یکشنبه 29 آذر 1394

گراهام شانه­ای بالا انداخت و گفت: "خوب، اگه می­خوای اخم کنی، بکن. من بدون کمک تو هم می­تونم داستان رو بازنویسی کنم".

او دستنوشته را روی ماشین تحریر گذاشت و انگشتانش را محتاطانه بالای کلیدهای آن تکان داد. آنها به نرمی حرکت می­کردند و از بندهای انگشتانش هم صدایی در نمی­آمد. او سرعتش را بیشتر و بیشتر کرد تا به سرعت عادی­اش رسید. 

او فریاد زد: "کار می­کنه! نمی­تونم داستان جدید بنویسم، ولی می­تونم یه داستان قدیمی رو که منتشر نشده بازنویسی کنم".

مک­دانلپ از روی شانه­های او نگاه می­کرد و فقط هر از گاهی نفس می­کشید. او گفت: "سریع­تر! سریع­تر"!

گراهام با بد اخلاقی گفت: "از این هم سریعتر؟ دفتر مدیریت هزینه­ها ممنوع کرده. پنج دقیقۀ دیگه باید صبر کنی".

-: "اون میره توی داستان"؟

-: "اون همیشه اونجا بوده. این هفته هر روز عصر رو توی خونۀ جون گذرونده". او واژه­های آخر جمله را با غیض تف کرد و ادامه داد: "ولی خدا به دادش برسه وقتی منشیت وارد این قضیه بشه".

-: "پسرم، تو می­تونی روی منشی من حساب کنی".

-: "اون می­تونه تا ساعت نه داستان بازنویسی شده رو بخونه".

-: "البته اگه تا اون موقع نمرده باشه".

-: "اگه شانس منه که مرده! اون داستان رو باور می­کنه"؟

-: "هر کلمش رو! اون دو میستر رو دیده. می­دونه که وجود داره".

سرانجام کار تمام شد و گراهام دست از کار کشید. او از پله­ها بالا رفت و مک­دانلپ، لنگ لنگان پشت سر او رفت.

*

او زنگ در را به صدا در آورد و بعد در را به شدت باز کرد. رجینالد دو میستر آنجا ایستاده بود و تحت تأثیر انگشتانی که به سویش نشانه رفته بود قرار گرفته بود و تنها حرکت سریع سرش به عقب بود که مانع از آن شد که تبدیل به یک شخصیت افسانه­ای یک چشم شود.

جون بیلینگز هم ساکت و ناراحت در کنار او ایستاده بود.

گراهام با لحن خبیثانه­ای غرید: "رجینالد دو میستر، آماده باش که با سرنوشتت روبرو بشی".

دو میستر گفت: "مگه من چه بدهی­ای به شما دارم؟ گیج کنندس". او با حالت جذابی سیگاری روشن کرد و لبخندی زد.

جون در حالی که اشک می­ریخت گفت: "سلام گرَمی".

-: "برو گم شو، زن نابکار"!

جون بینی­اش را بالا کشید. او احساس می­کرد که مثل هروئین به آن مردی که از کتاب بیرون آمده، اعتیاد پیدا کرده است. به همین خاطر اجازه داد اشکهایش سرازیر شوند و خیلی تنها و درمانده به نظر می­رسید.

دو میستر با خستگی گفت: "بهتره که برگردیم به موضوع. این کارها چه معنی­ای داره"؟

-: "من داستان «مرگ در سومین کشتی» رو بازنویسی کردم".

-: "خوب"؟

گراهام ادامه داد: "نسخۀ بازنویسی شده الآن پیش منشی مک­دانلپه. یه دختر که شبیه دوشیزه بیلینگز، نامزد سابق منه. اون دختریه که می­خواد نمونۀ کامل از مجسمۀ بلاهت باشه، ولی هنوز نشده. اون هر واژه از داستان رو باور می­کنه".

-: "خوب"؟

صدای گراهام تهدید آمیز­تر شده بود. او ادامه داد: "احتمالاً سانچا رودریگز رو به خاطر میاری"؟

برای اولین بار دو میستر به خود لرزید. سیگارش را که از گوشۀ لبش افتاده بود، در هوا گرفت و گفت: "اون توی فصل شش توسط سام بلِیک کشته شد. اون عاشق من بود. پیرمرد، فکر کردی من رو توی دردسر انداختی"؟

-: "این حتی نصف اون دردسری نیست که تو الآن توش گیر افتادی، پیرمرد. توی نسخۀ بازنویسی شده، سانچا رودریگز نمرده".

صدای زنانۀ تیز، اما واضحی به گوش رسید که گفت: "مرده؟! اگه مرده بودم بهش نشون می­دادم. بگو ببینم توی این یه ماهه کجا بودی، خائن"؟!

سیگار دو میستر باز هم افتاد، اما این­ بار آن را نگرفت. حتی سعی هم نکرد. او شبحی که تازه پدیدار شده بود را به جا آورد. به چشمان یک ناظر بی­طرف، او فقط یک دختر لاتین خوش اندام بود که چشمانی درخشان و ناخنهایی بلند و براق داشت. اما برای دو میستر، او سانچا رودریگز بود که از مرگ بازگشته بود.

منشی مک­دانلپ داستان را خوانده و باور کرده بود.

دو میستر در حالی که نبض روی شقیقه­اش با ظرافت هر چه تمام­تر می­زد گفت: "دوشیزه رودریگز، چقدر دیدن دوبارتون مسحور کنندس".

-: "باید من رو خانوم دو میستر صدا بزنی، نون به نرخ روز خور خائن فرومایه. بگو ببینم، خانوم کی باشن"؟

جون با متانت عقب نشینی کرد و پشت نزدیک­ترین صندلی، سنگر گرفت.

رجینالد با لحنی عاجزانه گفت: "خانم دو میستر..." و بعد با درماندگی به گراهام رو کرد.

گراهام گفت: "اوه، مثل اینکه فراموش کرده بودی، سگ پست چرب زبون. حالا بهت نشون میدم که فریب دادن یه زن بی­پناه چه معنی­ای داره. حالا با ناخونهام تبدیلت می­کنم به گوشت چرخ کرده"!

دو میستر خواست که ابراز پشیمانی کند و گفت: "اما عزیزم..."

-: "نمی­خواد برای من شیرین زبونی کنی. بگو ببینم با این خانومه چیکار داشتی"؟

-: "اما عزیزم..."

-: "لازم نکرده توضیح بدی. بگو ببینم با این خانومه چیکار داشتی"؟

-: "اما عزیزم..."

-: "ساکت شو! بگو ببینم با این خانومه چیکار داشتی"؟

رجینالد دو میستر حرفی برای گفتن نداشت و خانم دو میستر مشتش را به سمت او تکان می­داد و می­گفت: "جواب بده"!

دو میستر ناپدید شد. خانم دو میستر هم درست پشت سر او غیبش زد. جون بیلینگز در هم شکست و اشکهایش سرازیر شد.

گراهام دارن بازوانش را در هم گره کرد و با نگاهی عبوس به او خیره شد. مک دانلپ دستانش را به هم مالید و یک قرص کبد خورد.

جون گفت: "تقصیر من نبود، گرَمی. تو خودت توی کتاب­هات گفته بودی که همۀ زنها جذب اون میشن، به خاطر همین کاری از دست من برنمی­اومد. ولی در اعماق وجودم، همۀ این مدت ازش متنفر بودم. باور نمی­کنی"؟

گراهام گفت: "همون داستان تکراری". او روی مبل کنار جون نشست و گفت: "همون داستان تکراری. ولی من می­بخشمت، البته شاید"!

مک­دانلپ با صدای لرزانی گفت: "پسرم، تو زندگی من رو هم نجات دادی. همینطور زندگی زنم رو. ولی این رو یادت باشه که به من قول دادی سالی یه داستان دو میستر برام بنویسی".

گراهام دندان قروچه­ای کرد و گفت: "فقط یکی. یه داستان منتشر نشده ازش رو هم نگه می­دارم تا مشکلی پیش نیاد. تو هم باید رمان من رو چاپ کنی، موافقی پیرمرد"؟

مک­دانلپ زیر لب غرولندی کرد.

-: "چاپ می­کنی"؟

-: "بله گراهام، البته گراهام، حتماً گراهام، با کمال میل گراهام".

-: "پس حالا ما رو تنها بذار. چند تا موضوع خیلی مهم هست که می­خوام با نامزدم در میون بذارم".

مک­دانلپ لبخندی زد و پاورچین به سمت در رفت و فکورانه گفت: "آه، عشق، عشق". و در همین حال یک قرص جگر را با یک جرعه از شربت سینه فرو داد.

پایان

 

  • نظرات() 
  • شنبه 28 آذر 1394

    دو میستر با احساساتش در کشمکش بود. او دستش را روی شانۀ گراهام گذاشت و گفت: "دوست عزیز من، در واقع این من بودم که با منطق تو متقاعد شدم. من نمی­تونم اجازه بدم که تو خودت رو به خاطر من قربانی کنی. چیزهای خیلی بزرگی هست که تو باید به وجود بیاری. رمان معدنچی­های زغالسنگت رو بنویس. اونه که به حساب میاد، نه من".

    -: "من نمی­تونم، دوست قدیمی. اون هم بعد از اون همه کاری که تو برام کردی و به زندگی من معنا بخشیدی. من فردا یه داستان جدید رو شروع می­کنم".

    -: "گراهام، پدر... پدر معنوی من، من نمی­تونم چنین اجازه­ای بدم. تو فکر کردی که بین ما هیچ نوع احساسات پدر و فرزندی وجود نداره"؟

    -: "اما جنگ، به جنگ فکر کردی؟ بدنهای تیکه پاره شده! حمام­های خون"!

    -: "من باید بمونم. کشورم به من احتیاج داره".

    -: "ولی اگه من نوشتن رو متوقف کنم، در نتیجه وجود تو هم متوقف میشه. نمی­تونم چنین اجازه­ای بدم".

    -: "آهان، اون"! دو میستر خندۀ برازنده­ای کرد و گفت: "ولی اوضاع تغییر کرده. عدۀ خیلی زیادی هستن که به وجود من باور دارن و همین باعث میشه که وجود من محکم­تر از اونی باشه که بشه خدشه­ای بهش وارد کرد. دیگه مجبور نیستم که نگران این باشم که کسی من رو فراموش کنه".

    گراهام از بین دندانهایش که به هم فشرده شده بودند با صدای آهسته­ای گفت: "اوه، پس این حقه­ای بود که سوار کردی، افعی خوش خط و خال! فکر کردی که من ندیدم که چطوری به جون چسبیده بودی"؟

    دو میستر با لحنی اشراف مآبانه گفت: "ببین پیرمرد، من بهت اجازه نمیدم که با این لحن توهین آمیز دربارۀ عشق واقعی و پاک ما حرف بزنی. من جون رو دوست دارم و اون هم من رو دوست داره. این رو می­دونم. اگر هم خیلی دلت می­خواد قدیمی مسلک باشی و امل بازی در بیاری، می­تونی یه کم نیترو گلیسیرین بخوری و با چکش بزنی توی سر خودت"!

    -: "نیترو گلیسیرین رو به خورد خودت میدم! چون امشب میرم خونه و یه داستان دو میستر دیگه می­نویسم. تو یه قسمت از داستان خواهی بود و باید برگردی و بری توی داستان. با این یکی چطوری"؟

    -: "طوری نیستم، برای اینکه تو دیگه نمی­تونی یه داستان دو میستر بنویسی. من الآن دیگه خیلی واقعی هستم و تو دیگه نمی­تونی مثل قبل من رو کنترل کنی. حالا تو با این یکی چطوری"؟

    یک هفته طول کشید تا گراهام ذهنش را جمع و جور کند تا ببیند که چه فکری باید بکند و البته افکارش به طور کلی، غیر قابل چاپ هستند.

    در واقع نوشتن غیر ممکن شده بود.

    ایده­هایی ناگهانی برای رمان بزرگش به ذهن او می­رسید، ایده­هایی احساس برانگیز و تأثیر گذار، حماسی و شاعرانه، طرح­هایی نبوغ آمیز، اما راجع به دو میستر هیچ چیزی نمی­توانست بنویسد.

    ماشین تحریر به سادگی از نوشتن حرف R بزرگ سر باز می­زد.

    گراهام اشک می­ریخت، نفرین می­کرد و موهایش را می­کشید. او ماشین تحریر، قلم، مداد، مداد شمعی، زغال و خون را آزمود.

    اما با هیچ کدام نمی­توانست بنویسد.

    زنگ در به صدا در آمد و گراهام در را باز کرد.

    مک­دانلپ سکندری خوران وارد شد و از روی تودۀ کاغذهای پاره شده، مستقیم در میان بازوان گراهام افتاد.

    گراهام او را گرفت و با لحن سردی گفت: "هان"؟

    مک­دانلپ گفت: "قلبم"! و در جیبش به دنبال قرص کبدش گشت.

    گراهام مؤدبانه گفت: "لطفاً اینجا نمیر. دولت به من اجازه نمیده که جسد یه مرده رو بندازم توی کورۀ آشغال سوزی"!

    مک­دانلپ با حالتی احساساتی گفت: "گراهام، پسرم، دیگه اولتیماتومی در کار نیست. هیچ تهدیدی هم در کار نیست. من اینجا اومدم تا ازت درخواستی بکنم. من تو رو مثل پسرم دوست دارم. این دو میستر بو گندو باید نابود بشه. تو باید به خاطر من هم که شده، داستانهای بیشتری از دو میستر بنویسی. گراهام، می­خوام یه چیزی رو به طور خصوصی بهت بگم. زن من عاشق اون کارآگاه شده. به من میگه که من رومانتیک نیستم. من! رومانتیک نیستم! این رو درک می­کنی"؟

    گراهام با لحنی جانسوز گفت: "درک می­کنم. اون همۀ زنها رو جذب خودش می­کنه".

    -: "با اون قیافش؟ با اون عینک تک چشمیش"؟

    -: "توی همۀ کتاب­های من که این طور نوشته".

    مک­دانلپ خودش را جمع و جور کرد و گفت: "آهان! باز هم توی احمق! اگه اونقدر کار رو متوقف می­کردی که ذهنت درک می­کرد که ماشین تحریر چی میگه..."

    -: "تو خودت پافشاری می­کردی که برای زنها جذابیت داشته باشه". گراهام دیگر اهمیتی نمی­داد. زنها! او خندۀ تلخی کرد. هیچ چیزی در مورد آنها وجود نداشت که یک رمان پر فروش از پس آن بر نیاید.

    مک دانلپ سینه­اش را صاف کرد و گفت: "خوب، جذابیت برای زنها یه عنصر خیلی ضروریه. ولی گراهام، حالا باید چکار کنم. مسأله فقط زن من نیست. پنجاه درصد سهام شرکت مک­دانلپ مال اونه. به نام خودشه. اگه اون من رو ترک کنه، من کنترل شرکت رو از دست میدم. بشه فکر کن گراهام. این یه فاجعه در دنیای نشره".

    گراهام آه عمیقی کشید و با لحنی دلسوزانه گفت: "گرو، پیرمرد، من هم می­خواستم یه همچین چیزی رو بهت بگم. جون، نامزد من، می­شناسیش که، عاشق این کرم شده. دو میستر هم عاشق جون شده چون جون کسی بود که پیش­نمونۀ شخصیت لتیشا رِنولدزه".  

    مک­دانلپ با لحن توهین آمیزی گفت: "چی­چی لتیشا بوده"؟

    -: "بی خیال. زندگی من از هم پاشیده". او شجاعانه لبخندی زد و اشکهایش را (بعد از دو قطرۀ اول که روی بین­اش چکیده بود) که دور از شأن مردانه­اش بود پاک کرد.

    -: "پسر بیچارۀ من". و دست لزارن گراهام را در دستش گرفت.

    گراهام گفت: "اون هیولای کثیف گیرش انداخت".

    مک­دانلپ گفت: "مثل یه آلمانی توی روسیه افتاد توی تله".

    گراهام گفت: "قربانی یه شیطان پلید شد".

    مک­دانلپ گفت: "دقیقاً"! او طوری دست گراهام را کشید که گویی داشت گاوی را می­دوشید و گفت: "تو باید یه داستان دو میستر دیگه بنویسی و اون رو برش گردونی به جهنم، همونجایی که بهش تعلق داره. درسته"؟

    -: "درسته! ولی یه مشکل کوچیکی وجود داره".

    -: "چی"؟

    -: "من نمی­تونم بنویسم. اون الآن خیلی واقعی شده. نمی­تونم برش گردونم داخل کتاب".

    مک­دانلپ تازه متوجه شده بود که آن تودۀ کاغذ پاره­ها که کف اتاق ریخته بود، چه هستند. او سرش را در میان دستانش گرفت و نالید: "شرکتم! زنم"!

    گراهام گفت: "ولی ارتش همیشه وجود داره".

    مک­دانلپ سرش را بالا آورد و گفت: "داستان «مرگ در سومین کشتی»، همونی که سه هفتۀ پیش برگشت دادم چی"؟

    -: "اون که به حساب نمیاد. مال تاریخ گذشتس. تأثیری نداره".

    -: "بدون اینکه منتشر بشه"؟

    -: "معلومه. اون همون داستانی بود که من توش به ادارۀ نظام وظیفه اشاره کرده بودم. همونی که دو میستر به خدمت فرا خونده شده بود".

    -: "من فکر می­کنم جای بهتری برای دو میستر وجود داره".

    گراهام از جا پرید و یقۀ مک­دانلپ را گرفت و گفت: "مک­دانلپ! شاید بشه اون داستان رو بازنویسی کرد".

    مک­دانلپ سرفۀ خشکی کرد و صدای غر غرش را خفه نمود و گفت: "می­تونیم هر جا که دلمون خواست بفرستیمش".

    -: "می­تونیم همه چی رو درست کنیم".

    چهرۀ مک­دانلپ کبود شده بود.

    گراهام یقۀ کت او را تکاند و گفت: "چرا هیچی نمیگی"؟

    مک­دانلپ خودش را کنار کشید و یک قاشق شربت سینه خورد. سپس دستش را به سمت قلبش برد و چند ضربه به آن زد. بعد سرش را تکان داد و اخمی کرد.

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • جمعه 27 آذر 1394

    دو میستر آهی کشید و گفت: "می­دونی، این آخرش نیست. تو همه چیز رو توی این دنیا برای من راحت کردی. در ضمن، تو کاری کردی که من توی همۀ باشگاه­ها و رستوران­ها معروف باشم، دوست­های نزدیکی توی شهرداری و ادارۀ پلیس داشته باشم. و صاحب پنت هاوس خیابون پارک که یکی از مجموعه دارن آثار هنریه، از دوستان منه. پیرمرد، همۀ اونها به من علاقه دارن".

    گراهام فکورانه گفت: "من که اصلاً یک کلمه از حرف­هات رو گوش نکردم و نشنیدم که چی گفتی".

    دو میستر گفت: "با این حال نمی­تونی این رو انکار کنی که کتاب­های من، من رو سطح دنیا معروف کردن. یه جورهایی خیره کننده­تره، آزادتر از منطق خشک و خسته کنندس. یه چیزی فراتر از نیازهای این دنیاس. من باید برگردم و مشارکت فعال داشته باشم. تا فردا بیشتر وقت نداری".

    گراهام زیر لب گفت: "این تهدید جدیدته، دو میستر"؟

    -: "این یه روش قدیمی برای شدت دادن به تهدیده. من تا آخرین ذره از شخصیتت رو ازت می­گیرم. اون وقت فشار افکار عمومی باعث میشه که مجبور به نوشتن بشی. دیدی که امروز توی روزنامه چه لقبی بهت داده بودن، پیرمرد"؟

    -: "بله آقای دو میستر کثیف. اون مطلب نیم ستونی رو که توی صفحۀ ده همون روزنامه نوشته بود رو هم خوندی؟ من خودم برات می­خونم: جرم شناس مشهور به زودی به خدمت نظام وظیفه فراخوانده خواهد شد..."

    برای یک لحظه، دو میستر چیزی نگفت و کاری انجام نداد. سپس او یکی پس از دیگری، این کارها را کرد: عینک تک چشمی­اش را به آرامی برداشت، به سنگینی نشست، چانه­اش را با حواس پرتی مالید و بعد از اینکه مدت طولانی سیگارش را پشت دستش کوبید، آن را روشن کرد. هر کدام از این کارها، به چشمان گراهام دارن، نشان دهندۀ دلواپسی و استیصال شخصیت داستانی­اش بود.

    اما گراهام به خاطر نمی­آورد که دو میستر همۀ آن چهار کار را پشت سر هم انجام داده باشد.

    سرانجام دو میستر به حرف آمد و گفت: "این که چرا توی کتاب آخرت، قضیه خدمت نظام وظیفه رو پیش کشیدی رو من نمی­دونم. این موضوعیه که مربوط به زمان حال میشه. این خواستۀ شیطانی که درست در آخرین لحظه این خبر رو بدی، مربوط به رمانهای معماییه. ولی یه معمای واقعی، مستقل از زمانه. هیچ ربطی به رویدادهای حال حاضر نداره، باید..."

    گراهام گفت: "فقط یه راه وجود داره که از خدمت خلاص بشی".

    -: "حتماً یه جایی به یه مسألۀ حیاتی در مورد معافیت از خدمت اشاره کردی".

    گراهام گفت: "فقط یه راه وجود داره که از خدمت خلاص بشی".

    دو میستر گفت: "کارآگاه­ها هم بعضی وقتها دچار فراموشی میشن".

    -: "می­تونی بری توی کتاب­ها رو بگردی ولی هیچ سرنخی پیدا نمی­کنی".

    -: "تو بنویس، من انجامش میدم".

    -: "به جنگ فکر کن".

    -: "تو برو به خودت فکر کن".

    آن دو مرد رو به رو ایستاده بودند (یا اگر گراهام هنوز روی زمین نیفتاده بود، ایستاده می­بودند) و هیچ کدام حاضر به عقب نشینی نبودند.

    به بنبست رسیده بودند.

    سپس صدای شیرین و زنانۀ جون بیلینگز به گوش رسید و آن تنش را از میان برد: "گراهام دارن، میشه ازت بپرسم که روی زمین چکار می­کنی؟ زمین امروز جارو شده و لازم نیست با این کارت به من نشون بدی که باید کارم رو بهتر انجام بدم".

    گراهام به آرامی گفت: "من زمین رو جارو نمی­کنم. اگه با دقت نگاه می­کردی، می­دیدی که نامزد عزیت افتاده اینجا و همه جای بدنش کبود شده و داره درد می­کشه".

    -: "تو میزم رو داغون کردی".

    -: "پام شکسته".

    -: "گلدونم رو هم خورد کردی".

    -: "همینطور دو تا از دنده­هام".

    -: "تنگ ماهیم هم که اینجا افتاده".

    -: "سیبک گلوم هم ضربه خوره".

    -: "دوستت رو هم به من معرفی نکردی".

    -: "مهرۀ گردنم هم... کدوم دوست"؟

    -: "این دوست"!

    -: "دوست؟! هه"! و اشک جلوی چشمانش را گرفت. جون خیلی جوان­تر و شکننده­تر از آن بود که با حقایق سخت و سهمگین روبرو شود. گراهام زیر لب گفت: "این رجینالد دو میستره"!

    در این لحظه، دو میستر سیگارش را از وسط به دو نیم کرد که نشانه­ای از احساسات خیلی شدیدش بود.

    جون آهسته گفت: "ولی تو با با اون چیزی که فکرش رو می­کردم، خیلی فرق داری".

    دو میستر با شور و شوق گفت: "انتظار داشتی که چه شکلی باشم"؟

    -: "نمی­دونم، با این چیزی که الآن هستی فرق داشت. اون طوری که توی داستان­ها خونده بودم..."

    -: "دوشیزه بیلینگز، شما یه جورهایی من رو یاد لتیشا رِنولدز میندازین".

    -: "خودم هم همین فکر رو می­کنم. گراهام گفت که اون رو از روی من الگو برداری کرده".

    -: "الگوبرداری ضعیفی بوده. بسیار ضعیف".

    آنها اکنون تنها پانزده سانتیمتر از هم فاصله داشتند و چشمانشان به یکدیگر دوخته شده بود. گراهام فریادی کشید. با هجوم خاطره­ای به ذهنش که سرش را به درد آورد، از جا پرید.

    جمله­ای از داستان «پروندۀ کفش­های گل آلود» به ذهنش رسید. همچنین جمله­ای از داستان «قتل­های گل پامچال». همینطور جمله­هایی از داستانهای «ماجرای غم انگیز هارتلی مَنِر»، «مرگ یک شکارچی»، «عقرب سپید» و به طور خلاصه، همۀ داستانهای دیگر.

    آن جمله چنین بود: جذابیت خاصی در دو میستر بود که زنان را یارای مقاومت در برابر او نبود.

    و جون بیلینگز هم یک زن بود.

    گراهام دستور داد: "جون، از اتاق برو بیرون".

    -: "نمیرم".

    -: "یه موضوعی هست که من باید با آقای دو مسیتر به صورت رو در رو مطرح کنم. یه موضوع مردونس. اصرار می­کنم که تو این اتاق رو ترک کنی".

    دو میستر گفت: "دوشیزه بیلینگز، لطفاً برین".

    جون ابتدا تردید کرد اما بعد با صدای بسیار آرامی گفت: "بسیار خوب".

    گراهام فریاد زد: "صبر کن. من اجازه نمیدم که اون بهت دستور بده. اصرار می­کنم که بمونی".

    جون خیلی آرام در را پشت سرش بست.

    آن دو مرد به یکدیگر رو کردند. در چشمان آنها یکدنگی و ستیزه­جویی موج می­زد و هیچ گذشت و سازشی دیده نمی­شد. این دقیقاً همان موقعیتی بود که گراهام دارن برای خوانندگانش به تصویر می­کشید، موقعیتی که در آن دو مرد قوی، برای یک دست، یک قلب و یک دختر می­جنگیدند.

    آنها همزمان با هم گفتند: "بیا یه قراری بذاریم".

    گراهام گفت: "تو من رو متقاعد کردی، رِجی. جامعه به ما نیاز داره. من فردا شروع به نوشتن یه داستان معمایی دیگه می­کنم. بیا با هم دست بدیم و گذشته­ها رو فراموش کنیم".

     ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 26 آذر 1394

    گراهام دارن با صدای بلند خندید و گفت: "په! آقا رو! من خودم یکی از اعضای عالی رتبۀ اتحادیۀ نویسندگان هستم. اگه بخوای من رو تهدید کنی، خودم تو رو میذارم توی لیست سیاه. از این خوشت میاد"؟

    -: "خیلی هم خوشم میاد. آخه به گمونم می­تونم ثابت کنم که تو یه سارق ادبی هستی"!

    -: "من"؟! گراهام نفسش را حبس کرد و بعد از اینکه دوباره به خود آمد گفت: "من که اصیل­ترین نویسندۀ این دهه هستم"؟

    -: "عجب! نکنه یادت رفته که توی هر داستان جدیدی که نوشتی، یه نگاهی هم به دفترچه یادداشت دو میستر دربارۀ داستان قبلی انداختی".

    -: "خوب که چی"؟

    -: "اون دفترچه یادداشتش رو با خودش آورده. رجینالد، پسرم، یادداشتت رو دربارۀ پروندۀ آخرت به آقای دارن نشون بده... بیا خودت ببین. این پروندۀ جنایت در مایل استونزه و توش همۀ جزئیات کتاب تو رو نوشته و تاریخش هم مال یه سال قبل از انتشار کتاب توئه. کاملاً هم موثقه".

    -: "باز هم میگم، خوب که چی"؟

    -: "نکنه این حق رو داشتی که از دفترچه یادداشتش کپی برداری کنی و یه داستان بنویسی"؟

    -: "مثل اینکه دچار فلج مغزی شدی! اون دفترچه یادداشت اختراع خود منه"!

    -: "کی گفته؟ این با خط دو میستر نوشته شده و هر خط شناسی می­تونه این رو ثابت کنه. البته شاید تو با دو میستر قرارداد کتبی بسته باشی که این حق رو بهت بده که بتونی از اون دفترچه یادداشت استفاده کنی".

    -: "چطور می­تونم با شخصیت افسانه­ای قرارداد ببندم"؟

    -: "کدوم شخصیت افسانه­ای"؟

    -: "هم خودت و هم من خوب می­دونیم که دو میستر وجود نداره".

    -: "آهان، ولی هیئت منصفه که این رو نمی­دونه. اگه من توی دادگاه شهادت بدم که سه تا قرص کبد خوردم و اون ناپدید نشد، دوازده نفر چطور می­خوان بگن که اون وجود نداره"؟

    -: "تو می­خوای از من باج بگیری"؟

    -: "دقیقاً! من یه هفته بهت وقت میدم. به عبارت دیگه هفت روز".

    گراهام با ناامیدی رو به دو میستر کرد و گفت: "تو هم باهاش همدست شدی. من توی داستان­هام بهت عالی­ترین احساس شرافت رو دادم. این شرافتمندانس"؟

    دو میستر شانه­ای بالا انداخت و گفت: "عزیز من، همۀ اینها یه جور غافلگیری محسوب میشه".

    گراهام از جا برخواست.

    -: "کجا داری میری"؟

    -: "میرم خونه تا یه نامه برات بنویسم". گراهام اخمی کرد و ادامه داد: "برات پستش می­کنم. من تسلیم نمیشم. تا آخرش مبارزه می­کنم. و دو میستر، من غافلگیرت می­کنم و سرت رو گوش تا گوش می­برم تا خونت مثل فواره بپاشه روی کت جدید آقای مک­دانلپ".

    او با حالتی شق و رق از آنجا دور و پشت در ناپدید شد. دو میستر هم در میان عدم ناپدید شد.

    مک دانلپ آهی کشید و یک قرص کبد و یک قرص سنگ کلیه را با یک قاشق شربت سینه، به سرعت و پشت سر هم فرو داد.

    *

    گراهام در اتاق نشیمن خانۀ جون نشسته بود و وقتش را با شکستن بند انگشتانش تلف می­کرد. جون در آن لحظه آنجا نبود و گراهام احساس می­کرد که اینطور بهتر است. او دختر خوب و دوست داشتنی­ای بود اما ذهنش در اختیار خودش نبود.

    گراهام حرفهایی که جون در شش روز گذشته به او گفته بود را در ذهنش مرور می­کرد:

    -: "گراهام، دیروز دوستت رو توی باشگاه دیدم. می­دونی، دو میستر رو میگم. بد جوری شوکه شدم. همیشه فکر می­کردم که اون هم مثل شرلوک هلمز وجود نداره. ببخشید عزیزم، آخه نمی­دونستم... هی، کجا داری میری"؟

    -: "هی، دارن، شنیدم که رئیست دو میستر برگشته به شهر. حتماً می­خواد مواد خام برای سری داستان جدیدش تهیه کنه. خیلی آدم خوش شانسی هستی که یه نفر رو داری که طرح­های داستانت رو آماده می­کنه. خوب، خداحافظ".

    -: "گراهام، عزیزم، دیشب کجا بودی؟ کار و بار آن بدون تو پیش نمیره. یا حداقل اگه به خاطر دو میستر نبود، پیش نمی­رفت. بعد از اینکه تو رفتی، سراغت رو گرفت. فکر کنم دلش برای واتسونش تنگ شده بود. به نظر من واتسون بودن خیلی احساس شگفت انگیزه... آقای دارن! یا شاید باید قربان خطابتون کنم"؟

    -: "تو یک از اینها رو بذار به عهدۀ من. به گمونم این چیزهای خطرناک کار تو باشن. خوب، حقیقت عجیب­تر از افسانس. هه هه"!

    -: "کارمندای پلیس قدغن کردن که جرم شناس آماتور، دو میستر خودش رو با این پرونده سرگرم کنه. گزارشگرهای ما هم نمی­تونن به آقای دو میستر دسترسی پیدا کنن و نظرش رو بپرسن. دو میستر به خاطر حل نبوغ آمیز ده دوازده پروندۀ جنایی در بین مردم خیلی معروفه. اون به اصطلاح «واتسون»ش توی داستان­ها این طور نوشته، آقای گرِیل دون"!

    گراهام به خود لرزد و دستش هم به خاطر شدت اشتیاق ریختن خون دو میستر دچار رعشه شده بود. دو میستر او را غافلگیر کرده بود، اما اشکالی نداشت. او داشت وجودش را از دست می­داد، دقیقاً همانطور که دارن تهدید کرده بود.

    گراهام کم کم متوجه شد که صدای زنگ یکنواختی که می­شنود، از داخل سرش نیست، بلکه صدا از پشت در می­آید.

    صدای جون بیلینگز از بالای پله­ها طوری به گوش رسید که گویی کسی به گوشش سیلی زده باشد: "هی، خنگول، قبل از اینکه صدای زنگ خونه رو روی سرمون خراب کنه، ببین کی پشت دره. من نیم ساعت دیگه میام پایین".

    -: "بله، عزیزم".

    گراهام به طرف در رفت آن را گشود.

    دو میستر گفت: "آه، سلام، چطوری"؟ و با دست موهایش را عقب زد.

    گراهام با چشمان بی رمقش لحظه­ای به او نگاه کرد و بعد با عصبانیت غرشی کرد و با حالتی گوریل­وار، شروع به چرخیدن به دور کارآگاه کرد.

    -: "عزیز من، انگار حالت خوب نیست".

    گراهام گفت: "خیلی هم حالم خوبه. اما تو قراره که به تاریخ بپیوندی، آخه من می­خوام دست­هام رو با قرمزترین خونی که از قلبت میاد بیرون بشورم"!

    -: "ولی بعدش مجبور میشی دست­هات رو با آب بشوری. این یه چیز کاملاً مسلمه"!

    -: "مزخرف گویی کافیه. برای آخرین بار حرفی داری که بزنی"؟

    -: "راستش نه"!

    -: "خوبه، چون من هیچ علاقه­ای به حرف آخرت ندارم".

    او ناگهان وارد عمل شد و خودش را مانند یک فیل خشمگین روی دو میستر نگون بخت انداخت. دو میستر به سمت چپ جا خالی داد و با یک دست و یک پایش ضربه­ای به گراهام زد که او را روی یک خط منحنی پرت کرد. وقتی که حرکت گراهام به پایان رسید، یک میز، یک گلدان، یک تنگ ماهی را شکست و یک متر و نیم از گچ دیوار را خراب کرد.

    گراهام چشمانش را باز و بسته کرد و بعد با گوشۀ چشمش یک ماهی قرمز را دید که روی زمین افتاده است.

    دو میستر با صدای آهسته­ای گفت: "عزیز من، اوه عزیز من"!

    خیلی دیر شده بود، گراهام صحنه­ای از داستان «گروه هفت تیر کشان» را به خاطر آورد: دستان دو میستر با حالتی تندروار حرکت کرد و آن دو جانی بدبخت را از پا در آورد. البته این به خاطر قدرت عضلاتش نبود، بلکه به این خاطر بود که او جودو بلد بود. او بدون اینکه به نفس نفس بیفتد، آن دو را شکست داد. آن دو جانی از شدت درد ناله می­کردند.

    گراهام از شدت درد ناله کرد.

    او ران راستش را چهار پنج سانتیمتر بالا آورد و استخوانش را جا انداخت.

    -: "فکر نمی­کنی بهتر باشه که بلند شی، پیرمرد"؟

    گراهام گفت: "من همین جا می­مونم و اونقدر به کف زمین نگاه می­کنم که یا زمین از من شکایت کنه یا این که بتونم یکی از عضلاتم رو تکون بدم. حالا فرق نداره که کدوم. حالا قبل از اینکه بخوام کارت رو یکسره کنم، بگو ببینم تو اینجا چه غلطی می­کنی"؟

    دو میستر عینک تک چشمی­اش را تنظیم کرد و گفت: "می­دونی، فکر کنم ضرب­العجل مک­دانلپ فردا به آخر می­رسه".

    -: "و کار تو و اون هم باهاش به آخر می­رسه".

    -: "نمی­خوای دوباره فکر­هات رو بکنی"؟

    -: "هه"!

    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • چهارشنبه 25 آذر 1394

    گراهام وسط حرف او پرید و گفت: "این چیزی که تو داری میگی، از همه لحاظ بی­شرمانه­ترین پیشنهادیه که تا بحال به گوش من خورده".

    -: "ولی این کار پول سازیه".

    -: "پول که همه چیز نیست".

    -: "اگه راست میگی، یکی از اون چیزها رو نام ببر... هیس"! او لگدی به قوزک پای گراهام زد و با لبخندی عصبی از جا برخواست و گفت: "آقای دو میستر"!

    دو میستر با صدای خسته­ای گفت: "عذر می­خوام دوست قدیمی. همونطور که خودتون می­دونین، نتونستم کاملاً از پسش بر بیام. اون همه تعهد. حتماً برای شما خیلی خسته کنندس".

    عضلات کنار گوش گراهام شروع به پرش کردند. او از روی شانه­اش نگاهی به عقب انداخت و آنقدر عقب عقب رفت تا اینکه به جایی رسید که بتواند بنشیند. رجینالد دو میستر یک عینک تک چشمی به چشم داشت و نگاهش از پشت عینک باعث میشد خون گراهام منجمد شود.

    دو میستر شروع به احوالپرسی کرد: "واتسون عزیز خودم! خوشحالم که دوباره می­بینمت. چه سعادتی"!

    گراهام گفت: "چرا نمیری به جهنم"؟

    -: "عزیز من. اوه، عزیز من"!

    مک­دانلپ قاه قاه خندید و گفت: "این همون چیزیه که من دوست دارم. شوخی و سرگرمی باعث میشن که همه چیز خوشایند باشه. حالا می­تونیم برگردیم سر کارمون"؟

    -: "حتماً! اگه اشتباه نکنم، ناهار هم توی راهه. من می­خوام یه بطری شراب سفارش بدم. همون همیشگی، هنری".

    پیشخدمت که آنجا منتظر ایستاده بود، به سرعت رفت و با یک بطری برگشت، آن را باز کرد و در جام­ها ریخت.

    دو میستر، با لذت جرعه­ای از آن نوشید و گفت: "پیرمرد، تو توی داستانهات کاری کردی که من مشتری دائمی اینجا بشم. تا الآن که هیچ دردسری پیش نیومده. همۀ این پیشخدمت­ها هم من رو می­شناسن. آقای مک­دانلپ. من شما رو آوردم اینجا تا آقای دارن رو متقاعد کنین که به نوشتن داستانهای دو میستر ادامه بده".

    مک­دانلپ گفت: "بله".

    گراهام گفت: "نه".

    مک دانلپ گفت: "بهش اهمیت نده. اون یه خورده دمدمی مزاجه. نویسنده­ها رو که می­شناسی".

    گراهام گفت: "بهش اهمیت نده. اون یه آدم سبک مغزه. ناشرها رو که می­شناسی".

    -: "ببین پیرمرد، من متوجه شدم که توی این لج و لجبازی، تو حرفهای ناخوشایند­تری نسبت به مک­دانلپ زدی".

    گراهام گفت: "مثلاً چی، بوگندوی پیر"؟

    -: "خوب، بگو ببینم تا به حال کسی غافلگیرت کرده"؟

    -: "مثلاً یکی بیاد و از پشت من رو بگیره و بگه: بوووووو"؟

    -: "ای بابا، عزیز من! کار من خیلی از این چیزی که تو گفتی، ظریف­تره. من می­تونم با روش­های جدید یه نفر رو غافلگیر کنم. به عنوان مثال، تا حالا شده که شخصیتت رو از دیگران مخفی نگه داری"؟

    و زیر لب خندید.

    چیزی آشنا در خندۀ او وجود داشت. گراهام فوراً به خاطر آورد. در صفحۀ 130 از کتاب «قتل گسترش می­یابد» نوشته شده بود: پلکهایش با تنبلی بالا و پایین می­رفت. او خنده­ای ملایم و آهنگین کرد و اگرچه چیزی نگفته بود، هنک مارسلو چهره­اش را پوشاند. تهدیدی پنهانی و نیرویی مخفی در آن خندۀ ملایم وجود داشت که به طریقی باعث شد که آن مزرعه­دار تنومند به فکر دست بردن به سمت اسلحه­اش نیفتد.

    صدای خندۀ کریه دو میستر همچنان در گوش گراهام طنین انداز بود، پس او هم چهره­اش را پوشاند و به فکر دست بردن به سمت اسلحه­اش نیفتاد.

    مک­دانلپ از سکوت پیش آمده استفاده کرد و گفت: "می­بینی گراهام. چرا می­خوای با اشباح رابطه داشته باشی؟ اشباح چیزهای منطقی­ای نیستن. اونها اصلاً انسان نیستن. اگه چیزی که می­خوای، درامد بیشتری...

    گراهام که گویی آتش گرفته بود گفت: "حرف زدن راجع به پول رو بس می­کنی یا نه؟ از این به بعد، من می­خوام رمان­های بزرگی بنویسم که احساسات مردم رو به حرکت دربیاره و اشکشون رو سرازیر کنه".

    چهرۀ قرمز مک­دانلپ تغییر کرد و گفت: "نه"!

     در واقع، برای اینکه بحث رو عوض کنم -لحن حرف زدن گراهام حالا کاملاً عوض شده بود و واژه­ها از دهانش مانند عسل جاری بود- یه دستنوشته آوردم که می­خوام بهت نشون بدم.

    یقۀ کت مک­دانلپ را عرق از سر و رویش جاری بود را گرفت و گفت: "این رمانیه که پنج سال روش کار کردم. رمانیه که شور و حرارتش، غرقت می­کنه. رمانیه که از اعماق وجودت تو رو می­لرزونه. رمانیه که در یه دنیای جدید رو به روت باز می­کنه. رمانیه که می­تونه..."

    مک­دانلپ گفت: "نه"!

    -: "رمانیه که پوچی این دنیا رو با خاک یکسان می­کنه. رمانیه که به دل واقعیت نفوذ می­کنه. رمانیه..."

    مک­دانلپ دستش را تا جایی که می­توانست دراز کرد و دستنوشته را گرفت و گفت: "نه"!

    گراهام پرسید: "چه چیز جهنمی­ای باعث میشه که تو این رو نخونی"؟

    -: "همین الآن"؟

    -: "آره. شروع کن".

    -: "ببین، شاید فردا خوندمش. شاید هم پس فردا. الآن باید شربت سینم رو بخورم".

    -: "از اون موقعی که من اومدم اینجا، حتی یه بار هم سرفه نکردی".

    -: "الآن خودت متوجه میشی".

    گراهام گفت: "این صفحۀ اولشه. چرا نمی­خوای شروع کنی. اون تو رو بلافاصله درگیر می­کنه".

    مک­دانلپ دو پاراگراف از آن را خواند و گفت: "این داستان درباره مردم شهریه که توی معدن زغالسنگ کار می­کنن"؟

    -: "آره".

    -: "پس نمی­تونم بخونمش. من به گرد زغالسنگ حساسیت دارم".

    -: "ولی این که گرد واقعی نیست، مک­­ابله"!

    مک­دانلپ خاطر نشان کرد: "همین­ها رو دربارۀ دو میستر هم گفته بودی"!

     رجینالد دو میستر سیگارش را با حالتی موشکافانه چند بار پشت دستش کوبید و گراهام فوراً آن را به عنوان رفتاری که نشان از قصدی ناگهانی داشت، شناسایی کرد.

    -: "این حرفها رو بذارین کنار. مک­دانلپ، ادامه بده".

    مک­دانلپ همۀ توان روحی­اش را جمع کرد و گفت: "بسیار خوب آقای دارن. مهربونی به شما نیومده. به جای دو میستر، می­خوای به من گرد زغالسنگ بدی. به جای محبوبیت پنجاه ساله، می­خوای به من ارزش اجتماعی بدی. خیلی خوب آقای دارن، فکر کردی خیلی زرنگی؟! اگه تا یه هفتۀ دیگه به شرایط من عمل نکنی، کاری می­کنم که همۀ بنگاه­های انتشاراتی خوشنام ایالات متحده و کشورهای خارجی، تو رو توی لیست سیاه بذارن". او انگشتش را تکان داد و افزود: "حتی توی اسکاندیناوی"!

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • سه شنبه 24 آذر 1394

    جون دندان قروچه­ای کرد و مشتش را گره کرد و گفت: "اوه عزیزم. من چقدر خوشحالم که عشق کوره! اگه می­تونست فقط یه نگاه کوچولو بکنه، من که طاقت نمی­آوردم. ببین، تو می­خوای کاری کنی که دو میستر و رودریگز عاشق هم بشن. اونها باید در تمام طول داستان با هم رابطۀ عاشقانه داشته باشن و می­تونی اون لتیشای وحشتناک رو هم بفرستی به یه صومعه. اون طور که تو اون رو به تصویر کشیدی، ممکنه که صومعه براش بهتر باشه".

    -: "ولی عزیزم، تو که همه چیز رو نمی­دونی. ماجرا از این قراره که رجینالد دو میستر عاشق لتیشا رِنولدز شده و اون رو می­خواد، نه اون او دختره رودریگز رو".

    -: "چی شد که همچین فکری کردی"؟

    -: "خودش به من گفت".

    -: "کی بهت گفت"؟

    -: "رجینالد دو میستر".

    -: "کدوم رجینالد دو میستر"؟

    -: "رجینالد دو میستر خودم".

    -: "منظورت چیه که گفتی رجینالد دو میستر خودم"؟

    -: "شخصیت داستانی من، رجینالد دو میستر"!

    جون از جا برخواست، نفس عمیقی کشید و با لحن خیلی آرامی گفت: "بهتره که تمومش کنیم".

    او چند لحظه غیبش زد و با یک قرص آسپیرین برگشت و گفت: "رجینالد دو میستر تو، از داخل کتاب، خودش بهت گفت که عاشق لتیشا رِنولدز شده"؟

    -: "همین طوره".

    جون آسپیرین را بلعید.

    -: "خوب، بذار همون طوری که اون به من توضیح داد، من هم به تو توضیح بدم. همۀ شخصیت­های داستانی وجود دارن، حداقل توی ذهن نویسنده­ها. ولی وقتی که مردم اونها رو باور می­کنن، وجود اونها هم واقعی میشه. به خاطر اینکه مردم به هر چیزی که باور داشته باشن، بهش وابسته هم میشن. و به هر حال، وجود چیه"؟

    جون با لبهایی لرزان گفت: "اوه، گرَمی، این کار رو نکن. اگه بندازنت توی تیمارستان، مامانم نمیذاره باهات ازدواج کنم"!

    -: "به خاطر خدا، جون، به من نگو گرَمی. دارم بهت میگم که اون، اونجا بود داشت سعی می­کرد به من بگه که چی بنویسم و چطور بنویسم. تقریباً به بدی تو بود. ای بابا، عزیزم. گریه نکن".

    -: "نمی­تونم. من همیشه فکر می­کردم که تو دیوونه­ای، ولی هیچ وقت فکر نمی­کردم که دیوونه باشی"!

    -: "خیلی خوب، فرقش چیه؟ بهتره که دیگه راجع بهش حرف نزنیم. من که دیگه نمی­خوام هیچ وقت رمان­های معمایی بنویسم. در ضمن، وقتی که شخصیت داستانی من، شخصیت داستانی خودم، سعی می­کنه که بهم بگه چکار باید بکنم، تا جایی که..."

    جون چشمانش را از پشت دستمال بالا آورد و گفت: "تو از کجا می­دونی که اون واقعاً خود دو میستر بود"؟

     -: "ای بابا! همین که سیگارش رو چند بار زد پشت دستش، فهمیدم که بدترین اتفاق ممکن افتاده".

    تلفن به صدا در آمد. جون از جا پرید و گفت: "تو جواب نده، گراهام. شاید از تیمارستان تماس گرفتن. من بهشون میگم که تو اینجا نیستی. الو... الو... اوه آقای مک­دانلپ". او با آسودگی نفسش را بیرون داد و دستش را جلوی قسمت دهانی تلفن گرفت و با صدای آهسته­ای گفت: "شاید یه تله باشه.

     الو آقای مک­دانلپ... نه اینجا نیست. بله، فکر کنم بتونم باهاش تماس بگیرم... فردا ظهر رستوران مارتین... بهش میگم... باکی؟... با کی"؟ سپس ناگهان گوشی را گذاشت.

    -: "گراهام، قرار نهار فردات با آقای مک­دانلپ..."

    -: "به حساب اون! فقط به حساب اون"!

    چشمان درشت و آبی رنگ جون درشت­تر و آبی­تر شد و گفت: "رجینالد دو مستر هم قراره همراه تو باشه..."

    -: "کدوم رجینالد دو میستر"؟

    -: "رجینالد دو میستر خودت".

    -: "رجـ...."

    -: "اوه، گرَمی، بس کن..." چشمانش پر از اشک شده بود. ادامه داد: "می­بینی گرَمی، حالا اونها هر دوتامون رو میندازن توی دیوونه خونه. همینطور آقای مک­دانلپ رو. شاید هر سه تامون رو بندازن توی یکی از این سلول­ها که دیواره­های بالشتکی داره. اوه، گرمی... سه نفر تعداد خیلی افتضاحیه"!

    و صورتش پوشیده از اشک شد.

    *

    وقتی که گراهام دارن وارد شد، گرو س. مک­دانلپ تنها پشت میز نشسته بود. گراهام اندکی خوشنودی از خودش نشان داد.

    همانطور که خودتان فهمیده­اید، حضور مک­دانلپ دلیل این خوشنودی نبود، بلکه غیبت دو میستر دلیل آن بود.

    مک­دانلپ از پشت عینکش نگاهی به او انداخت و یک قرص کبد که خوراکی مورد علاقه­اش بود، بلعید و گفت: "آهان، بالاخره اومدی. این چه شوخی مسخره­ای بود که با من کردی؟ تو حق این رو نداشتی که من رو بوسیلۀ شخصی مثل دو میستر گیج کنی و از قبل به من هشدار ندی که اون یه شخص واقعیه. می­تونستم از قبل اقدامات احتیاطی رو به عمل بیارم. می­تونستم یه محافظ استخدام کنم. می­تونستم یه هفت تیر بخرم".

    -: "اون واقعی نیست. خدا لعنتش کنه! نصف ایده­ش رو که تو خودت به من دادی".

    مک­دانلپ با حرارت ادامه داد: "حالا دیگه داری بهم تهمت می­زنی. در ضمن، منظورت چی بود که گفتی اون واقعی نیست؟ وقتی که خودش رو معرفی کرد، من سه تا قرص کبد رو با هم قورت دادم، ولی اون ناپدید نشد. می­دونی سه تا قرص یعنی چی؟ سه تا قرص مثل اونی که من خوردم، می­تونست یه فیل رو البته اگه واقعی نبود- ناپدید کنه".

    گراهام با درماندگی گفت: "همونطور که گفتم، اون فقط توی ذهن من وجود داره".

    -: "می­دونم که اون توی ذهن تو وجود داره. سازمان غذا و دارو باید ذهنت رو بازرسی کنه".

    چند پاسخ دندان­ شکن، همزمان به ذهن گراهام رسید اما چون در آنها از واژه­های رکیک آنگلوساکسون استفاده شده بود، فوراً از گفتن آنها صرف نظر کرد. در ضمن هه هه- یک ناشر، فقط یک ناشر است. حال هر چقدر هم که می­خواهد آنگلوساکسون باشد.

     او گفت: "سؤالی که اینجا پیش میاد اینه که چطور می­تونیم از شر این دو میستر خلاص بشیم".

    -: "از شر دو میستر خلاص بشیم"؟ مک­دانلپ عینکش را که از روی بینی­اش لیز خورده بود با یک دست برداشت و با صدایی که از شدت هیجان بالا رفته بود گفت: "کی می­خواد از شر اون خلاص بشه"؟

    -: "می­خوای اون دور و برت باشه"؟

    مک­دانلپ در حالی که می­لرزید گفت: "خدا نکنه. برادر زن من پیش اون مثل یه فرشته می­مونه".

    -: "اون خارج از کتاب­های من هیچ کاری نداره".

    -: "از نطر من، اون توی کتاب­ها هیچ کاری نداره. از وقتی که شروع به خوندن دستنوشته­های تو کردم، دکترم قرص سنگ کلیه و شربت سینه هم به دارو­هام اضافه کرده". او نگاهی به ساعتش انداخت و یک قرص سنگ کلیه برداشت و گفت: "بدترین دشمن من کسیه که سالی فقط یه کتاب منتشر می­کنه".

    گراهام صبورانه پرسید: "پس چرا نمی­خوای از شر دو میستر خلاص بشی"؟

    -: "برای اینکه اون محبوبیت داره".

    گراهام با نگاهی تهی به او خیره شده بود.

    -: "ببین، کدوم یکی از نویسنده­های دیگه، یه کارآگاه واقعی دارن؟ همۀ اونها افسانه­ای هستن. همه هم این رو می­دونن. ولی مال تو... مال تو واقعیه. ما می­تونیم بهش اجازه بدیم که پرونده­ها رو حل کنه و تعریف و تمجید روزنامه­ها رو بدست بیاریم. او کاری می­کنه که کارمند­های ادارۀ پلیس احمق به نظر بیان. اون می­تونه..."


     ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • دوشنبه 23 آذر 1394

    گراهام گفت: "غیر ممکنه"!

    دو میستر با بدخلقی گفت: "واقعاً که پیرمرد. تو به عنوان یه نویسنده، هیچ توجهی به شخصیتی که این همه سال ازت حمایت کرده نداری".

    گراهام با صدای بلندی گفت: "از من حمایت کردی؟ منظورت اینه که فکر می­کنی من نمی­تونم رمان­های واقعی بفروشم، هان؟ خوب، نشونت میدم. حتی اگه یه میلیون دلار هم بهم بدن، داستان دیگه­ای از دو میستر نمی­نویسم. حتی اگه پنجاه درصد فروش رمان و حق پخش تلویزیونی رو هم بهم بدن، نمی­نویسم. با این چطوری"؟

    دو میستر اخمی کرد و آن حرف­ها را که مانند نفرینی در گوشش طنین انداز شده بود، با خود تکرار کرد و گفت: "خواهیم دید، ولی هنوز کارم باهات تموم نشده".

    و در حالی که فک پایینش را جلو داده بود، ناپدید شد.

    چهرۀ در هم پیچیدۀ گراهام دوباره به حالت عادی برگشت و آهسته، خیلی آهسته، دستهایش را بالا آورد و با دقت جمجمه­اش را لمس کرد.

    برای اولین بار در زندگی روانی طولانی­اش، احساس کرد که حق با دشمنانش بوده است و اینکه شستشوی مغزی، هیچ آسیبی به ذهنش و چیزهایی که داخل آن وجود دارد، نرسانده است.

    *

    گراهام دارن برای بار دوم زنگ در را با آرنجش فشار داد. کاملاً به یاد داشت که جون گفته بود که ساعت هشت در منزل خواهد بود.

    دریچۀ روی در باز شد و صدایی گفت: "سلام"!

    -: "سلام"!

    و بعد سکوت!

    گراهام با لحنی شکایت آمیز گفت: "بیرون داره بارون میاد. میشه بیام تو و خودم رو خشک کنم"؟

    -: "نمی­دونم. ما هنوز با هم نامزدیم، آقای دارن"؟

    گراهام دارن با لحن خشکی گفت: "اگه نباشیم، اون وقت من پیشنهاد دیوونه­وار صد تا دختر زخم خورده از عشق رو رد می­کنم. صد تا از خوشگل­هاشون رو. اون هم بدون هیچ دلیلی".

    -: "ولی دیروز گفتی..."

    -: "آهان، ولی کی به حرفهای من گوش میده؟ اونجوری می­خواستم خودم رو دست بالا بگیرم. ببین، برات یه دسته گل آوردم". او گلهای رز را در مقابل دریچۀ روی در تکان داد.

    جون در را باز کرد و گفت: "گل رز، چقدر سطح پایین. بیا اینجا عزیزم. بشین روی مبل و گند بزن بهش. هی! هی! قبل از اینکه راه بیفتی بگو ببینم اون چیه که زیر بغلت گرفتی؟ دستنوشتۀ «مرگ در سومین کشتی» نیست"؟

    -: "دستنوشته هست، ولی نه اون دستنوشته. یه چیز متفاوته".

    جون با صدای لرزانی گفت: "همون رمان عزیز دردونت نیست"؟

    گراهام سرش را بالا برد و گفت: "تو از کجا می­دونی"؟

    -: "آخه اون موقع که داشتی توی جشن بیستمین سالگرد ازدواج مک­دانلپ طرح داستانت رو تعریف می­کردی، همۀ هیکلم رو تف تفی کردی"!

    -: "هیچ هم این کار رو نکردم. اگه مست نباشم، چنین کاری نمی­کنم".

     -: "اوه، چرا، بودی. دو تا کوکتل خورده بودی، کلی هم جار و جنجال راه انداخته بودی".

    -: "خوب، پس اگه مست بودم، نمی­تونستم طرح اصلی داستان رو بهت بگم".

    -: "مگه راجع به محلۀ معدن زغال سنگ نیست"؟

    -: "اِم، اره".

    -: "مگه راجع به آدمهای واقعی و خاکی و بی تکلفی نبود که مثل من و تو فکر می­کنن و حرف می­زنن؟ مگه یه داستان در مورد فشارهای اقتصادی نبود؟ مگه شخصیتهای داستان بلند نمی­شن و زمین نمی­خورن و این طرف و اونطرف نمیرن، اون هم فقط به خاطر ماشینی شدن صنایع که این روزها داره اتفاق میفته"؟

    -: "اِم، آره".

    جون فکورانه سرش را تکان داد و گفت: "کاملاً یادمه. اولش مست کردی و بعد هم حالت بد شد. وقتی که یه کم حالت بهتر شد، چند تا فصل اول رو برام تعریف کردی. بعد من حالم بد شد".

    او به نویسندۀ عبوس نزدیکتر شد و گفت: "گراهام" و سر مو طلایی­اش را روی شانۀ گراهام گذاشت و عاشقانه ادامه داد: "چرا دیگه نمی­خوای نوشتن داستانهای دو میستر رو ادامه بدی؟ تو که خیلی خوب ازشون پول درمیاری".

    گراهام پیچ و تابی خورد و خودش را آغوش او بیرون کشید و گفت: "تو آدم پول پرست بدبختی هستی که اصلاً نمی­تونی روح یه نویسنده رو درک کنی. با این کارت باعث میشی که نامزدیمون به هم بخوره".

    او خودش را روی مبل انداخت و دست به سینه نشست و گفت: "مگه اینکه موافقت کنی چرکنویس رمانم رو بخونی و مثل همیشه تجزیه و تحلیلش کنی".

    -: "میشه اول داستان «مرگ در سومین کشتی» رو تجزیه و تحلیل کنم"؟

    -: "نه"!

    -: "خوبه! پس از همین اول بهت بگم که هیجانات عاشقانت داره کمرنگ میشه".

    -: "این طور نیست". گراهام خشمگینانه با انگشتش به او اشاره کرد و گفت: "مثل همون روزهای قدیم داره توی فضای گل و بلبل نفس می­کشه. من اینجا یه مطلب دارم که همین رو نشون میده". و کیف پولش را بیرون کشید.

    -: "اوه، یه مشت چرندیات! حتماً می­خوای از اون یارو توی روزنامۀ پیلزبورو کلاریِن نقل قول کنی. از کجا معلوم که اون پسر عموت نباشه! خودت هم خوب می­دونی که دو تا رمان آخرت از سطح همیشگی پایین تر بودن. داستان «مرگ در سومین کشتی» حتی فروش هم نرفته"!

    -: "چه بهتر...آخ"! گراهام دستی به سرش کشید و گفت: "برای چی این کار رو کردی"؟

    -: "برای اینکه کله­ت تنها جایی بود که می­تونستم اینقدر محکم بزنم و تو هم نتونی جلوم رو بگیری. گوش کن ببین چی میگم. مردم از دست اون لتیشا رِنولدز لوس خسته شدن. چرا روی اون «تاج موهای طلایی»ش نفت نمی­ریزی و با کبریت آشناش نمی­کنی"؟

    -: "ولی جون، اون شخصیتی که از زندگی واقعی اقتباس شده. از تو"!

    -: "گراهام دارن! من نمی­خوام دیگه حرف­های توهین آمیز بشنوم. بازار داستانهای معمایی، امروز داره روی عشق صادقانه و داغ و هیجان انگیز می­چرخه، اونوقت تو هنوز داری توی فضای گل و بلبلی پنج سال پیش زندگی می­کنی".

    -: "ولی شخصیت رجینالد دو میستر هم همین جوریه"!

    -: "خوب، شخصیتش رو عوض کن. گوش کن، تو شخصیت سانچا رودریگز رو معرفی کردی. این خیلی خوبه. من تأییدش می­کنم. اون یه مکزیکی آتیشی و احساساتی و با نمکه و عاشق دو میستر هم هست. پس حالا باید چکار کنی؟ اول دو میستر باید مثل یه جنتلمن رفتار کنه و بعد، اواسط داستان باید لتیشا رو حذف کنی".

    -: "هوم، متوجه هستم. فکر می­کنی این طوری میشه اوضاع رو طوری چید که دو میستر خودش رو فراموش کنه؟ یه بوسه یا یه همچین چیزی..."


    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • یکشنبه 22 آذر 1394

    گراهام دارن بعد از گفتن همۀ این حرفها، سرش را پایین انداخت. سپس لبخند کم رمقی زد و گفت: "خیلی خوب، می­دونی، من باید چیزهای دیگه بنویسم. نمی­تونم همۀ عمرم رو تلف کنم. ولی کیه که حاضر باشه رمانهای جدی که نوشتۀ گراهام دارن باشه رو بخونه، اون هم وقتی که همۀ شهرت من به خاطر دو میستره"؟

    -: "خوب می­تونی از اسم مستعار استفاده کنی".

    -: "هیچ هم از اسم مستعار استفاده نمی­کنم. من به اسم خودم افتخار می­کنم".

    -: "ولی تو که نمی­تونی دو میستر رو کنار بذاری. یه کم منطقی باش عزیزم".

    گراهام به تلخی گفت: "یه نامزد خوب باید از شوهر آیندش بخواد که یه چیز ارزشمند بنویسه و تبدیل به یه نام بزرگ در ادبیات بشه".

    -: "من هم همین رو می­خوام، گراهام. ولی هر از گاهی یه داستان دو میستر برای پرداخت صورت حسابها لازمه".

    -: "هه"! گراهام با ضربه­ای کلاهش را تا روی چشمانش پایین کشید تا روح آزرده­اش را مخفی کند. او ادامه داد: "حالا داری میگی که من نمی­تونم به شهرت برسم مگه اینکه هنرم رو با اونی که نمی­خوام اسمش رو ببرم، به فحشا بکشونم؟ خوب خودت رو نشون دادی. برو بیرون. من هم میرم خونه و یه نامۀ درست و حسابی برای اون آقای مک­دانلَپ هاف هافو می­نویسم".

    جون گفت: "برو هر کاری که دلت می­خواد بکن. فردا وقتی که حالت بهتر شد، میای و سرت رو میذاری روی شونۀ من و گریه می­کنی. بعدش میشه ما با هم داستان «مرگ در سومین کشتی» رو بازبینی کنیم"؟

    گراهام با غرور گفت: "نامزدی ما به هم خورد".

    -: "بله عزیزم. من فردا ساعت هشت خونه هستم".

    -: "راهی وجود نداره که بتونی توجه من رو جلب کنی. خداحافظ".

    *

    ناشران و سردبیران، افرادی غیر قابل دسترسی هستند. آنها دستشان را به سویتان دراز می­کنند، لبخند می­زنند، سر تکان می­دهند و به پشتتان می­زنند.

    اما شاید در جایی، در یک سوراخ خصوصی که وقتی شب فرا می­رسد، نویسندگان به آنجا می­خزند، انتقامی در حال وقوع باشد. در آنجا شاید حرف­هایی گفته شود که کسی نتواند استراق سمع کند و نامه­هایی نوشته شود که نیازی به ارسال آنها نباشد، و شاید تصویر یک سردبیر که با حالتی اندوهگین لبخند می­زند، در بالای یک ماشین تحریر قرار داده شود تا نقش یک سیبل را بازی کند که به آن دارت پرت می­کنند.

    چنین تصویری از مک­دانلپ، برای چنان استفاده­ای در اتاق گراهام دارن قرار داشت، و خود گراهام هم در حالتی بود که معمولاً موقع نوشتن داشت (لباس بیرون از خانه پوشیده بود و پشت ماشین تحریرش نشسته بود) و با عصبانیت به پنجمین برگه کاغذی که در ماشین تحریرش گذاشته بود، نگاه می­کرد. چهارتای قبلی دور و بر سبد کاغذهای باطله افتاده بودند.

    او شروع به نوشتن کرد: آقا و با کمی تردید و به آهستگی افزود- یا خانم عزیز (حالا هر کدام که هستید).

    او با جدیت مشغول نوشتن شد و به دود خفیفی که در اثر گرم شدن کلید­های ماشین تایپ از آن برمی­خواست توجهی نکرد.

    او نوشت: شما گفتید که چندان به دو میستر در این داستان فکر نکردید. خوب، من هم آنقدرها به دو میستر فکرنکردم. شما می­توانید با دستبند خودتان را به او ببندید و از بالای پل بروکلین خودتان را پایین پرت کنید. و من هم امیدوارم که قبل از اینکه شما پایین پریده باشد، آنها آب رودخانۀ شرقی را خالی کرده باشند.

    از حالا به بعد، کارهای من بالاتر از سطح انتشاراتی بیمار شماست. و بالاخره روزی می­رسد که وقتی من به این زمان خاص از دوران کاریم نگاه می­کنم، احساس چندش می­کنم. به خاطر این که فقط...

    وقتی که گراهام داشت آخرین پاراگراف را می­نوشت، کسی روی شانه­اش می­زد. گراهام با عصبانیت سرش را چرخاند تا ببیند که چه کسی مزاحم کارش شده است.

    سپس متوقف شد، کاملاً چرخید و مؤدبانه انگشتش را به سمت غریبه نشانه رفت و گفت: "تو کدوم شیطان لعنتی­ای هستی؟ نمی­خواد زحمت بکشی و جواب بدی. می­تونی از اینجا بری".

    شخص تازه وارد با متانت لبخندی زد. سری تکان داد و جریانی از رایحۀ خوشایند روغنی که به موهایش زده بود را به سمت گراهام فرستاد. چانه­ای خوش ترکیب داشت و با صدایی گوش نواز گفت: "اسمم دو میستره. رجینالد دو میستر".

    گراهام احساس کرد که بنیان­های ذهنش به سر و صدا در آمده­اند. او گفت: "کدوم"؟

    -: "ببخشید"؟

    گراهام که خودش را باز یافته بود گفت: "من گفتم کدوم. یعنی منظورم این بود که کدوم دو میستر"؟

    دو میستر با خوشرویی توضح داد: "دو میستر بزرگ"!

    -: "شخصیت داستانی من؟ کارآگاه من"؟

    دو میستر نشست و اندام خوش تراشش، حال و هوای ملال آور آن اتاق را تغییر داد. او سیگاری بیرون آورد و چند بار آهسته ته آن را پشت دستش زد (کاری که همیشه انجام می­داد) و بعد آن را روشن کرد که گراهام فوراً تشخیص داد که آن سیگار همان برند مورد علاقۀ کارآگاهش است.

    دو میستر گفت: "چقدر پیر شدی. واقعاً به طرز آزار دهنده­ای خنده داره. به گمونم من شخصیت داستانی تو باشم، ولی می­دونی، بهتره که بی­خیال این موضوع بشیم. چون ممکنه خیلی گیج کننده باشه".

    ذهن گراهام با حالت تب آلودی دنبال راه حل می­گشت. او زیاد مشروب نمی­خورد (که در آن لحظه مایۀ تأسف بود) به همین خاطر مست نبود. او معده­ای فولادی داشت و پرخوری هم نکرده بود، پس دچار نفخ هم نشده بود. اهل خیالبافی هم نبود و تخیلاتش (که همگی در خدمت کارش قرار داشتند) تحت کنترل شدید بودند. و از آنجایی که او هم مثل همۀ نویسنده­ها کمی بیش از حد غیر عادی و خل و چل بود، مسألۀ دیوانه شدن هم مطرح نبود.

    در نتیجه، وجود دو میستر در آنجا کاملاً غیر ممکن بود و همین خیال گراهام را راحت کرد. فقط یک نویسندۀ بیچاره ممکن بود هنوز هنر دادیده انگاشتن غیر ممکن­ها را در هنگام نوشتن کتاب فرا نگرفته باشد.

    او به نرمی گفت: "من یه جلد از آخرین کارم رو اینجا دارم. پس اگه دلت می­خواد، اون صفحه­ای که توش راجع به تو نوشتم رو باز کنم تا بری توش. من سرم خیلی شلوغه و همون­ چیز­هایی که راجع به تو توی اون کتاب­های آشغال نوشتم، برام بسه".

    -: "ولی من برای یه کاری اینجا اومدم، پیرمرد. اومدم که اول از همه باهات یه قرار دوستانه ترتیب بدم. اوضاع بدجوری قاراشمیش شده".

    -: "ببین، می­دونی که داری ناراحتم می­کنی؟ من حوصلۀ حرف زدن با شخصیت­های اسرار آمیز رو ندارم. اصلاً اهل رفیق بازی نیستم. در ضمن، من به عنوان خالقت، بهت میگم که تو اصلاً وجود نداری".

    -: "ای بابا! من همیشه وجود داشتم. وجود، یه چیز ذهنیه. هر چیزی که ذهنت بگه وجود داره، وجود داره. من توی ذهن تو وجود دارم، اون هم از اولین لحظه­ای که به من فکر کردی".

    گراهام به خود لرزید و گفت: "ولی سؤال اینه که تو خارج از ذهن من چکار می­کنی؟ جات اون تو تنگ بود؟ می­خواستی جات گشادتر باشه"؟

    -: "به هیچ عنوان. جای نسبتاً راحتی هم بود. من فقط برای امروز بعد از ظهر یه مقدار حالت متراکم­تری به خودم گرفتم تا فرصت این رو داشته باشم تا باهات یه گفتگوی رو در رو دربارۀ موضوع خاصی انجام بدم. می­دونی، منظورم دربارۀ همون خانوم احساساتی توی انجمن شماست که..."

    گراهام پرسید: "کدوم انجمن"؟ اما موضوع کاملاً برایش واضح بود.

    این بار نوبت دو میستر بود که به خودش بلرزد. او گفت: "همون انجمنی که اونجا دربارۀ رمانهای معمایی سخنرانی کردی. اون خانوم به وجود من باور داشت. به خاطر همین، من وجود دارم".

    او سیگارش را تمام کرده بود و با چرخش مچش، ته سیگار را دور انداخت.

    گراهام گفت: "این منطق قابل رد کردن نیست. ولی درخواستت، هر چی که باشه، پاسخ منفیه".

    -: "پیرمرد، فکر کردی که اگه نوشتن داستانهای دو میستر رو متوقف کنی، وجود من هم مثل همۀ اون کارآگاه­های افسانه­ای بازنشسته، به بوتۀ فراموشی سپرده میشه؟ فکر کردی من هم مثل هلمز و لوکوک و دوپین، توی مه محو میشم"؟

    -: "عجب فکر جذابی! این سرنوشتیه که لایقش هستی".

    چشمان رجینالد دو میستر بی احساس شد و گراهام ناگهان صحنه­ای در صفحۀ 123 کتاب «پروندۀ زیرسیگاری شکسته» را به خاطر آورد: نگاهش که تا آن هنگام بی­توجه می­نمود، ناگهان مثل دو قالب یخ آبی سخت شد و در نگاه سرپیشخدمت نفوذ کرد که باعث شد او به عقب تلو تلو بخورد و صدای ناله­اش را در دهانش خفه کند.

     پیدا بود که دو میستر هیچ کدام از آن رفتارهای شخصیتی­اش که در داستان­ها به آنها اشاره شده بود را از دست نداده است.

    گراهام به عقب تلو تلو خورد و صدای ناله­اش را در دهانش خفه کرد.

    دو میستر با لحن تهدید آمیزی گفت: "به نفعته که نوشتن داستاهای معمایی دو میستر ادامه پیدا کنه. فهمیدی"؟

    گراهام به خودش آمد و با خشم ضعیفی گفت: "صبر کن، تو داری از کنترل خارج میشی. من یه جور­هایی پدرت به حساب میام. درسته؟ من پدر معنویتم. تو نمی­تونی به من اولتیماتوم بدی یا تهدیدم کنی. این دون شأن منه. فاقد احترام و عشقیه که باید نسبت به من داشته باشی".

    دو میستر بدون اینکه حرکتی کرده باشد ادامه داد: "یه چیز دیگه هم هست. باید قضیۀ لتیشا رِنولدز رو هم رفع و رجوع کنی. دیگه داره ناراحتم می­کنه. خودت که خوب می­دونی".

    -: "حالا دیگه داری چرند میگی. صحنه­های عاشقانۀ من داره به عنوان معجزاتی محبت آمیز و احساساتی که نمونش حتی توی یه داستان جنایی از بین هزاران داستان دیده نشده، دهن به دهن می­چرخه. صبر کن، بذار یه چیزی رو یهت یادآوری کنم. اهمیتی نمی­دم که تو بخوای کارهایی که باید انجام بدم رو بهم دیکته کنی. ولی اگه بخوای نوشته­های من رو نقد هم بکنی، من اعتراض می­کنم".

    -: "یادآوری رو ولش کن. احساسات و محبت و این مزخرفات، همون چیزی هستن که من نمی­خوام. من توی پنج جلد از دست او خانوم خوشگل در رفتم و این خارج از حد توان منه. می­خوام که این روند متوقف بشه".

    -: "چجوری"؟

    -: "می­خوام توی همین داستانی که داری می­نویسی، باهاش ازدواج کنم. در غیر این صورت، باید تبدیلش کنی به یه خانوم خونه­دار محترم و باشخصیت. دیگه هم نمی­خوام در برابر خانوم­ها مثل یه جنتلمن دورۀ ویکتوریایی رفتار کنم. من هم آدمم، پیرمرد".


    ادامه دارد...

     

  • نظرات() 
  • شنبه 21 آذر 1394

    نویسنده! نویسنده!

     

    برای اولین بار نبود که به ذهن گراهام دارن می­رسید که کاملاً به ضرر شماست اگر قسم خورده باشید که خودتان را به خاطر یک دختر به آب و آتش بزنید، حتی اگر عاشق او باشید. گاهی اوقات او با همین واژه­ها شما را به خاک سیاه خواهد نشاند.

    این همان چیزی بود که وقتی که نامزدش جلوی او سبز شد و شروع به حرف زدن راجع به گروه ادبی خالۀ ترشیده­اش کرد، به فکرش رسید. نخندید! این موضوع اصلاً خنده دار نیست. بعضی مسائل هست که باید آنها را قبول کنید.

    برای اینکه بخواهیم به جزئیات بپردازیم، گراهام دارن را به بالای سکو کشاندند و او را مجبور کردند که بایستد. او متن سخنرانی­ای به عنوان «جایگاه رمانهای معمایی در ادبیات آمریکا» را از روی نوشته و با لحنی تأثیر گذار خوانده بود. حتی این حقیقت که نامزد عزیزش آن را نوشته بود (قسمتی از رشوه­ای که در درجۀ اول او را وادار به سخنرانی کرده بود، همین بود) هم نتوانسته بود این موضوع را مخفی کند که آن سخنرانی، چیز فوق­العاده مزخرفی بود.

    سپس، وقتی که او در هنگام سخنرانی پر طمطراقش، در حال خونریزی­‌ای ذهنی بود، آن زنهای سلیطه نزدیک شدند تا نگاهی بیندازند و وقت بحث و تبادل نظر غیر رسمی و حرفهای خاله زنکی رسید.

    -: "اوه آقای دارن، آیا شما با الهامات کار می­کنین؟ منظورم اینه که شما فقط یه جا میشینین و ایده­ها یه دفعه به ذهنتون می­رسن؟ و شما باید تموم شب رو بشینین و قهوۀ غلیظ بخورین تا وقتی که ایده به ذهنتون رسید، بیدار باشین"؟

    -: "اوه البته، کاملاً همین طوره" (او فقط عصرها بین دو تا چهار ساعت کار می­کرد و فقط شیر می­نوشید).

    -: "اوه، آقای دارن، شما باید برای نوشتن اون داستانهای جنایی عجیب و غریب، خیلی تحقیق کرده باشین. معمولاً برای نوشتن هر داستان، چقدر قبلش تحقیق می­کنین"؟

    -: "معمولاً در حدود شش ماه" (تنها کتاب مرجعی که او از آن استفاده می­کرد، یک دائره­المعارف شش جلدی و یک تقویم تاریخ گذشته بود).

    -: "اوه، آقای دارن، آیا شما شخصیت رجینالد دو میستر رو بر اساس یه شخص واقعی خلق کردین؟ حتماً باید اینطور بوده باشه، آخه جزئیات شخصیتیش خیلی باور پذیر بود".

    -: "اون رو بر اساس یکی از رفقای صمیمی دوران بچگیم خلق کردم" (دارن هیچ کس را که شبیه به دو میستر باشد، نمی­شناخت. او همیشه در ترس از اینکه با شخصی مثل او برخورد کند زندگی می­کرد. او حتی یک انگشتر داشت که به طرز ماهرانه­ای ساخته شده بود و در آن مقداری سم چینی وجود داشت تا اگر با چنان شخصی روبرو شد، از آن استفاده کند).

    جایی خارج از حلقۀ زنها، نامزدش جون بیلینگز روی صندلی­اش نشسته بود و با حالتی ناراحت کننده و غروری مالکانه به او لبخند می­زد.

    گراهام انگشتش را زیر گلویش کشید و با محجوبانه ترین حالت ممکن، ادای بریدن گردن را درآورد. جون لبخندی زد، سری تکان داد و برای او بوسه­ای فرستاد و کار دیگری نکرد.

    گراهام تصمیم گرفت از آن زندگی سختگیرانه، تنها و خالی از حضور زن که باعث شده بود هیچ چیزی بجز داستانهای تبهکارانه نداشته باشد، دست بکشد.

    او داشت به پرسشها با واژه­های تک هجایی بله و نه پاسخ می­داد. بله، او هر از گاهی کوکائین مصرف می­کرد. کوکایین به حس خلاقیت او کمک می­کرد. نه، او فکر نمی­کرد که به هالیوود اجازه دهد که دو میستر را از آن خود کند. او فکر می­کرد که فیلمها، بیان کننده صحیح هنر واقعی نیستند. در ضمن، فیلمها فقط چیزهای زود گذری هستند. بله، او دستنوشتۀ دوشیزه کرام را خواهد خواند، اگر او، آنها را برایش بیاورد. خیلی هم خوشحال خواهد شد. خواندن دستنوشتۀ غیر حرفه­ای­ها خیلی سرگرم کننده بود و سردبیرها در این مورد خیلی بی احساس هستند.

    سپس زمان تنفس و استراحت اعلام شد، و همه جا ناگهان خالی شد. کسری از ثانیه طول کشید تا ذهن گراهام روشن شد. همۀ وجود زنانگی گویی در یک بدن جمع شده بود. او 150 سانتیمتر قد و چهل و پنج کیلو وزن داشت. گراهام 188 سانتیمتر قد و صد و پنج کیلو عضله بود. او می­توانست بدون هیچ مشکلی، از پس او بربیاید، مخصوصاً اگر هر دو بازویش را به کار می­انداخت. اما او هنوز هم با فکر کردن در مورد زمین زدن او کمی احساس ناراحتی می­کرد.

    او درحالی که در چشمانش نگاه تحسین آمیزی وجود داشت، نزدیک می­شد و گراهام دیوار پشت سرش را لمس کرد. هیچ دری در دسترسش نبود.

    -: "اوه آقای دو میستر...میشه، میشه لطف کنین و اجازه بدین شما رو آقای دو میستر صدا بزنم؟ شخصیت داستانی شما اونقدر برای من واقعی بود که نمی­تونم به شما به عنوان آقای گراهام دورن فکر کنم. شما که ناراحت نمیشین، نه"؟

    گراهام با صداهای نامفهوم گفت: "نه، نه، البته که نه". و ناگهان شنید که این صدا از میان سی و دو دندانش به گوش رسید: "هر وقت که حواسم نیست، اغلب خودم هم فکر می­کنم که من رجینالدم".

    -: "متشکرم. حتی فکرش رو هم نمی­تونین بکنین که چقدردنبالتون گشتم تا بتونم باهاتون ملاقات کنم، آقای دو میستر. من همۀ کارهاتون رو خوندم. به نظر من که فوق­العاده هستن".

    او به طور خودکار با صمیمیت عادی­اش گفت: "خیلی خوشحالم که این طور فکر می­کنین. هه هه هه! می­دونین، واقعاً هیچ چیزی مثل خوشحال کردن خواننده­ها نیست. ولی باز هم برای پیشرفت جا هست. هه هه هه"!

    آن زن با صداقتی آتشین گفت: "ولی شما بهترین هستین. واقعاً خوبین. فکر می­کنم اینکه آدم یه نویسنده مثل شما باشه خیلی شگفت انگیزه. تقریباً مثل این می­مونه که یه خدا باشی"!

    گراهام نگاه بی تفاوتی انداخت و آهسته گفت: "ویراستارها که این طور فکر نمی­کنن، خواهر من".

      اما خواهر متوجه حرفهای زمزمه وار او نشد و ادامه داد: "این که بتونی شخصیتهای زنده رو از هیچ بسازی، اینکه بتونی به واژه­ها روح ببخشی، بتونی تفکرات رو در قالب واژه­ها بیان کنی، این که صحنه­ها رو بسازی و دنیاها رو خلق کنی. بعضی وقتها من فکر می­کنم یه نویسنده، صاحب درخشان­ترین استعداد برای خلاقیته. یه نویسندۀ خلاق که داره توی اتاق زیر شیروونی گرسنگی می­کشه، از پادشاهی که روی تخت شاهی نشسته باشه بهتره. شما اینطور فکر نمی­کنین"؟

    گراهام به دروغ گفت: " بله، دقیقاً"!

    -: "چقدر شگفت انگیزه که بتونی دنیایی از احساسات و رفتارها رو در قالب واژه­ها بیان کنی"!

    -: ب"له، البته"!

    -: "و نسل­های آینده، به نسلهای آینده فکر کردی"؟

    -: "بله، بله. اغلب بهشون فکر می­کنم".

    آن زن دست او را گرفت و گفت: "من فقط یه درخواست کوچیک ازتون دارم. میشه از خجالت کمی سرخ شده بود- میشه به رجینالد بیچاره این فرصت رو بدین که با لِتیشا رِنولدز ازدواج کنه؟ شما لتیشا رو طوری شخصیت پردازی کردین که یه خورده نسبت به رجینالد سنگدله. من به خاطر این موضوع ساعتها گریه کردم. از اون موقع رجینالد برای من یه شخصیت خیلی خیلی واقعیه".

    و بعد، از جایی یک دستمال گلدوزی و توردوزی شده پدیدار شد و به طرف چشمان او رفت. او دستمال را برداشت، با شجاعت لبخندی زد و با گام­های کوتاه از آنجا دور شد.

    گراهام دارن نفسش را بیرون داد، چشمانش را بست و به نرمی در آغوش جون افتاد.

    چشمانش کمی باز شدند و او به سختی گفت: "شاید بگی که نامزدیمون دچار آسیب شده باشه. فقط توضیح من به پدر و مادر بیچاره و سالخوردت می­تونه مانع از این بشه که بعد از این، همه تو رو به عنوان نامزد سابق گراهام دارن بشناسن".

    -: "عزیزم، تو چقدر آدم شریفی هستی". او گونه اش را روی آستین گراهام گذاشت و گفت: "بیا. من می­برمت خونه و زخمهات رو شستشو می­دم".

    -: "خیلی خوب. ولی مجبوری من رو بلند کنی. خالۀ عزیز و دوست داشتنیت، تبر داره"؟

    -: "تبر برای چی"؟

    -: "به خاطر یه چیز. آخه اون اونقدر پرروئه که من رو به عنوان مغز متفکر خدا رحم کنه- رجینالد دو میستر مشهور معرفی کرده".

    -: "مگه تو همون نیستی"؟

    -: "حالا اینها رو ولش کن. من هیچ ارتباطی به مغز یا هر چیز دیگۀ اون شخصیت ندارم. من اون رو انکار می­کنم. تبعیدش می­کنم به تاریکی. میندازمش دور. ازش اعلام برائت می­کنم. میگم که اون فرزند ناخلف و فاسد یه سگه و اگه یه بار دیگه از داخل ماشین تحریر من سر در بیاره، ازش شکایت می­کنم".

    آنها سوار تاکسی شدند و جون کراوات او را مرتب کرد و گفت: "خیلی خوب، عزیزم. حالا بذار نامه رو ببینیم".

    -: "کدوم نامه"؟

    جون دستش را دراز کرد و گفت: "همون نامه که از طرف انتشاراتی رسیده".

    گراهام غرولندی کرد و آن نامه را از جیب جلیقه­اش بیرون کشید و گفت: "فکر کردم می­خواد من رو برای صرف چای به خونش دعوت کنه. لعنتی"!

    -: "این حرفها رو بذار برای بعد. اون چی گفته؟ هوم... آهان... دقیقاً همون چیزی نبود که انتظارش رو داشتی. احساس کرده که دو میستر اون حال و هوای همیشگیش رو نداشته. شاید یه مقدار بازبینی لازم داشته باشه. مطمئنه که اون رمان می­تونه چیز خوبی از آب دربیاد".

    او نامه را کنار گذاشت و گفت: "بهت گفته بودم که نباید سانچا رودریگز رو می­کشتی. اون همونی بود که بهش احتیاج داشتی. با این کار یه مقدار از جنبۀ عشقی داستان رو از بین بردی".

    -: "اگه اینطوره، خودت بنویس! من زیادی با دو میستر قاطی شدم. به خاطر همین بود که یه زنه توی باشگاه من رو دو میستر صدا کرد. عکس من هم توی روزنامه­ها همراه با سروان دو میستر چاپ شده. من دیگه یه شخصیت مجزا برای خودم نیستم. هیچ کس چیزی از گراهام دارن نشنیده. من دارن هستم. دارن، خودت می­دونی، همونی هستم که داستان­های دو میستر رو نوشته".

    جون غر غر کنان گفت: "چرند نگو. تو داری به کارآگاه خودت حسودی می­کنی".

    -: "من به کارآگاه خودم حسودی نمی­کنم. ببین، اصلاً من از داستانهای کارآگاهی متنفرم. هیچ وقت هم بیشتر از دو کلمه ازشون نخوندم. اولین داستانم رو هم به عنوان یه هجونامۀ هوشمندانه نوشتم. می­خواستم از اون مدرسه­های قلابی که برای نویسندگان داستانهای کارآگاهی درست شده، انتقاد کرده باشم. اینجوری شد که دو میستر رو اختراع کردم. اون قرار بود کارآگاهی باشه تا کار داستانهای کارآگاهی رو بسازه. یک احمق تمام عیار، نوشتۀ گراهام دارن.

     بعدش همۀ اون مارها و افعی­هایی که توی جامعه وجود دارن، این موجود پلید رو گرفتن و پرورشش دادن. منم هی داستان بعد داستان نوشتم تا جامعه رو تغییر بدم".


     ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic