سه شنبه 21 اردیبهشت 1395

گادفری میر در کنار اولدبری نشست و گفت: "کاملاً برات واضحه"؟ اولدبری حالا نزدیک به یک ماه بود که تحت نظارت بود.

نیلسون در انتهای دیگر اتاق نشسته بود و گوش می­کرد و می­دید. او اولدبری را درست پیش از بالارفتن از نردبان کشتی به خاطر می­آورد. چهره­اش هنوز چهارگوش بود، اما گونه­هایش فرو رفته بود و توان از وجودش رخت بربسته بوده.

صدای اولدبری ثابت یکنواخت اما با حالتی نیمه زمزمه­وار بود. او گفت: "اون اصلاً یه کشتی نبود. ما هم توی فضا نبودیم".

-: "ما این رو فقط توی حرف نگفتیم. کشتی و کنترل­هایی که با تصویر زمین و ماه کار می­کردن رو بهت نشون دادیم. تو اونها رو دیدی".

-: "آره. می­دونم".

میر سریع و با حالتی حق به جانب ادامه داد: "این یه پرواز خشک بود. یه شبیه سازی کامل از شرایط برای آزمایش چگونگی دوام انسان­ها. طبیعتاً نمی­تونستیم به تو و دیویس این رو بگیم چون در این صورت آزمایش بی­معنی می­شد. اگه فایده­ای نداشت، می­تونستیم هر وقت که اراده کنیم آزمایش رو متوقف کنیم. می­تونستیم با این آزمایش چیزهایی رو یاد بگیریم و تغییرات رو اعمال کنیم. بعد با دو نفر دیگه ادامه بدیم".

اولدبری با لحنی حسرت بار گفت: "اون دو نفر جدید هنوز آزمایش نشدن"؟

-: "هنوز نه. اما آزمایش میشن. یه سری تغییرات هست که باید اعمال بشه".

-: "من شکست خوردم".

-: "ما چیزهای زیادی یاد گرفتیم. پس آزمایش در نوع خودش موفقیت آمیز بود. حالا گوش کن. کنترل­های کشتی طوری تنظیم شده بودند که دچار خطا بشن و ما بتونیم واکنش شما رو توی شرایط اضطراری بعد از چند روز فشار سفر بسنجیم. نقطۀ شکست برای وقتی زمان بندی شده بود که قرار بود شما دور ماه بچرخین و اون موقع قرار بود که ما سوئیچ رو خاموش کنیم و این طوری شما نمی­تونستین توی سفر بازگشت پشت ماه رو ببینین. چون قرار نبود که شما اون طرف ماه رو ببینین، به همین خاطر ما اون طرفش رو نساختیم. اسمش رو بذار مشکلات مالی. این آزمایش به تنهایی برامون پنجاه میلیون دلار هزینه داشته و تخصیص بودجه براش به این آسونی­ها نیست".

نیلسون به تلخی افزود: "بجز این که کلید خاموشی صفحۀ نمایش سر وقت عمل نکرد. یه سوپاپ گیر کرد، شما قسمت تموم نشدۀ پشت ماه رو دیدین و ما مجبور شدیم کشتی رو متوقف کنیم تا جلوگیری..."

میر حرف او را قطع کرد و گفت: "همین بود. حالا تکرارش کن، اولدبری. همه چی رو تکرار کن".

*

آنها فکورانه در طول راهرو قدم می­زدند. نیلسون گفت: "امروز تقریباً خودش بود. تو این طوری فکر نمی­کنی"؟

میر اعتراف کرد: "این یه پیشرفت بود. یه پیشرفت بزرگ. ولی دورۀ درمانش به هیچ وجه تموم نشده".

نیلسون پرسید: "به دیویس امیدی نیست"؟

میر سرش را به آهستگی تکان داد و گفت: "این یه مورد متفاوته. اون کاملاً منزوی شده. اصلاً حرف نمی­زنه. و همین باعث میشه به هیچ طریقی نتونیم بهش نزدیک بشیم. ما آلدوسترون رو امتحان کردیم، آلکالوئید درمانی رو امتحان کردیم، الکتروانسفالوگرافی معکوس و چند تا چیز دیگه رو امتحان کردیم. هیچ کدوم فایده­ای نداشتن. اون فکر می­کنه اگه حرفی بزنه، ما اون رو بر اساس رسمی که داریم، می­کشیم. نمیشه از کسی که دچار دشمن پنداری حاد و مفرط شده چیزی پرسید".

-: "بهش نگفتی که ما می­دونیم

-: "اگه این کار رو بکنیم، ممکنه تمایل برای آدم­کشی رو در اون زنده کنیم و شاید اون قدری که در مورد اولدبری شانس آوردیم، در مورد دیویس خوش شانس نباشیم. من تقریباً فکر می­کنم که اون درمان ناپذیره. نظافتچی بیمارستان بهم گفت بعضی­وقت­ها که ماه توی آسمونه، دیویس بهش خیره میشه و زیر لب به خودش میگه: پرده"!

نیلسون موقرانه گفت: "این من رو یاد حرفی میندازه که دیویس خودش اوایل سفر گفت. عقیده­ها به سختی می­میرن. این طور نیست"؟

-: "این جنبۀ غم انگیز دنیای ماست. فقط..." میر مکث کرد.

-: "فقط چی"؟

-: "موشک­های بدون سرنشین ما -هر سه تاشون- ابزارهای ارتباطیشون درشت پیش از چرخش بومرنگی از کار افتادن و برنگشتن. بعضی وقت­ها فکر می­کنم شاید..."

نیلسون با عصبانیت گفت: "خفه شو"!

پایان

 

  • نظرات() 
  • دوشنبه 20 اردیبهشت 1395

    دیویس گفت: "تو اون رو دیدی، مگه نه"؟

    اولدبری ناله کنان گفت: "دارم از ترس می­میرم".

    -: "تو اون رو دیدی. همون طوری که می­گذشتیم، تو قسمت پنهان ماه رو دیدی و دیدی که هیچی نبود. خدای بزرگ! بجز تیر و پایه­هایی که یه پرده به مساحت سیزده میلیون کیلومتر مربع رو سرپا نگه داشته بودن. قسم می­خورم. یه پرده"!

    او آنقدر با حالتی دیوانه­وار خندید که نفسش بند آمد.

    سپس با صدایی خش­دار گفت: "برای یه میلیون سال بشریت داشت به بزرگترین دروغی نگاه می­کرد که فراتر از هر رویایی بود. رفقای ما زیر یه پرده به بزرگی یه دنیا پایه زده بودن و اسمش رو ماه گذاشته بودن. ستاره­ها هم همه نقاشی شده هستن، باید همین طور باشن. اگه می­تونستیم به حد کافی دور­تر بریم، می­تونستیم یه مقدارش رو جمع کنیم با خودمون ببریم خونه. اوه، خیلی بامزس". او داشت دوباره می­خندید.

    اولدبری می­خواست بپرسد که چرا آن شخص عاقل و بالغ می­خندد. اما فقط توانست بگوید: "چرا... چرا..." خندۀ دیویس آنچنان دیوانه­وار بود صدای او را از ترس در گلو خفه می­کرد.

    دیویس پرسید: "چرا؟ من از کدوم گوری باید بدونم که چرا؟ چرا تلویزیون برای نمایش­هاش کنار خیابون خونه­های قلابی می­سازه؟ شاید ما هم نمایش هستیم و ما دو تا هم به جای اینکه وسط صحنۀ نمایش باشیم، یعنی جایی که انتظار میره اونجا باشیم، اشتباهی رسیدیم به جایی که یه دکور خوش رنگ و لعاب برپا شده. قرار هم نبوده که بشریت چیزی راجع به دکور بدونه. به خاطر همین هم بوده که ابزارهای اطلاعاتی همیشه بعد از سیصد هزار کیلومتر دچار اشتباه می­شدن. البته، ما اون رو دیدیم".

    او با حالتی متقلبانه به مرد بزرگ جثه­ای که کنارش بود نگاه کرد و گفت: "می­دونی چرا این که ما اون رو دیدیم مهم نیست"؟

    اولدبری با چهره­ای پوشیده از اشک به دیویس خیره شد و گفت: "نه، چرا"؟

    دیویس گفت: "برای این که دیدن ما مهم نیست. اگه ما برگردیم زمین و بگیم که ماه یه چادر گندس که با چوب سر هم شده، اونها ما رو می­کشن. یا اگه دلرحم باشن ما رو تا آخر عمرمون میندازن توی دیوونه خونه. به همین دلیل ما نباید یک کلمه هم راجع به چیزی که دیدیم حرف بزنیم".

    صدایش با حالتی تهدید آمیز قوی­تر شد و گفت: "فهمیدی چی گفتم؟ حتی یک کلمه"!

    اولدبری مویه کنان گفت: "من مامانم رو می­خوام"!

    -: "فهمیدی؟ دهنمون رو می­بندیم. این تنها راهمونه که باهامون مثل یه آدم عاقل رفتار کنن. بذار یکی دیگه بیاد و حقیقت رو کشف کنه و قربانی بشه. قسم بخور که ساکت می­مونی. روی قلبت صلیب بکش و بگو اگه به کسی بگی، امیدواری که بمیری"!

    دیویس درحالی که دستش را با حالتی تهدید آمیز بالا می­برد، به شدت نفس می­کشید. اولدبری تا جایی که زندان صندلی­مانندش اجازه می­داد خودش را به کناری کشید گفت: "من رو نزن، نه"!

    اما دیویس که از نقطۀ خشم گذشته بود فریاد زد: "فقط یه راه امن باقی مونده". و ضربه­ای به بدن جمع شدۀ اولدبری زد، دوباره، و دوباره...

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • یکشنبه 19 اردیبهشت 1395

    آنها حالا به سمت ماه سقوط می­کردند. یک سقوط آزاد. سرعت گرفتنشان به شدت گرانش بستگی داشت. گرانش ماه ضعیف بود، اما آنها از ارتفاع بالایی سقوط خود را آغاز کرده بودند. و حالا، سرانجام، منظرۀ ماه شروع به حرکت کرده بود و دهانه­های جدیدی جلوی دیدشان می­آمدند.

    البته آنها با ماه برخورد نمی­کردند و سرعتشان آنها را به سلامت دور ماه می­چرخاند. آنها از مقابل نیمی از سطح ماه حرکت می­کردند، در یک ساعت از جلوی چهار هزار و پانصد کیلومتر از سطح آن می­گذشتند، سپس در راه بازگشت پرتاب می­شدند تا بتوانند یک بار دیگر زمین را ببینند.

    اما اولدبری غمگینانه دلش برای چهرۀ آشنای ماه تنگ شده بود. از این فاصلۀ نزدیک، ماه چهره­ای نداشت و فقط سطح ناصاف آن دیده می­شد. از بس با نارحتی ماه را تماشا کرده بود، احساس می­کرد چشمانش پر از اشک شده.

    و آنگاه، ناگهان، فضای کوچک و شلوغ و داخل کشتی از صدای بلند زنگ انباشته شد و نیمی از صفحات مدرج روی سطح کنترل که روبروی آنها بود، با هیاهو رنگ قرمز اختلال را نشان دادند.

    اولدبری از ترس خودش را عقب کشید و جمع کرد، اما دیویس با فریادی که به نظر می­رسید پیروزمندانه است گفت: "نگفتم؟ همه چی ایراد پیدا می­کنه"!

    او بی­فایده دستور­العمل­ها را بررسی کرد و گفت: "دیگه هیچ اطلاعاتی فرستاده نمیشه. همه چی سری می­مونه".

    اما اولدبری هنوز به ماه نگاه می­کرد. ماه به طرز وحشتناکی نزدیک بود و سطح آن با سرعت حرکت می­کرد. آنها به آرامی شروع به چرخیدن کردند و اولدبری با جیغی گوش خراش گفت: "اونجا! اونجا رو نگاه کن"! انگشت اشاره­اش از شدت ترس سیخ شده بوده.

    دیویس سرش را بالا آورد و گفت: "اوه، خدای من! اوه، خدای من"! و بارها و بارها این را تکرار کرد، تا وقتی که صفحۀ نمایش از هر چیزی خالی شد و صفحات مدرجی که آن را کنترل می­کردند هم رنگ قرمز را نشان دادند.

    *

    لارس نیلسون نمی­توانست از آنچه که بود رنگ پریده­تر شود، اما دستانش، هنگامی که آنها را مشت می­کرد، می­لرزیدند.

    او گفت: "دوباره! این یه بدبیاری لعنتیه. بعد از ده سال، خودکار سازی دووم نیاورد. نه توی پروازهای بی­سرنشین، نه توی این یکی. کی پاسخگوئه"؟

    انداختن مسئولیت به گردن دیگران هیچ فایده­ای نداشت. هیچ کس مسئول نبود و نیلسون هم بلافاصله با غر و لندی این را تصدیق کرد. مسأله فقط این بود که در یک لحظۀ حیاتی، یک بار دیگر، همه چیز از کار افتاده بود.

    او گفت: "ما باید یه جوری اونها رو بکشیم بیرون. هممون می­دونیم که نتیجه زیر سؤاله".

    اما هنوز، کاری که می­شد انجام داد، در دست اجرا بود.

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • شنبه 18 اردیبهشت 1395

    دیویس گفت: "سیصد هزار کیلومتر. تقریباً هشتاد و پنج درصد راه رو تا اونجا رفتیم".

    قسمت روشن ماه پر از لکه­های جوش مانند به نظر می­رسید و دماغه­های آن از صفحۀ نمایش خارج شده بود. دریای آشفتگی یک بیضی تیره رنگ بود که به خاطر زاویۀ دید کج، از شکل افتاده بود. اما آنقدر بزرگ بود که بتوان مشت دست را در آن جا داد.

    دیویس ادامه داد: "و هیچ اشکالی هم پیش نیومده. حتی یه چراغ قرمز هم روی یه صفحۀ کوچیک روشن نشده".

    اولدبری گفت: "خوبه".

    -: "خوبه"؟ دیویس به اولدبری خیره شد و چشمانش را از شدت سوءظن در هم کشیده بود. او گفت: "توی اون تلاش­های قبلی هم تا اینجا هیچ مشکلی پیش نیومده بود. پس هنوز خوب نیست".

    -: "من که فکر نمی­کنم اشکالی پیش بیاد".

    -: "ولی من فکر می­کنم بیاد. فکر نکنم قرار باشه زمین این رو بدونه".

    -: "زمین چی رو بدونه"؟

    دیویس زیر خنده زد و اولدبری با نگرانی به او نگاه کرد. از خود شیفتگی او احساس ترس عجیبی می­کرد. دیویس به هیچ وجه شبیه به پدر اولدبری نبود که او به طرز عجیبی به خاطر آورده بود (فقط این که پدرش را جوان­تر از دیویس به خاطر می­آورد، با همۀ موهایش و صدای قلبش).

    نیم­رخ دیویس در زیر نور ماه به وضوح دیده می­شد. او گفت: "این که ممکنه چیزهای زیادی توی فضا باشه که به نظر نمی­رسه ما چیزی ازشون بدونیم. میلیاردها سال نوری جلوی روی ماست. فقط تنها چیزی که می­دونیم اینه که به جاش یه دیوار سیاه و جامد، درست اون طرف ماه وجود داره، با ستاره­هایی که نقاطی هستن که روی اون قرار گرفتن و سیاره­هایی که طوری روی اون می­چرخن که هر جوجه خروسی می­تونه از روی مدارهای خیالی اونها نظریۀ گرانش رو بیرون بکشه".

    اولدبری گفت: "یه بازی برای آزمایش ذهن­های ما"؟ ذهنش گفتۀ قبلی دیویس را -یا نکند مال خودش بودند؟- با کمی تحریف به یاد آورد. همۀ این ماجراهای کشتی به نوعی بعید به نظر می­رسید.

    -: "چرا که نه"؟

    اولدبری سراسیمه فریاد زد: "خیلی خوب، تا اینجا خیلی خوب. یه روزی خودت می­بینی که همۀ این چیزها درست بودن".

    -: "پس بگو چرا همۀ ابزارهای ثبت و ضبط، بعد از سیصد هزار کیلومتر گذشته اشتباه کردن؟ چرا؟ بهم جواب بده".

    -: "این بار ما اینجا هستیم. اونها رو تنظیم می­کنیم".

    دیویس گفت: "نه، تنظیم نمی­کنیم".

    خاطره­ای واضح از داستانی که در اوایل نوجوانی خوانده بود، اولدبری را از هیجان سر جای خودش سیخ کرد. او گفت: "می­دونی، یه زمانی یه کتاب راجع به ماه خوندم. اهالی بهرام یه پایگاه اون طرف ماه درست کرده بودن. خودت که می­دونی، ما نمی­تونیم اون طرف رو ببینیم. اونها مخفی بودن، اما می­تونستن ما رو ببینن".

    دیویس با ترش­رویی گفت: "چه طوری؟ بین زمین و اون طرف ماه، سه هزار کیلومتر ضخامت ماه وجود داره".

    -: "نه، بذار از اول شروع کنم". اولدبری شنید که صدایش دوباره می­لرزد، اما اهمیتی به آن نداد. او می­خواست به خاطر یادآوری آن داستان که باعث شده بود حالش بهتر شود، از صندلی­اش بیرون بیاید و بالا و پایین بپرد، اما به دلایلی نمی­توانست. او گفت: "می­دونی، اون داستان در آینده اتفاق می­افتاد و چیزی که زمین نمی­دونست این بود که..."

    -: "میشه خفه شی"؟

    صدای اولدبری بریده شده. احساس رنجیدگی و سرکوب شدگی می­کرد. با لحنی شکست خورده گفت: "تو خودت گفتی که زمین چیزی نمی­دونه و به خاطر همینه که ابزارها خاموش شدن و تنها چیز جدیدی که ما قراره ببینیم، طرف دیگۀ ماهه و اگه اهالی بهرام..."

    -: "میشه حرف زدن راجع به این بهرامی­های احمقت رو بس کنی"؟

    اولدبری ساکت شد. او از دست دیویس بسیار دلخور شده بود. این که دیویس یک فرد بزرگسال بود دلیلی نبود که آن طور فریاد کشیدنش کار درستی باشد.

    چشمانش به سمت ساعت برگشتند. با تعطیلات تابستانی فقط صد و ده ساعت فاصله داشتند. 
    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • جمعه 17 اردیبهشت 1395

    دیویس با خشونت گفت: "امروز روز سوم سفرمونه. بیشتر از نصف راه رو رفتیم".

    -: "هوم". اولدبری خاطراتش را به یاد آورد و ادامه داد: "یه پسرعمو داشتم که صاحب یه الوار فروشی بود. پسر عمو ریموند. بعضی­وقت­ها توی راه خونه به مدرسه می­دیدمش".

    به طرز غیر قابل توجیهی افکارش با خاطره­ای از شعر لانگ­فلو به نام «دهکدۀ بلک اسمیت» از هم پاره شد. به خاطر آورد که آن قطعه شعر شامل جمله­ای بود دربارۀ «بچه­هایی که از خانه به مدرسه می­رفتند» و به این فکر کرد که چه تعداد از مردم می­توانند آن طور غلط انداز حرف بزنند و بگویند: زیر درختان پراکندۀ بلوط، آهنگر دهکده ایستاده بود. او می­دانست که منظور از «آهنگر»، شخص آهنگر نیست، بلکه مغازه­ایست که در آن کار آهنگری انجام می­دهند.

    او پرسید: "داشتم چی می­گفتم"؟

    دیویس با تندخویی گفت: "نمی­دونم. من داشتم می­گفتم که بیشتر از نصف راه رو اومدیم و هنوز یه نگاه هم به ماه ننداختیم".

    -: "پس بیا یه نگاهی به ماه بندازیم".

    -: "خیلی خوب، تو منظره رو تنظیم کن. من به اندازۀ کافی این کار رو کردم. لعنتی! باسنم تاول زد از بس نشستم". او روی صندلی­اش جابجا شد، گویی می­خواست جای دیگری در قسمت عقب آن پیدا کند. ادامه داد: "من نمی­دونم این چه نظر مزخرفی بود که این کشتی لعنتی بچرخه و گرانشی داشته باشه که ما رو به سمت پایین فشار بده. یه کم بی­وزنی می­تونست فشار وزن رو از رومون برداره و راحت باشیم".

    اولدبری آهی کشید و گفت: "برای معلق شدن جا به اندازۀ کافی نداریم. و اگه در حال سقوط آزاد بودیم، از دل به هم خوردگی شکایت می­کردی".

    اولدبری همچنان که حرف می­زد، با کنترل­های صفحۀ نمایش کار می­کرد. ستاره­ها مانند خطوطی روی صفحۀ نمایش حرکت می­کردند.

    کار سختی نبود. مهندسین در ترنتون، نه در واقع در نیو مکزیکو، یا به هر حال روی زمین، آنها را با دقت آموزش داده بودند. تقریباً به سمت راست بچرخانید، آن را صد و هشتاد درجه از زمین دور کنید. وقتی که تقریباً درست شد، اجازه بدهید نور سنج­ها کار را به عهده بگیرند. ماه درخشان­ترین جسم در آن نزدیکی خواهد بود و با تعادلی ناپایدار در مرکز تصویر قرار خواهد گرفت. چند ثانیه­ای طول می­کشد تا نورسنج­ها بقیۀ آسمان را جستجو کنند و صفحۀ نمایش را به سمت زمین برگردانند. اما در آن چند لحظه، دستگاه را به حالت دستی در آورید و آنچه می­خواهید را ببینید.

    ماه در حالت هلال قرار داشت. باید زمانی که کشتی روی یک خط تقریباً صاف که دو دنیا را به هم وصل می­کرد به جلو می­شتافت، ماه در سمت مخالف زمین قرار می­داشت.

    اما هلال ماه یک هلال ضخیم بود. گویی که تصویری روی یک تقویم ارزان قیمت بود. اولدبری به دو سر فکر کرد که هر دو به سمت هم خم شده بودند. موهایی کوتاه و صاف در برابر موهایی بلند و مجعد و تصویر ضدنورشان در مقابل ماه دیده می­شد. تنها تفاوتی که وجود داشت این بود که در افکارش ماه کامل بود.

    دیویس گفت: "هه. هر جور حسابش رو بکنیم، اون اونجاست".

    -: "مگه انتظار داشتی نباشه"؟

    -: "من توی فضا انتظار هیچی رو ندارم. این که چیزی باشه یا چیزی نباشه. هیچ کسی تا حالا توی فضا نبوده، پس هیچ کسی نمی­دونه. ولی حداقل می­تونم ماه رو ببینم".

    -: "از روی زمین هم می­تونی ماه رو ببینی".

    -: "مطمئن نباش که از روی زمین چی می­تونی ببینی. چون هر کسی از روی زمین می­تونه بگه که ماه فقط یه وصلۀ زرده که روی پس زمینۀ آبی چسبیده، با سایه­هایی که به طور منظم عقب و جلو میرن".

    -: "و ستاره­ها و سیاره­ها هم همین طور منظم حرکت می­کنن"!

    -: "درست مثل اونهایی که توی آسمان نما هستن. چرا که نه. تلسکوپ ستاره­های بیشتری رو نشون میده که مثل نقطه..."

    -: "با انتقال به سرخ مصنوعی"؟

    دیویس با لحنی چالش برانگیز گفت: "چرا که نه. فقط این که ما در نیمه راه ماه هستیم و اون بزرگتر دیده میشه و شاید بفهمیم که واقعاً وجود داره. اون وقته که من قضاوت در مورد سیاره­ها و ستاره­ها رو عوض می­کنم".

    اولدبری به ماه نگاه کرد و آهی کشید. چند روز دیگر آنها آنقدر به آن نزدیک خواهند شد که آن را دور بزنند و به سمت پشت و نیمۀ پنهان آن حرکت کنند.

    او گفت: "من هیچ وقت داستانی که راجع به انسان روی ماه بود رو باور نکردم. چیزی که من دیدم، تصویر یه زن بود. دو تا چشم، که تقریباً با هم برابر نبودن، ولی خیلی غمگین بودن. می­تونستم ماه رو از پنجرۀ اتاق خوابم ببینم و اون همیشه باعث می­شد که احساس غم و اندوه کنم، ولی با این وجود، دوستانه­ هم بود. وقتی که ابرها حرکت می­کردن، همیشه به نظر می­رسید اون خانوم ماه بود که حرکت می­کنه، نه ابرها، ولی با این وجود از پنجره هم دور نمی­شد. و می­شد او رو از بین ابرها هم دید، با وجود این که خورشید از بین ابرها معلوم نبود، مگه ابرهای خیلی کوچیک. تازه خورشید خیلی هم درخشان­تره. چرا این طوریه، بابا، ... اوه، دیویس"؟

    دیویس گفت: "چه بلایی سر صدات اومده"؟

    -: "بلایی نیومده".

    -: "صدات داره می­لرزه".

    اولدبری با تلاشی ارادی صدایش را یک اکتاو پایین­تر آورد و گفت: "صدام نمی­لرزه".

    او به ساعت­های کوچکی روی داشبورد خیره شد. دو ساعت وجود داشت. این نخستین بار نبود. یکی از آنها ساعت استاندارد زمین را نشان می­داد، و او هیچ علاقه­ای به آن نداشت. این ساعت دیگر بود، ساعتی که تعداد ساعت­های گذشتۀ این سفر را نشان می­داد، که مدام توجه او را به خود جلب می­کرد. ساعت می­­گفت که شصت و چهار و اندی ساعت گذشته است و روی پس زمینۀ قرمز زمان پیش رو از سفرشان تا موقع فرود آمدن را نشان می­داد. رنگ قرمز نشان می­داد که صد و چهل و چهار و اندی ساعت دیگر مانده است.

    اولدبری متأسف بود که زمان باقی مانده ثبت می­شود. او بیشتر دوست داشت که خودش این را حساب کند. در ترنتون، او عادت داشت ساعت­های باقی مانده تا تعطیلات تابستانی را بشمارد و با ناراحتی در حین درس جغرافی در ذهنش روی آن کار می­کرد -همیشه هم درس جغرافی بود- که فلان تعداد روز و فلان تعداد ساعت باقی مانده است. او نتیجه را با اعداد ریز در کتاب درسی­اش می­نوشت. هر روز اعداد کوچکتر می­شدند. نیمی از هیجان تعطیلات تابستان در تماشای کوچک شدن آن اعداد بود.

    اما حالا، اعداد با چرخش دور پس از دور عقربۀ ثانیه شمار کوچکتر می­شدند و زمان با گذشت دقیقه­ها تکه تکه می­شد و قطعاتی به نازکی کاغذ، مانند گوشت کبابی­ای که با چاقویی بزرگ و با لذت برش می­خورد، از آن جدا می­گشت.

    صدای دیویس ناگهان به گوشش خورد که می­گفت: "تا حالا که به نظر نمی­رسه اشکالی پیش اومده باشه".

    اولدبری با اطمینان گفت: "قرار نیست اشکالی پیش بیاد".

    -: "چی باعث میشه که این قدر مطمئن باشی".

    -: "برای این که عددها دارن کوچیک­تر میشن".

    -: "هان؟ این دیگه چه حرفی بود"؟

    برای لحظه­ای اولدبری گیج شد و گفت: "هیچی".

    در کشتی فقط نور کم سوی هلال ماه دیده می­شد. او دوباره به خواب رفت درحالی که نفس­های عمیقی می­کشید، با حالتی نیمه آگاه از هلال ماه و نیمه رویا از ماه کامل که از پنجره دیده می­شد با چهرۀ زن غمگین روی آن که بی­حرکت در میان باد تکان می­خورد.

     

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395

    اولدبری پیش از این که پاسخی دهد تا ده شمرد و گفت: "من که همچین فکری نمی­کنم".

    -: "پس گوش کن. تصور کن که زمین همون طور که کتاب مقدس میگه، شش هزار سال پیش به وجود اومده باشه. چرا نباید با مقدار دقیقی از سرب توی کانی­های اورانیومی به وجود اومده باشه؟ اگه بشه اورانیوم رو خلق کرد، چرا با سرب داخلش نباشه؟ چرا نباید اقیانوس­ها رو با این مقدار نمک داخلش و سنگ­های رسوبی رو به این ضخامت خلق کرد؟ چرا نباید فسیل­ها رو دقیقاً همون جوری که هستن خلق کرد"؟

    -: "به عبارت دیگه، چرا نباید زمین رو به طور کامل با شواهدی خلق کرد که اثبات می­کنن زمین چند میلیارد سال سن داره"؟

    دیویس گفت: "درسته. چرا نباید این طور باشه"؟

    -: "اجازه بده سؤال مخالفش رو بپرسم. چرا باید این طور باشه"؟

    -: "من به این اهمیتی نمیدم. من سعی دارم بهت نشون بدم که تمام اون شواهدی که سن زمین رو اثبات می­کنن، لزوماً این رو رد نمی­کنن که زمین شش هزار سال پیش به وجود اومده".

    اولدبری گفت: "فکر کنم تو می­خوای این رو بگی که همۀ اینها یه بازی از پیش طراحی شده بوده. یه چیستان علمی برای آزمودن نبوغ بشریت، یه جور تمرین برای ذهن انسان، یا یه جور باشگاه ورزشی ذهنی توی صندوقچۀ اندیشۀ انسان".

    -: "فکر می­کنی خیلی بامزه­ای، اولدبری، ولی در واقع کجای این غیر ممکنه؟ ممکنه درست همین باشه. نمی­تونی اثبات کنی که این طور نیست".

    -: "من اصلاً نمی­خوام چیزی رو اثبات کنم".

    -: "نه، تو از همه چیز همون طوری که بهت داده شده، راضی هستی. به خاطر همینه که گفتم تو احمقی. اگه می­تونستیم توی زمان به عقب بریم و خودمون ببینیم، اون وقت یه مسألۀ دیگه بود. اگه می­تونستیم در زمان به عقب و پیش از سال 4004 قبل از میلاد بریم و مصر پیش از دوران دودمان پادشاهی رو ببینیم، یا بریم عقب­تر و یه ببر دندون شمشـ..."

    -: "یا یه تیرانوسور".

    -: "آره، یه تیرانوسور. تا وقتی که این کارها رو نکردیم، کاری بجز گمانه زنی نمی­تونیم بکنیم و چیزی هم وجود نداره که بهمون بگه که گمانه زنی کجا درسته و کجا نیست. بنیان دانش روی باور به منطق و باور به وجود استقرا و استدلال استوار شده".

    -: "این که جرم نیست".

    دیویس با حرارت گفت: "چرا، جرمه. تو باور می­کنی و به محض این که باور کردی، درهای ذهنت رو می­بندی. نظر خودت رو پیدا می­کنی و اون رو با هیچ نظر دیگه­ای عوض نمی­کنی. گالیله این رو فهمید که عقیده­ها چقدر سخت می­میرن".

    اولدبری با لحنی خواب آلود گفت: "کریستف کلمب هم همین طور". او به زمین آبی رنگ خیره شده بود که پیچش و تغییر شکل آهستۀ ابرهای آن تأثیر تقریباً هیپنوتیزم کننده داشت.

    دیویس ادامۀ حرف او را با شادی آشکاری گرفت و گفت: "کریستف کلمب! به گمونم تو فکر می­کنی که وقتی همه فکر می­کردن زمین صافه، کلمب روی این عقیده که زمین گرده باقی موند".

    -: "کم و بیش".

    -: "این هم نتیجۀ گوش کردن به حرف­های معلم کلاس چهارمته، که اون هم به حرف­های معلم کلاس چهارمش گوش کرده و همین طور بگیر برو جلو. هر انسان و باهوش و تحصیل کرده­ای در زمان کلمب می­تونست این رو تصدیق کنه که زمین گرده. موضوع اصلی بحث در اون زمان، اندازۀ زمین بود".

    -: "واقعیت داره"؟

    -: "کاملاً. کریستف کلمب نقشۀ یه جغرافی­دان ایتالیایی رو دنبال می­کرد که می­گفت محیط زمین بیست و دو هزار کیلومتره و لبۀ شرقی آسیا فقط شش هزار کیلومتر با اروپا فاصله داره. جغرافی­دان­هایی که توی دربار شاه جان پرتغالی بودن، پافشاری می­کردن که این درست نیست و محیط زمین حدود سی و هفت هزار کیلومتره و لبۀ شرقی آسیا در حدود هجده هزار کیلومتر از لبۀ غربی اروپا فاصله داره و برای شاه جان بهتره که آفریقا رو دور بزنه. حق صد درصد با جغرافی­دان­های پرتغالی بود و کریستف کلمب صد درصد در اشتباه بود. جغرافی­دان­های پرتغالی به هند رسیدن، اما کلمب هیچ وقت نرسید".

    اولدبری گفت: "اون این طوری آمریکا رو کشف کرد. این رو که نمی­تونی انکار کنی".

    -: "اون هیچ ربطی به عقیده نداره. یه چیز کاملاً تصادفی بود. کلمب چنان کلاهبردار باهوشی بود که وقتی سفر واقعی نشون داد نقشه­ش اشتباهه، به جای اینکه عقیدش رو عوض کنه، دفتر رویداد­های روزانۀ کشتی رو عوض کرد. عقیده­های اون هم به سختی مردن، یعنی در واقع تا وقتی که خودش نمرده بود، عقایدش هم نمرده بودن. تو هم همین طوری هستی. من می­تونم اون قدر حرف بزنم که زبونم مو در بیاره و تو هنوز عقیده داشته باشی که کلمب مرد بزرگی بود، چون اون موقعی که همه فکر می­کردن زمین صافه، اون فکر می­کرد که گرده"!

    اولدبری به طرز نامفهومی گفت: "هر جور می­خوای فکر کن". او خواب آلود شده بود و سوپ جوجه­ای را به یاد آورده بود که وقتی بچه بود، مادرش می­پخت. او آن را ساده درست می­کرد. او بوی مرغ سرخ شدۀ شنبه صبح­ها را به خاطر می­آورد، و منظرۀ خیابان­های بارانی در عصرها و ...

    *

    لارس نیلسون نوشته­ای را در مقابلش داشت که روان­شناسان قسمت­های مهم آن را علامت زده بودند.

    او گفت: "هنوز پیام­هاشون رو واضح دریافت می­کنیم"؟

    به او اطمینان دادند که ابزارهای دریافت اطلاعات کارشان را بی­نقص انجام می­دهند.

    -: "کاشکی یه راهی وجود داشت که جلوی گوش کردن حرف­هاشون بدون این که بفهمن رو می­گرفتیم. فکر کنم این حماقت خودم بود".

    گادفری میر هیچ دلیلی برای انکار حرف دیگری نیافت. او گفت: "کاملاً احمقانس. بهش به چشم اطلاعات اضافه نگاه کن که برای مطالعۀ واکنش انسان در فضا مورد نیازه. وقتی داشتیم واکنش انسان رو توی شتاب بالا آزمایش می­کردیم، از این که موقع خوندن گزارشات تغیر فشار خونشون مچت رو بگیرن احساس شرمندگی می­کردی"؟

    -: "نظرت راجع به دیویس و نظریه­های عجیبش چیه؟ من رو نگران می­کنه".

    میر سرش را تکان داد و گفت: "هنوز نمی­دونیم که باید نگران چی باشیم. دیویس داره در برابر دانشی که اون رو توی موقعیتی قرار دهده که خودش رو توش پیدا کرده، از خودش پرخاشگری نشون میده".

    -: "نظر تو اینه"؟

    -: "این یه نظریس. نشون میده که پرخاشگری می­تونه چیز خوبی باشه. می­تونه اون رو متعادل نگه داره. و ممکنه بیشتر از این هم پیش بره. هنوز برای گفتنش زوده. ممکنه که این اولدبری باشه که توی خطر بزرگتریه. کنش پذیریش داره بیشتر میشه".

    -: "پس به نظر تو ممکنه ما بفهمیم که انسان برای فضا ساخته نشده؟ همۀ انسان­ها"؟

    -: "اگه می­تونستیم کشتی­های بسازیم که بتونن صدها نفر رو توی یه محیط زمین گونه سازی شده با خودشون حمل کنن، هیچ دردسری نداشتیم. تا زمانی که کشتی­های این شکلی می­سازیم" -او با انگشت شست از بالای شانه­اش اشاره­ای به دوردست­ها کرد- "با یه عالمه از این مشکلات روبرو هستیم".

    نیلسون به شدن احساس نارضایتی می­کرد. او گفت: "خوب، اونها الآن سه روزه که توی راهن و تا اینجا صحیح و سالمن".

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395

    دیدن زمین و صحبت کردن راجع به آن، حتی صحبت راجع به گردی آن، اولدبری را به شدت دلتنگ آن کرد. او با صدایی آهسته شروع به صحبت راجع به خانه کرد. راجع به دوران نوجوانی­اش در ترنتون، نیوجرسی حرف زد، راجع به خانواده­اش داستان­هایی گفت که آن قدر معمولی و پیش پا افتاده بودند که در طول سال­ها تعداشان زیاد نبود. به چیزهایی خندید که به سختی خنده­دار بودند و درد گزندۀ دوران کودکی را حس کرد که فکر می­کرد سال­هاست التیام یافته است.

    یک بار اولدبری به خواب سبکی فرو رفته بود. سپس از خواب پرید و خودش را در نوری سرد و آبی فام یافت. به طور غریزی خواست از جا برخیزد و با برخورد آرنجش به فلز سخت، غر غر کنان سر جایش نشست.

    صفحۀ نمایش دوباره روشن شده بود. نور آبی رنگی که او را در لحظۀ بیدار شدن به تقلا انداخته بود، بازتابی از نور زمین بود.

    انحنای دور زمین حالا به میزان قابل توجهی بیشتر شده بود. آنها هفتاد و پنج هزار کیلومتر از آن دور شده بودند.

    دیویس به طرف حرکتِ بیهوده و ناگهانی او چرخید و با لحنی ستیزه جویانه گفت: "برای گردی زمین هیچ آزمایشی وجود نداره. با این وجود مردم می­تونن روی سطحش حرکت کنن و شکل زمین رو از روی جغرافیاش ببینن، همون طور که تو هم گفتی. اما جاهای دیگه­ای هم وجود داره که ما یه جوری رفتار می­کنیم که انگار اونها رو بدون هیچ دلیلی می­شناسیم".

    اولدبری آرنجش را که مور مور شده بود مالید و گفت: "خیلی خوب، بابا. خیلی خوب".

    دیویس که هنوز آرام نشده بود گفت: "زمین اونجاست. بهش نگاه کن. چقدر سن داره"؟

    اولدبری محتاطانه گفت: "به گمونم چند میلیارد سالی بشه".

    -: "به گمونت؟ ما چه حقی داریم که گمان کنیم؟ چرا فقط چند هزار سال نباشه؟ احتمالاً جد بزرگت از روی تاریخ نگاری سفر پیدایش عقیده داشت که زمین شش هزار سال سن داره. می­دونم که جد بزرگ من همچین عقیده­ای داشت. چی باعث میشه فکر کنی اونها اشتباه می­کردن"؟

    -: "شواهد زمین­شناختی خوبی در این مورد وجود داره".

    -: "زمانی که طول میکشه تا اقیانوس­ها رشد کنن و این مقدار نمک توشون حل بشه؟ زمانی که برای ته نشین شدن سنگ­های رسوبی لازمه؟ زمانی که طول میکشه تا این مقدار سرب توی کانی­های اورانیومی به وجود بیاد"؟

    اولدبری به عقب تکیه داد و با نوعی بی­تفاوتی به تماشای زمین پرداخت. او به سختی حرف­های دیویس را می­شنید. کمی که دورتر می­شدند، می­توانستند کل زمین را در یک قاب ببینند. حتی حالا هم که انحنای سیاره در مقابل فضا، در یک طرف صفحۀ نمایش قرار داشت، سایۀ شب در طرف دیگر صفحه دیده می­شد.

    البته سایۀ شب تغییر مکان نمی­داد. زمین می­چرخید اما از دید مردانی که در کشتی بودند، نور آن همچنان چاق دیده می­شد.

    دیویس گفت: "خوب"؟

    اولدبری تکانی خورد و گفت: "چی"؟

    -: "پس اون شواهد زمین شناختی لعنتیت چی شد"؟

    -: "اوه. خوب، یه چیزی به اسم واپاشی اورانیوم هست".

    -: "این رو خودم گفتم. تو احمقی. می­دونی چرا"؟


    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • سه شنبه 14 اردیبهشت 1395

    اولدبری که به کنترل­ها خیره شده بود، نگران بود که مبادا یکی از آن چراغ­ها، قرمز خطر را نشان دهد و در همان زمان زنگ هشدار به صدا در آید.

    به آنها اطمینان داده شده بود که تحت هیچ شرایطی چنین اتفاقی نخواهد افتاد، اما تک تک آنها، برای تمام کنترل­ها در شرایط دقیق تنظیمی آزمایش شده بودند.

    و منطقی هم بود. خودکار سازی تا حدی پیشرفت کرده بود که کشتی ساز و کار خود تنظیمی داشت تا جایی که خود تنظیمی آن مانند یک موجود زنده بود. با این حال سه بار، کشتی­های بدون سرنشین که تقریباً به پیچیدگی این یکی که آنها در آن دفن شده بودند، در مسیرهای بومرنگی به طرف ماه فرستاده شده بودند. و هر سه بار کشتی­ها باز نگشته بودند.

    دیگر این که هر بار، تجهیزات اطلاعاتی که اطلاعات را به زمین مخابره می­کردند، پیش از این که کشتی­ها در مسیر پیش رو حتی به مدار ماه برسند، از کار افتاده بودند.

    صبر جامعه به سر آمده بود و افرادی که روی پروژۀ فضای عمیق کار می­کردند، رأی دادند که نباید تا موفقیت کشتی­های بدون سرنشین صبر کرد تا جان انسان­ها به خطر نیفتد. آنها تصمیم گرفتند که به یک کشتی سرنشین­دار نیاز است تا با تصحیح دستی، خسارت جزئی ناشی از شکست فزایندۀ تجهیزات خودکار ناقص را جبران نمود.

    خدمه­ای متشکل از دو نفر. آنها از عقلانی بودن فرستادن تنها یک نفر وحشت داشتند.

    اولدبری گفت: "دیویس! هی، دیویس"!

    دیویس که در سکوتی خجولانه فرو رفته بود، ناگهان از جا پرید و گفت: "چیه"؟

    -: "بیا ببینیم زمین چه شکلیه".

    دیویس گفت: "برای چی"؟

    -: "چرا که نه؟ ما که از اونجا اومدیم بیرون. بیا حداقل از منظره لذت ببریم".

    او به عقب تکیه داد. صفحۀ نمایش نمونه­ای از تجهیزات خودکار بود. برخورد پرتوهای موج کوتاه آن را روشن می­کرد. خورشید تحت هیچ شرایطی قابل دیدن نبود. بغیر از آن، صفحۀ نمایش به سمت نورانی­ترین چیز موجود در فضا می­چرخید. مهندسان بی­مقدمه گفته بودند که صفحۀ نمایش به طور خودکار همۀ حرکت­های کشتی را تصحیح می­کند. چهار سلول فتوالکتریکی کوچک که در چهار گوشۀ کشتی کار گذاشته شده بود، بی وقفه می­چرخیدند و آسمان را اسکن می­کردند. و اگر منبع درخشان­ترین نور را نمی­خواستند، همیشه می­توانستند از کنترل­های دستی استفاده کنند.

    دیویس کلیدی را بست و صفحۀ نمایش با نوری روشن شد. او نورهای مصنوعی اتاق را خاموش کرد و تصویر داخل صفحه در مقابل تاریکی درخشنده­تر شد.

    البته آن یک گوی با قاره­های روی آن نبود. چیزی که آنها می­دیدند، ترکیب مه آلودی از سفید و آبی و سبز بود که صفحه را پر کرده بود.

    روی صفحۀ ابزاری که با استفاده از میزان نیروی گرانش، فاصلۀ آنها را از زمین محاسبه می­کرد، عدد چهل و پنج هزار کیلومتر نقش بسته بود.

    دیویس گفت: "می­خوام لبۀ زمین رو بگیرم". او دستش را دراز کرد تا منظره را تظیم کند و تصویر به یک طرف کج شد.

    منحنی سیاه رنگی در صفحۀ نمایش پدیدار شد. هیچ ستاره­ای در آن وجود نداشت.

    اولدبری گفت: "این سایۀ شبه".

    منظره با لرزش سر جای خود برگشت. سیاهی از طرف دیگر پیش آمد و منحنی آن تیز­تر بود و شکل متفاوتی داشت. این بار تاریکی نقاط درخشان ستاره­ها را نشان می­داد.

    اولدبری آب دهانش را بلعید و با لحنی اندهناک گفت: "کاشکی برمی­گشتم همون جا".

    دیویس گفت: "حداقل ما می­تونیم ببینیم که زمین گرده".

    -: "این یه کشف به حساب نمیاد"؟

    وقتی که اولدبری با آن لحن حرفشش را زد، انگار دیویس را زنبور نیش زده بود. او گفت: "چرا، اگه این جوری بهش نگاه کنی، این یه کشفه. فقط درصد کمی از مردم زمین واقعاً متقاعد شدن که زمین گرده". او با اخم چراغ­های کشتی را روشن کرد و با مشت به صفحۀ نمایش کوبید.

    اولدبری گفت: "البته نه تا بعد از سال "1500.

    -: "اگه قیبله­های گینۀ نو رو به حساب نیاری، چون اونجا حتی سال 1950 هم افرادی وجود داشتن که باور داشتن زمین صافه. و توی آمریکا هم در اواخر دهۀ 1930 فرقه­های مذهبی وجود داشت که باور داشتن زمین صافه. یه جایزه هم برای کسی تعیین کرده بودن که بتونه ثابت کنه زمین گرده. این جور عقیده­ها به سختی می­میرن".

    اولدبری غر و لند کنان گفت: "ابله­ها".

    دیویس که چانه­اش گرم شده بود گفت: "تو می­تونی اثبات کنی؟ حالا جدای از این حقیقت که همین الآن دیدیش"؟

    -: "حالا دیگه داری حرف­های خنده­دار می­زنی".

    -: "من دارم حرف خنده­دار می­زنم؟ یا تو که داری حرف­های معلم کلاس چهارمت رو طوری میگی انگار وحی منزله؟ چه دلیلی برای اثباتش به ما دادن؟ این که سایۀ ما روی زمین موقع ماه گرفتگی گرده و این که فقط یه کره می­تونه سایۀ گرد داشته باشه؟ این­ها همش چرنده. یه صفحۀ گرد هم می­تونه سایۀ گرد داشته باشه. همین طور یه تخم مرغ و چیزهای این شکلی. اگرچه غیر عادیه، اما از یه طرف گرده. یا می­تونی به افرادی اشاره کنی که دور زمین رو گشتن؟ ممکنه اونها روی یه دایره با فاصلۀ دقیق دور نقطۀ مرکزی زمینِ صاف مسافرت کرده باشن. این هم می­تونه همون تأثیر رو داشته باشه. دکل کشتی­ها توی افق اول دیده میشه؟ این هم یه خطای دید از بین همۀ اونهاییه که خودت می­شناسی. موارد از این عجیب و غریب­تر هم هست".

    اولدبری که در برابر شور و حرارت دیویس عقب نشینی کرده بود خلاصه گفت: "آونگ فوکو".

    دیویس گفت: "منظورت آونگیه که بالای یه سطح صاف حرکت می­کنه و اون سطح صاف با چرخش زمین می­چرخه و سرعتش بستگی به عرض جغرافیایی جایی داره که آزمایش توش انجام میشه. البته. اگه آونگ روی یه سطح بمونه. اگه نظریه­هایی که در این مورد وجود داره درست باشن. این چطور می­تونه مردم کوچه و خیابون که فیزیک­دان نیستن رو راضی کنه؟ مگه اینکه قصد داشته باشه حرف فیزیکدان­ها رو مثل یه عقیده باور داشته باشه. بهت میگم چیه. هیچ دلیل قانع کننده­ای در مورد گرد بودن زمین وجود نداشت تا وقتی که موشک­ها تا ارتفاع کافی بالا رفتن که بتونن عکس­های کافی از سیاره بگیرن و انحناش رو نشون بدن".

    اولدبری گفت: "مزخرفه. اگه زمین صاف بود و قطب شمال هم مرکزش بود، اون وقت جغرافیای آرژانتین به هم می­خورد. هر مرکز دیگه­ای هم که در نظر بگیری، جغرافی یه جای دیگه رو به هم می­زنه. اگه شکل زمین نزدیک به کروی نبود، پوستۀ زمین این شکلی نبود. نمی­تونی این رو انکار کنی".

    دیویس برای چند لحظه ساکت شد، سپس با ترش­رویی گفت: "اصلاً برای چی ما داریم راجع به این با هم بحث می­کنیم. بره به جهنم".

    ادامه دارد...


  • نظرات() 
  • دوشنبه 13 اردیبهشت 1395

    عقیده ­ها به سختی می­ میرند

     

    آنها با تسمه در مقابل فشار ناشی از شتاب بسته شده بودند، دور صندلی­هایشان که هوشمندانه طراحی شده بود را مایع فرا گرفته بود و بدن­هایشان با دارو تقویت شده بود.

    سپس وقتی که زمان آن رسید که تسمه­ها باز شوند، جای اندکی بیش از قبل برایشان باز شد.

    لباس سبکی که هر کدام به تن داشتند، توهمی از آزادی را برایشان ایجاد می­کرد، اما این فقط یک توهم بود. شاید می­توانستند دستانشان را آزادانه حرکت دهند، اما پاهایشان جای محدودی داشت. هر بار فقط یکی از آنها را می توانستند دراز کنند، نه هر دو را همزمان.

    می­توانستند تا نیمه روی صندلی­هایشان به سمت راست یا چپ بچرخند، اما نمی­توانستند صندلی­هایشان را ترک کنند. صندلی­ها تنهای جایی بود که وجود داشت. آنها می­توانستند در حالی که آنجا نشسته بودند، غذا بخورند، بخوابند و به همۀ نیازهای جسمانیشان تا حد کافی رسیدگی کنند، و مجبور بودند همان جا بنشینند.

    در حدود یک هفته بود (در واقع کمی بیشتر از یک هفته) که آنها به زندگی در آن گور محکوم شده بودند. در آن لحظه اصلاً مهم نبود که آن گور توسط تمام فضا احاطه شده بود.

    شتاب گیری به پایان رسید. آنها شروع به حرکتی سریع و ساکت در میان فضایی کردند که بین زمین و ماه فاصله انداخته بود و ترس شدیدی بر آنها حکم فرما بود.

    بروس جی. دیویس جونیور با لحنی پر طنین گفت: " راجع به چی حرف بزنیم"؟

    ماروین اولدبری گفت: "نمی­دونم". و دوباره سکوت برقرار شد.

    آنها با هم دوست نبودند. تا این اواخر حتی یکدیگر را ندیده بودند. اما همراه با یکدیگر زندانی شده بودند. هر دو داوطلب شده بودند. هر دو واجد شرایط بودند. هر دو مجرد، باهوش و در سلامت کامل بودند.

    هر دو کم و بیش دوره­های روان درمانی گسترده­ای را از سر گذرانده بودند.

    و مهم­ترین نصیحت بر و بچه­های روان­شناسی این بود که: "با هم حرف بزنین".

    آنها گفته بودند: "اگه لازم بود، مدام حرف بزنین. به خودتون اجازه ندین که از تنهایی بترسین".

    اولدبری گفت: "اونها از کجا می­دونستن"؟ او بلند قد و بزرگ جثه بود و چهره­ای چهارگوش داشت. دسته­ای از موهای کم پشت درست بالای بینی­اش بود که نقطۀ تمایزی بین ابروهای تیره­اش به شمار می­آمد.

    دیویس موهایی روشن و چهره­ای کک و مکی داشت. پوزخندی ستیزه جویانه داشت و زیر چشمانش کم کم گود می­افتاد. شاید سایه­های زیر چشمانش بود که باعث می­شد به نظر برسد چشمانش نگران است.

    او گفت: "کی از کجا می­دونست"؟

    -: "اون روان­شناس­ها. گفتن حرف بزنین. از کجا می­دونستن که فایده­ای داره"؟

    دیویس به تندی پرسید: "برای اونها چه اهمیتی داره. این یه آزمایشه. اگه موفقیت آمیز نبود، به دو نفر بعدی میگن یک کلمه هم حرف نزنین".

    اولدبری دستانش را دراز کرد و انگشتانش، نیم کرۀ ابزارهای اطلاعاتی که دور آنها را گرفته بود، لمس کردند. او می­توانست کنترل­ها را تکان دهد، تجهیزات تهویۀ هوا را به کار ببرد، لوله­های پلاستیکی­ای را فشار دهد که از داخل آنها می­توانستند ترکیب غذایی مخلوط شده­ای را بمکند، با آرنجش به واحد تخلیۀ مواد زائد بزند و صفحات مدرجی را لمس کند که با آنها می­توانستند منظره را کنترل کنند.

    همۀ اینها در نور ملایمی غرق شده بود که با برق تولید شده از باتری­های خورشیدی که پوستۀ کشتی را پوشانده بودند، تغذیه می­شد. پوسته جایی بود که نور خورشید هرگز آن را از دست نمی­داد.

    او با خود فکر کرد: خدا رو شکر که به کشتی چرخش داده شده. چرخش نیری گریز از مرکز ایجاد می­کرد و او را به صندلی­اش می­چسباند و به او حس وزن می­داد. بدون آن حس گرانش که محیط را مانند زمین می­کرد، کشتی قابل تحمل نبود.

    با این وجود می­توانستند کشتی را کمی جادارتر درست کنند. فضایی که آنها می­توانستند به طور جداگانه از تجهیزات استفاده کنند و از آن برای اقامت استفاده کنند.

    او افکارش را به زبان آورد و گفت: "حتماً اجازۀ این رو داشتن که فضای بیشتری ایجاد کنن".

    دیویس پرسید: "چرا"؟

    -: "که بتونیم بایستیم".

    دیویس خرناس کشید. این دقیقاً همان پاسخی بود که می­شد داد.

    اولدبری گفت: "تو چرا داوطلب شدی"؟

    -: "قبل از اینکه راه بیفتیم باید ازم می­پرسیدی. اون موقع می­دونستم چرا. می­خواستم یکی از اولین انسان­هایی باشم که ماه رو دور زدن و برگشتن. می­خواستم توی سن بیست و پنج سالگی یه قهرمان بزرگ بشم. مثل کریستف کلمب، خودت که می­دونی". او با خستگی سرش را از یک طرف به طرف دیگر چرخاند و برای یکی دو لحظه، لولۀ آب را مکید. سپس گفت: "ولی همون قدری که دوست داشتم بیام، برای دو ماه می­خواستم کناره گیری کنم. هر شب توی خواب عرق می­ریختم و قسم می­خوردم که فردا استعفا میدم".

    -: "ولی این کار رو نکردی".

    -: "نه، نکردم. برای این که نمی­تونستم. برای اینکه جیگرش رو نداشتم که بگم جیگرش رو ندارم. حتی وقتی که من رو روی این صندلی بستن، می­خواستم فریاد بزنم، نه! یک دیگه رو پیدا کنین. ولی حتی این کار رو هم نتونستم بکنم".

    اولدبری بدون خوشحالی لبخندی زد و گفت: "من حتی نمی­خواستم بهشون بگم. فقط یه نامه نوشتم و گفتم که از پسش بر نمیام. می­خواستم پستش کنم و خودم رو توی بیابون گم و گور کنم. می­دونی اون نامه الآن کجاست"؟

    -: "کجاست"؟

    -: "توی جیب پیراهنم. درست همین جا".

    دیویس گفت: "مهم نیست. وقتی که برگردیم، قهرمانیم. قهرمان­های بزرگ و مشهوری که از ترس دارن می­لرزن"!

    *

    لارس نیلسون مرد رنگ پریده­ای بود با چشمانی غمگین که انگشتان لاغرش مفاصل ورقلمبیده­ای داشت. او به مدت سه سال مسئول غیر نظامی پروژۀ «فضای عمیق» بود. او از شغلش لذت می­برد، از همۀ قسمت­های آن، حتی از تنش و شکست، تا همین حالا. تا لحظه­ای که آن دو مرد در جایشان داخل آن ماشین تسمه پیچ شده بودند.

    او گفت: "یه جورهایی حس می­کنم دارم به موجود زنده رو تشریح می­کنم".

    دکتر گادفری مِیِر که رئیس گروه روان­شناسی بود، رنجور به نظر می­رسید. او گفت: "انسان­ها هم مثل کشتی­ها باید خطر کنن. تا جایی که می­تونستیم کارهای آماده سازی رو انجام دادیم و تا جایی  که امکانات انسانی اجازه می­داد، امنیتشون رو تأمین کردیم. از همۀ اینها گذشته، این افراد داوطلب شده بودن".

    نیلسون که رنگ به چهره نداشت گفت: "می­دونم".

    اما این حقیقتی بود که واقعاً خیال او را راحت نمی­کرد.

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic