از بحث و جدل دست برداشتم. البته کاملاً حق با من بود و خیلی حیف شد که اون چیزی که در نظر داشتم انجام نشد.

    ترامبول به پشتی صندلی تکیه داد و دستهایش را روی سینه در هم گره کرد و گفت: میشه به ما بگین که اون جر و بحث راجع به چی بود؟ ما هم می­تونیم در مورد شما یا شریکتون نظرمون رو بگیم.

    سروی گفت: آقای ترامبول، برای یه آدم عاقل سخته که بخواد در این مورد دست به انتخاب بزنه. حاضرم قسم بخورم. قضیه از این قراره که ما داشتیم یه شهر ماه نشین رو طراحی می­کردیم، با جزئیات کامل. این کار برای یه کمپانی فیلم سازی بود و دستمزدش هم عالی بود. قصدشون این بود که از این طرح برای ساخت یه فیلم علمی­تخیلی واقعاً دیدنی استفاده کنن. ما طبیعتاً چیزی بیشتر از اونکه می­تونستن ازش استفاده کنن طراحی کردیم به این دلیل که اونها از هر قسمتی که خودشون خوششون اومد استفاده کنن.

    دریک با بدبینی گفت: شرط می­بندم که گند میزنن توش. اصلاً مهم نیست که شما چقدر با دقت کار کردین. اونها برای ماه اتمسفر درست می­کنن.

    سروی گفت: اوه نه، نه بعد از اینکه شش بار روی ماه فرود اومدن. بابت خطاهای غیر عمدی ترسی نداریم. شکی هم ندارم که اونها بالاخره اشتباهاتی رو مرتکب میشن. اونها بالاخره می­فهمن که نشون دادن حرکات در جاذبه پایین غیر ممکنه و فوریت در کارها هم باعث بروز اتفاقات ناخوشایند میشه.

    در این مورد کمکی از ما بر نمیاد چون کار ما صرفاً به کار بردن چیزهاییه که در تخیل امکان داره وجود داشته باشن. همونطور که خواهید دید، نظر من اینه که ما یه شهر طراحی می­کنیم، یه شهر کوچیک، و اون در طرف مقابل لبه داخلی یه دهانه قرار داره. این اجتناب ناپذیره برای اینکه طرح اولیه فیلم چنین چیزی رو می­طلبه. در اینجا ما باید دست به انتخاب بزنیم و محل دهانه مورد نظر رو شناسایی کنیم و همکار من، چون خودش یه آمریکاییه، یه منطقه­ای رو انتخاب می­کنه که آشکارا آمریکاییه. اون دهانه کوپرنیکوس رو انتخاب می­کنه.

    اون میگه که حس آشنایی نسبت به این اسم وجود داره، و اگه اسم شهر رو کمپ کوپرنیکوس بذاریم به تنهایی کافیه تا به ماه یه روح تازه و حس ماجراجویی شگفت انگیز و اینجور چیزها ببخشه. اون میگه که همه می­دونن که این اسم ستاره شناسیه که خورشید رو در مرکز منظومه شمسی قرار داد و این اسم بیشتر از هر اسم دیگه­ای احساسات رو تحت تأثیر قرار میده.

    از طرف دیگه، من تحت تأثیر این اسم قرار قرار نمی­گیرم. از محل دهانه کوپرنیکوس، زمین درست وسط آسمون دیده میشه و اصلاً از جای خودش تکون نمی­خوره. همونطور که می­دونید فقط یک طرف ماه به سمت زمین قرار داره و از هر نقطه در سطح ماه، زمین کم و بیش همیشه در همون نقطه از آسمون دیده میشه.

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 11 تیر 1394

    هالستد به سمت مرداک خم شد و گفت: من فکر می­کنم که هیچ قمار بازی حاضر نیست که حس شوخ طبعیشو با چنین معمای ساده­ای درباره ارتباط بین east و ایستون هدر بده. این فقط یه نکته انحرافیه. اجازه بدین من به یه موضوع منطقی تر و جالبتر اشاره کنم. در بین این شیش تا شهری که بهشون اشاره شده، آگوستا از همه شرقی­تره. مطمئناً اون توی ایالت مینه که از همه پنجاه ایالت شرقی تره. پس آگوستا باید شرق تک و تنها باشه و هیچ شکی هم توش نیست.

    دریک به شدت سرش را تکان داد و گفت: کاملاً اشتباهه راجر، کاملاً اشتباهه. این فقط یه باور اشتباه عمومیه که مین رو شرقی ترین ایالت تلقی می­کنن. البته نه تا سال 1959. در اون سال آلاسکا پنجاهمین ایالت آمریکا شد و همینطور شرقی­ترین ایالت.

    هالستد اخم کرد و گفت: حتماً منظورت غربی­ترین ایالته، جیم.

    -: هم غربی­ترینه و هم شرقی­ترین. و البته شمالی­ترین هم هست. ببین، خط طول جغرافیایی 180 درجه درست از وسط جزیره آلیوتیان رد میشه. جزیره هایی که در غرب خط قرار دارن مربوط به همپشایر شرقی هستن. فقط چندتا از پنجاه ایالت در همپشایر شرقی قرار دارن و همین باعث میشه که آلاسکا، شرقی­ترین ایالت باشه. شرق تک و تنها.

    گونزالو گفت: پس هاوایی چی؟

    -: هاوایی به 180 درجه نمی­رسه. حتی جزیره میدوِی که در غرب ایالته هم نمی­رسه. اگه دلت می­خواد می­تونی به نقشه نگاه کنی، ولی من مطمئنم که درست میگم.

    هالستد با حرارت گفت: موضوع این نیست که تو درست میگی یا نه. شهر آنکوریج که اون طرف خط 180 درجه نیست. پس غرب به حساب میاد نه شرق. پس آگوستا شرقی ترین شهر از بین این شیش تا شهره.

    مرداک گفت: آقایون بحث و جدل راجع به این موضوع هیچ فایده­ای نداره. من هم به موضوع شرقی بودن ایالت مین فکر کرده بودم ولی اونقدر قانع کننده نیست که به عنوان نتیجه اعلام بشه. حقیقت اینه بحث کردن درباره آلاسکا در مقابل مین اگه البته جا داره بگم که موضوع آلاسکا به ذهن من نرسیده بود- باعث میشه که هر دو تای اینها از موضوع شرق تک و تنها خارج بشن.

    روبین گفت: درضمن، از نقطه نظر جغرافیایی، مفاهیم شرق و غرب، تنها مفاهیمی فراردادی هستن. شمال و جنوب، مطلق هستن چون روی زمین نقطه ای به نام قطب شمال و نقطه دیگه­ای به نام قطب جنوب وجود داره. هر نقطه­ای روی کره زمین، اگه به قطب شمال نزدیک باشه، شمالی و اگه به قطب جنوب نزدیک باشه، جنوبی نامیده میشه. ولی همون دو تا نقطه نه به شرق نزدیک هستن و نه به غرب. به همین دلیل شما می­تونید از نقطه اول برید به نقطه دوم، یا از نقطه دوم، برید به نقطه اول، فرقی هم نداره که به طرف شرق برید یا به طرف غرب. هیچ نقطه شرق یا غرب مطلقی روی زمین وجود نداره.

    ترامبول گفت: خوب پس نظر تو چیه مانی؟

    -: باید از زاویه روانشناختی به موضوع نگاه کرد. چیزی که برای ما در ایالات متحده شرق رو نشون میده، اقیانوس اطلسه. کشور ما از یک دریا تا دریای دیگه کشیده شده و تنها شهر در این لیست که در اقیانوس اطلس قرار داره، شهر پرث امبویه. آگوستا شاید از لحاظ جغرافیایی شرقی تر باشه، ولی یه شهر در دل خشکیه.

    ترامبول گفت: اینها همش یه مشت باد هواست، مانی. درسته که الان اقیانوس اطلس برای ما سمبل شرق به حساب میاد، ولی در بیشتر طول تاریخ تمدن غرب، نماد غرب بوده، غرب دور. تا اینکه کلمب به غرب سفر کرد و بعد از اون، اقیانوس اطلس در شرق تجمعات انسانی در دنیای جدید قرار گرفت. اگه تو دنبال جایی می­گردی که از نظر تمدن غرب سنتی، شرق به حساب بیاد و همیشه هم شرق باقی بمونه، اون چینه. اولین شهر چین که به روی بازرگانان غربی باز شد، شهر کنتون بود و شهر آمریکایی کنتون هم دقیقاً از روی همین شهر نامگذاری شده. کنتون باید شرق تک و تنها باشه.

    اولان دستش را بالا برد و با بی­تفاوتی شکوهمندی گفت: من که همچین فکری نمی­کنم تام. حتی اگه شهر کنتون نماد شرق باشه اونم به این علت که از روی یه شهر چینی نامگذاری شده، چرا باید شرق تک و تنها باشه؟ چرا کایرو (قاهره) از ایالت ایلینویز یا ممفیس از ایالت تنسی که از روی شهرهای مصری نامگذاری شدن، نماد شرق نباشن؟

    -: برای اینکه اونها توی لیست نیستن، جف.

    -: ولی آتن از ایالت جورجیا که هست. و اگه یه شهر در تمام دنیا باشه که شرق تک و تنها به حساب بیاد، اون شهر، آتن در یونانه که مهد و سرمنشأ تمام تمام ارزشهای انسانیه که امروزه برای ما ارزشمندن. مدرسه هلّاس (1) و برای تمام غرب...

    ترامبول یا وحشیگری ناگهانی گفت: برای تمام غرب، کله پوک! آتن هیچ وقت به عنوان شرق شناخته نشده بود. نه برای خودش نه برای دیگران. اولین نبرد بزرگ بین شرق و غرب در جنگ ماراتون در سال 430 قبل از میلاد بود و آتن در جبه غرب می­جنگید.

    مرداک گفت: در ضمن عمو هاسکل به سختی ممکن بود فکر کنه که من آتن رو به عنوان یک مورد بی همتا به حساب میارم، اونم در حالی که ارزشهای اون تنها ارزشهای دنیوی و مادی هستن. اگه اون شهر بتِلهِم از ایالت پنسیلوینیا رو به لیست اضافه کرده بود، من فوراً بدون اینکه حس کنم دارم قمار می­کنم، انتخابش می­کردم. به هر حال آقایون، من فقط می­تونم بابت سعی و تلاشتون از شما تشکر کنم. این حقیقت که هر کدوم از شما در این مورد به نتیجه متفاوتی دست پیدا کردید و درباره اون بحث کردین نشون میده که هرکدوم از شما می­بایست اشتباه کرده باشین. اگر هر کدوم از شما به جواب واقعاً صحیح دست پیدا کرده بود، اون جواب باید اونقدر متقاعد کننده می­بود که بقیه -و همینطور خود من- رو فوراً مجاب کنه. البته این امکان هم وجود داره که عمو هاسکل به من یه سرنخ بی معنی داده باشه تا بتونه بعد از مرگش هم به من بخنده. اگه اینطور باشه، حداقل کاری که می­تونم انجام بدم اینه که ازتون بخوام مراتب قدرشناسی من رو بابت مهمون نوازی، همراهی و تلاشتون بپذیرید.

    او می­خواست بلند شود و برود که اولان مؤدبانه اما با حالتی تحکم آمیز، دستش را روی شانه او گذاشت و گفت: یک لحظه صبر کنید آقای مرداک. یکی از اعضای گروه کوچیک ما هنوز حرفی نزده. هنری، تو چیزی نداری که اضافه کنی؟

    مرداک شگفت زده به نظر می­رسید: پیش خدمتتون رو میگید؟

    -: همونطور که قبلاً گفتیم، اونم یه بیوه مرد سیاهه. هنری، می تونی یه مقدار این معما رو روشن­تر کنی؟

    هنری موقرانه گفت: شاید بتونم آقایون. من کمی قبل تحت تأثیر بحث آقای مرداک قرار گرفتم که گفتن دلیل و منطق همیشه برای رسیدن به حقیقت کافی نیست. با این وجود ما با منطق شروع کردیم. البته نه ما بلکه عموی آقای مرداک این کار رو کرد. من شکی ندارم که ایشون عمداً شهرهایی رو انتخاب کرده که مفهوم شرق رو به طور مبهم در خودشون دارن. ولی کجای این لیست می­تونست یه ارجاع واضح و متقاعد کننده پیدا کنه؟ شاید اگه ما علاقمندی­های خاصش رو به یاد بیاریم، بتونیم به جواب دست پیدا کنیم. آقای مرداک گفتن که زمانی ایشون روی یه کتاب به نام بازسازی انگلستان کار می­کردن. به عقیده من اون کتاب درباره نیمه دوم قرن هفدهم بوده.

    روبین گفت: چالز دوم که از سال 1660 تا 1685 سلطنت کرد.

    هنری گفت: مطمئنم که شما درست میگین آقای روبین. همه شهرهایی که از اونها نام برده شده، در ایالات متحده هستن. به همین دلیل من فکر می­کنم که ما باید چیز جالبی در تاریخ آمریکا پیدا کنیم که مربوط به دوره بازسازی باشه.

    روبین گفت: مهاجر نشین­هایی که در دوران سلطنت چارلز دوم پدیدار شدن.

    هنری گفت: کرولینا یکی از اونها نبود؟

    -: مطمئناً بود. کارولینا به افتخار اون نامگذاری شد. در واقع، چارلز در زبان لاتین، کرولوس خونده میشه.

    -: ولی بعداً معلوم شد که کرولینا خیلی بزرگه و به دو قسمت کرولینای شمال و کرولینای جنوب تقسیم شد.

    -: اینم درسته ولی همه اینها چه ربطی به لیست داره؟ اسم شهرهایی که توی لیست اومده به هیچ کدوم از دو کرولینا ربطی نداره.

    -: درسته ولی این فکر من رو به یاد این موضوع انداخت که ما داکوتای شمال و داکوتای جنوب هم داریم. و به این ترتیب ویرجینیای غرب هم داریم اما هیچ ایالتی در آمریکا نیست که واژه «شرق» رو در عنوانش داشته باشه. البته درسته که ما موقع حرف زدن میگیم تگزاس شرق یا کانزاس شرق یا تنسی شرق ولی...

    هالستد غرولند کنان گفت: بهتره که بگیم «شرقی».

    -: در هر صورت قربان، هیچ شرق تک و تنهایی وجود نداره، ولی...

    گونزالو از شدت هیجان منفجر شد: یه لحظه صبر کن هنری. فکر کنم بدونم که چی می­خوای بگی. اگه ما ایالتی به نام ویرجینیای غربی داشته باشیم که می­تونیم بهش بگیم غرب تک و تنها- در این صورت می­تونیم بگیم که اون ویرجینیا که ویرجینیای شرق محسوب میشه، شرق تک و تنهاست.

    ترامبول با حالتی انزجار آمیز در چهره­اش گفت: نه نمی­تونی. ویرجینیا برای سه قرن و نیم ویرجینیا بوده. اینکه بهش بگی ویرجینیای شرق، باعث نمیشه که واقعاً هم شرقی بشه.

    هنری گفت: حالا اگه یه نفر هم چنین چیزی بگه اشکالی نداره آقای ترامبول. ویرجینیا توی لیست نیست. ولی به هر حال قبل از اینکه بخوایم این خط فکری رو کنار بذاریم، من به یاد میارم که عموی آقای مرداک در نیوجرسی زندگی می­کرد و اجدادش هم اونجا زندگی کردن تا زمان مهاجر نشینها. تا جایی که از تحصیلاتم توی مدرسه ابتدایی در حدود نیم قرن پیش به یاد میارم، آموزش ما در مورد مهاجر نشینها خیلی محتاطانه تر از الان بود.

    به نظرم میرسه و مطمئنم که اگه اشتباه کنم آقای روبین حرفهای من رو تصحیح می­کنه- که زمانی در تاریخ، ایالت نیوجرسی به دو بخش جرسی شرق و جرسی غرب تقسیم شده بود. و هر کدومشون حکومت مستقل داشتن. این موضوع مدت زیادی طول نکشید. شاید به اندازه یک نسل و بعد ایالت نیوجرسی به حالت اول برگشت. در هر صورت، جرسی شرق تنها قسمتی از ایالات متحده محسوب میشه که زمانی واژه «شرق» رو در اسمش به عنوان یک مهاجر نشین یا ایالت داشته.

    مرداک هیجان زده به نظر می­رسید. لبهایش به صورت چیزی که تقریباً یک لبخند بود از هم باز شد: شرق تک و تنها! ممکنه همین باشه.

    هنری گفت: بیشتر از اینها توی این موضوع هست. در اون زمان، پرث امبوی مرکز جرسی شرق بود.

    چشمان مرداک گشاد شد و گفت: جدی میگی هنری؟

    -: من کاملاً در این باره اطمینان دارم و فکر می­کنم که این همون عامل متقاعد کنندس. اونجا مرکز شرق تک و تنها در لیست مهاجر نشینها و ایالتهاست. من فکر نمی­کنم که اگه این اسم رو روز دوشنبه به وکیل ارائه بدین، ارثیه رو از دست بدین و فکر هم نمی­کنم که قمار کرده باشین.

    روبین با غضب گفت: من که گفتم پرث امبوی.

    دریک گفت: ولی دلیلت متقاعد کننده نبود. تو چطوری اینو فهمیدی هنری؟

    هنری لبخند سریعی زد و گفت: با صرف نظر کردن از دلیل آوردن برای چیزی که بیشترین اطمینان رو بهش داشتم؛ همونطور که آقای مرداک در اول بحث بهش اشاره کردن.

    اولان گفت: داری راجع به چی حرف می­زنی هنری؟ تو که این کار رو خیلی خوب با یه سری حرفهای تر و تمیز انجام دادی!

    هنری گفت: از این حقیقت که بگذریم، قربان، وقتی که همه شما در حال ارائه دلیل و منطق بودین، من از حق جستجوی آزاد استفاده کردم و به سمت قفسه کتابهای مرجع رفتم که ما از اونها برای مباحثاتمون استفاده می­کنیم. من اسم هر کدوم از اون شهرها رو در فرهنگ جغرافیایی وبستر نگاه کردم. در زیر پرث امبوی به وضوح نوشته بود که اونجا مرکز جرسی شرق بوده.

    او کتاب را آورد و روبین آن را از دست او قاپید که خودش موضوع را چک کند.

    هنری گفت: با دونستن جواب، استدلال کردن معکوس خیلی آسونه آقایون!

     

    1) نام اصلی و قدیمی یونان

      

    مؤخره

     

    «شرق تک و تنها» که در شماره ماه مارس 1975 الری کویین میستری مگزین چاپ شد هم مانند «جواهر آهنی» در کشتی و با دست نوشته شده است. در آن زمان من برای اولین بار از بریتانیا بازدید کردم، که سفر رفت و برگشت از طریق خطوط اقیانوسی انجام شد، چون من سوار هواپیما نمی­شوم.

    نوشتن این داستان کمی مشکل بود چون من کتابخانه کتابهای مرجعم را همراهم نداشتم. (باید خاطرنشان کنم که یکی از دلایلی که بیوه مردان سیاه من راجع به هر موضوعی اظهار نظر می­کنند این است که کسی که آنها را نوشته یک کتابخانه مرجع خیلی عالی دارد). نتیجه این شد که من مجبور بودم با اسامی شهرها بر اساس اطلاعاتی که خودم در ذهن داشتم بازی کنم. و البته همه آن اطلاعات صحیح بودند.

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 11 تیر 1394

     به هر حال اون رفت. اون هم بر اساس استانداردهای خودش و هم من، آدم ثروتمندی بود ولی داشت می­مرد و می­دونست که وقتی نداره که بخواد از پولش بر اساس همون روال گذشته استفاده کنه. چیزی که به فکرش رسید این بود که دنیا رو با یه شوخی بزرگ ترک کنه. شوخی­ای که باهاش می­خواست چیزی رو که معتقد بود من رو فاسد کرده رو به چالش بکشه. اگرچه مطمئن نیستم که به این طریق بهش نگاه می­کرد.

    اون به من تلفن کرد که برم پیشش و بعد چیزی گفت که تا جایی که می­تونم به خاطر بیارم، یه چیزی نزدیک به اینه: خوب رالف، پسرم. برای من موعظه نکن. تو پیش خودت می­بینی که من چقدر آدم عفیف و پاکدامنی شدم. من اینجا افتادم و نمی­تونم هیچ کدوم از اون کارهایی رو بکنم که تو بابتشون ابراز تأسف می­کردی، بجر اینکه شاید یه کم دیگه بتونم فحش بدم. حالا فقط وقت و فرصت اینو دارم که مثل تو پرهیزگار باشم و جایزه من برای تو اینه که دارم می­میرم.

    ولی فکرشو نکن، رالف چون من الان اونقدر پول دارم که هیچ وقت توی تمام سالهای زندگیم نداشتم و حالا هم می­تونم اونو با یه روش جدید دور بندازم. من اون پول رو به تو می­بخشم، برادرزاده عزیزم.

    من شروع کردم به اعتراض کردن که ترجیح می­دادم اون سلامتیشو دوباره بدست بیاره و از پولش در جهت صحیح استفاده کنه، ولی اون حرف منو قطع کرد.

    اون گفت: نه رالف، تو با روش پیچیدت سعی کردی که به بهترین نحوی به من کمک کنی، اگرچه به شدت از من انتقاد می­کردی و نمیشه امیدی به بازگشت منطقی داشت، چه با پول و چه با حرف زدن. بالاتر از همه اینها، تو تنها فامیل منی و این پول باید به تو برسه حتی اگه هیچ کاری هم برای من نکرده بودی.

      دوباره من سعی کردم که توضیح بدم که این کار رو از روی انسانیت انجام دادم نه به خاطر روابط خانوادگی و نه به عنوان نوعی سرمایه­گذاری تجاری، ولی باز هم نذاشت که من حرفم رو ادامه بدم. اون به سختی حرف میزد و منم دوست نداشتم که قضیه خیلی بیش از حد طول بکشه.

    اون گفت: من برات پنجاه هزار دلار پول نقد و ترو تمیز ارث می­ذارم. موضوع کاملاً هماهنگ شده و همه هزینه­های قانونی و مالیاتش هم پرداخت شده. همه اینها رو به وکیلم توضیح دادم. با این سبک زندگی که تو داری، من نمی­دونم بجز خیره شدن به اون پولا، چکار دیگه ای می­تونی باهاشون بکنی، ولی اگه این مایه خوشحالی تو میشه، هر کاری که خودت صلاح می­دونی باهاشون انجام بده.

    من با ملایمت گفتم: عمو هاسکل، با پنجاه هزار دلار کارهای خیلی خوبی میشه انجام داد و من این پول رو توی راهی خرج می­کنم که برای کلیسای حواریون عیسی مسیح مفید باشه. اگه این شما رو ناراحت می­کنه، پس این پول رو به من ندین.

    اون خنده ضعیفی کرد و بعد دست من رو طوری گرفت که کاملاً نشون می­داد که چقدر ضعیف شده. من مدت یک سال بود که ندیده بودمش و توی این مدت اون با سرعت شگفت انگیزی به آخرای خط رسیده بود.

    دکترها گفته بودن که بیماری دیابت و سرطان و روش نامناسب زندگی، مقاومت بدنش رو از بین بردن. فقط خدا می­تونه بهش کمک کنه. و بعد هم ترکش کردن بدون اینکه بتونن براش کاری انجام بدن جز آرزوی اینکه مرگش زیاد طول نکشه.

    به هر حال اون دست من رو چنگ زد و گفت: نه، هر کاری که خودت دوست داشتی با پول بکن. یکی رو استخدام کن که سرودهای مذهبی بخونه، یا می­تونی به پنج میلیون آدم بی­کار و بی­عار نفری یه پنی ببخشی. خودت می­دونی. من من ربطی نداره. ولی رالف، همه اینها یه شرطی داره. یه شرط خیلی سرگرم کننده.

    تنها چیزی که به فکرم رسید که بگم این بود که بپرسم: شرط داره؟ چه شرطی؟

    اون گفت: رالف پسرم، متأسفم که تو مجبوری بابت این پول دست به قمار بزنی. اون دست من رو نوازش کرد و دوباره خندید و گفت: یه قمار سرراست پنج به یک روبروته.

    بعد ادامه داد، وکیل من، یه پاکت نامه همراهش داره که توش اسم یه شهر نوشته شده. یه پاکت نامه قشنگ و مهر و موم شده. پاکت رو باز نمی­کنه تا تو بری و اسم شهر رو بهش بگی. من بهت اسم شیش تا شهر رو میگم و تو باید انتخاب کنی و اسم یه شهر رو بگی. فقط یکی. اگه اسمی که بردی، با اون چیزی که توی پاکت نامه هست مطابقت داشت، تو پنجاه هزار دلار رو می­گیری. اگر هم اشتباه کنی، چیزی گیرت نمیاد و پول به حساب چند مرکز خیریه واریز میشه. البته مراکزی که من اونها رو خیریه می­دونم!

    من خودمو عقب کشیدم و گفتم، عمو این کار شایسته­ای نیست.

    اون گفت: چرا نباشه رالف؟ تنها کاری که باید انجام بدی اینه که اسم یه شهر رو بگی و یه پول قلمبه گیر بیاری. و اگر هم اشتباه کنی، چیزی رو از دست ندادی. بهتر از این چی می­خوای؟ پیشنهاد من اینه که اسامی شهر را رو از یک تا شیش شماره گذاری کنی و بعد یه تاس بندازی، هر عددی که اومد، اسم شهری که با اون مطابقت داشت رو انتخاب کن. این یه شانس ورزشکارانس، رالف.

    چشماش داشت برق می­زد، شاید داشت منو تصور می­کرد که دارم به خاطر پول، تاس میندازم. اینو به وضوح احساس کردم. بعد دستم رو تکون دادم و گفتم: عمو هاسکل، هیچ فایده­ای نداره که منو توی این شرایط بذاری. من هیچ وقت اینطوری دنیا رو بازی نمیدم و از وجدانم صرف نظر نمی­کنم که بخت و شانس بخوان برای من تعیین تکلیف کنن. یا اگه دوست داری، پول رو به من بده یا اگه نداری، نده.

    اون گفت: چرا فکر می­کنی که با این کار داری دنیا رو بازی میدی؟ مگه تو نمیگی که اون چیزی که مردم بهش میگن شانس، در واقع اراده خداست؟ به اندازه کافی اینو به من گفتی، خوب پس، اگه اون فکر کنه که تو لیاقتشو داری،  پول رو بهت میده. یا شاید هم بهش اعتماد نداری؟!

    من گفتم: خدا انسان نیست که بخواد من رو اینجوری امتحان کنه.

    عمو هاسکل خسته شد و دستشو کشید و گذاشت روی پتو. بعد از چند لحظه گفت: خوب کاری که تو باید بکنی اینه. اگه تا بعد از سی روز از مرگ من پیش وکیلم نری و انتخابتو نگی، پول میره به حساب خیریه­های من. این سی روز بهت فرصت کافی برای فکر کردن رو میده.

    آقایون، همه ما نقاط ضعف خودمون رو داریم. من هم همیشه احساس غرور نمی­کنم. من نمی­تونم این اجازه رو به خودم بدم که فقط به خاطر بدست آوردن پول، به ساز عمو هاسکل برقصم. ولی فکر می­کنم که می­تونم از این پول استفاده کنم نه برای خودم بلکه برای کلیسا- و شاید من حق این رو نداشته باشم که صرفاً به خاطر اینکه به پرهیزگاری خودم مغرورم، این پول رو دور بندازم. اون هم در حالی که با این پول خیلی کارها میشه کرد.

    من گفتم: ولی غرور برنده میشه. متأسفم عمو هاسکل. این پول می­تونه هر جا که خواست بره. من به خاطرش دست به قمار نمی­زنم.

    من بلند شدم که برم ولی اون با دستش به من اشاره کرد و منم هنوز نچرخیده بودم. بسیار خوب برادرزاده بینوای من، من دوست دارم که این پول بدستت برسه. واقعاً اینطور می­خوام. اگه تو روحیه ورزشکاری نداری و نمی­تونی سرنوشتتو بدست بخت و اقبال بسپری، من بهت یه سرنخ میدم. اکه تونستی اون رو درک کنی، اون وقت می­فهمی که کدوم شهر مد نظره. و بی شک وقتی که اسم شهر رو بدونی، دیگه قمار به حساب نمیاد.

    دیگه نمی­خواستم که این بازی بیشتر از این طول بکشه ولی از این هم که عمو هاسکل رو تک و تنها ولش کنم، متنفر بودم. به همین خاطر گفتم: این سر نخ چیه؟

    اون گفت: تو جواب رو توی شرق تک و تنها پیدا می­کنی. توی شرق تک و تنها.

    منم تکرار کردم: شرق تک و تنها. بسیار خوب. راجع بهش فکر می­کنم. حالا بذار راجع به چیزهای دیگه حرف بزنیم.

    خوستم دوباره بشینم ولی پرستار اومد تو و گفت که وقتشه که عمو هاسکل استراحت کنه. و البته من هم همین فکر رو می­کردم. به نظر می­رسید که می­خواد حرف آخرشو بزنه.

    اون گفت: یه موعظه صرفه جویی شد. این لطف خدا بود. و بی صدا خندید.

    من گفتم: خدانگهدار عمو هاسکل. باز هم میام.

    وقتی به در رسیدم اون دوباره من رو صدا کرد و گفت: زود تصمیم نگیر. خوب راجع بهش فکر کن. شرق تک و تنها.

    داستان این بود آقایون. عموی من بیست و هفت روز پیش درگذشت. تا سه روز دیگه، یعنی همین دوشنبه، من باید انتخابم رو به وکیل بگم. حدس میزنم که نتونم این انتخاب رو انجام بدم. سر نخی که عمو هاسکل به من داده هیچ معنی­ای برام نداره و من هم نمی­خوام روی اسم شهر قمار کنم. هرگز.

    بعد از اینکه مرداک داستانش را تعریف کرد سکوت کوتاهی بر قرار شد. جیمز دریک متفکرانه به سیگارش پک می­زد. تام ترامبول با اخم به جام خالی براندی­اش نگام می­کرد. راجر هالستد با دستمالش ور می­رفت. جفری اولان صاف و مستقیم نشسته بود و نگاهش خالی بود. امانیوئل روبین سرش را آهسته به اینطرف و آنطرف تکان می­داد.

    گونزالو به سختی سکوت را شکست، شاید به این دلیل که فکر می­کرد چون او میزبان است، این کار وظیفه اوست. او گفت: آقای مرداک، میشه لطف کنین و اسم اون شیش تا شهر رو به ما بگین؟

    -: خواهش می­کنم آقای گونزالو. وقتی که شما از من خواستین که بیام اینجا تا شاید بتونین بهم کمک کنین و وقتی که خودم هم قبول کردم که بیام، مسلماً به کمک احتیاج داشتم. به همین دلیل باید به هر سؤال شرافتمندانه­ای جواب بدم. اسامی اون شهرها، که من درست روز مرگ عمو هاسکلم از وکیلش درفت کردم؛ روی این کاغذ نوشته شده. کاغذ توی دفتر وکیل بود. این همون کاغذیه که اون بهم داد.

    او کاغذ را به دست گونزالو داد. درست زیر سربرگ وکیل، اسامی شش شهر به ترتیب الفبا نوشته شده بود:

    انکوریج-آلاسکا

    آتن-جورجیا

    آگوستا-مِین

    کنتون-اوهایو

    ایستون-پنسیلوِینیا

    پرث امبوی-نیوجرسی

    کاغذ دست به دست شد و وقتی دوباره به دست گونزالو رسید، او گفت: هنری! و بعد رو به مرداک گفت: پیشخدمت ما هم یکی از اعضای باشگاهه. امیدوارم اعتراضی نداشته باشی که اونم لیست رو ببینه.

    مرداک گفت: من هیچ اعتراضی ندارم. هر کی خواست می­تونه اونو ببینه.

    اولان گلویش را صاف کرد و گفت: قبل از اینکه بخوایم به گمانه زنی درباره موضوع بپردازیم، آقای مرداک، خوبه که به ما بگین که خودتون راجع به موضوع چه فکرهایی کردین.

    چهره غم زده مرداک به  فکر فرو رفت، لبهایش را به هم فشر و چند بار پلک زد. بعد به نرمی و با کمی هم شرمندگی گفت: آقایون، دوست داشتم به شما بگم که تونستم در برابر این وسوسه مقاومت کنم، ولی حقیقتش اینه که نتونستم. من مدتها به این موضوع فکر کردم و سعی کردم خودم رو متقاعد کنم که یکی یا یکی دیگه از این شهرها با سرنخی که عمو هاسکل به من داده بود مطابقت داره و می­تونم تا دوشنبه اون اسم رو با وجدان آسوده به وکیل ارائه بدم. هر بار که سعی می­کردم که روی اسامی شهرها کار کنم، احساس بدی بهم دست می­داد که انگار دارم با این کار قمار می­کنم.

    روبین با چهره ای خالی از احساسات گفت: آقای مرداک، شما دعا هم کردین؟ از خدا هم راهنمایی خواستین؟

    برای یک لحظه به نظر رسید که سد دفاعی مرداک شکسته شده است، ولی فقط برای یک لحظه. بعد از آن لحظه کوتاه او گفت: اگه شایستگیش رو داشتم، بدون دعا کردن هم می­تونستم راه حل رو پیدا کنم. از نظر خدا این نیازهای منه که به حساب میان نه خواسته­های من. و خدا نیازهای من رو می­دونه و لازم نیست که بهش اطلاع بدم.

    روبین گفت: سعی نکردین که این مسئله رو با استفاده از دلایل و ابزارهای پست حل کنید؟

    مرداک گفت: معلومه که سعی کردم. می­خواستم مسئله رو الله بختکی حل کنم. ولی سعی کردم که مقاومت کنم زیاد وارد این قضیه نشم. چون می­ترسیدم و به خودم اعتماد نداشتم.

    روبین گفت: پس شما به اینجا اومدین تا به یه نتیجه مناسب برسین؟ شما گفتین که به هیچ ترتیبی نتونستین به نتیجه برسین که کدوم شهر مد نظره، نکته مهم اینه که شما چطور توضیح می­دین که اون انتخاب قمار کردن به حساب نمیاد؟

    -: صادقانه بگم که نمی­تونم بگم که بیشتر به کدوم یکی از شهرها تمایل بیشتری دارم. اگه به من اجازه بدین، تا زمانی که من از شما کمک می­خوام، بهتون نگم که اسم کدوم شهر به نظر من رسیده و ترجیح میدم که شما خودتون به نتیجه برسین بدون اینکه تحت تأثیر اون چیزهایی که به فکر من رسیده قرار بگیرین. اگه اون چیزی که به فکر من رسیده، به فکر شما نرسید، اونوقت بهتون میگم که چی به فکرم رسیده.

    گونزالو دستش را به یقه کتش گرفت و بدون خودپسندی گفت: به اندازه کافی منصفانس. من فکر می کنم که ما باید توضیح بدیم که هر کدوم از اون شهرها چطور می تونن شرق تک و تنها باشن.

    مرداک گفت: من هم همین فکر رو می­کنم.

    گونزالو گفت: با عرض معذرت که دارم به یه موضوع بدیهی اشاره می­کنم ولی در این مورد کلمه east به معنی شرق تنها در ایستون وجود داره. شرق تک و تنها همینه.

    مرداک گفت: عجیب اینه که من هم متوجه این موضوع شدم، آقای گونزالو. به عنوان یه موضوع بدیهی، نمی­تونستم نادیدش بگیرم. ولی عمو هاسکل اینم گفته بود که زود تصمیم نگیرم.

    گونزالو گفت: اِم... ولی شاید فقط می­خواسته تو رو گمراه کنه. یه قمارباز واقعی باید بلد باشه که کی بلوف بزنه و عموی تو هم به خوبی بلوف زدن رو بلد بوده. اگه اون حس شوخ طبعی واقعاً ناجوری داشته، باید به نظرش خنده­دار میومده که جواب صحیح رو بهت بده و درست جلوی چشمت بذاره، بعد تو رو بترسونه که اونو انتخاب نکنی.

    مرداک گفت: شاید اینطور باشه، ولی یه همچین چیزی به این معنیه که من باید به فکر عمو هاسکل نفوذ کنم و ببینم که اصولاً می­تونه به این نحو کلک بزنه یا نه. اینجوری یه قمار به حساب میاد و منم قمار نمی­کنم. مگه اینکه سرنخ به درستی تفسیر بشه و موضوع اونقدر روشن باشه که یا دیگه قمار به حساب نیاد، یا اینکه معلوم بشه کاملاً بی­ارزشه. خلاصه اینکه شاید ایستون همون شهر مورد نظر باشه، ولی من فقط زمانی اینو باور می­کنم که دلیلی قویتر از اینکه صرفاً کلمه east توی اسم این شهر قرار داره، ارائه بشه. 

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 11 تیر 1394

    شرق تک و تنها

     

    ماریو گونزالو میزبان ضیافت آن ماه بیوه مردان سیاه، اگرچه در کت اسپرت قرمز روشنش، خوشتیپ به نظر می­رسید، اما کمی هم بی­تاب می­نمود. او با صدایی آهسته به جفری اولان، وکیل رسمی باشگاه گفت: آدم بی­خودیه، ولی مسئله جالبی براش پیش اومده. از فک و فامیلای صاحبخونمه. ما داشتیم راجع به این موضوع با هم حرف می­زدیم و من فکر کردم که ممکنه موضوع جالبی باشه.

     اولان که اولین جام نوشیدنی­اش در دستش بود، به نشانه عدم تأیید، اخمی کرد و گفت: اون یه کشیشه؟

    گونزالو گفت: نه، نه یه کشیش کاتولیک. فکر کنم بهش میگن مهتر. اون عضو یه شاخه کوچیک قدیمی مسلکه. یادم باشه به تام بگم که بهتره یه خورده زبونشو کنترل کنه.

    اولان همچنان با اخم گفت: ماریو، اگه تو کسی رو بدون اینکه هیچ شناختی ازش داشته باشی، فقط به خاطر اینکه یه مسأله­ای داره دعوت کنی، باعث میشی که ما شب نچسبی داشته باشیم. اون مشروب می­خوره؟

    ماریو گفت: فکر نکنم. اون سفارش آب گوجه فرنگی داده.

    اولان گفت: منظورت اینه که ما هم نباید بخوریم؟ و جرعه ای بزرگ و غیر عادی از نوشیدنی­اش را نوشید.

    -: معلومه که می­خوریم.

    -: میزبان تویی ماریو، ولی فکر کنم بدترین میزبان باشی!

     میهمان که کنار دیوار ایستاده بود، لباسی تیره ودلگیر پوشیده بود و ظاهری محزون داشت، که ممکن بود نتیجه این باشد که گوشه خارجی چشمانش به صورت طبیعی به سمت پایین قرار داشت. صورت تازه تراشیده شده­اش برق می­زد و کمی رنگ پریده می­نمود و تضاد عجیبی با لباسهای تیره لش داشت. نام او رالف مرداک بود.

    چشمان امانیوئل روبین که از پشت عینک درشت و خنده­دار دیده میشد، می­درخشیدند و ریش تنکش از شدت انرژی حرفهایی که می­زد می­لرزید. او برای اینکه میهمان را سبک و سنگین کند، قبل از آنکه شام دوستانه آن شب شروع شود، شروع به مانوور توضیحی در تجزیه و تحلیل تند و تیز ماهیت طبیعی تثلیث کرده بود.

    مرداک عکس­العملی نشان نداد و صورتش، مانند صورت هنری، پیشخدمت باشگاه که مثل همیشه بدون هیچ نگرانی کارش را انجام می­داد، آرام ماند.

    او گفت: اشتباه معمولاً توسط کسانی به وجود میاد که می­خوان رازهای خلقت رو با استدلالات پیش پا افتاده شرح بدن. با این فرض که قوانینی که از طریق تفکر منطقی بدست اومدن ممکنه در مورد همه چیز در دنیایی وسیعتر به کار گرفته بشن. در بعضی زمینه ها ممکنه بتونن ولی ما از کجا باید بدونیم که کجاها میشه وکجاها نمیشه.

    روبین گفت: این نوعی تجاهله.

    مرداک گفت: نه نیست. من برای شما مثالی از تفکر منطقی می­زنم. عقیده عمومی ما در مورد رفتار اجسام، با مشاهده چیزهایی بدست اومده که در اندازه­های متوسطی هستن، با سرعتهای متوسطی حرکت می­کنن و یا در دماهای متوسطی قرار دارن. ولی وقتی آلبرت اینشتین داشت روی تصویر دنیایی با اندازه بسیار بزرگ و سرعتهای فوق­العاده زیاد کار می­کرد، در نهایت به چیزی رسید که مغایر با منطق عمومیه. مغایر با مشاهداتیه که ما هر روز در زندگیمون انجام می­دیم.

    روبین گفت: ولی اینشتین یک جهان نسبیتی رو با تفکر منطقی و مشاهداتی انجام داد که هر کسی می­تونه انجامش بده.

    مرداک به نرمی گفت: اون ابزارهایی رو تهیه کرد و مورد استفاده قرار داد که برای انسانهای چند قرن پیش ناشناخته بودن. مشاهداتی که ما امروزه می­تونیم داشته باشیم و کارهایی که امروزه می­تونیم انجام بدیم، اگه بدون آموزش و معرفی مناسب ارائه بشن، ممکنه برای بشریت چند قرن پیش نوعی سحر و جادوگری، یا شاید هم وحی منزل به حساب بیاد.

    روبین گفت: یعنی شما فکر می­کنین که وحیی که برای مردم فرستاده شده و الان غیر قابل فهمه، منطقیه که مثل نوعی اَبَر نسبیت در زمان آیندس؟

    مرداک گفت: شاید. شاید هم این احساس رو به وجود بیاره که این ابر نسبیت که در یه دوره کوتاه به دست انسانهای دنیای قدیم رسیده، صرفاً دلیلی بوده که از ابزارهای قویتری برای گردآوری دانش استفاده کنن.

    دیگران هم با خوشنودی به این مناظره پیوستند، همه با او مخالف بودند اما به نظر می­رسید که مرداک از میزان نیرویی که بر علیه او بود غافل مانده بود. بدون اینکه حال و هوای غم زده­اش تغییر کند یا ادبش را از دست بدهد، به همه سؤالات بدون اضطراب یا عصبانیت پاسخ می­داد. موضوع آنقدر هیجان انگیز بود که هیچ کس به فکر این نیفتاد که در مورد موضوع به کتابخانه باشگاه مراجعه کند.

    در هنگام صرف دسر، ترامبول، با ادبیاتی ملایم که البته زیر چین و چروکهای حاصل از عصبانیت صورت زردش پنهان شده بود گفت: هر چقدر هم که شما در باره دلیل و منطق حرف بزنین، باز هم در قرن گذشته در حدود چهل سال به طول عمر متوسط انسانها افزوده شده. نیروهای فراتراز منطق، حالا هر چی هم که باشن نتونستن حتی یه دقیقه هم اضافه کنن.

    مرداک گفت: این منطق هم استفاده­های خودشو داره و هیچ کس نمی­تونه منافعشو رد کنه. ممکنه که به طول عمر ما افزوده شده باشه، اما قربان، در تمام دنیا بگردین و ببینین که کجا تونسته یه زندگی در خور و شایسته رو به وجود بیاره؟ و بعد از خودتون بپرسین که افزایش طول عمر بدون اینکه زندگی مناسبی داشته باشید، چقدر شما رو راضی می­کنه؟

    در این هنگام براندی سرو شد و نیزه هایی که همگی بر علیه مرداک کشیده بودند در مقابل سپر نوشیدنی گیاهی او به لرزه درآمدند. وقتی که گونزالو برای نشان دادن شروع به صلابه کشیدن پس از شام، با قاشقش به لیوان ضربه زد، حرارت جمع فرو نشست.

    گونزالو گفت: آقایون، ما امشب یه شام به طور غیرمعمول جالب داشتیم و من فکر می­کنم او نگاه سریعی به اولان که در سمت چپش نشسته بود انداخت و خوب شد که مرداک آن را ندید- و به نظر می­رسه که مهمون ما امشب با موانع خودش روبرو شده. اون به خوبی خودشو ثابت کرد و حتی رو صورت مانی هم نشونه­های مشکوک شور و شعف دیده میشه حالا دیگه چیزی نگو مانی- به عنوان میزبان، من می­خوام که پایان به صلابه کشیدن رو اعلام کنم و از آقای مرداک بخوام، که اگه تمایل دارن، داستانشون رو برای ما تعریف کنن.

    مرداک که پیشنهاد براندی و قهوه هنری را رد کرده و شامش را با یک لیوان بزرگ شیر به پایان برده بود گفت: این نظر لطف آقای گونزالو بود که من رو به این ضیافت شام دعوت کرد و من بابت احترامی که نسبت به من داشتید از شما ممنونم. واقعاً جای تشکر داره. معمولاً فرصتهای زیادی پیش نمیاد که من بخوام این موضوعات رو برای ناباوران شرح بدم و اونها مثل شما به حرفهای من توجه کنن. شک دارم که شما با حرفهای من متقاعد شده باشید اما به هیچ عنوان این رو مأموریت خودم نمی­دونستم که بخوام شما رو متقاعد کنم، بلکه صرفاً این فرصت رو برای شما ایجاد کردم که خودتون رو متقاعد کنید.

    مشکل من، یا همونطور که آقای گونزالو گفت، داستان من، چیزیه که توی این چند هفته اخیر ذهن منو به خودش مشغول کرده. یک بار توی لحظه­ای که از این کشمکش ذهنی خسته شده بودم راجع به این موضوع با خواهر مینروا درددل کردم. اون اگرچه به طور عادی از اقوام من به حساب میاد، اما یکی از خواهران و از اعضای عمومی کلیسای حواریون عیسی مسیح به شمار میره. اون به دلایلی که خودش می­دونه، این موضوع را با مستأجرش آقای گونزالو مطرح کرد و ایشون دنبال من اومد و از من خواهش کرد که به این جلسه بیام.

    ایشون به من اطمینان داد که شما ممکنه بتونید توی این مسئله که ذهن من رو درگیر کرده، به من کمک کنید. ممکنه بتونید و ممکنه هم نتونید، اما این اصلاً مهم نیست. لطفی که شما تا الان نسبت به من داشتین اونقدر ارزشمند هست که اگه موفق نشدین، این عدم موفقیت در درجه پایین تری از اهمیت قرار می­گیره.

    آقایون، من مهتر کلیسای حواریون عیسی مسیح هستم. اون یه کلیسای کوچیک و بر اساس معیار جهانی اهمیت، یک کلیسای بی­اهمیت به شمار میره. ولی تأیید جهانی، چیزی نیست که ما به دنبالش هستیم. خودمون رو هم با این فکر دلداری نمیدیم که ما تنها رستگاران عالم بشریت هستیم. ما این موضوع رو قبول کردیم که هر کسی می­تونه راه رستگاری رو از میون بیشمار راه ممکن پیدا کنه. ما آرامش رو فقط در روش خودمون پیدا کردیم و به نظر ما این راه، سرراست ترین و راحت ترین راهه. راهیه که برای ما آرامش و صلح به ارمغان آورده، چیزی که ارزشمندترین دارایی­ایه که هر کسی ممکنه آرزوشو داشته باشه.

    من از سن پونزده سالگی عضو این کلیسا بودم و باعث شدم که چندین نفر از دوستان و اقوامم به این گروه بپیوندن. اما کسی که موفق نشدم توجهش رو جلب کنم، عمو هاسکلم بود.

    خیلی راحته که بخوام بگم عمو هاسکل یه آدم گناهکار بود، اما این واژه در مورد کسانی به کار میره که از فرمان خدا سرپیچی کردن، و البته این به نظر من یک توضیح غیر قابل استفادس. لطف خدا بی­پایان و محبتش اونقدر بزرگه که هیچ کدوم از اعمال ما انسانها نسبت خدا، ظلم نسبت به خدا به حساب نمیاد. اگه ظلم نسبت به همنوع گناه به مراتب بزرگتری باشه، می­تونم عمو هاسکل رو بیگناه اعلام کنم، اما در این صورت کل بشریت رو هم بی­گناه اعلام کردم. هیچ کس نمی­تونه در زندگیش لحظه ای رو بگذرونه بدون اینکه به طریقی مایه آزار یه نفر دیگه بشه، یا بهش آسیب بزنه و یا حداقل مایه ناراحتیش بشه. ولی من مطمئنم که عمو هاسکل هرگز قصد اینو نداشته که مایه آزار یا آسیب یا ناراحتی کسی بشه. اگه پیشگیری از چنین چیزهایی امکان پذیر بود، اون ممکن بود مایلها پیاده طی کنه تا مانع از چنین چیزهایی بشه.

    اما هنوز نوع سومی از ظلم هم باقی مونده ظلم انسان نسبت خودش- و در این صورت، متأسفانه باید بگم که عمو هاسکل گناهکاره. اون یه مرد بزرگ جثه بود، با حس شوخ طبعی باشکوه و اشتهایی سیری ناپذیر. اون توی خوردن و نوشیدن زیاده روی می­کرد و اهل زن­بارگی بود. هر کاری که می­کرد، با چنان ذوق و اشتیاقی انجام می­داد که هر کسی که می­دید فکر می­کرد که اون داره از این روش زندگی نهایت لذت رو می­بره، و دچار این اشتباه می­شد که بهتره آدم زندگیشو در لذت بگذرونه تا اینکه بخواد یه راهب عنق مثل من باشه که به اشتباه تصور می­کنه که لذت زندگی تنها در افسردگی و ترشرو بودنه.

    در واقع این وسیله دفاعی عمو هاسکل من بود که یک بار وقتی که داشتم سرزنشش می­کردم که بالاخره این دوره مستی و میگساری برای اون و هر کس دیگه ای تموم میشه و چیزی که به جا میذاره یه آسیب مغذی جبران ناپذیره، علیه من استفاده کرد.

       اون به من گفت: آخه تو از زندگی چی می­دونی، راهب فلان فلان شده؟! تو که نه مشروب می­خوری، نه سیگار می­کشی، نه فحش میدی، نه...

    خوب می­تونم یه لیست از همه کارهای لذت بخشی ردیف کنم که اون می­دونست من انجام نمیدم. بدون شک، همه شما می­تونین تصور کنین که اونها چی بودن. شاید به نظر شما ناراحت کننده بیاد، که من به چنین جایگاه والای روحانی دست پیدا کردم، اما عمو هاسکل، اگرچه با یه دوجین از زنهای مشکوک آشنا بود، هرگز آرامش قلبی سرشار از عشق رو درک نکرد. اون نمی­دونست که عبادت خالصانه چه لذت و آرامشی رو به همراه داره، یا یه گفت و شنود سرشار از دلیل و منطق، یا ارتباط با روح­های بزرگی که افکارشون رو پشت سر گذاشتن. اون می­دونست که من چه احترامی برای این چیزها قائل هستم ولی اونها رو تحقیر می­کرد.

    اون، این کارها رو با اشتیاق خیلی زیادی انجام می­داد برای اینکه می­دونست چه چیزی رو از دست داده. زمانی که من توی دانشکده بودم اولین روزهایی که اومدم تا عمو هاسکل رو بشناسم و دوستش داشته باشم- اون مشغول نوشتن پایان نامه دکترا در باره بازسازی انگلستان بود. همون زمانها اون حرف اینو میزد که می­خواد یه رمان مفصل تاریخی بنویسه. اون یه خونه توی لئونیای نیوجرسی داشت. باید بگم که اون خونه­ای بود که توش به دنیا اومده بود و متعلق به اجدادش و همینطور اجداد من تا زمان تشکیل مهاجر نشینها بود. البته اون، خونه رو مثل همه چیزهای دیگش از دست داد.

    خوب کجا بودم؟ بله، توی خونه لئونیا، اون یه کتابخونه از کتابها و مطالبی راجع به بازسازی انگلستان جمع آوری کرده بود. من صادقانه باور دارم که در اونجا لذت بیشتری می­برد از تمایلات شهوانی­ای که بالاخره گریبانشو گرفت.

    این اعتیادش به قمار بود که صدمه واقعی رو بهش زد. این اولین عذابی بود که اون بهش می­گفت «لذت» و به حد افراط توش پیش رفت که در نهایت به قیمت خونه و کتابخونش تموم شد.  به قیمت شغلش هم تموم شد که هم هزینه های زندگیشو به عنوان یه دلال عتیقه تأمین می­کرد و هم سرگرمیش به عنوان یه تاریخ­دان آماتور بود.

    به هر حال، دوره مستیش که پر از لذتهای پر سر و صدا بود، اونو توی بیمارستان، یا زندان، و در نهایت فقر و فلاکت تنها گذاشت و من همیشه اونجا نبودم که بخوام اونو از مخمصه بیرون بیارم.

    چیزی که باعث می­شد به کارهاش ادامه بده، طبیعت خطاکارش بود. گهگداری اون توی لاتاری یا بلیط بخت آزمایی برنده می­شد و برای مدت یه روز یا یه ماه، اوضاع و احوالش خوب بود. اون موقع ها همیشه دست و دل باز بود. خود پول براش هیچ ارزشی نداشت و هیچ وقت هم پول رو برای اینکه شاید یه روزی مورد استفاده باشه، نگه نمی­داشت که این خودش یکی از بدترین اخلاقهایی بود که داشت. به همین دلیل، اوقات خوشش هیچ وقت دووم چندانی نداشت ولی این هم باعث نمی­شد که بخواد به زندگی باارزش­تر سابقش برگرده.

    و درنهایت در اواخر زندگیش، شروع کرد به وقت کشی. ادعا نمی­کنم که میفهمم که چطور اینکار رو می­کرد، بجز اینکه روی چند تا اسب شرط بست که احتمال نداشت توی مسابقه برنده بشن، اما با این وجود برده بودن. و عمو هاسکل بر این اساس شرط بندی کرده بود که این اسبهای برنده زاد و ولد کنن، که کردن و عمو هاسکل پول زیادی بدست آورد.

  • نظرات() 
  • شنبه 6 تیر 1394

    گونزالو گفت: ولی اینها فقط اشتباهات جزئی هستن. تصور کن که این بروون توی آپارتمان C20 یا E21 زندگی می­کنه. اینها فقط دو تا اشتباه خیلی کوچیکن. یکی اینکه بروون به صورت براون دیده میشه، یکی هم نوشته شدن C21 بجای C20.

    روبین گفت: نه به هر حال دو تا اشتباه تر و تمیز اینجا هست. بی خیال بابا ماریو! خودتم می­دونی که چقدر احمقانس.

    -: من اهمیتی نمیدم که از نظر تئوری چقدر ممکنه احمقانه باشه. باید ببینیم شرایط در حالت واقعی چطوره. ما می­دونیم که توی اون ساختمون هم یه بروون هست هم یه براون. تنها کاری که ما الان باید انجام بدیم اینه که بفهمیم شماره آپارتمان بروون چیه؛ من هم میگم که هر چی که هست خیلی به C21 شبیهه. اونقدر شبیهه که ممکنه این دو تا با هم اشتباه گرفته بشن.

    براون سرش را تکان داد و گفت: من فکر نمی­کنم. هیچ بروونی توی طبقه­ای که ما هستیم، یعنی طبقه 21 وجود نداره. من اونهایی که توی طبقه پایین و بالای ما توی آپارتمانهای C20 و C22 زندگی می کنن رو می­شناسم و هیچکدومشن اسمشون بروون یا هر چیزی شبیه به این نیست.

    -: پس این بروون کجا زندگی می­کنه؟ شماره آپارتمانش چیه؟ تنها کاری که باید انجام بدیم اینه که این موضوع رو بفهمیم.

    براون گفت: متأسفم، ولی من نمی­دونم که شماره آپارتمان بروون چیه.

    گونزالو گفت: بسیار خوب، به همسرت زنگ بزن و بهش بگو که بره پایین و توی تابلوی راهنما نگاه کنه و بعد دوباره به ما زنگ بزنه.

    -: نمی­تونم اینکار رو بکنم. برای اینکه اون رفته سینما.

    -: پس به دربون زنگ بزن.

    براون با بی­میلی گفت: بهش چی بگم؟

    دریک به نرمی سرفه کرد. با اینکه هنوز یک چهارم سیگارش باقی مانده بود آن را دور انداخت و گفت: من یه نظریه ای دارم.

    گونزالو گفت: چیه؟

    -: خوب، ببینید، شما یه آپارتمان شماره C21 دارید و روی پاکت هم C21 با سه تا علامت نوشته شده. یه خط مارپیچی دارید به جای 2 یه خط صاف هم به جای 1 و یه منحنی هم به جای حرف C.

    گونزالو در حالی که به نظر می­رسید انحصار نظریه پردازی در آن شب را متعلق به خود می­داند گفت: خوب که چی؟!

    -: خوب ما از کجا می­تونیم مطمئن باشیم که 1 متعلق به 2 هست و با هم عدد 21 رو میسازن؟ شاید اون 1 متعلق به C هست و در نتیجه وقتی شما اون دو تا رو در کنار هم میذارید متوجه میشید که اون بابا می­خواسته حرف K رو بنویسه. چیزی که می­خوام بگم اینه که ممکنه اون آپارتمان شماره K2  بوده باشه.

    گونزالو با هیجان گفت: خودشه جیم. یادم بنداز اگه دختری دور و برت بود، ماچش کنم. کاملاً مشخصه. توی آدرس نوشته بروون، 354 CPS K2 و و پستی چی اینو 354  CPS C21 خونده. همه چی با هم جور درمیاد و تام، تو می­تونی یه نفر رو بفرستی که این بروون رو تعقیب کنه...

    ترامبول گفت: می­دونی، تو داری منو با این مسأله احمقانه هیپنوتیزم می­کنی و چیزی نمونده که منم هماهنگ کنم تا بدم این براون لعنتی رو تحت نظر داشته باشن. ولی موضوع اینه که من هر چی به این آدرس نگاه می­کنم، می­بینم که نوشته براون نه بروون. نوشته C21، ننوشته K2.

    -: تام، این باید بروون K2 باشه، همه چیزش با هم جوره.

    براون سرش را تکان داد و گفت: نه جور نیست. متأسفم ماریو ولی جور نیست. اگه بروون توی آپارتمان شماره K2  زندگی می کرد، نظریه شگفت انگیزی بود، ولی اینطور نیست.

    گونزالو شکاکانه گفت: شما مطمئنین؟

    -: برای اینکه اونجا آپارتمان ناظر ساختمونه. من هم به اندازه کافی اونجا رفتم.

    -: آپارتمان ناظر ساختمون. گونزالو چند لحظه عقب کشید و بعد دوباره آماده حمله شد: این حتی ممکنه بهتر جورد دربیاد. می­دونی، کسی که توی اینجور کارهاست ممکنه بخواد یه پول راحت گیر بیاره. شاید هی این کاملاً جور درمیاد. کی امروز اومده توی آپارتمانتون و دنبال یه کارت کریسمس می­گشته؟ ناظر ساختمون همون شخصه. لازم هم نبوده که به زور وارد بشه. اون کلید داشته و هر وقت که می­خواسته می­تونسته بیاد تو.

    -:بله، ولی چرا آدرس روی پاکت نامه به نام براون نوشته شده؟

    -: برای اینکه شاید اسامی، با هم شباهت داشتن. اسم این ناظر ساختمون چیه آقای براون؟

    براون آهی کشید و گفت: لادیسلاس وسیلوسکی. و بعد با دقت آن را هجی کرد و ادامه داد: حالا چطور می­خواید یه همچین اسمی رو طوری بنویسید که شبیه به براون به نظر بیاد؟

    اولان که صاف نشسته بود با وقار انگشتانش را به سبیلش کشید و با حالتی اندرزگونه گفت: بسیار خوب ماریو، این هم از درس امشب. همه چیز معما نیست و سلسله دلایل منطقی ممکنه به هیچ کجا نرسن.

    گونزالو سرش را تکان داد و گفت: ولی من هنوزم میگم که یه چیزی اینجا اشتباهه. هنری، بیا اینجا به من کمک کن. بگو ببینم کجای کارم اشتباهه؟

    هنری که به مدت پانزده دقیق ساکت و آرام کنار کمد ایستاده بود گفت: مسلماً امکانش هست آقای گونزالو، البته اگه فرضیه شما رو مبنی بر اینکه این کارت حاوی کدیه که برای نقل و انتقال اطلاعات مورد استفاده قرار می­گیره رو بپذیریم. در این مورد، من فکر می­کنم که این اشتباهه که بپذیریم کارت به مقصد نادرستی رفته.

    اگه کارت به مقصد اشتباهی رفته، این خیلی عجیبه که باید به آپارتمانی می رسیده که در اونجا یه مجموعه دار معروف کارتهای تبریک زندگی می­کنه، که بین همه افرادی که توی اون ساختمون هستن، و حتی شاید یه منطقه وسیعتر به خوبی شناخته شدس.

    گونزالو گفت: تصادفی بوده که رخ داده، هنری.

    -: شاید، ولی بیشتر به نظر می­رسه که آدرس اقای براون آگاهانه مورد استفاده قرار گرفته باشه. چه کسی ممکنه کوچکترین توجهی به یه کارت تبریک کنه که برای آقا و خانم براون آدرس خورده، اونم زمانی که اونها کلی کارت دریافت می­کنن؟ وقتی که اونها کلی کارت تبریک برای مناسبتهای غیر معمول مثل سال نوی یهودی یا روز مادر دریافت می­کنن، خیلی راحت تر خواهد بود که در هر موقعی از سال، از اونها به عنوان هدف استفاده کنن، مخصوصاً اینکه روی کارت تنها به صورت خیلی مبهم نوشته تبریک فصل جدید.

    براون با سردی­ای ناگهانی گفت: یعنی فکر می­کنی که من و کلارا داریم مخفیانه یه سری کارهای غیر قانونی انجام میدیم؟

    هنری گفت: من شک دارم قربان. همونطور که یه نفر قبلاً گفت، اگه اینطور بود اصلاً چرا می­بایست موضوع اون کارت رو مطرح می­کردین؟

    -: دیگه چی؟

    -: اگه فرض بگیریم که فرضیه آقای گونزالو صحیح باشه، من حدس میزنم که اون کارت برای شما ارسال شده نه برای کس دیگه، چون در این صورت اگه شما رو دستگیر می­کردن، گیرنده اصلی نامه غیر قابل تشخیص می­موند. اونها ممکنه این موضوع رو به حساب نیاورده باشن که همسر شما فقط به کارتهای جدید و پر زرق و برق علاقه داره نه انواع ساده.

    -: ولی تا جایی که من می­دونم این تنها کارت از این نوعه که ما تا به حال دریافت کردیم، هنری.

    -: دقیقاً قربان. این یک مورد اتفاقی بود. شما انتظارش رو نداشتید که چنین کارتی دریافت کنید. اسم شما خیلی ساده روی اون نوشته شده و در بین صدها پاکت کارت تبریک که آدرس مشابهی داشتن گم شده بود. فقط این کارتهای خاص هستن که ممکنه قبل از رسیدن به دست شما، از بین نامه­ها برداشته بشن.

    -: چطور؟

    -: توسط کسی که به خوبی از تعداد و نوع نامه­هایی که شما دریافت می­کنید خبر داره و فکر کرده که می­تونه از شما برای هدفش استفاده کنه. توسط کسی که براش خیلی آسون بوده که این نامه­ها در بین راه برداره، ولی این مورد از دستش در رفته. آقای براون، چند دفعه پیش اومده که شما درست در زمانی که پستچی پاشو گذاشته توی ساختمون، از آسانسور خاج بشین، یا چند دفعه پیش اومده که شما مثل اون دفعه نامه­ها رو از دست پستچی قاپیده باشین؟

    -: تا جایی که یادم میاد، این تنها دفعه بود.

    -: و این کارت از میون کارتها بیرون زده بود، انگار که نزدیک بود بیفته. به همین دلیل بود که همسرتون متوجه اون کارت شده بود.

    -: یعنی منظورت اینه که پل...

    -: من فکر می کنم که این یه مقدار عجیبه که یه پستچی با اداره پست هماهنگ کرده باشه و مصر باشه که کارتهای کریسمس شما رو حتی در روزهایی که سر کار نمی­ره بدست شما برسونه. به این ترتیب اون هیچ وقت اون نامه­ای رو که به آدرس شما فرستاده میشه و باید از لای نامه­ها برداشته بشه رو از دست نمیده.

    ترامبول گفت: هنری، من یه چیزایی در این باره می­دونم. پستچی هایی که توی قسمت تقسیم نامه­ها کار می­کنن مدام تحت نظرن.

    هنری گفت: من هم همین تصور رو می­کنم قربان، ولی دلایل دیگه ای هم وجود داره.

    براون گفت: شما پل رو نمی­شناسید. ولی من از وقتی که اومدم به این آپارتمان، می­شناسمش.  سالها میشه که می­شناسمش. اون مرد فوق­العاده محتاطیه. تصور می­کنم که اگه اون بخواد یه نامه رو از بین نامه­هایی که باید به مقصد برسونه، برداره، شغلشو از دست بده. ورودی ساختمون محل پر رفت و آمدیه. به همین دلیل همیشه دو تا پستچی اونجا کار می­کنن. من می­شناسمش. بهتون میگم. حتی اگه می­خواست چنین کاری بکنه، فرصتش رو نداشت.

    هنری گفت: ولی نکته دقیقاً همینه آقای براون. اگه این مرد همونطوری باشه که شما تعریف می­کنید، معلوم میشه که چرا اون اصرار داره که نامه­های شما رو خودش بیاره بالا و تحویلتون بده. حتی توی این شهر شلوغ هم جایی هست که بشه برای چند لحظه هم که شده تحت نظر نبود، و اون یک آسانسور خالیه.

    پستچی می­تونه موقع تقسیم بندی نامه ها، اون پاکت خاص رو از روی شکل و رنگ و دستخطی که روش نوشته شده تشخیص بده و اون رو در بین دسته نامه ها، در حالتی قرار بده که انگار داره از بین دسته بیرون میفته. و بعد در آسانسور، وقتی که دید تنها شخصیه که ازش استفاده می­کنه، می­تونه اون نامه رو برداره و بذاره توی جیبش. هنوز به طبقه اول نرسیده کار تمومه.

    براون گفت: و این پل همون شخصیه که امروز آپارتمان ما رو گشته؟

    هنری گفت: ممکنه، فکر می­کنم که همسرتون دم در نامه ها رو از پستچی دریافت کرده و چون کریسمس نزدیکه، هماهنگی­هایی که همسرتون باید انجام می­داده یه مقدار پیچیده شده. اون سریع میره به سمت اتاق دوخت و دوز، بدون اینکه به بسته شدن کامل در توجه کنه. پستچی هم این فرصت رو داشته که از بیرون یه چیزی بذاره لای زبونه در و مانع از بسته شدنش بشه. در این صورت اون چند دقیقه­ای وقت پیدا می­کنه که دنبال کارت بگرده. و البته پیداش نکرده.

    براون گفت: مردی که اونقدر محتاطه که اصرار داره حتماً توی آسانسور خالی یه نامه رو از بین نامه ها برداره، مطمئناً نمی­تونه...

    -: این ممکنه تیری در تاریکی باشه قربان. ممکنه پستچی می­دونسته که اون نامه خیلی مهمه. اگه شما...

    -: بله؟

    -: فردا شنبس و ممکنه شما سر کار نباشید ولی پستچی سر کاره. این نامه رو بدین به پستچی و بهش بگین که این نامه ممکن نیست که مال شما باشه و شاید مال بروون باشه. شاید از روی حالت چهرش متوجه بشین که این موضوع براش مهم بوده. آقای ترامبول هم می­تونه هماهنگ کنه که اون مرد رو تحت نظر بگیرن. البته ممکنه هی چیز مهمی هم پیش نیاد ولی من شدیداً سوء ظن دارم که یه چیزی این وسط هست.

    ترامبول گفت: ممکنه یه شانسی داشته باشیم. من ترتیب کارها رو میدم.

    رگه­ای از افسردگی در چهره براون پدیدار شد و سرش را تکان داد و گفت: از اینکه پل پیر رو دم کریسمس بندازم توی تله متنفرم.

    هنری گفت: میهمان بیوه مردان سیاه بودن هم مضرات خاص خودش رو داره!

     

    1) واژه ای که آیزاک آسیموف در اینجا استفاده کرده، لیمریک (Limerick) است. لیمریک دقیقاً به معنی «شعر بند تمبانی» نیست. شعر لیمریک نوعی شعر پنج مصرعی است که مصرعهای اول و دوم و پنجم باهم و مصرعهای دوم و سوم هم با هم، هموزن و هم قافیه هستند. مضمون لیمریکها غالباً موضوعاتی طنزآلود هستند و از مضامین قبیح و جنسی هم برای لیمریک سرایی استفاده می­شود. اشعار راجر هالستد در مورد مجمعه ایلیاد و اودیسه درکتاب اول این مجموعه، از نوع لیمریک هستند. خود آیزاک آسیموف 6 جلد کتاب لیمریک سروده است. استفاده از عبارت شعر «بند تمبانی» در مورد لیمریک صرفاً به منظور هماهنگی با ترجمه جلد اول این مجموعه بوده است.

    2) یکی از فرقه­های مسیحیت پروتستان

     

    مؤخره

     

    الری کویین میستری مگزین، داستان «تبریک فصل جدید» را به دلیلی برگشت داد. آنها کاملاً حق این را داشتند که حتی اگر نمی­خواستند از داستانی استفاده کنند، آن را بدون هیچ دلیلی برگشت دهند. هیچ عذری هم نداشتم که آن را برای فنتسی اند ساینس فیکشن بفرستم. به همین دلیل این داستان فروخته نشد.

    در واقع من دوست دارم چند داستان در مجموعه­هایم داشته باشم که در جایی دیده نشده­اند. این مثل یک جایزه کوچک برای کسانی است که مشتاقانه و وفادارانه می­خواهند که همه داستانهای مرا وقتی که منتشر شدند، بخوانند.

    البته شاید برای شما مهم نباشد که این داستانها قبلاً در جایی چاپ شده باشد، ولی این خیلی لذت بخش است که چیزهای جدیدی هم  در آن باشد. این داستان یکی از آنهاست و البته تنها داستان از این نوع در این کتاب نیست. 

  • نظرات() 
  • شنبه 6 تیر 1394

    گونزالو گفت: باز هم همون مشکل همیشگی. چقدر حیفه که نمی­تونیم یه نگاهی بهش بکنیم.

    براون تقریباً ناگهانی گفت: اوه، می تونید ببینیدش. اون همراهمه.

    -: همراهتونه؟!

    -: کلارا می­خواست پارش کنه، ولی اون موقع من پشت چراغ قرمز ایستاده بودم و گفتم: بده منم ببینمش. یه نگاهی بهش انداختم ولی همون موقع چراغ سبز شد. منم کارتو چپوندم توی جیب کتم و فکر می­کنم که هنوز هم اونجا باشه.

    هالستد گفت: حالا که اینطوره، بهتره ما هم ببینیمش.

    براون گفت: میارمش. و از سر میز بلند شد و به رختکن رفت و چند لحظه بعد در حالی که یک پاکت نامه چهارگوش صورتی رنگ برگشت و آن را به هالستد داد.

    -: می­تونین دست بدست بدین و همتون ببینیدش.

    هالستد به آن نگاه کرد. آن پاکت با دقت پست نشده بود و قسمت بازشوی پاکت بدون پارگی باز شده بود. پشت پاکت، آدرس به ساده­ترین شکل ممکن نوشته شده بود:

    براون

    354  CPS C21

    NYC 10019

    دستخط فرستنده، بد ولی قابل تشخیص بود. تمبر روی آن یک تمبر جکسن ده سنتی، و مهر اداره پست با جوهر مشکی روی آن خورده بود. هیچ آدرس برگشتی هم روی آن نبود.

    طرف دیگر پاکت نامه خالی بود. هالستد کارت را از داخل آن بیرون آورد و دید که یک کارت دولا داخل آن است. سطوح خارجی کارت به همان رنگ صورتی پاکت بود و چیزی روی آن نبود. سطح داخلی آن سفید بود. طرف چپ آن خالی و در طرف راست آن با حروف مشکی و با حداقل تزئینات ممکن نوشته شده بود: تبریک فصل جدید. زیر آن به صورت بدخطی امضا شده و شروع آن با چیزی بود که به نظر می رسید حرف D باشد و بقیه آن تعدادی خطوط موجی کوچک بود.    

    هالستد آن را به دریک در سمت چپش داد و کارت دور چرخید تا به دست اولان رسید و به آن نگاه کرد. بعد آن را به هنری داد که براندی را آورده بود و هنری نگاه مختصری به آن انداخت و آن را به آقای براون داد.

    براون کمی متعجب به نظر می­رسید گویی انتظار داشت کارت دیگری به دستش برسد. او گفت متشکرم. و براندی اش را با اشتیاق بو کرد.

    گونزالو گفت: خوب من فکر می­کنم این اسمی که امضا شده، دنی باشه. آقای براون شما هیچ کسی رو به اسم دنی نمی­شناسین؟

    براون گفت: یه نفر رو به اسم دانیل لیندستروم می­شناسم. ولی فکر نمی کنم که مادرش هیچ وقت اونو با اسم دنی صدا کرده باشه.

    ترامبول گفت: به جهنم! هیچ دنی­اونجا نیست. اون می­تونه دانا باشه یا شایدم نام خانوادگی دانر.

    -: ما هیچ دانا یا دانری نمی­شناسیم.

    اولان در حالی که انگشتش را روی لبه جام براندی می­چرخاند گفت: من فکر می­کنم که آقای براون به همه اسامی و نامهای خانوادگی ممکنی که با حرف D شروع میشن و ایشون باهاشون آشانایی داره، فکر کرده. اگه ایشون نتونسته چیزی پیدا کنه، مطمئناً ما هم نمی­تونیم. و اگه این چیزیه که ماریو بهش میگه معما، من کاملاً مطمئنم که به هیچ عنوان حل شدنی نیست. بهتره این موضوع رو فراموش کنیم و ادامه به صلابه کشیدن رو انجام بدیم.

    گونزالو با حرارت گفت: نه، هنوز نه. خدای بزرگ! جف، اگه تو نمی­تونی توی این موضوع چیزی ببینی به این معنی نیست که هیچ چیزی وجود نداره. او روی صندلی اش چرخید و گفت: هنری، تو هم کارت رو دیدی، نه؟

    هنری گفت: بله قربان.

    -: بسیار خوب، پس تو هم موافقی که این معماییه که ارزش اینو داره که دربارش تحقیق کنیم؟

    هنری گفت: من چیزی نمی­بینم که بخوایم بهش پی ببریم، آقای گونزالو!

    گونزالو آزرده به نظر می­رسید. او گفت: هنری، تو معمولاً اینقدر بدبین نیستی!

    -: مطمئناً ما نمی­تونیم مدرک بسازیم، قربان!   

    اولان گفت: این کاملاً واضحه. اگه هنری میگه که کاری نمیشه کرد، پس کاری نمیشه کرد. مانی، لطفاً به صلابه کشیدن ادامه بده.

    گونزالو با لجاجتی غیر معمول گفت: نه! لعنتی. اگه قراره که من کتاب اشعار بند تمبونی رو نداشته باشم، باید معما رو داشته باشم. اگه بتونم بهتون نشون بدم که کجای این کارت ممکنه چیزی برای گفتن داشته باشه...

    ترامبول گفت: عمراً اگه بتونی!

    هالستد گفت: من از حق امتیاز میزبان استفاده می­کنم. بذارید ماریو حرفشو بزنه.

    گونزالو گفت: ممنونم راجر. او دستانش را به هم مالید و گفت: بهتره با سبک هنری اینکار رو بکنیم. هنری، تو هم به من نگاه کن ببین چیکار می­کنم. ما یه امضا پایین کارت داریم که حرف D، تنها قسمتشه که قابل خوندنه. ما فکر می­کردیم که حرف D کافیه که به ما بگه کی این امضا رو کرده، ولی آقای براون میگه که امضا کننده رو نمی­شناسه. ما فکر می­کنیم که حرف D واضح ترین قسمت امضاست چون اون تنها چیزیه که مهمه.

      ترامبول با اخم گفت: شگفت انگیزه! خوب حالا میگی چیکار کنیم؟!

    -: خوب گوش کن خودت می­فهمی. تصور کن که این کارت وسیله­ایه برای انتقال اطلاعات و اون حرف D کلیدیه برای کشف اون اطلاعات.

    -: خوب، اون D بهت چی میگه؟

    -: کی می­تونه بگه؟ این می­تونه بهت بگه که دقیقاً توی کدوم ستون روزنامه رو باید بگردی، یا میتونه بهت بگه که اون ماشینی که دنبالشی کجا پارک شده، یا اینکه میتونه بهت بگه که اطلاعات توی کدوم صندوق امانات گذاشته شده. کی می­دونه؟ ممکنه پای یه ماجرای جاسوسی یا جنایی وسط باشه. کی می­دونه؟!

    ترامبول گفت: نکته اصلی هم همینه. کی می­دونه؟ ما باید چیکار کنیم؟

    گونزالو گفت: هنری، فکر نمی­کنی که فرضیه من خوب باشه؟

    هنری لبخندی پدرانه زد و گفت: نکته جالبی بود قربان، ولی هیچ راهی وجود نداره که بشه گفت ارزشی هم داره!

    اولان گفت: معلومه که وجود داره. راهش هم خیلی آسونه. آدرس نامه برای آقای براونه. اگه اون حرف D اهمیتی داشته باشه، پس آقای براون باید بتونه بگه که اهمیتش در چیه. می­دونید آقای براون؟

    براون گفت: این بهترین نظر در تمام دنیا نیست.

    اولان گفت: و ما نمی­تونیم تصور کنیم که آقای براون اطلاعاتی درباره جرم و جنایتی داره، برای اینکه اگه پای چنین موضوعی در بین بود، اصولاً چرا باید کارت رو به ما نشون می­داد؟

    براون خندید و گفت: بهتون اطمینان میدم که من هیچ چیزی راجع به هیچ جنایتی نمی­دونم، حد اقل تا جایی که به این کارت مربوط میشه!

    گونزالو گفت: باشه، قبول می­کنم. آقای براون میگه که هیچ چیزی راجع به حرف D نمی­دونه. ولی این چی رو نشون میده؟ نشون میده که نامه اشتباهی به دست ایشون رسیده. در واقع این کاملاً جور در میاد. کی ممکنه چنین کارتی رو برای کسی بفرسته که آپارتمانش رو تبدیل کرده به نمایشگاه کارتهای تبریک کریسمس؟ باید یه اشتباهی پیش اومده باشه.

    اولان گفت: من که نمی­فهمم چطور ممکنه چنین اشتباهی پیش اومده باشه. آدرس ایشون روی نامه نوشته شده.

    -: نه اینطور نیست جف. آدرس برای ایشون نوشته نشده. بلکه برای براون نوشته شده و توی دنیا یه تریلیون براون وجود داره. صدای گونزالو بالا رفته و آشکارا سرخ شده بود. او ادامه داد: من فکر می­کنم یه براون دیگه توی اون ساختمون هست و اون کسیه که می­دونه حرف D چه معنی­ای داره. همین الان، یه براون دیگه منتظر نشسته و تعجب کرده که کارت تبریک و نامه ای که انتظارش رو می­کشه کدوم جهنم دره­ای مونده. که موضوع هم همینه. شاید موضع هروئین باشه یا پول تقلبی یا...

    ترامبول گفت: زیادی تند نرو. داری توی استخر خالی شیرجه میزنی!

    گونزالو گفت: نه نمی زنم. اگه من این براون دیگه بودم، تا الان فهمیده بودم که نامه من بدست یه براون اشتباهی رسیده -منظورم همون براونیه که اینجا پیش ما نشسته- و می­رفتم به آپارتمانش تا دنبالش بگردم. منظورم اینه که می­خواستم برم و مجموعشو ببینم، دنباش می­گشتم ولی پیداش نمی­کردم چون براون کارت رو گذاشته تو جیبش و اومده اینجا...

    براون که تا آن لحظه با حالتی از سرخوشی در چهره اش به داستان گونزالو گوش میکرد، ناگهان این سرخوشی جای خود را به تعجب داد. او گفت: یه لحظه صبر کن.

    گونزالو جلوی خودش را گرفت و گفت: یه لحظه صبر کنم؟ برای چی؟

    -: خنده­داره، ولی کلاره گفت که یه نفر امروز داشته دنبال یه کارت می­گشته!

    روبین گفت: اوه، خواهش می­کنم نگین که مهملات ماریو معنی هم داره، شاید اون فقط خیال کرده باشه.

    -: بهش گفتم که شاید خیال کرده باشه، ولی تعجب می­کنم. اون هر روز نامه دریافت می­کنه و یه مدت وقت هم برای مرتب کردنشون صرف می کنه و اینکار رو توی خوب، خودش که به اونجا میگه اتاق دوخت و دوز، ولی من که تا حالا ندیدم اونجا چیزی بدوزه- و این کار رو بر اساس یه سیستم پیچیده که خودش ازش سر در میاره انجام میده. امروز اون فهمیده بود که یکی از کارتها از جایی که دیروز گذاشته شده بود،  تکون خورده. ولی من تا بحال ندیده بودم که اون توی یه همچین موضوعی اشتباه کرده باشه.

    گونزالو با خودپسندی به عقب تکیه داد و گفت: بهتون نگفتم؟ این همون چیزیه که با یک سری استدلالات منطقی بدستش آوردم.

    ترامبول گفت: کی امروز خونه شما بود، منظورم بجز شما و همسرتونه.

    -: هیچ کس. امروز بازدید کننده­ای نداشتیم. بر ای شروع نمایشگاه خونگی زود بود. و البته هیچ کسی هم به زور وارد نشده بود.

    گونزالو گفت: شما که نمی­تونید مطمئن باشید، من به این نتیجه رسیدم که یه نفر ممکنه اومده باشه و همینطور هم هست. فکر می­کنم باید دنبال همینو بگیریم. تو چی میگی هنری؟

    هنری قبل از پاسخ دادن کمی فکر کرد و گفت: حتماً قربان. به نظر می­رسه با معمایی که مطرح کردین جور باشه.

    گونزالو گفت: هیچ معمایی در کار نیست. فقط اون براون دیگس. ما باید بگیریمش!

    براون با اخم آنجا نشسته بود و به نظر می­رسید که جنبه سرگرم کننده موضوع برای او از بین رفته است. او گفت: هیچ براون دیگه­ای توی اون ساختمون نیست.

    گونزالو بدون اینکه ذره­ای اعتماد به نفسش را از دست بدهدگفت: شاید تلفظش فرق می­کنه. شاید آخرش یه حرف e داشته باشه یا شاید هم مثل آلمانی­ها براون رو با au بنویسه.

    براون گفت: نه.

    -: ای بابا آقای براون، شما که اسم همه رو توی اون ساختمون نمی­دونید.

    -: من فقط اسم چند نفر رو می­دونم. ولی همه اوهایی که با حرف B شروع میشه رو می­شناسم. میدونید، وقتی شما به تابلوی راهنما نگاه می­کنین، به طور اتوماتیک چشماتون اسمهایی مثل اسم خودتون رو می­بینه. او چند لحظه فکر کرد گویی تابلوی راهنما را در ذهنش مجسم می کند و بعد با صدایی که به نظر می­رسید کمی بالا رفته ادامه داد: یه بروون هست. اینطوری نوشته میشه: Be-r-o-u-n. فکر می­کنم که تلفظش همین باشه. یعنی مطمئنم که همینه.

    بیوه مردان سیاه ساکت شدند. گونزالو سی ثانیه صبر کرد و به هنری گفت: نشونشون دادیم، نه؟

    گونزالو بر طبق عادت دستش را به پیشانی­اش کشید و گفت: تام، تو عضو گروه کلاک اند دَگِری. به نظرت ممکنه که چیزی توی این قضیه وجود داشته باشه؟

    ترامبول عمیقاً در فکر بود. در آخر او گفت: توی آدرسش نوشته 354 CPS. شاید مخفف جنوب پارک مرکزی باشه. نمی­دونم. اگه CPW به معنی غرب پارک مرکزی بود من بیشتر خوشحال می­شدم.

    گونزالو گفت: اونجا به وضوح نوشته CPS.

    دریک گفت: براون رو هم کاملاً واضح نوشته. ننوشته بروون.

    گونزالو گفت: چیزی که اونجا نوشته شده خیلی بدخطه. نمیشه با اطمینان گفت که حرف w رو نوشته یا حرف u و ممکنه یه حرف e هم بین b و r وجود داشته باشه.

    دریک گفت: نه ممکن نیست. نمیشه که هم خر رو بخوای و هم خرما رو. هر وقت که می­خوای اونو جور دیگه­ای بخونی میگی بدخط نوشته، وقتی هم که نمی­خوای میگی کاملاً واضحه!

    اولان گفت: در ضمن، روی پاکت که فقط اسم رو ننوشته یا اسم خیابون. شماره آپارتمان رو هم نوشته.C21. آقای براون، این شماره آپارتمان شماست؟

    براون گفت: بله، همینه.

    اولان گفت: خوب پس با این حساب این فرضیه از بین میره. براون اشتباهی یا بروون توی این آپارتمان زندگی نمی­کنه. براون درست زندگی می­کنه.

    برای چند لحظه گونزالو عکس­العملی نشان نداد. بعد او گفت: نه، نمی­تونه اینطور باشه. اونها حتماً درباره شماره آپارتمان هم اشتباه کردن.

    روبین گفت: ای بابا! اسم که اشتباه تلفظ شده، شماره آپارتمان هم که اشتباه نوشته شده، بعد هر دو تای اینها با هم هماهنگ شدن. یه براون هم توی آپارتمانی که اشتباه شده زندگی می­کنه. این سؤال برات به وجود نمیاد که چرا اینقدر تصادف پشت سر هم اتفاق میفته؟

  • نظرات() 
  • شنبه 30 خرداد 1394

    اونز گفت: به هیچ عنوان، اون به مدت دو سال همونطور که من از آزمایش ناقصم نتیجه گیری کرده بودم، کار کرد. در واقع اون نابغه بود. در بعضی موارد اون تصمیماتی گرفت که پیامدهای مثبتشون، قدرت تهور و ارادشو اثبات می­کرد.

    در واقع توی خط پیشرفت بود تا اینکه یه روز با یه میلیون دلار از اموال شرکت، غیبش زد. به نظر می­رسید که اون به اندازه کافی باهوش و پر دل و جرأت بوده و تونسته با کامپیوتر چنان بازی زیرکانه ای انجام بده که همه ما به بهش آفرین بگیم و البته همه تصمیمات متهوارانش هم جزئی از این بازی بودن. می­بینید، من باید با دقت بیشتری ازش امتحان می­گرفتم. من باید متوجه اون خصلت صبوری مکارانش می­شدم. اون حتماً سالها برای این کار نقشه کشیده و برنامه­های کامپیوتری رو مطالعه کرده باشه و با این ذهنیت که تأیید صلاحیت بشه و در نهایت این کار رو بکنه. فاجعه آمیزه. فاجعه آمیزه.

    دریک گفت: معلومه که دزدیده شدن یه میلیون دلار فاجعه آمیزه.

    اونز گفت: نه، نه. منظورم اینه که غرور حرفه­ای و موقعیت من توی شرکت از بین رفته. از نظر اقتصادی از دست رفتن اون دارایی­ها زیاد مهم نیست. ما بیمه بودیم و ممکنه بتونیم چیزی که ازمون دزدیه شده رو دوباره بدست بیاریم. در واقع عدالت هم به شیوه درستی اجرا نشده. آدامز نتونست قسر در بره. در واقع، آدامز مرده. اونز سرش را تکان داد و افسرده به نظر می­رسید.

    از مردنش، خیلی ناراحت شدم. اون به طور موفقیت آمیزی خودشو توی یکی از محله های شلوغ شهرگم و گور کرده بود. سبک زندگی و ظاهرش رو عوض کرده بود تا کسی به هویت اصلیش پی نبره. پولایی که پس انداز کرده بود رو استفاده می­کرد و به چیزی که دزدیده بود، دست نزد و صبر کرد تا آبها از آسیاب بیفته. ولی بعداً با یکی دعوا کرد و چاقو خورد. جسدشو بردن سردخونه و اونجا با اثر انگشتاش، شناسایی شد. این جریان شیش ماه قبل اتفاق افتاد.

    گونزالو گفت: قاتل کی بود؟

    -: معلوم نشد. شاید آدامز یه مقدار مست بوده و وضعیت زندگیشو توی اون موقع که منتظر بود تا امنیت برقرار بشه فراموش کرده بود شاید یه مقدار زیادی حرف زده بود. یکی هم سعی کرده اموال دزدی رو از چنگش در بیاره. آدامز مقاومت کرده و در نهایت کشته شده.

    -: اونی که آدامزو کشته، اموال مسروقه رو برداشته؟

    اونز گفت: پلیس فکر می­کنه که نه. هیچ کدوم از چیزایی که آدامز دزدیده، توی شیش ماهی که از کشته شدن آدامز گذشته، از جایی سر درنیاورده. شاید آدامز می­تونسته یه جا منتظر آینده بشینه و صبر کنه ولی یه دزد معمولی این کار رو نمی­کنه. به خاطر همین پلیس فکر می­کنه که چیزایی که آدامز دزدیده، همونجاییه که مخفیشون کرده.

    هالستد مطابق عادش، دستش را به قسمت جلویی سرش کشید، گویی می­خواست ببیند که خط رویش موهایش جلوتر آمده یا عقب رفته و بعد فکورانه گفت: نمی­تونی از اطلاعاتی که شرکت در مورد جزئیات زندگی شخصی آدامز داره استفاده کنی و روشون کار کنی تا ببینی از نظر روانی چجور آدمی بوده و کجا می­تونسته اموال دزدیده شده رو مخفی کنه؟

    اونز گفت: خودم اینو امتحان کردم. تنها نتیجه ای که گرفتم این بوده که آدمی مثل آدامز اموال دزدیده شده رو به طرز نبوغ آمیزی مخفی کرده. این هم اصلاً فایده ای نداره.

    اولان ناگهان کف دستش را روی میز کوبید و گفت: من یه نظریه­ای دارم. ویلیامز کجاست، منظورم اون یکی یاروئه که شغلو از دست داد؟

    اونز گفت: سر کار قبلیش. و کارش رو هم خیلی خوب انجام میده.

    اولان گفت: خوب با اون مشورت کنید. اونها با هم دوست بودن. اون ممکنه چیزی بدونه که شرکت نمی­دونه؛ یه چیز حیاتی که حتی خودش هم نمی­دونه ممکنه حیاتی باشه.

    اونز به خشکی گفت: بله. چنین چیزی به فکر ما هم رسید و ما با ویلیامز صحبت کردیم. فایده­ای نداشت. دوستی اون دو تا با هم یه دوستی خیلی معمولی بود و بعد از انجام مصاحبه­ها، از بین رفته بود.

    ظاهراً آدامز به صورت دوستانه به ویلیامز پیشنهاد کرده بود که برای نشون دادن متانت و خونسردی، سعی کنه سیگار بکشه. آدامز چند بار به ویلیامز گنده و کند گفته بود که بدبختانه اون اول باید روی مصاحبه کننده تأثیر بذاره و باید یرای این کاری بکنه.

    آدامز چند بار این نصایحشو تکرار کرده بود که دقیقاً به همون موقعیتی رسید که ویلیامز اولین اشتباهش رو مرتکب شد. اون توی دفتر من نشسته بود و از این موضوع هم خبر داشت که نمایش ضعیفی داده. پس نتونست جلوی خودشو بگیره و سیگاره برداشت که نتیجش فاجعه بار بود.  مرد بیچاره آدامز رو مقصر می دونست، اگرچه خودش بود که تمام اشتباهات رو مرتکب شد و می­بایست طاقت پذیرفتن نتیجشو داشته باشه. به این ترتیب دوستی اون دو تا به پایان رسید و اون نتونست چیز مفیدی به من بگه.

    گونزالو با هیجان به میان حرف او دوید: یه لحظه صبر کن! یه لحظه صبر کن! ممکن نیست که آدامز این کارها رو عمداً انجام داده باشه؟ نمیشه که اون یه جوری ویلیامز رو هیپنوتیزم کرده باشه که اونجوری خودشو نشون بده؟ نمی­تونسته یه جوری ترتیب کارها رو بده که ویلیامز درست سر بزنگاه سیگارو برداره؟ مصاحبه به نقطه حساس می­رسه، ویلیامز مردود میشه و آدامز شغل رو بدست میاره.

    اونز گفت: من چنین ماکیاولیسمی رو قبول ندارم. آدامز از کجا ممکن بود بدونه که روی میز یه بسته سیگار در دسترس ویلیامز هست اونم توی اون موقعیت خاص؟ خیلی غیر محتمله.

    اولان گفت: در ضمن، اینجور ایاگو بازی توی نشون دادن ذات متقلب انسان فقط سر صحنه نمایش ممکنه اتفاق بیفته نه توی زندگی واقعی. (1)

    سکوتی برقرار شد و بعد ترامبول گفت: فکر کنم همش همین بود. یه کلاهبردار داریم که الان افتاده و مرده و یه مشت اموال مسروقه داریم که معلوم نیست کجا قایمش کرده. هیچ کاری نمی­تونیم باهاش بکنیم. فکر نمی­کنم که حتی هنری هم بتونه در این مورد کاری بکنه. او به هنری نگاه کرد که صبورانه در کنار کمد ایستاده بود و گفت: هنری! احتمالی وجود داره که بتونی بهمون بگی این پول حروم کجا مخفی شده؟

    هنری با ملایمت گفت: ممکنه بتونم قربان!

    ترامبول گفت: چی؟

    اونز از ترامبول پرسید: شوخی می­کنه؟

    هنری گفت: من فکر می­کنم بر اساس اون چیزایی که امشب اینجا شنیدیم، بشه گفت که واقعاً چه اتفاقی افتاده.

    اونز با عصبانیت گفت: بجز اون چیزایی که من گفتم، واقعاً چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه، کاملاً مزخرفه.

    ترامبول گفت: فکر می­کنم که ما باید به حرفهای هنری گوش کنیم. اون کارشو خوب بلده.

    اونز گفت: بسیار خوب. بذار ببینیم چی میگه.

    هنری گفت: چیزی که به فکر من می­رسه اینه که رفتار احمقانه ویلیامز در موقع مصاحبه با شما تقریباً شما رو مجبور کرد که آدامز رو برای شغل پیشنهاد کنین. من باور نمی­کنم که ویلیامز اونقدر احمق بوده باشه که فکر کرده با اینکه سیگاری نیست، می تونه جلوی شما وانمود کنه که سیگار می­کشه. همه می­دونن که اگه یه غیر سیگاری، دود سیگار رو برای اولین بار بفرسته توی ریه­هاش، به سرفه میفته.

    اونز گفت: ویلیامز میگه که آدامز بهش کلک زده. این به احتمال زیاد، یه حماقت بود. مشکل میشه باور کرد که یه نفر ممکنه احمق باشه، ولی تحت فشار هر آدم زرنگی هم ممکنه حماقت کنه و این بار هم یکی از اون دفعات بوده.

    هنری گفت: شاید اینطور باشه، و شاید ما داریم به موضوع از زاویه اشتباه نگاه می­کنیم. شاید این آدامز نبوده که به ویلیامز کلک زده که سعی کنه سیگار بکشه، که در نتیجش شما مجبور بشید آدامز رو انتخاب کنید. شاید این ویلیامز بوده که عمداً چنین کاری کرده تا شما مجبور بشید که آدامز رو انتخاب کنید.

    اونز گفت: چرا باید چنین کاری بکنه؟

    -: ممکن نیست که اون دو تا به هم کار می­کردن ولی ویلیامز مغز متفکر این گروه دو نفره بوده باشه؟ ویلیامز طوری برنامه ریزی کرده که آدامز این شغل رو بدست بیاره و خودش توی پشت صحنه باقی می­مونه و کارها رو هدایت می­کنه. ممکن نیست که ویلیامز، مثل نقشه سرقت، نقشه قتل رو هم طراحی کرده باشه و اموال سرقتی رو برداشته باشه؟ و اگه همه اینا همینطور اتفاق افتاده باشه، ممکن نیست که همین الان ویلیامز بدونه که اموال سرقت شده کجا هستن؟

    اونز با ناباوری مطلق به هنری خیره شد و ترامبول در حالت گیجی به هنری گفت: تو همه اینها رو از هیچ ساختی!

    -: ولی آقای ترامبول، اینها همشون با هم جور درمیان. آدامز نمی­تونسته نقشه سیگار کشیدن رو بکشه. اون نمی­تونست بدونه که روی میز مصاحبه، سیگار هست. ولی ویلیامز می­تونست، چون خودش اونجا نشسته بوده. شاید برای اینکه کاری کنه که شما مجبور بشید آدامز رو انتخاب کنید چیز دیگه ای توی ذهنش بوده ولی وقتی سیگار رو دیده، از اون استفاده کرده.

    -: ولی این اصلاً درست نیست هنری، هیچ مدرکی وجود نداره.

    هنری گفت: ببینید، یه فرد غیر سیگاری به سختی می­تونه وانمود کنه که سیگاریه. سرفش می­گیره. این غیر قابل اجتنابه. ولی هر کسی اگه بخواد می­تونه سرفه کنه. چی میشه اگه ویلیامز واقهاً سیگاری بوده باشه و سیگار رو ترک کرده باشه؟ این براش مثل آب خوردنه که با سرفه­های غیر قابل کنترل وانمود کنه که سیگاری نیست.

    اونز با لجاجت سرش را تکان داد و گفت: هیچ دلیلی وجود نداره که اثبات کنه ویلیامز سیگاری بوده.

    هنری گفت: وجود نداره؟ کار شما مگه این نیست، قربان، که با مشاهده الگوهای خاص رفتاری نامزدهای احتمالی احراز شغل، چکیده کل شخصیت اون رو تشخیص بدین. ممکن نیست که شما یه چیز حیاتی رو از قلم انداخته باشید چون جزء الگوهای رفتاری نبود که در اون لحظه مشغول بررسیشون بودین؟

    اونز به سردی گفت: نه.

    هنری گفت: شما داشتید به سیگار توجه می­کردید، نه چیز دیگه­ای. شما تا زمانی که کبریت روشن شد، بهش نگاه نمی­کردید. شما گفتید که شنیدید که اون کبریت رو کشید، نگفتید که دیدید.

    -» آره، ولی خوب که چی؟

    هنری گفت: این روزا معمولاً کسی از کبریت جز برای روشن کردن سیگار استفاده نمی­کنه. یه غیر سیگاری در عصری که الکتریسیته همه جا هست و حتی اجاقها گازی هم به راحتی با یه جرقه روشن میشن، ممکنه سالها رو بگذرونه بدون اینکه حتی یدونه کبریت روشن کنه. در نتیجه یه غیر سیگاری که نمی­تونه بدون سرفه کردن دود سیگار رو بده توی ریه­هاش، هیچ تجربه­ای هم توی روشن کردن کبریت نداره. شما گفتید که ویلیامز سیگارو توی دست راستش گرفته بود و فقط با دست چپش کبریت رو روشن کرد.

    -: بله.

    هنری گفت: یه سیگاری بی­تجربه برای روشن کردن کبریت به هردو تا دستش احتیاج داره. یکی برای گرفتن کبریت و اون یکی برای کندن و کشیدنش روی سطح اصطکاک. یه سیگاری با تجربه که می­خواد وانمود کنه بی­تجربس، اونقدر مشتاقه که نشون بده سیگار رو به روش آماتوری دستش گرفته که یادش میره نسبت به دست دیگش که کبریتو گرفته هم باید همون عدم تجربه رو نشون بده. در واقع هر دو نفر، به کبریت توجه نکردید و اون به خاطر عدم حضور ذهن، با همون روشی کبریتو روشن کرده که یه سیگاری با تجربه یاد گرفته که چجوری می­تونه یک دستی کبریت بکشه. من دیدم که دکتر دریک هم اینجوری کبریت می­کشه.

    دریک که در آن لحظه هم خنده­اش گرفته بود و هم سرفه می­کرد، با تقلا گفت: من دیگه اون کار رو نمی­کنم. آخه این روزا یه فندک همراهم دارم. ولی روش کار اینجوریه. او کبریت کاغذری را با دست چپش گرفت، با انگشت شستش یکی از کبریتها را دوبار تا کرد تا در مقابل نوار اصطکاک در پشت کبریت قرار گرفت. با یک حرکت سریع، کبریت شعله­ور شد.

    هنری گفت: این باید همون کاری باشه که ویلیامز کرده. این کبریت روشن کردن یک دستی، با اطمینان بیشتری نشون میده که اون یه سیگاری با تجربه بوده تا اینکه بخواد با هر تعداد سرفه نشون بده که سیگاری نیست. اگه پلیس سوابق گذشتشو بیشتر بررسی کنه، اینو می­فهمه که اون سیگاری بوده. کاری که اون توی دفتر شما کرده، نشون میده که اون قبلاً سیگاری بوده.

    ترامبول گفت: خدای بزرگ، بله، و می­تونی محرمانه بودن بیوه مردان سیاه رو هم حفظ کنی. فقط به پلیس بگو که همه چیزایی که امشب به ما گفتی روبه خاطر آوردی. فقط یادت باشه که بگی به خاطر آوردی.

    اونز که گیج شده بود گفت: ولی اگه همه اینها رو توضیح ندم، خودمو بیشتر احمق جلوه دادم.

    هنری به نرمی گفت: ولی نه اگه حرفهای شما راه حل یه معمای جنایی رو نشون بده!

     

    1) نام فردی خبیث در نمایشنامه اتلو نوشته ویلیام شکسپیر

     

    مؤخره

     

    داستان «سیگار نکشید» در شماره دسامبر سال 1974 مجله الری کویین میستری مگزین تحت عنوان اعترافات یک سیگاری آمریکایی به چاپ رسید.

    من در این داستان بیشتر از همیشه در باره موضوع سیگار کشیدن حساسیت نشان دام. ترامبول در این داستان از زبان من حرف می­زند. من اجازه نمی­دهم که کسی در دفتر یا آپارتمان من سیگار بکشد. ولی خودم در دیکتاتوری یک جای دیگر گیر افتاده­ام. جلسات باشگاه ترپ در اسپایدرز با وجود سیگاری­ها، خیلی وحشتناک­تر از جلسات دیگری است که در آنها بوده­ام.

    در این مورد کاری از من ساخته نیست بجز گلایه کردن در مورد اینکه کی قانون با من همراه خواهد شد. (یک بار در آسانسور زنی را دیدم که درست زیر علامت «سیگار نکشید»، مشغول سیگار کشیدن بود و وقتی مؤدبانه از او خواستم که سیگار نکشد، آن را کنار نگذاشت. من هم سیگار را از دست او بیرون کشیدم.) این به ندرت مؤثر واقع می­شود پس این داستان را نوشتم تا نظراتم را نشان دهم.

  • نظرات() 
  • شنبه 30 خرداد 1394

    اونز گلویش را صاف کرد و جام براندی را بین دو انگشتش نگه داشت و گفت: نکته اصلی اینه که من مدیر منابع انسانی هستم. شغل من کمک به تصمیم گیری در مورد افراد مختلفه که استخدام بشن، اخراج بشن، پیشرفت کنن، یا عقب بمونن. بعضی وقتها مسئله ای پیش میاد که به من به عنوان آخرین راه چاره مراجعه می­کنن، چون من خودمو توی کارم خیلی حرفه­ای نشون دادم. متوجه هستید، حالا که مطمئن هستم حرفهایی که اینجا می­زنم محرمانه می­مونه، می­تونم راحت از خودم تعریف کنم.

    ترامبول گفت: حقیقت رو بگو حتی اگه خودستایی باشه. شما حرفه­ای بودنتون رو در چه زمینه­ای اثبات کردین؟

    اونز گفت: با استخدام یک نفر برای یه پست حساس. و البته خیلی از پستهای ما بسیار حساس هستن چون ما معمولاً با مبالغ خیلی زیادی سر و کار داریم. در مورد کارمندان، ما به پرونده­هاشون اتکا می کنیم، چه از خارج شرکت باشن و چه کارمندان داخل شرکت باشن که بخوان ترفیع بگیرن، اگر چه ممکنه خودشون ندونن. ما در مورد سوابقشون خیلی چیزا می­دونیم، همینطوردر مورد شخصیتشون، خصوصیات فردیشون و تجربیاتشون.

    ولی همونطور که می­دونید، در اغلب موارد، این کافی نیست. با دونستن اینکه یه نفر توی پستی که داره خوب کار کرده، نمیشه پیشبینی کرد که اگه توی یه پست با مسئولیت بالاتر، یا یه پستی که اصولاً پست قبلیش تفاوت داره قرار بگیره، ، خوب کار کنه. اینکه در گذشته خوب کار کرده به ما نمیگه که چه چیزی باعث میشه که اون در آینده بد کار کنه. نمی­دونیم یه نفر چقدر ممکنه تظاهر کنه. مغز انسان یه معمای پیچدس، آقایون.

    بعضی وقتها ممکنه یه موقعیتی برای یه آدم مطمئن پیش بیاد که علی رغم همه اطلاعاتی که ما ازش داریم، باز هم نکته مشکوکی وجود داشته باشه. در این موقعیت، قضاوت به من واگزار میشه. برای سالها حس قضاوت من در مورد اشخاصی که برای پستهای مختلف انتخاب کردم، مورد آزمایش قرار گرفته. و البته در بسیاری موارد هم با تجربه غیر مستقیم از اونهایی که اخراجشون کردم. حد اقل اینجوری بوده، تا وقتی که...

    او عینکش را برداشت و چشمانش را مالید و ادامه داد: مافوقهای من اونقدر مهربون هستن که بگن یه مورد اشتباه توی بیست و سه سال کار قابل بخششه، ولی این برای من کافی نیست. من دیگه به اون اندازه که در گذشته قابل اعتماد بودم، در آینده نیستم. به خاطر اینکه خیلی شتابزده و با پیشداوری عمل کردم.

    گونزالو که به طرزی غیرعادی خشک و رسمی نشسته بود و لبهایش را غنچه کرده بود، به عنوان پایانی بر حرفهای او گفت: در مورد چه کسی یا چه چیزی پیشداوری کردین؟

    روبین گفت: امیدوارم در مورد هنرمندا بوده باشه.

    ترامبول با ناراحتی گفت: بذارید ایشون حرفشو بزنه. پیشداوری ربطی به سیگار کشیدن داشت؟

    اونز عینکش را به دقت به چشمش زد و به ترامبول خیره شد و گفت: من برای کارم روشی دارم که غیر ممکنه بشه در قالب کلمات توضیحش داد، چون یه مقدار به حس شهودی بستگی داره یه مقدار هم به تجربه. من به جزئیات کم اهمیت رفتار انسانها خیلی با دقت نگاه می­کنم. منظورم چیزای خیلی کوچیکه. من با حس غریزه­ای که دارم، رفتارهایی رو مد نظر می­گیرم که جوهره شخصیتی یه فرد خاص رو نشون میده.

    به عنوان مثال میشه به سیگار کشیدن اشاره کرد. اگه اون شخص سیگار بکشه، من دقت می­کنم که سیگارشو چجوری توی دستش می­گیره، چجوری میزاره گوشه لبش، دودشو چه مدلی پف می کنه، فاصله بین هر دو تا پک سیگار چقدره، چه مقدار از یه سیگار رو میکشه یا چجوری سیگار رو دور میندازه. تعداد بیشمار و پیچیده ای از رفتارهای یه نفر با سیگارش وجودد داره، یا هر چیز دیگه. مثلاً گیره کراواتش، انگشتاش یا میزی که جلوشه. من تمام دوران بزرگسالیم رو به مطالعه مجموعه این رفتارهای جزئی پرداختم. اوایل فقط محض کنجکاوی و سرگرمی بود ولی خیلی زود به یه موضوع خیلی جدی تبدیل شد.

    دریک لبخند محوی زد و گفت: یعنی منظورتون اینه که اون کارای جزئی، یه چیزایی راجع به اونهایی که باهاشون مصاحبه می­کنین داره؟

    اونز قاطعانه گفت: دقیقاً همینطوره.

    -: خوب این از بعد شرلوک هلمزی قضیه. با این حساب راجع به خودمون چی می­تونین بگین؟

    اونز سرش را تکان داد و گفت: من زیاد تخصصی بهتون توجه نکردم. اگر هم کرده بودم، شرایط اینجا دقیقاً مثل شرایطی که من توش کار می­کنم نیست. در ضمن من موقعی که کار می­کنم مقداری اطلاعات فرعی که از طریق تحقیقات استاندارد بدست اومده روی میزم دارم. راجع به شما چیزهای خیلی کمی می­تونم بگم.

    ترامبول گفت: این که بازی نیست جیم. آقای اونز می­تونه بگه تو یه معتاد به سیگاری که خاکستر سیگارشو می­تکونه توی سوپش!

    اونز تعجب کرد و با عجله گفت: در حقیقت، آقای دریک واقعاً یه مقدار خاکستر سیگار ریخت توی سوپش...

    ترامبول گفت: منم متوجه شدم. شرایط مناسبی که شما توش قربانیتون رو مورد مطالعه قرار میدین چیه؟

    -: شرایطیه که سالهاست برای من به صورت استاندارد در اومده. شخصی که قراراه باهاش مصاحبه کنم، تنها میاد توی دفتر من. روی یه صندلی زیر چراغ می­شینه. اون شخص تحت فشار عصبیه و منم برای راحتیش نمی­تونم کاری بکنم. من یه مقدار وقت صرف می کنم تا ببینم قراره در مورد چه جزئیاتی تحقیق بکنم و بعد شروع می­کنیم.

    گونزالو پرسید: اگه هیچ چیزی برای تحقیق کردن پیدا نکنین چی؟ اگه اون بابا چیزی توی چنته نداشته باشه چی پیش میاد؟

    -: چنین چیزی هیچ وقت اتفاق نیفتاده. همیشه یه چیزی هست که خودشو نشون بده.

    گونزالو گفت: وقتی داشتی با من مصاحبه می­کردی، من چی از خودم نشون دادم؟

    اونز سرش را تکان داد و گفت: من هیچ وقت راجع به مسائلی که به منافع شرکت مربوط میشه حرف نمی­زنم، ولی اینو بهت میگم. توی اون اتاق یه آینه بود.

    همه خندیدند اما گونزالو خودش را نباخت و گفت: خوش تیپیه و هزار دردسر!

    ترامبول گفت» آقای اونز: میشه برید سر اصل مطلب؟ همون موردی که باعث شرمندگی شما شده.

    اونز سرش را تکان داد و ناراحت به نظر می­رسید. کمی روی صندلی اش جابجا شد و گفت: هنری، میشه یه فجون قهوه دیگه به من بدی؟

    هنری گفت: حتماً قربان.

    اونز جرعه­ای از آن را نوشید و فکورانه گفت: دردسر از اونجایی شروع شد که، همونطور که گفتم، خیلی موشکافانه موضوع سیگار کشیدن رو در مواقع مختلف مورد بررسی قرار دادم تا جایی که باعث به وجود اومدن حس منفی نسبت به آدمهای سیگاری در من شد. همونطور که گفتم، یه نوع پیشداوری. حتی با اینکه خودم هم گهگداری سیگار می­کشم. این حس منفی اگرچه به اندازه احساسات شما قوی نیست، آقای ترامبول، ولی بعضی وقتها حالت انفجاری پیدا می­کنه و در یکی از موارد، ناراحتی به وجود آورد.

    داستان مربوط میشه به دو نفر که توی یکی از شعبات ما کار می­کردن. می­تونیم اسمشونو بذاریم -اِم-  ویلیامز و آدامز.

    اولان گلویش را صاف کرد و گفت: اگه بخواین می­تونین از اسامی واقعیشون استفاده کنید آقای اونز. به هر حال در طول داستان باید از شخصیتها اسم ببرین. یادتون باشه که هر چی اینجا گفته میشه، محرمانس.

    اونز گفت: به هر حال من دارم موقعیت رو شرح میدم. این دو نفر ظاهرشون کاملاً متفاوت بود. ویلیامز قد بلند بود و تنومند با یه کم قوز و آهسته حرف میزد. آدامز ریزه میزه­تر بود و صاف تر و می­تونست خیلی بهتر حرف بزنه.

    اونها تقریباً همسن و در اوایل سنین سی سالگی بودن. هر دو به یک اندازه توی کار مهارت داشتن و به یه اندازه رضایت از کارایی هر کدوم وجود داشت. به نظر می­رسید هر دوتاشون این شایستگی رو دارن که توی دفتر مرکزی یه جای خالی رو پر کنن. هر دو تا برای گزینش انتخاب شدن، و تقریباً مضطرب شدن. هر دوتاشون زندگی های آرومی داشتن و نشونه ای از رفتارهای اجتماعی غیر عادی از خودشون نشون نمی­دادن.

    هالستد حرف او را قطع کرد: منظورتون از غیر عادی چیه؟

    اونز گفت: مثلاً شرط بندی های کلان یا نمایش دادن رفتارهای جنسی یا رفتارهایی که با جامعه اطرافشون در تضاد باشه و توی ذوق بزنه. یا نشون دادن تمایل یا عدم تمایل شدید نسبت به چیزی که باعث بشه ازشون رفتارهای غیر منتظره سر بزنه. وقتی که اونها با هم توی یه دفتر کار می کردن، رفتارشون با هم دوستانه بود. ولی نشونه های کوچیکی از علاقه اونها نسبت همدیگه دیده می­شد. واگرچه اونها دوستان خیلی صمیمی بودن، تا جایی که ما فهمیدیم، این فقط یه دوستی معمولی بود.

    روبین به عقب تکیه داد و گفت: این منو عصبانی می­کنه. ما اینجا دو نفرو داریم که در طول زندگی با هم حرکت کردن، هر دوتاشون آدمای معمولی بودن، و حالا متوجه شدن که باید برای بدست آوردن یه شغل با هم رقابت کنن. شغلی که هم درآمدش بیشتره و هم موقعیت اجتماعیش بهتره. و بعد بره ها گرگ میشن و شروع می­کنن به دریدن همدیگه...

    اونز با بی صبری گفت: چنین چیزی پیش نیومد. درسته که بین اون دو تا رقابت وجود داشت، چاره ای نبود. ولی نه قبل و نه بعد، هیچ نشونه­ای از اینکه این رقابت منجر به خشونت شده باشه، دیده نشد.

    هر دو اونها در دوره های آموزشی که توسط شرکت ترتیب داده شده وبد و شامل دوره های آموزش کامیوتر می­شد، شرکت کردن. و هر دو تاشون خوب از عهدش بر اومدن. انتخاب یه نفر از بین اون دو تا خیلی سخت بود. با کمی تعجب متوجه شدیم که اطلاعاتی که بدست آوردیم نشون میدن که ویلیامز -ویلیامز چاق و کند- یه نمه با هوشتر از رفیقشه. ولی هنوز حساسیتهایی وجود داشت. چون یه جورایی به نظر نمی­رسید که اون از آدامز زبر و زرنگ و حراف، باهوشتر باشه. پس به خاطر اعتمادی که معمولاً به من داشتن، موضوع گزینش رو به من واگزار کردن.

    ترامبول گفت: یعنی منظورتون اینه که شرکت شما می­دونست که شما در مورد اشخاص بر اساس نوع ور رفتن با گیره کاغذ و اینجور چیزا قضاوت می­کنید؟

    اونز با حالتی کمی تدافعی گفت: معلومه که می­دونستن. اینم میدونستن که پیشنهادهای من در این موارد دقیقه. بیشتر از این چی می­تونستن بخوان؟

    او قهوه اش را تمام کرد و ادامه داد: من ویلیامز رو دیدم. یه مقدار شک داشتم که اون فرد مورد نظر ما باشه. ولی از مراحل گزینش فقط به خاطر اینکه یه نفر کند حرف می­زنه، بیخودی رد نمیشم. ولی فکر کنم آهی کشید- اگه اول آدامز رو می­دیدم، همه چی کاملاً فرق می­کرد، ولی ما که نمی­تونیم به خاطر راحتی خودمون گذشته رو عوض کنیم، می­تونیم؟

    ویلیامز آشکارا عصبی شده بود، ولی این ابداً غیر عادی نبود. وقتی که داشتم رفتارشو مطالعه می­کردم ازش چند تا سؤال معمولی پرسیدم. من متوجه شدم که انگشت اشاره دست راستشو طوری روی میز حرکت میده که انگار داره یه  واژه­هایی رو می­نویسه، ولی وقتی دید که دارم به دستش نگاه می­کنم،  این کارو متوقف کرد. بعد از اون بیشتر دقت کردم. ولی نتونستم به مطالعم ادامه بدم چون اون دستشو دراز کرد و سیگار و کبریت برداشت.

    روبین گفت: چه سیگاری؟

    -: من یه پاکت باز نشده سیگار روی میزم گذاشته بودم با یه بسته کبریت کاغذی، چند تا گیره کاغذ، یه قلم خودکار و چند تا چیز کوچیک که به راحتی در دسترس مصاحبه شونده ها قرار می­گرفتن. خیلی دوست دارم که با این جور چیزا کار کنم، چون برای من خیلی فایده دارن. به عنوان مثال بعضی­ها با پاکت سیگار بازی می­کنن ولی به ندرت کسی بازش می­کنه.

    به هر حال ویلیامز پاکت رو باز کرد و اعتراف می­کنم که یه مقدار شگفت زده شدم. گزارشش به این نکته اشاره نکرده بود که اون سیگاری قهاریه، و کسی که نیاز خودش به سیگار رو با سیگارهای مصاحبه کننده رفع می­کنه بدون اینکه اجازه بگیره، نشون میده که وابستگی شدیدی به سیگار داره.

    اونز چشمانش را بست، گویی صحنه های اتفاق آن روز را روی قسمت داخلی پلکهایش می­دید و گفت: حتی الان هم می­تونم وقایع اون روز رو ببینم. در طی فرایندی که اون سیگار رو گذاشت گوشه لبش و سعی کرد متانتی رو از خودش نشون بده که مطلقاً نداشت، من متوجه نوعی ناهمخوانی شدم. بعد از اون بود که سعی کردم با توجه بهش نگاه کنم، چون بین اون تکبری که باعث شده بود بدون اینکه اجازه بگیره، سیگار برداره و روش بزدلانه ای که سیگارو توی دستش گرفته بود، متوجه نوعی ناهماهنگی شدم.

    لباش خشک شده بود، به همین دلیل مجبور بود تند تند سیگار رو از لباش برداره و با زبونش، لباشو تر کنه. بعد اون سیگار رو طوری بین لباش گذاشت که انگار می­ترسید که بیفته. بعد رفته رفته عصبی تر شد به طوری که من نمی­تونستم به چیز دیگه ای بجز دستش و سیگارش نگاه کنم. مطمئن بودم که هر چی بخوام بدونم رو اونها به من میگن. من شنیدم که اون کبریت کشید و سیگاری که برداشته بود رو با دست چپش روشن کرد.

    به نظر مردد می­رسید. وقتی داشتم نگاهش می­کردم، یکی دو تا پک کوچیک به سیگارش زد. انگار یه جورایی فهمیده بود که من تحت تأثیر نمایشش قرار نگرفتم، بعد یه پک عمیق زد و دود سیگار رو داد توی ریه­هاش و فوراً به سرفه­های طولانی افتاد که ظاهراً خیلی اذیت کننده بود. بعد اون دیگه سیگار نکشید.

    اونز چشمانش را باز کرد و گفت: البته همه اینها در یک لحظه اتفاق افتاد. ظاهراً اون می­خواست با سیگار کشیدن، خودشو به عنوان یه آدم جنتلمن و کار بلد نشون بده و منو تحت تأثیر قرار بده. اون می­دونست که ظاهرش مثل آدمای دست و پا چلفتیه و می­خواست این دید رو خنثی کنه. ولی دقیقاً تأثیرش معکوس بود. اون می­خواست از من استفاده کنه و ازم یه احمق بسازه. منم عصبانی شدم. سعی کردم نشون ندم ولی می­دونستم که تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم ویلیامز رو برای اون شغل انتخاب کنم.

    و البته این فاجعه بار بود. اگه اول آدامز رو دیده بودم، با بیشترین دقتی که داشتم  باهاش مصاحبه می­کردم. ولی اینجوری شد که وقتی ویلیامز رفت، من با آدامز خیلی سطحی مصاحبه کردم. من بعد از سطحی ترین برخورد، اونو معرفی کردم. شاید تعجب کنید که بعد از اون پیشداوری من در مورد سیگار شدت گرفت و من بیشتر از قبل تمایل پیدا کردم که با نظرات شما در مورد سیگار کشیدن موافقت کنم، آقای ترامبول.

    ترامبول گفت: پس در نتیجه آقای آدامز، شما ثابت کردید که برای این شغل صلاحیت ندارید. 

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :2
    • 1  
    • 2  

    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو