چهارشنبه 5 خرداد 1395

بازرگان گفت: "جستجوگر، من هدیه­ای برای همۀ خدمۀ کشتی آماده کردم. اما اول باید به شما نشونش بدم. با احترام صمیمانه و عرض پوزش بابت پوشیده بودن افکار. حق با شما بود. چیز عجیبی در مورد این سیاره وجود داره. با وجود این که هوشمندان این سیاره به سختی به سطح یک رسیدن و فناوری­شون بی­نهایت ابتداییه، دیدگاهی رو توسعه دادن که ما تا به حال نمونش رو نداشتیم، و تا جایی که من اطلاع دارم، تو هیچ کدوم از دنیاهای دیگه هم بهش بر نمی­خوریم.

ناخدا با ناراحتی گفت: "من که نمی­تونم تصور کنم اون چی می­تونه باشه". او می­دانست که بازرگانان گاهی اوقات در مورد کارهایشان بیش از حد غلو می­کنند تا ارزش خود را بالا ببرند.

جستجوگر چیزی نگفت. او از دو نفر دیگر ناراحت­تر بود.

بازرگان گفت: "این یه نمونه از هنرهای دیداری اونهاست".

ناخدا گفت: "بازی با رنگ"؟

-: "همین طور شکل. اما با شدیدترین تأثیر ممکن". او پروژکتور هولوگرافی را راه انداخت و ادامه داد: "نگاه کنین"!

در فضای نمایشی پیش روی آنها، گله­ای از جانوران تنومند، پشمالو، دو شاخ و چهارپا پدیدار شد. آنها اندکی تردید کردند، سپس گریختند. گرد و خاک از زیر سم­هایشان به هوا برخواست.

ناخدا زیر لب گفت: "عجب چیزهای زشتی­ هستن".

تصویر هولوگرافیک حرکت گله را آرام کرد، آن را بزرگ نمود و یکی از آن جانوران محیط نمایش را پر کرد. سر بزرگش پایین آمد و سوراخ­های بینی­اش باد کرد.

بازرگان گفت: "این حیوون رو ببینین، حالا این ترکیب اولیه که از روغن و مواد معدنی درست شده رو ببینین که ما اون رو روی سقف یه غار پیداش کردیم".

دوباره آنجا بود! دقیقاً مانند تصویر هولوگرافی­اش نبود، تخت و درخشنده بود.

ناخدا گفت: "عجب شباهت عجیبی"!

بازرگان گفت: "عجیب نیست. عمدیه. ده­ها نوع از این شکل در موقعیت­های مختلف اونجا بود، از حیوانات متفاوت. جزئیات شباهتشون بیشتر از اونیه که تصادفی باشه. متوجه هستین که این چه دیدگاه جالبیه؟ این که رنگ­ها و شکل­ها رو به روشی قرار بدیم تا چشم­ها رو گول بزنیم که دارن به یه چیز واقعی نگاه می­کنن. این سازواره­ها، هنری رو ابداع کردن که واقعیت رو نشون میده. به گمونم می­تونیم اسمش رو بذاریم هنر تجسمی.

و تازه، همش این نیست. ما دیدیم که این توی سه بعد هم انجام شده". بازرگان تعدادی چیز کوچک را نشان داد که از سنگ خاکستری و استخوان­های زرد کمرنگ ساخته شده بودند و گفت: "به وضوح مشخصه که اینها قصد دارن چی رو نشون بدن".

به نظر می­رسید که ناخدا گیج شده است. او گفت: "شما اینها رو موقع ساخته شدن دیدین"؟

-: "نه، ندیدم. یکی از افرادم یه موجود سیاره­ای رو دیده که داشته رنگ­ها رو توی غار می­مالیده، اما ما اینها رو وقتی تکمیل شده بودن پیدا کردیم. با این وجود هیچ توضیح دیگه­ای بجز این که اینها عمداً شکل گرفتن وجود نداره. این چیزها نمی­تونن تصادفی به این شکل در اومده باشن".

ناخدا گفت: "این چیزها جالبن، اما به خوبی از انگیزه­ها پیروی نمی­کنن. تصاویر هولوگرافی که بهتر می­تونن این هدف رو براورده کنن. مگه نه"؟

-: "این موجودات هیچ تصوری از این که یه روزی ممکنه تصاویر هولوگرافی به وجود بیاد ندارن و نمی­تونن به خاطرش یه میلیون سال صبر کنن. در ضمن، شاید هولوگرافی بهتر نباشه. اگه شما این چیزهای نمایشی رو با نمونه­های اصلی مقایسه کنین، متوجه می­شین که اینها به روش­های دقیقی ساده شدن و تغییر شکل داده شدن تا روی ویژگی­های دقیقی تمرکز بشه. من عقیده دارم این شکل از هنر، به روش­هایی می­تونه باعث پیشرفت خلاقیت بشه و مطمئناً چیزی متفاوت­تر از اونیه که بشه راجع بهش حرف زد".

بازرگان رو به جستجوگر کرد و گفت: "من از توانایی­های شما حیرت زده شدم. میشه توضیح بدین که چطور بی­همتایی این هوشمندان رو حس کردین"؟

جستجوگر حرکتی به علامت منفی انجام داد و گفت: "من اصلاً چنین چیزی رو حدس نمی­زدم. این خیلی جالبه و من ارزشش رو درک می کنم، اگرچه نمی­دونم که آیا ما خودمون می­تونیم رنگ­ها و شکل­ها رو به منظور به وجود آوردن چنین هنرهای تجسمی­ای کنترل کنیم یا نه. اما با این وجود، این موضوع من رو نگران می­کنه. نگرانی من از اینه که شما اینها رو چطور صاحب شدین؟ به جای اینها چی دادین؟ اینجا جایی که من می­تونم عجیب بودن موضوع رو ببینم".

بازرگان گفت: "خوب، به نوعی حق با شماست. این کاملاً عجیبه. من فکر نمی­کنم تا زمانی که این موجودات اینقدر ابتدایی هستن، بتونیم چیزی بهشون بدیم، اما این کشف مهم­تر از اینه که هیچ تلاشی برای از خود گذشتگی انجام نشه. به خاطر همین، من از بین اونهای که این چیزها رو شکل دادن، یکی رو انتخاب کردم که به نظر می­رسید میدان ذهنیش به نوعی فعال­تر از بقیه بود و تلاش کردم در عوض بهش یه استعداد رو منتقل کنم".

جستجوگر گفت: "و البته، موفق هم شدی".

بازرگان، خوشحال از اینکه جستجوگر نکته را دریافت و چیزی هم نپرسید، گفت: "بله، موفق شدم. اون موجودات، حیواناتی که شکلشون رو با رنگ درست می­کنن رو با پرتاب کردن چوب­های درازی که به نوکشون سنگ­های تیزی وصل کردن، می­کُشن. این چوب­ها پوست حیوانات رو سوراخ می­کنن و اونها رو زخمی و ضعیف می­کنن. بعد به وسیلۀ موجوداتی که تک تک، از اون حیوانات کوچک­تر و ضعیف­تر هستن، کشته میشن. من متوجه شدم که چوب­­های نوک تیز کوچکتر با استفاده از یه چوب بزرگ و تحت تنش یه ریسمان که ازش به عنوان سامانۀ پیشران استفاده میشه، می­تونن با سریع­تر و مؤثرتر حرکت کنن".

جستجوگر گفت: "چنین وسیله­ای در بین موجودات هوشمند اولیۀ دیگه هم پیدا شده که البته خیلی از اینها پیشرفته­تر بودن. دیرین ذهن شناسان اسمش رو گذاشتن تیر و کمون".

ناخدا گفت: "دانش رو چطور جذب کردن؟ در این سطح از پیشرفت اصلاً ممکن نیست".

-: "اما جذب کردن. هیچ اشتباهی هم وجود نداره. پاسخ دهی در برابر میدان ذهنی یه چیز درونیه و تقریباً غیر قابل مقاومته. مطمئناً فکر نمی­کنیم که من این اشیاء هنری رو برداشتم، که ارزش خیلی زیادی هم دارن، بدون این که متقاعد شده باشم در عوضش چیزی پرداخت کردم. هیچ در برابر هیچ، نا خدا".

جستجوگر با لحنی افسرده گفت: "عجیب اینجاست. این که اونها پذیرفتن".

ناخدا گفت: "اما بازرگان، ما مطمئناً نمی­تونیم این کار رو بکنیم. اونها آماده نیستن. این طوری بهشون آسیب می­زنیم. اونها با استفاده از تیر و کمان، نه فقط به حیوون­ها، بلکه به خودشون هم آسیب می­زنن".

بازرگان گفت: "ما بهشون آسیب نمی­زنیم و آسیب هم نزدیم. این که اونها چه کاری با هم می­کنن و آخر کارشون کی می­رسه، مربوط به یه میلیون سال دیگس و به ما مربوط نیست".

ناخدا و بازرگان رفتند تا برای شرکت کشتی فضایی گزارشی تهیه کنند. جستجوگر به سمتی که آنها می­رفند با ناراحتی گفت: "اما اونها پذیرفتن. اونها در میان یخ شکوفا میشن. و در عرض بیست هزار سال، این به ما مربوط میشه".

او می­دانست که آنها حرفش را باور نمی­کنند، و احساس ناامیدی کرد.

پایان

 

  • نظرات() 
  • سه شنبه 4 خرداد 1395

    یک تماس مستقیم ذهنی که آنچنان پر از احساس تعجب و حیرت بود که محتوای اطلاعاتی آن را محو کرده بود، ناگهان برقرار شد.

    -: "قربان! اینجا! سریع بیاین"!

    موقعیت دقیق داده نشده بود. بازرگان مجبور بود رد پرتو­ها را بگیرد که از درز میان دو تودۀ مواد معدنی صخره­ای می­آمد.

    تعداد دیگری از خدمه هم به سوی آن نقطه می­آمدند، اما بازرگان نخستین کسی بود که به آنجا رسید.

    او پرسید: "چی شده؟

    معاونش در میان درخشش پرتوهای لباس خودش در دهانۀ غاری در دامنۀ تپه ایستاده بود.

    بازرگان نگاهی به آنجا انداخت و گفت: "این یه سوراخ طبیعیه، نه یه تولید تکنولوژیکی".

    -: "بله، اما نگاه کنین".

    بازرگان به بالا نگاه کرد و برای حدود پنج ثانیه ماتش برد. سپس پیام پر حرارتی برای بقیه فرستاد تا نزدیک نشوند.

    او گفت: "این ماهیت تکنولوژیکی داره"؟

    -: "بله قربان، می­تونین ببینین که این هنوز کامل نشده".

    -: "اما به وسیلۀ کی"؟

    -: "به وسیلۀ اون موجوداتی که اون بیرونن. اون هوشمندها. من یکی­شون رو دیدم که داشت اینجا کار می­کرد. این منبع نورشه. گیاه در حال سوختنه. اینها هم ابزراهاشه".

    -: "و اون کجاست"؟

    -: "فرار کرد".

    -: "تو واقعاً اون رو دیدی"؟

    -: "من ثبتش کردم".

    بازرگان به فکر فرو رفت. سپس دوباره به بالا نگاه کرد و گفت: "تا حالا چیزی شبیه به این دیده بودی"؟

    -: "نه قربان".

    -: "یا چیزی راجع بهش شنیده بودی"؟

    -: "نه قربان".

    -: "مبهوت کنندس"!

    به نظر نمی­رسید که بازرگان بخواهد نگاهش را برگیرد، و معاونش به آرامی گفت: "قربان، باید چکار کنیم"؟

    -: "هان"؟!

    -: "این مطمئناً می­تونه برای کشتی ما چهارمین جایزه رو به ارمغان بیاره".

    بازرگان با تأسف گفت: "حتماً. البته اگه بتونیم با خودمون ببریمش".

    معاونش مرددانه گفت: "من همین الآن ثبتش کردم".

    -: "هان؟! به چه دردی می­خوره؟ ما چیزی نداریم که در ازاش پرداخت کنیم".

    -: "ولی ما می­تونیم هر چیزی بهشون بدیم".

    بازرگان گفت: "چی داری میگی؟ اونها خیلی ابتدایی­تر از اون چیزی هستن که چیزی که بهشون میدیم رو بپذیرن. به احتمال زیاد اونها یک میلیون سال پیش از مرحله­ای هستن که پیشنهاد تبادل اصل رو بپذیرن. ما مجبوریم چیزهایی که ثبت کردیم رو از بین ببریم".

    -: "ولی ما که می­دونیم، قربان".

    -: "پس باید هیچ وقت راجع بهش حرف نزنیم. شغل ما هم اخلاقیات و سنت­های خودش رو داره. تو که خودت اون رو می­دونی. هیچ در برابر هیچ"!

    -: "حتی این"؟

    -: "حتی این"!

    در حالت سرسختانۀ بازرگان، ته مایه­ای از افسوس وجود داشت و با وجود این که گفته بود «حتی این»، دودل می­نمود.

    معاونش دودلی او را حس کرد و گفت: "بیاین تلاش کنیم یه چیزی بهشون بدیم، قربان".

    -: "و اون چیز چه فایده­ای براشون داره"؟

    -: "مگه چه ضرری داره"؟

     

  • نظرات() 
  • دوشنبه 3 خرداد 1395

    قایق بازرگان به مدت دو روز به سرعت به دنبال نشانه­ای منطقی از فناوری، دور سطح سیاره گشت. چیزی پیدا نکرد.

    جستجوی کامل سال­ها زمان می­برد اما ارزشش را نداشت. تصور این که موجود هوشمندی خودش را پنهان کرده باشد، غیر منطقی بود. از آنجا که فناوری پیشرفته، دشمنی نداشت، وجود خودش را آشکار می­نمود. تجربۀ جهانی بازرگانان در همه جا این را نشان می­داد.

    آن سیاره با وجود این که نیمه یخ زده بود، سیارۀ زیبایی بود. سفید و آبی و سبز. وحشی و خشن و رنگارنگ. زمخت و دست نخورده.

    اما شغل بازرگان کار کردن با زیبایی نبود و او در برابر چنین اندیشه­هایی، با بی­صبری شانه بالا انداخت. وقتی که خدمه دربارۀ چنین مواردی با او حرف می­زدند، او پاسخ­های کوتاهی به آنها می­داد.

    او گفت: "خوب، ما اینجا فرود اومدیم. به نظر می­رسه که اونجا تمرکز خوبی از هوشمندان وجود داره. از اون بهتر نمی­تونیم چیزی پیدا کنیم".

    معاونش گفت: "با اینها چکار می­تونیم بکنیم، قربان"؟

    بازرگان گفت: "شما می­تونین اطلاعات رو ثبت کنین. جانوران رو ثبت کنین. هم جانوران هوشمند و هم اونهایی که گمان می­کنید هوشمندن. همین طور هر کدوم از صنایع دستیشون رو که پیدا کردین. مطمئن بشین که تمام اطلاعات ثبت شده، کاملاً هولوگرافیک باشن".

    معاون گفت: "ما همین الآن هم داریم می­بینیم که..."

    بازرگان گفت: "ما می­تونیم ببینیم. اما باید اطلاعات رو ثبت کنیم که جستجوگرمون رو متقاعد کنیم که دست از این رویا برداره، وگرنه تا ابد اینجا می­مونیم".

    یکی از خدمه گفت: "اون جستجوگر خوبیه".

    بازرگان گفت: "جستجوگر خوبی بود. اما معنیش این نیست که همیشه هم خوب می­مونه. شاید موفقیت­های زیادش باعث شدن که خودش رو خیلی دست بالا بگیره. پس ما باید اون رو با واقعیت روبرو کنیم. البته اگه بتونیم".

    آنها لباسهایشان را پوشیدند و از قایق خارج شدند.

    البته می­توانستند از جو سیاره استفاده کنند، اما احساس قرار گرفتن در مقابل بادهای سرد و گزندۀ فضای باز سیاره آنها را ناراحت می­کرد، حتی در صورتی که جو و دمای سیاره هم مناسب بود، که در این مورد خاص نبود. گرانش سیاره هم کمی بالا بود، اما می­توانستند آن را تاب بیاورند.

    موجودات هوشمند که لباسی تقریباً سر هم بندی شده از قسمت خارجی حیوانات دیگر پوشیده بودند، با دیدن نزدیک شدن آنها با بی­میلی عقب نشینی کردند و از دور به تماشا نشستند. خیال بازرگان از این بابت راحت شد. هر نشانی از عدم ستیزه جویی برای آنهایی که اجازۀ دفاع از خود را نداشتند، خوشایند بود.

    بازرگان و خدمه­اش تلاشی برای گفتگوی مستقیم یا با اشاره نکردند. چه کسی می­دانست که هر اشاره­ای دوستانه تلقی خواهد شد یا بیگانه؟ در عوض، بازرگان یک میدان ذهنی برپا نمود، و آن را با لرزش­های بی­آزاری و صلح طلبی اشباع کرد و آرزو کرد که ای کاش میدان ذهنی آن مخلوقات برای پاسخگویی به حد کافی پیشرفته باشد.

    ظاهراً این گونه بود، چرا که برخی از آنها به عقب خزیدند و در حالی که گویی به شدت کنجکاو شده باشند، بی­حرکت نگاه کردند. بازرگان احساس کرد که افکار زودگذری را دریافت می­کند، اما به نظر می­رسید چندان شبیه به سطح یک نباشد و به آنها توجهی نکرد.

    در عوض، بی احساس به کار تهیۀ هولوگراف از بازتولید گیاهان، از گله­ای از جانوران گیاه­خوار که در مقابلش پدیدار شدند پرداخت و سپس به این نتیجه رسید که آن محیط خطرناک است و به سرعت گریخت. یک جانور بزرگ روی انتهای بدنش بلند شد، در حفره­ای در قسمت جلویی بدنش سلاح­هایی سفید را به نمایش گذاشت و سپس آنجا را ترک نمود.

    خدمۀ بازرگان که مانند او کار می­کردند، با حالتی روش­مند در آن محیط حرکت می­کردند.

    ادامه دارد...

  • نظرات() 
  • یکشنبه 2 خرداد 1395

    کاوشگرها دقیقاً همان چیزی را آوردند که ناخدا انتظارش را داشت، آن هم با جزئیات زیاد. گونه­های هوشمند تقریباً شبیه به هم بودند، حداقل تا جایی که  ظاهر بیرونی مطرح بود، در گونه­های کم اهمیت­تر مناطق داخلی بازوی پنجم کهکشان... چندان غیر عادی نبود، اما بی­شک مورد علاقۀ ذهن شناسان قرار داشت.

    با این وجود، این گونۀ هوشمند در اولیه­ترین مراحل فناوری بود. مدت­های زیادی زمان لازم بود تا چیزی مفید به وجود بیاوردند.

    ناخدا که به سختی می­توانست خشمش را نشان ندهد هم همین را گفت، اما جستجوگر که همچنان برگه­های گزارش را بررسی می­کرد، بی­حرکت باقی ماند.

    او گفت: "عجیبه". و در خواست جلسه با بازرگان را کرد.

    این دیگر واقعاً خیلی زیاد بود. یک ناخدای موفق هرگز نباید بهانه­ای برای ناراحتی به دست جستجوگر می­داد، اما هرچیزی هم حدی داشت.

    ناخدا که در تقلا بود تا گفتگو، اگر دوستانه نیست، حداقل مؤدبانه باشد، گفت: "برای چی، جستجوگر؟ از این سطح چه انتظاری میشه داشت"؟

    جستجوگر اندیشمندانه گفت: "اونها ابزار دارن".

    -: "سنگ، استخون، چوب! همش همین! مطمئناً ما چیزی اونجا پیدا نمی­کنیم".

    -: "و هنوز هم یه چیز عجیبی توی الگو هست".

    -: "ممکنه بدونم که اون چی می­تونه باشه، جستجوگر"؟

    -: "اگه می­دونستم که چی می­تونه باشه که دیگه عجیب نبود و لازم نبود کشفش کنم، ناخدا! من واقعاً باید در مورد جلسه با بازرگان پافشاری کنم".

    *

    بازرگان هم درست مانند ناخدا خشمگین بود و ظرفیت بیشتری هم برای نشان دادن آن داشت. هر چه نبود، او هم متخصصی بود مثل همۀ آنهای دیگری که در کشتی بودند و حتی به عقیدۀ خودش (و چند نفر دیگر) تخصصش به اندازۀ تخصص جستجوگر ضروری بود.

    شاید ناخدا کشتی را هدایت می­کرد و شاید جستجوگر تمدن­های مفید را با استفاده از نشانه­های دقیق شناسایی می­نمود، اما در مرحلۀ پایانی، این بازرگان و گروهش بودند که با بیگانگانی روبرو می­شدند که برایشان مفید بود و در عوض چیزی می­دادند که برای آنها هم مفید بود .

    و همۀ اینها با ریسک بزرگی همراه بود. محیط زیست بیگانه نباید به هم می­خورد. هوشمندان بیگانه نباید حتی برای حفظ جان یکی از افراد، آسیب می­دیدند. دلایل خوبی برای آن در مقیاس کیهانی وجود داشت و بازرگانان بابت ریسک­هایی که از سر می­گذراندند، به نحو سخاوتمندانه­ای پاداش می­کردند، اما چراباید ریسک­های بی­فایده­ای را می­پذیرفتند؟

    بازرگان گفت: "اونجا هیچی نیست. برداشت من از اطلاعات کاوشگرها اینه که ما با جانوران نیمه هوشمند سر و کار داریم. خطرشون خیلی زیاده. ما می­دونیم که چطور باید با هوشمندان واقعی کار کنیم و اعضای گروه بازرگانی به ندرت بدست اونها کشته میشن. کی می­دونه که این حیوون­ها چه واکنشی نشون میدن، و تو هم خوب می­دونی که ما نباید به طور کامل از خودمون دفاع کنیم".

    جستجوگر گفت: "این حیوون­ها، اگه چیزی بیشتر از حیوون نباشن، به طرز شگفت انگیزی خودشون رو با یخ سازگار کردن. دگرگونی­های ظریفی توی الگو هست که من درکشون نمی­کنم، اما عقیدۀ من اینه که اونها خطرناک نخواهند بود و حتی ممکنه مفید هم باشن. احساس می­کنم ارزش آزمایش دقیق­تر رو داشته باشن".

    بازرگان پرسید: "هوشمندان عصر حجر به چه دردی می­خورن"؟

    -: "این رو دیگه شما باید کشف کنین".

    بازرگان با عصبانیت با خود فکر کرد: البته، این چیزیه که ما باید کشفش کنیم.

    او به خوبی از تاریخ و هدف اکتشافات کشتی فضایی با خبر بود. زمانی بود، یک میلیون سال پیش، که هیچ بازرگان، جستجوگر و ناخدایی نبود. فقط نیاکان حیوان مانندشان بودند که ذهنشان و فناوری عصر حجری را گسترش می­دادند، بسیار شبیه حیوانات همین دنیایی که در مدارش قرار داشتند. پیشرفت چقدر آهسته بود، چقدر فرایند خودپروری آهسته بود، تا وقتی که به تمدن سطح سه می­رسیدند. سپس کشتی­های فضایی از راه می­رسیدند و شانس ترکیب فرهنگ­ها به وجود می­آمد. آن وقت بود که باید این فرایند رخ می­داد.

    بازرگان گفت: "جستجوگر، من به تجربۀ شهودی شما احترام می­ذارم. میشه شما هم به تجربۀ عملی من احترام بذارین، اگرچه چندان تأثیر گذار نیست؟ هیچ راهی وجود نداره که ما از چیزی که کمتر از تمدن سطح سه هست، استفاده کنیم".

    جستجوگر گفت: "این یه حرف کلیه که شاید درست باشه، شاید هم نباشه".

    -: "با عرض احترام، جستجوگر، این درست هست. و حتی اگه اون... اون نیمه جانوران چیزی داشته باشن که به درد ما بخوره، و من نمی­تونم تصور کنم که چی می­تونه باشه، ما چی می­تونیم در عوض بهشون بدیم"؟

    جستجوگر ساکت بود.

    بازرگان ادامه داد: "در این سطح هیچ راهی وجود نداره که یه موجود پیش-هوشمند، انگیختگی توسط یه موجود بیگانه رو بپذیره. ذهن شناسان هم با این موضوع موافقن و تجربیات من هم این رو تأیید می­کنن. فراید خودپروری باید ادامه پیدا کنه تا حداقل به سطح دو دست پیدا کنن. و ما هم باید در عوض چیزی بهشون بدیم. اگه چیزی ندیم، چیزی هم نمی­تونیم بگیریم".

    ناخدا گفت: "و البته منطقی هم هست. با تحریک این هوشمندان به پیشرفت، می­تونیم در ملاقات بعدی ازشون بهره­برداری کنیم".

    بازرگان با بی­صبری گفت: "من به منطقش کاری ندارم. این قسمتی از سنت حرفه­ای منه. ما تحت هیچ شرایطی آسیبی ایجاد نمی­کنیم و در ازای چیزی که دریافت می­کنیم، پرداخت هم می­کنیم. اینجا چیزی نیست که بخوایم بگیریم، و حتی اگر چیزی هم باشه، راهی نداره که ما چیزی پرداخت کنیم. داریم وقت تلف می­کنیم".

    جستجوگر سرش را تکان داد و گفت: "من ازتون می­خوام یکی از مراکز جمعیت اونها بازدید کنین، بازرگان. وقتی که برگشتین، من از هر تصمیمی که گرفتین پیروی می­کنم".

    و حرفش مورد پذیرش قرار گرفت.

     

  • نظرات() 
  • شنبه 1 خرداد 1395

    هیچ در برابر هیچ

     

    منظرۀ زمین پیدا بود.

    نه از آن منظره­هایی که از کشتی­های فضایی دیده می­شوند. برای آنها، فقط ردیف­هایی از علامت­های روی صفحۀ نمایش رایانه بود؛ آن، سومین سیاره از ستاره­ای بود که در موقعیت دقیقی از خطی قرار داشت که سیارۀ وطن آنها را با سیاه­چاله­ای که در مرکز کهکشان قرار داشت، مرتبط می­کرد، و با سرعتی دقیق نسبت به آن حرکت می­کرد.

    زمان، کم و بیش در حدود 15000 سال پیش از میلاد بود.

    نه اینکه بودن در کشتی فضایی را در 15000 سال پیش از میلاد تصور کنید. برای آنها، این دورۀ دقیقی از زمان بر اساس اندازه گیری سیستم محلی خودشان بود.

    ناخدای کشتی فضایی با لحتی تقریباً خشمگین گفت: "داریم وقتمون رو تلف می­کنیم. بیشتر سیاره یخ زده. بیاین از اینجا بریم".

    اما جستجوگر کشتی با آرامش گفت: "نه ناخدا. این خودشه".

    تا زمانی که کشتی در فضا بود، یا در این مورد، در فرافضا بود، ناخدا بالاترین مقام را داشت. اما وقتی که کشتی را در مدار یک سیاره قرار می­داد، دیگر نمی­شد باجستجوگر بحث کرد. او دنیاها را می­شناخت. این تخصص او بود.

    و این جستجوگر در موقعیتی آسیب ناپذیر قرار داشت. او غریزه­ای خطاناپذیر برای منافع بازرگانی داشت. این او، و فقط او بود که دلیل این حقیقت شده بود که این کشتی فضایی خاص، سه جایزۀ کار بی­نقص را در سه سفر اکتشافی اخیر برده بود. سه در برابر سه.

    پس وقتی که جستجوگر می­گفت: "نه"، ناخدا حتی خواب «بله» را هم نمی­توانست ببیند. حتی در موقعیت غیر محتملی که او داشت، خدمه ممکن بود شورش کنند. شاید جایزۀ کار بی نقص برای ناخدا فقط یک دیسک رنگارنگ بود که در تالار اصلی آویخته شده بود، اما برای خدمه به معنی افزایش چشمگیر درامد و شاید افزایش مدت زمان مرخصی و حقوق بازنشستگی بود. و این جستجوگر، سه بار برایشان چنین چیزی را به ارمغان آورده بود. سه دربرابر سه.

    جستجوگر گفت: "هیچ دنیای عجیب و غریبی نباید آزمایش نشده، رها بشه".

    ناخدا گفت: "مگه چه چیز عجیبی در مورد این یکی وجود داره"؟

    -: "بررسی اولیه وجود هوش رو نشون داده، اون هم توی یه دنیای یخ زده".

    -: "مطمئناً همچین چیزی بی­سابقس".

    جستجوگر نگران به نظر می­رسید. او گفت: "الگوهای اینجا عجیبن. من نمی­تونم دقیقاً بگم چطور یا چرا، اما الگوهای زندگی و هوشمندی عجیبن. ما باید اونجا رو با دقت بیشتری بررسی کنیم".

    و البته، همین طور هم بود. اگر فقط برای هر ستاره، یک سیاره در نظر گرفته شود، حداقل در کهکشان نیم تریلیون دنیای سیاره­ای وجود داشت. افزون بر اینها، تعداد نامشخصی از اجرام مستقل وجود داشتند که در فضا حرکت می­کردند و تعداد اینها شاید ده برابر بیشتر بود.

    حتی با وجود کمک رایانه­ها، هیچ کشتی فضایی نمی­توانست همۀ آنها را بشناسد، اما یک جستجوگر باهوش، که علاقه­ای به چیز دیگری ندارد، با مطالعۀ همۀ گزارش­های اکتشافات منتشر شده، با بازی با آمار و ارقام، حتی زمانی که خواب است، چیزی را در می­یابد که به نظر بقیه، نوعی الهام راز آلود در چنین موردی است.

    جستجوگر گفت: "خوب، ما باید کاوشگرها رو برای برنامۀ به هم پیوستگی کامل بفرستیم بیرون".

    ناخدا عصبانی به نظر می­رسید. استفاده از تمام توان به معنی هفته­ها آزمایش با هزینۀ سنگینی بود.

    او با حداکثر لحن اعتراض آمیزی که می­توانست گفت: "چنین کاری لازمه"؟

    جستجوگر با اعتماد به نفس کسی که می­دانست حتی هوس­هایش هم قانون است گفت: "تقریباً این طور فکر می­کنم".

     

  • نظرات() 
  • آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست‌ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic