دوشنبه 27 اردیبهشت 1395

جنسن گفت: "فکر کنم الآن آمادس که در مقابل شنونده سخنرانی کنه. شنونده­های یکدست تا بشه با دقت تجزیه و تحلیل کرد".

-: "جامعۀ بافندگان و نساجان آمریکا به یه سخنران نیاز دارن و فکر کنم بتونم بی­بی رو بفرستم بینشون. تو می­تونی با اون شنونده­ها کار کنی"؟

جنسن اندیشناک گفت: "با بافنده­ها؟ موقعیت اقتصادیشون می­تونه یکدست باشه و من شک دارم که سطح تحصیلاتشون خیلی گسترده ومتفاوت باشه. من به جزئیات این که نمایندۀ کدوم شهر و ایالت هستن و درصد بومی­سازیشون نیاز دارم. البته طبق معمول اطلاعات سن و جنسیت و این چیزهاشون رو هم می­خوام".

-: "من ببینم چی می­تونم از اتحادیه بکشم بیرون. اما همونطور که می­دونی، وقت چندانی نداریم".

-: "باید سعی کنیم سریع­تر کار کنیم. باید با یه عالمه از اطلاعات اساسی کار کنیم. سخنران شما هم داره یاد می­گیره که چطوری سخنرانی رو ارائه بده".

مایرز خندید و گفت: "اون به نقطه­ای رسیده که حتی من رو هم متقاعد کرده. می­دونی، من نمی­خوام اون رو بفرستم توی مجلس، بیشتر خوشم میاد بفرستمش توی تلویزیون تا نقطه نظرات من رو بفروشه... اون، منظورم اینه که..."

جنسن با لحن خشکی گفت: "منظورتون نقطه نظرات شماست. اون که چیزی نداره".

-: "مهم نیست. جوجه رو آخر پاییز می­شمرن..."

*

بلاچ کارش را در کوکتل پارتی A.A.T.W خوب انجام داد. او از دستور­العمل­هایش پیروی کرد، لبخند زد، مقداری حرف زد، اما نه خیلی زیاد، یک یا دو لطیفۀ مؤدبانه گفت، با چند نفری صحبت کرد و در بیشتر مواقع، مشغول گوش کردن بود و سر تکان می­داد.

با این وجود، مایرز که پشت میز نشسته بود، احساسا خفگی می­کرد. اگر بی­بی خراب می­کرد، آنها می­توانستند دوباره تلاش کنند، اما اگر خراب می­کرد، آیا آن قدر از وجودش باقی می­ماند که ارزش تلاش دوباره را داشته باشد؟ این می­توانست آزمونی باشد که بی­بی را نشان دهد. اما این کار را نکرده بود. عجب سر و ظاهری داشت! انگار سر یک سناتور رومی را روی بدنش گذاشته بودند.

او نگاهش را از جنسن که سمت چپش نشسته بود دزدید. مرد کوچک اندام کاملاً آرام به نظر می­رسید، اما انقباض کوچکی میان ابروانش وجود داشت، گویی نگرانی­ای سرّی مثل خوره به جانش افتاده بود.

شام به پایان رسیده بود و برخی اطلاعیه­های تجاری درحال انجام بود، از هیئت برگذاری سپاسگذاری به عمل آمد و افراد روی صندلی­هایی که به آنها نشان داده شده بود نشستند. به نظر می­رسید تمام آن جزئیات دیوانه کننده برای منظوری طراحی نشده­اند مگر قرار دادن تنشی غیر لازم بر روی سخنران.

مایرز با جدیت به بلاچ خیره شد، نگاهش را به او دوخت و دو انگشتش را به نشانۀ پیروزی خیلی کوتاه بالا آورد. ادامه بده و قلب و روحشون رو به چنگ بیار، بی­بی!

اما آیا می­توانست؟ سخنرانی یکی از بی­همتاترین و آرمان گرایانه­ترین آنها بود. ممکن بود طوری آن را قرائت کرد که گویی ستون اخبار روزنامه است، اما آن پر از دکمه­هایی بود که فشار داده می­شد، همانطور که جنسن و رایانه­اش گفته بودند.

بلاچ حالا ایستاده بود. او به راحتی گام به جلو گذاشت و نوشته را روی تریبون قرار داد. او همیشه این کار را به خوبی انجام می­داد، آن را آنچنان عالی و عادی انجام می­داد که هرگز به ذهن شنوندگان هم خطور نمی­کرد که سخنرانی قرار است از روی نوشته، خوانده شود.

مایرز به یاد زمانی افتاد که میزبان جلسه­ای بود که در آن سخنران به عللی با یک حرکت بیش از حد پر انرژی متن سخنرانی­اش را انداخته بود. می­شد نوشته را برداشت و آن را مرتب کرد، اما شنوندگان حس و حالشان را در آن لحظه از دست داده بودند و نمی­شد آنها را دوباره احیا کرد.

بلاچ لبخندی به شنوندگان زد و آهسته آغاز کرد (برای سرعت گرفتن، زیاد طولش نده، بی­بی).

طولش نداد. کمی سرعت گرفت. در جایی، او مکث کوتاهی کرد تا معنی علامتی را به خاطر آورد اما خوشبختانه آن مکث، مانند نوعی ژرف اندیشی به نظر رسید، نوعی فکر که ممکن است از خردی به بلوغ رسیده انتظارش را داشت. آن رویداد به ظاهرش خیلی کمک کرد.

سپس او سریع­تر و احساساتی­تر حرف زد و مایرز در کمال تعجب می­توانست احساس کند که طبل­ها به صدا درآمده­­اند. آنها همان عبارت­های کلیدی بودند که با تأکید درستی ادا می­شدند، و در پاسخ می­توانست لولیدن شنوندگان را احساس کند.

در یک نقطه، همه با یک اشاره خندیدند، و صدای کف زدن به گوش رسید. مایرز هرگز پیش از این نشنیده بود که صدای تشویق حرف بلاچ را قطع کند.

صورت بلاچ کمی قرمز شده بود و در جایی او چنان مشتش را روی تریبون کوبید و یک لامپ کوچک فلورسنت لرزید (نندازیش، بی­بی). شنوندگان هم در پاسخ پایشان رو روی زمین کوبیدند.

مایرز احساس کرد که هیجان در وجودش بالا می­آید، حتی با این وجود که دقیقاً می­دانست سخنرانی با چه دقتی آماده شده است. او به سمت جنسن خم شد و گفت: "اون شنونده­ها رو به جوش آورده. این همون چیزی نبود که گفتی"؟

جنسن بلافاصله سر تکان داد. لبانش تکان کمی خوردند و گفت: "آره، و شاید..."

بلاچ در حین صحبت­هایش مکث کوتاهی کرد، آنقدر که شنونگان را به تنش وا دارد، سپس دستش را با حالتی وحشیانه روی تریبون فرود آورد، نوشته را به صورت یک تودۀ مچاله شده برداشت و به کناری انداخت. در حالی که صدایش با آهنگ متفاوتی از پیروزی بالا رفته بود گفت: "به این نیازی ندارم. نمی­خوامش. این رو قبلاً با خونسردی نوشتم و حالا همۀ شما پبش روی من هستین. اجازه بدین از ته دلم با شما حرف بزنم. همون طور که جلوی شما ایستادم. دوستان و آمریکایی­های عزیز، اجازه بدین که بهتون بگم که شما و من، به همراه هم، چیزی که من توی دنیای امروز می­بینم و چیزی که ­می­خوام ببینم، حرفم رو باور کنید، دوستان عزیزم که این دو تا... یکی... نیستن".

در پاسخ غرش تشویق جمعیت به پا خواست.

مایرز وحشیانه جنسن را چنگ زد و گفت: "اون نمی­تونه اینها رو از خودش بگه".

اما توانست و این کار را انجام داد. او سخنرانی را انجام داد و این کار را در میان تشویق و فریاد حضار انجام داد. اگر حرف­هایش شنیده می­شد، چندان مهم نبود. او هر دو دستش را بالا برد گویی می­خواهد شنوندگان را در آغوش بگیرد. صدایی فریاد زد: "ادامه بده! بهشون نشون بده"!

بلاچ به آنها نشان داد. آنچه که دقیقاً گفت، اهمیتی نداشت، اما وقتی که به پایان رسید، تشویقی دیوانه­وار و شادمان و ایستاده انجام شد.

مایرز از میان سر و صدا گفت: "چه اتفاقی افتاد"؟ (او هم با صدای بلند مانند دیگران تشویق می­کرد).

جنسن همچنان نشسته بود و حالت عجیبی از در خود فرو رفتگی نشان می­داد. او به دست مایرز چنگ زد، او را نزدیک خودش کشید و با صدایی لرزان گفت: "خودت نمی­بینی چه اتفاق افتاد؟ این یه اصابت یک در میلیون بود. نزدیک آخراش بود که من داشتم کم کم نگران می­شدم که شاید ممکن نباشه. اون می­تونست..."

-: "داری راجع به چی حرف می­زنی"؟

-: "شنونده­ها به نقطۀ جوش رسیدن و بلاچ داشت برای اولین بار توی عمرش برای همچین شنوندگانی حرف می­زد، و سخنران­ها هم نقطۀ جوش خودشون رو دارن. خود بلاچ هم جوش آورده بود، و یه سخنران جوش آورده، می­تونه عقیدۀ عمومی رو با خودش همراه کنه و کوه­ها رو جابجا کنه".

-: "کی؟ بی­بی"؟

-: "آره".

-: "خوب، این عالیه".

-: "واقعا؟ اون وقتی که جوش آورده باشه، توان داره. وقتی بفهمه توانش رو داره، دیگه چه نیازی به تو داره؟ یا به من؟ و اگه این طور باشه، اون به کجا میره؟ بعضی­ها جذبۀ زیادی دارن، اما همیشه به مردم رو به سمت افتخار هدایت نمی­کنن".

بلاچ همراه با شنوندگان بود و آنها دور و برش را گرفته بودند. او با حالتی نفس بریده به مایرز گفت: "کار آسونی بود! احساس فوق­العاده­ای دارم". سپس رو به آنهایی که دور و برش بودند کرد و بدون هیچ دردسری با آنها خندید و آنها را در مشتش نگه داشته بود.

مایرز با گیجی به او نگاه می­کرد و جنسن با ترس!

پایان

 

  • نظرات() 
  • یکشنبه 26 اردیبهشت 1395

    بَری وینستون بلاچ هنوز کاملاً به چهل سالگی نرسیده بود. در زمان نوجوانی به صورت نیمه حرفه­ای بیسبال بازی می­کرد. او با کمترین تلاشی راهش را در دانشکدۀ میدوِسترن ادامه داد و به عنوان یک فروشنده تا حد متوسطی موفق بود. ظاهرش تأثیر گذار بود، نه به این دلیل که خوش تیپ بود، بلکه به این دلیل که از لحاظ بدنی پرتوان به نظر می­رسید و این تأثیر را ایجاد می­کرد که صاحب خردی به بلوغ رسیده است. در موهایش رگه­هایی از رنگ خاکستری دیده می­شد و طوری سرش را بالا نگه می­داشت و چنان به گرمی لبخند می­زد که طرف مقابلش را از اعتماد به او سرشار می­ساخت.

    معمولاً درک این که پشت خوش مشربی او چیزی نیست، بجر خوش مشربی بیشتر، حدود یک ساعت طول می­کشید.

    اما حالا، بلاچ احساس ناراحتی می­کرد. هر وقت نگاهش با نگاه مایرز گره می­خورد، دچار ناراحتی می­شد. او می­خواست پیشرفت کند. آرزوی سرّی او این بود که نمایندۀ مجلس شود و گاهی اوقات تعجب می­کرد از این که نتواند یک سخنران بزرگ شود، اما دردسر آنجا بود که مردم او را عصبی می­کردند. پس از این که به لبخند بزرگش عادت کرد، زمان حرف زدن فرا رسیده بود، اما هیچ حرف خاصی برای گفتن نداشت.

    و هیچ کس تا کنون او را مانند این مرد کوچک اندام با نگاه نافذش ناراحت نکرده بود، کسی که وقتی بلاچ مشغول خواندن متن سخنرانی­اش بود، آنجا کاملاً بی­حرکت نشسته بود. صحبت کردن با شنوندگان واقعی که سر و صدا می­کردند و سرفه می­کردند و به نظر می­رسید از این که او حرفش را تمام نمی­کند عصبانی هستند، به حد کافی سخت بود. این مرد کوچک -او به خاطر آورد که نامش جنسن بود- به هیچ طریقی واکنش نشان نمی­داد، بجز این که کار او را تمام کند.

    نه، او به طریقی واکنش نشان داد. مدام متن سخنرانی به دست بلاچ می­داد تا بخواند. هر کدام اندکی با دیگری تفاوت داشتند و هر کدام به نوعی او را جذب می­کردند، اما هیچ وقت احساس نمی­کرد که دارد در مورد آنها داوری می­کند. آنها به طریقی او را غمگین و شرمنده می­کردند.

    به نظر می­رسید دست­نوشته­ای که در این روز به او داده شده بود، از بقیه بدتر بود. او با نگرانی نگاهی به آن انداخت و گفت: "این همه علامت برای چیه"؟

    مایرز با لحن آرامش بخشی که همیشه برای بلاچ به کار می­برد گفت: "خوب، بی­بی، بذار آقای جنسن توضیح بده".

    -: "این دستور­العمله. چیزیه که باید یاد بگیری، ولی سخت نیست. خط تیره به معنی مکثه. خط زیر به معنی تأکیده، فلش به سمت پایین پیش از یه واژه به این معنیه که باید صدات رو به اندازۀ یکی دو نت پایین بیاری. فلش به سمت بالا به این معنیه که صدات رو بالا ببری. فلش خمیده، اگه انحناش به سمت پایین بود یعنی این که با لحن تحقیر آمیز واژه رو ادا کنی. اگه انحنا به سمت بالا بود، صدات رو از خشم بالا می­بری. یه پرانتز به معنی یه لبخند کوچیکه. دو تا پرانتز به معنی پوزخنده. پرانتز سه تایی به معنی خندیدنه. هیچ وقت نباید با صدای خیلی بلند بخندی. یه خط بالای واژه یعنی اینکه باید عصبانی به نظر برسی. خط دوتایی به این معنیه که واژه رو تکرار کنی. یه ستاره..."

    بلاچ گفت: "من نمی­تونم همۀ اینها رو حفظ کنم".

    مایرز از پشت سر بلاچ با نگرانی گفت: "من فکر نمی­کنم اون این کار رو بکنه".

    به نظر می­رسید که جنسن از این عدم پذیرش دوگانه نگران نشده است. او گفت: "با تمرین می­تونی یاد بگیری. مبلغ پیش پرداخت بالاست و یه خورده مایۀ دردسره".

    مایرز گفت: "ادامه بده بی­بی. یه بار دیگه متن سخنرانی رو بخون و هر جا لازم شد آقای جنسن بهت کمک می­کنه".

    بلاچ طوری به نظر می­رسید که گویی باز هم می­خواد اعتراض کند، اما خوش مشربی ذاتی­اش برنده شد. دست نوشته را روی تریبون گذاشت و شروع به خواندن آن کرد. او تپق زد، با اخم به دستنوشته خیره شد، دوباره شروع کرد و باز هم توقف کرد.

    جنسن به او توضیح داد و بلاچ دوباره شروع کرد. آنها یک ساعت روی سه پاراگراف نخست کار کردند تا زمانی که وقت استراحت رسید.

    مایرز گفت: "افتضاحه".

    جنسن گفت: "اولین باری که سوار دوچرخه شدی، کارت چطور بود"؟

    بلاچ تمام سخنرانی را دوبار در طول آن روز خواند. دوبار دیگر هم روز دوم خواند. سخنرانی دومی که تهیه شده بود، دقیقاً مانند قبلی نبود، اما به همان اندازه خالی از محتوا بود.

    پس از یک هفته بلاچ گفت: "فکر کنم قضیه رو گرفتم. به نظرم اون قدر خوب قضییه رو گرفتم که حس خوبی بهم دست داده".

    مایرز با امیدواری­ای پوچ گفت: "من هم همین طور فکر می­کنم".

    پس از آن جنسن به مایرز گفت: "اون بهتر از چیزی که من انتظار داشتم کارش رو انجام میده. اون واقعاً قابلیتش رو داره، اما..."

    -: "اما چی"؟

    جنسن شانه‌­ای بالا انداخت گفت: "هیچی. فقط باید ببینیم چی پیش میاد".

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • شنبه 25 اردیبهشت 1395

    نقطۀ جوش

     

    آنتونی مایرز در حالی که روی میز به سمت مردی که روبرویش نشسته بود، خم می­شد گفت: "بذار صاف پوست کنده بگم. رایانۀ شما متن سخنرانی رو نمی­نویسه"؟

    نیکلاس جَنسِن کاملاً آرام بود. او گفت: "نه، خودتون این کار رو می­کنین. یا یکی دیگه انجامش میده". او مرد کوچک اندامی­ بود که لباس­های بسیار تمیز و مرتبی به تن داشت، با گرۀ کراواتی مدل قدیمی که که نشان می­داد او هیچ گونه آگاهی­ای از دنیای یقه­های پیراهن ندارد.

    او گفت: "کاری که من کردم این بود که یه سری از واژه­ها، عبارت­ها و جمله­ها رو توسعه دادم که باعث واکنش گروه­های خاصی از مردم میشه، گروه­هایی که بر اساس جنسیت، سن، اخلاقیات، زبان، حرفه، محل اقامت و هر چیز دیگه­ای که به فکر می­رسه، از هم جدا شدن. اگه شما بتونین شنوندگانتون رو بر اساس جزئیات دقیقی که سخنرانتون جمع آوری می­کنه، توصیف کنین، می­تونم چیزی رو به شما بدم که توی متن سخنرانی­تون قرار بدین. هر چی که ما دقیق­تر راجع به شنوندگانتون اطلاعات داشته باشیم، برنامۀ رایانه­ای من می­تونه واژه­ها و عبارت­های کلیدی دقیق­تری رو تولید کنه. اونها توی تار و پود متن سخنرانی بافته میشن..."

    -: "میشه این کار رو کرد؟ معنی­ای هم میدن"؟

    -: "این دیگه به نبوغ نویسندۀ متن سخنرانی بستگی داره، ولی واقعاً مهم نیست. اگه شما روی طبل هم ضربه بزنین، ممکنه شنوندگانتون رو از جا بپرونین، تا جایی که بلند بشن و ضربان قلبشون با طبل هماهنگ بشه، تا وقتی که به نقطۀ جوش برسن. احساسات رو میشه کوک کرد، اما لازم نیست ضربه­های طبل کوک بشه. اون فقط یه ضرباهنگ ایجاد می­کنه. تو می­تونی طبل رو با هر کوکی که می­تونی به صدا در بیاری، اما این ضرباهنگه که دنبالشی. فهمیدی"؟

    مایرز چانه­اش را مالید و فکورانه به دیگری خیره شد. او گفت: "قبلاً هم این رو آزمایش کردی"؟

    جنسن لبخند کمرنگی زد و گفت: "فقط به صورت غیر رسمی. توی یه سخنرانی کوتاه. با این حال می­دونم که دارم چی میگم. من یه هیاهو شناسم..."

    -: "یه چی"؟

    -: "یه دانشجو که روی روانشناسی توده­های مردم مطالعه می­کنه. و تا جایی که می­دونم، نخستین کسی هستم که تونستم این موضوع رو رایانه­ای کنم".

    -: "و تو می­دونی که این کار می­کنه، البته به صورت نظری".

    -: "نه، من می­دونم که این ممکنه کار کنه، به صورت نظری".

    -: "و می­خوای روی من آزمایشش کنی. اگه کار نکرد چی"؟

    -: "تو چی رو از دست میدی؟ من تو رو مجبور نمی­کنم. این برای کار من مفیده و تا وقتی که من به چیزی که گفتم باور داشته باشم، اگه شما از خدمات من استفاده نکنین، سخنرانتون از دست میره".

    مایرز به نرمی با انگشتانش روی میز ضرب گرفت و گفت: "ببین، بذار من راجع به سخنرانم یه کم توضیح بدم. اون آدم تأثیر گذاری به نظر می­رسه. صدای خوبی داره، خوشایند و دوست داشتنیه. اگه درست روش کار بشه، من می­تونم ازش مدیر اجرایی یه شرکت بسازم، یا یه سفیر، یا رئیس جمهور ایالات متحده. فقط مسأله اینه که ذهنیتی برای سخنرانی نداره و من باید حرف توی دهنش بذارم. تنها کاری که اون باید بتونه بدون من انجامش بده، اینه که سخنرانی رو طوری انجام بده که مردم گول این رو بخورن که انگار خودش ذهنیت سخنرانی رو داشته. این کاریه که از پسش بر نمیاد، حتی اگه متن سخنرانی رو براش نوشته باشن. سخنرانی ممکنه هوشمندانه باشه، اما اون نمی­تونه طوری اجراش کنه که خودش یه فرد هوشمند به نظر برسه. فکر می­کنی می­تونی متن سخنرانی رو بهتر از من بنویسی"؟

    -: "بهتر نه، فقط کم اشتباه­تر. من می­تونم این امکان رو براش به وجود بیارم که دکمه­های درست رو فشار بده و مردم رو به جوش بیاره".

    -: "منظورت چیه که به جوش بیاره"؟

    -: "این که به غلیان بیفتن. مگه معنی جوش این نیست؟ هر جمعیتی نقطۀ جوش خودش رو داره. اگرچه هر جمعیت متفاوتی، به چیز متفاوتی برای به جوش اومدن نیاز داره".

    -: "آقای جنسن، شاید داری یه مشت مزخرفات به من می­فروشی. هیچ سخنرانی­ای نمی­تونه اون قدر بدون خطا باشه که یه آدم پخمه نتونه بهش گند بزنه".

    -: "کاملاً برعکس. یه آدم پخمه تا وقتی که به خودش فکر نمی­کنه، می­تونه اون رو با اطمینان بیشتری از خود شما اجرا کنه. می­تونم ایشون رو ببینم؟ البته اگه شما می­خواین از خدمات من استفاده کنین".

    -: "حتماً این رو درک می­کنین که هر چی اینجا گفته شده، باید محرمانه باقی بمونه".

    -: "حتماً. از اونجایی که من قصد دارم این برنامه رو اقتصادی کنم، به محرمانه بودن بیشتر از شما علاقه دارم".

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic