چهارشنبه 16 تیر 1395

مطمئنم که هیچ وقت راجع به دوستم ازازل بهت چیزی نگفتم، آخه دربارۀ این موضوع من کاملاً آدم محتاطیم... می‌بینم که می‌خوای اعتراض بکنی و بگی که اون رو می‌شناسی، و با توجه به حافظۀ بی‌نقصت به عنوان یه حقیقت نفرت انگیز (البته اگه بتونم این رو بگم بدون این که باعث شرمندگیت بشم) اصلاً تعجب نمی‌کنم.

ازازل یه شیطونکه که توانایی‌های جادویی داره. یه شیطونک کوچولو. در واقع قدش به دو سانت هم نمی‌رسه، به هر حال همین هم خوبه، چون اون کاملاً اشتیاق داره تا قدرت و توانایی‌های شیطونکیش رو برای آدمی مثل من استفاده کنه، اگرچه من رو به عنوان یه موجود پست در نظر می‌گیره.

من هر وقت صداش می‌زنم، جواب میده، اما اگه انتظار داری که من جزئیات روشی که باهاش اون رو صدا می‌زنم رو بهت بدم، فایده‌ای به حالت نداره. کنترل کردن اون فراتر از توانایی مغز فسقلی توئه. بهت برنخوره.

وقتی که اومد، اصلاً حس شوخ طبعی نداشت. ظاهراً داشت یه نوع رویداد ورزشی رو تماشا می‌کرد که توش صد هزار زَکینی شرط بندی کرده بود و از این دلخور بود که نتونسته بود نتیجه رو ببینه. من بهش گفتم که پول چرک کف دسته و اون برای این به دنیا اومده که به هوشمندانی که بهش نیاز دارن کمک کنه، نه برای پول جمع کردن که به هر حال بدون هیچ شکی اونها رو توی شرط بندی بعدی می‌بازه.

این نکته‌های منطقی و حرف‌های حسابی که جواب نداشتن، اول هیچ تأثیری روی اون مخلوق بیچاره که بارزترین ویژگی اخلاقیش، خودپسندیشه، نداشتن جز این که ساکتش کنن. به خاطر همین من بهش یه بیست و پنج سنتی دادم.

فکر می‌کنم توی دنیای اونها، آلومینیوم واسطۀ داد و ستد باشه و از اونجایی که من قصد نداشتم اون رو ترغیب کنم که در ازای کمک ناچیزی که به من می‌کنه، یه چیز مادی قبول کنه، براش توضیح دادم که بیست و پنج سنت برابر با بیشتر از صد هزار زکینی توی دنیای اونه، و در نتیجه، اون با خوش اخلاقی اعتراف کرد که نگرانی‌های من، اهمیت بیشتری از نگرانی‌های خودش داره. همون طور که همیشه میگم، نیروی منطق بالاخره خودش رو نشون میده.

مشکل ایشتر رو توضیح دادم و ازازل گفت: "برای اولین بار، تو یه مشکل منطقی برام آوردی".

من گفتم: "البته که همین طوره". از این گذشته، خودت می‌دونی که من آدم غیر منطقی‌ای نیستم. من فقط به این روش برای خوشحال کردن خودم نیاز دارم.

ازازل گفت: "آره. گونۀ بی‌نوای تو نمی‌تونه الکل رو به درستی وارد چرخۀ سوخت و ساز کنه. به خاطر همین، محصولات واسطه توی جریان خون انباشته میشن و همین‌ها باعث عوارض ناخوشایندی میشن که همراه مستی به وجود میاد. تا جایی که من توی واژه نامه‌های شما تحقیق کردم، این واژه از یه واژۀ یونانی گرفته شده که «سم در درون» معنی میده".

خندم گرفت. همون طور که می‌دونی، یونانی‌های مدرن شراب رو با روزین قاطی می‌کردن. یونانی‌های باستان هم با آب قاطی می‌کردن. به خاطر همین هیچ تعجبی نکردم که اونها می‌گفتن «سم در درون»، آخه قبل از اینکه بنوشن، اون رو مسموم می‌کردن.

ازازل گفت: "فقط کافیه آنزیم‌هاش به درستی تنظیم بشن تا بتونه الکل رو سریع و بدون اشتباه وارد سوخت و ساز کنه تا حدی که به دو قسمت کربنی برسه و از اونجا به بعد با سوخت و ساز چربی، کربوهیدرات و پروتئین تقاطع پیدا کنه و به هیچ وجه نشونه‌ای از مستی به وجود نمیاد. در نتیجه الکل براش تبدیل به یه غذای سالم میشه".

-: "ولی ما باید یه مقدار مستی هم داشته باشیم، ازازل. اون قدر که برای ایجاد یه بی‌تفاوتی سالم در مقابل سختگیری احمقانۀ مادرش کافی باشه".

انگار فوراً حرفم رو فهمید و گفت: "آهان، آره. مادرها رو می‌شناسم. یادمه سومین مادرم بهم گفت ازازل، نباید جلوی یه مالوب جوون پلک سومت رو به هم بزنی".

حرفش رو قطع کردم و گفتم: "می‌تونی تنظیم رو یه جوری انجام بدی که یه مقدار کمی از مواد واسطه توی خونش انباشته بشه و یه شنگولی کوچولو به وجود بیاره"؟

ازازل گفت: "مثل آب خوردن". بعد با یه حالت ناخوشایند آزمندانه، بیست و پنج سنتی که می‌خواستم بهش بدم رو قاپید که از طرف قطر، از ازازل بلندتر بود.

یه هفته طول کشید تا این فرصت رو پیدا کردم که ایشتر رو آزمایش کنم. ما توی بار یه هتل متوسط بودیم که اون اونجا رو با برق خودش روشن کرده بود و چند تا مشتری لیوان‌های مشروبشون رو روی میز گذاشته بودن خیره خیره نگاهش می‌کردن.

ادامه دارد...

 

  • نظرات() 
  • جمعه 11 تیر 1395

    با ناراحتی گفت: "من که هیچ وقت همچین کاری نکردم. یا تقریباً هیچ وقت. و تو چطوری از من انتظار داری که خودم رو پذیرا نشون بدم؟ من که لبخند می‌زنم میگم چطوری، نمی‌زنم؟ همیشه هم میگم عجب روز خوبیه، حتی اگه روز خوبی نباشه".

    -: "کافی نیست عزیزم. تو باید دست یه مرد رو به نرمی توی دست خودت بگیری. باید گونۀ مرد و نیشگون بگیری، موهاش رو به هم بریزی و خیلی با ظرافت نوک انگشت‌هاش رو گاز بگیری. همین چیزهای کوچیک، به وضوح نشون دهندۀ علاقس، نشون دهندۀ تمایل از جانب تو به در آغوش کشیدن دوستانه و بوسیدنه".

    ایشتر که وحشت زده به نظر می‌رسید گفت: "من نمی‌تونم همچین کاری بکنم. اصلاً نمی‌تونم. من به سختگیرانه‌ترین روش ممکن بار اومدم. برام غیر ممکنه که بجز رفتار درست، رفتار دیگه‌ای از خودم نشون بدم. این مرده که باید پا پیش بذاره و حتی اون موقع هم من در به شدت خودم رو عقب می‌کشم. مادرم بهم یاد داده که همیشه این جوری باشم".

    -: "ولی ایشتر، این کار رو موقعی انجام بده که مادرت نگاه نمی‌کنه".

    -: "نمی‌تونم. من خیلی... خیلی خویشتندارم. چرا یه مرد نمی‌تونه... نمی‌تونه بیاد پیش من"؟

    وقتی که این حرف‌ها رو زد از فکری که به ذهنش رسید یه کم قرمز شد و با دست بزرگ اما خوش ترکیبش، قلبش رو چنگ زد. (بیهوده فکر کردم که کاش دستش می‌دونست عجب موقعیتی پیدا کرده).

    فکر کنم این واژۀ «خویشتندار» بود که بهم ایده داد. گفتم: "ایشتر، فرزندم، متوجه شدم. تو باید توی نوشیدن مشروبات الکلی زیاده روی کنی. بعضی‌هاشون هستن که مزۀ خوبی دارن و باعث تقویت مزاج میشن. اگه یه مرد رو دعوت کنی و باهاش چند تا لیوان گرَسهوپر بخوری، یا مارگاریتا، یا یه دوجین مشروب دیگه که می‌تونم اسمشون رو بهت بگم، می‌فهمی که هم خویشتنداری تو کم میشه هم مال اون. بعد اون به قدری جسارت پیدا می‌کنه که ممکنه پیشنهادی بهت بده که هیچ مرد شریفی به یه خانوم محترم نمیده و تو هم اون قدر جسارت پیدا می‌کنی که و قتی اون این کار رو کرد می‌خندی و بهش پیشنهاد میدی که توی هتلی که تو می‌شناسی و مادرت ازش بی‌خبره، با هم ملاقات کنین".

    ایشتر آهی کشید و گفت: "این طوری که خیلی فوق‌العادس، ولی فایده‌ای نداره".

    -: "معلومه که داره. تقریباً همۀ مردها آرزوشونه که پیشت بشینن و باهات نوشیدنی بخورن. اگه کسی تردید کرد، بهش بگو که مهمون توئه. هیچ مردی، هر چقدر هم که پولدار باشه، وقتی یه خانوم محترم بهش میگه که مهمون..."

    اون حرف من رو قطع کرد و گفت: "مشکل این نیست. مشکل خود منم. من نمی‌تونم مشروب بخورم".

    من که تا اون موقع همچین چیزی نشنیده بودم. گفتم: "کاری نداره، عزیزم. فقط دهنت رو باز می‌کنی و..."

    -: "نوشیدن بلدم. قورت دادن رو هم بلدم. مسأله تأثیریه که روی من می‌ذاره. سرگیجه می‌گیرم".

    -: "ولی تو که خیلی مشروب نمی‌خوری. تو..."

    -: "همون یه لیوان بسه تا سرگیجه بگیرم. مگه این که حالم به هم بخوره و بالا بیارم. خیلی امتحانش کردم. من نمی‌تونم بیشتر از یه لیوان مشروب بخورم و اگر هم بخورم، دیگه توی حس و حال... همونی که خودت می‌دونی نیستم. خودم که میگم این به خاطر نقص سوخت و ساز بدنمه، اما مادرم میگه که این یه موهبت الهیه که من رو در مقابل مردهای شروری که می‌خوان بی‌گناهی من رو لکه دار کنن، حفظ می‌کنه".

    باید بگم یه لحظه از این فکر که کسی ممکنه جلوی خودش رو از زیاده روی در لذت بردن از انگور بگیره، صدام بند اومد. اما فکر چنین گمراهی‌ای، باعث شد قدرت تشخیصم تقویت بشه و همین باعث شد چنان نسبت به خطر بی‌تفاوت بشم که که قسمت نرم بالای بازوی ایشتر رو واقعاً فشار دادم و گفتم: "این رو بسپر به من، فرزندم. من ترتیب همه چی رو برات میدم".

    دقیقاً می‌دونستم که باید چکار کنم.

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • یکشنبه 6 تیر 1395

    نوشیدنی مضر

     

    جورج با آه عمیقی که بوی الکل میداد گفت: "اونقدر نوشیدنی مضریه که حد و حساب نداره".

    من گفتم: "اگه میونه روی کنی این طور نیست".

    او با چشمان آبی روشنش نگاهی سراسر ملامت و خشم به من انداخت و گفت: "من کی زیاده روی کردم که این دومین بارش باشه"؟

    گفتم: "از وقتی که به دنیا اومدی". سپس وقتی متوجه شدم که در مورد او عادلانه قضاوت نکرده‌ام، با عجله حرفم را تصحیح کردم و گفتم: "از وقتی که از شیر گرفتنت".

    جورج گفت: "فهمیدم. این هم یکی از اون تلاش‌های ناموفقت برای بذله گوییه". سپس بدون حضور ذهن، مشروبش را بلند کرد و به سمت لبانش برد، جرعه‌ای نوشید و دوباره پایین گذاشت و آن را در پنجۀ پولادینش نگه داشت.

    دیگر دنباله‌اش را نگرفتم. گرفتن مشروب از دست جورج مثل گرفتن استخوان از یک بولداگ گرسنه است.

    او گفت: "وقتی که اون حرف رو می‌زدم، داشتم راجع به یه زن جوون فکر می کردم، کسی که براش مثل یه عمو بودم. اسمش ایشتر میستیک بود".

    گفتم: "عجب اسم غیر عادی‌ای"!

    -: "ولی اسم شایسته‌ای براش بود، آخه ایشتر اسم الهۀ بابلی عشقه و ایشتر میستیک هم واقعاً الهۀ عشق بود، یا حداقل قابلیت این رو داشت که الهۀ عشق بشه".

    جورج ادامه داد: "ایشتر میستیک نمونۀ خوبی برای یه زن بود، البته اگه کسی شعور این رو داشته باشه که بفهمه. چهرش زیبایی کلاسیکی داشت، همۀ اجزای صورتش کامل و بی‌نقص بود، بالای همۀ اینها تاجی از موهای طلایی داشت که چنان برقی می‌زد که مثل هالۀ یه ستاره بود. بدنش رو فقط میشه با بدن آفرودیت توصیف کرد. یه بدن مواج و زیبا، ترکیبی از استحکام و انعطاف پذیری که توی یک بدن نرم و بی‌نقص با هم جا داده شده باشن.

    شاید تعجب کنی ـ که اون هم به خاطر عقل ناقصته ـ که من از کجا از این همۀ زیبایی‌های اون خبر دارم، اما من بهت اطمینان میدم که این ارزیابی رو از بیشترین فاصله‌ای که می‌تونستم انجام دادم، آخه من در چنین مواردی تجربۀ کلی دارم، و در این مورد خاص، بررسی مستقیم انجام ندادم.

    وقتی که لباس کامل پوشیده بود، می‌تونست تبدیل به بهترین عکس وسطی بشه که توی بیشتر مجله‌های مدی چاپ میشه که خودشون رو وقف جنبه‌های هنری اینجور چیزها کردن. یه کمر باریک که بالا و پایینش چنان تناسب خوشایندی داشت که اگه ندیده باشیش، عمراً نمی‌تونی تصورش رو بکنی، پاهای بلند، بازوهای خوش ترکیب، و تمام حرکاتش انگار برای دلبری کردن طراحی شده بود.

    و اگرچه هیچ کسی نمی‌تونه اون قدر گستاخ و پر رو باشه که چیزی بیشتر از این کمال بدنی رو بخواد، ایشتر خیلی هم تیزهوش بود و با نمره‌هایی که خیلی از بقیۀ همکلاس‌هاش بیشتر بود، درسش رو توی دانشگاه کلمبیا به پایان رسونده بود، اگرچه خیلی راحت میشه تصور کرد که یه استاد دانشگاه معمولی که می‌خواسته به ایشتر نمره بده، تحریک شده که بهش نمرۀ بیشتری بده. با این که تو خودت هم استاد دانشگاهی، دوست من ـ و البته این رو نمیگم که احساساتت رو جریحه دار کنم ـ من کمترین نظری در مورد این شغل ندارم.

    با وجود همۀ اینها، هر کسی ممکنه تصور کنه که ایشتر می‌تونست هر مردی رو انتخاب کنه، و هر روز هم توانایی این رو داشته باشه که انتخابش رو تجدید کنه. در واقع هر از گاهی چنین فکری به ذهن من هم می‌رسید که اگه اون من رو انتخاب کنه، من با چالشی روبرو میشم که بر خلاف دیدگاه‌های جنسی آقامنشانۀ منه، ولی باید اعتراف کنم که تردید داشتم چنین چیزی رو براش روشن کنم.

    چون اگرچه ایشتر واقعاً یه اشتباه کوچیک انجام داد، به این خاطر بود که اون آدم نسبتاً پر ابهتی بود. چندان بلندتر از 180 سانت نبود، اما وقتی صداش در میومد، انگار صدای ترومپت بود و بعداً همه فهمیدن که وقتی یه مرد گردن کلفت براش گستاخی کرده، ایشتر بلندش کرده و پرتش کرده اون طرف خیابون ـ که یه خیابون نسبتاً پهن هم بوده ـ و اون رو زده به تیر چراغ برق. یارو شش ماه توی بیمارستان بستری بوده.

    مردها در مورد نزدیک شدن به طرف اون تردید داشتن، حتی مؤدب‌ترین‌هاشون هم این طور بودن. هر انگیزۀ غیر قابل مقاومتی برای نزدیک شدن بهش باید با بررسی کامل انجام میشد که آیا امنیت وجود داره یا نه. حتی خود من، که تو هم می‌دونی مثل یه شیر شجاعم، می‌دیدیم که دارم فکرمی‌کنم نکنه استخون‌هان خورد بشه. اگه بخوام یه ضرب‌المثل بگم، وجدان ما از هممون آدم‌های بزدلی ساخته بود.

    ایشتر این وضعیت رو به خوبی درک می‌کرد و یه روز  در بارۀ این موضوع با من درد دل کرد. اون موقع رو خوب یادمه. یه روز خیلی قشنگ توی اواخر بهار بود و روی یه نیمکت توی پارک مرکزی نشسته بودیم. یادمه همون موقع، حداقل سه نفر که داشتن توی پارک می‌دویدن و ورزش می‌کردن، مسیرشون خم شد و با دماغ رفتن توی درخت!

    در حالی که لب پاپینیش که به طرز زیبایی منحنی بود می‌لرزید گفت: "من به احتمال زیاد تا آخر عمرم باکره می‌مونم. انگار هیشکی از من خوشش نمیاد. هیشکی من رو دوست نداره و چند وقت دیگه بیست و پنج سالم تموم میشه".

    در حالی که با احتیاط بهش نزدیک شدم تا چند تا ضربۀ آرامش بخش به دستش بزنم گفتم: "حتماً این رو درک می‌کنی عزیـ... عزیزم که مردها فقط تحت تأثیر کمال فیزیکی تو قرار می‌گیرن و شایستگی تو رو ندارن".

    با قدرت عجیبی که چند نفر که داشتن توی فاصلۀ زیاد پیاده می‌رفتن، برگشتن تا ببینن چی شده، گفت: "مسخرس. چیزی که داری میگی اینه که اونها اونقدر احمقن که از من می‌ترسن. وقتی که ما به هم معرفی میشیم، اون احمق‌ها یه جوری به من نگاه می‌کنن و بعد از این که با هم دست میدیم، بند انگشت‌هاشون رو می‌مالن، که همین به من میگه که هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته. اونها فقط میگن خوشحال شدم دیدمت، بعد دمشون رو میذارن رو کولشون رو فوری میرن".

    -: "تو باید بهشون انگیزه بدی، ایشتر عزیزم. تو باید یه جوری به مردها نگاه کنی که انگار یه گل ظریفن و فقط زیر آفتاب گرم لبخند تو می‌تونن به خوبی شکوفا بشن. باید یه جوری بهشون نشون بدی که پذیرای نزدیک شدنشون هستی و نباید یقۀ کت و خشتک شلوارشون رو بگیری و کلشون رو بکوبی به دیوار".

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات